بی خدا بودن چه حسی دارد؟

برگ ۸ از ۹

سارا #۳۵۱
Mehrbod

لغزش ایشان در پذیرش ضمنی همان "دمیده شدن روح" و خرافه‌هایِ اینچنینی دیگر است.

پرسشی دارم ز دانشمند ِ مجلس بازپرس!
جناب مهربد آیا این نوشته ی شما مصداق بارز سفسطه به سخن گو به جای سخن نیست؟ اصلا بنده کافر و ملحد و بی دین! آیا می شود فقط یکبار هم شده نوشته ام را بخوانید و اینقدر به دین و آیین بنده نپردازید!

Mehrbod #۳۵۲
سارا

بنده عرض کردم پرسشتان غیر منطقی

آیا جایگزینی خورد خورد یک گربه با آهن و سیلیکون او را از احساس کردن ساقط میکند؟

کجای این پرسش غیرمنطقی‌ست؟

سارا #۳۵۳
Mehrbod

آیا جایگزینی خورد خورد یک گربه با آهن و سیلیکون او را از احساس کردن ساقط میکند؟

کجای این پرسش غیرمنطقی‌ست؟

خوب از دید بیولوژیکی غیر ممکن است چون تا یک حدی می توان در ساختار یک موجود زنده از موادفلزی استفاده کرد و نمی توان تمام آن را فلزی کرد.

حالا بیایید این را به دین و آیینم ربط دهید! باشد من یک خودفریبِ غیر منطقی که یک حرف حسابی هم نمی تواند بزند چرا شما با من بحث می کنید وقتی که این چنینم؟!

در همان جستار پیشرفت روز افزون فندآوریتان همان جستاری که هیچ مسلمانی حق پیک گذاشتن را ندارد!

مطلبی در مورد نیروگاه هسته ای ژاپن دیدم و... و خب چون در مورد آن اطالاعاتی داشتم خواستم بیایم بگویم که چندان نوشته های شما در مورد این موضوع صحیح نیست و تمام مشکلِ آن چیزی نبوده که شما اشاره داشتید.

بعد پیش خود گفتم چه سود! در بهترین حالتش توبیخ می شوم و سرزنش که تو یک مسلمانی و خودفریب و......... و در بدترین حالتش به سرنوشت جناب فدایی رهبر دچار می شوم یعنی اخراج.

Mehrbod #۳۵۴
سارا

خوب از دید بیولوژیکی غیر ممکن است چون تا یک حدی می توان در ساختار یک موجود زنده از موادفلزی استفاده کرد و نمی توان تمام آن را فلزی کرد.

و چرا تا حدی میشود و نمیتوان همه‌یِ آنرا بگوییم فلزی کرد؟

این حد چه اندازه است, آیا میشود تا ٤٩% مغز کسی را با سیلیکون جایگزین کرد؟

سارا #۳۵۵
Mehrbod

و چرا تا حدی میشود و نمیتوان همه‌یِ آنرا بگوییم فلزی کرد؟

این حد چه اندازه است, آیا میشود تا ٤٩% مغز کسی را با سیلیکون جایگزین کرد؟

بنده بوارونه ی شما که در همه ی زمینه ها فوق متخصص هستید در زمینه ی بیولوژیک و زیست و پزشکی هیچ نمی دانم! از اینرو براحتی به شما پاسخ می دهم که نمی دانم! موضوع اصلی راجع به شعر بود و بنده هم پاسخ دادم . دیگر این گونه پرسش ها در تخصص و علاقه ی بنده نیست!

Mehrbod #۳۵۶
سارا

بنده بوارونه ی شما که در همه ی زمینه ها فوق متخصص هستید در زمینه ی بیولوژیک و زیست و پزشکی هیچ نمی دانم! از اینرو براحتی به شما پاسخ می دهم که نمی دانم! موضوع اصلی راجع به شعر بود و بنده هم پاسخ دادم . دیگر این گونه پرسش ها در تخصص و علاقه ی بنده نیست!

اگر نمیدانید پس برای چه میگویید نمیشود؟

همین امروز هم چیپ‌هایِ گوناگونی در مغز میکّارند که خود بخشی از مغز به شمار میروند. برای نمونه هتّا چیپ‌هایِ نخستینی
و ساده‌ای ساخته شده‌اند که میتوانند پرتو‌هایِ نور را به داده‌هایی پردازش‌پذیر برای یاخته‌هایِ بینایی ترجمه کنند: Visual prosthesis - WiKi

ازینرو سخن شما بر چه منطقی‌ استوار است که رایانه نمیتواند بیاندیشد یا برای نمونه, چامه بسُراید؟ چه تفاوتی است
میان مغز که با گوشت و عصب داده‌های نور را پردازش میکند, و مغزی که همین کار را با آهن و سیلیکون انجام میدهد؟

سارا

موضوع اصلی راجع به شعر بود و بنده هم پاسخ دادم

شعر برگرفته از احساس و اندیشه است.

پرسش اینجا از شما این بوده که چرا میگویدی رایانه نمیتواند احساس کند, ولی برای نمونه گربه میتواند؟
و همان گربه اگر خورد خورد با آهن و سیلیکون جایگزین شود, آیا بباید توانایی احساس کردن را از دست خواهد داد؟

.

سارا #۳۵۷
Mehrbod

اگر نمیدانید پس برای چه میگویید نمیشود؟

همین امروز هم چیپ‌هایِ گوناگونی در مغز میکّارند که خود بخشی از مغز به شمار میروند. برای نمونه هتّا چیپ‌هایِ نخستینی
و ساده‌ای ساخته شده‌اند که میتوانند پرتو‌هایِ نور را به داده‌هایی پردازش‌پذیر برای یاخته‌هایِ بینایی ترجمه کنند: Visual prosthesis - WiKi

ازینرو سخن شما بر چه منطقی‌ استوار است که رایانه نمیتواند بیاندیشد یا برای نمونه, چامه بسُراید؟ چه تفاوتی است
میان مغز که با گوشت و عصب داده‌های نور را پردازش میکند, و مغزی که همین کار را با آهن و سیلیکون انجام میدهد؟

شعر برگرفته از احساس و اندیشه است.

پرسش اینجا از شما این بوده که چرا میگویدی رایانه نمیتواند احساس کند, ولی برای نمونه گربه میتواند؟
و همان گربه اگر خورد خورد با آهن و سیلیکون جایگزین شود, آیا بباید توانایی احساس کردن را از دست خواهد داد؟

.

خب در دانشکده ای که هستم بیومکانیک ها هم هستند و آنها بیشتر با اینگونه مورد سر و کار دارند و از آنها به طور شفاهی چیزهایی شنیده ام و خب نمی دانم درصد آن چند است و اگر براستی کنجکاوید که نیستید بنده می توانم بروم از آنها بپرسم. دیگر اینهمه توبیخ و سرزنش و دعوا ندارد!

درضمن همانطور که بنده به بانو آلیس هم عرض کردم که رایانه می تواند متنی آهنگین و یا بقول شما چامه بگوید ولی اصالت ندارد و در حقیقت شبه شعر است. اگر بخواهید می توانم برایتان یک الگوریتم بنویسم و بگذارم اینجا تا ببینید بله می توان با رایانه به ظاهر یک رباعی گفت!

شما متاسفانه در بحث با بنده به دنبال چیز دیگری هستید . کما اینکه در اینجا سخن بانو آلیس را پذیرفتید ولی با من همچنان سر عناد دارید. خب در اینصورت بنده دیگر عرضی ندارم!

ملکوت #۳۵۸

من بیخدایی را میشناختم.ازش پرسیدم وجدانن اگر همین الان میتونستی کسی را بکشی .در صورتیکه طرف را نمیشناسی و مطمئن بودی هیچوقت دستگیر نمیشی و یک میلیون دلار هم پول میگرفتی.ایا حاضر بودی.
او گفت بله

sonixax #۳۵۹
ملکوت

من بیخدایی را میشناختم.ازش پرسیدم وجدانن اگر همین الان میتونستی کسی را بکشی .در صورتیکه طرف را نمیشناسی و مطمئن بودی هیچوقت دستگیر نمیشی و یک میلیون دلار هم پول میگرفتی.ایا حاضر بودی.
او گفت بله

من با خداهای بسیاری را میشناختم/میشناسم که ازشون بارها پرسیدم وجدانن اگر همین الان میتونستی کسی را بکشی در صورتیکه طرف را نمیشناسی و مطئن بودی هیچوقت دستگیر نمیشی و هیچ پولی هم نمیگرفتی همین طوری فی سیبل الله آیا حاضر بودی! گفت بله!!
البته داعش هم داره همین کار رو میکنه هر روزه

:))

ملکوت #۳۶۰
sonixax

من با خداهای بسیاری را میشناختم/میشناسم که ازشون بارها پرسیدم وجدانن اگر همین الان میتونستی کسی را بکشی در صورتیکه طرف را نمیشناسی و مطئن بودی هیچوقت دستگیر نمیشی و هیچ پولی هم نمیگرفتی همین طوری فی سیبل الله آیا حاضر بودی! گفت بله!!
البته داعش هم داره همین کار رو میکنه هر روزه :))

اولا داعش اسلام انحرافیست

دوما فی سبیل الله یعنی در راه خدا.در راه خدا یعنی در راه جان و ناموس بنده خدا.در راه خوبی و نیکی.
اگر ملت ایران فی سبیل الله در راه خدا بعثی ها را به درک واصل نمیکردند الان شما باید بهشون میگفتید عمو جان یا بابا.توهین نباشه.تمثیل بود

🌹

sonixax #۳۶۱
ملکوت

اولا داعش اسلام انحرافیست

دوما فی سبیل الله یعنی در راه خدا.در راه خدا یعنی در راه جان و ناموس بنده خدا.در راه خوبی و نیکی.
اگر ملت ایران فی سبیل الله در راه خدا بعثی ها را به درک واصل نمیکردند الان شما باید بهشون میگفتید عمو جان یا بابا.توهین نباشه.تمثیل بود

خوب به جای فی سبیل الله بگذارید الله بختکی :))
در ضمن داعش عین اسلام است و مهر ورزیده این دروغ که داعش انحرافیست را دوباره تکرار نکنید که دست کم اینجا خریداری ندارد.

