🌹 آن گونه که می دانید و پیش از این آگاهی دادم من در حال برگردان " Value and Virtue in a Godless Universe " هستم و عنوان آن را به " ارزش و خوبی در جهان بدون خدا" برگردان نموده ام.
هدف از این تاپیک
1- گفتگو در این تاپیک به من کمک می کند تا دریافت بهتری از جستارهای کتاب پیدا کنم.😁 2- شاید کمک به یافتن واژه های بهتری کند. 3- من گفتگویی با راکتور داشتم. در تاپیک آواتار. آن گفتگو پایان یافته است. ولی چندین پرسش بزرگ برای من مانده است. طبق کتاب، البته بهتر است بگویم طبق برداشت من از کتاب، جهان بدون خدا یا با خدا دارای ارزش های اخلاقی است. به تفسیری می توان آن ها را ارزش های سراسری جهانی یا یورنیورسال نامید.
من این را در گفتگوهای راکتور ندیدم. به سخن روشن تر، ما مبارزه می کنیم ( همین کاری که حالا همگی می کنیم ، زمان می گذاریم، می نویسیم، می خوانیم برای کسانی که نمی شناسیم باورها را روشن می سازیم، و. . ..) هدف اصلی از نگر من تنها شناخته شدن خودمان به عنوان یک قشر از جوامع جهانی است که حق دارند زندگی کنند وعقاید خودشان را داشته باشند و با اصول و عقایدی که روشن نیست چه سرچشمه ای دارند مورد داوری و آزار قرار نگیرند.
آغاز گفتگو می خواهم این پرسش را مطرح کنم، آیا زندگی یک بیخدا دارای ارزش های اخلاقی هست یا نیست؟ پیشاپیش روشن است که ما یا بیخدایان به طور کلی متهم به بی اخلاق بودن و یا بی ثباتی اخلاقی هستیم. برای نمونه خوردن می یا شراب که برای یک مسلمان حرام است برای کسان دیگر مجاز است. البته ما یک بار می خرما خوردیم و با تمام وجود حس کردیم چرا پیامبر اسلام آن را حرام کرده است. چون وی به احتمال بسیار دسترسی به می انگور یا سیب نداشته ولی گمان نموده همه مثل هم است و همه گونه می را حرام کرده است. خداپرستان اعتقاد دارند که منشای اخلاق خدا است و بدون او هر کاری مجاز است این به عنوان گزاره یا قضیه برادران کارامازوف نام گرفته است که از کتابی به همین نام نوشته داستایوفسکی نویسنده روسی برگرفته شده است. من یک تاپیک دیگر درباره اخلاق دیدم ولی در آن جا گفتگو درباره منشای و سرچشمه اخلاق بود. این جستار با آن از این نگر ناهمسان است. برگردیم به پرسش نخست، آیا زندگی بیخدا دارای ارزش های اخلاقی هست؟ آیا ما واقعا برای ما نادرست و غیر منطقی است که خود را قربانی کنیم و بمیریم تا کسی دیگر زنده بماند ؟ به نگر من راکتور نمی تواند پاسخ بله به این پرسش بدهد.
از این ها گذشته اگر من نام یک شخص را می آورم (برای نمونه، اینجا، راکتور) نگرم و آهنگ من سرشاخ شدن با او نیست. به نگر من، ما یک دشواری اساسی در جامعه کنونی داریم و آن هم این است که تعرف می کنیم و سپس می گویم باورهای یک شخص را نباید مورد بررسی قرار داد با این عنوان که باورهای یک شخص برای وی محترم است. شکی نیست که باورهای هر کسی برای خودش محترم می باشد ولی این فرنودی برای نقد نکردن مستقیم نمی شود .
درود، در همین راستا من چند روز پیش برنامهای میان ریچارد داوکینز و سَم هریس (Sam Harris) را دیدم، بر پایه این داو و ادعا (از سوی مهمان) که اخلاقیات میتوانند زیر سایه دانش سراسر توضیح داده شوند.
شوربختانه آنگونه که چشمداشت آن میرفت پیش نرفت و ادعا آن اندازه که باید و شاید منطقی نبود، ولی برای واکاوی و به میان آوردن پرسشهای گوناگون درباره اخلاقیات، و پیوند آن با خردگرایی و دانش بد نیست:
به خوبی به نگر می رسد روشنگری بسنده در این باره نکردم که دوستان به همکاری در این تاپیک دلگرم شوند. شاید پرسش آغازین نیاز به واکاوی بیشتری داشته باشد. می کوشم با آوردن نمونه جستار را بازتر کنم
ببینید یک استدلال این است، اگر زندگی در قبر به پایان می رسد بنابراین مانند هیلتر و یا یک هیولا دیگر یا مانند یک امام زندگی کردن یک جور بوده و فرقی ندارد. گمان کنید که مسابقه ای برپا شده است و در آن یک میلیارد دلار جایزه می دهند، این مسابقه هیچ قانونی هم ندارد تنها باید پیروز شد. آیا ما پروانه داریم برای بردن این پاداش هر کاری بکنیم؟ برای نمونه دیگر، ما یا دقیق تر بگوییم انسان ها (باخدا وبیخدا) می گویند راستگویی و نگفتن دروغ پسندیده است. فرنود باخدایان این است که خدا امر کرده که راستگو باشید و برای آن پاداش می دهد. ولی ما چرا می گوییم راستگویی خوب است؟
به خوبی به نگر می رسد روشنگری بسنده در این باره نکردم که دوستان به همکاری در این تاپیک دلگرم شوند. شاید پرسش آغازین نیاز به واکاوی بیشتری داشته باشد. می کوشم با آوردن نمونه جستار را بازتر کنم
ببینید یک استدلال این است، اگر زندگی در قبر به پایان می رسد بنابراین مانند هیلتر و یا یک هیولا دیگر یا مانند یک امام زندگی کردن یک جور بوده و فرقی ندارد. گمان کنید که مسابقه ای برپا شده است و در آن یک میلیارد دلار جایزه می دهند، این مسابقه هیچ قانونی هم ندارد تنها باید پیروز شد. آیا ما پروانه داریم برای بردن این پاداش هر کاری بکنیم؟
برای نمونه دیگر، ما یا دقیق تر بگوییم انسان ها (باخدا وبیخدا) می گویند راستگویی و نگفتن دروغ پسندیده است. فرنود باخدایان این است که خدا امر کرده که راستگو باشید و برای آن پاداش می دهد. ولی ما چرا می گوییم راستگویی خوب است؟
من برای اخلاقیات (چه خدا-باور چه ناباور) دو سیستم را میشناسم:
سیستم ژنتیکی: قانونهایی که در گذر زمان و در روند فرگشت در همه ما نهادینه (درونی) شدهاند.
سیستم همزیستی: قراردادها و پروتکلهایی که به ما پروانه زندگی کردن کنار یکدیگر را میدهند.
این دو در کنار یکدیگر اخلاقیات را تعریف میکنند.
اما اینکه این دو سیستم چگونه کار میکنند، از سیستم پسین (همزیستی) میتوانیم آغاز کنیم که برای ما درک آن سادهتر است.
اگر ما بگوییم هزار آدم (امروزین) بخواهند کنار یکدیگر زندگی کنند و هیچیک
به خدا و پاداش آخرت و ... باور نداشته باشند، چند کار میتوانند انجام دهند:
میتوانند همگی بدون پیروی از قانونهای خود-ساختهای (نیمی از اخلاقیات) زندگی کنند. در این ریخت، پس از گذر یک بازه زمان روشنی سامانه (سیستم) به ترازمندی (Equilibrium) میرسد.
میتوانند همگی یا بیشتر ایشان با پیروی از قانونهای خودساختهای زندگی کنند. در این ریخت، سامانه بار دیگر نیز به ترازمندی میرسد، اما با این تفاوت که اینبار سیستم (پیرامون زندگی) برای بیشینه ایشان، بهینه و سودمند شده است.
...
برای سادگی میتوان نمونه رانندگی را زد. اگر ما یک میلیون آدم خداناباور
داشته باشیم که همگی بخواهند سوار خودروهای خود شوند، میتوانند:
بدون پیروی از قانونهای راهنمایی و رانندگی آن اندازه رانندگی کنند که سامانه به ترازمندی برسد (900 هزار کشته و اندی مجروح؟)
با پیروی از قانونهای راهنمایی و رانندگی (کار اضافی)، با کمترین آسیب به خود و دیگران رانندگی کنند.
گرامی مهربد، به طور کلی من در پی سرچشمه و منشا اخلاق نیستم در واقع یک گام پس از آن را می خواهیم بررسی کنیم. ارزش های اخلاقی. یعنی اگر هیچ انسانی نباشد آیا باز هم ارزش های اخلاقی هست یا نیست. به سرچشمه شاید پیوند داشته باشد ولی نا سر راست، مستقیم و بی واسطه پیوند ندارد. هر آینه می خواهیم بررسی کنیم که چرا ما ناگزیر هستیم (برای نمونه) راستگو باشیم؟ اگر بنا نیست کیفری ببینیم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست ؟ یا به سخن دیگر چرا راستگو در نگر هر کسی با ارزش تر از دروغگو است؟
برای دریافت بهتر من چند خطی از برگردان کتاب را می آورم :
خدا و معنای زندگی
1.1 معنی زندگی
این جستار بیشتر زمان ها در اندیشه ها هست که اگر خدا نباشد، در نتیجه زندگی انسان ها یاوه[1] است. چندین روش برای تفسیر این ادعا، بسته به این که وی چگونه آن چه را به زندگی انسانی معنا می دهد، دریابد، هست. در یک تفسیر، برای داشتن معنا، باید هدفی از سوی هستی فراطبیعی برای زندگی انسان برنهاده شده باشد. در این حالت، زمانی یک زندگی معنا دارد، که بتوانیم بگوییم این زندگی معنایی فراطبیعی دارد. آن گونه که پیداست سقراط باور داشته زندگی وی دارای هدفی فراطبیعی است، و درباره ی آن هدفی که زندگی وی می تواند داشته باشد در دادرسی بلندآوازه خودش چنین می گوید:
اگر من را بکشید، به آسانی دیگری را نخواهید یافت، کسی که . . . به دولت مانند یک خرمگس که به اسبی که خوب بالیده چون به دلیل اندازه خودش کند است، پس نیاز به برانگیخته شدن دارد، می چسبد، چسبیده است. در نگر من خدا، مرا مانند آن به دولت چسبانده، زیرا در هر گامی من با استواری برای برانگیختن، وادار نمودن و متهم نمودن هریک از شما در طول روزهای طولانی، شما را روشن کرده ام. بر طبق سنت ترسایی، زندگی عیسی معنایی فراطبیعی داشته: درمیان آماج های خودش، کفاره ی گناهان انسان ها بود. در واقع، برخی از شاخه های مسیحیت، زندگی هر انسانی را در یک هدف همگانی، مشترک می دانند: ستایش خدا و خشنود ساختن ابدی وی.
در تفسیر دیگری برای این که زندگی انسان معنادار باشد ناچار به آوردن خوبی به جهان هست. در این حالت زمانی که یک زندگی معنا دارد، جهان جای بهتری است چون شدنی بود که این هستی، هست نشده باشد. ما می توانیم به این معنای بیرونی[2]بگوییم. دوباره بر طبق سنت مسیحی، زندگی عیسا، افزون بر اینکه معنای فراطبیعی داشته، معنای بیرونی هم داشته است. بر طبق همان سنت، جهانی که عیسی زندگی خویش را در آن گذارنده، بسیار بهتر از دنیایی است که چنین زندگی در آن زندگی نشده است.3 طبق یک تفسیر سوم، برای آن که زندگی معنای داشته باشد، خوب بودن و داشتن کنشی ارزنده، برای کسی که آن زندگی را دارد، است. در این حالت زمانی زندگی معنا دارد که فرد در شرایط بهتری زندگی کند تا اینکه به هیچ رو زندگی نکرده باشد. افزون بر این، زندگی آن است که هدف ارزندهای بدست آید. این زندگی است که نکته دارد. سفارش شده زندگی را مانند آن چه در این گفتارآشکار شده، بزی، "من میخواهم در زندگی خودم کاری کنم."میتوانیم بگوییم زندگی از این دست معنای درونی[3] دارد. به نگر می رسد این مفهوم با معنای بیرونی همانند باشد، ولی آنها ناهمسان هستند. شدنی است که یک هستی معنای درونی داشته باشد ولی با این حال کمبود معنای بیرونی هم داشته باشد. بپندارید کسی در کنشی ارزنده که برای او خوشی به همراه دارد و به زندگی او معنای درونی می دهد، سرگرم شده است . هم چنین افزون بر این بپندارید آن چه به کنش وی ارزش می دهد، کامیاب شدن در شماری از اهداف معنادار می باشد. گمان کنید که اگر این نفر هرگز هستی نداشته باشد، کس دیگری در همان هدف ها کامیاب خواهد شد، کسی که به همان اندازه نفر نخست با کامیابی در این هدف ها خوشی خواهد نمود. در این راستا، زندگی وی دارای کمبود معنای بیرونی است، چون جهان هستی به همان خوبی که هرگز او نزیسته است، هست. ولی هستی وی معنای درونی دارد. چنین زندگی شاید از سوی کسی زیسته شود که از شادی خودش برای خشنودی دیگران گذشت و از خودگذشتگی نشان می دهد.
گرامی مهربد،
به طور کلی من در پی سرچشمه و منشا اخلاق نیستم در واقع یک گام پس از آن را می خواهیم بررسی کنیم. ارزش های اخلاقی. یعنی اگر هیچ انسانی نباشد آیا باز هم ارزش های اخلاقی هست یا نیست. به سرچشمه شاید پیوند داشته باشد ولی نا سر راست، مستقیم و بی واسطه پیوند ندارد.
هر آینه می خواهیم بررسی کنیم که چرا ما ناگزیر هستیم (برای نمونه) راستگو باشیم؟ اگر بنا نیست کیفری ببینیم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست ؟ یا به سخن دیگر چرا راستگو در نگر هر کسی با ارزش تر از دروغگو است؟
من گمان نمیکنم کسی ناگریز به راستگویی باشد! راستگویی
یک گزینش شخصی است، تنها ریخت پیچیدهتری از چیزی که گفتیم دارد.
اگر به همان نمونه بالا (رانندگی) نگاه کنید و بیانگارید که هنوز قانونهای راهنمایی رانندگی نوشته نشدهاند:
بدون پیروی از قانونهای راهنمایی و رانندگی خود-ساخته، آن اندازه رانندگی کنند که سامانه به ترازمندی برسد (900 هزار کشته و اندی مجروح؟)
با پیروی از قانونهای راهنمایی و رانندگی خود-ساخته (کار اضافی)، با کمترین آسیب به خود و دیگران رانندگی کنند.
و در برابر آن برای «راستگویی»، اگر بگوییم یک میلیون آدم خداناباور داریم که میتوانند:
به راستگویی و راستی هیچ بهایی ندهند.
راستگویی و درستی (صداقت) را بها و ارزش بدهند.
در حالت یکم، ما یک میلیون آدم خواهیم داشت که بایستی بیشتر زمان زنده بودن
خود را روی بررسی اینکه چیزی که 999,999 آدم دیگر میگویند راست است یا دروغ، بگذارند!
در حالت دوم زندگی برای همه بسیار سادهتر شده است. کمااینکه میبینیم بیشتر مردم همواره راست
میگویند و این بها و ارزش دادن، خود با گذر زمان یک هنجار میشود (ضعیفتر ِ «قانون») و کسی که آن
را دنبال نکند (برای سودخواهی دروغ بگوید) دیر یا زود بیشتر از سود کوتاه-زمانی که از این راه بدست میآورد،
وجه همبودین (اجتماعی) و جایگاه خود را از دست میدهد که به نوبه خود، میشود همان پادافره دروغگویی و کیفر وی.
همه اینها چیزی بیشتر از فدا کردن سود کوتاه-زمان در برابر دراز-زمان نیست.
