من گفتهام تردید نیست، وقتی اکثریتی طفدار دشمنی هستند که سخن از تجزیه میزند، میگوید برای بردن منابع آمده و حرف از نابودی کشور میزند، یعنی شکست مفتضحانه خوردهاید دیگر. وقتی سگ گردانی و بی حجابی و سکس پیش از ازدواج و طلاق و عیاشی ارزش شدهاند یعنی ج.ا در برآوردن اهداف وجودی خود شکست خورده است، حالا اینکه شما مجبور هستید پس از این شکست مفتضحانه و بعد از نیم قرن سخن گفتن از معنویات و اخلاقیات و روحانیات پیروزی را در پهپاد و شهپاد و کارخانه فولاد خلاصه بکنید دیگر داستان متفاوتیست. مگر آنکه بفرمایید آرمانهای معمار کبیر انقلاب شامل حراجی بینی و آب رسانی لب و نیمه عریان دور دور کردن در خیابانها هم میشده.😁
این چنگآویز جدید بسیجیان در عملیات سایبری برای دفاع از نظام است که دستاوردهای دنیوی ج.ا را فهرست بکنند تا آنرا نجات بدهند. دلیلش هم اینست که بیشتر مخالفان آنها را لیبرالها و سکولارها و ماتریالیستهای تشکیل میدهند. مشکل من با ج.ا ریشهایتر از ناتوانی آن در تسلیم به جامعه مدنیست. خدا مرده است، و در ایران، جمهوری اسلامی آن را کشته. گناه اصلی و اساسی ج.ا اینست که عامل اتحاد روحانی و ثبات اخلاقی و یکسانی نسبی فرهنگی در ایران را که همواره دین بوده، از میان برده و همچنان میخواهد جامعه را وا بدارد که چنان زندگی بکنند که گویی دین حکومتی هنوز عامل حفظ خانواده و زندگی نرمال و روابط اجتماعی است. گناه فرعی آن نابود کردن دنیای ماست.
شما ایرانی برآمده از انقلاب، جنگ هشتساله، تحریمهای وحشیانه، چالشهای امنیتی عظیم را اگر درنظر بگیرید، ایران دستاوردهای فوقالعاده، خوب، قابل قبول در کنار بسیاری ضعفها و نقصانها داشته که میتوان از برآیند آن مثل آبِ خوردن دفاع کرد.
نخست گفتید ج.ا تجسد اینزمانی آرمانخواهی فضیلتگرای شیعه است پس خوب است، اکنون میگویید دستاوردهای بزرگی در صنعتیسازی و مدرنیزاسیون ایران داشته پس خوب است. باز تکرار میکنم، خط حمله و دفاع خود به چیزها و کسان را تدقیق بکنید تا دچار تناقضگویی نشوید و ما هم پاسخ درخور بدهیم.
جمهوری اسلامی پیشرفتهای عظیم صنعتی و اقتصادی در دهه هشتاد و نود میلادی بدست آورد که حسرت پهلوی و قاجار بود و روشنفکران ایرانی صد سال آرزوی آنرا میکردند، این قابل انکار نیست و به آمار مستند است. این پیشرفتها را بعدها در ماجراجویی هستهای خود به باد داد، کمابیش اکثر این پیشرفتها با پسرفتهای شگرف از احمدینژاد به اینسو پوچ شدند، طبقه متوسط شهری عقب نشست، آمار باسوادی پایین رفت، GDP کشور نصف شد و از توسعه اقتصادی برای ملت حسرت روزهای دلار هزار تومانی به جا ماند. اینهم قابل انکار نیست و به آمار مستند است. اما جدا از عملکرد سیاسی و اقتصادی حکومت، همانطورکه بالاتر هم گفتم، مهم اینست که جمهوری اسلامی بنا نبود بیاید کشور را مدرن بکند، بنا بود بیاید از تخریب مطلق فرهنگی و اخلاقی جامعه بر اثر مدرنیزاسیون جلوگیری بکند، اگرنه چرا شاه را برداریم و ملا به جای او بگذاریم، اگر هدف صنعت و اقتصاد و جاده و فرودگاه است؟ بنا بود اقتصاد و صنعت و علم غرب را منهای آسیبهای فرهنگی و اخلاقی آن برایمان به ارمغان بیاورد. دستکم این رسالت اعلام شده از سوی خودشان بود.
در قیاس با آنچه رضا خان از قاجار تحویل گرفت، در عصر پهلوی مدرنیزاسیون با سرعت در جریان بود، و اگر انقلاب نشده بود، بجای هزار مانع خارجی، با یاری جهان بیرون ادامه پیدا میکرد. هرچند بدون ج.ا جنگ نمیشد و طبعا، انفجار انبساطی اقتصاد و صنعت ایران احتمالا کوچکتر میبود، ولی مدرن و صنعتی کردن ایران چیزی نبود که برای آن نیاز به جمهوری اسلامی داشته باشیم. آنچه جمهوری اسلامی بابت آن سر کار آمد مدرن کردن ایران منهای عوارض فرهنگی و اجتماعی مدرنیته بود. در اینکه جمهوری اسلامی در این متمم شکست مطلق و حقارتآمیز و آخرالزمانی و غیرقابل بازگشت خورده هیچ شکی نیست، و گواه اصلی آنهم همینست که مدافعان آن به جای آمار طلاق، آمار زاد و ولد، آمار ازدواج، آمار اعتیاد، آمار خیانت زناشویی و چیزهایی از این دست که گواه سلامت اخلاقی و روحانی یک جامعه هستند، به درصد رشد اقتصادی ایران و تولید ناخالص ملی و تعداد دانشگاهها آویزان میشوند.
جمهوری اسلامی نه تنها نتوانست از زوال اخلاقی و روحانی جامعه ایران که رسالت اصلی و منحصربفرد او بود جلوگیری بکند، بلکه با سلب اعتبار از دین ملت از طریق آلودن آن به امر سیاسی(که هماره مبتذل است)، به این سقوط سرعت و شدتی بخشید که در دوران شاه غیرممکن بود. حتی بزرگترین اسلامستیزان هم این وضع را به خواب نمیدیدند و بدون آخوند قادر به انجام آن نمیبودند. شاه در خواب هم نمیدید که روزی ملت امام حسین برای شاهان هخامنشی و نام خلیج فارس و شاهنامه اینطور رگ غیرتشان بیرون بزند و اگر صد سال دیگر حکومت او باقی مانده بود و «کار فرهنگی» کرده بود باز نمیتوانست چنین شعبدهای بکند که عشق حسن و حسین بشود عشق به داریوش و کورش. توجه بکنید که من برخلاف دوستان اسلامستیز، این ایرانپرستی ایرانیان را واقعهای میمون نمیدانم و آنرا جلوهای از زوال تمدنی و اخلاقی و روحانی ملت تلقی میکنم. ملیگرایی سنگر جامعهای است که چسب روحانی خود را از دست داده و اکنون میکوشد با گرد اشتراکات ثانویه جمع شدن، بخشی از اتحاد از دست رفته خود را بازسازی بکند. جواب هم نمیدهد، چنانکه میبینید ایرانیان «ایراندوست» همه طرفدار کشتار جمعی هموطنان خود به دست دشمن خارجی و فتح کشورشان هستند بلکه سهمی بزرگتر از کباب و کیک مفت گیرشان بیاید... اما به هر رو، ج.ا مقصر این شرایط است. و این باخت کوچکی نیست، اتفاق کوچکی نیست، من ده سال است که اینجا میکوشم اینرا به شما بفهمانم اما شما هنوز درک نمیکنید. این آخرالزمان است، این دهان گشودن دروازههای جهنم و بلعیدن یکجای ملت و کشور است!
ایران اکنون بدترین نقطه روی کره زمین است. ایران در بدترین دوران تاریخ خود به سر میبرد، و این همهاش تقصیر جمهوری اسلامیست. من ترجیح میدهم در غزه به دنیا میآمدم تا ایران! من ترجیح میدهم در ایران تحت هجمه مغول به دنیا میآمدم تا ایران امروز! و این بخاطر دلار 250 تومانی نیست. اکنون برای آخرین بار برای شما توضیح میدهم که چرا، به امید آنکه بفهمید و دست از حمایت از حکومت نجاست و نکبت بکشید:
جمهوری اسلامی ایران را در برزخی میان مدرنیته و پستمدرنیته گرفتار کرده و تحت مدیریت آن جامعه بدترین خصایل قابل تصور یک کشور سنتی و مدرن را یکجا دارد، مثل یک جامعه مدرن پدر خانواده معتاد و قمارباز و رفیقباز و خانمباز است اما مثل یک جامعه سنتی همین «پدر» از اختیارات و حقوق و امتیازات و جایگاه یک پدر مقید و وظیفهشناس در یک نظام پدرسالار برخوردار است. مثل یک جامعه مدرن همدم و میراث ژنتیکی و رفیق و یار و یاور آدمها شده سگ و گربه، اما مثل یک جامعه سنتی نسبت به سگ بازی و گربه بازی و تجرد و ترشیدگی هنوز بار منفی عظیم اجتماعی و فرهنگی و قانونی وجود دارد. مثل یک جامعه مدرن پیوندهای خانوادگی سست شده و فک و فامیل از پشت و پناه آدمها، به زحمت اضافه و دشمن خونی بدل شدهاند، اما مثل یک جامعه سنتی هنوز انتظارات فامیلی بافی مانده، خویشاوندی را که به شما آسیب میرساند همچنان این انتظار وجود دارد که او را به مراسم خود دعوت بکنید و از او پذیرایی بکنید و تظاهر بکنید که برایتان عزیز است. مثل یک جامعه مدرن روابط میان طبقات اجتماعی به جای همکاری به دشمنی کشیده و اتحاد اجتماعی از هم پاشیده و در پی آن، تمام آنچه انسان میتواند اخلاق حرفهای تلقی بکند نابود شده، اما مثل یک جامعه سنتی قداست هر پیشه همچنان به آن متصل مانده و به عنوان مانعی برای مقابله با انواع بداخلاقیهای حرفهای عمل میکند: پزشک دزد جان و سلامت است اما چون طبابت شغل مقدسیست میتواند با خیال راحت به دزدی خود ادامه بدهد، معلم و استاد دانشگاه نمره فروشی میکنند و به ناموس مردم نظر دارند و هرکدام بیست دوستدختر از میان شاگردان خود داشتهاند و اگر کلاس خصوصی بیرون نروید و کتابشان را نخرید نمره نمیآورید، اما معلمی شغل پیامبران است. لولهکش و خلاکن و مستراحبردار کار شما را دست میگیرد و نیمهکاره رها میکند چون کار دیگری به پست او خورده و بهانه میکند که پسرم مرده و پدرم بیمارستان افتاده، اما کارگر نان زحمتکشی میخورد و نانش حلال است و ثمره عرق جبین خود را میبرد، پس جایی برای شکایت نیست. تا صبح میشود از این مثالها زد.
این یک جهنم بسیار خاص و منحصربفرد است. باقی جهان کمابیش از چنین فضاحتی آزاد است چراکه یک نظام سیاسی عریض و طویل، کل منابع کشور را برای جلوگیری از تکمیل پروژه مدرنیتهای که خود آن نظام پایهریزی و پیگیری و میسر کرده، بسیج نمیکند. جامعه مدرن میشود، هرچه خواستنی و درست و به جا و زیباست از میان میرود و با بدسلیقگی و نفهمی و خودفریبی و کژاندیشی عوض میشود، و سپس جامعه میکوشد آنچه را از منظر اخلاقی و روحانی از دست داده، آنچه را که تا دیروز به شکل خودانگیخته و طبیعی و سالم داشته، از طریق آویزان شدن از سیاست و قانون و تظاهر و آموزش تا حدی بازسازی بکند. در آمریکا پزشکان به اندازه ایران دزد و بیتفاوت و خرفت هستند، اما در آمریکا بیمار حق شکایت و اخذ خسارت سنگین و محاکمه انواع گلدرشت از بیتفاوتی و بدکارهگی پزشکان را دارد. در آلمان هم معلم به اندازه ایران احتمال سواستفاده جنسی از فرزند شما را دارد، اما یک سیستم حمایت اجتماعی و فرهنگی و قانونی هم وجود دارد که این سواستفاده جنسی را بتوان گزارش کرد و قربانی را تسلی داد. در فرانسه هم تعمیرکار و خلابردار و برقکش اگر بتوانند به شما فرو میکنند و از زیر بار قراردادی که بستهاند فرار میکنند، اما آنجا سیستم حقوقی این اتفاق را پیشبینی کرده، و پیشفرض را بر اساس خیانت/خیانت متقابل گذاشته، و به طور مداوم میکوشد خیانت را برای خاَین سختتر بکند. در ژاپن هم انسانها به اندازه ایران تنها و بیکس و منزوی هستند، اما آنجا انتظارات اجتماعی برای هر هفته به دیدن فک و فامیل سمی وجود ندارد و فشار اجتماعی برای پذیرایی کردن از افت جان(میهمان)در میان نیست. دوباره، تا صبح میشود از این مثالها زد.
پس: ایران یک جهنم بسیار منحصربفرد ساخته دست چ.ا است که مردم آن دچار جنون کامل و بازگشتناپذیر شدهاند، حمایت از دشمن خارجی هار و غیرقابل دفاع هم بخشی از این جنون جمعی آفریده ج.ا است، که پروپاگاندای ضداسلامی فقط معطوف به ایران نیست، اما در ایران بهتر از هر جای دیگری جواب میدهد، زیرا ج.ا نخست بستر فرهنگی و ذهنی و اجتماعی لازم برای از اعتبار ساقط شدن اسلام را فراهم آورده.
برای من خجالتآور است که شما ایران را بربر و اسرائیل و آمریکا را متمدنی که همیشه در برابر وحوش ایرانی چیزی برای از دست دادن ندارد ( دوست میداشتم جلوه هایی از آن اوج مدنیت اسرائیلی و بربریت ایرانی را مرور میکردیم که البته در حوصله یک پست نیست)؛ حس حقارتی که برای توجیه نفرت عجیبتان از ایران و ایرانی بیان میکنید با آسمانریسمان بافتنهایی که بعضی از آنها را مدتهاست در خطیهای سیدخندان هم دیگر نمیشنویم ( از جمله حاکمان واقعی ایران ترکان هستند :))))) )، برای من دقیقا گواهیست از اینکه چرا در ایران انقلاب شد و چرا انقلابی همچنان بر صدر میماند و طبقهی متوسط توان بازستاندن قدرت از او را ندارند! او خودباوری دارد و قدرت را در عمل میآفریند، آن یکی نشسته به او لعنت میفرستد!
راننده تاکسی اتفاقا شم سیاسی بالایی دارد و درک او از امور به طور غریزی بسیار عمیقتر از خدمتکار فکری نظام است. هیچکس بهتر از محکوم، جور حاکم را نمیشناسد، به خصوص میرزابنویس در خدمت حاکم. در ایران انقلاب شد چون فرزندان خودخوانده چنگیز زیر بار زور فرزندان خودخوانده کورش نمیروند، مال عظیمی به کشور سرازیر شده بود و سهم خودشان را از آن اموال میخواستند.
چپگرایی: انتقام سیستماتیک آدم میانمایه از آدم استثنایی در پوشش فضیلتمندی. افزودن به مفهوم انتزاعی «حقوق» برای مفهوم انتزاعی «بشر» به قیمت کاستن از مفهوم عینی «وظایف» متعلق به مفهوم عینی «اشخاص». انتقام گرفتن از گذشته به گناه همچون زمان حال نبودنش، به قیمت نابودی آینده. نفرت از سلسلهمراتب، که نفرت از کمال، سلامت و زیباییست. تظاهر به برابری نابرابر برای کاهش احساس خفت در برابر برتر. بیان احساس حسادت با زبان نوعدوستی. تلاش برای نابودی پایههای ثابت شدهی تمدن همچون خانواده، ملت، مردانگی و مهراب به نام دفاع از ذهنیات اثبات ناشدنی همچون بشریت و انسانیت. جهانشناسی انسانی که زیاد احساس و کم فکر میکند. در یک کلام، جهاد اکبر با حقیقت، چون حقیقت نیاز به اقتدار دارد(نهاد و روشی که از دیگران برتر است).
میبینید که توصیفی از حکومت جدیدا مورد علاقهتان هم هست😄 اینها بالاخره از روز نخست بیشتر خوجهایست بودند تا اسلامگرا😁 «ضرورت حضور اجتماعی زن با لباس گشاد» از دستورات حضرت امام مائو در چین است و خامنهای آنرا از امام جعفر صادق نگرفته بود😨
آن هم دقیقا در زمانی که تقریبا کل جبههی غرب در فاشیستیترین موقعیتِ خود بعد از جنگ جهانی دوم است یا آن مردکِ الکلی روانپریش در وزارت جنگ آمریکا خود و وزارت خود را پیروی کیشِ شوالیههای مسیحی قرون وسطایی میداند و دوزهای خرکی تستسترون به سربازان تزریق میکند
فاشیسم، همچون اسلامگرایی، یک جنبش انعکاسی در پاسخ به زوال است نه سربرآوردن پرشکوه غریزه اصیل برتریطلبی و مهتریجویی. هویتی از همه سو در محاصره و در خطری وجودشناختی، در فاشیسم و اسلامگرایی و جنبشهای مشابه، واپسین سنگر باقی ماندهای را میجوید تا چیزی از خود را نجات بدهد. ظاهر آغشته به افراط آن از سر نومیدی و اضطراب است، از ویدیوی داعش تا مرگ بر آمریکای ج.ا تا خالکوبی هگست، واپسین تقلاهای دلسوزان تمدنی در حال مرگ هستند به امید بازیافتن شکوه آغازین. فاشیسم گواه زوال است نه سند بر ضد آن، و همیشه آنرا تشدید میکند، با اثبات قطعی این حقیقت که سنگری باقی نمانده و روزهای خوش گذشته برای همیشه از دست رفتهاند. پس بله، «غرب فاشیستی» هم غربیست به شدت تحلیل رفته و تضعیف شده.
از شاه هم که گفتید و کثافت و حقارتِ حکومتش را به ترور یک مفنگی توجیه کردید که از عجایب است! با این روش خب استبداد و سرکوب خامنهای هم پس از ترورش قابل فهم میشود؟!
البته که قابل فهم میشود! گفتم اینجا پیشتر، که جامعه گوسپندان، لایق حکومت گرگان است. من کاملا میفهمم که چرا خامنهای ناگزیر شد برود عروسک خیمه شببازی مشتی سهپایی تازه به دوران رسیده، ابله و بیسواد بشود. آلترناتیو او مرگ بود. تروریسم مجاهدین جلق در درک این حقیقت بینقش نبود. قطعا، البته که بیتقصیر نبود! من پیشتر نیز اینجا گفتهام که معتقدم از میان گانگسترها و نخالههای انقلاب 57، آخوندها بهترین گزینههای موجود بودند، و گروههای دیگر اگر غالب میشدند احتمالا خونریزی بسیار بیشتری میکردند. میزان سرکوبگری یک نظام ارتباط مستقیم با میزان توهماتی که درباره رعیای تحت کنترل خود در سر میپروراند دارد. هرقدر درباره ذات و طبیعت بشر متوهمتر باشید، بیشتر دلسرد میشوید، و به سرکوب بیشتری برای تبدیل کردن انسانها به الگوهای ایدهآل خود نیاز دارید، و هزینه سنگینتری باید پرداخت تا به توهمآلود بودن آرمانهای خود پی ببرید.
آخوندها کمترین توهم را در میان انقلابیون داشتند، نیک میدانستند که انسان ذاتا فاسد است و انسان ایرانی ذاتا دو برابر متوسط جهانی فاسد است و باید او را در زنجیر به سوی بهشت کشاند. چپگرا مثلا تصور میکند که انسانها ذاتا موجوداتی نیکسرشت هستند که در مناقشات اقتصادی و سیاسی جوامع بورژوایی به تبهکاری کشانده میشوند، و فردای انقلاب که تبهکاری عموم ادامه پیدا کرد آنرا اقدامی عقیدتی توسط مدافعان نظام بورژوایی تلقی میکنند نه بیرون زدن سر زشت طبیعت انسان، و نتیجتا میلیونها نفر انسان تبهکار(بخوانید انسان عادی)را کشتار میکنند. آخوند ولی میداند که انسان ذاتا خوارکسه است چون خودش رئیس تمام خوارکسههای عالم است!😁
اما، اینکه موضوعی قابل درک باشد به معنی موجه بودن آن نیست. من درک میکنم که چرا فلان قاتل سریالی پس از سالها آزار و اذیت قاتل سریالی شده، اما این جنایات او را توجیه نمیکند و از او رفع تقصیر نخواهد کرد. همانطورکه در نوشته من نه شاه رفع تقصیر شده و نه خامنهای. اما انسانها با انسانهای همکیش و همشکل خود بیشتر همدردی میکنند، خامنهای دشمن من است پس من گناه قابل درک او را کمتر درک میکنم، دوست و امام جدید شماست پس همدردی و درک بالایی نسبت به سختیهای او دارید😁
در مورد شازده هم عرض کنم، اتفاقا من نقد متمرکز و دقیق به او بسیار دارم (بخشی از آنها را در تاپیکهای دیگر عرض کردهام) اما متاسفانه آدم درست و حسابی نمییابم که در این جریان سلطنتطلب با او گفتگو کنم! تا دهان باز میشود، الفاظ چارواداری است که سرازیر میشود.
اتفاقا تنها کار درست وحوش پهلویچی همینست که به جای گفتگو، به عمال فکری ج.ا دشنام میدهند.😃 عمله فکری ج.ا مسلسلوار مجموعهای از حملات روانی، دروغهای شاخدار و حقایق بدیهی را درهم میزند و به زبانی رمزآلود مطرح میکند با این هدف که گفتگو را تا ابد کش بدهد. وارد گفتگو با او شدن یعنی پذیرفتن شایستگی او برای قرار گرفتن در مقام یک سوی گفتگو و بازشناسی موضع او به عنوان موضع قابل بحث و طبعا دارای میزان مشخصی از مشروعیت. ما تمام این پدرسوخته بازیها را قدیمی کردهایم. روزگاری رحیم پورازغدی و سروش و بیژن عبدالکریمی میآمدند و از هیدگر و فوکو شاهد میآوردند برای دفاع از ج.ا، آنها خواهان ورود شما به این بحث بودند چون میدانستند اگر به هزارتوی هیدگر و فوکو ورود بکنید تا ابد باید دور خودتان بچرخید. رندی چون من که رفته به هزارتو و سر سالم بیرون آمده اما اینجاست که به دوستان اطمینان بدهد که برای مخالفت کردن با دلار 250 تومانی لازم نیست بروید فوکو و هیدگر بخوانید. 😇
عبید ذاکانی میگوید شیعهای به مسجد رفت و بر سرسرای مسجد نام عمر و ابوبکر و عثمان را دید و خشمگین شد، تفی به سوی آنها پرتاب کرد اما تفش خطا رفت و افتاد روی نام علی، کنفت شد و گفت «تو که کنار اینها بنشینی حقت همین باشد».😂 شما اگر میخواهید کنار بسیجی فحش نخورید خب کنار بسیجی نیاستید! درست است که پهلویچی لمپن و بیسواد به همه کس و همه چیز دشنام میدهد، اما تنها پهلویچی نیست که به بسیجی جانفدایی چون شما دشنام میدهد😁، و چنانکه گفتیم، همه دشنامی را هم نباید به پای لمپنیسم و اینها نوشت. البته من هیچوقت شما را دشنام نخواهم داد و دوستتان دارم😇، و بسیجی هم که شدهاید عیبی ندارد و میدانم از روی احساسات والای شماست که در منجلاب متعفن ایران استفراغات ج.ا را از همه کمتر دل به هم زن یافتهاید.اما ج.ا خیلی زود آنقدر شما را نا-امید خواهد کرد که باز روزی از او رویگردان بشوید. این را به شما قول میدهم.
این بسیجی شدن شاید یک نکته نیک داشته باشد و آنهم اینکه شاید سرانجام خرد بورزید و همچون من ریش خود را بلند بکنید.😃 فعلا چندتا آهنگ انقلابی خوب اینجا بگذارید ما گوش بکنیم که مطربهای نظام سخت مشغول تولید محتوی بودهاند و ما هم دلمان برای رقصیدن به تم سلام فرمانده و بزن که خوب میزنی و اینها تنگ شده. 😴
داستان آناراشی با داریوش متفاوت است. من در مکالمات خصوصی هم به او و هم به رشنالیست درباره عواقب مهاجرت هشدار دادم. من برپایه تجربه دست اول میدانستم که برای کسی که خردورز است و در محیط ایران بزرگ شده و غرب را آلترناتیو ایران موجود تلقی میکند زندگی در غرب بسیار روانضربهای و نومیدکننده و یاسآور خواهد بود، زیرا غرب دچار زوال مطلق گشته و از خود و مظاهر خود بیزار و متواری شده. آنارشی از امید کور و خرفتیزده برخی دوستان به غربگرایی و روشنگری و آرمانهای آنها بسیار دلزده است و تهی بودن آنها را میبیند ولو آنکه موضوع را اینچنین مطرح نمیکند. خاطرم هست حوالی سال 2013 اینجا درباره دلیل گرویدن دهها هزار مهاجر نسل دوم و سوم مسلمانزاده از کشورهای اروپایی به داعش نوشتم که همانا نتیجه سرخوردگی عمیق از آنچه در غرب دیده و تجربه کردهاند است. شدت نومیدی بشر خاورمیانهای وقتی سرانجام به غرب میرسد و طعم دستپخت یهود بینالملل و اربابان جهانوطن آن سرزمینها را از نزدیک میچشد قابل توصیف نیست.
من به او پیشنهاد میکنم که جای پایی برای خود پیدا بکند و هرچه سریعتر و پیش از آنکه این یاس بدل به افسردگی مزمن بشود به ایران برگردد. به رشنالیست همین نصیحت را میکنم، اگر گاهی از اینجا میگذرد. غرب برای ما بجز نا-امیدی چیزی ندارد. ما تمام عمر بیگانگی خود از جامعه پیرامونمان را از طریق انتقاد سیاسی و فرهنگی و اجتماعی بیان و درک کردهایم، که چنین در میان تنها تنها هستیم زیرا جامعه چنان است و چنین است، و اگر چنان بود و چنین بود اینچنین نمیشد. وقتی به غرب میرویم و با واقعیت روبرو میشویم این تصور از هم فرو میپاشد. دیگر راهی نمیماند بجز نگریستن به درون و به پشت سر. به فرصتهایی که میتوانست صرف بهتر کردن و یا تغییر دادن خود خویشتن بشود بجای تلاش برای تغییر جامعه و هماهنگی آن با تصویر ذهنی از غربی که در واقعیت بیرونی وجود ندارد، یا دل بستن به اصلاح جامعه به نحوی که دیگر با اهل تامل و اندیشه این اندازه سختگیر و بیرحم نباشد. 😢
درباره مهربد. با دوستی پاکستانی صحبت میکردم همین اباطیل داریوش را بیان میکرد، که ج.ا فضیلتمندترین حکومت جهان است زیرا رهبران سیاسی و نظامی آن حاضرند در راه دفاع از کشور خود کشته بشوند اما تسلیم را نپذیرند. مهربد به گمانم این را درک نمیکند، دلیل تواب شدن داریوش و خیلیهای دیگر را درک نمیکند. او درک نمیکند دقیقا چه اتفاق خارقالعادهای در ایران رخ داده: هزار نفر از سران کشور را کشتهاند و آنچه از نظام باقی مانده حاضر به تسلیم نیست. روی کره زمین هیچ کشور دیگری وجود ندارد که طبقه حاکمهای این چنین داشته باشد. جنگها میان سربازان جوان رخ میدهند، و پیرمردها در اتاقهای فرمان دور و آرام، سخنرانیهای آتشین و خطابههای سیاسی مینویسند. میلیونها سرباز باید بمیرند تا دست کسی به رهبران سیاسی و نظامی برسد. کشوری روی زمین نیست که صد نفر از رهبران اول آنرا بکشید و گروه باقی مانده هر قرارداد تسلیمی را هر اندازه تحقیرآمیز نپذیرند. خود آمریکا را اگر یک دشمن خارجی موفق بشود صد نفر اول مملکت از هر دو حزب را بکشد و همچنان این توانایی را حفظ بکند که با باقی نیز همان بکند یک شبه تسلیم میشود. حاکمان همواره تنپرست و دنیاپرست و جاندوست هستند، و لاف گزاف مقاومت قهرمانانه و نبرد دلیرانه را از بانکرهای ضداتمی دوردست خود میزنند.
جمهوری اسلامی اما نه فقط قرارداد تحقیرآمیز تسلیم را امضا نمیکند، قرارداد بسیار آبرومندانه توافق کمابیش برابر را هم برهم میزند! و خب چه چیزی از این زیباتر و فریبندهتر و اغواگرتر برای ذهن مرگپرست ایرانی؟ مساله این نیست که داریوش فکر میکند سران نظام آنچنان فضیلتمند هستند که حاضرند برای اهداف خود جان بدهند، مساله اینست که چون واقعا دارند جان میدهند. چون واقعا دارند برای هدف خودشان جان میدهند و تسلیم نمیشوند، پس فضیلتمند هستند. مثل سگ مردن برای ایرانی و شیعه ارزشمندتر و آسانتر است از مثل آدم زندگی کردن.
ولی اگر انسان کمی به پیشداوریهای ذاتی ایرانی و شیعی خود غلبه بکند(و «مشکل» مهربد اینست که کمتر به اینها آلوده است)، زود مشخص میشود که شهادتطلبی و تسلیمناپذیری سران نظام از سر بیچارگی و عارضهی روانیست نه فضیلت اخلاقی، زیرا اولا نظامی که اینها دارند خودشان را فدای آن میکنند ارزش شرکت در راهپیمایی و انتخابات فرمایشی را هم ندارد چه رسد به جان فدایی، و ثانیا، مرگ آنها از آغاز ضروری شده زیرا در هر بزنگاهی، در هر برههای، در هر تصمیمی، نظام انتخابی خودویرانگر و توهمآلود داشته، و سیستمی تا این اندازه بیتدبیر را نباید با جان فدایی حفظ کرد. این از عارضه روانی. بیچارگی هم اینست که سران نظام با شرایطی که برای خود آفریدهاند، مرگشان اکنون حتمیست، و چنانکه گفتیم در ایران همواره احتمال رحم و تسلیم و توافق با دشمن خارجی همیشه هزار برابر بیشتر از احتمال رسیدن به صلح و توافق با دشمن تشنه به خون داخلیست. پس انتخاب میان در نبرد با آمریکا و اسراییل مردن با شانس اندک توافق نهایی، انتخاب برتر است از به دست هموطن خود در ایران فردا سلاخی شدن، و اصلا انتخاب سختی نیست. وقتی به یقین بدانید که زور و کینه و اراده به انتقامجویی اسراییل و آمریکا قابل قیاس با چاه عمیق نفرت ایرانی جماعت نیست، این رشادت و شهامت ج.ا و عمال آن هیچ ارزشی ندارد و هیچ ارزشی نمیآفریند، صرفا سخنرانی پولمیک داریوش را تقویت میکند که بنگرید شهسواران دلیر ایرانزمین چگونه گرز عبرت بر سر استکبار جهانی کوفتند.