Mehrbod #۳۶۲
سارا

بنده به بانو آلیس هم عرض کردم که رایانه می تواند متنی آهنگین و یا بقول شما چامه بگوید ولی اصالت ندارد و در حقیقت شبه شعر است. اگر بخواهید می توانم برایتان یک الگوریتم بنویسم و بگذارم اینجا تا ببینید بله می توان با رایانه به ظاهر یک رباعی گفت!

آیا شترنگی که رایانه بازی میکند هم اصالت ندارد؟

Mehrbod #۳۶۳
سارا

خب در دانشکده ای که هستم بیومکانیک ها هم هستند و آنها بیشتر با اینگونه مورد سر و کار دارند و از آنها به طور شفاهی چیزهایی شنیده ام و خب نمی دانم درصد آن چند است و اگر براستی کنجکاوید که نیستید بنده می توانم بروم از آنها بپرسم. دیگر اینهمه توبیخ و سرزنش و دعوا ندارد!

توبیخی که در کار نبود, ولی سرزنش درست است, زمانیکه نمیدانید از کجا با این همه اطمینان میگویید نمیشود؟

در سوی دیگر, همین امروز هم سالها دیگر میشود که قلب مصنوعی (دل‌واره) میکّارند و خود بخشی
از تن و پیکر میشود; آیا کسیکه دلواره بجای دل در سینه اش دارد, دیگر نمیتواند دارای احساس باشد؟

سارا #۳۶۴
Mehrbod

توبیخی که در کار نبود, ولی سرزنش درست است, زمانیکه نمیدانید از کجا با این همه اطمینان میگویید نمیشود؟

در سوی دیگر, همین امروز هم سالها دیگر میشود که قلب مصنوعی (دل‌واره) میکّارند و خود بخشی
از تن و پیکر میشود; آیا کسیکه دلواره بجای دل در سینه اش دارد, دیگر نمیتواند دارای احساس باشد؟

همیشه شما مشغول سرزنش کردن هستید و دیگر عادت کرده ام.
بله قربان دیگر اینقدر می دانم که امروزه قلب مصنوعی داریم حتی می دانم که رگ مصنوعی هم درست کرده اند و... ولی بحث سر این بود که آیا می توان همه ی پیکر یک موجود زنده را با آهن و سیلیکون جایگزین کرد؟ یعنی همه ی گوشت و استخوانش را خورد خورد برداریم و در انتها به جای همه ی آنها سیلیکون و آهن پر کنیم که خب این امر که 100 % از آهن و سلیکون باشد غیر ممکن است.

در ضمن بنده بحثم راجع به شعر بود راجع به چیری بود که با آن سر و کار دارم و به آن علاقه دارم و نه مسائل بیولوژیکی ! در دهها پست برایتان استدلال کردم ولی شما تنها به تحقیر و سرزنش پرداختید . خب اینکه نشد بحث. دستکم اجازه دهید که همچنان نظرم با نظر شما مخالف باشد حتی اگر از روی عقب ماندگی و بی خردی و بی منطقی و خودفریبی و مسلمانی و........ باشد!

Mehrbod #۳۶۵
سارا

همیشه شما مشغول سرزنش کردن هستید و دیگر عادت کرده ام.
بله قربان دیگر اینقدر می دانم که امروزه قلب مصنوعی داریم حتی می دانم که رگ مصنوعی هم درست کرده اند و... ولی بحث سر این بود که آیا می توان همه ی پیکر یک موجود زنده را با آهن و سیلیکون جایگزین کرد؟ یعنی همه ی گوشت و استخوانش را خورد خورد برداریم و در انتها به جای همه ی آنها سیلیکون و آهن پر کنیم که خب این امر که 100 % از آهن و سلیکون باشد غیر ممکن است.

چرا غیر ممکن است؟

سارا #۳۶۶
Mehrbod

چرا غیر ممکن است؟

خب اینرا دوستان متخصص در این زمینه ها می گویند چون آنطور که از خودشان شنیده ام نمی توان به این مهم دست یافت و یا فعلا دست یافت.

قربان بنده در این زمینه تخصص ندارم عرض کردم اگر کنجکاو هستید بروم و جست و جو کنم و نتایج و مقالاتشان را بیاورم اینجا ! هر چند که این پرسش ها از روی کنجکاوی نیست.

ما هیچ وقت به یک نگاه مشترک نمی رسیم و از اینرو خواهش می کنم اجازه دهید با خودفریبی خود خوش باشم!

سارا #۳۶۷
Mehrbod

آیا شترنگی که رایانه بازی میکند هم اصالت ندارد؟

خودتان هم بهتر می دانید که منظور بنده از اصالت در آن نوشته چه بود. در بازی شطرنج اصالت مطرح نیست. بگذریم..

sonixax #۳۶۸
سارا

درضمن همانطور که بنده به بانو آلیس هم عرض کردم که رایانه می تواند متنی آهنگین و یا بقول شما چامه بگوید ولی اصالت ندارد و در حقیقت شبه شعر است. اگر بخواهید می توانم برایتان یک الگوریتم بنویسم و بگذارم اینجا تا ببینید بله می توان با رایانه به ظاهر یک رباعی گفت!

Mehrbod

آیا شترنگی که رایانه بازی میکند هم اصالت ندارد؟

دوستان میشه بفرمایند چه چیز اصالت رو به وجود میاره و در حقیقت این اصالتی که ازش حرف میزنید مشروعیتش رو از کجا میگیره ؟ یعنی معیار سنجش اصالت یک شعر/عمل/اثر چیست ؟

Mehrbod #۳۶۹
سارا

خب اینرا دوستان متخصص در این زمینه ها می گویند چون آنطور که از خودشان شنیده ام نمی توان به این مهم دست یافت و یا فعلا دست یافت.

...

بسیار خوب, همین اندازه که از "غیر ممکن" به «شاید بشود» و «هنوز نمیشود» رسیدید نشان میدهد که درونمایه‌یِ سخن پذیرفته شده است.

نکته‌ای که در سخن بود همین بود که اندیشیدن, و احساس کردن و دیگر ویژگی‌ها که در آدمی بیشتر یافت میشوند هتّا
اگر فرایندهایی فراطبیعی و بهمان و بیسار هم باشدن, هیچ علّت و انگیزه‌ای ندارد که زسوی ماشین‌ دست‌ساز
انجام نتوانند پذیرند, اینکه چرا امروز انجام نمیپذیرند تنها یک پرسمان تکنیکی است, به دانشمندان و پژوهشگران
این زمینه زمان بسنده بدهید ماشین‌هایی میسازند که خود ما را هم جایگزین نموده و به نیستی بسپارند.

ملکوت #۳۷۰
Mehrbod

بسیار خوب, همین اندازه که از "غیر ممکن" به «شاید بشود» و «هنوز نمیشود» رسیدید نشان میدهد که درونمایه‌یِ سخن پذیرفته شده است.

نکته‌ای که در سخن بود همین بود که اندیشیدن, و احساس کردن و دیگر ویژگی‌ها که در آدمی بیشتر یافت میشوند هتّا
اگر فرایندهایی فراطبیعی و بهمان و بیسار هم باشدن, هیچ علّت و انگیزه‌ای ندارد که زسوی ماشین‌ دست‌ساز
انجام نتوانند پذیرند, اینکه چرا امروز انجام نمیپذیرند تنها یک پرسمان تکنیکی است, به دانشمندان و پژوهشگران
این زمینه زمان بسنده بدهید ماشین‌هایی میسازند که خود ما را هم جایگزین نموده و به نیستی بسپارند.

شما از برادران افغان یا تاجیک یا پاکستانی هستید ؟
طرز نوشتار شما نا مفهوم است

.

thought #۳۷۱
ملکوت

شما از برادران افغان یا تاجیک یا پاکستانی هستید ؟
طرز نوشتار شما نا مفهوم است .

ایشان از برادران ارزشی و باتقوای کشور کهن لاجیکستان 🐫 هستند...😜
بوخودا...🐓

سارا #۳۷۲
Mehrbod

بسیار خوب, همین اندازه که از "غیر ممکن" به «شاید بشود» و «هنوز نمیشود» رسیدید نشان میدهد که درونمایه‌یِ سخن پذیرفته شده است.

ولی درونمایه سخن شعر بود نه روح و جان! در ضمن با این استدلال حضرتعالی باید برای جان و روح هستی قائل شد!!!!

من این پرسش را هزار بار پرسیدم و به مانند هزاران پرسش و هزاران نوشته ی دیگرم بی پاسخ مانده است!! چرا با بنده بحث می کنید؟ مگر شما فردی منطقی و خردمند و اهل لاجیکستان نیستید پس چرا باید با فردی بی خرد و بی منطق و اهل هپروتستان به بحث بنشینید؟

اگر واقعا چینین باشم که شما فرمودید پس هدف شما از بحث تنها تحقیر و سرزنشم خواهم بود! و اگر هدفتان برای دیگر کاربران است باز هم بنده تنها یک واسطه ای خواهم بود برای دیگران و بنده تمایلی به نخودی بودن ندارم!! اما اگر هدفتان واقعا بحث باشد پس غیر منطقی است که با یک بی منطقی چون من به بحث بنشینید!! و این نشاندهندی بی منطقی بودن شماست ولی اگر شما واقعا منطقی باشید پس دروغ گفته اید که بنده بی منطق هستم!!

تا زمانی که پاسخ این نوشته را نگیرم هرگز با شما سخن نخواهم گفت چون باید بدانم که طرف مقابلم که کم از او سیلی نخورده ام واقعا در اینهمه بحثها به دنبال چیست تا تکلیفم با خودم روشن گردد!! اگر واقعا توان پاسخگویی دارید روشن پاسخ دهید و دست از سفسطه بر دارید!

Mehrbod #۳۷۳
سارا

ولی درونمایه سخن شعر بود نه روح و جان! در ضمن با این استدلال حضرتعالی باید برای جان و روح هستی قائل شد!!!!