گرامی مهربد، به طور کلی من در پی سرچشمه و منشا اخلاق نیستم در واقع یک گام پس از آن را می خواهیم بررسی کنیم. ارزش های اخلاقی. یعنی اگر هیچ انسانی نباشد آیا باز هم ارزش های اخلاقی هست یا نیست. به سرچشمه شاید پیوند داشته باشد ولی نا سر راست، مستقیم و بی واسطه پیوند ندارد. هر آینه می خواهیم بررسی کنیم که چرا ما ناگزیر هستیم (برای نمونه) راستگو باشیم؟ اگر بنا نیست کیفری ببینیم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست ؟ یا به سخن دیگر چرا راستگو در نگر هر کسی با ارزش تر از دروغگو است؟
من خیلی فلسفه دان نیستم ، ولی به نظر من اگر هوش نباشد - اخلاقی هم نیست . یعنی من اخلاقیات را حتا وابسته به زندگی هم نمیدانم ، بلکه وابسته به زندگی هوشمند میدانم . طبیعتن در جنگل اخلاقیاتی هم وجود ندارد ، به نظر من اخلاقیات ارزش ها و هنجار و منش هایی در زندگی است که بنا بر تجربه طی مدت هزاران سال زندگی برای تداوم بقا بوجود آمده و رابطه ی مستقیم با فرگشت دارد . زمانی که زندگی کردن از قید و بند غریزه خارج میشود و هوش به آن تسلط میابد برای اینکه این هوش مقدمات نابودی نسل خود را بوجود نیاورد چیزی به نام اخلاقیات پایه ریزی میشود و این اخلاقیات چیزی نیستند جز مجموعه ای بسیار ساده از قوانین تجربی که زندگی موجودات هوشمند را در کنار هم میسر میسازد . در بسیاری از موارد هم آنچه که در جامعه ای هوشمند اخلاقیات خوانده میشود ، در جامعه ی هوشمند دیگری بی اخلاقی نامیده میشود و همه ی اینها به شیوه ی زندگی کردن و تجربیات آن جامعه ی هوشمند بستگی دارد .
پس همان طوری که گفتم ، اخلاقیات از نظر من مجموعه ای ساده از قوانینِ تجربی است که در طول زمان در جوامعی متشکل از موجودات هوشمند وضع میشوند .
به همین دلیل است که در جوامع موجودات زنده ی غیر هوشمند ما چیزی به نام اخلاقیات هم نمیبینیم .
ببینید به نگر نمی رسد که با دانش کنونی بتوانیم اثبات کنیم که همه ی آن چه اخلاقی به نگر می رسد بر بستر ژنتیک ساخته شده است، زیرا در نگاه نخست این پرسش پیش می آید که چه توضیحی برای این که میان جانوران اخلاق نیست، هست؟
به سخن دیگر اگر ما بپذیریم که اخلاق بر پایه ژنتیک باشد و هم چنین بپذیریم که ما فرگشت داشته ایم باید بررسی ها اثبات کنند که برای نمونه راست گویی میان دلفین ها یا میمون ها یا رده های پایین تر در ستون فرگشتی برای نمونه نرم تنان، نیز هست و یا نیست.
از سوی دیگر هوش نیز تعریف درستی ندارد. ما نمی توانیم یک مورچه را بدون هیچگونه هوشی در نگر بگیریم.
با در نگر داشتن این دو و با توجه به تئوری کارا
Because it is so impractical to use the underlying physical laws to predict human behavior, we adopt what is called an effective theory.
(هاوکینگ، کتاب طرح بزرگ، برگ 56 ) که از سوی هاوکینگ عنوان می شود ما می توانیم بپذیریم که ناگزیرهای اخلاقی هستند. خوبی این پذیرش از سوی ما این است که نخست خداپرستان نمی توانند به طور کامل بپذیرند که ناگزیری اخلاقی خالص و ناب هست. دو، ما متهم به بی ثباتی اخلاقی نمی شویم. چون خداپرستان نمی توانند بپذیرنند که خدا در حوزه کنش خدا باید در محدوده ی قوانین اخلاقی کنش داشته باشد، به خود خود خدا را از حوزه قادر متعال بودند بیرون می اندازد.
ببینید به نگر نمی رسد که با دانش کنونی بتوانیم اثبات کنیم که همه ی آن چه اخلاقی به نگر می رسد بر بستر ژنتیک ساخته شده است، زیرا در نگاه نخست این پرسش پیش می آید که چه توضیحی برای این که میان جانوران اخلاق نیست، هست؟
با این توضیح که در واقع، در میان جانوران نیز اخلاق هست.
پرسش درست این است که چگونه و چرا شما به این هوده رسیدهاید که جانوران اخلاق ندارند؟
سیستمهای پیچیدهتر نیاز به اخلاقیات پیچیدهتر برای کارکرد خود دارند که در آدمی میبینیم، ولی در ردههایی
پایینتر فرگشت نیز ما میتوانیم به خوبی اخلاقیات را دنبال کنیم. برای نمونه، در آزمایشهای گوناگونی، یک
میمون را در یک قفس کردهاند و چند میمون را در قفس کناری که در گوشهای از آن موز قرار گرفته جای دادهاند.
اکنون، هر زمان که یکی از این میمونها در پی خوردن موزها میرود، آزمایشکنندهها با دادن
شوک الکتریکی به میمون تنها، حس درد میدهند و نیازی به گفتن نیست که میمونهای دیگر،
پس از دیدن پیوند میان موز خوردن خود و درد کشیدن آن میمون، به خود گرسنگی داده و دست به موزها نمیزنند.
این یک نمونه بسیار ساده از اخلاق است که میمونها و جانداران بر پاد آنچه ممکن است شماری فکر
کنند، هرگز و هیچگاه تنها به سود کوتاه-زمان خود فکر نمیکنند -- چرا که در فرگشت اینگونه بوده است.
به سخن دیگر اگر ما بپذیریم که اخلاق بر پایه ژنتیک باشد و هم چنین بپذیریم که ما فرگشت داشته ایم باید بررسی ها اثبات کنند که برای نمونه راست گویی میان دلفین ها یا میمون ها یا رده های پایین تر در ستون فرگشتی برای نمونه نرم تنان، نیز هست و یا نیست.
که پیشتر ثابت شده است و میتوان نمونههای بسیار دیگری را نیز برشمرد. شوربختانه
اکنون من دسترسی به دادههای کامیپوتر دیگرم ندارم، ولی میتوانم در آینده برای
شما نمونههای بیشتری را با ریفرنس بیاورم که نشان از اخلاقیات میان جانوران رده پایینتر میدهند.
از سوی دیگر هوش نیز تعریف درستی ندارد. ما نمی توانیم یک مورچه را بدون هیچگونه هوشی در نگر بگیریم.
چرا تعریف درستی ندارد گرامی؟ هوش به توانایی پردازش دادهها گفته میشود. یک مورچه میتواند
دادههای بسیار بیشتری را در برابر یک کاکتوس پردازش کند، از همینرو هوش بیشتری از کاکتوس دارد.
برای سنجش هوش در ردههای بالاتر مانند آدمی، تنها دشواری در به حساب آوردن
همه فاکتورهای گوناگون هوش است که میتواند میان 20 تا 200 فاکتور و بیشتر باشد.
با این توضیح که در واقع، در میان جانوران نیز اخلاق هست. پرسش درست این است که چگونه و چرا شما به این هوده رسیدهاید که جانوران اخلاق ندارند؟ سیستمهای پیچیدهتر نیاز به اخلاقیات پیچیدهتر برای کارکرد خود دارند که در آدمی میبینیم، ولی در ردههایی پایینتر فرگشت نیز ما میتوانیم به خوبی اخلاقیات را دنبال کنیم. برای نمونه، در آزمایشهای گوناگونی، یک میمون را در یک قفس کردهاند و چند میمون را در قفس کناری که در گوشهای از آن موز قرار گرفته جای دادهاند. اکنون، هر زمان که یکی از این میمونها در پی خوردن موزها میرود، آزمایشکنندهها با دادن شوک الکتریکی به میمون تنها، حس درد میدهند و نیازی به گفتن نیست که میمونهای دیگر، پس از دیدن پیوند میان موز خوردن خود و درد کشیدن آن میمون، به خود گرسنگی داده و دست به موزها نمیزنند. این یک نمونه بسیار ساده از اخلاق است که میمونها و جانداران بر پاد آنچه ممکن است شماری فکر کنند، هرگز و هیچگاه تنها به سود کوتاه-زمان خود فکر نمیکنند -- چرا که در فرگشت اینگونه بوده است.
که پیشتر ثابت شده است و میتوان نمونههای بسیار دیگری را نیز برشمرد. شوربختانه اکنون من دسترسی به دادههای کامیپوتر دیگرم ندارم، ولی میتوانم در آینده برای شما نمونههای بیشتری را با ریفرنس بیاورم که نشان از اخلاقیات میان جانوران رده پایینتر میدهند.
چرا تعریف درستی ندارد گرامی؟ هوش به توانایی پردازش دادهها گفته میشود. یک مورچه میتواند دادههای بسیار بیشتری را در برابر یک کاکتوس پردازش کند، از همینرو هوش بیشتری از کاکتوس دارد. برای سنجش هوش در ردههای بالاتر مانند آدمی، تنها دشواری در به حساب آوردن همه فاکتورهای گوناگون هوش است که میتواند میان 20 تا 200 فاکتور و بیشتر باشد.
دقیقا ، موجودات زنده ای که بهره ای از هوش بردند یا به عبارت ساده تر توانایی پردازش داده را دارند و وابستگی مطلق به غریزه یا الگوریتم های از پیش تعیین شده ندارند (مغز دارند) چیزی به نام اخلاقیات هم دارند . هرچه هوش بیشتری وجود داشته باشد اخلاقیات پیچیده تری هم وجود دارد و همان طوری که گفتم در جنگل اخلاقیاتی وجود ندارد (البته جنگلی تنها و تنها متشکل از گیاهان و موجودات تک سلولی با فرض اینکه با دانش کنونی ما گیاهان و موجودات تک سلولی از داشتن هوش بی بهره هستند) .
خوب به طور کلی این کتاب کمکی در این زمینه نمی کند. پیش زمینه ی کتاب این است (البته از نگر من)که ما یک دسته از رفتار را به عنوان اخلاق در نگر بگیریم بدون این که به سرچشمه آن کار داشته باشیم و ببینیم آیا در زندگی بیخدا ارزش های اخلاق هست یا نیست؟ به سخن دیگر، ما بیخدایان، اهدافی داریم. و برای این اهداف می جنگیم و تلاش می کنیم. ولی چه بسا انجام برخی کارها ما را به اهداف بسیار نزدیک می سازد بدون این که دشواری ویژه ای را بر خود هموار کنیم. برای نمونه، ما اگر بخواهیم یک زندگی جنسی پربار داشته باشیم و بهره ی جنسی از زن و مرد ببریم کوتاه ترین راه کار آخوند شدن است نمونه آن که در ایران بسیار زیاد است بارها این طرف و آن طرف شنیده اید که فلان آخوند 40 تا دختر را صیغه نموده و . . . . نمونه واقعی آن حسینی بود که درس اخلاق در خانواده وی از رادیو پخش می شد با همین کار به مجلس شورا راه پیدا کرد و آن قدر در زن بارگی پیش رفت که زن خودش وی را با اسید سوزاند. (https://greenway88.wordpress.com/2009/09/13/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B5/) اگر بخواهیم پول دار باشیم باز هم آخوند یا نوحه خوان شدن بهترین راه کار است. نیاز به سرمایه و ابزار غیر از زبان نداریم حرف می زنیم پول بهت می دهند منبری یک میلیون دو میلیون، چه کاری پر سودتر از این ؟
ولی چرا چنین نمی کنیم؟
چون به یک سری از ارزش ها باور داریم. باری بخشی از این ارزش ها، بی گمان ارزش های اخلاقی هستند. ولی در جبهه ی روبرو خداپرستان ما را به بی اخلاقی محکوم می کنند. آهنگ این کتاب نشان دادن این است که بدون خدا نیز ارزش ها و خوبی ها هستند.
کتاب چهار استدلال می آورد که باورمندان برای هدف دار بودن زندگی می گویند (البته کوتاه شده)
1 چهار استدلالی که می گوید زندگی، بدون خدا کمبود معنای درونی دارد
یکی از روش هایی در دریافتن این ادعای که نبودن خدا مایه ی یاوه بودن زندگی انسان می شود، مانند این انگاره ی که اگر خدا نباشد زندگی انسان دارای معنای درونی نخواهد بود، هست. چه بسا دامنه ی گسترده ای از استدلال ها برای پشتیبانی این انگاره ارائه شود. نخستین آنها استدلال پیامد پایانی[1]می باشد. برای دریافت جان سخن این استدلال سخن های ویلیام لن کاریگ (2004)، در یک سخنرانی به نام "پوچی زندگی بدون خدا"[2] که در آموزشگاه اپولوژیست ترسایی برگزار شده، را ببینید:
دانشمندان به ما می گویند، همه چیز در جهان هستی از هم دیگر دورتر و دورتر می شود. و هم چنان که این رخ می دهد، جهان سردتر و سردتر می گردد، و انرژی آن به گونه کامل به کارگرفته می شود. سرانجام همه ی ستارگان خواهند سوخت و همه ی مواد در یک ستاره ی مرده و سیاه چاله فرو خواهند ریخت، هیچ نوری به هیچ گونه ای نخواهد بود. هیچ گرمایی نخواهد بود. ..... اگر هیچ خدایی نباشد، هیچ چیز جاودانه ای نباشد، پیامدش چیست؟ یعنی زندگی ما سرانجام یاوه است. یعنی که زندگی ما بدون ارجمندی پایانی، بدون ارزش پایانی و بدون پایانی هدف دار می باشد
گمان کنید ما زندگی کسی را هم چون شماری از رخدادها در نگر می گیریم. شماری از این رخدادها بدست خود فرد، و شماری دیگر از نیروهای بیرونی سرچشمه می گیرند. کمابیش، یک زندگی می تواند با جمع کل همه ی رخدادهایی که رویداده برای کسی در زمانی که زنده بودن وی، مشخص شود. ولی، با گسترش استدلال، ارزش شماری از رخدادها به طور کامل بستگی به آخرین حالت امور گوناگونی، که آن رخدادها از راه علت و معلولی همکاری داشته اند، دارد. اگر پیامد پایانی با ارزش باشد، پس رخدادهایی که برای آن زمینه را فراهم نموده و علت آن شدهاند، دارای ارزش هستند. اگر که حالت پایانی امور تهی از ارزش باشد پس، به همان گونه، همه ی رخدادهای فراهم کننده ی زمینه، بدون ارزش می باشند.
بدون خدا، هیچ گونه رستاخیزی نیز نیست. بنابراین زندگی انسان با ایست همیشگی کنش های مغزی و تجربه آگاهانه فرد (دست کم، کنش های دیدنی)، پایان می یابد. بدون خدا، زندگی هر انسان در گور پایان یافته و نابودی خودآگاهی انسان هست. آخرین گام که در آن سهم زندگی هر انسانی، جهانی یخ زده، استروپیکی[3]، بدون حیات، به طور کامل ایستا می باشد. از آن جایی که چنین پیامدی به گستردگی از ارزش تهی می باشد، پیش می رود( برطبق استدلال) همه ی زندگی انسان ها سراسر بدون ارزش بوده و از این روی معنای درونی ندارد. در جهانی بدون خدا که با زوزهای پایان می یابد، هیچ گونه زندگی انسانی ارزش زیستن ندارد. رده دومی از دلیل آوری بر این پایه است که تنها اگر زندگی معنای فراطبیعی داشته باشد، معنای درونی دارد.گمان کنید زندگی شما بدون معنای فراطبیعی است، این شما را یک آقا (یا خانم) بدون هدف می سازد. ..... زندگی بدون اینکه از بیرون اهدافی دریافت نماید، نمی تواند معنای درونی داشته باشد. در جهان هستی بدون خدا، بدون یک هستی فراطبیعی از هر گونه، هیچ کسی شایستگی پذیرفته شدهای برای دادن هدفی به زندگی انسان ها ندارد. ما می توانیم این را استدلال هستی بی خود[4]بنامیم.5 گونه سوم از استدلال ها در نوشته سوزان ولف[5] "معنای زندگی ها"[6] شرح داده شده است (و سرانجام رد می شود.) ولف نوشته:
[یک] زندگی انسانی زمانی می تواند معنادار باشد اگر تنها آن زندگی بتواند معنی چیزی برای کسی داشته باشد، ولی نه برای آن انسان، و در واقع برای کسی با ارزش پایانی و ذاتی بیشتر از آن انسان . . . . اگر خدایی نباشد، پس زندگی انسان، زندگی همه ی انسان ها، باید آشکارا یاوه باشد، چون اگر خدا نباشد، هیچ هستی شایسته ای که برای او ما بتوانیم معنا داشته باشیم، نیست.6
بنیاد مقدمه های این نوشته ی دلیل آور این است که یک زندگی معنای درونی دارد اگر تنها یک هستی ارزنده ی شایسته، دلبسته آن زندگی بوده یا خواسته ای را به آن زندگی بدهد. به گونه ای ویژهتر یک زندگی زمانی دارای معنای درونی دارد که یک هستی رحمان و رحیم، دانا، توانا مطلق درباره آن دلواپس باشد. اگر چنین هستی نبود، بنابراین به طور طبیعی چنین هستی نگران هیچ یک از زندگی ها نبوده، و بنابراین هیچ زندگی معنای درونی نداشت. ما می توانیم این را استدلال بدون دلواپسی از سوی هستی ارزنده[7] بنامیم. چهارمین استدلال و استدلال پایانی که باید آن را استدلال خدا چون سرچشمه ی اخلاق بنامم، بر پایه این اندیشه می باشد که خدا می بایستی سرچشمه ی اصلی همه ی خوبی ها و بدی ها و درستی ها و نادرستی در جهان هستی باشد. اگر خدا نباشد، بنابراین هیچ بد یا خوب یا درست و نادرستی نیست. گفتگو در باره ی این استدلال به بخش پس از این واگذار می شود؛ باقی مانده این بخش با سه استدلال نخست سرو کار داشته و شماری از اندیشه های که در بخش پس از این سودمند هستند را نشان می دهد.