به رغم این یاوهها اما، هنوز کشور تحلیل خواهد رفت، هنوز ورکشستگی اخلاقی و روحانی جامعه تشدید خواهد شد، هنوز ج.ا حکومتی سراپا ناکارآمدی و فساد و زوال است که دزد علنی را دوباره و سه باره سر کار میگذارد، و هنوز شکست سرنوشت نهایی نظامیست که در بیرون کشیدن شکست خفتبار از کنام پیروزی شکوهمند به استادی رسیده.
مهمترین دستاورد جمهوری اسلامی، دکترین امنیت ملی اوست که میتوانم آن را شاهکار بمانم.
امیدوارم که همیشه شاهکار بمانید😂
استراتژی انتحار است که برای ذهن ایرانی جماعت همواره بسیار جذاب و دلربا بوده، اساسا ملت ایران شکست قهرمانانه و مردن در راه هدف را بسیار والاتر از پیروزی پرشکوه و زندگی در راه هدف میدانند، نوعی مکانیزم دفاعی ناخودآگاه پیشدستانه، برای در امان ماندن تصویر ذهنی شخص از خودش در صورت شکست خفتبار، که آنرا اجتنابناپذیر میداند. جالب است که این انتحارطلبی در میان مخالفان و موافقان ج.ا به یک اندازه ارزشمند است. ما ملت مانی و حلاج و حسن صباح و ابولولو هستیم دیگر. شهادتطلبی در راه هدفی والا در مقام منشی شخصی بسیار ارزشمند و قهرمانانه است، به عنوان سیاست نظامی و «دکترین دفاعی»، نه خیلی. باور ندارید؟ سری به بیمارستانهای دولتی کشور بزنید و اوضاع مردم دربهدر دارو را بنگرید. دلیل آنکه استراتژی خوبی نیست بهای سنگین آنست، نه آنکه جواب نمیدهد. هنر اینست که وقتی سیلی خوردید، بدون شکستن دست خودتان آنرا پاسخ بدهید. ج.ا در راه تلافی سیلیهایی که خورد، گردنش شکست، و کمر ملت را هم شکست.
اثبات اینکه استراتژی انتحار است: هیچ برنامهای برای حفاظت از زیرساخت و منابع کشور در برابر حمله دشمن نکرده و تمام برنامههای خود را روی ضربه متقابل گذاشته. پدافند صفر و آفند قوی یعنی من ابایی از نابودی ندارم یا ابای کمتری از نابودی دارم تا تو. اثبات اینکه استراتژی انتحار اشتباه بوده و نه «شاهکار»: دشمنی که ج.ا برای خود انتخاب کرده(و تا هزار سال دیگر هم از دم حضرت عباس شاهد بیاورید ما اجازه نخواهیم داد کسی فراموش بکند که این دشمنی را ج.ا انتخاب کرده)شقیترین و متوهمترین مردمان دنیا هستند، بمب اتمی دارند، سیاستی مبتنی بر حمله حداکثری اتخاذ میکنند و هشتاد سال است در مدارس خود به کودکانشان نفرت از گوییم را آموختهاند و راجع به جنایاتی که علیهشان مرتکب شده مرثیهسرایی کردهاند و به راستی معتقد هستند که همه عالم میخواهد آنها را نابود بکند، پس ممکن است لاف گزاف ملا درباره انتحار را بپذیرد و دست برتر خود را بازی بکند! چنانکه ج.ا به اعتراف نهادهای اطلاعاتی غربی از عملیات طوفان الاقصی خبر هم نداشت😂 حتی حماس هم میداند که ج.ا آبکش اطلاعاتی-امنیتیست و از پیش حتی به ایشان اطلاع حملات هفتم اکتبر را هم نداده بود چه رسد به کسب اجازه: جلوهای از «نبوغ» ج.ا در سیاست دفاعی آن در منطقه. متحد شدن با هر کورکچل گداگشنهای که میروند هزار هزار من گند بالا میآورند و ج.ا بدبخت باید آنرا جمع بکند. 😁 بالاخره ج.ا هم ایرانیست و همچون دیگر ایرانیان متمدنتر از وحوش منطقه است، در سوریه هم این سهپایی بدبخت نمیتوانست اراذل اسد را کنترل بکند و روزی نبود که عمال اسد مرتکب جنایتی سخیف آنهم جلوی دوربین نشوند😬
یادآوری هم بکنیم که سهپایی فلکزده برای دو سال آزگار چپ و راست از اسراییل در منطقه سیلی میخورد و پاسخی نمیداد، حتی پس از تجاوز آشکار اسراییل و جنگ ده روزه هم باز ج.ا پاسخی درخور نداد، تا جایی که بسیار ضعیفتر از آنچه بود به نظر آمد و دشمن را به اشتباه محاسباتی انداخت. این چگونه شاهکاریست که نیم قرن لاف انتحار میزند و سپس درپی لبیک سوی مقابل به بلوفهای آخرالزمانی ادای سوییس را در میآورد و به قوانین بینالمللی آویزان میشود؟ این چگونه شاهکاریست که با شقیترین و هارترین و بیرحمترین و متنفذترین مردم جهان دشمنی براه بیاندازی اما برای دفاع از حریم هوایی کشور خود پدافند نداشته باشی؟ این چگونه شاهکاریست که دومینو-وار دشمنت بیاید تمام متحدین تو را که دههها برایشان هزینه کردهای از صفحه حذف بکند و تو در خفت تماشا بکنی؟ اگر کاری نکردن درست بود که به حمله آخر کار به خودشان ختم نمیشد، اگر نادرست بود پس خبری از شاهکار نیست، همینطوری علیاصغری مشغول پیشبرد سیاستی ذاتا غلط بودهاند که به دلیلی بجز نبوغ آخوند😁 و درایت سهپایی😁 جواب داده، و ما هم دلیلش را گفتیم: زوال غرب. ما اگر نتوانستیم قد بکشیم و به آنچه روزی آنها بودند برسیم و شبیه بشویم، آنها اما دهههاست دارند تیشه به ریشه خودشان میزنند و اکنون راستی راستی شبیه ما میشوند.
داستان آناراشی با داریوش متفاوت است. من در مکالمات خصوصی هم به او و هم به رشنالیست درباره عواقب مهاجرت هشدار دادم. من برپایه تجربه دست اول میدانستم که برای کسی که خردورز است و در محیط ایران بزرگ شده و غرب را آلترناتیو ایران موجود تلقی میکند زندگی در غرب بسیار روانضربهای و نومیدکننده و یاسآور خواهد بود، زیرا غرب دچار زوال مطلق گشته و از خود و مظاهر خود بیزار و متواری شده. آنارشی از امید کور و خرفتیزده برخی دوستان به غربگرایی و روشنگری و آرمانهای آنها بسیار دلزده است و تهی بودن آنها را میبیند ولو آنکه موضوع را اینچنین مطرح نمیکند. خاطرم هست حوالی سال 2013 اینجا درباره دلیل گرویدن دهها هزار مهاجر نسل دوم و سوم مسلمانزاده از کشورهای اروپایی به داعش نوشتم که همانا نتیجه سرخوردگی عمیق از آنچه در غرب دیده و تجربه کردهاند است. شدت نومیدی بشر خاورمیانهای وقتی سرانجام به غرب میرسد و طعم دستپخت یهود بینالملل و اربابان جهانوطن آن سرزمینها را از نزدیک میچشد قابل توصیف نیست.
من به او پیشنهاد میکنم که جای پایی برای خود پیدا بکند و هرچه سریعتر و پیش از آنکه این یاس بدل به افسردگی مزمن بشود به ایران برگردد. به رشنالیست همین نصیحت را میکنم، اگر گاهی از اینجا میگذرد. غرب برای ما بجز نا-امیدی چیزی ندارد. ما تمام عمر بیگانگی خود از جامعه پیرامونمان را از طریق انتقاد سیاسی و فرهنگی و اجتماعی بیان و درک کردهایم، که چنین در میان تنها تنها هستیم زیرا جامعه چنان است و چنین است، و اگر چنان بود و چنین بود اینچنین نمیشد. وقتی به غرب میرویم و با واقعیت روبرو میشویم این تصور از هم فرو میپاشد. دیگر راهی نمیماند بجز نگریستن به درون و به پشت سر. به فرصتهایی که میتوانست صرف بهتر کردن و یا تغییر دادن خود خویشتن بشود بجای تلاش برای تغییر جامعه و هماهنگی آن با تصویر ذهنی از غربی که در واقعیت بیرونی وجود ندارد، یا دل بستن به اصلاح جامعه به نحوی که دیگر با اهل تامل و اندیشه این اندازه سختگیر و بیرحم نباشد. 😢
درود به رفیق عزیز از جان . امیدوارم بهتر شده باشی .
راستش من هیچوقت تصور مدینه فاضله از غرب نداشتم و صادقانه بگم غافل گیر هم نشدم.
من اگر از ایران رفتم دلایل دیگه ای داشت. منکر نکات مثبت سیستم مملکت داری غرب در مقایسه با ایران نیستم اما نکاتی رو خودم اینجا دیدم و لمس کردم که قبل تر فکر میکردم اینها تبلیغات یا پروپاگاندای جمهوری اسلامی علیه غربه .
یعنی جمهوری اسلامی هر چقدر در داخل ایران ریدمون زده و بد عمل کرده حالا به هر دلیلی ، اما به خوبی فهمیده تمدن و ارزش های غرب هم در سراشیبی سقوطه و این غربی ها هم بدجور گیر دارن درون جوامع خودشون .
در پست دیگه ای نوشته بودی در شرایط فعلی ایران باید "بی طرف افراطی" بود . فکر نمیکنم چنین چیزی در عمل شدنی باشه ...
به قول خمینی: شما با اَسلام کاری نداری اما اَسلام با شما کار داره 😆 ... حالا هم قضیه اینه مردم داخل ایران گیرم بخوان این وسط بی طرف باشن ، اون بمبی که از بالا میاد پایین و خونه ها و زیر ساخت های کشور رو نابود میکنه نمیپرسه شما کدوم طرفی هستی ...
پس اگر بشینیم در شرایط جنگی ایران بگیم بی طرف باشیم تا یه موقع از دید ما به نفع آخوند نشه ، بعدا در شرایط فرضی با زمین کاملا سوخته ایران بعد از آخوند میخوایم چه کنیم ؟؟
راه سومی وجود نداره ... یا موافق جنگیم یا مخالف جنگ !!
من با خواندن گفتمان میان @Ouroboros و @Dariush در ابتدا برآن شدم که نوشتاری شامل نقدهای تند و تیز درخور این دوستان قدیمی بنویسم، اما پس از آگاهی یافتن از وضعیت فعلی امیر بسیار اندوهگین شدم و به همین خاطر تلاش می کنم لحن نوشتارم نرم تر شود و همین طور از نگاشتن بخشهایی از انتقادات تندم چشم پوشی می کنم. زیرا اکنون دیگر بیان آنها را بی انصافی در حق ایشان می دانم و به عنوان اندک انسان های باارزش و قابل احترام در زندگی ام، امیدوارم هر چه زودتر سلامت خود را بازیابد. ------------------------------------
آنچه به نگرم در گفتمان میان دوستان قدیمی همچون داریوش و امیر غایب است، عدم پرداختن شان به مسالهی وضعیت ایران و ایرانی با رویکردی مناسب و به دور از مجادلات سخیف سیاسی و یا ارجاع دادن های سطحی به تاریخ است.
غیاب این رویکرد موجب مستتر ماندن آن نقش هایی است که در پرداختن به وضعیت بغرنج ایران در مطالب دوستان دیده نمیشود و دقیقا به خاطر بغرنج بودن این وضعیت است که من آن رویکرد غایب را تنها کوره راه دگرگونی اساسی و دراز مدت برای ایران می دانم.
امیر سال ها پیش نوشتارهای قابل تاملی در مورد نقش های اجتماعی نرمال، درخودمانده و جنون پیشه نگاشته بود و من می خواهم بحث خود را در نسبت با وضعیت ایران با مفاهیم ایشان به پیش ببرم. اما از آنجا که بسیار محتمل است که او اکنون زیرِ میزِ مفاهیمِ خودش هم بزند، من نیز گفتمان خود را به نقدی درون ماندگار به مفاهیم ایشان محدود نخواهم کرد.
به نظر من وضعیت فعلی ایران به نقش درخودمانده و جنونپیشهای بسیار تکینه و با کیفیت نیاز دارد. درخودماندهای چنان باکیفیت که بتواند حقیقت خویش را بنیان نهد و جنونپیشه ای چنان با کیفیت که بتواند زالوهای کوچک و فراوان ولی بیکیفیت فعلی جامعهی ایران را نابود کند و سیستم های اجتماعی مافیایی و رانتی در ایران را نیز درهم شکند. قطعا ظهور چنین نقش هایی نیازمند زمینهای هستیشناختی است و فرارسیدن وقت ظهور آنها ممکن است قرنها زمان ببرد، اما اینها دستاویزی برای نادیده گرفتن این مسیر نیست. دقیقا به همین خاطر من آن را به کوره راه تشبیه می کنم و نه هدف. پس دغدغهی من برای این نقشها یک امر دوگانه (درست و غلط) نیست، بلکه قرار داشتن در مسیر آن است. مسیری بسیار بلندمدت و بسیار پر زحمت. اما مادامیکه حتی درخودماندگان این جامعه از تشخیص موقعیت هستی شناختی و به عهده گرفتن نقش اصیل شان در این مسیر طفره بروند و یا به نقش های غیر اصیل تن بدهند، وضعیت اسفناک کنونی هیچ جای تعجبی نخواهد داشت.
امیر آن نقش های سه گانهی نرمال، درخودمانده و جنون پیشه را در سیستم ها بیان کرده بود، اما سیستم تعریف مشخصی دارد و آن کارکرد اجزا برای هدف سیستم است. درحالیکه به نظر من جمهوری اسلامی اصلا سیستم نیست! بلکه همچون درخت پوسیده ای است که برای بقا، نه تنها از آرمان و هدف و رشد خودش نیز دست می کشد، بلکه حتی خاکی که در آن ریشه دارد یعنی ایران را حاضر است به زمین سوخته تبدیل کند. به همین خاطر درخودماندگان را اخته می کند، فراری می دهد یا حذف می کند. جنون پیشگان را در ساختارهای مافیایی اش جای می دهد و نرمال ها همچون کرم ها و آفت ها به تغذیه از آن و همزیستی به خاطر «زنده ماندن» به حیات این درخت فاسد و فرسوده ادامه می دهند. از طرفی دیگر جنون پیشه گانی هم ظهور نمی کنند که این درخت را از پای بیاندازند زیرا نیازی به این کار نمی بینند. به خاطر اینکه چنین درختی درخودماندگانی جدی ندارد که مانعی برای تغذیه اش بشوند. پس جای تعجبی ندارد که این سیستم(؟) که فقط به بقا به هر قیمتی روی آورده، دشمنان متوهم خارجی اش را هم شوکه کند. از سویی دیگر در آن نوشتارهای امیر به نقش ها در نسبت با قانون های سیستم ها پرداخته شده، اما در وضعیت جامعهی ایران فرهنگ و سنت اموری بسیار ریشه ای تر از قوانین هستند و اتفاقا مفهوم قانون و اجرای آن در این جامعه خودش معضلی است. به همین خاطر آن مفاهیم در مورد وضعیت فعلی ایران و ایرانی که در بستر هستی شناختی بسیار گسترده شامل تاریخ و فرهنگ و سنت و ... است، چندان قابل توضیح نمی نمایاند. از طرفی دیگر هر سه مفهوم نرمال، درخودمانده و جنون پیشه چنان دچار محدودیت مفهومی و تعریفی هستند که من براستی بیش از این نمی توانم گفتمان و رویکرد مطلوبم را بر اساس آن مفاهیم به پیش ببرم. زیرا امیر در آن مفهوم پردازی ها به جنبه های بسیار مهم دیگر هستی انسان ها توجه نکرده است. جنبه هایی بنیادی مانند: غریزه جنسی، غرایز اجتماعی و همچنین نقش قدرت در ایجاد سیستم ها و اجرای قوانین آنها. بر مبنای بحث قدرت، انواع اراده ورزی ها در ترازهای اجتماعی و هستی شناختی اهمیت پیدا می کنند و توضیح کشمکشهای آنها در میان نقش های سیستم، ضروری به نظر می رسد. اما مهم ترین بحثی که در آن نوشتارهای امیر غایب است، جنبه های اگزیستانسی درخودماندگان است. جنبه هایی مانند تنهایی، تحقیر و رنج عمیق وجودی و پوچی. من بر خلاف ایشان، محرک ایفای نقش درخودمانده را به خاطر اهمیت دادنش به کارکرد سیستم و قوانین نمی دانم، بلکه آن ها را در اراده های بنیادن هستی شناختی اش و شدت فشار روانی و وجودی اش در جامعهی بیمارش می دانم. همهی اینها نیاز به بحث های مفصل دارند و جامعهی ایران نیاز به افرادی دارد که چنین نقش هایی را بر عهده بگیرند و در این تراز به گفتمان بپردازند. همچنین مفهوم «از خودبیگانگی» نسبت بسیار جدی با گفتمان مورد نظر من دارد. زیرا از خودبیگانگی موجب از یاد بردن، طفره رفتن و یا جدی نگرفتن نقش هستیشناختی درخودماندهگان جامعه می شود.
اما یک درخودماندهی جدی نقش خودش را در واکنش و انفعال در نسبت با این جامعه و حکومت و مخالفان و دشمنانش متعین نمی کند، زیرا درک عمیقی از ریشههای هستی شناختی اش در ایران دارد و ارادهای دارد که به طور بنیادین میخواهد خودش در زمینِ ایران جوانه بزند یا دستکم در تلاش خواهد بود که زمینهی جوانه زدن چنین درخودماندهگانی را فراهم کند. مسالهی «منِ خاص» در نسبت با «جامعهی ایرانی» یکی از مسائل محوری چینین شخصی است. چنین درخودماندهای عمیقا آگاه است که تغییرات بنیادین، نیاز به کوشش و کار بنیادین دارند و در پی آن تاثیرگذاری بر عمقِ فرهنگِ نرمال ها فرایندی بلند مدت است.
بنابراین من ضمن تصدیق توصیفات قلم شیوای امیر در باب فرومایگی های عمیق ایرانیان و حکومت هایشان، گفتمان مستقل خودم را در توجه به غایب بودن آن نقش هایی که بیان کردم به پیش می برم. اکنون پرسشی که مجال بروز مییابد چنین است که وقتی متفکر به نقش درخودماندهای که مورد نیاز جامعه ی ایران است تن نمیدهد و به انزوا و تلاش برای خود نرمال سازی و دستکم تظاهر به آن و بدبینی افراطی و يأس عمیق پناه می برد، از سایر نقشهای اجتماعی شامل فراوانی نرمال ها و جنونپیشگان بی کیفیت، چه انتظاری می توان داشت؟ بروز این پرسش نسبت مستقیمی دارد با آنچه من غیاب آن رویکرد مناسب در گفتمان دوستان برای مواجهه با وضعیت فعلی ایران درمی یابم.
امیر به خوبی انحطاط عمیق و مهلک ایرانیان را توضیح می دهد و به ابعاد مختلف آن نیز می پردازد، اما هرگز از نقش «راوی مایوس» پای فراتر نمی گذارد. این دقیقا همان نقطه ای است که در اندیشه و رویکرد ایشان غایب می بینم. یعنی همچون یک متفکر فعال به فلسفیدنِ وضعیت فعلی و مفهوم سازی و پروراندن گفتمان خودش نمی پردازد. ما فقط وقتی محق هستیم از اقشار دیگر جامعه و حکومت مان گله و شکایت کنیم که ابتدا خودمان نقش خود را در این جامعه به درستی تشخیص داده باشیم و در نقشی که باید بر عهده بگیریم، خویشکاری کنیم و بدون منت گذاشتن بر دیگران تاوان آن را نیز حاضر باشیم بپردازیم. من حاضرم با امیر شرط ببندم که اگر از ایشان مایوس تر و بدبین تر و تاریک اندیش تر نباشم، کمتر نیستم. ولی مواجهه ام با یاس به گونه ای دیگر است و وضعیت فعلی را نهایت خوشبختی می پندارم!
شدتِ روراستی، خودانتقادی بی رحمانه، وسواس برای زدودن خودفریبی و ارزیابی مدامِ عملکرد اجتماعی توسط درخودمانده، از روی واکنش به خاطر سالها گریختن از خویش و یا افراط در یک سو به تفریط در سوی دیگر نیست، بلکه سنگینی باری که بر دوش خویش حس میکند، او را به چنین ریاضتی می کشاند. یک درخودماندهی جدی، امید و نا-امیدی را در بر اساس واقعیت بیرونی و رخدادهای ناگوار تعریف نمی کند، بلکه معیارهای خودش را در نسبت با آنها دارد و مفهوم خویشکاری برایش امری اخلاقی و هنجاری بر مبنای جامعه نیست، بلکه معطوف به نقشی است که برای خود تشخیص داده است.
از سویی دیگر خوشبختانه داریوش پس از سال ها پیدایش شده، ولی شوربختانه گویا دراین مدت تفکر فلسفی او رو به زوال گشته است! زیرا داریوش دچار خطای داوری اجباری در انتخاب میان چندگانهی شر گشته است. اگر شما به شر بودن جمهوری اسلامی اذعان دارید، پس شر تر و یا ناکارآمد بودن اپوزوسیون و دشمنان خارجی اش، فرنودی بر پذیرش اجباری جمهوری اسلامی نمی تواند باشد. چرا این امر اجباری نیست؟ دقیقا به خاطر اینکه نقش مستقل داریوش در این میان غایب مانده است! اما این رویکرد غایب چیست که نقد من بر آن تاکید دارد؟ رویکرد مطلوب من، تلاش برای تقویت گفتمانی است که صرفا در تراز نخبگانی امکان شکلگیری خواهد داشت. زیرا نیازمند توانایی اندیشیدن به طور فرازنده(transcendental) است. با این نحوهی اندیشیدن می توان ایران و ایرانی را در ترازی هستیشناسانه و کلنگرایانه درنظر آورد و مهم تر از آن نسبت خویش و نقش خویش را در آن متعین کرد. همچنین مقصود من از «نخبگانی» معنای عام و آکادمیک آن نیست. بلکه مفهومی را برای آن مدنظر دارم که با تقویت گفتمان مطلوبم، آن مفهوم نیز میتواند تناورده شود.
بر این اساس، کسی که بتواند به طور کلان موقعیت خویش را در بستر تاریخی، فرهنگی، زبانی و اجتماعی ایران درنظر بیاورد، نخستین حاصل آن چنین خواهد بود که ایران را به منافع زندگی کوتاه مدت خود ترجیح خواهد داد و از راهکارهای کوتاه مدت مانند انقلاب و حمله خارجی و یا پناه بردن به تنهی فرسودهی این حکومت اجتناب خواهد جست. چنین کسی در برابر تندبادهای جامعه و حکومت ایستادگی می کند و باصلابت بر موضع تکینهی خود استواری میکند. به همین خاطر دغدغه اصلی و رویکرد او به حکومت فعلی و اپوزوسیون و دشمنان خارجی گره نمی خورد، زیرا به طور بنیادی تر به ریشه های هستی شناختی خویش به ایران پی برده است. ریشه هایی که عمق آنها موجب پیگیری چنین رویکری علیرغم ناملایمات در وی می شود. ایران چه زیربمباران باشد و چه درگیر اعتراضات داخلی و وضعیت بحرانی اقتصادی، چنین فردی مسیر خودش را می رود زیرا به اهمیتِ نقش خودش پی برده است.
من سال هاست که صرفا چنین ترازی از خویشکاری و سخت کوشی بدون توقع را تنها کوره راه دگرگونی باثبات و آهسته در ایران میدانم و چند سال زندگی در غرب و تفکر در رخدادهای سیاسی و اجتماعی ایران در این سالها و مشاهدهی واکنشهای مختوم به شکست اقشار مختلف جامعه در آنها، همه بر تقویت باورم بر این مسیر موثر بوده اند. پس از زندگی در آلمان به درکی بسیار ژرف تر رسیدهام که براستی چه رنجی امثال شوپنهاور و نیچه از جامعهی آلمانی کشیده بودند ولی مسیر خودشان را رفتند. حال ما چند متفکر در تراز این دو داریم که در تنهایی و با جدیت مسیر و نقش خودشان را برعهده بگیرند؟ ما چند متفکر در تراز هگل داریم که تحت فشار فقر و جنگ، کتاب پدیدارشناسی روح را می نگارد؟ چرا بیش از ده ترجمه فارسی از چنین گفت زرتشت نیچه وجود دارد ولی من حتی یک متن جدی و تفسیر فلسفی توسط متفکری ایرانی بر آن پیدا نمی کنم؟
پس امثالِ منِ خارج نشین زمانی صلاحیت نقد خارج نشینان را دارم که حاضر باشم از شغل عالی و رفاه بیرونی که سال ها در بدست آوردن شان رنج کشیده ام، دست بشویم و علیرغم انواع خطرات و دشواری ها و فلاکت ها، برای ایفای آنچه نقش اصیل خویش تشخیص داده ام به ایران بازگردم.
ما نیاز به کسی داریم که همچون ققنوس از خاکستر ایران برخیزد. چنین کسی همچون ستارهایست که نور آن ممکن است سده ها زمان ببرد تا به ما برسد! آیا ما برای دیده شدناش نقش خود را میپذیریم؟
درخودماندگیdaftarche.comاین برداشت نادرست است. روشن است که راه تغییر هر سیستمی از شناخت میگذرد و در رابطه های اجتماعی نیز قانونهای ویژه ولی بسیار درهم پیچیده ای فرمانروا میباشند و کسیکه بتوا…
بر این اساس، کسی که بتواند به طور کلان موقعیت خویش را در بستر تاریخی، فرهنگی، زبانی و اجتماعی ایران درنظر بیاورد، نخستین حاصل آن چنین خواهد بود که ایران را به منافع زندگی کوتاه مدت خود ترجیح خواهد داد و از راهکارهای کوتاه مدت مانند انقلاب و حمله خارجی و یا پناه بردن به تنهی فرسودهی این حکومت اجتناب خواهد جست. چنین کسی در برابر تندبادهای جامعه و حکومت ایستادگی می کند و باصلابت بر موضع تکینهی خود استواری میکند. به همین خاطر دغدغه اصلی و رویکرد او به حکومت فعلی و اپوزوسیون و دشمنان خارجی گره نمی خورد، زیرا به طور بنیادی تر به ریشه های هستی شناختی خویش به ایران پی برده است. ریشه هایی که عمق آنها موجب پیگیری چنین رویکری علیرغم ناملایمات در وی می شود. ایران چه زیربمباران باشد و چه درگیر اعتراضات داخلی و وضعیت بحرانی اقتصادی، چنین فردی مسیر خودش را می رود زیرا به اهمیتِ نقش خودش پی برده است.
نگرش شما در پایستگی و دگرگونی آرام و پیوسته, نه تنها درست, نه تنها فرنودین, بساکه اخلاقی و بس خردپذیر است, هر آینه, همهی آن وابسته بر این میباشد که در نبود واژگشت, کشور هنوز جانی برای پیشروی خود بدارد, نه آنکه بیماری باشد رو به مرگ, که واژگشت به دیراندازیِ ما "دستدست" کردنی شود و درمان را آنچنان به دیر اندازد که بیمار, جان دهد.
لغزش اینجاست که واژگشت را پدیدهای «برونانگیخته» و فرمانپذیر میانگارید, گویی برخی از بالا نشسته و آنرا خودخواسته, پی بریزند, هنگامیکه در واقعیت, همهیِ واژگشتها, خروشی میباشند برآمده از سالها فشار, تنشهایی باشند انباشته شده و خشمهایی باشند درخودفروبرده, که اینها در سرانجام روز, به آستانهای رسند که از توان سامانهیِ فرمانگر بیرون زده و با جوششی سهمگین و بس خشمگین, از خود سر باز نمایند! این خروش و غرّش را تنها میتوان اندکی به دیر و زود افکند, ولی نمیتوان که به هیچ روی, از آن گریخت.
سامانهای خردستیز و خودباخته که رژیم اسلامی باشد, سامانهای که هتّا در پی پایستگی خود نباشد و همانجور که نِماردید, هتّا برای فرازیست خودش ارزشی نپذیرد, سامانهای نیست که بتوان به آن امیدی برای فرگشت و بِهگشت خود داشت. این سامانه را شما بایست بیماری ماهزده, روانگسیخته و از خودبیزار ببینید که نه تنها به نشانههای بیماری تنِ خود بیانگار است, بساکه به راهِ نادرستِ خود که مِیخواری و قمار باشد, آشغالخواری و دشمنتراشی و جنگجویی بیهوده باشد, همچنان پیش میرود و نه تنها دست از سیگار کشیدن نمیشوید, یک پاکت هم روزی بیشتر میکشد تا آرام بگیرد! بیماری که نه تنها در برابر دشمن از خود تواناتر سرفرودنمیآورد, نه تنها دست از بلندپروازیهایِ (دیوانهپردازیهایِ) هستهای بی سر و ته خود برنمیدارد, که روی جایگاهش دوچندان پامیفشارد (doubling down) و باز پیش میرود. پیش میرود, بسوی نابودی خود پیش میرود, و با نابودی این پیکر, ایرانی که میخواهید آنرا نرم و پیوسته فـّربگردانید را نیز با خود به گور میکشاند.