این ادعّایی تنها از سوی شماست که گویا چامه‌سُرایی تفاوتی بنیادین با برای نمونه, داستان‌نویسی دارد و روشن هم نیست چرا؟

تازه به سخن @sonixax بایستی پرسید این "اصالت" از کجا میاید؟ چرا چامه‌ای
که رایانه می‌‌سُراید بد و نااصیل است, ولی شترنگی که بازی میکند خوب و اصیل؟

در کنار این, اینکه پذیرفته بشود رایانه هم میتواند بیاندیشد و شترنگ‌ بازی کند و
چامه‌بسراید چگونه به «اثبات جان و هستی دمیده شده از سوی آفریدگار» میانجامد؟

-------

سارا

من این پرسش را هزار بار پرسیدم و به مانند هزاران پرسش و هزاران نوشته ی دیگرم بی پاسخ مانده است!! چرا با بنده بحث می کنید؟ مگر شما فردی منطقی و خردمند و اهل لاجیکستان نیستید پس چرا باید با فردی بی خرد و بی منطق و اهل هپروتستان به بحث بنشینید؟

درسته, این هزار و چند بار پرسیده شده ولی پاسخ آن دو بار داده شده و چشمداشت
اینکه هر بار با تکرار توتی‌وارانه‌یِ آن بخواهید پاسخ بگیرید را نبایستی داشته باشید:

Not Acceptable!

سارا

ولی یک سوال اینهمه مدت جناب mbk اینجا بودند چرا با ایشان بحث نمی کردید؟

Not Acceptable!

سارا

چه بگویم نمی دانم اصلا چرا با من بحث می کنید رهایم کنید من نه هوش دارم نه خرد چگونه سخن شما را دریابم ؟ "من سخت کند و کودنم"

Not Acceptable!

سارا

یک سوال ، چرا اصلا با بنده بحث می کنید؟ نکند دلتان برای بحث با مسلمانان تنگ شده است حالا که امکان حضور در هم میهن را ندارید و اینجا هم که مسلمانان بسیار بسیار اندکند و نادر! حال که یکی از گونه های نادر این فروم را دیده اید آمده اید تا هم انتقام از اسلام بگیرید و هم از هم میهن! اینطور نیست ؟ ولی یک سوال اینهمه مدت جناب mbk اینجا بودند چرا با ایشان بحث نمی کردید؟ یا مسلمانان دیگری هم بودند چرا با آنها چندان کاری نداشتید؟

Not Acceptable!

این ادعّا که من گفته باشم کسی چون مسلمان است پس چرت میگوید هم پیشتر پوچ شده بود:

Mehrbod

پس روشن شد همچون پیکی از من یافت نمیشود.

اینکه شما نزد خودتان چه برداشتی کرده‌اید با اینکه منطقا چه فرجامی میتوان گرفت, دو چیز سراسر دگرسان‌اند.

برای اینکه بهتر گرفته شود, یک یارویی در کافی‌نتی در زمینه‌هایِ pedophilia گوگل میکند. کسی چند روز دیرتر
پشت این رایانه نشسته و فهرستی از این جستجو‌ها را میبیند, او اکنون آزاد است نزد خود اینگونه بردارد
که کسیکه پیش از او با این رایانه کار میکرده یک بچه‌باز کثیف بوده است, هنگامیکه ولی در واقعیت کاربر

پیشین میتواند تنها یک دانشجوی روانشناسی بوده باشد که درباره‌یِ بچه‌بازی میپژوهیده است:

assumption ≠ inference

بهمینسان, اینکه شما نزد خودتان از نوشته‌هایِ من چه برداشت‌هایی کرده‌اید ارزشی ندارند, مگر زمانیکه به
پشتوانه‌یِ منطق بنمایاند که آری, نمونه‌وار من جایی گفته‌ام «سرکار/بانو X سخن شما چرت است, چون شما مسلمانید».

سارا #۳۷۴
Mehrbod

این ادعّایی تنها از سوی شماست که گویا چامه‌سُرایی تفاوتی بنیادین با برای نمونه, داستان‌نویسی دارد و روشن هم نیست چرا؟

تازه به سخن @@sonixax بایستی پرسید این "اصالت" از کجا میاید؟ چرا چامه‌ای
که رایانه می‌‌سُراید بد و نااصیل است, ولی شترنگی که بازی میکند خوب و اصیل؟

در کنار این, اینکه پذیرفته بشود رایانه هم میتواند بیاندیشد و شترنگ‌ بازی کند و
چامه‌بسراید چگونه به «اثبات جان و هستی دمیده شده از سوی آفریدگار» میانجامد؟

-------

درسته, این هزار و چند بار پرسیده شده ولی پاسخ آن دو بار داده شده و چشمداشت
اینکه هر بار با تکرار توتی‌وارانه‌یِ آن بخواهید پاسخ بگیرید را نبایستی داشته باشید:

Not Acceptable!

Not Acceptable!

Not Acceptable!

Not Acceptable!

این ادعّا که من گفته باشم کسی چون مسلمان است پس چرت میگوید هم پیشتر پوچ شده بود:

راستش را بخواهید آمدم که پاسخ جناب sonixax را بدهم حتی واژه ها را کنارهم چیدم از جمله به سطر و از سطر به پاراگراف رسیدم اما ... اما چه سود.....

در مورد اصالت از دید هنری و فلسفی و هستی شناسانه و... می توان هزاران صفحه فلم فرسایی کرد ولی وقتی طرف مقابلت تو را به جرم مسلمانی رد می کند چه سودی دارد!

شما در همین جستار بر سر همین بحث شعر و اندیشه و... سخن مرا هیچ انگاشتید و حتی وقتی بانو آلیس هم با بنده همراه شدند شما سخن ایشان را پذیرفتید ولی فرمودید سخن بنده را نمی توان پذیرفت چون به روح و خرافه ایمان دارم یعنی چون مسلمانم! حتی اگر سخنم درست باشد بازهم ناپذیرفتنی است. به خدا اگر یک خدا ناباور بیاید اینجا و تمام حرفهای بنده را به شما بزند شما بیدرنگ می پذیرید اما ... نیازی نیست که حتما بگویید که تو چون مسلمانی پس هیچ حرفت درست نیست و تمامی یاوه است! چون در عمل دارید اینکار را می کنید. چه در داخل این فروم چه در جاهای دیگر هزاران بار مرا بی منطق و بی خرد و نادان خواندید نخواندید؟ هزار بار به من نگفتید دریغ از اندکی هوش؟!!( یعنی عقب مانده ام) نگفتید؟!! فقط به خاطر خودآگاهی با بنده بحث می کنید؟! اینهمه ایراد دارم بی منطقم احساساتیم و بی هوشم و بالاتر از همه ی اینها مسلمانم ...... یعنی اینهمه ایراد اساسی دارم آنوقت شما فقط به خودآگاهیم گیرداده اید؟!

در ضمن بنده فقط یکبار پرسیده بودم که شما همان خودآگاهی را گفتید و اینبار دوم بود که پرسیدم می دانید چرا؟ چون همه ی دوستانی که در هم میهن بودند مدام در خصوصی از بنده می پرسیدند چرا این جناب مهربد تو را اینقدر تحقیر می کند؟ چرا اینقدر در بحث با تو به مسلمانیت گیر می دهد؟ حتی کاربرانی که عضو همین فروم دفترچه هستند (دو تن از آنها که یکیشان هم از اخراج شدگان این فروم است و یکزمانی هم در این فروم بنده را به جای ایشان گرفته بودند !) همین اواخر همین تازگی ها به بنده گفته اند این جناب مهربد تو را بسیار ضرب و شتم می کند و تحقیرت می کند و........ به خدا دروغ نمی گویم حاضرم پسورد هم میهن را بدهم خودتان بروید ببینید چون می دانم مرا یک دروغگو بیشتر نمی بینید. خب چه کنم؟ راستش را بخواهید من همه اش خودم را می زدم به آن راه و به روی خودم نمی آوردم ولی دیگران مرا شرمنده ساختند بسکه این موضوع را گفتند. اینکه شما در بحث کردن با بنده خیلی رفتار تحقیر آمیزی پیش رو می گیرید و.... قصدم گلایه نیست راستش را بخواهید اصلا توقع اینکه رفتارتان با بنده خوب باشد را ندارم چون پیشتر ها چند بار به بنده هم اینجا و هم جاهای دیگر فرمودید که گناه ِ شما نیست اگر بنده همتای شما نیستم و چون گدای ژولیده هستم اما دستکم در بحث کردن که می توانید به تمام حرفها و نوشته ها توجه بفرمایید.
مانند همان بحثی که در پیشرفت روزافزون تکنولوژی بود همان جستارتان که مسلمانان حق ندارند بی اجازه ی شما وارد شوند در همانجا هم شما بیشتر حرفهایم را نا دیده گرفتید اینکه آمدم و از نوع راکتور به کار رفته درفوکوشیما گفتم اینکه این نوع راکتورها BWR ها از راکتورهای نسل اول هستند و......... اینکه خب امروزه با وجود راکتورهای نسل هفت دیگر این نوع راکتورها به روز و مدرن نیستند و با توجه به تکنولوژی امروز دیگر تکنولوژی محسوب نمی شدند! بلکه عتیقه و آثار باستانی محسوب می گردند. اما شما خب اهمیتی ندادید . بنده هم توقعی ندارم چون ..بگذریم.

thought #۳۷۵
Mehrbod

این ادعّایی تنها از سوی شماست که گویا چامه‌سُرایی تفاوتی بنیادین با برای نمونه, داستان‌نویسی دارد و روشن هم نیست چرا؟

تازه به سخن @@sonixax بایستی پرسید این "اصالت" از کجا میاید؟ چرا چامه‌ای
که رایانه می‌‌سُراید بد و نااصیل است, ولی شترنگی که بازی میکند خوب و اصیل؟

در کنار این, اینکه پذیرفته بشود رایانه هم میتواند بیاندیشد و شترنگ‌ بازی کند و
چامه‌بسراید چگونه به «اثبات جان و هستی دمیده شده از سوی آفریدگار» میانجامد؟

-------

درسته, این هزار و چند بار پرسیده شده ولی پاسخ آن دو بار داده شده و چشمداشت
اینکه هر بار با تکرار توتی‌وارانه‌یِ آن بخواهید پاسخ بگیرید را نبایستی داشته باشید:

Not Acceptable!