چون به یک سری از ارزش ها باور داریم. باری بخشی از این ارزش ها، بی گمان ارزش های اخلاقی هستند. ولی در جبهه ی روبرو خداپرستان ما را به بی اخلاقی محکوم می کنند. آهنگ این کتاب نشان دادن این است که بدون خدا نیز ارزش ها و خوبی ها هستند.
درود،
به نگر من اخلاقیات پایه بسیار منطقی و استوارتری دارند که آن را یک دسته از باورها و ارزشهای بدون تعریف و صرفا بدیهی تلقی کنیم.
همچنان که در نمونهها میتوان دید، میتوان با اندکی واکاوی تقریبا در همه موقعیتها راه اخلاقی را از دیگر راهها (منطقی) بازشناخت.
کتاب چهار استدلال می آورد که باورمندان برای هدف دار بودن زندگی می گویند (البته کوتاه شده)
1 چهار استدلالی که می گوید زندگی، بدون خدا کمبود معنای درونی دارد
یکی از روش هایی در دریافتن این ادعای که نبودن خدا مایه ی یاوه بودن زندگی انسان می شود، مانند این انگاره ی که اگر خدا نباشد زندگی انسان دارای معنای درونی نخواهد بود، هست. چه بسا دامنه ی گسترده ای از استدلال ها برای پشتیبانی این انگاره ارائه شود. نخستین آنها استدلال پیامد پایانی[1]می باشد. برای دریافت جان سخن این استدلال سخن های ویلیام لن کاریگ (2004)، در یک سخنرانی به نام "پوچی زندگی بدون خدا"[2] که در آموزشگاه اپولوژیست ترسایی برگزار شده، را ببینید:
دانشمندان به ما می گویند، همه چیز در جهان هستی از هم دیگر دورتر و دورتر می شود. و هم چنان که این رخ می دهد، جهان سردتر و سردتر می گردد، و انرژی آن به گونه کامل به کارگرفته می شود. سرانجام همه ی ستارگان خواهند سوخت و همه ی مواد در یک ستاره ی مرده و سیاه چاله فرو خواهند ریخت، هیچ نوری به هیچ گونه ای نخواهد بود. هیچ گرمایی نخواهد بود. ..... اگر هیچ خدایی نباشد، هیچ چیز جاودانه ای نباشد، پیامدش چیست؟ یعنی زندگی ما سرانجام یاوه است. یعنی که زندگی ما بدون ارجمندی پایانی، بدون ارزش پایانی و بدون پایانی هدف دار می باشد
گمان کنید ما زندگی کسی را هم چون شماری از رخدادها در نگر می گیریم. شماری از این رخدادها بدست خود فرد، و شماری دیگر از نیروهای بیرونی سرچشمه می گیرند. کمابیش، یک زندگی می تواند با جمع کل همه ی رخدادهایی که رویداده برای کسی در زمانی که زنده بودن وی، مشخص شود. ولی، با گسترش استدلال، ارزش شماری از رخدادها به طور کامل بستگی به آخرین حالت امور گوناگونی، که آن رخدادها از راه علت و معلولی همکاری داشته اند، دارد. اگر پیامد پایانی با ارزش باشد، پس رخدادهایی که برای آن زمینه را فراهم نموده و علت آن شدهاند، دارای ارزش هستند. اگر که حالت پایانی امور تهی از ارزش باشد پس، به همان گونه، همه ی رخدادهای فراهم کننده ی زمینه، بدون ارزش می باشند.
بدون خدا، هیچ گونه رستاخیزی نیز نیست. بنابراین زندگی انسان با ایست همیشگی کنش های مغزی و تجربه آگاهانه فرد (دست کم، کنش های دیدنی)، پایان می یابد. بدون خدا، زندگی هر انسان در گور پایان یافته و نابودی خودآگاهی انسان هست. آخرین گام که در آن سهم زندگی هر انسانی، جهانی یخ زده، استروپیکی[3]، بدون حیات، به طور کامل ایستا می باشد. از آن جایی که چنین پیامدی به گستردگی از ارزش تهی می باشد، پیش می رود( برطبق استدلال) همه ی زندگی انسان ها سراسر بدون ارزش بوده و از این روی معنای درونی ندارد. در جهانی بدون خدا که با زوزهای پایان می یابد، هیچ گونه زندگی انسانی ارزش زیستن ندارد.
رده دومی از دلیل آوری بر این پایه است که تنها اگر زندگی معنای فراطبیعی داشته باشد، معنای درونی دارد.گمان کنید زندگی شما بدون معنای فراطبیعی است، این شما را یک آقا (یا خانم) بدون هدف می سازد. ..... زندگی بدون اینکه از بیرون اهدافی دریافت نماید، نمی تواند معنای درونی داشته باشد. در جهان هستی بدون خدا، بدون یک هستی فراطبیعی از هر گونه، هیچ کسی شایستگی پذیرفته شدهای برای دادن هدفی به زندگی انسان ها ندارد. ما می توانیم این را استدلال هستی بی خود[4]بنامیم.5 گونه سوم از استدلال ها در نوشته سوزان ولف[5] "معنای زندگی ها"[6] شرح داده شده است (و سرانجام رد می شود.) ولف نوشته:
[یک] زندگی انسانی زمانی می تواند معنادار باشد اگر تنها آن زندگی بتواند معنی چیزی برای کسی داشته باشد، ولی نه برای آن انسان، و در واقع برای کسی با ارزش پایانی و ذاتی بیشتر از آن انسان . . . . اگر خدایی نباشد، پس زندگی انسان، زندگی همه ی انسان ها، باید آشکارا یاوه باشد، چون اگر خدا نباشد، هیچ هستی شایسته ای که برای او ما بتوانیم معنا داشته باشیم، نیست.6
بنیاد مقدمه های این نوشته ی دلیل آور این است که یک زندگی معنای درونی دارد اگر تنها یک هستی ارزنده ی شایسته، دلبسته آن زندگی بوده یا خواسته ای را به آن زندگی بدهد. به گونه ای ویژهتر یک زندگی زمانی دارای معنای درونی دارد که یک هستی رحمان و رحیم، دانا، توانا مطلق درباره آن دلواپس باشد. اگر چنین هستی نبود، بنابراین به طور طبیعی چنین هستی نگران هیچ یک از زندگی ها نبوده، و بنابراین هیچ زندگی معنای درونی نداشت. ما می توانیم این را استدلال بدون دلواپسی از سوی هستی ارزنده[7] بنامیم.
چهارمین استدلال و استدلال پایانی که باید آن را استدلال خدا چون سرچشمه ی اخلاق بنامم، بر پایه این اندیشه می باشد که خدا می بایستی سرچشمه ی اصلی همه ی خوبی ها و بدی ها و درستی ها و نادرستی در جهان هستی باشد. اگر خدا نباشد، بنابراین هیچ بد یا خوب یا درست و نادرستی نیست. گفتگو در باره ی این استدلال به بخش پس از این واگذار می شود؛ باقی مانده این بخش با سه استدلال نخست سرو کار داشته و شماری از اندیشه های که در بخش پس از این سودمند هستند را نشان می دهد.
هر چند استدلالهای آورده شده درباره اخلاق کتاب چنگی به دل نزد، ولی دیگر استدلالها
بسیار جالب و خواندنی به نگر میآیند؛ به ویژه پیوند دادن آنتروپی و نگرههای فیزیک و فلسفی آن.
امیدوارم بازگردانی هر چه زودتر پایان یابد تا با قلم شیوای پارسی شما آن را بخوانیم
به نگر من اخلاقیات پایه بسیار منطقی و استوارتری دارند که آن را یک دسته از باورها و ارزشهای بدون تعریف و صرفا بدیهی تلقی کنیم.
البته، نمی توان هر فرار از دردی را اخلاق دانست. (آن نمونه میمون ها)
این چهار استدلالی است که ما (بیخدایان) را محکوم به داشتن زندگی بدون معنا می کند. و کسی که زندگی بدون معنای دارد سراسر زندگیش بیهوده بوده و از دیدگاه آن ها محکوم به دوزخ است. چون در درجه نخست آن ها می گویند که خدا سرچشمه ی خوبی و هم چنین باید ها و نبایدها (اخلاق) و بر همین پایه می گویند که ما از نگر اخلاقی بی ثبات هستیم و هر کاری بدون خدا مباح یا روا است. بنابراین نکته ای که هست این است که آن ها نمی توانند ارزش های اخلاقی را بالاتر از خدا بدانند در حالی که ما ارزش های اخلاقی را باور داریم. در هر صورت به زیان خداپرستان است.
این چهار استدلالی است که ما (بیخدایان) را محکوم به داشتن زندگی بدون معنا می کند. و کسی که زندگی بدون معنای دارد سراسر زندگیش بیهوده بوده و از دیدگاه آن ها محکوم به دوزخ است.
چون در درجه نخست آن ها می گویند که خدا سرچشمه ی خوبی و هم چنین باید ها و نبایدها (اخلاق) و بر همین پایه می گویند که ما از نگر اخلاقی بی ثبات هستیم و هر کاری بدون خدا مباح یا روا است. بنابراین نکته ای که هست این است که آن ها نمی توانند ارزش های اخلاقی را بالاتر از خدا بدانند در حالی که ما ارزش های اخلاقی را باور داریم. در هر صورت به زیان خداپرستان است.
هر کاری با خدا یا بدون خدا شدنی است، اخلاقی بودن/نبودن آن برمیگردد به اثر ناسرراست آن روی همبود و جامعه.
تنها چیزی که یک خداپرست میتواند بگوید این است که از ترس خدا آن کار نااخلاقی را انجام
نمیدهد، یک بیخدا به جای ترس، منطقی بوده و برای سودمند و پاکیزه نگه داشتن همبود و
پیرامون زندگی خود آن کار نااخلاقی را انجام نمیدهد: فدا کردن سود کوتاه-زمان در برابر سود بلند-زمان
فرار از درد خود را نه، ولی جلوی گرفتن سود خود را برای اینکه کس دیگری (در نمونه میمون تنها) درد نکشد را قطعا میتوان اخلاقی دانست.
درود بر شما 🌹
باز هم نه، اگر گمان کنیم که برای نمونه پسر هم سن و سال همسایه ما بسیار حسود است و اگر من پیشرفتی داشته باشم وی بسیار ناراحت شود و درد بکشد آیا اخلاقی است که برای این که وی درد نکشد از پیشرفت خودم چشم پوشی کنم ؟ می شود درستی فرار از درد درباره خویش را نیز با خرد و منطق، بررسی نمود.
هر کاری با خدا یا بدون خدا شدنی است، اخلاقی بودن/نبودن آن برمیگردد به اثر ناسرراست آن روی همبود و جامعه.
تنها چیزی که یک خداپرست میتواند بگوید این است که از ترس خدا آن کار نااخلاقی را انجام نمیدهد، یک بیخدا به جای ترس، منطقی بوده و برای سودمند و پاکیزه نگه داشتن همبود و پیرامون زندگی خود آن کار نااخلاقی را انجام نمیدهد: فدا کردن سود کوتاه-زمان در برابر سود بلند-زمان
فیلمی 2008 نمایش داده شد به نام (The Day the Earth Stood Still) که در آن انسان های فضایی تصمیم می گیرند نسل بشر را نابود کنند کسی به زمین می آید و می گوید برای نجات زمین آمده روشن می گردد برای نجات زمین نه نجات انسان ها آمده است. در جایی از فیلم گفته می شود کارهایی که شما می کنید نه تنها به خودتان بلکه به دیگران بیرون از زمین نیز آسیب می رساند برای همین باید نابود شوید. دشواری در این فیلم در این دیالوگ است. کتاب ارزش و خوبی در جهان بدون خدا پیش از این فیلم نوشته شده فیلم را واکاوی نمی کند ولی می توان با پایه هایی که کتاب از اخلاق می سازد این فیلم و به ویژه این دیالوگ را بررسی نمود.
من بخشی از سرآغاز کتاب را می آورم
گمان کنیم خدایی نیست. آیا این بدین چم است که زندگی انسان بدون معنای است، و اندیشه بد و خوب، درستکاری و بدکاری، خوبی و بدی جایی ندارند، و هیچ ناگزیری اخلاقی نیست- پس مردم هرچه خواستند، می توانند انجام دهند؟ اریک ج. ویلنبرگ باور دارد چنین دیدگاهی سراسر نادرست است، و در این کتاب می گوید چرا. وی می گوید حتی اگر خدا نباشد، زندگی انسان دارای معنی هست، ناگزیری های اخلاقی داریم، و میشود درستکار بود. آشکار است، نویسنده، خوبی در جهان بدون خدا را ناهمسان با خوبی در جهان ترسایی دیده و دیدگاه های طبیعت گرایی از فروتنی، نیکوکاری و امید را گسترش می دهد. چشم انداز اخلاق در جهان بدون خدا ناهمسان با چشم انداز اخلاق در جهان مسیحیت است، که در واقع آن هست. ارزش و خوبی در گیتی بدون خدا گشتی در نشانه های کانونی این سرزمین در حال کاوش می باشد.
---- نمی توان نابود نمودن انسان ها را در فیلم با اعدام یک تبه کار همسنجی نمود.
فیلمی 2008 نمایش داده شد به نام (The Day the Earth Stood Still) که در آن انسان های فضایی تصمیم می گیرند نسل بشر را نابود کنند کسی به زمین می آید و می گوید برای نجات زمین آمده روشن می گردد برای نجات زمین نه نجات انسان ها آمده است. در جایی از فیلم گفته می شود کارهایی که شما می کنید نه تنها به خودتان بلکه به دیگران بیرون از زمین نیز آسیب می رساند برای همین باید نابود شوید. دشواری در این فیلم در این دیالوگ است. کتاب ارزش و خوبی در جهان بدون خدا پیش از این فیلم نوشته شده فیلم را واکاوی نمی کند ولی می توان با پایه هایی که کتاب از اخلاق می سازد این فیلم و به ویژه این دیالوگ را بررسی نمود. من بخشی از سرآغاز کتاب را می آورم گمان کنیم خدایی نیست. آیا این بدین چم است که زندگی انسان بدون معنای است، و اندیشه بد و خوب، درستکاری و بدکاری، خوبی و بدی جایی ندارند، و هیچ ناگزیری اخلاقی نیست- پس مردم هرچه خواستند، می توانند انجام دهند؟ اریک ج. ویلنبرگ باور دارد چنین دیدگاهی سراسر نادرست است، و در این کتاب می گوید چرا. وی می گوید حتی اگر خدا نباشد، زندگی انسان دارای معنی هست، ناگزیری های اخلاقی داریم، و میشود درستکار بود. آشکار است، نویسنده، خوبی در جهان بدون خدا را ناهمسان با خوبی در جهان ترسایی دیده و دیدگاه های طبیعت گرایی از فروتنی، نیکوکاری و امید را گسترش می دهد. چشم انداز اخلاق در جهان بدون خدا ناهمسان با چشم انداز اخلاق در جهان مسیحیت است، که در واقع آن هست. ارزش و خوبی در گیتی بدون خدا گشتی در نشانه های کانونی این سرزمین در حال کاوش می باشد. ---- نمی توان نابود نمودن انسان ها را در فیلم با اعدام یک تبه کار همسنجی نمود.