من با خواندن گفتمان میان @Ouroboros و @Dariush در ابتدا برآن شدم که نوشتاری شامل نقدهای تند و تیز درخور این دوستان قدیمی بنویسم، اما پس از آگاهی یافتن از وضعیت فعلی امیر بسیار اندوهگین شدم و به همین خاطر تلاش می کنم لحن نوشتارم نرم تر شود و همین طور از نگاشتن بخشهایی از انتقادات تندم چشم پوشی می کنم. زیرا اکنون دیگر بیان آنها را بی انصافی در حق ایشان می دانم و به عنوان اندک انسان های باارزش و قابل احترام در زندگی ام، امیدوارم هر چه زودتر سلامت خود را بازیابد.
درود رشنالیست عزیز، امیدوارم خوب باشه حالت. سپاس از نقد درخشان و بجای شما.
من نخست چند نکته را بگویم؛
اول آنکه من در اینجا، به بهانهی نقد کانالِ تلگرامی «حافظهی تاریخی» و به نقل از کانال شخصی خودم در تلگرام، توضیحاتی دادهام که شاید چندان درخورِ این انجمن نباشد ولی چندان خالی از لطف نیست مطالعهاش:
سپس، از آنجا که من از مدتها پیش (از زمانی که اندیشههای سیاسی من دچار تحولات بنیادین شدند) در تصمیم تولید یک بستر محتوایی مثل یوتیوب بودم، تمام تلاش خود را کردم تا اندیشههایم را در بوتهی نقد بگذارم، چرا که در تمام زندگیام چیزی به اندازهی بلاهت و خودفریبی و سخن گفتن از روی باد معده، برایم زننده و شرمآور نبوده؛ در نتیجه، در فرآیندِ بازاندیشی خود، همانطور که میرفتم تاریخِ ایران، منطقه و جهان و همچنین منابع نقد سیاسی معاصر را میجوریدم ( چرا که نخستین جبرانِ اشتباه این است که آن را به درستی بفهمید) و سپس رمانها، داستانها و آثار اندیشمندان و روشنفکرانِ مربوط به قرون نوزدهم و بیستم ایران را بازخوانی میکردم (چرا که باید میفهمیدم انسانِ روشنفکر تا معمولی و کوچه و بازارِ ماقبل از انقلاب چگونه حسی داشته و چه چیزی او را به مرز انقلاب رسانده) به معنای واقعی کلمه تمام تلاش خود را کردم همزمان اندیشههایم را به بوتهی نقدِ هر آنکس که گرایش سیاسیاش با من متضاد بود و در دسترس من بود بگذارم، اگر برایت شرح دهم که چه اندازه با وسواس و شبیه به دیوانهها به دنبال کسی، گفتمانی یا رسانهای بودم که افکار مرا به نقد بکشد احتمالا باورش برایت سخت باشد، اما به من اعتماد کن، هر راهی که میشد را رفتم که هر بحث جدی، چالش واقعی و منطقی را بیابم و به آن بیاندیشم؛ از دوستان و اطرافیان خیلی زود بطور کامل ناامید شدم! مردم عامی مشخصا چنان در تروریسم رسانهای شبیه به 1984 اورول قرار گرفتهاند و آنقدر این حرفهای وِردِ زبانیِ نخنما را شنیدهاند و تکرار کردهاند که همینکه نخستین چالش را از دهانت میشنوند، شروع به فیریک زدن میکنند بندگان خدا.
در میان پرشمارترین مخالفین امروزِ جمهوری اسلامی، یعنی طرفداران شاهزاده رضا پهلوی، اوضاع از این هم خیلی وخیمتر است. امیر میگوید کارِ درستی که میکنند در مقابل بسیجی و امثالهم شروع به فحاشی میکنند، من حتی با آن هم مشکلی ندارم (هرچند که بهرحال آدم عاقل و باشعور به نظرم فحاشی و دهندری نمیکند)، اما بالاخره جایی هم باید برای بحث جدی در مورد سرنوشتِ کشوری به بزرگی ایران و جمعیتی به اندازهی 100 میلیون نفر ایرانی باشد یا نه؟ جایی باید باشد که بتوان دو کلمه بحث تاریخی و ژئوپولیتیک و غیراحساسی داشت بیآنکه خار و مادر آدم را مورد عنایت قرار دهند یا خیر؟ حقیقتا و انصافا عرض میکنم، حتی یک اندیشمند یا منتقدِ قابل توجه در میان اینان نیافتم که بنشینم اندیشههایش را مطالعه و نقد کنم. از خودشان هم، آنان که سرشان به تنشان میارزید و اندک سواد و شرفی در میانشان هنوز یافت میشد (امثال حجت کلاشی، امیر طاهری یا خدابیامرز داریوش همایون) همگی از اینها بیزار گشته یا فراری شدند. شما ببینید که من دستم چقدر خالی بود برای داشتنِ یک بحث و نقد جدی که رفتم سراغ نقدِ یک کانال تلگرامی! مگر نمیگویید بسیجی دهانگشاد و مُخلِس؟ خب پس باید شما بتوانید یک گفتمان مغزدار و دارای بنیانهای علمی، منطقی (کاری به سیاست و تاریخ و جامعهشناسی حتی ندارم، صرفا حاوی Common sense و فاقد ابتداییترین و احمقانهترین سفسطههای منطقی باشد هم برایم کفایت میکند) در برابرش ارائه کنید دیگر! مثلا این ویدئو را ببینید:
شخصی با ظاهری بسیجی، افکار طرفدارِ محور مقاومت و اندیشههای پشتیبانِ نظامِ اسلامی، ببینید چگونه بحث تاریخی، فکچوال، منطقی و مدون میکند و میتواند اندیشههایش را به اصطلاح Articulate کند و جزءبهجزء آنها را تشریح کند. کاری به درست یا غلط حرفهایش ندارم، خود این فرم برایم محل توجهو تامل است. من از این موارد میتوانم پرشمار در میانِ این ظاهرا بسیجیهای «کلهخر» برای شما بیاورم، اما همینجا شما را دعوت میکنم به این چالش که حتی یک نفر را بیابید در میان طرفداران رضا پهلوی که همینقدرجدی و دقیق در مورد سلسله اتفاقات تاریخی، شرایط ژئوپولتیک منطقه، بافتِ اجتماعی-سیاسی کشورهای پیرامون و روابطِ میان تمامِ این لایهها حرف بزند؛ یا آنقدر مغز و علم داشته باشد که بتواند با این آدم مباحثه کند.
پرسش من بسیار واضح است:
شما وقتی در مورد موجودیتی به نامِ ایران میخواهید سخن بگویید که مهمترین ابعادِ وجودیاش (مثلِ تمامِ موجودیتهای دیگر)، تاریخ (فرآیندِ به وجود آمدناش)، جغرافیا (محیط)، آدمها (محتوایش) هستند، نباید آیا به این ابعاد بپردازید و راهِ حلتان نباید با نگاهی به اینها باشد؟ یا فقط دلار 250 هزار تومانی مسئله است یا اینکه در ایران چه شماری از آدمها را جمهوری اسلامی کشته؟ جداً این خیلی انتظار زیادی است؟ بالاخره یک کسکشی باید پیدا بشود در میان اینان که فردای انقلاب مطلوبش، بتواند دو تا قانون بنویسد یا ذرهای فرهیختگی در او باشد که بتواند سیاستی کلان برای صلاح عموم مردم تدوین کند یا نه؟
خب، سرتان را درد نیاورم، در انتهای این فرآیند بازاندیشی و نقد افکارم، اینجا تیرِ آخرِ من بود. با دیدنِ حضور امیر، مهربد و سپس شما بسیار خوشحال شدم که بالاخره میتوان چند آدم یافت که دوکلمه حرفِ جدی با آنها زد.
مهربد که متاسفانه مرا سخت ناامید کرد؛ او درگیرِ همان آبسشنِ گفتمانِ نخنمایِ ضدآخوندی و نظامِ اسلامی ایراناینترنشنالی و منوتویی و اینهاست که قبلا مرا در میان ِ اطرافیانام به شدت مایوس ساخته بود. فارغ از آنکه او انگار کشوری بسیط و پیچیده به اندازهی ایران را در شرایطی انتزاعی و آزمایشگاهی میبیند که میخواهد همچون هایزنبرگ یک فرمول ریاضی یا فیزیک را بهینهسازی کند، سخناناش در ضدیت با جمهوری اسلامی همانی است که در رسانههای زرد پیدرپی میخوانیم و میشنویم و نامی جز اسپم نمیتوان بر آنها نهاد.
این دوستان، متاسفانه از خاطر بردهاند که من سالهای سال، از کودکی، در آن اتمسفر تنفس کردهام و نوشتهها و مطالبم در تئوریزه کردنِ نفرت از- ضدیت با جمهوری اسلامی، اسلام، آخوند، دین، بسیجی-سپاهی، در شبکههای اجتماعی همچنان دستبهدست میشوند و من عمداً آنها را حفظ کردهام و نزدودهام؛ بنابراین من تمامِ اینها را حقیقتا از بَر هستم؛ یعنی صادقانه همین الان اگر بخواهم در نقشِ وکیلمدافع شیطان ظاهر بشوم در ضدیت با جمهوری اسلای، همچنان از همهی این دوستان روی هم میتوانم بهتر باشم! و چه اندازه دلسردکننده است که با همان ادبیات و ادلههایی که روزی خودم آنها را قرقره میکردم کسی بیاید به مجادله با من؛ در واقع باید پرسید که چه شده که من از آن گفتمان فرا رفته و عبور کردهام؟ این اتفاق سادهای نیست و هرکس با من آشنا باشد میداند که همچین اتفاقی در من به راحتی رخ نمیدهد.
امیر اما این را بطور تلویحی دانست و هوشمندانه از آن عبور کرد و فهمید با این شمشیر کند نمیتواند به سراغم بیاید؛ اما از او هم چندان چیزی دستم را نگرفت. او نیز اگرچه با گفتمانی آغشته به واژگانِ زردی چون «آخوند»، «بسیجی» و امثالهم به سراغم آمد (خودم ارزشی را بیشتر میپسندم: )))، اما محتوای حرفهای او تیترهای خنک و خرابِ منوتویی و اینستاگرامی و توئیتری نبود. نقد او پیرامون وضعیتِ اجتماعی چندان وارد نیست، چرا که شما به جای ایرانیان در آن نقدها میتوانید هر ملیتی را بگذارید و با قدری بازی با واژگان و صفات، همچنان تمامِ آن عبارات وارد هستند. مثلا شما بگذار هندی، بگذار ترک، بگذار کلمبیایی، بگذار مکزیکی! همان است. مردمی که به لحاظ اخلاقی و فرهنگی در ورطهی سقوط هستند یا حداقل آنکه در حال فراز نیستند (هرچند که در مورد ایرانیان و بطور کلی امری بسیط چون جامعه، این عبارات را قبول ندارم) همچنان همان مردم نیازمند «امنیت ملی» هستند وسزاوار مرگ یا تنبیه جمعی و نابودی نیستند. من در نقدِ اجتماعی ایرانیان حرفهای خودم را دارم، از جمله اینکه در ایران یک شکافِ نسلی عمیق و عجیب میان متولدانِ دههی پنجاه وشصت با متولدان دهههای متاخر وجود دارد که بسیار سمی و خطرناک است. اما جای این بحثها اینجا نیست.
او جایی دیگر به شکافِ میان سنت و مدرنیته میپردازد در ایران و آن را به گردن جمهوری اسلامی میاندازد که خب سراسر اشتباه است. این وضعیتی یونیورسال و فراگیر است. جهان در وضعیتی بینابینی است؛ شما از جمهوری اسلامی چه انتظاری دارید؟ شخص من زمانی با استریوهای دوکاستهی آیوا و نوارهایی که صدبار رویشان ترکهای متفاوت از اقبال آذر و عبدالله دوامی بگیرید تا ابی و داریوش ضبط شده بود و ناگهان وسطِ نون و پنیر و سبزی ابی-داریوش، شجریان را میشنیدید که حبیبم-عزیزم میگفت موسیقی گوش میدادم تا آنجا که امروز با Tidal، موسیقی Lossless High res را با موزیکپلیرِ Ibasso متصل به آمپلیفایر schiit audio (با کابلِ کممقاومت و بیاکسیژنِ Ifi) و با هدفون Denon D7200 گوش میدهم. چه کسی باورش میشد در عرض 20 سال این کانتراستِ عظیم از تغییراتِ سبک زندگی در یک شخص پدید آید؟ خب همین وضعیت قابلِ تعمیم به جامعه وسیاست هم هست. کار دولت و حکومت هم همین است که روالها را آهسته و بامقاومت پیش ببرد و نقش سرعتگیر را داشته باشد. این مهمترین نقشِ حکومت است. شاید باورتان نشود این هم حرف من نیست، این حرفِ هابز، نظریهپرداز قراردادِ اجتماعی است در نظریهی لویاتاناش که دولت را یک موجود عظیم سخت و سنگی و کند تصویر میکند که باید هم چنین باشد.
در سایر نقاط جهان نیز، همین مسائل برقرار هستند؛ شما در آمریکا هم در یک ایالت حقِ دیدن پورن را ندارید، در ایالتی دیگر میتوانید دودولتان را ببرید بدهید سگتان بخورد و از فردا به جای شاهین بگویید شهین صدایتان بزنند! این رفتوبرگشتها در مورد نرمهای اجتماعی هم همه جا هستند. امروز در کشوری مثل آلمان بارِ دیگر شاهد ظهورِ فاشیسم هستیم، در فرانسه و آمریکا و آمریکای جنوبی هم، به ویژه در آرژانتین میبینیم چه خبر است. کدامیک از اینها پدیدههای عجیبی هستند که بخواهیم بر پایهی آنها ملتی را شایسته مجازات عمومی یا نکوهش و سرزنش سراسری بدانیم؟
در جایی دیگر او به موضوع بروکراسی فشل ایرانی در مقایسه با نمونههای اروپاییاش میپردازد. این هم مانندِ نقدِ قبلی بیربط است؛ شما که در آلمان زیستهاید میدانید که کاغذبازیها در آلمان چگونه است؛ سیستم بروکراسی آلمانی در برابر نمونهی ایرانیاش ( نه آنکه نمونهی ایرانیاش قابل دفاع باشد) شبیه به لاکپشت در برابر آهوی تیزپا است! یعنی همانطور که عرض کردم، دولت و حکومت چیزی جز همین کاغذبازیهای بروکراتیک نیستند، همه جا همیناند. و البته منظور من این نیست که نظام بروکراتیکِ ایران نیازمندِ اصلاح نیست، اما چیز عجیب و ناشناختهای هم نیست، فقط اینکه دولت مدرن در ایران بسیار نوپاتر از جایی مثل آلمان و انگلیس و کشورهای مشتقشده از این کشورهاست (مثل آمریکا و استرالیا) در نتیجه آنها چند سالی از ما در مورد نهادهای دولتی و عمومی جلوتر هستند، خود این نهادشناسی یک علمی است و در ایران هم در این مورد کارهای زیادی شده. از طرفی، من روال بهبود را شاهدم، برای نمونه شما اگر خاطرتان باشد سابقا اگر قرار بود ملکی را اجاره یا خرید کنید، چه مشقات عظیمی را باید با بنگاهی و دلال و ... به جان میخریدید و در نهایت ممکن بود میلیاردها تومان سرتان را کلاه بگذارند و ملک را به چند نفر بفروشند، مال غیر را بفروشند و ... امروز اما به سادگی، بدونِ نیاز به حتی بنگاه و دلال، در عرض یک ساعت، میتوانید تمامِ استعلامهای قضایی، حقوقی، مالیاتی و شهرداری یک ملک را آنلاین بگیرید و سپس استعلامات خریدار-فروشنده را بگیرید و سپس معامله را آنلاین ثبت کنید و ملک را ممنوعالمعاملهی مجدد کنید تا آنکه در عرض یک ماه بروید در ادارهی ثبت اسناد برای دریافت سندش اقدام کنید. هر پفیوز دیگری غیر از آخوند هم که بر سر کار باشد غیر از این باید بکند؟
در جایی دیگر گفت که نقدهایت از جریان سلطنتطلبی چندان متمرکز و مشخص نیست؛ این احتمالا واردترین نقدش به حرفهای من باشد؛ اما حتی در این مورد نیز من در همین مدت کوتاه بسیاری چیزها گفتهام که در میانِ آنها میتوانید بسیاری از نقدها را بیابید. از جمله در همین تاپیک. اما اگر بخواهید بطور مشخصتر هم میتوانم به او بپردازم. شخص رضا پهلوی آدمی بسیار فرصتطلب، حقیر، خودفروخته (پاپت) و البته بسیار کودن است که فرسخها ماقبل نقد است! چرا فرصتطلب است؟ برای آنکه صرفا هدفش رسیدن به قدرت است بیآنکه اصول و ارزشهای عدولناپذیر در معیارهایش داشته باشد (امری که برای یک رهبر سیاسی، شرط لازم است). چرا؟ نگاه کنید به کسانی که او با آنها در تمام این سالها دست داد! او یکبار گفت من آمادهام با خاتمی و کروبی و موسوی همپیمان شوم و جنبش سبزی شد، بعد با امثالِ نازنین بنیادی (که اصلا کسی نمیدانست او کیست و حتی درست فارسی حرف زدن بلد نبود و بعد هم یهو ناپدید شد) و مهتدیِ کومله (که کافیست چندتا رفیق کرد داشته باشید تا بدانید که در خود کردستان چه اندازه بدنام است و کردها هم از او متنفرند چون تروریست و جداییطلب است و اساسا او هم نامی ناشناخته در میان عموم ایرانیان بود و به لطف استاد کردیت گرفت و بعد رفت همان جریان جداییطلبی خودش را پیش برد) و گلشیفته فراهانی و علی کریمی و شاهین نجفی همپیمان شد (جمع نخبگانِ سیاسی را ببین تو رو قرآن!) و بعد با همانها هم بهم زد، بعد رفت زیر بیضههای نتانیاهو و ترامپ به این امید که آنها آخوندها را بزنند و بریزند بیرون او برود شاه بشود (هرچند که حرفها و نوشتههای خود را در چندسال پیش پیگیری کنید میبینید که به شدت مخالف هرگونه دخالت خارجی بود، چون آن زمان این حرف بیشتر خریدار داشت!) و بعد همنشین ِ امثالِ مارک لوین و لورا لومر و لیندسی گراهام شد که اینها خودشان در آمریکا دلقکهای فاشیست کریپی هستند و بروید برنامههایشان را ببینید که چطور بمب اتم زدن وسط تهران را توجیه میکنند. اینها نشانههای چه شخصیتی هستند؟ آدم فرصتطلبی که هیچ پرنسیپ و اصولی ندارد و برای رسیدن به قدرت حاضر است هر کاری بکند. پرسش این است برای ساقط کردن جمهوری اسلامی، حاضرید تا کجا پیش بروید؟ او اگر بداند داعش میتواند جمهوری اسلامی را ساقط کند، پتانسلاش را دارد با او هم متحد شود (شاید باورتان اما زمزمههای همین را هم شنیدیم از این جماعت در مورد آن داعشی زنجیری در سوریه).
حقیر است، چون حاضر است برای یک تائید گرفتن از ترامپی که خودش پلشتترین فردِ سیاسی امروز جهان است و عملا کاخ سفید را تبدیل کرده به سیرک و آبرو برای آمریکا نگذاشته، هر گوهی را به سروصورت خودش بمالد که هیچ، حاضر است با هر کسی بنشیند تا از او فیلم بگیرند و پخش کنند؛ چون عقدهی دیده شدن دارد. مثلا این ویدیو را ببینید:
در خودفروخته بودنِ او که جای بحثی نیست. او بارها برای منافعِ حقیرِ شخصی خود حاضر شده ایران را که هیچ، دوستان و همراهانِ وفادار خویش را نیز زیر پا بگذارد. نمونههای آن زیاد هستند. مثلا مصاحبه بردیا پارسا از پادشاهیخواهان قدیم و از یارانِ رضا پهلوی را ببینید با علی علیزاده و کمی با شخصیت حقیر و سخیفِ این آدم بیشتر آشنا شوید.
کودن است چون نمیفهمد کیست، چه کار دارد میکند و از آن مهمتر چه کار نباید بکند! به همین سادگی. او بطور کامل هیچ درکی از اوضاع منطقه، وضع سیاسی جهان و داینامیک برقرار در نظامِ بینالملل ندارد و فکر میکند کسانی چون نتانیاهو به او کمک میکنند تا مملکت را از دست آخوندها دربیاورند و او را به قدرت برسانند! درک و فهم او از فرآیندهای سیاسی و انقلابی در حد کودکانیست که کتابهای فانتزی، آنهم نه فانتزیهای درخشانی مثل ارباب حلقهها یا دون، که سیندرلا و سفیدبرفی میخوانند. مشخصا او نه چیزی از تاریخ کشورش میداند، نه اطلاعی از وضعیت اجتماعی ایران دارد، نه خبری از اوضاع منطقه دارد، او به عنوان کسی که میخواهد رهبری سیاسی ایران را بر عهده بگیرد با کمکِ نتانیاهو و ترامپ، حتی نیمنگاهی به آنچه در ونزوئلا رخ داد یا آنچه امروز در آمریکا و جهان در مورد اسرائیل و نتانیاهو در حال رخ دادن است ندارد. و بعد چه کسی کل حیات و پروژهی سیاسی خود را به آدمِ مجهولالحالی چون ترامپ گره میزند آخه؟ اصلا خیلی بامزه است، هر بار که خبری از مذاکره و توافق میشود اینها میروند توی لَک و شروع میکنند به فحاشی به ترامپ (یعنی مکرر دیدم که میگما)، دوباره جنگ و درگیری که بالا میگیرد، مجدداً شروع میکنند به رقاصی و ترامپ میشود عموی عزیزشان! یعنی این تغییر مودها در اینها به قدری دمبهدم است که میشود ازش برق گرفت!
من میتوانم بسیاری از اینها را برشمرم؛ او آدمی است که کمترین تجربهی عملیاتی ندارد، سواد رسانهای ندارد، بیمسئولیت است (یک حرفی میزند و گندش که بالا میآید میزند زیرش)، اساسا هوش سیاسی حتی به اندازه نوک انگشت خامنهای هم ندارد، کاریزمای رهبری ندارد، حتی الفبای سیاستورزی را بلد نیست و نمیداند وقتی در برابر یک نظام سیاسی خود را آلترناتیو میشماری نباید صفاتی که به او نسبت میدهی را خودت هم دقیقا و بدترش داشته باشی که ابله! اما کو گوش شنوا و انسانی که بیغرض و بدونِ تعصب بخواهد بیاندیشد و تحلیل کند؟
امیر یک جاهایی البته به عملکردِ امنیتی و نظامی ایران در این جنگها پرداخته (مثلا گفته ایران فقط توانسته از این تریسام زنده دربیاید یا ایران آبکش اطلاعاتی بوده که حتی حماس به او از عملیاتش اطلاعات نداده است و ...) که نشان از بیاطلاعی او دارد از اوضاع و اخبار واقعی و مشخصا او هم در این مورد درگیر کانالهای خبری مرسوم و mainstream بوده. میتوانم ثابت کنم که ایران در این جنگها بسیار خوب و فراتر از انتظار عمل کرده به گواه رفرنسهای غیرقابل انکاری که حتی بیطرف هم نیستند، بلکه متخصص و جنگآور طرفدارِ آمریکا-اسرائیل هستند.
در مورد نقد شما اما؛ فرمودید که چرا میان ِ شرها انتخاب میکنی؟ نخست آنکه همین است خب! چارهای نیست. در نظریهی سیاسی غربی، دولت و حکومت «شر لازم» است! همین است که ملت اینجا و جاهای دیگر فکر میکنند من جمهوری اسلامی را مدینه فاضله میبینم؛ ابداً. در او بسیاری نقصانها و ایرادها هست و کمتر کسی به اندازه من با آنها آشناست و به آن واقف است (چونکه من در صنایع و کسبوکارهای مختلف در ایران شاغل بودهام و تقریبا با زیروبمهای اقتصادی این کشور آشنا هستم)؛ اما من ایران را کشوری میبینم که در حالِ حاضر انقلاب و زدنِ حکومت مرکزی در آن بسیار خطرناک و کشنده است و ترجیح میدهم به این حکومت و دولتی که هنوز بسیار جوان و نوپا محسوب میشود و جا برای اصلاح و بهبود زیاد دارد (و اتفاقا برخلاف آنچه در گوش همه کردهاند، کاملا هم اصلاحپذیر است)، فرصت بیشتری بدهم.
ببینید من میتوانم به راه خود بروم و دنیای آرمانهای خود را بسازم و تبلیغ کنم. اما چند مساله هست؛ در من تنها چیزهایی که تغییری نداشتهاند، این اصولاند: پایبندی به واقعیات و تن ندادن به خودفریبی (با ابزارهای تفکر تحلیلی و انتقادی) – انسانیت و اخلاقیات – عشق و علاقهام به ایران. یعنی من با همین اصول از دههها پیش زیستهام، یکزمانی آتئیست بودم و در خیابان باتوم خوردهام و الان هم به این شکلی که میبینید در خدمتتان هستم.
ترجیح من هم این بود که میشد مسیر مستقل خودم را میداشتم، اما از آنجا که در این مقطع درگیر یک جنگ وجودی هستیم که تمامیتِ ایران را تهدید میکند و محدودیتهای بسیاری هست برای آنکه در زمانی کوتاه بتوانم تاثیری بزرگ در جمع بزرگی از آدمها داشته باشم و در واقع بتوانم یک جریان مستقل تولید کنم، در نتیجه ناچارم یکی از این دو را انتخاب کنم (میان جماعت زیرخوابِ نتانیاهو و حفظِ تمامیت ایران) وگرنه عملا تبدیل به یک ناچیز شدهام. در آن دنیای آرمانی اما من اصول و بنیانهای فکری مستقل خودم را دارم که در فرصتی فراختر میتوانم آنها را پی بگیرم. بنابراین در این مقطع ترجیح این است که دربرابر آنچه ایران تهدید میکند (حماقت و سفاهتِ ایدهی پشتیبانی از متجاوز وحشی خارجی از نوع نتانیاهو، جهت تغییر حکومت در ایران) بایستم و این موج بلاهت را بشکنم تا آنجا که میتوانم تا این سایهی شوم از سر مردمم و کشورم عبور کند و بعد فرصتی باشد که بتوانم به آنچه ایدهآل بیاندیشم.
من خطراتِ این ایدهی کودکانه را در همین تاپیک، کمی عقب برشمردهام، میتوانید به آن مراجعه کنید (6 مورد را گفتهام، 600 مورد دیگر هم هستند که هنوز نگفتهام: ) )))
خب حالا من چند پرسش دارم از شما و هر کسی که میتواند به اینها بپردازد:
ایران کشوریست که خواهناخواه، انقلابی محافظهکارانه، ضداستعمار و اسلامی در آن شکل گرفته است. بهرحال حداقل تا ابتدای دههی 80 شمسی، جامعه همچنان به شدت محافظهکار بود و در برابر هر تغییر به سوی آزادیهای فردی، مقاومت اجتماعی بود.
حالا در منطقهای مثل خاورمیانه، با همسایگانی چون عراق، افغانستان، پاکستان و حضور یک rouge ethno state بسیار خطرناک به نام اسرائیل که عامل از بین رفتن مدنیتها، بیثباتی و نابودی میلیونها زندگی بوده و بلندپروازیهای منطقهای دارد که میتواند موجودیت ایران را فارغ از شکل حکومتش تهدید کند، با وجود دیوانگانی جون داعش و القاعده و طالبان، حضور نظامی آمریکا و ... شما اگر جای جمهوری اسلامی بودید چکار میکردید؟ همچون اردن و بحرین و کویت به آمریکا پایگاه نظامی میدادید تا امنیت ملی شما حفظ شود؟ همچون عربستان میلیاردها دلار اسلحهی پیشرفته آمریکایی میخریدید؟ امکان مالی و تکنولوژیک را داشتید که بطور مستقل جنگندهای در حد f35 یا SU57 بسازید در عرض یکی دو دهه؟ واقعا اگر جای جمهوری اسلامی بودید چه راهی را میرفتید؟ کدامیک از این موارد جواب داده؟ وضع عربستان امروز را ببینید، و بعد همین که حمایت عربستان از بین برود، بحرین مثل آبِ خوردن فرومیریزد، به ماه هم نخواهد کشید، به قطر اسرائیل عشقش کشید حتی با مخالفتِ آمریکا حمله کند، ترکیهی عضو ناتو، قرار است ایرانِ بعدی باشد، عراق و لیبی و سوریه هم به لطف داعش و القاعده و .. هرگز دوباره تبدیل به مدنیت نخواهند شد!
بالاخره ایران یک کشوری است که نیاز به امنیت ملی و بازدارندگی در برار متجاوز دارد، هر که بخواهد حاکمش باشد، برای ساخت این امنیت ملی و بازدارندگی دوست دارم بدانم مخالفان جمهوری اسلامی چه راهی را میرفتند. به این بپردازیم تا برویم سراغ موارد بعدی اگر موافق باشی.
کسیکه از جمهوری اسلامی خونخوار پدافندی میکند, مرگ ۵۰ هزار تن را "دروغ و بزرگنمایی" مینامد, ۳۵۰۰ کشتهی خود رژیم را هیچ نمیداند, ولی برای کودکان مینابی (که میدانیم رژیم چگونه در همان مدرسهها سنگر درست میکند = جنایت علیه بشریت) نوحه میسراید, آری, گرایندوار هیچ دور از باور نیست همان آقازاده باشد
.
ما از این پروپاگاندای زشت و کثیف اسرائیل قبلا به وفور در غزه دیدهایم چطور بهرهبرداری میشود تا به بیمارستان و اماکن عمومی حمله شود که تازه همانها هم به قدری احمقانه و کارتونی بودند که مایهی مضحکهی دنیا شدند، نمونه:
و بعد دیدیم که از این پروپاگانداهای مزخرف چه بهرهبرداریهای زشتی میشود چنانکه دیدیم ترامپ و دار ودستهی تبهکارش راستراست در چشم ما نگاه کردند و گفتند مدرسهی میناب را خود ایرانیها زدند. و بعد رفتیم کمی جلوتر دیدیم عه عه عه! برعکسه که!