Not Acceptable!

Not Acceptable!

Not Acceptable!

این ادعّا که من گفته باشم کسی چون مسلمان است پس چرت میگوید هم پیشتر پوچ شده بود:

جناب مهربد دارم به شما آگاهانه هشدار میدهم.....
آخرین باری باشد که با بانو یکی به دو میکنید و ایشان را آزار میدهید!
غرور و خودبزرگ بینی شما منزجر کننده است..
باید بگویم حقیقت امر غیر منطقی هستید و سرشار از عقده ای روحی.....
برای شما متاسفم..

thought #۳۷۶
سارا

راستش را بخواهید آمدم که پاسخ جناب sonixax را بدهم حتی واژه ها را کنارهم چیدم از جمله به سطر و از سطر به پاراگراف رسیدم اما ... اما چه سود.....

در مورد اصالت از دید هنری و فلسفی و هستی شناسانه و... می توان هزاران صفحه فلم فرسایی کرد ولی وقتی طرف مقابلت تو را به جرم مسلمانی رد می کند چه سودی دارد!

شما در همین جستار بر سر همین بحث شعر و اندیشه و... سخن مرا هیچ انگاشتید و حتی وقتی بانو آلیس هم با بنده همراه شدند شما سخن ایشان را پذیرفتید ولی فرمودید سخن بنده را نمی توان پذیرفت چون به روح و خرافه ایمان دارم یعنی چون مسلمانم! حتی اگر سخنم درست باشد بازهم ناپذیرفتنی است. به خدا اگر یک خدا ناباور بیاید اینجا و تمام حرفهای بنده را به شما بزند شما بیدرنگ می پذیرید اما ... نیازی نیست که حتما بگویید که تو چون مسلمانی پس هیچ حرفت درست نیست و تمامی یاوه است! چون در عمل دارید اینکار را می کنید. چه در داخل این فروم چه در جاهای دیگر هزاران بار مرا بی منطق و بی خرد و نادان خواندید نخواندید؟ هزار بار به من نگفتید دریغ از اندکی هوش؟!!( یعنی عقب مانده ام) نگفتید؟!! فقط به خاطر خودآگاهی با بنده بحث می کنید؟! اینهمه ایراد دارم بی منطقم احساساتیم و بی هوشم و بالاتر از همه ی اینها مسلمانم ...... یعنی اینهمه ایراد اساسی دارم آنوقت شما فقط به خودآگاهیم گیرداده اید؟!

در ضمن بنده فقط یکبار پرسیده بودم که شما همان خودآگاهی را گفتید و اینبار دوم بود که پرسیدم می دانید چرا؟ چون همه ی دوستانی که در هم میهن بودند مدام در خصوصی از بنده می پرسیدند چرا این جناب مهربد تو را اینقدر تحقیر می کند؟ چرا اینقدر در بحث با تو به مسلمانیت گیر می دهد؟ حتی کاربرانی که عضو همین فروم دفترچه هستند (دو تن از آنها که یکیشان هم از اخراج شدگان این فروم است و یکزمانی هم در این فروم بنده را به جای ایشان گرفته بودند !) همین اواخر همین تازگی ها به بنده گفته اند این جناب مهربد تو را بسیار ضرب و شتم می کند و تحقیرت می کند و........ به خدا دروغ نمی گویم حاضرم پسورد هم میهن را بدهم خودتان بروید ببینید چون می دانم مرا یک دروغگو بیشتر نمی بینید. خب چه کنم؟ راستش را بخواهید من همه اش خودم را می زدم به آن راه و به روی خودم نمی آوردم ولی دیگران مرا شرمنده ساختند بسکه این موضوع را گفتند. اینکه شما در بحث کردن با بنده خیلی رفتار تحقیر آمیزی پیش رو می گیرید و.... قصدم گلایه نیست راستش را بخواهید اصلا توقع اینکه رفتارتان با بنده خوب باشد را ندارم چون پیشتر ها چند بار به بنده هم اینجا و هم جاهای دیگر فرمودید که گناه ِ شما نیست اگر بنده همتای شما نیستم و چون گدای ژولیده هستم اما دستکم در بحث کردن که می توانید به تمام حرفها و نوشته ها توجه بفرمایید.
مانند همان بحثی که در پیشرفت روزافزون تکنولوژی بود همان جستارتان که مسلمانان حق ندارند بی اجازه ی شما وارد شوند در همانجا هم شما بیشتر حرفهایم را نا دیده گرفتید اینکه آمدم و از نوع راکتور به کار رفته درفوکوشیما گفتم اینکه این نوع راکتورها BWR ها از راکتورهای نسل اول هستند و......... اینکه خب امروزه با وجود راکتورهای نسل هفت دیگر این نوع راکتورها به روز و مدرن نیستند و با توجه به تکنولوژی امروز دیگر تکنولوژی محسوب نمی شدند! بلکه عتیقه و آثار باستانی محسوب می گردند. اما شما خب اهمیتی ندادید . بنده هم توقعی ندارم چون ..بگذریم.

درود بانوی بزرگوار و فرهیخته🌺
یک بار دیگر ایشان "مهربد" به شما توهین کردند و یکی به دو راه انداختند بنده را در جریان قرار دهید.....
دیگر اینطور هم نیست که چون فضای مجازی است یا در ایران نیستیم هر کس هر غلطی که دلش بخواد بکند.....
لازم باشد از مجاری قانونی بین المللی پیگیر هتاکی های ایشان میشویم......در هر کشوری که میخواهند باشند....

سارا #۳۷۷
thought

درود بانوی بزرگوار و فرهیخته🌺
یک بار دیگر ایشان "مهربد" به شما توهین کردند و یکی به دو راه انداختند بنده را در جریان قرار دهید.....
دیگر اینطور هم نیست که چون فضای مجازی است یا در ایران نیستیم هر کس هر غلطی که دلش بخواد بکند....
لازم باشد از مجاری قانونی بین المللی پیگیر هتاکی های ایشان میشویم......در هر کشوری که میخواهند باشند....

درود سرور گرامی🌺

بنده همان روز اول به شما عرض کردم اگر می خواهید که به سرنوشت سرور فدایی رهبر دچار نشوید باید مرا دشنام گویید و از لایک کردن پستهایم بپرهیزید. کیست که نداند چه کسی و چه چیزی سبب اخراج سرور فدایی رهبر شد. ایشان وارد جستاری شدند و تنها نظر خودشان را گفتند اما به طرفه العینی اخراج شدند. یکی از دلایل اصلی اخراج ایشان هم حمایت از بنده بود .. بگذریم

وقتی کودک بودم آدمها را بر اساس نوع دوست داشتن به دو دسته تقسیم کرده بودم و حالا که بزرگ شده ام دلیلی برای ردِ این تقسیم بندی ندارم!اساسا آدمها را می توان بر اساس نوع دوست داشتن به دو دسته تقسیم کرد: دسته ی اول آنهایی که وقتی کسی را دوست دارند تمام هستی خویش را به پایش می ریزند و دسته ی دوم آنهایی که وقتی کسی را دوست دارند تمام هستی ِ آنشخص را برای خودشان می کنند!
دسته ی اولی ها را باید شرقی ها و یا اهل اشراق دانست و دسته ی دومی ها را باید غربی ها و یا اهل خردِ سرد دانست!
می بینید ما با دسته ی دوم طرف هستیم که حتی در دوست داشتن هم چنین بی رحمند پس وای به حال کسی که از او بیزار هم باشند! باید صبور بود

.............🌹

thought #۳۷۸
سارا

درود سرور گرامی🌺

بنده همان روز اول به شما عرض کردم اگر می خواهید که به سرنوشت سرور فدایی رهبر دچار نشوید باید مرا دشنام گویید و از لایک کردن پستهایم بپرهیزید. کیست که نداند چه کسی و چه چیزی سبب اخراج سرور فدایی رهبر شد. ایشان وارد جستاری شدند و تنها نظر خودشان را گفتند اما به طرفه العینی اخراج شدند. یکی از دلایل اصلی اخراج ایشان هم حمایت از بنده بود .. بگذریم

وقتی کودک بودم آدمها را بر اساس نوع دوست داشتن به دو دسته تقسیم کرده بودم و حالا که بزرگ شده ام دلیلی برای ردِ این تقسیم بندی ندارم!اساسا آدمها را می توان بر اساس نوع دوست داشتن به دو دسته تقسیم کرد: دسته ی اول آنهایی که وقتی کسی را دوست دارند تمام هستی خویش را به پایش می ریزند و دسته ی دوم آنهایی که وقتی کسی را دوست دارند تمام هستی ِ آنشخص را برای خودشان می کنند!
دسته ی اولی ها را باید شرقی ها و یا اهل اشراق دانست و دسته ی دومی ها را باید غربی ها و یا اهل خردِ سرد دانست!
می بینید ما با دسته ی دوم طرف هستیم که حتی در دوست داشتن هم چنین بی رحمند پس وای به حال کسی که از او بیزار هم باشند! باید صبور بود .............🌹

سپاسگذارم بانوی خردمند.....🌹
قسم میخورم بانویی فرهیخته و اندیشمند و باسواد همچو شما تا به عمر خود ندیده ام.
بنده در روز با ده ها بیمار روان پرش همچو ایشان سروکار دارم و دلیلی نمیبینم که ضعف شخصیت ایشان موجب بازپس کشیدن بنده از به زبان جاری ساختنن حقیقت باشد...
همینجا رسمی اعلام میکنم که هرگاه اخراج بنده میسر گشت بر درستی ضعف شخصیت و بخل ایشان مُهر تایید خواهم کوبید.......