بهمنیار گرامی ، من اون فیلم رو دیدم - ولی میشه نابود کردن انسانها در اون فیلم رو با نابود کردن جمعیتی کوچک از انسانهای بیگناه برای حفظ جمعیتی بسیار بزرگتر از انسانهای بیگناه مقایسه کرد که در این صورت آن عمل اخلاقی است
باز هم نه، اگر گمان کنیم که برای نمونه پسر هم سن و سال همسایه ما بسیار حسود است و اگر من پیشرفتی داشته باشم وی بسیار ناراحت شود و درد بکشد آیا اخلاقی است که برای این که وی درد نکشد از پیشرفت خودم چشم پوشی کنم ؟
می شود درستی فرار از درد درباره خویش را نیز با خرد و منطق، بررسی نمود.
حسادت که به کسی آسیب نمیرساند! شما بایستی یک مرز میان آسیب رسان بودن و نبودن داشته باشید.
برای نمونه، من برای شما تضمین میکنم هر چیزی که شما بگویید، مطلقا هر چیزی که شما بگویید مایه ناراحتی
یک آدمی در یک جایی خواهد شد. اکنون اگر شما بخواهید با استناد به اینکه سخن گفتن شما مایه ناراحتی آدمهای
دیگر میشود دیگر چیزی نگویید آزاد هستید، ولی در اینجا، سخن نگفتن شما نه اخلاقی خواهد بود نه کاربستی.
این امر برای آزادی بیان، برای نمونه آزادی حقوق همجنسگراها نیز همین گونه است. همان گونه که
برای خود من دیدن اینکه دو همجنسگرا (یِ مرد) بخواهند در بیرون از خانه خود یکدیگر را ببوسند
مطلقا جالب نیست، ولی از دیدگاه اخلاقی حقی برای جلوی آن گرفتن را نخواهم داشت، در
حقیقت، اگر جلوی آن دو را بگیرم کاری نااخلاقی انجام دادهام اگرچه هنجارهای جامعه نیز پشت من باشند.
در نمونه بالا نیز درد از گونه بدنی بود، درباره دردهای ذهنی اصولا گفتگویی در کار نیست،
مگر آنکه این دردهای ذهنی از نوع «تهدید زبانی» یا شکلی باشند که تنها یک گام به عملی بودن نزدیک باشند.
کم کردن رنج و درد از جهان، جستاری هست که در کتاب نیز بررسی شده و بخشی از آن این چنین است؛
4.1- راه گریز پیتر سینگر: معنادار نمودن زندگی با زدودن رنج
در دو بخش پایانی کتاب خودش چگونه زندگی می کنیم؟ اخلاق در دوره سودخواهی شخصی[1]، پیتر سینگر (1995) یک مفهوم جایگزین از چگونه زندگی می تواند معنای درونی داشته باشد، گسترش داده و دفاع می کند. برای روشنگری درباره دیدگاه سینگر، به کارگیری یک گونه بازشناسی خودمانی از یک سو میان ارزش بیرونی[2]و در سوی دیگر ارزش سرشتین[3]، سودمند خواهد بود. به طور کلی خوبی (یا بدی) سرشتین چیزی، خوبی (یا بدی) به دلیل سرشت خودش، در درون یا از خودش، می باشد. . . . . برطبق سینگر یک راه -در واقع بهترین راه- برای ساختن زندگی ارزشمند برای زیستن، از خودگذشتگی برای کاهش رنج در جهان هستی می باشد. سینگر این را "زندگی اخلاقی" می خواند و می گوید که "زیستن در زندگی اخلاقی ما را توانا می سازد تا خودمان را با سنگین ترین علت همه علت ها بشناسیم . . . . این بهترین راهی است که برای ما باز شده تا زندگی معناداری داشته باشیم." به نگر می رسد که دیدگاه سینگر این گونه هست کاهش رنج پیشگیری پذیر واقعی ترین هدف ارزشمندی بوده و از این رو فدانمودن زندگی کسی برای آن بهترین راه برای معنادار نمودن زندگی آن فرد می باشد. چون این می تواند رخ دهد، خواه خدا باشد یا نباشد، پس نبودن خدا نمی تواند زندگی همه ی انسان ها را از درون بدون معنا سازد. سینگر، برای برپاساختن جایگاه خودش، روشی همانند روشی که ارسطو در دوهزار سال پیش، در شاهکار خودش اخلاق نیکوماخوس[1]، به کارگرفته است (1962) را می پذیرد. در آغاز کتاب اخلاق، ارسطو سه گونه زندگی اخلاقی که شاید انسان ها آن گونه بزیند را پیش می کشد: زندگی که ویژه خوشی جسمی می شود؛ زندگی که ویژه ی کنش های سیاسی می شود؛ و زندگی که ویژه ی اندیشیدن می شود. ارسطو هر یک از این سه گونه زندگی را بررسی نموده و می کوشد روشن نماید کدام یک از آنها بهترین است. به نگر می رسد که در بیشتر کتاب اخلاق، ارسطو کنش سیاسی را بهترین گونه زندگی گرفته است، ولی (در یک گردش شگفت انگیز، که چیستانی برای دو هزار و پانصد سال برای تفسیرگران است) ارسطو سرانجام زندگی ویژه شده برای اندیشیدن را بهترین گونه زندگی می گیرد. به روشی همانند، سینگر شمار گوناگونی از کنش ها را در نگر گرفته و می کوشد روشن نماید کدام یک، اگر باشد، چشم انداز معنای درونی را فراهم می آورد. کنش هایی که سینگر در نگر می گیرد دربردارنده ی به کارگیری الکل و مواد مخدر، خرید کردن، رقابت (هم ورزشی، هم بازرگانی)، روان درمانی[2]، و البته، پیگیری یک زندگی اخلاقی، می باشد. به نگر می رسد که سینگر، در وارسی اینها بیشتر نگران آن است که چه کنشی می تواند یک حس پایدار خشنود[3] شدن را بسازد. سینگر به این نتیجه می رسد که تنها یک زندگی اخلاقی این شرایط را دارا است، از این رو به تنهایی (با کنش هایی که بررسی گردید) می تواند به زندگی هر کسی معنای درونی ببخشد. . . . یک بند ازمدارک چشمگیری که سینگر درباره آن گفتگو نکرده است، از یک هوا خواه بدنام خوشی جسمی -مارکوس دی ساد[1] (1992)- می باشد. او مردی است که بی گمان نگرش هایی درباره ی این که آیا پیروی از خوشی جسمی می تواند خشنودی ماندنی داشته باشد، دارد! در داستان دی ساد ژوستین[2]، شیر زن داستان در چنگال هرزه ی چهار آخوند[3] که وی را اسیر کرده اند تا بهره ببرند، افتاده است. دی ساد هست که می گوید یکی از آن چهار آخوند نکته زیر را به ژوستین می گوید:
گذارندن شب با زنی مرا وا می دارد زن دیگری را بامداد بخواهم. به کلی هیچ چیز اندازه خواسته سیری ناپذیر نیست؛ هر چه هدیه بزرگ تری به آن می دهیم، سخت تر می سوزانند. همانا پیامد همیشه کمابیش مانند هم است، ولی ما همیشه گمان می کنیم در گوشه وکنار یکی بهتر پیدا می شود. دمی که آرزومندی ما برای زنی کاهش می یابد همان دمی است که همان انگیزش خواهش ما را برای زن دیگری روشن می کند
[1]. Marquis de Sade فیلسوف، نویسنده، سیاستمدار و دارا فرانسوی (1814-1740)
بهمنیار گرامی ، من اون فیلم رو دیدم - ولی میشه نابود کردن انسانها در اون فیلم رو با نابود کردن جمعیتی کوچک از انسانهای بیگناه برای حفظ جمعیتی بسیار بزرگتر از انسانهای بیگناه مقایسه کرد که در این صورت آن عمل اخلاقی است .
به نگر شما این فیلم جستار بسیار دشواری را پیش نکشیده است ؟ خوب این یک پیش فرض دارد و آن این است که نجات گروه بزرگتر چون در بر گیرنده شمار بیشتری است بهتر است. گمان کنیم که همه انسان ها یک دین را برگزیند همه بشوند مسلمان، برای نمونه، برای این که جنگ میان ملت ها و اقوام پایان بیابد. و براستی و در واقعیت هم جنگ پایان یابد. آن گاه اگر 100 نفر از 6 میلیارد دوباره بودایی بشوند، برای این که جنگ راه نیفتد می توانیم این 100 نفر را بکشیم؟ به نگر می رسد که تصمیم قطعی گرفتن بسیار دشوار باشد.
به نگر شما این فیلم جستار بسیار دشواری را پیش نکشیده است ؟
خوب این یک پیش فرض دارد و آن این است که نجات گروه بزرگتر چون در بر گیرنده شمار بیشتری است بهتر است. گمان کنیم که همه انسان ها یک دین را برگزیند همه بشوند مسلمان، برای نمونه، برای این که جنگ میان ملت ها و اقوام پایان بیابد. و براستی و در واقعیت هم جنگ پایان یابد. آن گاه اگر 100 نفر از 6 میلیارد دوباره بودایی بشوند، برای این که جنگ راه نیفتد می توانیم این 100 نفر را بکشیم؟ به نگر می رسد که تصمیم قطعی گرفتن بسیار دشوار باشد.
فرض كنيد جنگي به راه افتاده
دسته اي در ميان غير نظاميان سنگر گرفته اند و حاضر نيستند اين جنگ را پايان دهند ، ادامه ي اين جنگ هم به جز كشت و كشتار چيزي ندارد ، در عين حال ميشود با بمباران كردن آن منطقه و نابودي همه چيز به اين جنگ پايان داد ، خوب به نظر شما اگر به فرض مثال آن ١٠٠٠٠ نفر غير نظامي به همراه كساني كه حاضر به پايان دادن جنگ نيستند كشته شوند و در قبالش امنيت و بقاي ميليونها نفر تضمين شود ، آيا كشتار آن جمعيت غير اخلاقي است ؟
از نظر من كه مطلقن اخلاقيست مشروط بر اينكه مانند هيروشيماي ژاپن تا ١٠ نسل بعد به خاطر آن حمله كشته نشوند ، يعني كشتار فقط مقطعي باشد
.
در مورد پيروان يك دين هم همينگونه است ، يعني اگر رفتارشان باعث شود امنيت بقيه به خطر بيوفتد و رفتارشان در دراز مدت كشته هاي فراواني به جا گذارد ، كشتارشان براي نجات جان بقيه غير اخلاقي نيست .
فيلم هم دقيقن داشت همين رو نشون ميداد . يعني هدف نجات دادن زمين به عنوان يكي از ناياب نرين سياره ها با شرايطي خاص براي زندگي از دست انسانها بود . دست آخر هم وقتي كيانو ريوز به اين نتيجه رسيد كه انسانها اصلاح شدني هستند با قرباني كردن خودش جلوي نابودي نسل بشر رو گرفت .
فرض كنيد جنگي به راه افتاده دسته اي در ميان غير نظاميان سنگر گرفته اند و حاضر نيستند اين جنگ را پايان دهند ، ادامه ي اين جنگ هم به جز كشت و كشتار چيزي ندارد ، در عين حال ميشود با بمباران كردن آن منطقه و نابودي همه چيز به اين جنگ پايان داد ، خوب به نظر شما اگر به فرض مثال آن ١٠٠٠٠ نفر غير نظامي به همراه كساني كه حاضر به پايان دادن جنگ نيستند كشته شوند و در قبالش امنيت و بقاي ميليونها نفر تضمين شود ، آيا كشتار آن جمعيت غير اخلاقي است ؟ از نظر من كه مطلقن اخلاقيست مشروط بر اينكه مانند هيروشيماي ژاپن تا ١٠ نسل بعد به خاطر آن حمله كشته نشوند ، يعني كشتار فقط مقطعي باشد .
خوب بپندارید من یا شما در این گروه کوچک برای هدف درستی و به عنوان تنها راه چاره پنهان شده ایم و آن سو نیز دار و دسته رهبری بخواهند ما را تکه پاره کنند. از این رو دشواری دو تا می شود. ما به طور اخلاقی پروانه این کار را داریم که میان مردم پنهان شویم یا آنان پروانه این کار را دارند که همه مردم را بکشند؟ به سخن دیگر به نگر می رسد که هدف باید به طور کامل روشن باشد وگرنه به هیچ رو نمی توان پاسخی قطعی به آن داد. در جنگ جهانی دوم نیز از نگر نظامی زدن بمب های اتمی مایه پایان یافتن زودتر جنگ گردید. در جنگ میان 50 تا 70 میلیون انسان کشته شدند اگر شاید چند سال بیشتر جنگ به دراز می کشید و آلمان نیز به بمب اتمی دست می یافت به احتمال بسیار زمین هنوز در زمستان اتمی بسر می برد یا دست کم برخی بخش های اروپا تا چند سد سال دیگر قابل سکونت نبود
خوب بپندارید من یا شما در این گروه کوچک برای هدف درستی و به عنوان تنها راه چاره پنهان شده ایم و آن سو نیز دار و دسته رهبری بخواهند ما را تکه پاره کنند. از این رو دشواری دو تا می شود. ما به طور اخلاقی پروانه این کار را داریم که میان مردم پنهان شویم یا آنان پروانه این کار را دارند که همه مردم را بکشند؟ به سخن دیگر به نگر می رسد که هدف باید به طور کامل روشن باشد وگرنه به هیچ رو نمی توان پاسخی قطعی به آن داد. در جنگ جهانی دوم نیز از نگر نظامی زدن بمب های اتمی مایه پایان یافتن زودتر جنگ گردید. در جنگ میان 50 تا 70 میلیون انسان کشته شدند اگر شاید چند سال بیشتر جنگ به دراز می کشید و آلمان نیز به بمب اتمی دست می یافت به احتمال بسیار زمین هنوز در زمستان اتمی بسر می برد یا دست کم برخی بخش های اروپا تا چند سد سال دیگر قابل سکونت نبود
خوب این طوری که من فهمیدم پس شما هم با این موضوع موافقید که در برخی موارد مانند همان جنگ جهانی دوم عده ای را قربانی کنیم تا اکثریت در امان باشند ، کار غیر اخلاقی نکرده ایم .
گرامی مهربد، به طور کلی من در پی سرچشمه و منشا اخلاق نیستم در واقع یک گام پس از آن را می خواهیم بررسی کنیم. ارزش های اخلاقی. یعنی اگر هیچ انسانی نباشد آیا باز هم ارزش های اخلاقی هست یا نیست. به سرچشمه شاید پیوند داشته باشد ولی نا سر راست، مستقیم و بی واسطه پیوند ندارد. هر آینه می خواهیم بررسی کنیم که چرا ما ناگزیر هستیم (برای نمونه) راستگو باشیم؟ اگر بنا نیست کیفری ببینیم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست ؟ یا به سخن دیگر چرا راستگو در نگر هر کسی با ارزش تر از دروغگو است؟
سلام من هم مدتهاست که بدنبال پاسخ این سئوال هستم و تا کنون پاسخی نیافتم .من تمام پستها را مطالعه کردم اما همچنان این سئوال که بهمنیار مطرح کرد بی پاسخ است . بالاخره کسی پاسخی به این سئوال واضح دارد یا نه ؟
"هر آینه می خواهیم بررسی کنیم که چرا ما ناگزیر هستیم (برای نمونه) راستگو باشیم؟ اگر بنا نیست کیفری ببینیم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست ؟ یا به سخن دیگر چرا راستگو در نگر هر کسی با ارزش تر از دروغگو است؟" توجه داشته باشید که من نه میخواهم در باره منشاء اخلاق صحبت کنم و نه اینکه معتقدم یک بیخدا لزوما بی اخلاق و یک مدعی خداباوری لزوما فردی اخلاقی هست بلکه صرفا پاسخ سئوال مطرح شده را میخواهم (اصلا به همین خاطر عضو این فاروم شدم
سلام من هم مدتهاست که بدنبال پاسخ این سئوال هستم و تا کنون پاسخی نیافتم .من تمام پستها را مطالعه کردم اما همچنان این سئوال که بهمنیار مطرح کرد بی پاسخ است . بالاخره کسی پاسخی به این سئوال واضح دارد یا نه ؟
درود بر شما جناب حسین همان گونه که خود بهتر می دانید، این پرسش، بسیار پیچیده است و پاسخ ساده ای به آن نمی توان داد. ولی بهر روی، شما هنگامی که در پی منشا و سرچشمه اخلاق نباشید پاسخ به این پرسش را آسان تر می یابید. در این باره می توان گفت، بسته به جهان بینی که دارید یکی از نگرهای موجود در باره سرچشمه ی اخلاق را پذیرفته اید. اگر کتاب را بخوانید در برگ 153 یک نمونه آورده
"بپنداريد ميليون ها هستي انساني با چتر بر زمين يك سياره بيگانه فضايي پايين مي آيند. چشم انداز و ساكنان سطح سياره بسيار گوناگون بوده، و بنابراين گستره ي محيطي كه هستي هاي انساني خودشان را در آن مي يابند، نيز به همين گونه، گوناگون مي باشد. برخي در شن هاي روان به زمين نشسته و براي زنده ماندن خويش را در مبارزه مي يابند؛ كسان ديگري خويش را در جنگل هاي پر باران كه با درياهاي بزرگ بسته شده و با ميوه هاي خوشمزه فراوان مي يابند. كسان ديگري نيز هم در بيابا نهاي خشن و بدون كشت به زمين نشسته، و تا آخر، ما مانند اين انسان ها هستيم با توجه به اين كه در به دقت بررسي شدند: آن چه كه زندگي ما، در مقياس گسترده به پيرامون ما - بخش 4-3 كه بيرون از مهار ما است، وابستگي بسياري دارد. مانند آنان ما هم مي توانيم برخي مهارها را بر مسير زندگي خويش داشته باشيم، ولي دامنه ي شدني ها و احتمالات براي ما به گستردگي بيرون از دست هاي ما است."