چند مورد دیگر از اینها میخواهید برایتان نمونه بیاورم؟ با همه اینها دیدیم که اهدافی که ایران انتخاب کرد بسیار دقیقتر بودند، با آنکه اشتباهاتی هم داشتند، اما ندیدیم یک مدرسه ابتدایی (آنهم در روز) یا کل یک بیمارستان (مثل بیمارستان گاندی در تهران) یا کل یک محله (مثل محله رسالت در تهران) یا یک عروسی محلی را هدف بگیرد.
ضمنا آن تصویری که گذاشتی (که خب مشخصا خوراکِ تروریستهای آمریکایی-اسرائیلی است)، اگر هم درست باشد، پلیس و نیروی انتظامی است، نه ارتش.
ما از این پروپاگاندای زشت و کثیف اسرائیل قبلا به وفور در غزه دیدهایم چطور بهرهبرداری میشود تا به بیمارستان و اماکن عمومی حمله شود که تازه همانها هم به قدری احمقانه و کارتونی بودند که مایهی مضحکهی دنیا شدند، نمونه:
و بعد دیدیم که از این پروپاگانداهای مزخرف چه بهرهبرداریهای زشتی میشود چنانکه دیدیم ترامپ و دار ودستهی تبهکارش راستراست در چشم ما نگاه کردند و گفتند مدرسهی میناب را خود ایرانیها زدند. و بعد رفتیم کمی جلوتر دیدیم عه عه عه! برعکسه که!
چند مورد دیگر از اینها میخواهید برایتان نمونه بیاورم؟ با همه اینها دیدیم که اهدافی که ایران انتخاب کرد بسیار دقیقتر بودند، با آنکه اشتباهاتی هم داشتند، اما ندیدیم یک مدرسه ابتدایی (آنهم در روز) یا کل یک بیمارستان (مثل بیمارستان گاندی در تهران) یا کل یک محله (مثل محله رسالت در تهران) یا یک عروسی محلی را هدف بگیرد.
ضمنا آن تصویری که گذاشتی (که خب مشخصا خوراکِ تروریستهای آمریکایی-اسرائیلی است)، اگر هم درست باشد، پلیس و نیروی نظامی است، نه ارتش.
داریوش جان متاسفانه اینها بالا خونه رو در بست دادن اجاره ... باید مدام بهشون پس گردنی زد به قول مزدک تا شاید واقعیت رو ببینن 😆.
کشوری که تا تقی به توقی خورده بخواهد یکپارچگیاش از را دست بدهد, همان بهتر که از دست بدهد. بوارون شما این واپسین نگرانی من است, چراکه چنانکه میگویند, شما نمیتوانید مرده را به زور زنده نگهدارید.
مثلا نظرت چیست که یک ویروس میکروسکوپی را به بدن شما (دور از جان شخص شما البته) تزریق بکنیم و بعد که به حال اهتزار و مرگ افتادید بگوییم کسی که با یک موجودی چنین ناچیز و کوچک مردنی است شاید از همان ابتدا باید میمرد؟
این خواص موجودات ارگانیک پیچیده است عزیزم، اینکه ممکن است به تلنگر فرو بریزند دلیل نمیشود که لایق مرگ و نابودی باشند.
بیشتر این کشورها دچار ویروسی به نام اسلام میباشند و میدانیم که برآیند آن چیست!
ایران بد نیست, جمهوری اسلامی بد است. پاکستان پیش از اسلام بد نبود, ولی پاکستان امروز آری, یکی از بزرگترین و بدترین کشورهایِ جهان است, هتّا پاکستانیهای صادراتی هم گویا در جریان نمیباشید, گنگهای تجاوز در انگلیس راه انداختهاند و لندن را هم از انگلستان به گهستان واگرداندهاند.
اسراییل در دست دیگر, فرشته نیست, ولی دشمن دشمن ِ ما, همانا اسلام, میباشد, پس از دید راهبردین (strategic) آری, در کنار آمریکا بیشتر به کار ایران فرداروز میاید تا نمیدانم روسیه و چینی که همکنونش هم همچون چنگار به جان بنمایههای کشور افتادهاند و دریاخواری و جنگلخواری و برقخواری میکنند, بماند آن چند کشور اسلامی بدردنخور دیگر که رژیم گاو شیردهشان باشد.
گیر اینجاست که شما درست همان یاوههای رژیم را نشخوار کردهاید و به زبانی دیگر نشر میدهید که آری, ما داریم یک جنگ معنوی علیه ظلم و ستم آمریکا و اسراییل جهانخوار پیش میبریم 😀
روشن هم نیست در این جنگ معنوی؟ چرا هر سال همهی درآمد نفت اختلاس و دزدی میشود و چرا برق کشور را سپاه با بیتکوین از پادرمیآورد و چرا بنمایههای کشور را روسیه و چین بیمانع میگسارند, ما هم بیگمان نادان و نمیدانیم که اینها همانا نشانههایی هستند از جنگ معنوی ما در برابر ظلم جهانی!! همه هم خارجهنشینها ناآگاهایم که نمیبینیم اخویهای انگلزاده چجور هر سال کانادا میایند و میلیارد میلیارد پول دزدی را خرج میکنند 😀
میبینی @Rationalistجان؟ این همان ابسشنی هست که عرض کردم. این همان ذهنیتی است که محصور و مسحور در صورتهای تیتروار و زرد است. در این ذهنیت جرایم چند دیوانهی مهاجر مسلمان بولد میشود به همان مقصودی که میدانیم (چه ویدیوها و مطالب فیک و AI هم دیدیم در کنار معدود موارد واقعی، که مثلا اینجا کمی به آنها پرداخته شده:
که بعد مسئلهای که میرود همه مدنیت جهانی را بار دیگر به ورطهی وحشتناکی چون جنگ جهانی دوم ببرد را نبیند. که نبیند چطور تکنوالیگارچهای میلیاردر (امثال ایلان ماسک) در حال بلعیدن جهان هستند و هر جا که فاشیسم اروپایی دهشتناک ظهور میباید (مثل afd در آلمان)، ردش را که میگیری به همانها میرسی (حتا نیازی به تحقیقات گسترده و زیاد هم نداری، چون سطح دریدگی اینها به حدی شده که خیلی روشن و شفاف این کارها را میکنند). این البته روش فاشیسم است که مشکل را در جای اشتباهی به شما نشان دهد که بروید دنبال نخودسیاه. در آمریکا هم ترامپ با همین شعارهای احمقانهی ضدترنسها و ضدمهاجرها توانست رای بگیرد، که کمی بعدتر به شکلی بسیار دردناک و تلخ مردم امریکا فهمیدند که چه کلاهی سرشان رفته! آنجا هم همین تکنواولیگارچهای مولتیمیلیاردر کالت ترامپ را بنا نهادند و سپس تا دسته به مردم امریکا فرو کردند.
در مورد اینکه چطور ترامپ در آمریکا توانست برای بار دوم رای بگیرد در «پارهخط» مطلب مفصلی خواهم گذاشت. اما هدفم از این بحث این بود که نشان دهم چقدر پرت است ذهنیتی که در اروپا میگردد ببینید کدام ملیت چند درصد از اسلام هنوز در او هست یا نیست و بر آن اساس شانس موفقیت یا دموکراسی و پیشرفت را در او اندازه میگیرد.
جالب است که نه مهربد و نه داریوش درد رشنالیست را اصلا درنیافتند و پاسخی کلا نامرتبط برای او نوشتند😁 از عوارض انتخاب اشتباه محل مطرح کردن موضوعات است احتمالا. من اکنون تن رنجور اندیشههای او را عریان و کشانکشان به زیر آفتاب سوزان میبرم و زیر کتک میگیرم تا درس عبرت بشود.😀
اینهمه «شدن» و سیقل خوردن و آبدیدن قرار است دقیقا به چه ثمری بیانجامد؟ ما مردان تمدنساز و نگاهبانان شهریگری، با ذات جهان که انتروپی و زوال است در نبردیم، و این نبردی نیست که بتوان در آن به پیروزی رسید. بله، پهلوانانه در نبرد بیثمر پایمردی هنوز ارزشمند است، گام برداشتن در مسیری دشوار و بیسرانجام خود سلوک است، اما، پیروزی نهایی اگر ممکن نیست(که هرگز نیست)، ما اگر مسیری را میپیماییم که سرانجامی غایی ندارد(که ندارد)، بالاترین قلل مفتوح یک تمدن اگر ایستگاههایی کوتاه و کمعمر در راه زوال و نیستیای ناگزیر و ابدی بیش نیستند(که نیستند)، دیگر این مقدار سخت گرفتن و دندان به دندان ساییدن در مواجهه با از پا افتادگان راه و خستگان بر زمین افتاده در این مسیر پر مشقت از کجاست؟ آیا بجز اینست که این واکنشی به ندای خستگی و از پا افتادگی درون است، و بیزاری از مردان شکستخورده و تسلیم شده صرفا راهی برای ایستادگی در برابر هجوم بیرحم و پایان این ندای درون نیست؟ اینهمه خشم و خروش در واقع متوجه به من نیست، شما با اشباح درونتان سخن میگویید، با من درونتان! بگذارید من با لحنی بیتعارف خبری بد به شما بدهم: جواب نمیدهد. ترنم شادان شما به سد میانسالی خورده و در خزان زوال بیامان گرفتار آمده و زیر بار شکستها کمر خم کرده، هزار خودفریبی که بسیار جفا باید تا کیمیای جان سرانجام بگیرد و مس طلا شود از بیامانی این خستگیها و بیرحمی شکستها کم نخواهد کرد.
رسالت مرد اندیشمند پیش از هرکس به خود اوست، و اگر رشد فکری در مسیر درستی قرار بگیرد نخستین دستاورد آن پی بردن به حقیقت بدیهی و در سرتاسر تاریخ با خون نوشته است که چیزی بنام رستگاری جمعی میسر نیست، و والاترین غرایز، برجستهترین اندیشهها و نوعدوستانهترین اهداف همه سر از گولاگ و آشویتز و زیر گیوتین درآوردهاند. اینکه کسی مدعی تفکر جدی به تاریخ و سیاست باشد و اینرا هنوز نفهمیده باشد و درپی برکشیدن جمعی گونه جانوری انسان برود یعنی غفلت. اضافه بکنم که این فرگردایی مبتذل پیشین من هم نیست که بار دیگر سر بر میآورد، من جوانتر پی برده بود که از جمع بالاتر از سه نفر انسانها بعید است چیز مفیدی تولید بشود و درپی توهم فردگرایی (که به نوعی به بند حریم خصوصی کشیدن انسان با هدف کاهش آسیبهای اجتماعی او به وقت انفجارش هست) روانه شده بود. خیر، این موضوع دیگریست.
برای من جالب است که رشنالیست مرا دعوت به فرا رفتن از آنچه او یاس تلقی کرده و لقب داده میکند چراکه آنرا تسلیم در برابر غریزهای پست میبیند، اما آنقدر خودآگاهی در او نیست که پستی مشابه در غریزهی خودش برای «فراتر رفتن از امید» و «غلبه کردن بر یاس» و تثبیت اراده معطوف به قدرت را نمیبیند. حتی خارقالعادهتر اینست که میبیند میل درخودمانده برای کنش فرار از عذابیست که نوروبیولوژی منحصربفرد او در بیکنشی و کرختی و تسلیم به وی تحمیل میکند و بوجود میآورد، اما باز ارزش پیشفرض تخیلی نیچهای را به آن اضافه میکند! اگر تسلیم در برابر قوانین پولادین تاریخ (که در هر جا و زمانی سر زشت خود را از هر سوراخ در-رویی که ما آفریدهایم بیرون کشیدهاند و به هر انسان که در آستانه تیمارستانی شدن نیست اثبات کردهاند که این مسیر سرانجامی نمیتواند داشته باشد) گواه ضعف ارادهای هنوز به قدر کافی تقویت نشده است، تسلیم این غریزه کمابیش حیوانی در مرد درخودمانده برای کندن این «سوراخها» و فائق آمدن و برتری جستن دقیقا چه ارزشی نسبت به آن تسلیم نوع اول دارد؟ آیا بجز اینست که منهای رتوریک ادیبانه صرفا با تفاوتی استتیک روبرو هستیم؟ «تسلیم من از تسلیم تو برتر است، چون سلیقهی شخصی من ظواهر این تسلیم را به شکلی قابل پسندتر برای منیت-در-بحران من ترسیم میکند».
اما من باید یک سیلی به جمع دوستان بزنم که حتی میان آدمهایی چنین باهوش، دل کندن از رستگاری جمعی یا رستگاری بیرونی(رها شدن از عذاب درخودمانده از طریق کنش بجای تامل مطلق و بیکنشی رادیکال درحد فلج جسمانی!)را با نومیدی و یاس و خستگی و اینها پیوند میدهند. خارقالعاده است که برای ذهن به ابتذال کشانده شده از طریق متریالیسم هرچه قابل اندازهگیری نیست لابد وجود هم ندارد، و هرچه در بازار قابل فروش نیست لابد بیارزش است. جالبتر اینکه متریالیسم چنین مبتذل است که رشنالیست و این کاربر کمسال و عقل «اسکری» را در یک سطح قرار میدهد، که او نیز چند ماه پیش مرا متهم به یاس خفتبار بردهوار میکرد. خیر آقا جان، من صرفا اینجا رسوایی منش شما را برملا میکنم و تن لاغر اندیشههای لاجون شما را تازیانه خرد میزنم تا باشد دست از خودفریبی بکشید و به راه درست و مسیر یگانه و تنها حقیقتی که ذات راستین شما را برمیکشد نزدیکتر بشوید، اینکه شما خیال میکنید دست از سیاستزدگی و تلاش برای تغییر جامعه و علاقه به شدن در بستر کنش سیاسی دست شستن از امید و شدن و برآمدن است نشان دهنده افقهای محدودشدهی دید شماست، اگرنه، به رغم شکست همه آرمانهای پیشین، سختی زندگی شخصی و بیماری تن، من هیچگاه بیش از امروز امیدوار و هشیار نبودهام. اینکه نمیآیم دلایل این هشیاری و امیدواری را اینجا تشریح بکنم به دلیل آنست که میدانم کسی را نمیتوان در طی این مسیر با سخن و کلام راهنما شد، هرکس باید راه خود را به این مقصد بیابد. اینکه نشانی از این امیدواری و هشیاری در نوشتههای من پیرامون آینده ایران و امور سیاسی و ... وجود ندارد گواه قطع امید از این پروسهها و پدیدههاست، نه قطع امید از رستگاری به طور عام. اتفاقا تا ما از امید دروغین و گندیده به رستگاری جمعی دست نکشیم هرگز نمیتوانیم به بیداری راستین و رهاییبخش جان نزدیک بشویم. تا امید به انتخاب حسنی به جای غلومی و به کار آوردن سیستم الف به جای سیستم ب برای ساکت کردن دوزخ درون هست، هرگز آب گوارای دانش رهاییبخش را نمیتوان به روی این آتش ریخت و آنرا خاموشانید! پس من پتک سترگ ویرانگر را به بنای توهمات دوستان میکوبم و اجازه نمیدهم کسی اینجا از رسالت روشنفکری، آرتش آزادیبخش اسراییل یا نظام مقدس جمهوری اسلامی دفاع بیمزاحمت بکند تا باشد که با نا-امید کردن از امیدهای دروغین جایی اندک برای پی گرفتن و برآوردن امیدهای حقیقی و راستین پیدا بشود. حقیقی و راستین در این معنی که سرانجام به رهایی راستین از معادلاتی که جان را در بند میکشند منجر خواهند داشت.
وگرنه در توهمات بیست ساله خود غوطه خوردن و نام آنرا پایمردی در مسیر پر عذاب نامیدن که کاری ندارد و هر انسان واماندهای را که بنگرید، در مقیاسی شاید حقیرتر مشغول همین کار است. باید درد پوست کندن و از لاک خود به در آمدن و به خورشید خیره شدن را خرید، به جای سر کردن با درد دیرینه و آشنا و عادت شده، که هیچ افیونی برای درخودمانده خوشایندتر از درد دیرآشنا نیست. تعصب که فقط محدود به عقاید نیست، منشها و روشها را هم شامل میشود. خرفتی و کرختی را پایمردی و صبوری جا زدن راه خود خویشتن برای مردن در برابر چشماندازی زیباست. تا کنون مرید دجال بودهاید، چندی مسیحا جو!💔
قدرت و اراده و شدن نیز مدارهایی بسته از تکرار پروسههایی کور برای غلبه به نیستی هستند که حتی از تسلیم بردگان هم کمتر در این راه بیراهی که «ماشین زیستشناختی میرا برای رسیدن به نامیرایی» طی میکند جواب میدهند. حسین و مسیح بیشتر به یادها ماندهاند.
پ.ن:
نه فقط ملت ایران را، که هیچ ملت دیگری را نیز، و نه فقط نمیشود، بله اساسا نباید نجات داد! «هول بده آنچه را که خود در حال سقوط است». این از این. افزون بر این. نه تنها نمیشود و نباید، که حتی اگر میشد و میباید، باز ما را چه به این کارها؟ هرقدر هم که خلعتی پیش خوکان بیاندازید بیشتر از شما متنقر میشوند. نه اینکه این الزاما بد باشد، بعضی تحت نفرت خودشان را شناختهاند و ابژه نفرت بودن برایشان طبیعیست(همان درد آشنا)، اینرا از داریوش ارزشی بپرسید که چگونه ج.ا مجبور است در بند و زنجیر جماعت را به سوی «رستگاری» بکشاند. مردی که به دور از خودفریبی مبتذل و ایدهآلیسم اسکیزوفرونیک به چهره جماعت نگریسته آنها را در بدترین و رذیلانهترین غرایز ایشان تایید و تشویق میکند، زیرا نیک میداند که تنها از این راه میتواند آنقدر نفوذ و قدرت و اعتبار در میان ایشان بیابد که ذرهای تغییر مثبت را بر آنها تحمیل بکند. حتی یک نفر در فروم نه عرضه این کارها را دارد و نه شهامت و درایت و هوشمندی و خودآگاهی بسنده برای اجرای آنرا. پس این وظیفهای است که بر عهده دیگری میافتد. اگر آنقدر خرفت هستید که هنوز دوست دارید اندیشهورزی سیاسی را سقف تفکرات خود قرار بدهید، من توصیه میکنم که شهریار ماکیاولی بخوانید و در انتظار منجی دنیوی خود بنشینید که در بزنگاه تاریخی بتوانید خصایل او را بشناسید و اندک خدمتی به او بکنید. Hint: خامنهای و رضا پهلوی و اینها هیچکدام جنس ناب نیستند. اما بدانید که دنیا را هم نجات بدهید، باز نه در درون و نه در بیرون از آن احساس جانکاه بیلیاقتی و لیاقت همزمان که خوره جان درخودمانده محکوم به زندگی در تمدن پسابیداریست رها نخواهید شد
او جایی دیگر به شکافِ میان سنت و مدرنیته میپردازد در ایران و آن را به گردن جمهوری اسلامی میاندازد که خب سراسر اشتباه است.
ای کاش نشان میدادید کجای آن اشتباه است. چراکه من نشان دادم دقیقا چرا این نوع خاص از کشاکش منحصر به ایران است و دقیقا چرا این انحصار تقصیر نظام است. ضمنا چنانکه گفتم این کشاکش میان سنت و مدرنیته نیست، از سنت ایرانی چیزی نمانده و ج.ا به کلی آنرا کشته و امروز هرچه هست از لارپ فراتر نمیرود، نبرد میان مدرنیته و پستمدرنیته است. تظاهر به سنت و تلاش برای احضار روح آن به شکلی دکوپاژ و تکهپاره یک پدیده پست مدرن است.
در سایر نقاط جهان نیز، همین مسائل برقرار هستند؛ شما در آمریکا هم در یک ایالت حقِ دیدن پورن را ندارید، در ایالتی دیگر میتوانید دودولتان را ببرید بدهید سگتان بخورد
مساله اینست که در آمریکا و باقی جهان نظام سیاسی از طریق دستکاری نظام انگیزه و عمل در شهروندان باعث پیشرفت با سرعت آخرالزمانی فساد اخلاقی نشده(نه آنکه نمیخواسته، نمیتوانسته). شما نمیتوانید به کسی بگویید «بکن نکن» و انتظار پیروی داشته باشید، بلکه سیستم مشوقها و جریمهها را میتوانید به نحوی دستکاری بکنید که به تغییرات منجر بشوند. ج.ا در بکننکن فرمایشی و دستوری و بیاثر و بداثر خود مثلا سنتگرا و محافظهکار بوده، اما در سیستم مشوقهای عینی او فساد اخلاقی به بالاترین ارزشهای اجتماعی برکشیده شدهاند. من دیگر مثال موردی نمیزنم چون از حوصله بحث خارج است. فقط همینقدر بگویم که نخبگان سیاسی یک کشور باید تجسد نقاط عکس فضایل عوام باشند، که عوام میکوشند از طریق رسیدن به تفاوت با آن نخبگان به هویتی مستقل برسند،چراکه میدانند که قادر به حتی تظاهر به الیت بودن نیستند و نتیجتا «هرچه ارباب میکند عکس آنرا بکن» برای هشتاد درصد جامعه صادق میشود. ج.ا از یک سو به دلیل گدازادگی و دهاتی بودن و بیسوادی عمال آن، و از سوی دیگر به دلیل نیاز به تظاهر به فضیلتمندی در تار و پود وجودی آن، از تقلید ناخودی به خودی بسیار هراس داشت و کارش در این سالها سیگنال معکوس و سیگنال با هدف بیگانهسازی عامدانه بوده. اما آنچه با آن بازی کرده همان چسب روحانی جامعه و از میان رفتن چسبندگی آن عارضه بلادرنگ و معلول این بازیهاست.
این تصویر ارزشی از رضا پهلویست و نوعی فرافکنی بسیار بامزه است، از آنجا که خود ارزشی حاضرست برای رسیدن به قدرت و حفظ آن ایران را در معرض بزرگترین خطر تاریخ خود قرار بدهد و دشمن شقی مسلح به بمب اتم را بالای سر کشور بیاورد اینست که رفتارهای رضا پهلوی را هم تحت همان سیستم انگیزهها و مقاصد شناسایی میکند، «چون من حاضرم مزدور خارجی بیاورم بیاندازم به جان نوامیس کشورم برای حفظ قدرت، رضا پهلوی هم وقتی جلوی خارجی دولا میشود باید برای حرص قدرت باشد». در واقع امر به زندگی و سخنان این آدم تراژیک و مضحک که به دقت نگاه میکنید شخصی را میبینید پرتاب شده در نقشی تحمیلی که ذرهای آمادگی، توانایی و علاقه برای ایفای آن نداشته و در هر مقطعی با تمام توان در برابر آن مقاومت کرده. وقتی ملت مبعوث وسط خیابان نام او را فریاد میزنند و هزاران هزار ایرانی سلحشور و بادمجان دورقاب چین و چاپلوس قدرت از او درخواست برآوردن رسالت الهی و مسوولیت تاریخی میکنند و وقتی تمام زندگی تو تحت تاثیر تاج و تخت از دست رفته خانوادهات بوده و.. مسلما چارهای نداری بجز ایفای نقشی که از تو انتظار میرود. اما تعلل او در پذیرفتن این نقش تا دقیقه نود و اینکه پس از پذیرفتن آن، چقدر بد آنرا ایفاده کرده، نشان دهنده بیمیلی ذاتی او به قدرت و دوری طبع غریزی او از توانایی به دست آوردن و حفظ آنست. او در مرحلهای از خودآگاهی میداند که توان حکومت کردن به گله گرگهایی که ملت ایران باشند را ندراد، نه میتواند قدرت را به دست بگیرد و نه اگر قدرت به دست او داده شد، به راستی میتواند آنرا حفظ بکند. حتی همین حالا هم حاضر نیست به اندازه مردم ایران «فاشیست» بشود و از حق مهاجر افغان و حقوق زنان و ... اینها صحبت میکند(او در چپ ملت ایران قرار میگیرد).
این باید برای شما بسیار ناگوار باشد که او صرفا تحت فشار بیامان، آینهای از تنها برخی رذایل ملت ایران شده است. این نه رضا پهلوی فلکزده که ملت ایران است که شما را این چنین به دستپاچگی انداخته و به دامان آخوند باز گردانده. این ملت ایران است که تکهتکه شدن سرداران خود را کنار زن و فرزندشان جشن میگیرد و میلیونی کامنت و لایک و شر میکند. مواضع رضا پهلوی در مقایسه با عوام ملت تربیت شده به دست آخوند محتاطانهتر بوده.
رضا پهلوی هم اگر از جریانهای اجتماعی پیروی کرده(که کرده)نه از روی فرصتطلبی(که ویژگی مثبتی برای شهریاران است و ای کاش بویی از آن برده بود)، که از روی خریت دموکراتیک اوست! همانطورکه پیشتر هم گفتهام او خلق و خوی اشرافزادگان غربی را آموخته و عمیقا نسبت به مناسبات قدرت در جهان سادهلوح و متوهم است، به راستی گمان میکند که لیبرال سکولار دموکراسی را میتوان در سرزمین تیراختور و با این ملت به جایی رساند. و همین به تنهایی برای ساقط کردنی ابدی او از صلاحیت هرگونه رهبری برای هرنوع جنبش مفیدی در جامعه ایرانی کافیست، ما به کسی نیازمندیم که حتی از بسیجی کثیف و سپاهی جنونپیشه و آخوند خوارکسه هم به ذات و طبیعت و پتانسیل انسان به طور عام و ملت ایران به طور خاص بدبینتر باشد و بکوشد سیستمی بیافریند که به رغم وجود آنها کار بکند نه به امید واهی همکاری و یاری و مشارکت آنها.
جمهوری اسلامی اگر رید، که بد رید، بخاطر جمهوریت آن بود، اگرنه اسلام هفتصد هشتصد سالی در ایران سابقه تمدنسازی دارد و چنانکه نشان داده شد اکنون افغانستان و یمن که تحت کنترل «اسلام حقیقی» هستند وضعشان از ایران که مجمعالمعایبی شده بیبدیل، بهتر است. روز اول هم گفتم و اینجا باز تکرار میکنم، هرکس گمان میکند که دادن سهم بزرگتری از قدرت و مشارکت در پروسههای آن به این مردم باعث بهتر شدن اوضاع کشور میشود متوهم که هیچ کسخل است. به هرحال، رضا پهلوی اگر طرفدار حمله نظامی و اسراییل و آمریکا شده، به خاطر آنست که به راستی به دموکراسی اعتقاد دارد و میبیند که اکثریت مطلق ملت ایران چنین درخواستی دارند. اینکه شما شهامت فکری حمله کردن به اکثریت مطلق ملت ایران را ندارید و کاسه کوزه خیانت آنها را به کله تهی رضا پهلوی بدبخت و بیعرضهای میاندازید که یک در میلیاردم تاثیری در افکار ملت ندارد نشانه خوبی برای منست، یعنی من دارم درست میگویم و شما بر خطا هستید😀 رضا پهلوی رهبر خانواده خود نیز نیست، و مشخصا همسر او سخنانی زده که آشکارا به زیان او تمام شده و اگر مردی با عرضه بود جلوی دهان او را میگرفت، اما در آن خانواده شلوار همیشه پای زنان بوده و هست، خود فرح هم کم به شاه بدبخت آسیب نزد. بگذریم، سوال اینست که کی این بیچاره میتواند ملتی را طرفدار و مخالف چیزی بکند؟ او تنها همسو با جریان حرکت ملت ایران است.
حالا در منطقهای مثل خاورمیانه، با همسایگانی چون عراق، افغانستان، پاکستان و حضور یک rouge ethno state بسیار خطرناک به نام اسرائیل که عامل از بین رفتن مدنیتها، بیثباتی و نابودی میلیونها زندگی بوده و بلندپروازیهای منطقهای دارد که میتواند موجودیت ایران را فارغ از شکل حکومتش تهدید کند، با وجود دیوانگانی جون داعش و القاعده و طالبان، حضور نظامی آمریکا و ... شما اگر جای جمهوری اسلامی بودید چکار میکردید؟
اول کاری که میکردم دشمنی زدایی با قویترین و ثروتمندترین کشور تاریخ بشر بود. الان شروع میکنید روضه دل بهم زن درباره استکبار مکار و آمریکای جهانخوار برای ما خواندن، اما بلایی که آمریکا بر سر ملت کبابپرست ایران آورد که دیگر بدتر از بلایی که بر سر مردم مظلوم ویتنام آورد که نبود؟ دیدیم که رهبران خردمند و منفعتگرا و کاردان آن سرزمین اما خیلی زود با آمریکای جانی عادی سازی کردند و امروز حتی به آمریکا نزدیکتر هستند تا چین و میکوشند از جایگاه خود برای چانهزنی حداکثری برای منافع ملی و امنیتی کشورشان بهره بگیرند. اینکه میان مشتی کورکچل اسلامگرای بوگندو بیایید بروید تمام منابع انسانی و مالی کشور را فدای دشمنی با آمریکا و اسراییل و «غرب» و اینها بکنید بدترین شکل از غفلت از این دشمنیهای نزدیک است، اینکه نیم قرن به تبل خالی برادری اسلامی با کسانی که شما را اصلا مسلمان نمیدانند بکوبید اشتباه است. حالا این که اشتباه آنقدر بزرگ نبوده که تا این لحظه باعث نابودی کامل نظام و ایران بشود را شما میخواهید پیروزی و گواه درستی این اشتباه جلوه بدهید که دیگر خود دانید. آینده گواه است. اما خلاصه اینست که ما با ترک و عرب و روس همسایه پدرکشتگی داریم نه با آمریکا و اسراییل، و اینکه بیاییم دست دوستی و گدایی را پیش دشمن تاریخی دراز بکنیم که دشمن خودخواسته ج.ا را «شکست بدهیم» خطا و تنها بخاطر آنست که سهپایی میخواهد سیاست بحران را حفظ بکند تا جنس آشغال چینی را به ملت مبعوث به صد برابر قیمت بفروشد و صدای کسی اگر درآمد او را به عنوان جاسوس یهود و نصاری معدوم بکند. هیچ دلیل دیگری متصور نیست.