سارا #۳۷۹
thought

سپاسگذارم بانوی خردمند.....🌹
قسم میخورم بانویی فرهیخته و اندیشمند و باسواد همچو شما تا به عمر خود ندیده ام.
بنده در روز با ده ها بیمار روان پرش همچو ایشان سروکار دارم و دلیلی نمیبینم که ضعف شخصیت ایشان موجب بازپس کشیدن بنده از به زبان جاری ساختنن حقیقت باشد...
همینجا رسمی اعلام میکنم که هرگاه اخراج بنده میسر گشت بر درستی ضعف شخصیت و بخل ایشان مُهر تایید خواهم کوبید.......

این نظر لطف شما هست دوست عزیز 🌹

ولی خب هستند کسانی که نه چون شما بلکه دقیقا بوراونه ی شما می اندیشند بنده را عاری از هرگونه خرد و منطقی می بینند.

پس شما روانشناس هستید؟ از نوشته هایتان متوجه شده بودم که در علم روانشناسی آگاهی و اطالاعات خوبی دارید اما گمان نمی کردم که دیگر متخصص باشید.

خب شما که باید بیشتر افراد خودشیفته را بشناسید باید در برابرشان صبور بود و صبر تنها راه درمان و چاره است.🌹

thought #۳۸۰
سارا

این نظر لطف شما هست دوست عزیز 🌹

ولی خب هستند کسانی که نه چون شما بلکه دقیقا بوراونه ی شما می اندیشند بنده را عاری از هرگونه خرد و منطقی می بینند.

پس شما روانشناس هستید؟ از نوشته هایتان متوجه شده بودم که در علم روانشناسی آگاهی و اطالاعات خوبی دارید اما گمان نمی کردم که دیگر متخصص باشید.

خب شما که باید بیشتر افراد خودشیفته را بشناسید باید در برابرشان صبور بود و صبر تنها راه درمان و چاره است.🌹

آفرین بر شما بانوی باهوش و فهیمیده🌺
براستی فرمودید و به خرد......صبر در درمان بیماران خود بزرگ پندار و اساسی ترین مرحله درمان آنان است....
البته اگر خود بخواهند....و خود را نفریبند.

سارا #۳۸۱
thought

آفرین بر شما بانوی باهوش و فهیمیده🌺
براستی فرمودید و به خرد......صبر در درمان بیماران خود بزرگ پندار و اساسی ترین مرحله درمان آنان است....
البته اگر خود بخواهند....و خود را نفریبند.

دوست عزیز بدبختی اینجاست که خودفریبی تمام وجودشان را فراگرفته است و از اینروست که مدام دیگران به خودفریب بودن متهم می کنند چون در حقیقت خودشان خودفریب هستند برای نمونه :

Dariush

1- نوشته‌های همین سارا
خانم را هم شاید تا الان کلا دو پاراگراف خوانده باشم،.

+

Dariush

😏

منظور من از نخواندن مطالب ایشان، نه همه‌ی مطالب‌شان، بلکه آنهایی که در مورد
«بی‌خدایی چه حسی دارد» و امثالهم بود؛ اینها را کلا نمی‌خوانم.
وگرنه پست‌هایشان
در این تاپیک و بقیه را خوانده‌ام.

.

--------->

Not Acceptable!

Not Acceptable!

یعنی ایشان کلا نوشته های مرا نخوانده اند بخصوص جستار بی خدا بودن چه حسی دارد را !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!کلا نگاهش هم نکرده اند چه برسد به آنکه از آن بازدید کرده باشند و اگر به این لینکهای بالا نظر بیاندازید اینها را خورزو خان (موجود خیالی و نا دیدنی سریال باغ مظفر )اینجا گذاشته است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نکته ی بامزه ی کار می دانید کجاست اینکه مدیران دیگر این فروم هم آمده اند و این هرزپیک های هزره ی مزخرف را لایک هم کرده اند:))))))))))))))))))))))))))))))
دیگر شما که روانشناس هستید بگویید توهم و خودفریبی از این بالاتر را سراغ دارید؟
می بینید در جستار خودشان نمی توانید بدون اجازه حرف بزنید ولی در جستار ما می آیند و آنجا را با خانه اشان اشتباه می گیرند!!!!!!!!!!!!!!!! دوست عزیز حالا که اینجا غریبیم و مدیریت هم دست اینهاست بهتر است خودمان از حق و حقومان دفاع کنیم و اگر کسی وارد جستارمان شد و به مانند همان لینکهای بالا هرزه گفت و هرزه بافت فقط یک کلام در پاسخش بگوییم:

shut up moron!

thought #۳۸۲
سارا

دوست عزیز بدبختی اینجاست که خودفریبی تمام وجودشان را فراگرفته است و از اینروست که مدام دیگران به خودفریب بودن متهم می کنند چون در حقیقت خودشان خودفریب هستند برای نمونه :

+

--------->

Not Acceptable!

Not Acceptable!

یعنی ایشان کلا نوشته های مرا نخوانده اند بخصوص جستار بی خدا بودن چه حسی دارد را !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!کلا نگاهش هم نکرده اند چه برسد به آنکه از آن بازدید کرده باشند و اگر به این لینکهای بالا نظر بیاندازید اینها را خورزو خان (موجود خیالی و نا دیدنی سریال باغ مظفر )اینجا گذاشته است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نکته ی بامزه ی کار می دانید کجاست اینکه مدیران دیگر این فروم هم آمده اند و این هرزپیک های هزره ی مزخرف را لایک هم کرده اند:))))))))))))))))))))))))))))))
دیگر شما که روانشناس هستید بگویید توهم و خودفریبی از این بالاتر را سراغ دارید؟
می بینید در جستار خودشان نمی توانید بدون اجازه حرف بزنید ولی در جستار ما می آیند و آنجا را با خانه اشان اشتباه می گیرند!!!!!!!!!!!!!!!! دوست عزیز حالا که اینجا غریبیم و مدیریت هم دست اینهاست بهتر است خودمان از حق و حقومان دفاع کنیم و اگر کسی وارد جستارمان شد و به مانند همان لینکهای بالا هرزه گفت و هرزه بافت فقط یک کلام در پاسخش بگوییم:

shut up moron!

بسیار این راهکارتان را پسندیدم و آن را خردمندان یافتم...🌺
با مریض باید به دو دیده نگاشت.......اولین حالت زمانی که بیمار خود متوجه پریشانی روان خویش باشد.....و حالت بعدی زمانیکه خودفریبی و بازدارندگی درکار باشد...
1- دلسوزانه
2- ta gueule !!!!!!😷

sonixax #۳۸۳
سارا

در مورد اصالت از دید هنری و فلسفی و هستی شناسانه و... می توان هزاران صفحه فلم فرسایی کرد ولی وقتی طرف مقابلت تو را به جرم مسلمانی رد می کند چه سودی دارد!

من شما را به خاطر مهمل نویسی رد میکنم جانم! نه مسلمان بودن.
این هم یک نمونه دیگر از مهملات و فرار از پاسخ گویی و استدلال کردن!
خوب استدلال کنید بگویید این اصلات از کجا می آید ؟
اگر قرار باشد شما فرق چامه ای که کامپیوتر سروده را با چامه ای که یک ادیب سروده متوجه نشوید پس هر دو به یک اندازه ارزشمند هستند و هیچ فرقی بینشان نیست!

سارا #۳۸۴
sonixax

من شما را به خاطر مهمل نویسی رد میکنم جانم! نه مسلمان بودن.
این هم یک نمونه دیگر از مهملات و فرار از پاسخ گویی و استدلال کردن!
خوب استدلال کنید بگویید این اصلات از کجا می آید ؟
اگر قرار باشد شما فرق چامه ای که کامپیوتر سروده را با چامه ای که یک ادیب سروده متوجه نشوید پس هر دو به یک اندازه ارزشمند هستند و هیچ فرقی بینشان نیست!

اولا منظور بنده شما نبودید و رفیق شفیقتان جناب مهربد بود که بارها به بنده به طور تلویحی فرموده بودند چون مسلمانم پس غیر منطقی و بی خرد و خودفریب و... هیچ سخنی از من پذیرفته نیست! دوما چقدر عالی که به خاطر مهمل نویسی ردم می کنید چون آنچه که در نظر شما مهمل است در نظر اهل خرد ، مستدل است!

در ضمن مگر شما مدام نمی گویید اثبات بر عهده ی مدعی است! بنده که ادعایی ندارم در این مورد که رایانه بتواند شعر! بگوید . تاکید می کنم شعر نه مِر!! چون هر جمله ی آهنگینی الزاما شعر نیست! و باید واژگان در کنار هم معنایی را بیافرینند. پس از اینرو آنکس که باید در مورد اصالت سخن بگوید شخص شخیص جناب مهربد است نه بنده!

و دیگر اینکه این جستار نامش چیست؟ آیا به شعر و شاعری مربوط می گردد؟ اینجا جستاری به نام فلسفه ی شعر هست که می شود در آن به شعر پرداخت! و دیگر آنکه خودِ جناب مهربد باید در مورد اصالت سخن بگویند نه بنده!

sonixax #۳۸۵
سارا

اولا منظور بنده شما نبودید و رفیق شفیقتان جناب مهربد بود که بارها به بنده به طور تلویحی فرموده بودند چون مسلمانم پس غیر منطقی و بی خرد و خودفریب و... هیچ سخنی از من پذیرفته نیست! دوما چقدر عالی که به خاطر مهمل نویسی ردم می کنید چون آنچه که در نظر شما مهمل است در نظر اهل خرد ، مستدل است!

جوک نگویید جانم! این همه زور زده اید دو کلام حرف حساب تا کنون نزده اید! دست آخر هم خودتان برای عاشق اینترنتی نادیده تان پپسی باز میکنید و او برای شما :))
همینکه نظر خودتان همسو با نظر اهل خرد در نظر گرفته اید نشان از مهمل نویسی و میزان بالای توهم در وجود شما داره :))

سارا

در ضمن مگر شما مدام نمی گویید اثبات بر عهده ی مدعی است! بنده که ادعایی ندارم در این مورد که رایانه بتواند شعر! بگوید . تاکید می کنم شعر نه مِر!! چون هر جمله ی آهنگینی الزاما شعر نیست! و باید واژگان در کنار هم معنایی را بیافرینند. پس از اینرو آنکس که باید در مورد اصالت سخن بگوید شخص شخیص جناب مهربد است نه بنده!