و از این به ناگزیر بودن به نیکوکاری می رسد. سپس بند آخر کتاب چنین است
"ولي هيچ كس ناچار نيست بدون شك خداپرست، يا حتا كمتر، ترسايي باشد تا دريابد كه گرايش به سوي خودپرستي هم زمان يكي از پا برجاترين و هم چنين زيان بارترين ويژگي سرشت انساني است. طبيعت گرا و خداپرست هم دو مانند هم، بايد آگاه باشند كه يك از بزرگ ترين چالش هايي كه با آن روبرو هستيم دل سياه درون خودمان است. براي پيكار با اين دل سياه، ترسايي فرمان مي دهد به خدا تسليم شو؛ ميل پيشنهاد مي دهد حس يگانگي با هم نوع انساني را گسترش بده؛ كانت پيشنهاد مي دهد نيازهاي اخلاقي را در بالاترين برتري خودمان بگذاريم؛ سينگر مي گويد كسي خودش را براي كم كردن رنج فدا كند؛ من پيشنهاد مي كنم دانش را براي خواست افلاطوني در يافتن راهي مطمئن براي ساختن مردم پرهيزكار به كار گيريم. همه ي اين ها ريخت هايي از كشمكش همگاني -كشمكشي بر پاد خودخواهي به ارث رسيده در سرشت انسان- است. شايد، بر همين پايه، اين كشمكشي باشد كه همه ي ما در يك سو هستيم. زنده باد انقلاب اخلاقي."
البته گمان نمی کنم که من با این پست کمک چندانی کرده باشم ولی کتاب کمابیش از پیچیدگی جستار می کاهد و مایه آن می شود که دیدگاه بسیار کلی در برابر همه ی گزاره ها و استدلال های بیابید.
البته گمان نمی کنم که من با این پست کمک چندانی کرده باشم ولی کتاب کمابیش از پیچیدگی جستار می کاهد و مایه آن می شود که دیدگاه بسیار کلی در برابر همه ی گزاره ها و استدلال های بیابید.
ممنون بهمنیار گرامی همانگونه که خود در پایان پست خود حدس زدید پاسخی واضح به سئوال خودتان "اگر بنا نیست کیفری ببینیم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست" داده نشد و ظاهرا کتاب هم اگر حتی از پیچیدگی موضوع بکاهد اما پاسخی به این سئوال ندارد و همچنان قضیه برادران کارامازوف قوت خود را نشان میدهد . من مدتهاست که بدنبال پاسخ این سئوال از دیدگاه بیخدایان هستم و بتدریج به اطمینان میرسم که پاسخی به جز "قیامت " به این سئوال وجود ندارد . اما در مورد نقش "خودپرستی " حتما میدانید که از دیر باز در دیدگاه خداباوران این نقش شناخته شده مورد نکوهش قرار گرفته و بقول حافظ "هین سخن تازه بگو " بهرحال از وقتی که گذاشتید بسیار سپاسگزارم
ممنون بهمنیار گرامی همانگونه که خود در پایان پست خود حدس زدید پاسخی واضح به سئوال خودتان "اگر بنا نیست کیفری ببینیم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست" داده نشد و ظاهرا کتاب هم اگر حتی از پیچیدگی موضوع بکاهد اما پاسخی به این سئوال ندارد و همچنان قضیه برادران کارامازوف قوت خود را نشان میدهد . من مدتهاست که بدنبال پاسخ این سئوال از دیدگاه بیخدایان هستم و بتدریج به اطمینان میرسم که پاسخی به جز "قیامت " به این سئوال وجود ندارد . اما در مورد نقش "خودپرستی " حتما میدانید که از دیر باز در دیدگاه خداباوران این نقش شناخته شده مورد نکوهش قرار گرفته و بقول حافظ "هین سخن تازه بگو " بهرحال از وقتی که گذاشتید بسیار سپاسگزارم
خوب البته و صد البته آن اندازه که ساده می پندارید نیست، و حتا به سنگینی بار گفته من، آن جا که می گویم شما بر پایه جهان بینی برگزیده خویش، یکی را پذیرفته اید دقت نمی کنید.
دقت کنید که زمانی که پای اخلاق به میان کشیده می شود، خوبی ها یکسان هستند خداپرست و بیخدا ندارد، آخر سخن ما هم همین است. ما می توانیم بگویم خداپرست در هنگام بررسی فرنودهای بودن خدا منطقی فکر نمی کند و دلایل را درست بررسی نمی کند، ولی زمانی که از اخلاقی و یا ارزش های اخلاقی سخن گفته می شود، چون خود کنش در نگر گرفته شده است بدون این که نگاهی به این که چه چیزی کسی را ناچار ساخته چنین کند، آن گاه دیگر درک جهان تفاوتی میان مردم به وجود نمی آورد. به سخن دیگر میان من و شما در دریافت و درک جهان تفاوت است میان درک خوبی تفاوت نیست. اکنون، بر پایه جهان بینی شما اگر خدا خواسته باشد که من را هیچ گاه ایمان نیاورم و به وی باور نداشته باشم آن گاه، گناه من چیست که خدا چنین خواسته؟ و سپس در جهنم انداخته می شوم. پاسخ شما روشن است چون یک قادر متعال دانا آفریدگار جهان این را خواسته، بی گمان دانش و حکمتی در آن است. جستار کمک رسانی به دیگران و ایمان آوردن شما نیز همین است اگر خدا خواسته باشد شما به وی باور داشته باشید، خوب باور دارید برای چه برای چیزی که خود اصلا نمی خواسته اید بهشت دریافت می کنید؟
برای انگاره کارامازوف نیز برگ 154 و 155 را بخوانید. ولی به طور کلی، اگر خدا باشد آن گاه ناگزیر هستیم برای نمونه نماز اول وقت بخوانیم که یکی در اندیشه شما یکی از بهترین خوبی هاست، اگر خدا نباشد ما دستوری برای انجام این خوبی نداریم ولی اگر برخی ناگزیرها فراتر از خدا باشند آن گاه این معنا پیدا نمی کند.
سلام
من هم مدتهاست که بدنبال پاسخ این سئوال هستم و تا کنون پاسخی نیافتم .من تمام پستها را مطالعه کردم اما همچنان این سئوال که بهمنیار مطرح کرد بی پاسخ است . بالاخره کسی پاسخی به این سئوال واضح دارد یا نه ؟
"هر آینه می خواهیم بررسی کنیم که چرا ما ناگزیر هستیم (برای نمونه) راستگو باشیم؟ اگر بنا نیست کیفری ببینیم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست ؟ یا به سخن دیگر چرا راستگو در نگر هر کسی با ارزش تر از دروغگو است؟"
توجه داشته باشید که من نه میخواهم در باره منشاء اخلاق صحبت کنم و نه اینکه معتقدم یک بیخدا لزوما بی اخلاق و یک مدعی خداباوری لزوما فردی اخلاقی هست بلکه صرفا پاسخ سئوال مطرح شده را میخواهم (اصلا به همین خاطر عضو این فاروم شدم )
دنبال پاسخ برای پرسشی هستید که وجود ندارد. اخلاق مادی است و سراسر نسبی، و سد البته، اندازهپذیر.
یک نمونه ساده، دزدی اخلاقی نیست، چرا که اگر هر کس بخواهد دزدی کند، آنگاه
زندگی برای همه ما که در آن جامعه زندگی میکنیم، بسیار سخت و احمقانه میشود.
ولی، همان دزدی اگر شرایط ایجاب کند، برای نمونه دولت دزد باشد (مانند دولت کنونی خودمان) و یا حق مردم را یک
مشت آدم انگشتشماری در حال بالا کشیدن باشند، آنگاه دزدی (رابینهود گونه) کاری بسیار نیکو و اخلاقی خواهد بود.
خوب البته و صد البته آن اندازه که ساده می پندارید نیست، و حتا به سنگینی بار گفته من، آن جا که می گویم شما بر پایه جهان بینی برگزیده خویش، یکی را پذیرفته اید دقت نمی کنید.
دقت کنید که زمانی که پای اخلاق به میان کشیده می شود، خوبی ها یکسان هستند خداپرست و بیخدا ندارد، آخر سخن ما هم همین است. ما می توانیم بگویم خداپرست در هنگام بررسی فرنودهای بودن خدا منطقی فکر نمی کند و دلایل را درست بررسی نمی کند، ولی زمانی که از اخلاقی و یا ارزش های اخلاقی سخن گفته می شود، چون خود کنش در نگر گرفته شده است بدون این که نگاهی به این که چه چیزی کسی را ناچار ساخته چنین کند، آن گاه دیگر درک جهان تفاوتی میان مردم به وجود نمی آورد. به سخن دیگر میان من و شما در دریافت و درک جهان تفاوت است میان درک خوبی تفاوت نیست. اکنون، بر پایه جهان بینی شما اگر خدا خواسته باشد که من را هیچ گاه ایمان نیاورم و به وی باور نداشته باشم آن گاه، گناه من چیست که خدا چنین خواسته؟ و سپس در جهنم انداخته می شوم. پاسخ شما روشن است چون یک قادر متعال دانا آفریدگار جهان این را خواسته، بی گمان دانش و حکمتی در آن است. جستار کمک رسانی به دیگران و ایمان آوردن شما نیز همین است اگر خدا خواسته باشد شما به وی باور داشته باشید، خوب باور دارید برای چه برای چیزی که خود اصلا نمی خواسته اید بهشت دریافت می کنید؟
برای انگاره کارامازوف نیز برگ 154 و 155 را بخوانید. ولی به طور کلی، اگر خدا باشد آن گاه ناگزیر هستیم برای نمونه نماز اول وقت بخوانیم که یکی در اندیشه شما یکی از بهترین خوبی هاست، اگر خدا نباشد ما دستوری برای انجام این خوبی نداریم ولی اگر برخی ناگزیرها فراتر از خدا باشند آن گاه این معنا پیدا نمی کند.
آن جا که می گویم شما بر پایه جهان بینی برگزیده خویش، یکی را پذیرفته اید دقت نمی کنید[/HTML]بهمنیار گرامی اگرچه من جهان بینی خاصی را برگزیده ام اما خود را بی نیاز از مطالعه مداوم سایر انواع جهان بینی نیز مقایسه آنها و بررسی نقاط ضعف وقوت هریک نمیدانم (البته در حد فرصت !) و در اینجا فعلا بین دو جهان بینی اصلی مادیگری و الهی مقایسه ای در حال انجام است که با سئوال محوری شما انجام میگیرد که به واقع "اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست" در اینجا بطور واضح و تاکنون نقصی در پاسخگویی مادیگرایی می بینیم . گفتم بطور واضح چرا که شما و مهربد در پست بعدی اینرا به وضوح گفته اند :"دنبال پاسخ برای پرسشی هستید که وجود ندارد" بعبارتی در جهان بینی مادی پاسخی برای آن پرسش وجود ندارد . البته شما هم مقایسه جالبی بین دو جهان بینی انجام داده اید و آن پیش کشیدن موضوع جبر و اختیار است ! هرچند این موضوع تا حدی حاشیه ای است و لذا نمیخواهم در اینجا به آن بپردازم اما فقط همینقدر میگویم که جهان بینی مادی هم نمیتواند جبر را نقض و اختیار را نشان دهد و هرگاه موشکافانه به جهان بینی مادی بنگریم میبینیم که انسانی مادی متشکل از مجموعه ای اتمها و تحت تاثیر مجموعه های دیگری مادی است ! در تاپیک دیگری این موضوع توسط سونیاکس از دیدگاه یک مادیگرا به خوبی شرح داده شده .او میگوید :آیا ذهن از جسم متمایز است؟ و کاربر دیگری بنام "هواچه خوبه " جبری بودن رفتار آدمی را با این عبارات میاورند : آیا ذهن از جسم متمایز است؟" rel="noopener noreferrer nofollow" target="_blank" referrerpolicy="no-referrer">ﮔﻠﺪﺳﺘﯿﻦ )Goldstein( ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺨﺸﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻧﯿﻤﮑﺮﻩ ﭼﭙﯽ ﻣﻐﺰ، ﻣﻮﺟﺐ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﺨﺺ ﻣﯿﺸﻮﺩ. ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻣﻐﺰﺷﺎﻥ ﺗﺎ ﺁﻧﺠﺎ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﮐﻪ ﺭﺍﺑﺮﺕ ﻫﺎﺭ )19( ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺍﺳﺖ ﻣﻐﺰ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﻣﺠﺮﻣﯿﻦ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﻄﻮﺭ ﺁﺷﮑﺎﺭﯼ ﺗﻔﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ، ﻣﺜﻼ ﺩﺭ ﻣﻐﺰ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﻣﻬﺎﺭﺗﻬﺎﯼ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﻣﻐﺰ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﺎ ﻣﻐﺰ ﺳﺎﯾﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﻪ ﺁﺳﺎﻧﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺷﺎﻥ ﺳﺮ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﻭ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ، ﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ) .20( ﺑﻨﺎﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺕ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻋﻮﺍﻃﻒ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻧﯿﺰ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻫﻮﺷﯿﺎﺭﯼ ﺍﻭ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﻓﻌﺎﻟﯿﺘﻬﺎﯼ ﺑﺪﻧﯽ ﺍﻭ ﻭ ﺑﻄﻮﺭ ﺩﻗﯿﻘﺘﺮ ﻣﻐﺰ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻋﻮﺍﻃﻒ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﻭﯾﮋﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻋﺼﺒﯽ ﻭ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻣﻐﺰ ﺍﻭ ﺭﺥ ﻣﯿﺪﻫﺪ، ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﺳﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﻮﺍﻃﻒ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺮﻭﺯ ﯾﺎﺑﺪ.
این همه گفتم تا نشان دهم اگر در جهان بینی الهی به جبر و اختیار بعنوان موردی نقص و ابهام نگریسته شود (که البته پاسخ خود را دارد ) همین نقص وابهام در جهان بینی مادی نیز وجود خواهد داشت .به راستی در جهان بینی مادی اختیار چگونه تفسیر میگردد ؟! اما من فعلا در مقام مقایسه دو جهان بینی در باره " ناچاری ما برای راستگویی " هستم و هرگاه این سئوال پاسخ داده شد و شما گرامی خواستید به موضوع دیگری خواهم پرداخت . بقولی step by step یا همان گاماس گاماس خودمان .!🌹
دنبال پاسخ برای پرسشی هستید که وجود ندارد. اخلاق مادی است و سراسر نسبی، و سد البته، اندازهپذیر.
یک نمونه ساده، دزدی اخلاقی نیست، چرا که اگر هر کس بخواهد دزدی کند، آنگاه زندگی برای همه ما که در آن جامعه زندگی میکنیم، بسیار سخت و احمقانه میشود.
ولی، همان دزدی اگر شرایط ایجاب کند، برای نمونه دولت دزد باشد (مانند دولت کنونی خودمان) و یا حق مردم را یک مشت آدم انگشتشماری در حال بالا کشیدن باشند، آنگاه دزدی (رابینهود گونه) کاری بسیار نیکو و اخلاقی خواهد بود.