دوم کاری که میکردم کنار رفتن از سر راه مدرنیزاسیونی که خود به جامعه تحمیل کردهام بود. در جامعهای که نصف مردمان یک نسل ازدواج نمیکنند سگ گردانی و گربه بازی و تجرد نرمال است، زندگی مشترک بدون ازدواج نرمال است، بچه حرامزاده خارج از ازدواج نرمال است. در جهانی که لذت به تنها هدف غایی برکشیده شده همجنسگرایی نرمال است. در جهانی که بنیان توافق اجتماعی از هم پاشیده بیدینی و درخواست دین زدایی از فضای عمومی جامعه نرمال است. در جهانی که پدر حریم خصوصی دارد که میتواند در آن معتاد و عیاش و قمارباز و انگل باشد پدرسالاری منسوخ است. در جهانی که زن تا دهه چهارم زندگی بیشوهر مانده و باید در رقابت با دختران نوبالغ بر سر توجه مردان همسال خود زندگی بکند بیحجابی نرمال است. هرگونه تلاش برای مقابله دستوری و از بیرون و از بالا با این پدیدهها به تضعیف کشور ما در برابر این تهدیداتی که لیست کردید منجر میشود، ولو اینکه وجود این رفتارها خودشان عمیقا و شدیدا تضعیف کننده باشند.
اینکه هیچ پیروزیای ابدی نیست، دلیل نمیشود که تلاش برای پیروزی بیهوده باشد. اگر موقتی بودن آزادی دلیل بیارزشی آن باشد، پس موقتی بودن زندگی هم باید دلیل بیارزشی زندگی باشد.
از طرفی، اینکه آرمانهای جمعی در طول تاریخ به جنایت منجر شدهاند، لزوماً به معنای بیارزش بودن هرگونه تلاش جمعی نیست بلکه شاید نشان میدهد که قدرت، وقتی از نقد و پاسخگویی خارج شود، میتواند به فاجعه تبدیل شود.
نکتهای که برایم جالب است این است که تو از یک طرف نجات جمعی را توهم میدانی، اما از طرف دیگر از استفاده از قدرت و نفوذ برای ایجاد تغییر مثبت دفاع میکنی. تفاوت این دو دقیقاً چیست؟ چه کسی تعیین میکند که تغییر مثبت کدام است و تا کجا حق دارد آن را به دیگران تحمیل کند؟
من ادعا نمیکنم که پاسخ این پرسشها را دارم، اما فکر میکنم ناامید بودن از رسیدن به یک وضعیت ایدهآل، با دست کشیدن از تلاش برای بهتر کردن وضعیت موجود یکی نیست.
راه سومی وجود نداره ... یا موافق جنگیم یا مخالف جنگ !!
قطعا مخالف جنگ هستم و نیز مخالف آخوند. اساسا پایان جنگ را برای نابودی توله گرگهای باقی مانده نظام در نبرد با یکدیگر بر سر لاشهی ایران ضروری میدانم. هرچه سرانجام این جنگ باشد عمر طبیعی ج.ا در قالب کنونی آن به سر رسیده و یا رومی روم خواهد شد یا زنگی زنگ، و لنگیدن در مسیر تاریخ در جهت کنونی برای او میسر نیست.
یعنی جمهوری اسلامی هر چقدر در داخل ایران ریدمون زده و بد عمل کرده حالا به هر دلیلی ، اما به خوبی فهمیده تمدن و ارزش های غرب هم در سراشیبی سقوطه و این غربی ها هم بدجور گیر دارن درون جوامع خودشون .
خمینی به گفته پسرش از نزدیک اخبار جنگ ویتنام را دنبال میکرد و خصوصا پیگیر اعتراضات دانشجویی و مدنی داخل آمریکا به این جنگ بود. به دلیل هوش ذاتی و ارتباط با تاریخ نیک میدانست که وقتی زنان و جوانان یک امپراتوری کف خیابانهای پایتخت آن بر ضد جنگاوران کشور خود تظاهرات میکنند و به آنها بچهکش و متجاوز و... میگویند عمر طبیعی دوران صعود آن تمدن به سر آمده و زان پس در سراشیبی خواهد بود. دقیقا آنچه دارد در ایران امروز رخ میدهد. واقعیتی تلخ و هولناک برای طرفداران نظام جمهوری اسلامی.
نه فقط ملت ایران را، که هیچ ملت دیگری را نیز، و نه فقط نمیشود، بله اساسا نباید نجات داد! «هول بده آنچه را که خود در حال سقوط است». این از این. افزون بر این. نه تنها نمیشود و نباید، که حتی اگر میشد و میباید، باز ما را چه به این کارها؟ هرقدر هم که خلعتی پیش خوکان بیاندازید بیشتر از شما متنقر میشوند. نه اینکه این الزاما بد باشد، بعضی تحت نفرت خودشان را شناختهاند و ابژه نفرت بودن برایشان طبیعیست(همان درد آشنا)، اینرا از داریوش ارزشی بپرسید که چگونه ج.ا مجبور است در بند و زنجیر جماعت را به سوی «رستگاری» بکشاند. مردی که به دور از خودفریبی مبتذل و ایدهآلیسم اسکیزوفرونیک به چهره جماعت نگریسته آنها را در بدترین و رذیلانهترین غرایز ایشان تایید و تشویق میکند، زیرا نیک میداند که تنها از این راه میتواند آنقدر نفوذ و قدرت و اعتبار در میان ایشان بیابد که ذرهای تغییر مثبت را بر آنها تحمیل بکند. حتی یک نفر در فروم نه عرضه این کارها را دارد و نه شهامت و درایت و هوشمندی و خودآگاهی بسنده برای اجرای آنرا. پس این وظیفهای است که بر عهده دیگری میافتد. اگر آنقدر خرفت هستید که هنوز دوست دارید اندیشهورزی سیاسی را سقف تفکرات خود قرار بدهید، من توصیه میکنم که شهریار ماکیاولی بخوانید و در انتظار منجی دنیوی خود بنشینید که در بزنگاه تاریخی بتوانید خصایل او را بشناسید و اندک خدمتی به او بکنید. Hint: خامنهای و رضا پهلوی و اینها هیچکدام جنس ناب نیستند. اما بدانید که دنیا را هم نجات بدهید، باز نه در درون و نه در بیرون از آن احساس جانکاه بیلیاقتی و لیاقت همزمان که خوره جان درخودمانده محکوم به زندگی در تمدن پسابیداریست رها نخواهید شد.
این احتمالا نزدیکترین توصیف به آن حال دگرگونهایست که این ایام به آن دچارم اما دقیقا در آن آخرین لحظه که باید نقطه تکینگی تمام این احساسهای متضاد درونی و بیرونی را تاچ میکرد، عقب نشست؛ تا همینجا هم البته بسیار عالی بود و انتظار از این بیشتر برای کسی که حتی من را از نزدیک ندیده، واقعا بیجا است.
در مورد سفاهت فرورفتن در rabbit hole اندیشهورزی سیاسی (و هر نوع دیگری از اختراع رسالت جمعیِ جعلی) و پیوندهای جعلی ساختن با آنچه که در واقعیت از تو بسیار دور است و محدود ساختن دامنه بینش و آگاهی که به آنجای آنکه استعلایی باشد (چنانکه رشنالیست در تمنایش است و رابرت گرین در یک پادکست یکبار دیدم به این موضوع خیلی خوب پرداخته بود) افقی میشود، نمیتوانم با تو بیش از این موافق باشم.
این درخودماندگی من البته که هرگز رهایم نکرده و نمیکند، اما باعث نشده برای فرار از او به منجلاب کنش سیاسی فرو بروم چرا که آن را دوست میدارم؛ کشمکشهای درونی من همچنان برقرار هستند و پایمردترین همراهان من هستند (واقعا برایم سخت است توصیف این وضعیت و فرآیندِ منجر به آن بیآنکه بخواهم بر حرف تو صحه بگذارم) اما حسی قوی وجود دارد در من که احتمالا با امضای تو در ارتباط است: آنکس که در درون از زندگی تهی است، آن را قاعدتا در جایی بیرون و نامربوط به خود میجوید و یا تصویر بیرونی آن را میستاید و یا آنکه از حسد میکوشد نابودش کند. من اولی را برگزیدم و این گرایش فکری امروزین من (یکی) از نتایج همان انتخاب هستند؛ چون به شکلی توهینآمیز مدتها پیش فهمیدم زندگی در مورد آدمهایی مثل من نیست! توهین آمیز چون خیلی صریح و روشن مرا از میان هزاران دید، نشانه رفت و بیرون انداخت! در مورد رشنالیست هم نیست، در مورد تو هنوز شک دارم اما در مورد هر آنکس که قدرش را نمیداند و آن را غنیمت نمیشمارد و بیش از اندازه به آن میاندیشد، یعنی اقلیتِ روانخرابی چون من نیست. من (و امثال من) به سادگی میتوانم هر زیبایی و Joyِ حقیقی و حیات بخش را دستمالی و آلوده کنم و سپس آنانکه حقیقتا میتوانستند آن را دریابند و تعالی بخشند را از آن عصاره ناب محروم سازم. این ای کاش فقط بد و زشت میبود.
چه اهمیتی دارد اگر احمقانه بوده یا متعالی نبوده؟ چه اهمیتی داشت چرایی اش؟ چه اهمیتی داشت اگر کودکانه بود؟ من میبایست به زوربا حق بدهم اگر سفت گلویم را بفشارد تا خفه بشوم؛ حتی بودن ساکت و سردم در آن نزدیکیها مایهی رخوت و پژمردگی است! دشواری اعظم آنکه من نمیتوانم حتی خودم بفهمم که چرا نمیتوانم بدون تلاشی که از پیش میدانم شکستخورده است برای فهمیدن، فقط باشم.
بنابراین در حسرت آنچه در خودم نمییافتم، یا باید راه ستیز را پیش میگرفتم، یا در انزوا تبدیل به یک هیولای تاریکخوار میشدم و یا آنکه خود را همچون یک توریست از دور غرق میکردم در مشاهده گوناگونی و تماشای عشقبازی کودکانه و سبکسرانه دستهها و اقشار! و این چنین هم شد، شروع کردم به دوست داشتنشان بی آنکه تلاشی باشد برای فهمیدنشان یا هرگونه مداخله یا حضور قابل لمس در کنارشان. گاهی حتی بیدلیل و عجیب و در مواردی حتی شکبرانگیز. آنها برایشان قابل درک نیست، اما من میدانم که چه زیباست. این البته که رستگاری نیست، البته که تائید شکست و اعتراف به واماندگی است، اما حقیقتا در هزارتوی درگیریهای درونی و هزاربار خود را حلاجی کردن در دقیقه، من نه برای مخدر، گاهی برای رفع عطش از طریق تماشای سرآب به خود توهم میفروشم که زندگی میتوانست چنین باشد، میتوانست ساده و کودکانه باشد اگر قرار نبود این اندازه به او را انگولک کنم! یا از آن حتی بدتر:
گاهی خود را مدتها در توهم پیوندی میبینیم که از ابتدا اساسا وجود نداشته! عشق و علاقهای چنان والا و آسمانی را بنا مینهم در مورد کسی یا کسانی که میتوانست همچنان از درخت آویزان باشد اگر صدسال زودتر بدنیا میآمد. این البته سرشت درخودمانده است. او هیچ پدیدهای را آنچنان که باید و در خورش است درنمییابد، بلکه از بس میاندیشد و نمیفهمد، در تلاشی مستمر برای جعلِ پیوسته (برای اینکه بگوید بخدا منم آدمی معمولی هستم) یا افراط میورزد یا تفریط. من اگر خیلی بکوشم و موفق باشم، نهایتا بتوانم ایوان کارامازوف نشوم و این البته لطف خودخواسته ایست که به سایرین میکنم.
گاهی خود را مدتها در توهم پیوندی میبینیم که از ابتدا اساسا وجود نداشته! عشق و علاقهای چنان والا و آسمانی را بنا مینهم در مورد کسی یا کسانی که میتوانست همچنان از درخت آویزان باشد اگر صدسال زودتر بدنیا میآمد. این البته سرشت درخودمانده است. او هیچ پدیدهای را آنچنان که باید و در خورش است درنمییابد، بلکه از بس میاندیشد و نمیفهمد، در تلاشی مستمر برای جعلِ پیوسته (برای اینکه بگوید بخدا منم آدمی معمولی هستم) یا افراط میورزد یا تفریط.
در این مورد البته تفسیری تلختر و زنندهتر هم هست که رویم نمیشود آن را در اینجا مطرح کنم و ای کاش که این یکی واقعیت نداشته باشد.
این، آن پاراگراف تو را به آنچه که گفتم مرتبط میکند: توهم و نمایشِ فضیلتمندی از آنچه در واقع رذیلت و خرفتیست؛ زیستن در میانِ کوتاهقامتان و فرومایگان برای فخرفروشی و جلوهگری با میانحالی خود، غافل از آنکه دیر یا زود، تو هم به گل خواهی نشست. عبارت بهتر را نیچه گفته که من از تکرارش معذورم.
من این منافع فرقهای را درنمییابم امیرجان؛ به قضاوتِ من، در ایران منافع فرقهای واقعا چندان محلی از ارعاب ندارد چنانکه در کشورهای پیرامون و جاهای دیگر میبینیم.
ایران اکنون بدترین نقطه روی کره زمین است. ایران در بدترین دوران تاریخ خود به سر میبرد، و این همهاش تقصیر جمهوری اسلامیست. من ترجیح میدهم در غزه به دنیا میآمدم تا ایران! من ترجیح میدهم در ایران تحت هجمه مغول به دنیا میآمدم تا ایران امروز! و این بخاطر دلار 250 تومانی نیست. اکنون برای آخرین بار برای شما توضیح میدهم که چرا، به امید آنکه بفهمید و دست از حمایت از حکومت نجاست و نکبت بکشید:
من در اینجا اندکی تامل داشته باشم تا برویم سراغ سایر چیزها.
نمیخواستم این را بگویم اما مجبورم کردی؛ متاسفم که این خبر را به شما بدهم که در این فرآیند اتفاقا معصومترین قشر، همانا حاکمان فلکزده و در گِل گیرکردهی جمهوری اسلامی هستند که جماعت انقلابی و توهمزدهی 57 قبای کسکشی را بر تناش کرد و او را بر مسندی نشاند که بتواند تمام کاسه کوزهها را بر سرش بشکند و تمام فحش و لعنتها را بر او دایورت سازد تا در آن پسزمینه، در خلوت به آن کار دیگر ادامه دهد. من دلم برایشان میسوزد چرا که کلهخرهایی هستند که میان حرامزیهای نامرئی و مردمی که غُر و لاف، مهمترین عادتِ فرهنگی-تاریخیشان است (چنانکه اخوان ثالث به درستی گفته) گیر کردهاند و نه راهِ پس دارند و نه راهِ پیش. گناهِ آنان البته از گناه ِ رضا پهلوی (که هر دو خوب میدانستند این قبا بر تنشان زیادی گشاد است اما ولولهی اطرافیان به کلهشان باد انداخت و یابو برشان داشت) کمتر نیست، اما اینها نهایتا با همان کلهخری (یا جوگیری انقلابی) توانستند در برابر صدام و داعش و اسرائیل و غیره تا اینجا بیایستند و دوام بیاورند و کشور را هم کجدار و مریز اداره کنند.
بنابراین من آن حلقهی مفقوده را نمییابم: اینکه یک ملتی فریاد میزند که من اسلام میخواهم، به من اسلام بدهید، به من آخوند بدهید، من میخواهم سپاهی بشوم، در حالی که میدانسته (و اگر نمیدانسته هم باز بیجا کرده، هرچند که من شک ندارم تمام این ادعاها برای اینکه نمیدانستیم اینطور میشود، از روی قرمساقی است که خود را تبرئه کنند) به زودی اسلام جنده و پتیاره میشود ( فارغ از آنکه چه کسی سردمدارش باشد) چه ارتباطی به آخوند و سپاهیای که داشته رد میشده و ناگهان این قبای کسکشی را بر تناش دیده دارد؟ Fuck around, find out! چیزی را که طلب کردهاند، کسب کردهاند، چه گلهای از آخوند است؟ کجای این گیر کردن میان مدرنیسم و پستمدرنیسم ارتباطی به آخوند دارد؟
پرسش ساده است: به آن مردم 57 که برای اسلام داشتند خودشان را میدریدند، میخواستی چه بدهی؟ خود ِ آخوندها کرک و پر برایشان نمانده بود وقتی دیدند ملت شاه را بیرون انداخته و قبای کسکشی را بر تن اینها کردهاند، باورشان نمیشد این واقعا رخ داده است؛ سخنان خامنهای را در این مورد گوش کن.
من در لابلای حرفهای شما حس میکنم که انگار میشد نسخهای بهتر از همین اسلامی که میبینم را داد؛ امیدوارم این حدس من اشتباه باشد.
برای جماعتی که فکر میکند میتواند در شب روی خورشید فرود آید، احتمالا این بهترین نسخهی آخوندیسم و اسلام است که میشد به او ارائه داد. در جایی دیگر عرض کردم، اتفاقا آخوند از سر همان سادگی و بلاهتش که فکر میکرده میتواند این جماعت را راضی کند، خوب با آنها راه آمده تا همینجا. تقریبا هر چه خواستهاند، داده، فقط کمی در خماری و تشنگی نگهشان داشته، بعد کمی بازیبازی کرده، اینو آنور کرده، کسکشجاکش کرده، چکولگدی کرده و تهش یواشکی و زیرسیبیلی داده رفته. آخوند اگر واقعا آخوند بود که از اینکارها نمیکرد امیر جان: ))) ملت هم از این بازی موش و گربهبازی انگار خوشخوشانشان میشود؛ چون میتوانند در همهحال و احوال یک کسشری برای زر و غُر و بعد قِر داشته باشند و فرقه و محفل و منقل را همزمان گرم نگه دارند.
من یک نکته را بگویم که هم به داریوش مربوط است هم به رشنالیست و حتی هم تا اندازهای به این شخص نادان «اسکری»، اساسا تنها رسالت قابل توجیه شخص اندیشمند نالیدن است، زیرا انسان عادی نه فقط در ایران بلکه در کل جهان و نه تنها در این دوران زوال بلکه در تمام ادوار تاریخ فاقد وجوه درونی لازم برای درک آنچه نه تنها برای خود او بلکه برای دیگران نیز دردآور و عذابآور و ویرانگر میباشد است. اساسا همدلی و همدردی با دیگر انسانها ویژگی منحصربفرد انسان درخودماده اهل تفکر است و اگر ما برای تظاهر به اقتدار یا کارآمد شدن در نظر و زندگی نرمیها بیاییم و از این رسالت نالیدن مداوم دست بکشیم بزرگترین خیانت را به خود و دیگران مرتکب شدهایم. من شخصا معتقدم که راهحل دادن و جستن برای جمع انسانی خودفریبی و خطاست، اما حتی اگر هم بپذیرید که چنین چیزی مطلوب و امکانپذیر است، باز مشروط کردن نالیدن به راهحل کلک اربابان قدرت حاکم بر این زمان است که برای بیگانه سازی انسان متفکر از گله طراحی شده. خود دیدن عذاب بیپایان و شناخت چرایی و چگونگی آن کاریست یکسر و تمام از توان دیگران خارج، مثل زن که نمیتواند هیچ خدمت ارزشمندتری از مادر شدن به تمدن بکند زیرا یکدانه کاری که مرد به تنهایی قادر به انجامش نیست مادر شدن است، اندیشمند درخودمانده نیز تنها نوع انسان است که میتواند درد را در مفهوم متافیزیکی و کلان آن درک بکند و به چیزی فراتر از درد شخصی خود بیاندیشد، عوامالناس ابزار لازم برای شناخت درد حتی خودشان را هم ندارند و سایکوپاتها هرگز باور ندارند کسی بجز خودشان دردی میتواند داشته باشد.
گاهی برای دردی راه حلی وجود ندارد، اما همین شناخت و طرح آنچه عمری در خلوت یا در خفا یا در نادانی از آن رنج بردهای، همین وارد کردنش به حریم زبان باعث کاهش آثار مخرب آن میشود، خود همدردی نوعی از راه حل است. افزون بر این سایکوپاتها در یافتن راه حل خیلی بهتر از ما عمل میکنند، زیرا در بند شناخت درست از واقعیات نیستند و همچون جادوگران و کیمیاگران کارشان دستکاری حیطهی روان است، و شناختی غریزی و دقیق که اساسا برای ذهن آگاه میسر نیست(زیرا شهودی و تجربی و روحانیست تا فلسفی)از سوژه مورد مهندسی اجتماعی خود دارند. پس درد را شناسایی کردن با صدای بلند فریاد زدن بیهیچ هراسی از اتهام قدرت مبنی بر بازندگی شخصی و اخلاق بردگی و مرثیه سرایی بیفایده و غیره خودش والاترین شکل شدن از آنچه ما هستیم به حساب میآید، و خوارداشت آن در این دوران برآمده از تلاش هدفمند برای جدا کردن شبان از گله توسط گرگها بوده، و نباید توسط شبانان پذیرفته یا درونی بشود که آری از رنج و درد سخن گفتن بی راه چاره به درد کسی نمیخورد.
اول کاری که میکردم دشمنی زدایی با قویترین و ثروتمندترین کشور تاریخ بشر بود. الان شروع میکنید روضه دل بهم زن درباره استکبار مکار و آمریکای جهانخوار برای ما خواندن، اما بلایی که آمریکا بر سر ملت کبابپرست ایران آورد که دیگر بدتر از بلایی که بر سر مردم مظلوم ویتنام آورد که نبود؟ دیدیم که رهبران خردمند و منفعتگرا و کاردان آن سرزمین اما خیلی زود با آمریکای جانی عادی سازی کردند و امروز حتی به آمریکا نزدیکتر هستند تا چین و میکوشند از جایگاه خود برای چانهزنی حداکثری برای منافع ملی و امنیتی کشورشان بهره بگیرند. اینکه میان مشتی کورکچل اسلامگرای بوگندو بیایید بروید تمام منابع انسانی و مالی کشور را فدای دشمنی با آمریکا و اسراییل و «غرب» و اینها بکنید بدترین شکل از غفلت از این دشمنیهای نزدیک است، اینکه نیم قرن به تبل خالی برادری اسلامی با کسانی که شما را اصلا مسلمان نمیدانند بکوبید اشتباه است. حالا این که اشتباه آنقدر بزرگ نبوده که تا این لحظه باعث نابودی کامل نظام و ایران بشود را شما میخواهید پیروزی و گواه درستی این اشتباه جلوه بدهید که دیگر خود دانید. آینده گواه است. اما خلاصه اینست که ما با ترک و عرب و روس همسایه پدرکشتگی داریم نه با آمریکا و اسراییل، و اینکه بیاییم دست دوستی و گدایی را پیش دشمن تاریخی دراز بکنیم که دشمن خودخواسته ج.ا را «شکست بدهیم» خطا و تنها بخاطر آنست که سهپایی میخواهد سیاست بحران را حفظ بکند تا جنس آشغال چینی را به ملت مبعوث به صد برابر قیمت بفروشد و صدای کسی اگر درآمد او را به عنوان جاسوس یهود و نصاری معدوم بکند. هیچ دلیل دیگری متصور نیست.
دوم کاری که میکردم کنار رفتن از سر راه مدرنیزاسیونی که خود به جامعه تحمیل کردهام بود. در جامعهای که نصف مردمان یک نسل ازدواج نمیکنند سگ گردانی و گربه بازی و تجرد نرمال است، زندگی مشترک بدون ازدواج نرمال است، بچه حرامزاده خارج از ازدواج نرمال است. در جهانی که لذت به تنها هدف غایی برکشیده شده همجنسگرایی نرمال است. در جهانی که بنیان توافق اجتماعی از هم پاشیده بیدینی و درخواست دین زدایی از فضای عمومی جامعه نرمال است. در جهانی که پدر حریم خصوصی دارد که میتواند در آن معتاد و عیاش و قمارباز و انگل باشد پدرسالاری منسوخ است. در جهانی که زن تا دهه چهارم زندگی بیشوهر مانده و باید در رقابت با دختران نوبالغ بر سر توجه مردان همسال خود زندگی بکند بیحجابی نرمال است. هرگونه تلاش برای مقابله دستوری و از بیرون و از بالا با این پدیدهها به تضعیف کشور ما در برابر این تهدیداتی که لیست کردید منجر میشود، ولو اینکه وجود این رفتارها خودشان عمیقا و شدیدا تضعیف کننده باشند.
من چندکلمهای در این مورد عرض کنم چرا که آن را بسیاری جاها میبینم و میخوانم.
کاری به ایرادِ ساختاری موجود در این ایده ندارم (قدرتِ قدرتمندترین کشور جهان، همچنان داری حد و مرز است) من اما اتفاقا در ضدیت با اسرائیل، با جمهوری اسلامی همراه هستم، دلیلِ آن هم اتفاقا اصلا اخلاقی نیست.
شما در برابر اسرائیل یا باید با او دوست باشید، که در نهایت تمام شما را خواهد بلعید یا از درون و تدریجی میپوساند، چنانکه بهترین دوستاش یعنی آمریکا را به ورطهی جنگ داخلی کشانده. من قبلا در جایی عرض کردم، در مقایسه با تهدیدی که اسراییل برای آمریکاست، یکهزارماش ایران نیست. همانطور که عرض کردم، در ایران کمتر کسی مطلع است وضعیت در آمریکا و تقریبا تمام غرب در مورد اسراییل چگونه است؛ این را که میگویی، به شما میگویند که الان ۸۰ سال است میگویید آمریکا رو به افول است اما این مانند هیچکدام از تمام چالشهای سابق آمریکا نیست؛ به حرف من اعتماد نکنید، ببینید وقتی همسر ایلان ماسک از او پرسید چرا دارد بانکر اخرالزمانی میسازد، او چه گفت.
بزرگترین دگرگونی نظرات عمومی در سراسر تاریخ آمریکا، در دو سال اخیر پیرامون اسرائیل بوده و برای اولین نه تنها در میان مستقلها و دموکراتها، بلکه در میان جمهوریخواهان نیز نظر منفی در مورد اسراییل بیشتر است. کار به آنجا رسیده که هر نامزدی در انتخابات کمترین همدلی با اسراییل میکند یا ذرهای کمک مالی دریافت میکند، با کله سقوط میکند و هرکس که صریح و روشن ضد آن موضع میگیرد، همچون ستارهای در دل آمریکاییها میدرخشد. در این انتخاباتِ پیشرو جلوههایی عجیب از آن را خواهد دید اگر توجه کنید.
امروز یانکی از خود میپرسد که چرا من بهداشت و آموزش رایگان ندارم اما اسراییلی با پول من دارد؟ چرا تیلیاردها دلار از سرمایهی من صرف جنگهایی شد که ارتباطی با من نداشتند و از طریق لابی صهیونیسم به جنگهایی کشانده شدم که فاجعه ببار آوردند؟ اگر جمهوری اسلامی دشمن ابدی ماست چونکه سفرای ما را به گروگان گرفت، پس آنهاکه به ناو uss liberty حمله کردند و سربازان آمریکایی را کشتند چه؟ چطور خانواده ادلسون به سادگی میتوانند با صرف چند میلیون دلار رئیس جمهور در این کشور منتسب کنند و همچون عروسک خیمهشببازی او را بگردانند؟ و بسیاری پرسشها که عرض کردم پیشتر، به دلیل درآمدن اسراییل از سپر امر بدیهی و پیشینی در فضای سیاسی آمریکا، امروز میرود که پشتیانی لاقید آمریکا از او تبدیل به یک فوران عظیم و ویرانگر شود. جامعهی آمریکا، بر اساس دادههایی معتبر، تمام ایرادات و کاستیهای اقتصادی، نظامی، اجتماعی خود را، با اغراقی که مخصوص جامعه آمریکاست، بر گردن اسرائیل میاندازد و از آنجا که همچنان در آنجا الیت سیاستمدار و قدرتمند یک درصدی، جامعهی مسیحی (اونجلیکال) و یهودی صهیونیست است، خود را آماده کنید که اتفاقات بسیار بسیار عجیب و عظیم را آنجا شاهد باشید.
کار به آنجا رسیده که معروف شده جنگ آمریکا با ایران، تبدیل شده به نخستین جنگ تاریخ آمریکا که مردمش امیدوارند آمریکا در آن شکست بخورد و خلبان امریکایی رو ناو و جنگندهاش به کنایه بنویسد I am a good goy. I will die for Israel.
بخش اعظم حزب جمهوریخواه در آمریکای امروز، یا گرویپر و پیروی نیک فوئنتسِ ضدیهود است، یا پیروی تاکر کارلسون و کاندنس اونز و امثالهم است که واضحا و تماما ضداسراییلیاند (در میان جوانان جمهوریخواه، تا ۸۰ درصد هم گفتهاند). به حرف من اعتماد نکنید بازهم، ببینید رئیس حزب جمهوریخواه در مورد سندروم جنبش گرویپر در اینجا چه میگوید.
اینکه چطور ترامپ رای میاورد در آن فضا، توضیحی کاملا دقیق و روشن برایش هست که در جایی دیگر به آن میپردازیم، اما این شکاف میرود که سرتاسر آمریکا را درنوردد؛ در نتیجه بزرگترین تهدید تمام تاریخ آمریکا، نه ایران، نه چین، و نه حتی شوروی، که رابطهی سمیاش با اسرائیل بوده و است.
سایر کشورهای دوست او نیز چندان سرنوشت بهتری ندارند، به خصوص در منطقهی خودمان. همه جا دیدهاند که آنها چطور گسلهای اجتماعی را فعال میکنند، دولت را در لایههای مختلفش تصاحب میکنند و اندکاندک خودشان میشوند صاحبان اصلی آن سرزمین. بخش زیادی از اینها امروز مستند شدهاند. آنوقت که پورن ترند میشود، اسرائیلیها اصلیترین حامیاناش هستند، وقتی جنبش فمنیسم و LGBTQ بر سر زبانها میافتد، پیاش را میگیری میبینی باز سررشته آنجاست، رتوریک ضدترنس و menosphere و ضدمهاجر؟ باز هم همان! خلاصه آنکه هرجا یک کشمکش اجتماعی میبینید، یک سر آن را میتوانید در دستان همان usual suspects ببینید.