قدری فشار آوردن به مغز مبارک از چیزی کم نمیکند سارا جان!
مهربد گفته فرض کنیم روزی برسد که کامپیوتر شعر بگوید (که چندان هم دور از انتظار نیست) - فرض را باید ثابت کرد ؟ :))))
پس اینجا باز شمایید که ادعایی کرده اید (شعر فرضی سروده شده توسط کامپیوتر اصالت نخواهد داشت) و باید آن را ثابت کنید! قبل از زور زدن برای اثبات این ادعا باید روشن بفرمایید اصالت شعر از کجا می آید ؟

سارا

و دیگر اینکه این جستار نامش چیست؟ آیا به شعر و شاعری مربوط می گردد؟ اینجا جستاری به نام فلسفه ی شعر هست که می شود در آن به شعر پرداخت! و دیگر آنکه خودِ جناب مهربد باید در مورد اصالت سخن بگویند نه بنده!

وای به حال آن اهل خردی که تا به این حد شوت است که نفهمد موضوع اصالت را اساسن شما باز کرده اید و شما باید به آن بپردازید نه مهربد!!!
ما هم تنها سوال کردیم که این اصالت از کجا می آید و چه چیز از بیخ باعث و بانی آن است ؟
به جای اینکه این همه جاخالی ناشیانه بدهید خوب توضیح بدهید!

کل موضوع هم خیلی ساده هست، تمام آنچه در دنیا هست دیر یا زود میتواند توسط بشر و هوش مصنوعی و کامپیوتر و ... باز سازی شود و حتا شاید بهتر! پس در صورت وقوع پیوستنش تمام این داستان خدا و ... از بیخ کشک میشود. یا حتا ساده تر از آن! کافیست تمدنی هوشمند تر یا در همین حد ما هوشمند در جای دیگری از کهکشانها و عالم هستی پیدا شود تا باز خدا و افسانه آفرینش کشک شود!

Secular #۳۸۶
سارا

نه گناه ِ شما نیست ارباب! گناه از بنده است که هنوز یاد نگرفتم در برابر پرسش های غیر منطقی شما پاسخی منطقی بیاورم! اینکه باید به زور هم شده این فرض غیر منطقی را که می توان مغز و پیکره ی یک گربه را از آهن و سیلیکون پر کرد را باید به زور هم شده به خودم بقبولانم!! در حالی که از بیخ نادرست است! حتی آرتور سیکلارک هم چنین قوه ی تخیلی ندارد چه برسد به بنده!!!

بنده عرض کردم پرسشتان غیر منطقی و بی پیوند با موضوع اصلی است ولی شما که گوشتان بدهکار نیست چرا که هدف از بحث کردن برای شما همانا سیلی زدن است و بس! نگاهی به نوشته ی خود بیاندازید شما که مدام به خودِ بنده و منطق و خودفریبی ام کار دارید. برای نمونه می آیم می گویم نوشته ی جناب mbk مشکلی ندارد و.. شما در پاسخ می فرمایید آری چون در ابتدای نوشته اش قرآن می نویسد از دیدِ تو خوب است!!! یعنی حتی برای یک آن هم فراموش نمی کنید که من چه آیینی دارم! هر چند که خودم مدتهاست خودم را از یاد برده ام!

درود بر سارای همیشه نالان!

یعنی اینهمه از درویشی و چمیدونم عالم معنا دم میزدی این بود؟

اینهمه از گذشت درویشی و سکوت و اینا گفتی این بود؟
من نمیدونم این کاربرthoughtکیه چیکارست از کجا یهو پیداش شده
که اینقدر حامیته و اینجوری به مهربد توهین میکنه و اونو روانی و اینا
میخونه چون مهم نیس!ولی برام جالبه که تو پای این پستهای بی ادبانه
رو لایک می کنی!!!!!!

نمی خواد پاسخمو با یه مثتوی آه و ناله بدی فقط از مهربد بخاطر این
رفتار بچهگونت عذرخواهی کن و بجای گله شکایت پاسخ ایشون رو بده.

سارا #۳۸۷
Secular

درود بر سارای همیشه نالان!

یعنی اینهمه از درویشی و چمیدونم عالم معنا دم میزدی این بود؟

اینهمه از گذشت درویشی و سکوت و اینا گفتی این بود؟
من نمیدونم این کاربرthoughtکیه چیکارست از کجا یهو پیداش شده
که اینقدر حامیته و اینجوری به مهربد توهین میکنه و اونو روانی و اینا
میخونه چون مهم نیس!ولی برام جالبه که تو پای این پستهای بی ادبانه
رو لایک می کنی!!!!!!

نمی خواد پاسخمو با یه مثتوی آه و ناله بدی فقط از مهربد بخاطر این
رفتار بچهگونت عذرخواهی کن و بجای گله شکایت پاسخ ایشون رو بده.

درود
مگر چه کرده ام ؟ چه جرمی چه توهینی به کسی کرده ام؟ که بخواهد با آیین درویشی مغایرت داشته باشد؟
در ضمن بنده هیچ کجا و هیچوقت خویش را درویش نخوانده ام! که :
روشنترین آیینه تصویر تو در خویش است
هرکس تو را در خویش پیدا کرد درویش است!

و دیگر اینکه کدام پست بی ادبانه را پسند کرده ام ؟ منکه اصولا در این فروم خیلی کم از گزینه ی پسند بهره می گیرم (چون آنچه پسندِ ما افتد یافت همی نگردد!) و چه رفتار بچگانه ای؟ منظورتان چیست؟ یکسری حرفهای مبهم می گویید و آخرش هم به این می رسید که باید از ارباب عذرخواهی کنم! خب این را از همان نخست می گفتید دیگر!

هر وقت رفتار بچگانه و آن پستهای بی ادبانه که بنده آنها را پسند کرده ام را نشان دادید آنوقت از هرکسی که بخواهید عذرخواهی می کنم حتی یک ارباب!!

Waffen #۳۸۸
سارا

بی خدایی چه عوالمی دارد؟

سالها پیش که هنوز مسائله ی جدیدی بود بسیار حس زیبایی بود. حس آزادی بود و البته حس ترس و پوچی. این که عرض کردم مال زمانی هست که بنده 13 سال داشتم. :)
الان هیچ حس خاصی ندارد.

سارا

آرامش درونی چگونه بدست می آید؟

من سوال های شما رو میخوانم و گاها نمیدانم چگونه باید گفت تا اصل مطلب بیان شود.
من شخصا روان خیلی آسوده ای دارم. اگر ناراحت باشم - که البته بسیار به ندرت اتفاق می افتد - به موسیقی گوش می دهم یا به ندرت با دوستی یا فردی نزدیک که می دانم درک می کند کمی صحبت می کنم.
این را بگویم که از زمانی که اعتقاد به خدا را از دست دادم واقعا باری از دوشم برداشته شد و زندگی بسیار آرام تری دارم. اما از زمانی که دنیا را بی معنا می بینم آرامش فوق العاده ای دارم. توضیحش برایم بسیار سخت است. شاید a state of infinite bliss جمله ی بهتری برای توضیح این حس باشد.
این هم از آرامش.

سارا

با پوچی و عدم چگونه باید سر کرد؟

به راحتی!
منظورتان از عدم و پوچی حسی است که بعد از بی خدا شدن به انسان دست می دهد؟ اگر منظورتان این است که باید بگویم برای من مدت بسیار کوتاهی دوام داشت و دیگر به یاد ندارم چگونه حسی بود. این را بگویم که بنده بسیار معتقد بودم و در خانواده ای مذهبی هم بزرگ شدم.

منظورتان از عدم مرگ است؟ اگر درست است باید بگویم هیچ حسی نسبت به مرگ ندارم. صرفا چیزی است که فعلا باید با آن کنار بیاییم. چیزی است که وجود دارد.

اگر مظور از این گفته ها دید وجودگرایی بود باید بگویم اینها فقط زمانی معنا پیدا می کنند که فکر کنید چیزی برای از دست دادن وجود دارد. وقتی عمیقا معتقد باشید آن چیز بیشتر از یک توهم نبوده دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد.

mbk #۳۸۹

" بسم الله الرحمن الرحیم
..ﻗﺎﻝ ﻟﻪ ﺻﺎﺣﺒﻪ ﻭﻫﻮ ﻳﺤﺎﻭﺭﻩ ﺃﻛﻔﺮﺕ ﺑﺎﻟﺬﻱ ﺧﻠﻘﻚ ﻣﻦ ﺗﺮﺍﺏ ﺛﻢ ﻣﻦ ﻧﻄﻔﺔ ﺛﻢ ﺳﻮﺍﻙ ﺭﺟﻼ 37 ‏
ﻟﻜﻨﺎ ﻫﻮ ﺍﻟﻠﻪ ﺭﺑﻲ ﻭﻻ ﺃﺷﺮﻙ ﺑﺮﺑﻲ ﺃﺣﺪﺍ 38
‏ ﻭﻟﻮﻻ ﺇﺫ ﺩﺧﻠﺖ ﺟﻨﺘﻚ ﻗﻠﺖ ﻣﺎ ﺷﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﻻ ﻗﻮﺓ ﺇﻻ ﺑﺎﻟﻠﻪ ﺇﻥ ﺗﺮﻥ ﺃﻧﺎ ﺃﻗﻞ ﻣﻨﻚ ﻣﺎﻻ ﻭﻭﻟﺪﺍ ‏39
‏ﻓﻌﺴﻰ ﺭﺑﻲ ﺃﻥ ﻳﺆﺗﻴﻦ ﺧﻴﺮﺍ ﻣﻦ ﺟﻨﺘﻚ ﻭﻳﺮﺳﻞ ﻋﻠﻴﻬﺎ ﺣﺴﺒﺎﻧﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﺴﻤﺎﺀ ﻓﺘﺼﺒﺢ ﺻﻌﻴﺪﺍ ﺯﻟﻘﺎ 40 .. "
" به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان
گفت تا او را همسایه اش هم او پاسخ دادش آیا روگرداندی به آنکه آفریدت از خاکی پس از تخمی پس یکسره ساختت مردی 37
تا بودمرا او خداوند هم نه همبازم به پرورنده ام یکیُ 38
هم تا یا نه گُداری درون شدی باغت گفتی چه خواست خداوند نه توانی جز به خداوند اگر میبینی من کمتری ازِت دارایی هم زاده ای 39
باز نزدیکست پرورنده ام که میآوردم بهتری از باغت هم میفرستد برش رسیدگی شده ای از آسمان باز میگردد گردِ بالارونده ای ماسه زاری 40 "
خداوندا مرا برپادارنده پیوست نماز کن

solo #۳۹۰

حسی خاصی نداره
از زمان خداناباوری جدی تر به زندگی نگاه میکنم، قدم های بزرگ تری بر میدارم و اهداف بزرگی هم در سر دارم.