به عبارت ساده شما در جهان بینی مادی هیچ ناگزیری برای عمل اخلاقی ندارید ! اگر خوشتان آمد دزدی میکنید و اگر خوشتان نیامد دزدی نمیکنید ! آیا قبول دارید که در این جهانبینی تفاوتی بین آدلف هیتلر و لویی پاستور وجود ندارد ؟! هیتلر از کشور گشایی لذت میبرد و پاستور از اکتشاف درمان بیماریها و هرد دنبال لذت خود بودند و حالا هم هردو خاک شده اند بقول معروف "پیمانه چــو پر شود
چه شیرین و چه تلخ" فعلا به نسبیت اخلاق نمیپردازم تا مطمئن شوم که در جهان بینی مادی هیچ اجباری برای نیکوکاری نیست !و اگر هم بد کردی و توانستی از خطر بگذری که بس زرنگ بوده ای !
حسین آقا، زمانی که دوست من مهربد می گوید این پرسش پاسخ ندارد، نگر وی جستجوی برای سرچشمه ی غیرمادی اخلاق است. چون اگر بر این نکته کانونی شویم آن گاه به گفتگوی اثبات خدا می رسیم. به همین گونه اگر شما ناگزیری را بر پایه وجود دوزخ یا جهنم یا قیامت بگذارید، به خوبی دچار همین لغزش شده و به گفتگو خداشناسی می رسید.
از این گذشته اختیار و آزادی اراده که به عنوان یک پارامتر برای بحث و گفتگوی شر در جهان از سوی ترسایان پیش کشیده شده و به جهان اسلام هم آمده به هر حال از نگر ما وجود خارجی ندارد، بسنده بود که در رخ دادی من کشته می شدم و این نوشته به هیچ رو نبود یا به پایان نمی رسید. تفاوت های مغزی وجود دارد همه ی ما یک گونه نمی اندیشیم. پس گفتگو درباره ی جبر و اختیار و سرچشمه اخلاق از این تاپیک به نگر من جداست.
پاسخ ما به ناگزیرهای اخلاقی تنها به مانند شما اندیشه دستور و حکم الهی و آسمانی نیست. بلکه اندیشه ساختن جهانی بهتر و دادگرتر و قابل تحمل تر است. ما به جز خودمان (نوع انسان) کسی را نداریم. ببینید برای نمونه اگر موقعیتی بوجود آید که کسی باید فداکاری کند و برای زنده ماندن چند نفر دیگر جان خودش را فدا کند، اگر خداپرست باشد که به هیچ رو اصلا پسندیده نیست چنین کند، چرا چون نخست انتظار بهشت دارد، دو می تواند بگوید اگر باید این ها یاید نجات پیدا کنند چرا خدا این کار را نمی کند ؟ خدا آن ها را نجات دهد. شاید خداپرستی چنین کند ولی احتمال بسیاری بالایی برای بند دو هست. اگر بیخدا چنین کند می داند هیچ چیزی در پی آن نیست باید جان خودش را تنها برای ماندن چند نفر بدهد و پایان از نگر اخلاقی دومی بهتر است.
از سوی دیگر مقایسه باید دو سویه باشد خوب به طور دقیق ما هم نقص های بسیاری در این که ناگزیرهای اخلاقی از سوی خدا رسیده می بینیم . برای نمونه اگر خدا تصمیم بگیرد که امام ها را به جهنم ببرد می تواند این کار را بکند یا نه اگر نمی تواند چه چیزی جلوی وی را می گیرد؟ اگر می تواند پس شما چگونه به سخن خدا دلخوش هستید؟ شاید برای شما هم همین رخداد روی دهد.
به عبارت ساده شما در جهان بینی مادی هیچ ناگزیری برای عمل اخلاقی ندارید ! اگر خوشتان آمد دزدی میکنید و اگر خوشتان نیامد دزدی نمیکنید ! آیا قبول دارید که در این جهانبینی تفاوتی بین آدلف هیتلر و لویی پاستور وجود ندارد ؟! هیتلر از کشور گشایی لذت میبرد و پاستور از اکتشاف درمان بیماریها و هرد دنبال لذت خود بودند و حالا هم هردو خاک شده اند بقول معروف "پیمانه چــو پر شود چه شیرین و چه تلخ"
فعلا به نسبیت اخلاق نمیپردازم تا مطمئن شوم که در جهان بینی مادی هیچ اجباری برای نیکوکاری نیست !
خیر شما و یا ما با جهانبینی مادی، هیچ اجباری در «خوب بودن» نداریم.
و اگر هم بد کردی و توانستی از خطر بگذری که بس زرنگ بوده ای !
انجام هر کاری به یک سری عواقب میانجامد، که شما میتوانید ببینید یا نمیتوانید ببینید، ولی به هر روی هستند.
برای نمونه، اگر شما دزد موفقی باشید، بایستی این احتمال را هم بپذیرید که از فرزند و مادر خودتان هم یک دزد دیگر دزدی کند.
اگر پدرخواندهوار زندگی کنید، بایستی این احتمال را نیز هر-روزه پیش خودتان
بدهید که یک پدرخوانده دیگر قصد کشتن شما و هموندان خانوادهاتان را داشته باشد.
پس اکنون، ما اجباری برای خوب بودن نداریم، چرا که یک خداباور هم اجباری برای خوب بودن ندارد،
از آنرو که کسی وی را از دید «فیزیکی» مجبور نکرده است خوب باشد! فراموش نکنید، از دیدگاه دینی
و بگوییم اسلامی، یک آدم خوب از خوب بودن خود پاداش میگیرد و از بد بودن خود پادافره و بس.
اما همچنان، کسی این آدم را مجبور به گزینش خوب بودن نکرده است، تنها بد بودن برای وی یک دورنمای ترسناک (آتش دوزخ) دارد.
از سوی دیگر، یک آدم خداناباور نیز اجباری برای خوب بودن ندارد، چرا
که کسی او را هم از دید «فیزیکی» مجبور به خوب بودن نکرده است.
اما برای همین آدم نیز، بد بودن دورنمای ترسناک و بدی (آیندهای که کردار وی هنجار شده باشد) را دارد.
پس در هر دو حالت، نیک بودن تنها یک گزینش خردمندانه خواهد بود که
فرد از گرفتن سود کوتاهزمان خود، برای جلوگیری از آسیب دراززمان آن خودداری میکند.
تنها دگرسانی آن میان خداباور و خداناباور این است که آدم خداناباور، برای چیزهای بیخود و بیفرنود مانند سکس خود
را آزار روانی نمیدهد، ولی یک خداباور مذهبی، همواره در ترسهای نابجا و در پندار «نااخلاقی بودن هستی خود» به سر میبرد.
اساساً پرسش های اولیه درباره اخلاق و چگونگی اخلاق خیلی وسیع هستند و در حالت عمومی و ایده آل (که تحت تاثیر فشار و تبلیغات مذهبیون نبوده باشد) تقسیم به جهانبینی بر مبنای خدا و بی خدا چندان کمکی نمیکند.شاید تقسیم به مادی یا غیر مادی و یا طبیعی و ماورالطبیعه مفیدتر باشد،که در آن تک خدایی بخش کوچکی از ماورالطبیعی خواهد بود.از دیدگاه من و مهربد و بهمنیار عزیز با جهان بینی طبیعی به پرسش ها درباره اخلاق بهتر میتوانیم جواب بدهیم.مثلاً میتوان توضیح داد که چرا برخی از انسانها اخلاقیات را نمیفهمند یا از درد کشیدن دیگران لذت میبرند ( برخی بیماران روانی) رفتارهای مشابه حبوانات برای ما معنی دار میشود و میتوانیم به دلایل رفتارهای اخلاقی انسانی بر اساس فرگشت نزدیک شویم.اما در طرف دیگر توضیح قابل قبولی برای این پرسشها و تفکر درباره آنها نیست.
من پس از بیخدایی علاقه ام به این مطلب بیشتر شد و دلیل اشتیاق بهمنیار گرامی را هم برای این موضوع درک میکنم.اما پس از مدتی تفکر درباره موضوع به این نتیجه رسیدم که اصولاً اخلاقیات خدا حور اخلاقیات وسیع و عمیقی نبوده و نیست و این علاقه به جواب اخلاق بیخدا از علاقه به سوال "اخلاق چیست" نشات میگیرد که در دیدگاه خدا محور قابل سوال نبوده و حالا فرصت بروز پیدا کرده است.
حسین آقا، زمانی که دوست من مهربد می گوید این پرسش پاسخ ندارد، نگر وی جستجوی برای سرچشمه ی غیرمادی اخلاق است. چون اگر بر این نکته کانونی شویم آن گاه به گفتگوی اثبات خدا می رسیم. به همین گونه اگر شما ناگزیری را بر پایه وجود دوزخ یا جهنم یا قیامت بگذارید، به خوبی دچار همین لغزش شده و به گفتگو خداشناسی می رسید.
بهمنیار گرامی اجازه دهید که ما فعلا به نتیجه این بحث کاری نداشته باشیم که آیا موجب اثبات وجود خدا میشود یا نمیشود و از طرفی بحث از جبر و اختیار هم از همان اول به گفته خودم حاشیه بود و با شما موافقم که در صورت تمایل جداگانه مورد گفتگو قرار گیرد . در اینجا هرچند پاسخ صریحی از مهربد گرفتم که
اما برای پایان دادن به این قسمت و در صورت تمایل شروع قسمت بعد شما هم پاسخ صریحی به سئوال مطرح شده خود بدهید .البته پیشاپیش یک قسمت از سخن مهربد را اصلاح کنم و آن اینکه ما از نظر عقلی (فلسفی ) مجبور به نیکوکاری و دوری از بدکاری هستیم و مهربد احتمالا نمیتواند از جانب یک خداباور سخن بگوید .
خوب حالا من پرسش خودتان را تکرار میکنم و پاسخ صریحی از شما بهمنیار گرامی خواهانم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست" و توضیح اینکه شما مجبورید یکی از دو گزینه را انتخاب کنید اول - در جهانبینی مادی هیچ اجباری به راستگویی نیست دوم - در جهان بینی مادی اجبار به راستگویی است به این دلیل که ............(و شما جای نقطه چین را پر بفرمایید ) لطفا فعلا کاری به این نداشته باشید که آیا در جهان بینی خداباور چگونه با آن سئوال برخورد میشود . شما فقط دیدگاه جهان بینی مادی را بگویید و بعد اگر خواستید من پاسخ جهان بینی الهی را برایتان خواهم گفت . پس تا دیدن انتخاب شما از بین دو گزینه فوق بدرود 🌹
خیر شما و یا ما با جهانبینی مادی، هیچ اجباری در «خوب بودن» نداریم.
بسیار از پاسخ صریحتان مبنی بر اینکه یک مادیگرا هیچ اجباری به خوب بودن ندارد سپاسگزارم اما لطفا پاسخ به اینکه آیا یک خداباور اجبار به خوبی دارد را همانگونه که در پست قبلی گفتم به خداباوران بسپارید و اگر خواستید پس از پیان یافت پاسخ به سئوال بهمنیار گرامی به بخش بعدی مانند اجباری بودن یا نبودن رفتار اخلاقی نزد خدا باوران - نسبی بودن اخلاق و یا جبر و اختیار در دو دیدگاه خواهم پرداخت .
انجام هر کاری به یک سری عواقب میانجامد، که شما میتوانید ببینید یا نمیتوانید ببینید، ولی به هر روی هستند. برای نمونه، اگر شما دزد موفقی باشید، بایستی این احتمال را هم بپذیرید که از فرزند و مادر خودتان هم یک دزد دیگر دزدی کند. اگر پدرخواندهوار زندگی کنید، بایستی این احتمال را نیز هر-روزه پیش خودتان بدهید که یک پدرخوانده دیگر قصد کشتن شما و هموندان خانوادهاتان را داشته باشد.
البته هر کاری عواقب خود را دارد اما به نظر من بعنوان یک مادیگرا پدرخوانده بودن به مدت محدود بسیار بهتر از زندگی گوسفندی به مدتی کمی بیشتر است ! به قول حنظله بادغیسی : مهتری گر بکام شیر در است ---شو خطر کن زکام شیر بجوی يا بزرگي و عز و نعمت و جاه----- يا چو مردانت مرگ روياروي می بینید که بقول قضیه برادران کارامازوف بدون وجود خدا هر کاری مجاز است و بعبارتی هر کاری قابل توجیه است والبته اگر من بعنوان یک مادیگرا روش پدرخوانده بودن را انتخاب کردم شما هم بعنوان یک مادیگرا نمیتوانید مرا مزمت کنید چون احتمالا ژنهای من اینگونه بوده اند ! متاسفانه باید بگویم که وجود پدرخوانده های متعدد و قوی در دنیای صنعتی امروز نشان میدهد که هنوز قوانین بشری راه درازی برای مبارزه با پدرخواند در پیش دارند پس فعلا برای من با عمری محدود و ختم به گور پدرخوانده بودن بسی لذت بخش و سودمند است !
پس اکنون، ما اجباری برای خوب بودن نداریم، چرا که یک خداباور هم اجباری برای خوب بودن ندارد، از آنرو که کسی وی را از دید «فیزیکی» مجبور نکرده است خوب باشد! فراموش نکنید، از دیدگاه دینی و بگوییم اسلامی، یک آدم خوب از خوب بودن خود پاداش میگیرد و از بد بودن خود پادافره و بس. اما همچنان، کسی این آدم را مجبور به گزینش خوب بودن نکرده است، تنها بد بودن برای وی یک دورنمای ترسناک (آتش دوزخ) دارد.
دقیقا همینطور است وجود دورنمایی از دوزخ برای یک خدا باور و دورنمایی از بهشت برای او توجیه این است که حتی اگر تمام دنیا محیط پرورش پدر خوانده شود بازهم برای من بعنوان یک خداباور توجیهی برای پدرخوانده شدن نمیشود و اگر همه دنیا با انواع تئوریهای اقتصادی و تبلیغات وجود فقر را الزامی برای پیشرفت اقتصادی نمایش دهند برای من توجیهی برای بی توجهی به فقرا نیست ! خلاصه اینجا حافظ آیه ای از قرآن را اینگونه به نظم آورده است که : من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش ---که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت (و لاتزرو وازرة وزر اخري) حال ممکن است بگویید اما عملکرد خداباوران نشانی از تاثیر دورنمای دوزخ وبهشت ندارد و در اینجا من برای پیشگیری از حاشیه روی زودتر میگویم که بحث من در اینجا فعلا فقط مقایسه دو جهان بینی از لحاظ ناچاری ما برای راستگویی است و اگر بخواهید پس از اتمام این بخش (همان اتمام پاسخ به سئوال بهمنیار )به سایر وجوه آن دو جهان بینی از جمله اعمال مدعیان طرفداری هر جهان بینی خواهم پرداخت .
از سوی دیگر، یک آدم خداناباور نیز اجباری برای خوب بودن ندارد، چرا که کسی او را هم از دید «فیزیکی» مجبور به خوب بودن نکرده است. اما برای همین آدم نیز، بد بودن دورنمای ترسناک و بدی (آیندهای که کردار وی هنجار شده باشد) را دارد. پس در هر دو حالت، نیک بودن تنها یک گزینش خردمندانه خواهد بود که فرد از گرفتن سود کوتاهزمان خود، برای جلوگیری از آسیب دراززمان آن خودداری میکند.
تنها دگرسانی آن میان خداباور و خداناباور این است که آدم خداناباور، برای چیزهای بیخود و بیفرنود مانند سکس خود را آزار روانی نمیدهد، ولی یک خداباور مذهبی، همواره در ترسهای نابجا و در پندار «نااخلاقی بودن هستی خود» به سر میبرد.
همین خود و بی خود بودن چیزها نیزناشی از جهان بینی میتواند باشد و برای همین من بعنوان یک مادیگرا حاضر میشوم به هر قیمتی پدرخوانده شوم .
اساساً پرسش های اولیه درباره اخلاق و چگونگی اخلاق خیلی وسیع هستند و در حالت عمومی و ایده آل (که تحت تاثیر فشار و تبلیغات مذهبیون نبوده باشد) تقسیم به جهانبینی بر مبنای خدا و بی خدا چندان کمکی نمیکند.شاید تقسیم به مادی یا غیر مادی و یا طبیعی و ماورالطبیعه مفیدتر باشد،که در آن تک خدایی بخش کوچکی از ماورالطبیعی خواهد بود.از دیدگاه من و مهربد و بهمنیار عزیز با جهان بینی طبیعی به پرسش ها درباره اخلاق بهتر میتوانیم جواب بدهیم.مثلاً میتوان توضیح داد که چرا برخی از انسانها اخلاقیات را نمیفهمند یا از درد کشیدن دیگران لذت میبرند ( برخی بیماران روانی) رفتارهای مشابه حبوانات برای ما معنی دار میشود و میتوانیم به دلایل رفتارهای اخلاقی انسانی بر اساس فرگشت نزدیک شویم.اما در طرف دیگر توضیح قابل قبولی برای این پرسشها و تفکر درباره آنها نیست.