در واقع شما اگر به دنبالِ ریشههای زوال انسانیت و فرهنگ (در پی جنبشهای فسادزایی چون فمنیسم و LGBTQ و پورن، گیاهخواری و نئوفاشیسم و انواع زیرشاخههایش از جمله تستسرونپرستی و ...) و بعد درآمیختن تمام آن چیزهایی که با خود در تضاد هستند تا از این مخلوطِ ناهمگون، واگرا و غیراگانیکِ متضادها، بستری برای فساد و نفوذ زاده شود میگردید، باید بگویم در نظام آخوندی و کلا آخوند، آن را نمییابید
این البته اختراع خودشان نیست، اما اساتید بلامنازع امروزیاش هستند.
پس در دوستی با او شانستان تقریبا صفر است. نابودی تدریجیتر است، اما حتمی و قطعیست.
در دشمنی رسمی و علنی با او، به باور من شانستان برای بقا بیشتر است؛ در مورد میزان تهاجمی بودن این دشمنی علنی میتوان بحث کرد، اما در اینکه دشمنی با اسرائیل، به ویژه برای کشوری که در تیررس اوست، عاقلانهتر است، شکی نیست.
موضوع این است که آنها بالاخره از دیرباز اساتید شمارهی یک جاسوسی و رخنهی اطلاعاتی و توطئه و این نوع ratبازیها بودهاند و روی دستشان نیست. شاهد آنکه بزرگترین شبکهی پدوفیل سازمانیافتهی جهانی را با مرکزیت در کشوری که پدوفیلی در آن بدترین جرم و گناه شمرده میشود تشکیل دادند، تمام رهبران سیاسی و افراد موثر و نامی را آلودند، تمام آنها را در عین بیاعتبار شدن بر قدرت گماردند و اکنون آمریکاییِ مفلوک با حیرت میبیند که مجرم پدوفایلی که تا دیروز حتی در زندان امنیتاش کمتر از قاتل زنجیرهای بود و به ساعت نمیکشید که در آنجا تکهتکهاش کنند، امروز رئیس جمهورش است! بنابراین داشتن رابطهی رسمی با او، یعنی باز گذاشتن درهای رسمی برای نفوذ راحتتر و گستردهتر.
ترس نیز پاسخگو نیست! او در نهایت کارش را خواهد کرد. باید در برابرش ایستاد. راه دیگری نیست. در این منطقه ایران و اسراییل امکان همزیستی در صلح را ندارند برادر، ما که قرار نیست درگیر فانتزیهای احمقانهی جماعت بیسواد بشویم؟
بنابراین در نظر من، این سیاست جمهوری اسلامی اتفاقا از معقولترین سیاستهای اوست.
در نهایت آنکه من نمیفهمم چرا این اندازه ویتنام را مثال میزنند؟ آن جنگ ۲۰ سال طول کشید! نه جهان آن جهانِ ابتدای جنگ بود، نه آمریکا و نه ویتنام! جنگ و خرد نبود که همه چیز را آنجا تغییر داد، زمان بود؛ کسی نمیگوید چرا بجای ۲۰ سال، ویتنامیها در همان سال نخست، در سال دوم، سوم و... تسلیم نشدند، همه فقط میگویند ببینید چطور عاقل و با آمریکا داداشی شدند؟
ضمن اینکه در برابر رابطهای که مثلا کانادا یا اوکراین یا کشورهای حاشیه خلیج فارس با امریکا دارند، رابطهی ایران با چین و روسیه، در نوع خود متعالیترین و محترمترین نوع ارتباط میانِ یک ابرقدرت با یک کشور معمولی است.
من یک نکته را بگویم که هم به داریوش مربوط است هم به رشنالیست و حتی هم تا اندازهای به این شخص نادان «اسکری»، اساسا تنها رسالت قابل توجیه شخص اندیشمند نالیدن است، زیرا انسان عادی نه فقط در ایران بلکه در کل جهان و نه تنها در این دوران زوال بلکه در تمام ادوار تاریخ فاقد وجوه درونی لازم برای درک آنچه نه تنها برای خود او بلکه برای دیگران نیز دردآور و عذابآور و ویرانگر میباشد است. اساسا همدلی و همدردی با دیگر انسانها ویژگی منحصربفرد انسان درخودماده اهل تفکر است و اگر ما برای تظاهر به اقتدار یا کارآمد شدن در نظر و زندگی نرمیها بیاییم و از این رسالت نالیدن مداوم دست بکشیم بزرگترین خیانت را به خود و دیگران مرتکب شدهایم. من شخصا معتقدم که راهحل دادن و جستن برای جمع انسانی خودفریبی و خطاست، اما حتی اگر هم بپذیرید که چنین چیزی مطلوب و امکانپذیر است، باز مشروط کردن نالیدن به راهحل کلک اربابان قدرت حاکم بر این زمان است که برای بیگانه سازی انسان متفکر از گله طراحی شده. خود دیدن عذاب بیپایان و شناخت چرایی و چگونگی آن کاریست یکسر و تمام از توان دیگران خارج، مثل زن که نمیتواند هیچ خدمت ارزشمندتری از مادر شدن به تمدن بکند زیرا یکدانه کاری که مرد به تنهایی قادر به انجامش نیست مادر شدن است، اندیشمند درخودمانده نیز تنها نوع انسان است که میتواند درد را در مفهوم متافیزیکی و کلان آن درک بکند و به چیزی فراتر از درد شخصی خود بیاندیشد، عوامالناس ابزار لازم برای شناخت درد حتی خودشان را هم ندارند و سایکوپاتها هرگز باور ندارند کسی بجز خودشان دردی میتواند داشته باشد.
گاهی برای دردی راه حلی وجود ندارد، اما همین شناخت و طرح آنچه عمری در خلوت یا در خفا یا در نادانی از آن رنج بردهای، همین وارد کردنش به حریم زبان باعث کاهش آثار مخرب آن میشود، خود همدردی نوعی از راه حل است. افزون بر این سایکوپاتها در یافتن راه حل خیلی بهتر از ما عمل میکنند، زیرا در بند شناخت درست از واقعیات نیستند و همچون جادوگران و کیمیاگران کارشان دستکاری حیطهی روان است، و شناختی غریزی و دقیق که اساسا برای ذهن آگاه میسر نیست(زیرا شهودی و تجربی و روحانیست تا فلسفی)از سوژه مورد مهندسی اجتماعی خود دارند. پس درد را شناسایی کردن با صدای بلند فریاد زدن بیهیچ هراسی از اتهام قدرت مبنی بر بازندگی شخصی و اخلاق بردگی و مرثیه سرایی بیفایده و غیره خودش والاترین شکل شدن از آنچه ما هستیم به حساب میآید، و خوارداشت آن در این دوران برآمده از تلاش هدفمند برای جدا کردن شبان از گله توسط گرگها بوده، و نباید توسط شبانان پذیرفته یا درونی بشود که آری از رنج و درد سخن گفتن بی راه چاره به درد کسی نمیخورد.
اینکه هیچ راهحل نهایی و ابدی برای رنج انسان وجود ندارد، چه دلیلی است برای اینکه از تلاش برای کاهش رنجهایی که قابل تغییرند دست بکشیم؟ چرا رسالت اندیشمند باید فقط نالیدن باشد، نه فهمیدن رنج و تلاش برای تغییر آن؟
اگر بنا بر گریاندن باشد، روضهخوانها یکه تاز هستند.
اینکه هیچ پیروزیای ابدی نیست، دلیل نمیشود که تلاش برای پیروزی بیهوده باشد. اگر موقتی بودن آزادی دلیل بیارزشی آن باشد، پس موقتی بودن زندگی هم باید دلیل بیارزشی زندگی باشد.
این تصور که آدمیزاد دوپا با تمام توحش ذاتی و تاریخ مشحون از بلاهتش بتواند از طریق تجمع سر کوچه و امضای طومار و فریاد شعار قافیهدار و انتخابات و ... به یک هارمونی اخلاقی و مدنی مفید و مولد دست پیدا بکند احمقانه است و در تاریخ سابقه نداشته. تاریخ یک تئاتر مبتذل و تکراریست که در آن ناجیان خودخوانده امروز جلادان خونخوار فردا میشوند. شما جماعت پهلویچی البته این حلقه تکرار مکررات را شکستهاید زیرا حتی آنقدر بینش سیاسی و عاقبتاندیشی نداشته و ندارید که خونخواری فردای خود را دستکم تا رسیدن فردا پنهان بدارید و امروز خود را به نحوی باورپذیر ناجی جا بزنید.
کنشگری سیاسی چرند است. تاریخ را نیروهای کلان و خارج از اختیار(و اغلب آگاهی)انسان همچون نژاد، ژنتیک، تحولات دموگرافیک، چرخههای اقتصادی و جغرافیا و...پیش میرانند. کنشگر سیاسی از همان لحظه که به خود یا دیگران این دروغ را گفت که اراده فردی یا گروهی او موتور این حرکت است، قدرت خود برای اقدام موثر و مفید را از دست داده و بدل به عنصری از عناصر مخرب شده. یعنی پس از آن تنها قادر به تخریب است نه ساختن. فقط با نظارت رادیکال و کرختی کامل است که ما میتوانیم خود را جایی بیرون از حلقه تکرار مکررات بیابیم. البته کنشگر سیاسی اغلب حتی خود این لاف زنیها درباره اراده معطوف به کنش و کنش معطوف به اصلاح را باور ندارد و بخش عمدهای از آنچه تعهد اخلاقی مینامد بهانه برای فرافکنی عقدههای روانی حل نشده شخصیست و اینرا میتوان از واکنش هیستریک 99% این افراد نسبت به مخالفانشان دید و دریافت(در خود شما بهتر از هرجای دیگر مشهود است)
کنشگری سیاسی پناهگاهیست برای انسان گریزان از مغاک درون و تاریکخانه خویشتن، که از فرط ملال و ناتوانی در سامان دادن به زیست فردی خود به نجات جهان روی میآورد تا به وجود بیدلیل خود معنایی عاریتی ببخشد. اولا که این جواب نمیدهد، ثانیا که برای «جهانی» که قرار است ابژه این پروژه نجات باشد همیشه مخرب است(بیچاره جهانی که شما بخواهید آنرا نجات بدهید!).
دیگر آنکه سرتاسر سخنان شما همیشه مملو از یک توهم بسیار خطرناک است و آنهم اینکه مردمانی دانا و شریف اسیر حاکمانی فاسد شدهاند. این دروغ وقیحانهای بیش نیست. رذالت ج.ا آینهای تمام قد اما کم جلوه از رذایل جامعه ایرانیست. شما تظاهر میکنید که ما از اشاره به این حقیقت(و اشاره به دروغگویی شما)قصد تطهیر ج.ا را داریم، اولا که این اتهام شما یک فرافکنیست. چون خودتان از طلاق دادن ملت و دولت ایران قصدتان آنست که اولی را از اتهام فساد اخلاقی مطلق نجات بدهید، فکر میکنید که ما هم از دیدن و بیان حقیقت هدف مشابهی را در جهت معکوس دنبال میکنیم. ثانیا، این دروغ خطرناک است. تودههای مردمی نه قربانیان بیگناه بلکه نیروی محرک و بازتولید استبدادی هستند که بر ایشان حکومت میکند. یعنی امثال شما با تطهیر ملت ایران یا تقلیل سهمی که آنها در ساخت و پرداخت و تداوم فضاحت کنونی دارند عملا این امکان را فراهم میکنید که نیروی عظیم فاسد-پرور جامعه ایران بیهیچ مانعی آزاد و تشدید بشود و خرابی صد چندان به بار بیاورد. تا زمانی که مسوولیت تاریخی و بار اشتباهات گذشته و حال به تمامی پذیرفته نشود که نمیتوان انتظار آموختن و تغییر داشت.
ضمن آنکه شما اگر ذرهای صداقت فکری و آزادمنشی داشته باشید باید رودربایستی را کنار بگذارید و صادقانه بگویید تنها مشکل شما با ج.ا چینش کنونی استبداد و زوال و ظلم و فساد آنست، اینکه قربانی و قاتل در آن که هستند، نه اصل قربانی و قاتل داشتن، و اصول اسبتداد و زوال و ظلم و فساد مادامی که قربانی و قاتل آن مطابق سلایق شما باشند به دیدتان اشکالی ندارند. صادق باشید. وقتی اینگونه میاندیشید دیگر سرنگونی یک سیستم ظالم قواعد اصلی بازی را تغییر نخواهد داد، و نتیجتا شما تنها میتوانید با کسانی متحد بشوید و تنها کسانی را میتوانید به خود جذب بکنید که هدف و ویژنی دقیقا مشابه شما برای آینده دارند، با شما همفکر هستند که چه کسی قرار است به چه کسی ظلم بکند. اما نیم دیگر جامعه که نظر متفاوتی برای ظالم و مظلوم مطلوب دارند از اتحاد با شما سر باز میزنند. شما به جای فهم موضوع و تغییر مواضع جنون آمیز بلند میشوید میآیید به فروم متروکه دفترچه به ما فحش آنرا میدهید که امیر اگر نبود و آنارشک و داریوشک و ... نبود الان ملا رفته بود. خیر جانم.
جهان پیچیدهتر از آنست که به نیات خیر پاسخ مستقیم و خطی بدهد. کنش رادیکال سیاسی نیروهایی را آزاد و مکانیزمهایی را فعال میکند که خود قادر به کنترل آنها نیست، نیروها و مکانیزمهایی که با آن نیات والای آغازین در تضاد هستند و به نتایجی کاملا متعارض با آنها ختم میشوند. یک انقلابی سالم(مثل آن زمانی که من انقلابی رادیکال بودم، اینهم یک اشتباه دیگر از گذشتههای من که بروید به چت بات بخورانید و با آن به من حمله شخصی بکنید!)، میکوشد روشهایی را برای مهار این انرژیهای آزاد شده و مکانیزمهای فعال شده ارائه بدهد. «ما اگر x را بکنیم y را جلوگیری میکند»، و ... پهلویچی آنقدر بیسواد است که به این کار احساس نیازی نمیکند، یعنی اصلا از اصل موضوع بیاطلاع است چه برسد به آنکه بخواهد راهی برای آن داشته باشد. این شما را در مرحلهای پایینتر از خمینی قرار میدهد. یعنی خمینی آنقدر بصیرت و شعور داشت که تا به قدرت نرسیده بود به افسران ارتش بگوید خیال نکنید میخواهیم بیاییم شما را به دار بکشیم، اما شما در این حد هم بصیرت ندارید. افسوس!
از همین نوشتههای شما پیداست که اگر دستتان به آنارشی و داریوش میرسید این فرهیختگان جامعه را بخاطر مخالفت با مهملات خام و بیتفکر خودتان گردن میزدید.
اینکه هیچ راهحل نهایی و ابدی برای رنج انسان وجود ندارد، چه دلیلی است برای اینکه از تلاش برای کاهش رنجهایی که قابل تغییرند دست بکشیم؟ چرا رسالت اندیشمند باید فقط نالیدن باشد، نه فهمیدن رنج و تلاش برای تغییر آن؟
چون با حماقت خود به عذاب بشری اضافه میکنیم. از روبسپیر تا لنین و از هیتلر تا خمینی همه کسانی بودند که از «نق زدن خالی» خسته شدند و تصمیم گرفتند «آستینها را بالا بزنند»، نمیدانم اما چرا نق زدن شهرتی چنین بد پیدا کرده اما آستین بالا زدن هنوز این اندازه معتبر است و آسان گرفته میشود؟ علاوه بر این، منظور من همان نقد آگاهانه اوضاع بود منهای تجویز نسخه، که شما و امثال شما نق زدن مینامند.
این تصور که آدمیزاد دوپا با تمام توحش ذاتی و تاریخ مشحون از بلاهتش بتواند از طریق تجمع سر کوچه و امضای طومار و فریاد شعار قافیهدار و انتخابات و ... به یک هارمونی اخلاقی و مدنی مفید و مولد دست پیدا بکند احمقانه است و در تاریخ سابقه نداشته. تاریخ یک تئاتر مبتذل و تکراریست که در آن ناجیان خودخوانده امروز جلادان خونخوار فردا میشوند. شما جماعت پهلویچی البته این حلقه تکرار مکررات را شکستهاید زیرا حتی آنقدر بینش سیاسی و عاقبتاندیشی نداشته و ندارید که خونخواری فردای خود را دستکم تا رسیدن فردا پنهان بدارید و امروز خود را به نحوی باورپذیر ناجی جا بزنید.
کنشگری سیاسی چرند است. تاریخ را نیروهای کلان و خارج از اختیار(و اغلب آگاهی)انسان همچون نژاد، ژنتیک، تحولات دموگرافیک، چرخههای اقتصادی و جغرافیا و...پیش میرانند. کنشگر سیاسی از همان لحظه که به خود یا دیگران این دروغ را گفت که اراده فردی یا گروهی او موتور این حرکت است، قدرت خود برای اقدام موثر و مفید را از دست داده و بدل به عنصری از عناصر مخرب شده. یعنی پس از آن تنها قادر به تخریب است نه ساختن. فقط با نظارت رادیکال و کرختی کامل است که ما میتوانیم خود را جایی بیرون از حلقه تکرار مکررات بیابیم. البته کنشگر سیاسی اغلب حتی خود این لاف زنیها درباره اراده معطوف به کنش و کنش معطوف به اصلاح را باور ندارد و بخش عمدهای از آنچه تعهد اخلاقی مینامد بهانه برای فرافکنی عقدههای روانی حل نشده شخصیست و اینرا میتوان از واکنش هیستریک 99% این افراد نسبت به مخالفانشان دید و دریافت(در خود شما بهتر از هرجای دیگر مشهود است)
کنشگری سیاسی پناهگاهیست برای انسان گریزان از مغاک درون و تاریکخانه خویشتن، که از فرط ملال و ناتوانی در سامان دادن به زیست فردی خود به نجات جهان روی میآورد تا به وجود بیدلیل خود معنایی عاریتی ببخشد. اولا که این جواب نمیدهد، ثانیا که برای «جهانی» که قرار است ابژه این پروژه نجات باشد همیشه مخرب است(بیچاره جهانی که شما بخواهید آنرا نجات بدهید!).
دیگر آنکه سرتاسر سخنان شما همیشه مملو از یک توهم بسیار خطرناک است و آنهم اینکه مردمانی دانا و شریف اسیر حاکمانی فاسد شدهاند. این دروغ وقیحانهای بیش نیست. رذالت ج.ا آینهای تمام قد اما کم جلوه از رذایل جامعه ایرانیست. شما تظاهر میکنید که ما از اشاره به این حقیقت(و اشاره به دروغگویی شما)قصد تطهیر ج.ا را داریم، اولا که این اتهام شما یک فرافکنیست. چون خودتان از طلاق دادن ملت و دولت ایران قصدتان آنست که اولی را از اتهام فساد اخلاقی مطلق نجات بدهید، فکر میکنید که ما هم از دیدن و بیان حقیقت هدف مشابهی را در جهت معکوس دنبال میکنیم. ثانیا، این دروغ خطرناک است. تودههای مردمی نه قربانیان بیگناه بلکه نیروی محرک و بازتولید استبدادی هستند که بر ایشان حکومت میکند. یعنی امثال شما با تطهیر ملت ایران یا تقلیل سهمی که آنها در ساخت و پرداخت و تداوم فضاحت کنونی دارند عملا این امکان را فراهم میکنید که نیروی عظیم فاسد-پرور جامعه ایران بیهیچ مانعی آزاد و تشدید بشود و خرابی صد چندان به بار بیاورد. تا زمانی که مسوولیت تاریخی و بار اشتباهات گذشته و حال به تمامی پذیرفته نشود که نمیتوان انتظار آموختن و تغییر داشت.
ضمن آنکه شما اگر ذرهای صداقت فکری و آزادمنشی داشته باشید باید رودربایستی را کنار بگذارید و صادقانه بگویید تنها مشکل شما با ج.ا چینش کنونی استبداد و زوال و ظلم و فساد آنست، اینکه قربانی و قاتل در آن که هستند، نه اصل قربانی و قاتل داشتن، و اصول اسبتداد و زوال و ظلم و فساد مادامی که قربانی و قاتل آن مطابق سلایق شما باشند به دیدتان اشکالی ندارند. صادق باشید. وقتی اینگونه میاندیشید دیگر سرنگونی یک سیستم ظالم قواعد اصلی بازی را تغییر نخواهد داد، و نتیجتا شما تنها میتوانید با کسانی متحد بشوید و تنها کسانی را میتوانید به خود جذب بکنید که هدف و ویژنی دقیقا مشابه شما برای آینده دارند، با شما همفکر هستند که چه کسی قرار است به چه کسی ظلم بکند. اما نیم دیگر جامعه که نظر متفاوتی برای ظالم و مظلوم مطلوب دارند از اتحاد با شما سر باز میزنند. شما به جای فهم موضوع و تغییر مواضع جنون آمیز بلند میشوید میآیید به فروم متروکه دفترچه به ما فحش آنرا میدهید که امیر اگر نبود و آنارشک و داریوشک و ... نبود الان ملا رفته بود. خیر جانم.
جهان پیچیدهتر از آنست که به نیات خیر پاسخ مستقیم و خطی بدهد. کنش رادیکال سیاسی نیروهایی را آزاد و مکانیزمهایی را فعال میکند که خود قادر به کنترل آنها نیست، نیروها و مکانیزمهایی که با آن نیات والای آغازین در تضاد هستند و به نتایجی کاملا متعارض با آنها ختم میشوند. یک انقلابی سالم(مثل آن زمانی که من انقلابی رادیکال بودم، اینهم یک اشتباه دیگر از گذشتههای من که بروید به چت بات بخورانید و با آن به من حمله شخصی بکنید!)، میکوشد روشهایی را برای مهار این انرژیهای آزاد شده و مکانیزمهای فعال شده ارائه بدهد. «ما اگر x را بکنیم y را جلوگیری میکند»، و ... پهلویچی آنقدر بیسواد است که به این کار احساس نیازی نمیکند، یعنی اصلا از اصل موضوع بیاطلاع است چه برسد به آنکه بخواهد راهی برای آن داشته باشد. این شما را در مرحلهای پایینتر از خمینی قرار میدهد. یعنی خمینی آنقدر بصیرت و شعور داشت که تا به قدرت نرسیده بود به افسران ارتش بگوید خیال نکنید میخواهیم بیاییم شما را به دار بکشیم، اما شما در این حد هم بصیرت ندارید. افسوس!
از همین نوشتههای شما پیداست که اگر دستتان به آنارشی و داریوش میرسید این فرهیختگان جامعه را بخاطر مخالفت با مهملات خام و بیتفکر خودتان گردن میزدید.
چون با حماقت خود به عذاب بشری اضافه میکنیم. از روبسپیر تا لنین و از هیتلر تا خمینی همه کسانی بودند که از «نق زدن خالی» خسته شدند و تصمیم گرفتند «آستینها را بالا بزنند»، نمیدانم اما چرا نق زدن شهرتی چنین بد پیدا کرده اما آستین بالا زدن هنوز این اندازه معتبر است و آسان گرفته میشود؟ علاوه بر این، منظور من همان نقد آگاهانه اوضاع بود منهای تجویز نسخه، که شما و امثال شما نق زدن مینامند.
یک نمونه انسانی که به کل بیرونی شده و فاقد بعد درونیست تا جایی که تفاوت میان گریستن و گریاندن را درک نمیکند.
پ.ن: بجای اندیشیدن الان میروید اینرا میخورانید به چتبات و استفراغ او را اینجا پیست میکنید. 😑 تفکر بکنید جانم! حیف وقت نباشید.
من اینطور فکر نمیکنم و اعتقاد دارم باید زمینهای فراهم شود که نه تنها رضا پهلوی بلکه تمام ایرانیان بتوانند بدون هیچ مشکلی به ایران بازگردند حتی طرفداران مجاهدین و کسانی که دستی در جرم و جنایت نداشتند. اتفاقاً استقبال هم میکنم که یکبار برای همیشه، موافقان و مخالفان و تمام طیفهای فکری روبهروی هم قرار بگیرند، بیآنکه اختلافهایشان را زیر فرش پنهان کنند. حتی اگر کار به فحش و جدل هم بکشد، شاید از دل همین مواجهه بفهمیم که اختلاف نظر به معنای حذف یکدیگر نیست.
من با وجود زندگی در ایران و تجربه سختترین شرایط غربت، دنیا را تا این اندازه تیرهوتار نمیبینم. تجربه رنج برای من به این نتیجه نرسیده که انسان باید از تلاش برای تغییر دست بکشد.
باید به حال خردمندان، اندیشمندان و پزشکان جامعه گریست که یکی درگیر دود و مواد و عیاشی در روضه علی گداست و دیگری درگیر قمار و یکی هم دنبال فرصتی برای صعود قهرمانانه از نردبان کسانی که زانوی یاس و ناامیدی زده و در دل تاریکی به تسلیم در آمدهاند و هرگونه شعله امید و روشنایی را با آه و ناله خود خاموش میکنند، آیا نیاز به ظهور رضا خان دیگری است که با چکمههای رزم و تازیانه خود بر سر این جماعت ناامید و خوگر بکوبد و از میان تارهای در هم تنیده در تاریکی و ناامیدی این قشر به ظاهر اندیشمندن و خردمند که این القاب را بر چه مبنایی به خود میدهند؟ تحصیل در طویلههای اسلامی؟ به سمت امید و روشنایی هدایت کرد؟
من این منافع فرقهای را درنمییابم امیرجان؛ به قضاوتِ من، در ایران منافع فرقهای واقعا چندان محلی از ارعاب ندارد چنانکه در کشورهای پیرامون و جاهای دیگر میبینیم.
نمونهای از این منفعتگرایی فرقهای در ایران: رقابت میان سهپا و باند رفسنجانی بر سر غارت لاشهی ایران. که در موشک زدن پس از برجام و .. خود را نمایان میکند. توله گرگهای نظام منافع اقتصادی متضاد دارند که در برنامههای سیاسی متفاوت به عینیت در میآید و باعث ترجیح منافع فرقهای به منافع ملی میشود.
نمیخواستم این را بگویم اما مجبورم کردی؛ متاسفم که این خبر را به شما بدهم که در این فرآیند اتفاقا معصومترین قشر، همانا حاکمان فلکزده و در گِل گیرکردهی جمهوری اسلامی هستند
گناه اصلی فروکشیدن دین به عرصه امر مبتذل سیاسی بوده که فضاییست ناگزیر محتاج دروغ و دغل و رذالت، روحانی متشخص و فهمیده که فیلش هوای هندستون نکرده نمیآید کنترل رژیم شترگاوپلنگ دست بگیرد و با به گند کشیدن مملکت دین و ایمان مردم را به باد بدهد. ضمن آنکه این ملایان قربانیان بیگناهی که تصویر میکنید نیستند، به طمع قدرت و مکنت یا با توهم بهشت ساختن بر زمین درپی قدرت به راه افتادند. اما جنایت آنها چه سهوی بوده باشد چه عمدی، نابخشودنی و تا ابد از نظام مشروعیتزداست.
راه پس و پیش زیاد است، بزدل و تنپرست و دنیادوست و حرامخوار هستند. اگرنه زمان شاه بدبخت مگر نبود که تا چیزی پنج درصد گران میشد یا چه میدانم، در فلان جشنواره دامن زنی زیاد کوتاه میشد آیات عظام سریع نامه مینوشتند و بیانیه میدادند و بر فراز منبر عرعر میکردند؟ الان نیم قرن است مردهاند؟ مسلم است که شهریار بیخایه دلرحم سوییسیمشرب، با نظام عقاب و عتاب آخوندی یکی نیست و اجازه نمیدهد که ملا چنین غلطی بکند، اگر اشتباه نکنم این حکومت اولین حکومتی در ایران بود که در آن به صورت یک «آیتالله اولاد پیغمبر» سیلی زدند.😄 به هرحال آخوند شیعه از روی طمع و بزدلی سرنوشت خود را به سپاهی مردارخوار دهاتی دزد گره زده که از روز اول هدفش و کارش بجز از دیوار مردم بالا رفتن و وانتوانت غنائم و مصادرات انبار کردن نبود. آخوند با این خودفروشی ارزان، در دکانی را که ده نسل آنطرفتر و اینطرفتر او را میتوانستند تامین دنیوی بشود بیآنکه نظام اخلاقی و روحانی و زیباییشناسیک و روانی جامعه هم نابود نشود تخته کرد. این دکان دیگر باز شدنی نیست که ایمان عوالمالناس همچون بالهای پروانه ظریف است و یکبار که بیمهابا گرفته شد دیگر پرواز نخواهد کرد.
اما اینها نهایتا با همان کلهخری (یا جوگیری انقلابی) توانستند در برابر صدام و داعش و اسرائیل و غیره تا اینجا بیایستند و دوام بیاورند و کشور را هم کجدار و مریز اداره کنند.
🙄
داریوش دفاع از نظام شما را به ورطهی تناقضگویی مدام انداخته و غمانگیزست که کاربر سابقا خوش فکر را اینچنین ببینیم. 😑
دو پست پیش میگفتید استراتژی آخوند نبوغآمیز و مملو از نخبگیست و سردار نقدی برتر از ناپلئون و هیتلر زمان است، حالا شد کلهخری و جوگیری؟ آیا من موفق به تغییر نظر شما شدم یا شما به کلی رشته افکار را در دفاع از ج.ا از دست دادهاید؟ اما من باز رهایتان نمیکنم، حتی کله خری و جوگیری اینها هم فقط از روی بخت و اقبال و به صورت اتفاقی جواب داد نه هیچ چیز دیگری. این مهم است که بپذیرید آخوند و سپاهی استراتژی و اندیشه ندارند، اما اینهم مهم است که بدانید هرچه کردهاند و جواب داده از روی بخت و اقبال و شانس و اتفاق بوده. چون هر آن ممکن است جواب ندهد و کشور را به بمباران اتمی، تجزیه، فروپاشی داخلی یا تهاجم جمعی همسایگان یا چیزی از این دست بکشانند. مثلا حساب کردن روی «عاقبتاندیشی» ترامپ یا ترس طالبان از پهپاد و موشک.... استراتژی دفاعی ج.ا آشکارا روی اینها حساب عمده باز کرده، برای همینست که با یقین میگفتند آمریکا هرگز حمله نمیکند مثلا.
پرسش ساده است: به آن مردم 57 که برای اسلام داشتند خودشان را میدریدند، میخواستی چه بدهی؟ خود ِ آخوندها کرک و پر برایشان نمانده بود وقتی دیدند ملت شاه را بیرون انداخته و قبای کسکشی را بر تن اینها کردهاند، باورشان نمیشد این واقعا رخ داده است؛ سخنان خامنهای را در این مورد گوش کن.