Mehrbod #۳۹۱
solo

حسی خاصی نداره
از زمان خداناباوری جدی تر به زندگی نگاه میکنم، قدم های بزرگ تری بر میدارم و اهداف بزرگی هم در سر دارم.

چه هدف‌هایی؟

solo #۳۹۲
Mehrbod

چه هدف‌هایی؟

حالا بماند ولی یکی از هدف هام مهاجرت هست
خداناباوری من از زمانی شروع که توی سخت ترین شرایط زندگی قرار گرفتم و دیگه نمیتونستم ادامه بدم و تصمیم به خود کشی گرفتم
تو اینترنت دنبال روشی های برای خودکشی بودم که به سایت زندیق رسیدم
یه پست بود به اسم بعد از مرگ چه خواهد شد؟ و مابقی مطالب مربوط به نقد اسلام،سفسطه ها،مقلطه ها و...رو خوندم و جرقه بیخدای در من زده شده
و تصمیمی که داشتم عوض شد و تصمیم گرفتم از تنها شانس زندگیم به بهترین نوع ممکن استفاده کنم

سارا #۳۹۳
thought

سپاسگذارم بانوی خردمند.....🌹
قسم میخورم بانویی فرهیخته و اندیشمند و باسواد همچو شما تا به عمر خود ندیده ام.
بنده در روز با ده ها بیمار روان پرش همچو ایشان سروکار دارم و دلیلی نمیبینم که ضعف شخصیت ایشان موجب بازپس کشیدن بنده از به زبان جاری ساختنن حقیقت باشد...
همینجا رسمی اعلام میکنم که هرگاه اخراج بنده میسر گشت بر درستی ضعف شخصیت و بخل ایشان مُهر تایید خواهم کوبید.......

چه می گویم نمی گویم که خاموشند درویشان .............
الحق که به درستی پیش بینی کردید و در حقیقت هر چه در این مدت به زبان آوردید جز راستی و درستی نبود. براستی که اخراج ناجوانمردانه ی شما خود روشنترین گواه است بر شخصیت اینان.........

Anarchy #۳۹۴
سارا

چه می گویم نمی گویم که خاموشند درویشان .............
الحق که به درستی پیش بینی کردید و در حقیقت هر چه در این مدت به زبان آوردید جز راستی و درستی نبود. براستی که اخراج ناجوانمردانه ی شما خود روشنترین گواه است بر شخصیت اینان.........

اخراج ناجوانمردانه ؟ شما انگار عادت به مظلوم نمایی مکرر دارید !! شاید هم دارید ما رو سر کار میذارید ... وقتی دقیقا از علت اخراج موقت ایشون ( تهدید به افشای هویت کاربران ) اطلاع دارید و همچین حرفی میزنید باید کمی به صداقت شما شک کنم !!

سارا #۳۹۵
Waffen

به راحتی!
منظورتان از عدم و پوچی حسی است که بعد از بی خدا شدن به انسان دست می دهد؟ اگر منظورتان این است که باید بگویم برای من مدت بسیار کوتاهی دوام داشت و دیگر به یاد ندارم چگونه حسی بود. این را بگویم که بنده بسیار معتقد بودم و در خانواده ای مذهبی هم بزرگ شدم.

Waffen

من سوال های شما رو میخوانم و گاها نمیدانم چگونه باید گفت تا اصل مطلب بیان شود.
من شخصا روان خیلی آسوده ای دارم. اگر ناراحت باشم - که البته بسیار به ندرت اتفاق می افتد - به موسیقی گوش می دهم یا به ندرت با دوستی یا فردی نزدیک که می دانم درک می کند کمی صحبت می کنم.
این را بگویم که از زمانی که اعتقاد به خدا را از دست دادم واقعا باری از دوشم برداشته شد و زندگی بسیار آرام تری دارم. اما از زمانی که دنیا را بی معنا می بینم آرامش فوق العاده ای دارم. توضیحش برایم بسیار سخت است. شاید a state of infinite bliss جمله ی بهتری برای توضیح این حس باشد.
این هم از آرامش

آنطور که شما فرمودید ......>

Waffen

سالها پیش که هنوز مسائله ی جدیدی بود بسیار حس زیبایی بود. حس آزادی بود و البته حس ترس و پوچی. این که عرض کردم مال زمانی هست که بنده 13 سال داشتم. :)
الان هیچ حس خاصی ندارد.

یعنی در 13 سالگی اعتقاد به خدا را از دست دادید! و احساس کردید که باری از روی دوشتان برداشته شده است. اما آیا گمان نمی کنید که 13 سالگی سنی هست که در آن نمی توان به یک دید و نگاه جامع و منطقی از هستی و وجود و جهان رسید؟ و اینکه در این سن یک فرد هر چقدر هم که مذهبی باشد و متعصب به مذهبش باشد باز هم تکلیف و باری را به آن صورت روی دوشش احساس نمی کند بویژه یک پسر 13 ساله ی مسلمان که هنوز به سن تکلیف هم نرسیده و از اینرو بیگناه محسوب می گردد.
البته اینکه می فرمایید" به راحتی " وبعد هم اشاره می کنید که بسیار فرد متعقدی بودید آنهم در دوران کودکی! خب باز با هم جور در نمی آید! وقتی شما بسیار معتقد باشید به چیزی یعنی تمام روزنه های سوال و نقد و شک را در آن مورد مسئله مسدود کرده اید و از اینرو باز کردن یکی از این روزنه های کوچک هم نمی تواند کار چندان راحتی باشد.
اما آرامش درونی منظور آرامش خیلی خیلی درونی بود!!آرامشی که متعلق به عالم درون باشد و نه برون. بله غم های و نا آرامی های برونی را می توان با شنیدن یک موسیقی آرام و امیدبخش تسکین اد اما با نا آرامی هایی که متعلق به عالم درون هست باید چه کرد؟ نا آرامی هایی که از جنس مادی نیست... البته نمی دانم شما آیا برای عالم درون هستی قائل هستید یا خیر. اما منظور بنده از آرامش درونی آرامش عالم درون بود! برای نمونه خودِ بنده ! با اینهمه نا آرامی هایی که در عالم درون دارم اما از دید دیگران بسیار آرامش بخش هستم!!! و دیگران از حضورم احساس آرامش می کنند!!!!!!!!!! ولی مشکل اینجاست که از حضور خویش در خود نا آرامم!

Waffen

به راحتی!
منظورتان از عدم و پوچی حسی است که بعد از بی خدا شدن به انسان دست می دهد؟.

عدم و پوچی حاصل از اینکه پس حقیقتی فراتر از ماده در این جهان نیست و هر چه که هست و نیست ماده است و بس. و اینکه پس با این درونِ پرسشگرمان چه کنیم و این احساس "حقیقت" جویی را چگونه در خویش بکشیم وقتی حقیقتی نیست که آن را بیابیم! به هر حال همه ی اینها منجر به پوچی و بیهودگی می گردد اینکه پشت اینهمه نقش و خیال هیچ چیزی وجود ندارد.......

Waffen #۳۹۶
سارا

آنطور که شما فرمودید ......>

یعنی در 13 سالگی اعتقاد به خدا را از دست دادید! و احساس کردید که باری از روی دوشتان برداشته شده است. اما آیا گمان نمی کنید که 13 سالگی سنی هست که در آن نمی توان به یک دید و نگاه جامع و منطقی از هستی و وجود و جهان رسید؟ و اینکه در این سن یک فرد هر چقدر هم که مذهبی باشد و متعصب به مذهبش باشد باز هم تکلیف و باری را به آن صورت روی دوشش احساس نمی کند بویژه یک پسر 13 ساله ی مسلمان که هنوز به سن تکلیف هم نرسیده و از اینرو بیگناه محسوب می گردد.
البته اینکه می فرمایید" به راحتی " وبعد هم اشاره می کنید که بسیار فرد متعقدی بودید آنهم در دوران کودکی! خب باز با هم جور در نمی آید! وقتی شما بسیار معتقد باشید به چیزی یعنی تمام روزنه های سوال و نقد و شک را در آن مورد مسئله مسدود کرده اید و از اینرو باز کردن یکی از این روزنه های کوچک هم نمی تواند کار چندان راحتی باشد.
اما آرامش درونی منظور آرامش خیلی خیلی درونی بود!!آرامشی که متعلق به عالم درون باشد و نه برون. بله غم های و نا آرامی های برونی را می توان با شنیدن یک موسیقی آرام و امیدبخش تسکین اد اما با نا آرامی هایی که متعلق به عالم درون هست باید چه کرد؟ نا آرامی هایی که از جنس مادی نیست... البته نمی دانم شما آیا برای عالم درون هستی قائل هستید یا خیر. اما منظور بنده از آرامش درونی آرامش عالم درون بود! برای نمونه خودِ بنده ! با اینهمه نا آرامی هایی که در عالم درون دارم اما از دید دیگران بسیار آرامش بخش هستم!!! و دیگران از حضورم احساس آرامش می کنند!!!!!!!!!! ولی مشکل اینجاست که از حضور خویش در خود نا آرامم!