کاملا جناب راسل درست میفرمایید . من بسیار تلاش کردم که پاسخی به این سئوالات در جهان بینی مادی پیدا کنم و اکنون مانند شما معنقدم که "اما در طرف دیگر توضیح قابل قبولی برای این پرسشها و تفکر درباره آنها نیست" و این به نظرم یکی از نقاط ضعف جهان بینی مادی است و بازهم با شما موافقم که علوم تجربی پاسخهای خوبی مانند" چرا برخی از انسانها اخلاقیات را نمیفهمند یا از درد کشیدن دیگران لذت میبرند ( برخی بیماران روانی)"داده اند و شاید در آینده پاسخی قانع کننده برای سئوال بهمنیار گرامی هم پیدا شود . ولی تا آن موقع این سئوال از نقاط ضعف جهان بینی مادی است . توجه داشته باشید که من نگفتم پاسخهای خوبی را جهان بینی مادی داده است بلکه گفتم علم تجربی آن پاسخها را داده است !
من پس از بیخدایی علاقه ام به این مطلب بیشتر شد و دلیل اشتیاق بهمنیار گرامی را هم برای این موضوع درک میکنم.اما پس از مدتی تفکر درباره موضوع به این نتیجه رسیدم که اصولاً اخلاقیات خدا حور اخلاقیات وسیع و عمیقی نبوده و نیست و این علاقه به جواب اخلاق بیخدا از علاقه به سوال "اخلاق چیست" نشات میگیرد که در دیدگاه خدا محور قابل سوال نبوده و حالا فرصت بروز پیدا کرده است.
جناب راسل دوست دارم لطف نموده بفرمایید شما براساس چه شواهدی میگویید سوال "اخلاق چیست " در دیدگاه خدا محور قابل سئوال نیست ؟!
کاملا جناب راسل درست میفرمایید . من بسیار تلاش کردم که پاسخی به این سئوالات در جهان بینی مادی پیدا کنم و اکنون مانند شما معنقدم که "اما در طرف دیگر توضیح قابل قبولی برای این پرسشها و تفکر درباره آنها نیست" و این به نظرم یکی از نقاط ضعف جهان بینی مادی است و بازهم با شما موافقم که علوم تجربی پاسخهای خوبی مانند" چرا برخی از انسانها اخلاقیات را نمیفهمند یا از درد کشیدن دیگران لذت میبرند ( برخی بیماران روانی)"داده اند و شاید در آینده پاسخی قانع کننده برای سئوال بهمنیار گرامی هم پیدا شود . ولی تا آن موقع این سئوال از نقاط ضعف جهان بینی مادی است . توجه داشته باشید که من نگفتم پاسخهای خوبی را جهان بینی مادی داده است بلکه گفتم علم تجربی آن پاسخها را داده است !
جناب راسل دوست دارم لطف نموده بفرمایید شما براساس چه شواهدی میگویید سوال "اخلاق چیست " در دیدگاه خدا محور قابل سئوال نیست ؟!
با سلام دوباره حسین گرامی
من به یکی از دست آوردهای علمی اشاره کردم (" چرا برخی از انسانها اخلاقیات را نمیفهمند یا از درد کشیدن دیگران لذت میبرند ( برخی بیماران روانی)") چون یکی از موارد زیادیست که اخلاق دینی به مشکل برمیخورد.اما اینکه علم چه چیزهایی را کشف نکرده دلیل بر ضعف در طبیعتگرایی نیست.مطمئناً حفره های زیادی در علم وجود دارد که هر روزه در حال پر شدن و البته آشنایی همزمان ما با ناشناخته های بیشتریست.به قولی ما هر روز کمتر و کمتر از بیشتر و بیشتر میدانیم.در مقابل در جهانبینی شما توضیحی ارائه نمیشود و همه سوالات (از جمله پرسش های اخلاقی) با رساندن آن به اراده الله رها میشوند. مثلاً در مورد بیماران روانی از آنجا که دینداران معتقدند خدا اخلاق را در قلب تمام انسانها حک کرده (بصورت امری روحی و فوق طبیعی در همه انسانها وجود دارد) پاسخی برای وجود افرادی که هیچ حسی نسبت به اخلاقیات ندارند موجود نیست.اما با در نظر گرفتن اینکه حس اخلاقی امری فرگشتیست و میتواند در برخی موارد به درستی منتقل نشود این مساله و بسیاری مسائل دیگر قابل درک هستند.
جناب راسل دوست دارم لطف نموده بفرمایید شما براساس چه شواهدی میگویید سوال "اخلاق چیست " در دیدگاه خدا محور قابل سئوال نیست ؟!
بنابراین همانطور که گفتم ملاک هر چیزی در خداباوری اراده خداست و تحقیق در چرایی آن هم بیهوده است و با رسیدن به اراده خداوندی پرسش تمام میشود.برای نمونه پاسخ به سوال اینکه آیا کشتن یک همجنسگرا امری اخلاقیست نگاه میکنیم.در جهان بینی شما به جای در نظر گرفتن حقوق انسانی و سود و زیان و... تنها باید در پی این باشید که نظر حداوند (اراده او) چیست؟ بعد باید به دنبال دستور العمل ارسالی خداوند از حدیث و قرآن باشید و از آن نتیجه بگیرید که اراده خدا چیست و کشتن انسان به خاطر رابطه جنسی آزادانه و با انتخاب خود که به طور طبیعی هم در وی وجود داشته امری اخلاقیست. یا اگر مثلاً مثل داستان ابراهیم فکر کنید که خدا به شما گفته باید سر فرزند خود را ببرید شما باید بدون پرسش قصد بریدن سر فرزند خود کنید چرا که گمان برده اید اراده خداوند این بوده و سوال پس از آن بی مورد است.
من به یکی از دست آوردهای علمی اشاره کردم (" چرا برخی از انسانها اخلاقیات را نمیفهمند یا از درد کشیدن دیگران لذت میبرند ( برخی بیماران روانی)") چون یکی از موارد زیادیست که اخلاق دینی به مشکل برمیخورد.اما اینکه علم چه چیزهایی را کشف نکرده دلیل بر ضعف در طبیعتگرایی نیست.مطمئناً حفره های زیادی در علم وجود دارد که هر روزه در حال پر شدن و البته آشنایی همزمان ما با ناشناخته های بیشتریست.به قولی ما هر روز کمتر و کمتر از بیشتر و بیشتر میدانیم.در مقابل در جهانبینی شما توضیحی ارائه نمیشود و همه سوالات (از جمله پرسش های اخلاقی) با رساندن آن به اراده الله رها میشوند. مثلاً در مورد بیماران روانی از آنجا که دینداران معتقدند خدا اخلاق را در قلب تمام انسانها حک کرده (بصورت امری روحی و فوق طبیعی در همه انسانها وجود دارد) پاسخی برای وجود افرادی که هیچ حسی نسبت به اخلاقیات ندارند موجود نیست.اما با در نظر گرفتن اینکه حس اخلاقی امری فرگشتیست و میتواند در برخی موارد به درستی منتقل نشود این مساله و بسیاری مسائل دیگر قابل درک هستند.
بنابراین همانطور که گفتم ملاک هر چیزی در خداباوری اراده خداست و تحقیق در چرایی آن هم بیهوده است و با رسیدن به اراده خداوندی پرسش تمام میشود.برای نمونه پاسخ به سوال اینکه آیا کشتن یک همجنسگرا امری اخلاقیست نگاه میکنیم.در جهان بینی شما به جای در نظر گرفتن حقوق انسانی و سود و زیان و... تنها باید در پی این باشید که نظر حداوند (اراده او) چیست؟ بعد باید به دنبال دستور العمل ارسالی خداوند از حدیث و قرآن باشید و از آن نتیجه بگیرید که اراده خدا چیست و کشتن انسان به خاطر رابطه جنسی آزادانه و با انتخاب خود که به طور طبیعی هم در وی وجود داشته امری اخلاقیست. یا اگر مثلاً مثل داستان ابراهیم فکر کنید که خدا به شما گفته باید سر فرزند خود را ببرید شما باید بدون پرسش قصد بریدن سر فرزند خود کنید چرا که گمان برده اید اراده خداوند این بوده و سوال پس از آن بی مورد است.
سلام به راسل عزیز ابتدا تشکر میکنم از اینکه بالاخره به صراحت پاسخ دادید که در جهان بینی مادی حداقل تا کنون پاسخی به این سئوال بهمنیار وجود ندارد یعنی این سئوال اساسی
:اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست"
این تشکر من نه از روی تعارف بلکه حقیقتی است ! من مدتها حین تفکر نقش یک بیخدا را در ذهن خود بازی میکردم و به بی پاسخ بودن این سئوال میرسیدم اما چون بیخدایان اهل مطالعه آنرا تایید نمیکردند این موضوع برایم همیشه باز بود . اما در باره سایر مطالبی که گفتید با شما اختلاف نظر دارم . مثلا میفرمایید :"ملاک هر چیزی در خداباوری اراده خداست و تحقیق در چرایی آن هم بیهوده است و با رسیدن به اراده خداوندی پرسش تمام میشود" مگر در خداباوری پاسخ بسیاری از پرسشها خدا نیست ! ؟ اگر توجه کنید نه در این زمان که از قرون بسیار قبل پاسخ بسیاری از سئوالات خدا بوده است ! مثلا در 1400 سال قبل هم کشاورز میدانسته که از زمین گیاه میروید و برای رویش به آب نیاز است اما پاسخ پرسش خالق گیاه چیست گفته میشد خدا ! حال آیا همان موقع کشاورز دست از کشاورزی برمیداشت که چون خالق گیاه خدا است پس نیازی به آب و بذر نیست ! من انکار نمیکنم که برداشتهایی از خداباوری به تنبلی و عدم پیگیری منجر میشده است اما بدلیل تفکرات زیاد دیگری که برداشتی فعالانه از خداباوری داشته اند (خصوصا در اسلام ) این نوع تنبلی در فکر صرفا ناشی از آموزه های خداباوری نیست . بهرحال چون بحث به حاشیه میرود و اگر توافق ابتدایی بر بی پاسخ بودن پرسش بهمنیار را قبول داشته باشید پیشنهاد میکنم که در باره موضوع خداباوری و اخلاق یک سئوال یک جمله ای (احتمالا انتقادی ) مانند آنچه من از سئوال بهمنیار گرامی استفاده کردم بپرسید تا صرفا پیرامون همان سئوال به گفتگو بنشینیم . سپاس فراوان
خوب حالا من پرسش خودتان را تکرار میکنم و پاسخ صریحی از شما بهمنیار گرامی خواهانم اگر آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست" و توضیح اینکه شما مجبورید یکی از دو گزینه را انتخاب کنید اول - در جهانبینی مادی هیچ اجباری به راستگویی نیست دوم - در جهان بینی مادی اجبار به راستگویی است به این دلیل که ............(و شما جای نقطه چین را پر بفرمایید ) لطفا فعلا کاری به این نداشته باشید که آیا در جهان بینی خداباور چگونه با آن سئوال برخورد میشود . شما فقط دیدگاه جهان بینی مادی را بگویید و بعد اگر خواستید من پاسخ جهان بینی الهی را برایتان خواهم گفت . پس تا دیدن انتخاب شما از بین دو گزینه فوق بدرود
درود بر شما ببینید پیش از این که پاسخی بدهم بهتر است که در این پرسش دو سطح بازشناسی شود زمانی که می گوییم آیا هیچ گونه خوبی در جهان هست این یک سطح (برای آسانی کار سطح یک) زمانی که می گوییم آیا این شخص یا بهمنیار خوبی های اخلاق دارد یا ناچاری های اخلاقی دارد یا اخلاقی هست سطح دو شما در سطح دو پرسش می پرسید و چشم داشت و انتظار پاسخی در سطح یک را دارید
شاید من 100 ها دلیل برای این که چرا فلان کار اخلاقی را می کنم داشته باشم. برای نمونه راستگویی یک خوبی اخلاقی است خوب و من هم گمان کنید یک سوپری در یک محله کم جمعیت دارم رقیب هم چند تا دارم. اگر من آبرو داری کنم و خویش را جا بیندازم که مرد راستگویی هستم و در واقع راست هم بگویم یعنی کیفیت جنس را به درستی به مشتری بگویم. در واقع ناچاری من برای کار اخلاقی با سود من هم پوشانی دارد. من راست می گویم یا نیکوکاری می کنم چون این کار اخلاقی با سود شخصی من هم راستا است. این یک نمونه است. پس من در پست پیشین خویش زمانی که می گویم بر بهتر ساختن جهان پیشاپیش پاسخ شما را دادم. حالا نوبت شما است که ناچاری اخلاقی را بازتر کنید هر چند که پاسخ های شما روشن است.
آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست"
من فقط این مطلب را توضیح دهم که آنچه من توضیح دادم پاسخ به پرسش بالا نبوده بلکه سعی در پاسخ به چیستی و چرایی احلاقیات است. تفاوت هم با پرسش شما در اینجاست. اول اینکه ادامه هوشیاری پس از مرگ مستقل از وجود خداست.میتواند خدایی باشد و حیات هوشیاری ادامه نداشته باشد و میتوان هوشیاری باشد و خدایی نباشد. دوم اینکه شرط پایان هوشیاری در گور لزومی ندارد،و در خود اشاره به پیش فرضهایی دارد که مورد توافق نیست. سوم اینکه دلایل انجام کارهای اخلاقی با ناچاری برای آنها متفاوت است.
درود بر شما ببینید پیش از این که پاسخی بدهم بهتر است که در این پرسش دو سطح بازشناسی شود زمانی که می گوییم آیا هیچ گونه خوبی در جهان هست این یک سطح (برای آسانی کار سطح یک) زمانی که می گوییم آیا این شخص یا بهمنیار خوبی های اخلاق دارد یا ناچاری های اخلاقی دارد یا اخلاقی هست سطح دو شما در سطح دو پرسش می پرسید و چشم داشت و انتظار پاسخی در سطح یک را دارید
شاید من 100 ها دلیل برای این که چرا فلان کار اخلاقی را می کنم داشته باشم. برای نمونه راستگویی یک خوبی اخلاقی است خوب و من هم گمان کنید یک سوپری در یک محله کم جمعیت دارم رقیب هم چند تا دارم. اگر من آبرو داری کنم و خویش را جا بیندازم که مرد راستگویی هستم و در واقع راست هم بگویم یعنی کیفیت جنس را به درستی به مشتری بگویم. در واقع ناچاری من برای کار اخلاقی با سود من هم پوشانی دارد. من راست می گویم یا نیکوکاری می کنم چون این کار اخلاقی با سود شخصی من هم راستا است. این یک نمونه است. پس من در پست پیشین خویش زمانی که می گویم بر بهتر ساختن جهان پیشاپیش پاسخ شما را دادم. حالا نوبت شما است که ناچاری اخلاقی را بازتر کنید هر چند که پاسخ های شما روشن است.
درود مجدد بهمنیار گرامی سطح بندی مختصر و مفیدی کردید که البته خود پرسش برانگیز بود اما فعلا برای جلوگیری از حاشیه مجدد آنرا بیان نمیکنم . اما در مورد مثالی که زدید یعنی راستگویی یک مغازه دار برای پیشرفت اقتصادی هرچند مثال مناقشه برانگیز است اما ناچاری رفتاری اخلاقی در جهان بینی مادی را توضیح نمیدهد !