من پاسخ اینرا جامع و چندوجهی میدهم. من اگر جای شاه بودم، همان کاری را میکردم که دیگر شاهان و حاکمان منطقه پس از دیدن تجربه انقلاب ایران با جنبشهای اسلامگرا و انقلابی خودشان کردند: قلع و قمع. منطقه پس از انقلاب ایران و دیدن گندی که در اینجا به بار آمد دریافت که جایی برای مماشات با اسلامگرا نیست! من یک رفیقی دارم در استخبارات یکی از این کشورهای عربی کار میکرده، میگوید اسلامگرا که میگیرند هفت جد او را نبش قبر میکنند و بلایی به سرشان میآورند که بیست سال درس عبرت یک محله میشوند. طرف حساب اسلامگرا تا وقتی شاه سوییسی باشد شهادتطلب و دلیر هستند، یکی مثل ج.ا که بشود حاکم، همهشان مثل موش میشوند و از یک نفر در اعتراض به اینهمه ستم آنهم به نام دین صدایی در نمیآید.
راه درست این بود که شاه نصف آنچه بعدها ج.ا کشت، کشتار میکرد تا بماند. اما چرا در چهارچوب بحث ما این کار درست است؟ به خاطر آنکه حکومت پهلوی حفظ میشد؟ خیر مردهشور پهلوی را برد. بخاطر آنکه حکومت وابسته غربگرا در ایران میماند؟ خیر. به خاطر آنکه من از آخوند کینه دارم و عقده دارم و هیستری گرفتهام؟ خیر. به خاطر آنکه اگر اسلام و اسلامگرا به زور از سیاست بیرون نگاه داشته میشد آنوقت مردم همواره ناراضی ایران همچنان مومن و موفق میماندند تنها در خلوت و سکوت خودخوری میکردند. مثل مردم عربستان و اردن و آذربایجان و... که امروز میبینید. اما شاه شیرهای و مریض بود و آن اواخر از ملت خائن ایران بیزار شده بود.
اگر جای خمینی بودم چه؟ برای خمینی درستترین راه این بود که به جای توهم جمهوریت زدن و گشودن دروازههای دوزخ به روی این سرزمین بلاخیز، جلوی عنقلابیان را بگیرد، شاه را اول عزل و دوم عفو بکند، پسر کوچکتر شاه را بنشاند به جای او و یک مجلسی مثل همین خبرگان به مجالس کشور اضافه بکند که نظارت صوری به قوانین کشور داشته باشد که مبادا چیزی مغایر با اسلام روی کار بیاید، و خودش هم برود در قم آقایی بکند و صد نسل بعدش را مال مفت بدهد. هم شاه سرکش سنتستیز متوهم را سر جای خود مینشاند، هم به ستون اصلی سنت در این سرزمین(نظام پادشاهی)که هزار سال از عسلام او هم بادوامتر و قدیمتر بوده است ضربهای جبران ناپذیر نمیزد و هم تبار و دین خودش را به این بدبختی و فلاکت بیجبران امروز نمیانداخت. اما این ملای کثیف طمع قدرت داشت. خیال میکرد از جعفر صادق که علنا انقلاب و خروج بر حاکم ظالم و تشکیل حکومت اسلامی در ایام غیبت را رد کرده است مقدستر و فهمیدهتر است. اساسا شیعه نبود و تحت تاثیر شدید سیدقطب و اسدآبادی و نواب قرار داشت و نوعی خلافت شیعی میخواست بسازد. که هم دین مردم را به باد داد و هم دنیای آنها را.
من در لابلای حرفهای شما حس میکنم که انگار میشد نسخهای بهتر از همین اسلامی که میبینم را داد؛ امیدوارم این حدس من اشتباه باشد.
هزار و سیصد و پنجاه و هفت سال ملایان طمع و دنیاپرستی خود را افسار زده بودند و میدانستند که اگر مستقیما مسوول امور دنیوی مردمی همیشه ناراضی ایران بشوند خیلی زود بساط کاسبی آنها برچیده خواهد شد. خمینی جاکش و اطرافیان او سراپا مدرن بودند و به این روحانیون سنتی میگفتند آخوند درباری. توهمات مارکسیستی و انقلاب فرانسه را نعلین و عبا و عمامه پوشیانده بودند و خیال میکردند با تئوری لنینیستی «فرهنگسازی» و تروتسکیستی «انقلاب مداوم» و مائوئیستی «واردات مدام گدا از دهات و انداختنشان به جان مردم شهر» میتوانند اصول آهنین این جهان را به نفع خود تا ابد تغییر بدهند. مگر فردای انقلاب خمینی به 90% انقلابیون خیانت نکرد و به ایشان مسلط نشد؟ این خیانت را میتوانست کمی قبلتر مرتکب بشود و با شاه و آمریکا و ... زد و بندی بکند و بگوید شاه کشور برای درمان بروند آمریکا، پسر بزرگشان که تحت تاثیر تربیت فاسده غربی و بهایی بودهاند از ولیعهدی کناره گیری بکنند و پسر کوجکشان به تخت بنشینند تا نماد ایران و سنت در اذهان عمومی از قداست ساقط نشود و ملا ناچار نشود فحش قیمت خیار و گوجه را بخورد و به کار مهم خدافروشی ادامه بدهد و این مردم فلک زده هم اندک غیرت و شرافت و عزتی که دارند را از دست ندهند. توهم، فساد و طمع مانع این کار شدند.
کجای این گیر کردن میان مدرنیسم و پستمدرنیسم ارتباطی به آخوند دارد؟
حضرات آقایان خومینی و خومنعی چون توهم زدهاند و میخواهند ارباب مدرنیته باشند میآیند فتوای مباح بودن عمل تغییر جنسیت میدهند و امری را که امروز حتی آمریکایی در نهایت فساد و زوال اخلاقی کشور خود پس از هشتاد سال شستشوی مغزی یهود ذهنش نمیتواند بپذیرد را به خورد ایرانی میدهند و امروز شیعه آقا امیرالمومنین معتقد است که اگر یک ابنهای رفت دودولش را برید ما به او شناسنامه زنانه میدهیم و با آیه قرآن راهی حجله ازدواج با مرد مسلمان میکنیم و خطبه عقد میخوانیم!😬😁🙉😂😨 به قول پدربزرگ فقیدم «خون گریه مکنه آسمون، خون»(به لهجه یزدی بخوانید).
وقتی یهودیزاده سوپرلیبرال میگوید دوجنسه زن است، ذهن انسان فرصت مقابله و مقاومت مییابد، وقتی نگهبان دین و ایمان و اخلاق جامعه میآید با شش متر عمامه و در لباس پیغمبر و در اوج نفوذ اجتماعی خود اینرا میگوید، جماعت میگویند لابد حاج آقا درست میفرمایند و امام حسن عسکری حتما معتقد بوده بریدن قضیب مرد را زن میکند. ما سیستم دزدگیری که وصل کرده بودیم آمده دزد را راهنمایی کرده و از راه پنهان به خانه وارد کرده و بعد از دزدی، بی سر و صدا فراری داده، حالا شما اینها را میگویید. بگو مرگ بر ج.ا جانم که بدبختی نیست که تقصیر او نباشد!
خلاصه: هیچ حکومتی سریعتر و بیشتر از ج.ا نمیتوانست دین و ایمان و اخلاق مردم ایران را ویران بکند و راه را برای بدترین شکل قابل تصور از مدرنیته هموار بسازد. شاه هم خائن به سنن ایران بود و از همینرو بود که به فاضلاب تاریخ واصل شد، اما خیانت او یک صدم خیانت خمینی نبود. حاکم به دلیل ذات جایگاه خود فاسد است و مردم به او لعنت میفرستند. در یک جامعه سالم وظیفه ملا اینست که با پیچاندن گوش حاکم فاسد در ملا عام و از فراز منبر، از رمیدن گله انسانی که هماره فاجعهآمیز و تماما ویرانگر است جلوگیری بکند، و وظیفه حاکم اینست که نقش ملا را درک بکند و هر از گاهی یک استخوانی جلوی او بیاندازد و تظاهر به خداترسی بکند تا جماعت گاوصفت برای او اعتبار قائل بشوند. شاهی که میآید ملای ناصح را قل و زنجیر میکشد خر است و ملایی هم که تاج شاه را از او میدزدد خری خرتر. اما دومی هزار برابر آسیب میزند. شاه اگر صد سال دیگر «کار فرهنگی» میکرد نمیتوانست مرد مسلمان ایرانی را مجاب به نکاح با دوجنسهی دولبریده بکند، برای حضرت آقا اما کارش یک فتوا بود تا ایران بشود کشور دوم عمل تغییر جنسیت پس از تایلند!
کاری به ایرادِ ساختاری موجود در این ایده ندارم (قدرتِ قدرتمندترین کشور جهان، همچنان داری حد و مرز است)
کاری ندارید ولی همچنان به این «ایراد ساختاری» خیالی اشارهای گذری میکنید که هم حرفتان را زده باشید هم از خطر سیلی نرمی که بابت آن به شما خواهم زد بگریزید.😁 خیر گرامی ما با روشهای بسیجیان آشنایی دیرینه داریم.😁
حد و مرز قدرت آمریکا در مختصات قدرت ایران مشخص نمیشود. آمریکا ممکن است نتواند روسیه و چین را با تحریم نابود بکند یا از جنگ همزمان با هر دو جان سالم به در ببرد، اما سهپایی اگر زیاد موی دماغ بشود، کار ایران فشار یک دکمه است. نمیتوانید همزمان اتهام فاشیسم و جنون به آمریکا بزنید و بعد که گفتیم دشمنی با چنین فاشیست مجنونی اشتباه است بگویید خیر ما به این دلایل میدانیم که آمریکا منطقی رفتار خواهد کرد و ایران را بمباران اتمی نخواهد کرد. شما گویا تفاوت قدرت نرم و سخت را هوش نکردهاید(به قول مهربد)، مرز استفاده آمریکا از قدرت سخت آن، عواقب آن استفاده، برای قدرت نرم اوست. ج.ا تا این لحظه از قدرت نرم آمریکا بسیار کاسته، و نزدیک است روزی که زیان سیاسی بمباران اتمی یک مجمعالصحاری در خاورمیانه، به تحمل وزوز بلند مگسکهای حاکم بر آن بچربد.
شما در برابر اسرائیل یا باید با او دوست باشید، که در نهایت تمام شما را خواهد بلعید یا از درون و تدریجی میپوساند، چنانکه بهترین دوستاش یعنی آمریکا را به ورطهی جنگ داخلی کشانده. من قبلا در جایی عرض کردم، در مقایسه با تهدیدی که اسراییل برای آمریکاست، یکهزارماش ایران نیست
سفسطه دوگانه دروغین است. ما نه لازم است زیست انگلی اسراییل را تحمل بکنیم نه دشمنی خونی با آنرا به جان نحیف خود بخریم. یک موضع نرمال یا حتی اخلاقی ملایم ضد آن میتوان گرفت مثل به رسمیت شناختن هر دو کشور، محکوم کردن اسراییل در سازمان ملل و روابط دیپلماتیک حداقلی یا اصلا عدم وجود آن. دشمنی خونی و تجهیز نظامی کورکچل حماس سیاست جنونآمیز و غیرقابل توجیه است که شما برای آن میکوشید به آنچه یهودستیزی من تلقی کردهاید رجوع بکنید. اما من نفرتی از یهود ندارم. و ما باید سیاستی مبتنی بر بیطرفی رادیکال نسبت به اسراییل اتخاذ بکنیم و آنرا وزنهای بسیار ارزشمند برای جلب کمی از نفرت بیپایان «برادران اهل سنت» به خودمان بشناسیم. رابطه با بدبینی اما صلحجویی.
در این انتخاباتِ پیشرو جلوههایی عجیب از آن را خواهد دید اگر توجه کنید.
آمریکایی یک انسان هوایی و بیخرد است که کشور خودش را روی نقشه پیدا نمیکند. به ما چه که مردم آمریکا چه میخواهند و میکنند؟ سیاست خارجی ایران را باید منافع بلندمدت ایران با حداکثر عاقبتاندیشی و نگاهی خیره به گذشته تعیین بشود نه هوسهای ملت کم حوصله آمریکا که هر لحظه به یکسو روانهاند. اسراییل اگر نبود نوک پیکان نفرت عرب و ترک روی گلوی ما قرار میگرفت، همین حالا آنقدر از ما نفرت دارند که با وجود اسراییل، که یک کشور دیوانه رادیکال است مشغول نسلکشی همدین و همنژاد ایشان، میروند با او همکاری به ضد ما، تا این حد حقارت تاریخی نسبت به ایران و ایرانی دارند، شما آمدهاید اینجا از ارزش استراتژیک دشمنی با اسراییل برای ما سخن میگویید؟
بخش اعظم حزب جمهوریخواه در آمریکای امروز، یا گرویپر و پیروی نیک فوئنتسِ ضدیهود است، یا پیروی تاکر کارلسون و کاندنس اونز و امثالهم است که واضحا و تماما ضداسراییلیاند (در میان جوانان جمهوریخواه، تا ۸۰ درصد هم گفتهاند). به حرف من اعتماد نکنید بازهم، ببینید رئیس حزب جمهوریخواه در مورد سندروم جنبش گرویپر در اینجا چه میگوید.
اینها هم درست است اما به مای ایرانی ربطی ندارد، ما آبمان را از طالبان بگیریم هنر کردهایم و همانقدر «اقتدار» برایمان بس است که رژیم باکو و دول مینیاتوری خلیج پارس علنا قصد خاکمان را نداشته باشند. اینها به خود یانکیها مربوط است و برای ما صرفا ارزش آکادمیک دارد. همانطورکه دعوای عرب و اسراییلی به عرب و اسراییلی مربوط است.
بنابراین داشتن رابطهی رسمی با او، یعنی باز گذاشتن درهای رسمی برای نفوذ راحتتر و گستردهتر.
دیگر چه نفوذی از این گستردهتر؟ از جنگ ده روزه و کشتن خامنهای و حمله پیجری به حزبالله و ... همگی نشان دهنده آبکش اطلاعاتی امنیتی بودن ج.ا در مقیاسی پیش از این در جهان بیسابقه است، یعنی هیچوقت قبلا چنین چیزی رخ نداده، اما شما به طرز عجیبی بدون هیچ استدلالی منکر این میشوید که هزاران نفر از سران نظام را نقطهزنی کردن نوعی شکست امنیتیست. اصلا برنامه ج.ا با یک شکست امنیتی لو رفت! حکومت مورد نفرت عمومیست و حتی عمال آنهم از آن بیزارند. من یکبار از سرگرد نیروی انتظامی که بخاطر ریشم مرا با بسیجیان اشتباه گرفته بود فحش خوردم و به من گفت «شماها». سرگرد نیروی انتظامی ج.ا که در هر اعتراضی در صف اول سرکوب و کشتار مردم است به من شهروند عادی که بسیجی/سپاهی تلقی کرده بود معترض بود! ببینید فضاحت تا به کجا رفته و آش چقدر شور شده. خامنهای را هم خودشان بیشک روی زمین و به دفتر کارش کشانیدند، وگرنه چه معنی دارد که رهبر مملکت در شرایط جنگی روی زمین و در دفتر کار خود باشد اگر کسی خودی و آشنا و معتمد به او نگفته باشد که اوضاع امن است حاجی؟ خود ارازشه هم منکر این نیستند و رئیس جمهور و وزیر امور خارجه و رییس مجلس را جاسوس آمریکا و اسراییل میدانند. من یکی دوبار به تجمعات حکومتی رفتم و با بسیجیان همکلام شدم (دخترهای چادری خوشگلی هم بعضا در این تجمعات هست و آمار خوبی هم میدهند😁💔).
ترس نیز پاسخگو نیست! او در نهایت کارش را خواهد کرد. باید در برابرش ایستاد. راه دیگری نیست. در این منطقه ایران و اسراییل امکان همزیستی در صلح را ندارند برادر، ما که قرار نیست درگیر فانتزیهای احمقانهی جماعت بیسواد بشویم؟
کاملا امکان همزیستی در صلح هست و شما اگر دست از فروکردن سیخ در لانه زنبور بکشید او دلیلی ندارد که ما را بگزد که دشمن به اندازه کافی دارد. ما به دلیل اهمیت ژئوپولیتیک خود حتی میتوانیم موضعی مشابه ایرلند داشته باشیم، یعنی دشمنی سیاسی متعارف با اسراییل، اما به گونهای که همچنان بهانه دست کسی ندهد و در چهارچوب عرف بینالملل باشد و عواقب کمتری برای ما داشته باشد، در عین آنکه رضایت جماعت چپگرای جاهل ایرانی را که در تظاهر به غربی بودن از خود-سفیدپوست پنداران پیشی گرفتهاند را هم بدست بیاورد. اما هدف بحرانسازی در فضای سیاست خارجیست، بنابراین رفتارها عامدانه تخریبگر هستند. مثلا ج.ا میتوانست مثل آدم دیپلماتهای آمریکایی را اخراج بکند بجای آنکه ایشان را گروگان بگیرد و توحش ایرانیان را به جهان نشان بدهد، اما بجای آن از دیوار سفارت بالا رفتند. تمام دیگر کارهای ج.ا نیز تنها از این طریق قابل درک است. اساسا با حکومتی روبرو هستیم که برای تظاهر به چیز خیلی بیشتر از شدن یا داشتن خود آن چیز اهمیت میدهد.
سپاه یک نفع بسیار مشخص و قابل اندازهگیری در تداوم دشمنی با آمریکا دارد و کاسب بحران و تحریم و جنگ است. اینکه شما وانمود میکنید چنین نیست عجیب و خطرناک است. مجموعه صنعتینظامی ایران دقیقا مثل پنتاگون و مجموعه صنعتینظامی آمریکا نفع در جنگ و خصومت و تحریم دارد. مشخص است که گشوده شدن مرزهای اقتصادی کشور و عادیسازی رفتار نظام به پایان انحصارطلبی سپاه در اقتصاد و پایان سلطه سیاسی این نهاد به کشور منجر خواهد شد. اینها به درستی چنین رخدادی را نابودی خودشان تلقی میکنند و تصمیم گرفتهاند اگر بناست نابود بشوند، بهتر است در جنگ و انتحار نابود بشوند تا در صلح. پس بله، برای سپاهی که لبه تیز دشنه دشمن داخلی را بر گلوی خود احساس میکند تداوم دشمنی با آمریکا و اسراییل بسیار مفید است، برای باقی ملت ایران و حتی بخش بزرگی از بدنه مدیریتی و عملیاتی ج.ا اما اینگونه نیست، اما خب، قدرت از سر کلاشنیکف و نوک موشک بیرون میآید و این قبیله به هیچ صراطی مستقیم نمیشوند.
در نهایت آنکه من نمیفهمم چرا این اندازه ویتنام را مثال میزنند؟ آن جنگ ۲۰ سال طول کشید! نه جهان آن جهانِ ابتدای جنگ بود، نه آمریکا و نه ویتنام! جنگ و خرد نبود که همه چیز را آنجا تغییر داد، زمان بود؛ کسی نمیگوید چرا بجای ۲۰ سال، ویتنامیها در همان سال نخست، در سال دوم، سوم و... تسلیم نشدند، همه فقط میگویند ببینید چطور عاقل و با آمریکا داداشی شدند؟
مساله اینست که دلایل آخوند و آخوندپرست در توجیه دشمنی با آمریکا که جنایتکار است و آدمخوار است و جهانخوار است و ... همه در برابر جنایاتی که آمریکا نسبت به ویتنام مرتکب شد نقش میبازد که تجربه آن کشور نشان میدهد راه درست تلاش برای حداکثری کردن ورقهای در دست سر میز بازی ملل است، اگر ویتنام پس از بیست سال دشمنی و جنگ و ویرانی و کشتار میلیونی به دلیل نفع ملی با آمریکا داداشی شدند ما بهانه بسیار کمتر داریم. واقعیت اینست که با هر دشمنی، بالاخره باید روزی بر سر میز مذاکره نشست و پایان هر جنگی باید صلح باشد.
اینهمه «شدن» و سیقل خوردن و آبدیدن قرار است دقیقا به چه ثمری بیانجامد؟ ما مردان تمدنساز و نگاهبانان شهریگری، با ذات جهان که انتروپی و زوال است در نبردیم، و این نبردی نیست که بتوان در آن به پیروزی رسید. بله، پهلوانانه در نبرد بیثمر پایمردی هنوز ارزشمند است، گام برداشتن در مسیری دشوار و بیسرانجام خود سلوک است، اما، پیروزی نهایی اگر ممکن نیست(که هرگز نیست)، ما اگر مسیری را میپیماییم که سرانجامی غایی ندارد(که ندارد)، بالاترین قلل مفتوح یک تمدن اگر ایستگاههایی کوتاه و کمعمر در راه زوال و نیستیای ناگزیر و ابدی بیش نیستند(که نیستند)، دیگر این مقدار سخت گرفتن و دندان به دندان ساییدن در مواجهه با از پا افتادگان راه و خستگان بر زمین افتاده در این مسیر پر مشقت از کجاست؟ آیا بجز اینست که این واکنشی به ندای خستگی و از پا افتادگی درون است، و بیزاری از مردان شکستخورده و تسلیم شده صرفا راهی برای ایستادگی در برابر هجوم بیرحم و پایان این ندای درون نیست؟ اینهمه خشم و خروش در واقع متوجه به من نیست، شما با اشباح درونتان سخن میگویید، با من درونتان! بگذارید من با لحنی بیتعارف خبری بد به شما بدهم: جواب نمیدهد. ترنم شادان شما به سد میانسالی خورده و در خزان زوال بیامان گرفتار آمده و زیر بار شکستها کمر خم کرده، هزار خودفریبی که بسیار جفا باید تا کیمیای جان سرانجام بگیرد و مس طلا شود از بیامانی این خستگیها و بیرحمی شکستها کم نخواهد کرد.
رسالت مرد اندیشمند پیش از هرکس به خود اوست، و اگر رشد فکری در مسیر درستی قرار بگیرد نخستین دستاورد آن پی بردن به حقیقت بدیهی و در سرتاسر تاریخ با خون نوشته است که چیزی بنام رستگاری جمعی میسر نیست، و والاترین غرایز، برجستهترین اندیشهها و نوعدوستانهترین اهداف همه سر از گولاگ و آشویتز و زیر گیوتین درآوردهاند. اینکه کسی مدعی تفکر جدی به تاریخ و سیاست باشد و اینرا هنوز نفهمیده باشد و درپی برکشیدن جمعی گونه جانوری انسان برود یعنی غفلت. اضافه بکنم که این فرگردایی مبتذل پیشین من هم نیست که بار دیگر سر بر میآورد، من جوانتر پی برده بود که از جمع بالاتر از سه نفر انسانها بعید است چیز مفیدی تولید بشود و درپی توهم فردگرایی (که به نوعی به بند حریم خصوصی کشیدن انسان با هدف کاهش آسیبهای اجتماعی او به وقت انفجارش هست) روانه شده بود. خیر، این موضوع دیگریست.
برای من جالب است که رشنالیست مرا دعوت به فرا رفتن از آنچه او یاس تلقی کرده و لقب داده میکند چراکه آنرا تسلیم در برابر غریزهای پست میبیند، اما آنقدر خودآگاهی در او نیست که پستی مشابه در غریزهی خودش برای «فراتر رفتن از امید» و «غلبه کردن بر یاس» و تثبیت اراده معطوف به قدرت را نمیبیند. حتی خارقالعادهتر اینست که میبیند میل درخودمانده برای کنش فرار از عذابیست که نوروبیولوژی منحصربفرد او در بیکنشی و کرختی و تسلیم به وی تحمیل میکند و بوجود میآورد، اما باز ارزش پیشفرض تخیلی نیچهای را به آن اضافه میکند! اگر تسلیم در برابر قوانین پولادین تاریخ (که در هر جا و زمانی سر زشت خود را از هر سوراخ در-رویی که ما آفریدهایم بیرون کشیدهاند و به هر انسان که در آستانه تیمارستانی شدن نیست اثبات کردهاند که این مسیر سرانجامی نمیتواند داشته باشد) گواه ضعف ارادهای هنوز به قدر کافی تقویت نشده است، تسلیم این غریزه کمابیش حیوانی در مرد درخودمانده برای کندن این «سوراخها» و فائق آمدن و برتری جستن دقیقا چه ارزشی نسبت به آن تسلیم نوع اول دارد؟ آیا بجز اینست که منهای رتوریک ادیبانه صرفا با تفاوتی استتیک روبرو هستیم؟ «تسلیم من از تسلیم تو برتر است، چون سلیقهی شخصی من ظواهر این تسلیم را به شکلی قابل پسندتر برای منیت-در-بحران من ترسیم میکند».
اما من باید یک سیلی به جمع دوستان بزنم که حتی میان آدمهایی چنین باهوش، دل کندن از رستگاری جمعی یا رستگاری بیرونی(رها شدن از عذاب درخودمانده از طریق کنش بجای تامل مطلق و بیکنشی رادیکال درحد فلج جسمانی!)را با نومیدی و یاس و خستگی و اینها پیوند میدهند.
من نمی بایست این متن را به طورعمومی در اینجا مینوشتم، اما حالا که امیر و داریوش کار را به اینجا کشاندند، من هم از پرده افکنی ابایی نخواهم داشت!
امیر جان چرا فکر کردی من به اینها واقف نیستم و با مغزِ استخوانِ وجودم دردشان را نکشیده ام؟
معضل، وضعیت وجودی ماست و به نظرم ما در مواجهه با آن چند راه پیش رو داریم:
- خودکشی فکری و جسمی، - فرار به جامعه و حکومت و براندازی و الکل و افیونی و تنهایی و مرثیه نویسی و... - زیستن مطابق حقیقت وضعیت وجودی و متعین کردن کنش و نقش خود و البته که پاک دلانه ترین راه خودکشی است! راستی یک راه دیگر را فراموش کردم! راه امیر: اما آن اسرار مگوی جان است و کسی را نمیتوان در طی این مسیر با سخن و کلام راهنما شد!
چنانکه خودت به خوبی تشخیص دادی، من دیگر بی رمق تر و شکست خورده تر از آنم که بخواهم خودم صلیب بر دوش بکشم! من فقط راه را نشان دادم. گفتم هر کس سودای تغییر در ایران و آیندهاش را دارد، مسیرش چنین دشوار است. برای کُنش خودم نیز هیچ به «غایتمندی» و «رستگاری جمعی» اهمیتی نمی دهم. دغدغهام صرفا چنین است که مطابق حقیقت هولناک خویش و با متعین کردن وضعیت وجودی فعلیام، به دو روز باقیمانده از زندگیام معنا بدهم که شاید کار من اثری داشته باشد که جهان جای بهتری برای درخودماندگان بشود. اگر قرار است در آلمان از فرط تنهایی و زجرِ بی کُنشی و سوء مصرف الکل بمیرم و این آلمانی های بی روح از بوی تعفّن بدنم پی به وجود جسدم ببرند، ترجیح میدهم در راه پاسخ دادن به آنچه عمیق ترین غرایزم تشیخص داده ام، زندگی کنم و بمیرم. این اصلا به خاطر جامعهی فلکزدهی ایران نیست. به خاطر وضعیت وجودی خودم و آنچه پاسخ به ریشه های عمیق هستی و قوی ترین غرایزم یافته ام است. بسیار قدردانتان خواهم بود اگر نشانم بدهی کجایش حاکی از پست بودن آن است؟
اما در مورد نقدم به شما: به گمانم هر کسی به جز خودتان نوشتههایتان را در این یکی دو سال اخیر بخواند، برداشتی به جز همان برداشت کاربر Scary نخواهد داشت. اتفاقا این کاربر معیار بهتری برای داوری در مورد وضعیت وجودی شما است آنگونه که از بیرون نمایان می شوید. زیراهمچون ما سال ها درگیری فکری با شما نداشته است. پس وقتی دقیقا زمانیکه ایران دچار بحران ها می شود، شما هم اینجا سرو کله تان پیدا می شود و مرثیه سرایی می کنید، یعنی ارتباط وجودی تان را با وضعیت فعلی این جامعه تایید کرده اید. هستهی مرکزی نقد من به شما چنین بود که چرا به طور منفعلانه و واکنشی به ابراز یاس و ناامیدی می پردازی؟ شما می توانی دلنوشته هایتان را برای خودتان برای کاهش شدت رنج بنویسی و از خوانده شدن شان توسط دیگران حفاظت کنی. یا در بهترین حالت فقط با یکی دو نفر برای همدردی به اشتراک بگذاری. اما اینکه در این سخنگاه به طور عمومی می نویسی، آنهم در بزنگاه ها، یعنی ناخواسته وارد کنش اجتماعی شدهای. این جامعه هم نیاز به درمان و راه حل دارد. نه مرثیه سرایی امیر در این سخنگاه. وقتی کاربر Scary به پر و پای شما می پیچد، به جای اینکه رفتار این کاربر را به معنای واکنش اجتماعی پدیدارشناسی کنی، در تراز ارزش گذارانهی خودت می سنجی و حتی از درگیری و چیره شدن بر او نیز ابایی نداری! نمی شود یک بام و دو هوا رفتار کنی. از یک سو برای مخاطب از نیستی و نا-امیدی مرثیه سرایی بکنی و از سویی دیگر راهکاری برایشان نداشته باشی. چه انتظاری از مخاطبی داری که وضعیت وجودی اش فرسنگ ها با شما فاصله دارد؟ تاریخِ ادبیات این سرزمین پر است از نویسنده و شاعر که قبل از شما مرثیه سرایی کرده اند و بسیار بیشتر از شما در مقیاس وسیع تر رمان ها و شعرهایشان خوانده شده است. اگر قرار بود اثری روی این جماعت بگذارید، تا حالا گذاشته بودید. هر چه قدر هم برای این جماعت مرثیه خوانی کنید، با همان مرثیه های شما ریسمانی می بافند برای چنگ زدن به آن و مواجه نشدن با مغاک. اینکه بگویی صرفا برای تخلیه فکری اینجا می نویسی، بسیار زیباتر و معصومانه تر است تا اینکه به آن برچسب اخلاقی و ارزشی بزنی و آن را پیشکشی برای مخاطب جلوه دهی.
می خواهم بدانم در پس این تجربهی رهاییتان چه چیزی به جز این مرثیه سرایی ها است؟ حتی اگر شما این نوشتن ها را رسالت شخص اندیشمند تلقی کنی، باز هم درخودماندگان و جنون پیشگانی پیدا می شوند که از آنها در مسیر خودشان استفاده و سوء استفاده می کنند. حقیقت بسیار تلخ تر از نیت معصومانهی شماست.
همچنین اگر شما موفق شده ای برای مغاک درونت راه حلی بیابی ولی آن را غیر قابل ارایه برای دیگران می دانی، پس در مورد آن چیزی در جمع نگو و با همان به زندگی ادامه بده و کاری به این جماعت نیازمند به درمان و راه حل نداشته باش. اینها برای ادامه دادن به زندگی، نیازمند تغییر در جامعهی ایران هستند. من و شما هم نباید در مورد غایت محکوم به شکست آن، آنها را مایوس کنیم. زیرا با این کار موقعیت هستی شناختی شان را نادیده گرفته ایم. می خواهم بدانم به جز خودتان و در موارد استثنایی کسی که خودش با این وضعیت درخودماندگی مواجه شده، چه کسی خریدار این مرثیه سرایی هایتان است؟
می خواهم بدانم درخودماندهای که نیستی را در انواع جنبه های هستی شناختی اش، از برباد رفتن آرمان هایش گرفته تا تجربیات هولناک اجتماعی و روابط عاطفی و تجربه با زنان و هولناک تر از همه تنهایی خودش، چه چیز جذابی برای دیگران دارد که بخواهد به آنها پیشکش هم بدهد؟ در جامعهای که با صدها پوزه بند بر زبان و هزاران ماسک اجتماعی هم نمی توانیم خودمان را نرمال جا بزنیم، پیشکش کردن یاس و نا-امیدی چه توجیهی دارد؟
واقعا می خواهم بدانم ما که این همه سال با خودفریبی جنگیدیم چه چیزی حاصل مان شد به جز «نیستی» و لمس حقیقت هولناک که حالا بخواهیم آن را به دیگران با تازیانه پیشکش کنیم؟! در مواجه شدن با مغاک هیچ بیداری راستین و رهاییبخشی وجود ندارد!! کسی که براستی با نیستی مواجه شود، از شدت فشار آن دچار فروپاشی روانی خواهد شد، زیرا قوی ترین ذهن ها هم تاب تحمل شدت بی معنایی،ملال، بی بنیادی وجودی و حقارت و زجرِ ناتوانی شان را ندارند. پس شدت فشار موجب می شود که زندگی به زیستن حیوانی تبدیل شود که فقط غرایز بنیادین زیستی اش او را به ادامه زیستن هل می دهد و روزانه صدها بار با وسوسه خودکشی کلنجار می رود. اگر هم موفق به خودکشی نشود، موجودی خواهد شد که از ساده ترین ارتباطات اجتماعی هم ناتوان می شود. چنان در چاه تنهاییاش غرق می شود که زنده و مرده بودن کسی برایش اهمیتی ندارد. چنان بی رگ و درمانده می شود که انجام کوچکترین اعمال روزانه برایش به معنای نهایت خوشبختی خواهد بود. در نهایت چنین کسی تجربهی وجودی اش را در قلبش دفن می کند زیرا از هولناکی آن خودش هم وحشت دارد. پس اگر شما می پنداری که به رهایی و رستگاری فردی رسیدی، به خاطر خودفریبی جدیدتان است. نه مواجهه راستین تان با مغاک!
امیر سال ها پیش نوشتارهای قابل تاملی در مورد نقش های اجتماعی نرمال، درخودمانده و جنون پیشه نگاشته بود
به عنوان کسی که از آغاز جستار مسئله اش از همین جنس بوده + + + +
طبق متنی که نوشته اید پیشنهاد من به شما این نویسنده است برای شروع +
پ.ن
به نظر من اتفاقا نوشته های امیر گرامی در این صفحات مستقیم و غیر مستقیم مرتبط به همین رویکردست ! البته باید به تفصیل و با انسجام نقطه ارتباط موضوعات مطرح شده را شرح بدم اما مشکلاتی در زندگی شخصی ام هست که فعلا برایم مقدور نیست اما محتوا و منبعی اگر به چشم و ذهن ام آمد به اشتراک می گذارم چه بسا که برداشت و نتیجه گیری از این نظریه ها خودش محل بحث است
چنانکه خودت به خوبی تشخیص دادی، من دیگر بی رمق تر و شکست خورده تر از آنم که بخواهم خودم صلیب بر دوش بکشم! من فقط راه را نشان دادم. گفتم هر کس سودای تغییر در ایران و آیندهاش را دارد، مسیرش چنین دشوار است. برای کُنش خودم نیز هیچ به «غایتمندی» و «رستگاری جمعی» اهمیتی نمی دهم.
ببینید اینکه میگویید هیچ اتفاق جدیدی نیست، شما از آغاز نیز همین گونه بودید. تا جایی که من همیشه به خاطر دارم و از نخستین پیامهای خصوصی و عمومیتان شما را همیشه انسانی عمیقا درگیر با ابعاد وسیع درونی خود یافتهام که از اندیشیدن و عمل کردن و سخن گفتن و... هماره در جستجوی نوعی برخود چیره شدن و از خود فراتر رفتن بوده است. شما شوربختانه از قربانیان نیچه هستید که در میان هوشمندان نسل ما بسیار پرشمار هستند. نیچه پاسخی برای هیچانگاری ندارد. او نه مشکل را به درستی درک کرد و نه راه حلی که برای آن ارائه داد بدرد کسی خورده است. اما شوربختانه از آنجاکه اولا نابغه بود و ثانیا نبوغ خود را با قلمی آتشین مکتوب میکرد، قربانی زیاد گرفته است. او تلهی خصوصا موثری برای آدمهایی با تیپ شخصیتی شماست. آدمهایی که احساس بیگانگی عمیقی نسبت به جهان میکنند و پیش از نیچه از طریق روشهایی خودویرانگر کوشیدهاند این غربت را تحملپذیر بکنند و شکست خوردهاند. این آدمها وقتی به نیچه برمیخورند یکسر شیفتهی «راه حل» او میشوند و بهای بسیار سنگینی را برای بدل شدن به عینیت بیرونی آن میپردازند. اما راه حل نیچه اساسا راه حل نیست. من بارها سعی کردم اینرا در لفافه به شما بگویم اما هربار شما به نحوی سخن مرا کج فهمیدید. دلیل در لفافه گفتنم این بود که خب من حتی در اوج قدرت و فوران ذهنی خود باز در حد و اندازه نقد نیچه نبودم چه رسد به این دوران تحلیل رفته و روبه زوال. اکنون هم تنها میتوانم اشاراتی بکنم و امیدوار باشم که خودتان اینرا پی میگیرید و از طریق آن از تله نیچه بیرون میجهید. «آنچه تو را نمیکشد تو را قویتر میکند» مثلا خیال پردازیست زیرا از مردن دردهای بدتری هست و در قدرت جز وعده و نومیدی چیزی نیست. آنچه تو را نمیکشد تو را خُرد و خمیر و بیچاره و زخمدیده میکند و میشکند! «بشو آنچه هستی»، اما دنیا چه اندازه اجازه شدن به آنچه ما هستیم را میدهد؟ و...
دغدغهام صرفا چنین است که مطابق حقیقت هولناک خویش و با متعین کردن وضعیت وجودی فعلیام، به دو روز باقیمانده از زندگیام معنا بدهم که شاید کار من اثری داشته باشد که جهان جای بهتری برای درخودماندگان بشود. اگر قرار است در آلمان از فرط تنهایی و زجرِ بی کُنشی و سوء مصرف الکل بمیرم و این آلمانی های بی روح از بوی تعفّن بدنم پی به وجود جسدم ببرند، ترجیح میدهم در راه پاسخ دادن به آنچه عمیق ترین غرایزم تشیخص داده ام، زندگی کنم و بمیرم. این اصلا به خاطر جامعهی فلکزدهی ایران نیست. به خاطر وضعیت وجودی خودم و آنچه پاسخ به ریشه های عمیق هستی و قوی ترین غرایزم یافته ام است. بسیار قدردانتان خواهم بود اگر نشانم بدهی کجایش حاکی از پست بودن آن است؟
اینکه تا این لحظه همه چیز را تجربه کردهای و به هر ریسمان پارهای چنگ زدهای و به هر ضریحی دستمال بستهای بجز خدمت، بندگی، تسلیم، کوتاه آمدن، فرمانبرداری... اساسا بدبختی اصلی نسل ما همین بود که به دلیل زاده شدن در فضایی عمیقا متاثر از خرافه و دین، از آن ابتدا حاضر نبودیم حتی ذرهای ارزش برای امر روحانی و تجربه دینی و باور ماورایی و جادو و کیمیا و دیگر روشهایی که اجداد ما از طریق آنها به معنی میرسیدند و در معنی باقی میماندند قائل بشویم و برای اینها تره خرد بکنیم. اینها را توهمات نسلهای پیشین که آدمهای ذاتباور ابلهی بیش نبودند تلقی میکردیم و بدون ذرهای تامل از آنها عبور میکردیم. اما فراموش نکنید که این پیشینیان ابله ما، در شرایطی به مراتب سختتر از همان ما، با پایمردی و شرافت و شجاعت بسیار بیشتری، بسیار بیشتر از ما داشتند و کردند و دانستند.
بجای عرفان برای یافتن حقیقت به فلسفه پناه بردیم. و خب فلسفه مدرن کارکردی بجز باد کردن فردیت کاذب آدمی ندارد. مثال: انسان، در خدمت، به نوعی کمال میرسد که در هیچ وادی دیگر یافت نمیشود و در دسترس نیست. اما کجا ما درپی خدمت بودیم؟ مثال دیگر: در تسلیم به «رضای خدا» (نوعی کوتاه آمدن ِ توام با بیزاری در برابر جهان و قواعد آن) انسان از تلاش برای «شدن آنچه هست»(بخوانید: تلاش برای شدن به چیزی بجز آنچه حقیقتا هست)دست میکشد. از همین که دست کشید چه نومیدیها و سرخوردگیها را که پیشدستانه شکست نمیدهد! مثال دیگر: سر به فرمان یک مرشد گذاشتن است که سرانجام ما را از قلعهی تودرتویی که به دور هیچ ِ «خود» کشیدهایم بیرون میکشد و اجازه دیدن دیگران به شکل آدمهای دارای ابعاد درونی مثل خودمان میسر میکند. اما مدرنیته تمام اینها را از ما گرفته. اینها نزد ما خودفروشیای تحمل ناپذیر جلوه داده شدهاند و در ذهنمان خیانتی فراتر از ایشان را به خود خویشتن راستینمان متصور نیست. اما من به شما میگویم که شما این فردیت در بحران که مجموعهای از عقدههای فروخورده، ترسهای هرگز بر زبان نیامده، نیازهای خفتبار، هوسهای خجالتآور و خستگیهای بیپایانی که خیال میکنید نیستید، شما بیگانهای هستید در این جهان که لایه لایه باید هویتی که «من» و «خود» مینامید را پوست بکنید و به کناری بیاندازید تا به خود راستین برسید و از او بپرسید «از جان من چه میخواهی؟». که با لبخندی پاسخ خواهد داد «جانت را».
بخش بزرگی از بدبختیهای شما بر میگردد به تقبیح دنیاستیزی و زندگیگریزی. دنیایی این چنین انباشته از رنج و مصیبت را چگونه میتوان معیار و مرجع نیکی قرار داد؟ چگونه میتوان از آن بیزار نبود؟ از آنجاکه دنیا مرجع اخلاق و زیبایی شناسی نسل تباه شده ما شد هر غریزه، باور، احساس و تفکری که در رد و نفرت از آن در ما شکل گرفت را پس زدیم و در برابر آن مقاومت نشان دادیم. شما نومیدی کنونی خود را پذیرش پهلوانانه و دلیرانه حقیقت خود تلقی میکنید، در حالیکه این چیزی نیست بجز درونی کردن این باور که اگر من با جهان همراه نیستم و در آن بیگانه هستم مشکل از منست! وقتی میکوشید از باورهای «منکر زندگی» و «منکر دنیا» فاصله بگیرید، هر بار که درون شما دنیای بیرون را نمیپذیرد و هربار که دنیای بیرون، شما را پس میزند، به جای نگاهی عاری از توهم و پیشداوری به آنچه حقیقتا پیش روی شما رخ داده، اینرا ناخودآگاه به حساب کافی نبودن، حقیر بودن، ضعیف بودن و وصلهی ناجور بودن خودتان مینویسید. من به شما میگویم که اگر بجای فلسفه خواندن ما از ابتدا ماشروم خورده بودیم شاید راهمان به حقیقت کوتاهتر میشد.
هستهی مرکزی نقد من به شما چنین بود که چرا به طور منفعلانه و واکنشی به ابراز یاس و ناامیدی می پردازی؟ شما می توانی دلنوشته هایتان را برای خودتان برای کاهش شدت رنج بنویسی و از خوانده شدن شان توسط دیگران حفاظت کنی. یا در بهترین حالت فقط با یکی دو نفر برای همدردی به اشتراک بگذاری. اما اینکه در این سخنگاه به طور عمومی می نویسی، آنهم در بزنگاه ها، یعنی ناخواسته وارد کنش اجتماعی شدهای. این جامعه هم نیاز به درمان و راه حل دارد. نه مرثیه سرایی امیر در این سخنگاه.
چون راهحل مشکل بنیادین درخودمانده در جهان مدرن از دل نالیدن منفعل بیرون میآید و ریشه آن در تقبیح نق زدن است. نقش و وظیفه و خدمت ما همینست. این دیگر آدمها رنج انسان را به شکل و عمق و شدتی که ما احساس میکنیم احساس نمیکنند. آنها عذاب میکشند اما عذاب خود را به درستی نمیشناسند. هیچ امیدی به همدردی دیگران(به درستی)ندارند و حتی از درک آگاهانه عذاب خود ناتوان هستند چه برسد به بیان آن. شاید بگویید فایده دانستن چیست. در نالیدن ماست که رنج، وزن آنتولوژیک لازم برای از اعتبار ساقط کردن یک نظم اجتماعی به خصوص(در مقایس خرد)، و در نهایت حتی کل هستی و جهان و زندگی در این شکل خاص را (در بعدی کلان) میسر میکند. سلب اعتبار سختگیری به خود و دیگران را کاهش میدهد و چه پرشمارند مصیبتهایی که با کاهش سختگیری محو و نیست میشوند!
نمی شود یک بام و دو هوا رفتار کنی. از یک سو برای مخاطب از نیستی و نا-امیدی مرثیه سرایی بکنی و از سویی دیگر راهکاری برایشان نداشته باشی. چه انتظاری از مخاطبی داری که وضعیت وجودی اش فرسنگ ها با شما فاصله دارد؟
باید امیدهای دروغین را به آتش کشید تا گرمای نور امید حقیقی را احساس کرد😁
این کار نه از روی خیرخواهیست و نه بدون قربانی. «گمان نکنید که صلح با خود آوردهام، بلکه شمشمیر را!». من نمیتوانم امید رهاییبخش را با قطره چکان به حلق شما بریزم. اما «اگر قرار باشد که به آن دست پیدا بکنید»، ملاقات شما تنها در ویرانهی امیدهای واهی ممکن خواهد بود.
همچنین اگر شما موفق شده ای برای مغاک درونت راه حلی بیابی ولی آن را غیر قابل ارایه برای دیگران می دانی، پس در مورد آن چیزی در جمع نگو و با همان به زندگی ادامه بده و کاری به این جماعت نیازمند به درمان و راه حل نداشته باش. اینها برای ادامه دادن به زندگی، نیازمند تغییر در جامعهی ایران هستند. من و شما هم نباید در مورد غایت محکوم به شکست آن، آنها را مایوس کنیم. زیرا با این کار موقعیت هستی شناختی شان را نادیده گرفته ایم. می خواهم بدانم به جز خودتان و در موارد استثنایی کسی که خودش با این وضعیت درخودماندگی مواجه شده، چه کسی خریدار این مرثیه سرایی هایتان است؟
من نمیتوانم حقیقت را به شما تزریق بکنم اما میتوانم به آن اشارههای غیرمستقیم بکنم تا اذهان آماده رد خرده نانهایی که در مسیر ریخته است را بگیرند و خودشان به جایی برسند. بیداری بسیار چیزی واقعیست، من زنگ را اینسو و آنسو به صدا در میآورم، اما نمیتوانم به جای شما برایتان بیدار بشوم.
توهمات انسانهای نرمال هیچ ارزشی ندارند. نه برای ما و نه از ما مهمتر برای خودشان! ما ریای پنهان در پس تظاهرهای ایشان به خیرخواهی و خشونت بیپایان پشت لبخندهایشان را دیدهایم و میدانیم سرنوشت ایشان چیست. شما به نظر میرسد هنوز تصور میکنید که نرمی جماعت زندگی خوبی دارند و در جهل مرکب آسوده آرمیدهاند! اینهم ثمره نارسیسیسم شماست. اینجاست که میگویم منیت «قلعه تودرتوی ساخته شده به گرد هیچ» است، این قلعه نگذاشته شما حقیقت زندگی اینها را به درستی درک بکنید. شما کمتر با خشوع به اینها و زندگیهای آنها نگریستهاید که میخواهید با نقاب خودتان را به سان ایشان جا بزنید. اینجاست که بازی به داد من رسید. اگر من به قدر حرصم از آنچه دنیای ایشان برای ارائه دارد کام نگرفته بودم و خود را خفه نکرده بودم، من نیز ممکن بود تا ابد در حسرت نداشتههای خودم و داشتههای ایشان بسوزم و هرگز نبینم که چه مایه فلک زده هستند. اینها هیچ آرامش و خوشبختی ندارند. بلکه در سکوت و گیجی و منگی رنجی غیرقابل بیان و درک میکشند و هرچند نمیتوانند آنرا احساس یا بیان بکنند، این عذاب اثر خود را بر ایشان میگذارد. خشونت و بیرحمی آنها برآمده از همینست. «نمیدانند چه میکنند». پس کلک در دانستن است. هرچه دانایی بیش، بیداری نزدیکتر. اما شما زیر بار دانایی زیاد کمر خم کردهاید زیرا در پی انواع دیگری از دانایی که به دیدتان خوار و خفیف است نرفتهاید و نمیروید.
الان من باز از اصول درست مرشدی پا فراتر میگذارم😁 و به شما قدم اول برای برون آمدن از دوزخ هستی و درون شدن به بهشت عدم را میگویم: آنقدر در زندگی نرمی جماعت دقیق بشوید، آنقدر چشمان آنها را بکاویید، آنقدر رفتارهای آنها را دقیق بنگرید که حسرت شما نسبت به ایشان، تبدیل به ترحم بشود و بجز ترحم چیزی نماند. بفرما، باز بگو امیر برای من کاری نکرده. 😁
واقعا می خواهم بدانم ما که این همه سال با خودفریبی جنگیدیم چه چیزی حاصل مان شد به جز «نیستی» و لمس حقیقت هولناک که حالا بخواهیم آن را به دیگران با تازیانه پیشکش کنیم؟! در مواجه شدن با مغاک هیچ بیداری راستین و رهاییبخشی وجود ندارد!! کسی که براستی با نیستی مواجه شود، از شدت فشار آن دچار فروپاشی روانی خواهد شد، زیرا قوی ترین ذهن ها هم تاب تحمل شدت بی معنایی،ملال، بی بنیادی وجودی و حقارت و زجرِ ناتوانی شان را ندارند. پس شدت فشار موجب می شود که زندگی به زیستن حیوانی تبدیل شود که فقط غرایز بنیادین زیستی اش او را به ادامه زیستن هل می دهد و روزانه صدها بار با وسوسه خودکشی کلنجار می رود. اگر هم موفق به خودکشی نشود، موجودی خواهد شد که از ساده ترین ارتباطات اجتماعی هم ناتوان می شود. چنان در چاه تنهاییاش غرق می شود که زنده و مرده بودن کسی برایش اهمیتی ندارد. چنان بی رگ و درمانده می شود که انجام کوچکترین اعمال روزانه برایش به معنای نهایت خوشبختی خواهد بود. در نهایت چنین کسی تجربهی وجودی اش را در قلبش دفن می کند زیرا از هولناکی آن خودش هم وحشت دارد. پس اگر شما می پنداری که به رهایی و رستگاری فردی رسیدی، به خاطر خودفریبی جدیدتان است. نه مواجهه راستین تان با مغاک!
نیستی هولناک نیست، هستیست که باید با آن روبرو شد و به دهشت راستین نهفته در دل آن پی برد و از آن ترسید. این روبرو شدن نیازمند دو ویژگی متضاد است، و درخودمانده در آتشی دادن تضادها مشکل وجودشناختی دارد، به همین دلیل است که عرفا و صوفیان دائم از طناب تناقضات آویزان میشدند و تاب میخوردند. برای شناخت درست ِ منجر به رهایی شما باید آنقدر خشوع در برابر دنیا داشته باشید که آنرا با شرایط دیکته شده از طرف خودش بشناسید(بجای تلاش مداوم برای فرافکنی ارزشها و باورها و امیدها و... خودتان)، و بعد از این(و همزمان با این)، باید آنقدر اعتماد به نفس و خودباوری داشته باشید که ایرادی اگر پیدا کردید، آنرا به پای دنیا بنویسید نه به پای خودتان. مثلا اگر به کسی لبخند زدید و او به سمت شما تف انداخت، بدانید که تقصیر از شما نبوده و بروید دنبال پیدا کردن اینکه چرا یک صدایی در درون شماست که میگوید «ببین تو چه هستی که به رویت تف میاندازند». این صداها را باید شناسایی بکنید و پی بگیرید تا به شیطان برسید. به شیطان که رسیدید، خدا را هم شاید پیدا بکنید.
یک سوال ناپرسیده را هم قبل از آنکه مطرح بشود جواب بدهم: اگر کنش جمعی بیهوده و جامعه ذاتا فاسد و تمدن محکوم به زوال است پس چرا مخالفت با ج.ا؟ چون عذاب هم مثل هر چیز دیگری در این دنیا سلسلهمراتب دارد و رنج به طور تقریبی قابل اندازهگیریست. ج.ا جامعه ایران را به زور سرنیزه در شرایطی بینابینی گروگان نگاه داشته و ما اینجا حتی نمیتوانیم با هزار استدلال و سند و مدرک حتی از مخربترین عوارض مدرنیته انتقاد بکنیم و آنچه را خود بشر غربی امروز با نفرت و بیزاری پس میزند را ناچاریم به عنوان ارزش والای انقلابی تحمل بکنیم زیرا ج.ا وجود دارد. ما نمیتوانیم راه خطا را بپیماییم و به ویرانهای که منتهی میشود برسیم چون ج.ا ما را به زور راهگیر شده. ما نمیتوانیم از مسیر اشتباه خود دست بکشیم چون اکثر مردم اشتباه را نتیجه نحوه اجرا و نوع برخورد و مقاومت ج.ا میدانند نه ذات آن مسیر.
مهم آنست که به یاد داشته باشیم که دل به انقلاب و سیاست و حکومت و اینها نبندیم و در بند طوفانهای هیجانی و عاطفی جماعت گرفتار نشویم، اما هرگاه ج.ا ساقط بشود فارغ از عواقب آن اتفاق میمونی رخ داده، و هرچه ما بتوانیم به آن سقوط کمک بکنیم باز به احتمال خیلی خیلی بالا(اما غیرقابل دقیقا تعیین کردن)، این کار خوبی بوده، حتی اگر به قیمت همکاری با دشمن شقی خارجی بوده باشد. ولی من شخصا عدم هرگونه دخالت و فعالیت سیاسی را تجویز میکنم، که ما توان ایمنسازی حقیقی خود در برابر ویروس امید را نداریم و اغلب به خیال واهی چیزی که هرگز نخواهد شد دل میبندیم و به احتمال قریب به یقین ظهور جهنمی حتی بدتر و سوزانتر از این را رقم میزنیم. این نسخه برای خود من و دیگر دوستانیست که از فضاهایی مثل این فروم سر درآوردهاند نه برای «ملت ایران».
اما هرگاه ج.ا ساقط بشود فارغ از عواقب آن اتفاق میمونی رخ داده، و هرچه ما بتوانیم به آن سقوط کمک بکنیم باز به احتمال خیلی خیلی بالا(اما غیرقابل دقیقا تعیین کردن)، این کار خوبی بوده
این بحث و جدل های ما با همون احتمال خیلی خیلی بالا، تاثیری در سقوط یا عدم سقوط جمهوری اسلامی نخواهد داشت اما امیدوارم بعدها پشیمون نباشیم ...
مهم تر از همه من هیچ جایگزین حتی نصف و نیمه ای برای جمهوری اسلامی نمیبینم ...
این بحث و جدل های ما با همون احتمال خیلی خیلی بالا، تاثیری در سقوط یا عدم سقوط جمهوری اسلامی نخواهد داشت اما امیدوارم بعدها پشیمون نباشیم ...
پشیمانی زمانی معنی دارد که ما کاری میتوانستیم بکنیم(یا کار دیگری میتوانستیم بکنیم بجز آنچه کردیم). مثلا محکوم کردن و مخالفت شما مانعی برای حمله آمریکا و اسراییل است؟ وقایع به نحوی شکل گرفتهاند و پیش رفتهاند که رشته اتفاقات دیگر در دست هیچکس از جمله ترامپ و نتانیاهو و سپاه نیست. آینده به اندازه گذشته تغییرناپذیر است. ج.ا زمانی توان اینرا داشت تا از دشمنی خودخواسته با اسراییل دست بکشد و ملت را در حاکمیت سهیم بکند به نحوی که احساس مالکیت بر کشور خود بکنند، اسراییل زمانی فرصت داشت تا از نسلکشی فلسطینیان دست بکشد و آمریکا زمانی فرصت داشت سگ خود در خاورمیانه را قلاده بزند ... امروز این فرصتها از دست رفته. همه طرفها احساس میکنند اگر کوتاه بیایند یا عقب بروند وجودشان به خطر میافتد و درست هم احساس میکنند. در این میان ما کارهای نیستیم.
مهم تر از همه من هیچ جایگزین حتی نصف و نیمه ای برای جمهوری اسلامی نمیبینم
جایگزین وجود ندارد و احتمال بالا پس از ج.ا ایران صحنهی هرج و مرج و نفوذ عمیق خارجی خواهد بود. به هرحال اینهم یکی دیگر از شکستهای نظام است که قادر به مدیریت و مهندسی اراده عمومی نبوده و در نبرد بر سر روح ملت ایران شکست مفتضحانه خورده، سقوط نظام به هر قیمتی خواسته عمومیست ولو آنکه غلط باشد، غلطیست که ما بخواهیم یا نه ملت مرتکب خواهند شد، و اتفاقا غلط هم نیست زیرا نمیشود با 90% مخالف و آماده همکاری با دشمن خارجی حکومت کرد که! لیبی و سوریه شدن به نظر میرسد یک گام طبیعی جهت رسیدن به مرحله بعدی تطور سیاسی در خاورمیانه باشد😁
پشیمانی زمانی معنی دارد که ما کاری میتوانستیم بکنیم(یا کار دیگری میتوانستیم بکنیم بجز آنچه کردیم). مثلا محکوم کردن و مخالفت شما مانعی برای حمله آمریکا و اسراییل است؟ وقایع به نحوی شکل گرفتهاند و پیش رفتهاند که رشته اتفاقات دیگر در دست هیچکس از جمله ترامپ و نتانیاهو و سپاه نیست. آینده به اندازه گذشته تغییرناپذیر است. ج.ا زمانی توان اینرا داشت تا از دشمنی خودخواسته با اسراییل دست بکشد و ملت را در حاکمیت سهیم بکند به نحوی که احساس مالکیت بر کشور خود بکنند، اسراییل زمانی فرصت داشت تا از نسلکشی فلسطینیان دست بکشد و آمریکا زمانی فرصت داشت سگ خود در خاورمیانه را قلاده بزند ... امروز این فرصتها از دست رفته. همه طرفها احساس میکنند اگر کوتاه بیایند یا عقب بروند وجودشان به خطر میافتد و درست هم احساس میکنند. در این میان ما کارهای نیستیم.
اشاره من هم به همین بود که آب به نقطه جوش رسیده و تقابلی که به نظر محتوم میرسید بالاخره اتفاق افتاد ... البته ما قشر بزرگی از ایرانی ها رو داریم از جمله در همین انجمن متروکه ، که معتقدند هر قدم و حرف و حرکت عمو و ترامپ و بی بی جون حساب شده هست و اینها دقیقا میدونن چیکار میکنن و به سر منزل مقصود خواهیم رسید ... منظور من از پشیمان نشدن شاید ساده دلانه هشداری برای آینده است نه این که اصولا ما توانی برای تغییر مسیر سرنوشت داشتیم !
جایگزین وجود ندارد و احتمال بالا پس از ج.ا ایران صحنهی هرج و مرج و نفوذ عمیق خارجی خواهد بود. به هرحال اینهم یکی دیگر از شکستهای نظام است که قادر به مدیریت و مهندسی اراده عمومی نبوده و در نبرد بر سر روح ملت ایران شکست مفتضحانه خورده، سقوط نظام به هر قیمتی خواسته عمومیست ولو آنکه غلط باشد، غلطیست که ما بخواهیم یا نه ملت مرتکب خواهند شد، و اتفاقا غلط هم نیست زیرا نمیشود با 90% مخالف و آماده همکاری با دشمن خارجی حکومت کرد که! لیبی و سوریه شدن به نظر میرسد یک گام طبیعی جهت رسیدن به مرحله بعدی تطور سیاسی در خاورمیانه باشد😁
دروغ چرا ... در اواسط همون جنگ ۱۲روزه با این که از تجاوز نظامی به ایران به شدت ناراحت و نگران بودم اما ته دلم هم کمی قلقلک میشد و با تردید پیش خودم میگفتم که حالا شاید کلک کار تمام شد و آینده بهتری در انتظار ایران باشه ...
ولی حالا حجم حماقت ها و خباثت ها و خیانت ها از جبهه مزدوران ایرانی تحت امر آمریکا و اسرائیل من رو تقریبا مطمئن کرده با جمهوری اسلامی یک بدبختی خواهیم داشت و بی جمهوری اسلامی احتمالا بدبختی های بیشتر ...