من انتظار داشتم موقعیتی را مثال بزنید که هیچگونه نفع مشخصی بر یک رفتار اخلاقی قابل تصور نباشد
. و در این موقعیت نشان دهید که در جهان بینی مادی هم رفتار اخلاقی الزامی است . با اجازه شما مثالی میزنم از داستانی که نمیدانم واقعی هست یا نه اما گفته شده که در جنگ ویتنام نیروهای آمریکا یک ویت کنگ را دستگیر کردند که دارای اطلاعات ذیقمیتی از نیروهای ویت کنگ بود اما انواع شکنجه های طولانی مدت موجب شکستن مقاومت آن ویت کنگ نشد و اطلاعاتی بروز نداد. بتدریج ماموران بازجویی ناامید شدند و تصمیم گرفتند وی را اعدام کنند . در اینجا یکی از ماموران فکری به خاطرش رسید و به نزد ویت کنگ زندانی رفت و گفت تو خیلی برای هدف و دوستانت رنج متحمل شدی و من کسی را ندیدم که بتواند مانند تو شکنجه را تحمل کند و اغلب یا از پای درمیامدند و یا اطلاعات خواسته شده را بیان میکردندو تو هم در برابر مرگ ناشی از شکنجه مقاومت کردی و هم اطلاعاتی بروز ندادی و من تو راتحسین میکنم و البته حکم اعدام تو هم صادر شده و به زودی اعدام خواهی شد . اما یک چیز مرا غمگین میکند و آن اینکه هیچکس از دوستان تو نمیداند که اسیر شده ای و چون ما میدانستیم که فرد مهمی هستی حتی افراد موجود در پایگاه بجز همین دو نفر بازجو موقعیت تو را نمیدانند و قرار بر این است که اعدام تو هم مخفیانه انجام شود تا قهرمان سازی نشده باشد در حالیکه این حق تو نیست ! این عادلانه نیست که تو اینهمه زحمت کشیدی و هیچکس در آینده نداند که برای میهنت چقدر مقاومت کردی ! این عادلانه نیست که حتی دوستانت ندانند که در دست ما اسیر هستی و هرکس گمانی میکند ! یک نفر میگوید بریده ای و به ما پیوسته و مخفی شدی و دیگری فکر میکند که از جنگ گریخته ای و البته برخی از دوستانت فکر میکنند در یک انفجار کاملا از بین رفته ای و خلاصه حتی زنده و مرده بودنت هم معلوم نیست . اما من پیشنهادی دارم و آن اینکه اگر فقط کمی اطلاعات مورد نظر ما را بدهی و نه همه اطلاعات را با اینکه من نمیتوانم اعدام تو را لغو کنم اما میتوانم قول بدهم بطریقی به دوستان بفهمانم که تو اسیر ما شده ای و البته سعی خواهم کرد پس از اعدام محل دفن تو را نیز به دوستانت نشان دهم . به نظرم از این راه حداقل دوستانت خواهند دانست که تو چه لطماتی را بخاطر نجات آنها تحمل کرده ای ! می بینید بهمنیار گرامی اینجاست که در دو جهان بینی مادی و الهی میتوان پاسخی منطبق بر ارزشهای پذیرفته شده قبلی داد. در جهان بینی مادی که با قبر آگاهی پایان میپذیرد و هنگامیکه حتی توهم شهرت هم نمیتوان داشت پاسخ به داستان فوق بطور عقلی (صرفا عقلی ) کاملا مخالف جهان بینی الهی است . در اینجا فرد معتقد به قیامت بازهم مقاوم است چون از ابتدا این مقاومت با ارزشهای پذیرفته شده قبلی مطابقت دارد . او هیچگاه برای نفع شخصی دنیوی (آنگونه که مادیگرایان بعنوان توجیه رفتار اخلاقی میاورند ) حاضر به همکاری با زندانبان خود نیست اما عقل در جهان بینی مادی در این موقعیت پاسخ متفاوتی میدهد چون اخلاقش براساس منافع شخصی بنا شده است ! امیدوارم توانسته باشم بخوبی یک نمای دیگری از الزامی بودن رفتار اخلاقی در جهان بینی الهی را توضیح داده باشم . خلاصه در تحلیل یک جهان بینی این خیلی مهم است که رفتار قابل تصور با ارزشهای مورد قبول آن جهان بینی منطبق باشد. اگر یک جهان بینی فرقی ذاتی بین دروغگویی و راستگویی متصور نشود و صرفا براساس نفع شخصی مادی راستگویی را تجویز کند در موقعیتهایی که نفع شخصی مادی جهت دروغگویی را نشان میدهد هیچ توجیهی برای پرهیز از دروغ ندارد اما در جهان بینی الهی که به قیامت باور داشته باشد حتی نفع شخصی مادی میتواند موجب ضرر و زیان بسیار بیشتری شود ! می بینید که در هردو نفع شخصی ظاهرا مشترک است اما فرمول محاسبه کاملا متفاوت و نتیجه هم متفاوت خواهد بود .
من فقط این مطلب را توضیح دهم که آنچه من توضیح دادم پاسخ به پرسش بالا نبوده بلکه سعی در پاسخ به چیستی و چرایی احلاقیات است. تفاوت هم با پرسش شما در اینجاست. اول اینکه ادامه هوشیاری پس از مرگ مستقل از وجود خداست.میتواند خدایی باشد و حیات هوشیاری ادامه نداشته باشد و میتوان هوشیاری باشد و خدایی نباشد. دوم اینکه شرط پایان هوشیاری در گور لزومی ندارد،و در خود اشاره به پیش فرضهایی دارد که مورد توافق نیست. سوم اینکه دلایل انجام کارهای اخلاقی با ناچاری برای آنها متفاوت است.
راسل عزیز پس لطف نموده و پاسخ صریحی به همان سئوال بفرمایید ."آگاهی ما در گور پایان می یابد ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری برای چیست" ضمنا من میدانم که برخی از الهیون به معاد اعتقاد ندارند ولی اگر شما اعتقاد دارید با اینکه خدایی وجود ندارد میتواند هوشیاری پس از مرگ وجود داشته باشد که دیگر در باره این سئوال احتمالا اختلاف نظری با من وجود ندارد ! هرچند ابهام دیگری پیش میاید که ارتباطی با این سئوال ندارد و در این مطلب حاشیه روی بوده و آنرا مطرح نمیکنم .
«آگاهی ما در گور پایان نمییابد، ناچاری ما برای راستگویی و درستکاری چیست؟»
هرچند اولین بار نبود که چنین چیزی از یک بیخدا بصورت احتمال شنیدم اما اولین بار بود که باور به آگاهی بعد از مرگ را به صراحت از یک بیخدا شنیدم ! حال وقتی شما به آگاهی بعد از مرگ باور دارید من نمیدانم چرا هنوز از اجبار ما به نیکوکاری و دوری از بدکاری می پرسید ! وقتی آگاهی بعد از مرگ ادامه داشته باشد پس اثر رفتار این دنیایی ما هم بعد از مرگ ما را رها نخواهد کرد
درود بر همگان حسین آقا شما یک جستار را فراموش نموده اید و آن این است که ما یعنی کسانی که مانند من دیدگاه بیخدایی دارند، هیچ وحی نازل شده یا قرآنی ندارند. یعنی به ویژه در اخلاق که جای کشمکش بسیار فراوان است حتا در دین های سیستمی مانند دین شما، ولی بی گمان ما تا زمانی که به دریافت و درک بهتری از شیمی مغز انسان نرسیم با 50% قطعیت هم شاید نتوانیم پاسخ قانع کننده ای به این پرسش بدهیم . این کتاب و شماری از کتاب های دیگر مانند Atheism, Morality, and Meaning Morality Without God? (Philosophy in Action) Can We Be Good Without God?: Biology, Behavior, and the Need to Believe Good Without God: What a Billion Nonreligious People Do Believe Reasonable Atheism: A Moral Case For Respectful Disbelief Life, Sex and Ideas: The Good Life without God
در این رابطه نوشته شده اند که هیچ یک هم به سادگی در دسترس نیستند. البته هم نیز به یک راه نرفته اند و ناهماهنگی ها بسیاری در میان آن ها است .
در حال حاضر گمان کنم، تا جایی که می دانم، تنها هوادار این نگرش در دفترچه من هستم از این دیدگاه و با نگرش من، خوبی فراتر از خداست یعنی با دستور خدا خوبی و بدی تعیین نمی شود و ما می توانیم بدون خدا نیز خوب باشیم و از سوی دیگر چاره نداریم برای این که جهان هستی هیچ تفاوتی میان زمین و کره ماه که حیاتی در آن نیست نمی گذارد و اگر یک سنگ آسمانی بزرگ به سوی زمین راه خودش را کج کند هیچ کس غیر از خودمان نیست که بتواند کمک کند. پس ما ناچاریم به همدیگر کمک کنیم برای ساختن جهان بهتر باید و ناچاریم نیکوکاری کنیم، ما برای بقا می جنگیم. خوب این دیدگاه من است ولی این جستاری است که شاید با پیشرفت دانش به هم بخورد. دگم نیستم
دوستان در دفترچه دیدگاه نزدیک تری به زیست شناسی (بیولوژیک) دارند. از سوی دیگر هر چه جامعه انسانی پیشرفت بیشتری می نماید، دشواری های پیش آمده بیشتر می شود و همراه با پیچیدگی جامعه، پیچیدگی اخلاق نیز بیشتر می شود. برای نمونه آن سوی جهان که پیشرفت الکترونیکی بیشتری دارند دشواری های اخلاقی بیشتری داشته و ناچار هستند قوانین پیچیده تر و پیشرفته تری را به کار بگیرند. این سوی دنیا هنوز دربدر هستیم برای این که جلوی جریان آزاد اطلاعات را می گیرند.
هرچند اولین بار نبود که چنین چیزی از یک بیخدا بصورت احتمال شنیدم اما اولین بار بود که باور به آگاهی بعد از مرگ را به صراحت از یک بیخدا شنیدم ! حال وقتی شما به آگاهی بعد از مرگ باور دارید من نمیدانم چرا هنوز از اجبار ما به نیکوکاری و دوری از بدکاری می پرسید ! وقتی آگاهی بعد از مرگ ادامه داشته باشد پس اثر رفتار این دنیایی ما هم بعد از مرگ ما را رها نخواهد کرد .
خیر، من نگفتم به آگاهی پس از مرگ باور دارم، چنین باوری ندارم.
درود بر همگان حسین آقا شما یک جستار را فراموش نموده اید و آن این است که ما یعنی کسانی که مانند من دیدگاه بیخدایی دارند، هیچ وحی نازل شده یا قرآنی ندارند. یعنی به ویژه در اخلاق که جای کشمکش بسیار فراوان است حتا در دین های سیستمی مانند دین شما، ولی بی گمان ما تا زمانی که به دریافت و درک بهتری از شیمی مغز انسان نرسیم با 50% قطعیت هم شاید نتوانیم پاسخ قانع کننده ای به این پرسش بدهیم . این کتاب و شماری از کتاب های دیگر مانند Atheism, Morality, and Meaning Morality Without God? (Philosophy in Action) Can We Be Good Without God?: Biology, Behavior, and the Need to Believe Good Without God: What a Billion Nonreligious People Do Believe Reasonable Atheism: A Moral Case For Respectful Disbelief Life, Sex and Ideas: The Good Life without God
در این رابطه نوشته شده اند که هیچ یک هم به سادگی در دسترس نیستند. البته هم نیز به یک راه نرفته اند و ناهماهنگی ها بسیاری در میان آن ها است .
در حال حاضر گمان کنم، تا جایی که می دانم، تنها هوادار این نگرش در دفترچه من هستم از این دیدگاه و با نگرش من، خوبی فراتر از خداست یعنی با دستور خدا خوبی و بدی تعیین نمی شود و ما می توانیم بدون خدا نیز خوب باشیم و از سوی دیگر چاره نداریم برای این که جهان هستی هیچ تفاوتی میان زمین و کره ماه که حیاتی در آن نیست نمی گذارد و اگر یک سنگ آسمانی بزرگ به سوی زمین راه خودش را کج کند هیچ کس غیر از خودمان نیست که بتواند کمک کند. پس ما ناچاریم به همدیگر کمک کنیم برای ساختن جهان بهتر باید و ناچاریم نیکوکاری کنیم، ما برای بقا می جنگیم. خوب این دیدگاه من است ولی این جستاری است که شاید با پیشرفت دانش به هم بخورد. دگم نیستم
دوستان در دفترچه دیدگاه نزدیک تری به زیست شناسی (بیولوژیک) دارند. از سوی دیگر هر چه جامعه انسانی پیشرفت بیشتری می نماید، دشواری های پیش آمده بیشتر می شود و همراه با پیچیدگی جامعه، پیچیدگی اخلاق نیز بیشتر می شود. برای نمونه آن سوی جهان که پیشرفت الکترونیکی بیشتری دارند دشواری های اخلاقی بیشتری داشته و ناچار هستند قوانین پیچیده تر و پیشرفته تری را به کار بگیرند. این سوی دنیا هنوز دربدر هستیم برای این که جلوی جریان آزاد اطلاعات را می گیرند.
درود بهمنیار گرامی ابتدا باید اعتراف کنم که از اینکه با فرد اهل مطالعه ای هم سخن شده ام بسیار خوشحالم . و بعد اینکه من بازهم با این سخن روبرو بوده ام که پس از تفهیم سئوال (همان التزام به رفتار اخلاقی ) گفته شده که بیخدایان پیامبری و وحیی ندارند اما به گمانم این نوعی فرار از موضوع است . من هیچگاه اینجا و سایر مکانهایی که پرسیده ام نگفتم نظر فلان فیلسوف بیخدا یا فلان کتاب بیخدایی چیست تا در مقام مقایسه با مثلا پیامبری بوده باشم . من تنها و تنها یک نقطه ابهام بزرگ را در جهان بینی مادی دیده ام و برای اطمینان از دیدن واقعیت آنرا در بوته آزمایش نزد بیخدایان گذارده ام . بهرحال به نظر میرسد که شما با این ابهام بزرگ که البته خودتان بصورت سئوالی مطرح کردید مواجه شده و فعلا برای آن پاسخی ندارید و نه تنها شما بلکه سایر بیخدایانی که تاکنون دیده ام نیز چنین بوده اند ! آنها با گفتن اینکه پیامبری یا وحیی ندارند در واقع تلویحا مقایسه ای بین دو جهان بینی الهی و مادی انجام داده و بطور پنهانی به فقدان پاسخ به سئوال مطروحه در جهان بینی مادی رسیده اند. و نیاز به تکرار نیست که اینجا سخنی از منشاء اخلاق و یا " نیاز به رفتار اخلاقی" نبود که این خود موضوع جداگانه ای می طلبد . متاسفانه تحلیل مادی گرایی به انسان چیزی بیش از شعر مرحوم اخوان ثالث نمی نگرد که میگوید " منم آن سنگ تیپا خورده رنجور ---منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور " و البته وقتی ما دشنام پست آفرینش باشیم چه بهتر که در عمر کوتاه خود به لذات خود بپردازیم و نگران آن سنگ آسمانی هم نباشیم ! چرا که "پیمانه چو پر شدن چه بغداد و چه بلخ "! و چندان نیازی به مقاومت نیست ! فقط در پایان یک نکته از عبارت خودتان برایم جالب توجه بود آنجا که گفتید :"از این دیدگاه و با نگرش من، خوبی فراتر از خداست" اینجا شما از "فراتر" گفتید در حالیکه در تعاریف اسلامی (که شما و دوستانتان سعی در رد کردن آن دارید )اساسا حد وحدودی برای خدا قابل تصور نیست تا ببینیم که چه موضوعی فراتر از خدا هست یا نیست . البته نکات دیگری هم بود که بدلیل تمایل به حاشیه روی کمتر فعلا صرف نظر میکنم .
فکر کنم مشکل اینجاست: مثلا اگر ما بدون احتیاج یک اسکناس هزار تومانی را از جیب یک رهگذر بدزدیم هیچ وقت هیچ اتفاق بدی برایمان نمی افتد(جهنم پلیس و..)
بله دقیقا همین است . فکرش را بکن اگر بتوانی 1000 تومان بدزدی بدون اینکه تحت تعقیب قرار بگیری چه حالی میده و اگر بتوانی بیشتر بدزدی چه حالی بیشتر ! فکر جامعه و اینها هم نکن البته خودت را طرفدار جامعه نشان بده اما بیخیال مگه عمر ما چقدر طولانی هست که تازه بخواهی فکر مثلا چند نسل بعد باشی ! یک وقت هم از دزدی دچار عذاب وجدان نشیها چون چیزهایی مثل عذاب وجدان فقط مفاهیم ذهنی هستند که یا در اثر فرهنگ سنتی و قدیمی ایجاد شده اند یا بر اثر فرگشت ناشی از ژنها هستند و بهرحال وقتی شما میدانی که وجدان چیزی بیش از اینها نیست پس عذاب وجدان هم نمیکشی بلکه با عذاب وجدان هم مانند درمان یک بیماری برخورد میکنی !پس خلاصه بقول معروف "حالی به حولی