عدم و پوچی حاصل از اینکه پس حقیقتی فراتر از ماده در این جهان نیست و هر چه که هست و نیست ماده است و بس. و اینکه پس با این درونِ پرسشگرمان چه کنیم و این احساس "حقیقت" جویی را چگونه در خویش بکشیم وقتی حقیقتی نیست که آن را بیابیم! به هر حال همه ی اینها منجر به پوچی و بیهودگی می گردد اینکه پشت اینهمه نقش و خیال هیچ چیزی وجود ندارد.......

همه ی افراد در یک سطح فکری نیستند و شخصیت افراد هم متفاوت است. آیا کسی هست که بتواند بگوید به دید جامع و کاملی از خدا و جهان رسیده؟ ایکه باری بر روی دوش من بود یا خیر را سن تکلیف مشخص نمی کند. به هر حال هر چیزی که بود و به هر شکلی که بود من این حس را داشتم.

چرا به راحتی و اعتقاد زیاد با هم جور در نمی آید؟ فردی که در چنین سن پایینی بسیار معتقد باشد همانطور که خودتان گفتید زیاد چیزی از بنیان های فلسفی مسئله نمی داند. من هم اینچنین بودم. فقط به چیزی اعتقاد داشتم که فکر میکردم درست است. اعتقاد من بررسی نشده بود. نتیجه ی بررسی و فکر کردن درباره آن به بی خدا شدنم ختم شد.

دقیقا چیزی که بنده عرض کردم نه تنها عالم درون بلکه همان ساختار روانی و فکری درونی را هم شامل می شود. چیزی هم به نام "آرامش خیلی خیلی درونی" من نمیدانم چیست! من متوجه نیستم که چرا یک فرد باید ناآرامی های خیلی خیلی درونی داشته باشد. مثلا شما یک نمونه از این مسائل خیلی خیلی درونی را برای من می توانید مثال بزنید؟ اگر بگویید من توضیح خواهم داد که چطور در مورد آن فکر میکنم و چطور با آن کنار می آیم.
همه در زندگی مسائل و مشکلات مخصوص به خود را دارند. بنده هم از نظر بیرونی فرد ناآرامی به نظر نمیرسم. اتفاقا بسیار هم آرام و بی سر و صدا هستم. :دی
حالا اینکه دیگران از در کنار من بودن چه حسی پیدا می کنند را حقیقتش تا کنون نپرسیدم و به من گفته نشده که به شما بگویم. ولی فکر نمیکنم باعث ناراحتی کسی بشوم. ولی در درون خود هم بسیار آرام هستم.

با درون پرسشگرتان کار خاصی نکنید. بگذارید پرسش کند! قرار نیست کار خاصی با چیزی انجام شود.
این احساس حقیقت جویی را هم همینطور. این مسئله ای که من گفتم خودش از همین جا شروع شده و به اینجا رسیده... همین پرسشگری و حس حقیقت جویی بوده که روزی باعث شده من از جایی شردوع کنم و به جایی برسم. از نظر فکری عرض میکنم البته.
من نمیدانم حقیقت را اینجا چطور دارید معنا می کنید؟ حقیقت به معنای truth اگر منظورتان هست شاید وجود داشته باشد و شاید وجود نداشته باشد. بستگی دارد ما به آن دسترسی داشته باشیم یا خیر که بتوانیم وجود و یا عدم وجود آن را مشخص کنیم و بعد ابزاری برای اندازه گیری آن نیاز داریم. من نمی دانم شما به چه حقیقتی اشاره دارید. حقیقت یک چیز یونیفای شده نیست. منظورتان اگر واقعیت هم باشد می گویم حداقل چیزی که وجود دارد این است که اطلاعات وجود دارند و این کمترین میزان واقعیتی است که ما می توانیم از آن اطمینان داشته باشیم. من هرگز نگفتم حقیقت وجود ندارد و نگفتم واقعیت وجود ندارد. من گفتم معنای نهایی وجود ندارد. یک معنای سرشتی وجود ندارد. essence وجود ندارد در چیزها.
برای شما این باعث پوچی و بی معنایی میشود و برای من منبع آرامش و آزادی است و شگفتی و لذت بسیار. من هرگز نمی توانستم قبل از این از هوشیاری خودم چنین لذتی ببرم. باورم نمی شود که در گذشته از چه چیزهایی ناراحت می شدم و به چه چیزهای بی ارزشی بها می دادم و نگران چه چیزهای بیهوده ای بودم.

Indeed life begins beyond despair
این چیزی هست که دارم سعی میکنم به شما بگم. شما despair رو میبینید.

سارا #۳۹۷
Waffen

همه ی افراد در یک سطح فکری نیستند و شخصیت افراد هم متفاوت است. آیا کسی هست که بتواند بگوید به دید جامع و کاملی از خدا و جهان رسیده؟ ایکه باری بر روی دوش من بود یا خیر را سن تکلیف مشخص نمی کند. به هر حال هر چیزی که بود و به هر شکلی که بود من این حس را داشتم.

چرا به راحتی و اعتقاد زیاد با هم جور در نمی آید؟ فردی که در چنین سن پایینی بسیار معتقد باشد همانطور که خودتان گفتید زیاد چیزی از بنیان های فلسفی مسئله نمی داند. من هم اینچنین بودم. فقط به چیزی اعتقاد داشتم که فکر میکردم درست است. اعتقاد من بررسی نشده بود. نتیجه ی بررسی و فکر کردن درباره آن به بی خدا شدنم ختم شد.

دقیقا چیزی که بنده عرض کردم نه تنها عالم درون بلکه همان ساختار روانی و فکری درونی را هم شامل می شود. چیزی هم به نام "آرامش خیلی خیلی درونی" من نمیدانم چیست! من متوجه نیستم که چرا یک فرد باید ناآرامی های خیلی خیلی درونی داشته باشد. مثلا شما یک نمونه از این مسائل خیلی خیلی درونی را برای من می توانید مثال بزنید؟ اگر بگویید من توضیح خواهم داد که چطور در مورد آن فکر میکنم و چطور با آن کنار می آیم.
همه در زندگی مسائل و مشکلات مخصوص به خود را دارند. بنده هم از نظر بیرونی فرد ناآرامی به نظر نمیرسم. اتفاقا بسیار هم آرام و بی سر و صدا هستم. :دی
حالا اینکه دیگران از در کنار من بودن چه حسی پیدا می کنند را حقیقتش تا کنون نپرسیدم و به من گفته نشده که به شما بگویم. ولی فکر نمیکنم باعث ناراحتی کسی بشوم. ولی در درون خود هم بسیار آرام هستم.

با درون پرسشگرتان کار خاصی نکنید. بگذارید پرسش کند! قرار نیست کار خاصی با چیزی انجام شود.
این احساس حقیقت جویی را هم همینطور. این مسئله ای که من گفتم خودش از همین جا شروع شده و به اینجا رسیده... همین پرسشگری و حس حقیقت جویی بوده که روزی باعث شده من از جایی شردوع کنم و به جایی برسم. از نظر فکری عرض میکنم البته.
من نمیدانم حقیقت را اینجا چطور دارید معنا می کنید؟ حقیقت به معنای truth اگر منظورتان هست شاید وجود داشته باشد و شاید وجود نداشته باشد. بستگی دارد ما به آن دسترسی داشته باشیم یا خیر که بتوانیم وجود و یا عدم وجود آن را مشخص کنیم و بعد ابزاری برای اندازه گیری آن نیاز داریم. من نمی دانم شما به چه حقیقتی اشاره دارید. حقیقت یک چیز یونیفای شده نیست. منظورتان اگر واقعیت هم باشد می گویم حداقل چیزی که وجود دارد این است که اطلاعات وجود دارند و این کمترین میزان واقعیتی است که ما می توانیم از آن اطمینان داشته باشیم. من هرگز نگفتم حقیقت وجود ندارد و نگفتم واقعیت وجود ندارد. من گفتم معنای نهایی وجود ندارد. یک معنای سرشتی وجود ندارد. essence وجود ندارد در چیزها.
برای شما این باعث پوچی و بی معنایی میشود و برای من منبع آرامش و آزادی است و شگفتی و لذت بسیار. من هرگز نمی توانستم قبل از این از هوشیاری خودم چنین لذتی ببرم. باورم نمی شود که در گذشته از چه چیزهایی ناراحت می شدم و به چه چیزهای بی ارزشی بها می دادم و نگران چه چیزهای بیهوده ای بودم.

Indeed life begins beyond despair
این چیزی هست که دارم سعی میکنم به شما بگم. شما despair رو میبینید.

همانطور که پیشتر عرض کردم منظورم دیدگاه جامع و منطقی بود و نه کامل ! چون به نظرم تا وقتی که آدمی در این جهان زندگی می کند در آن محاط است و از اینرو نمی تواند به یک دیدگاه کامل برسد! اما "سن" براستی فاکتور مهمی است در شناخت هستی! هر چقدر هم که یک فرد باهوش و فهیم و عاقل و باسواد باشد و اصلا خود ِ ابن سینا هم باشد بازهم نگاهش به هستی و جهان و خدا و.... در کودکی بسیار مبهم است. شما فرمودید 13 سالگی و خب این سن برای خیلی ها از جمله خودِ بنده یک نقطه ی عطفی است . بنده یک پروفسور آلمانی را می شناسم که اتفاقا بسیار هم باهوش و فرهیخته است و ایشان در 13 سالگی تغییر دین داده و مسلمان شده اند . اما بنا به گفته ی خود ایشان اسلامی که در 13 سالگی به آن رسیدند نسبت به اسلامی که 10 سال بعد از آن آنرا درک کردند زمین تا آسمان تفاوت دارد. در حقیقت در 13 سالگی ایشان بطور سطحی احساسی به اسلام گرویدند . با اینکه ایشان در همان سن از تمام همسالانشان در تحصیل جلوتر بودند و بسیار اهل مطالعه بودند و در همان سن با چندین زبان به خوبی آشنایی داشتند که یکی از آنها عربی بود ولی بازهم....و البته ایشان همچنان هم مسلمان هستند مانند شما که همچنان بی خدا هستید که خب این شاید دلیلی بر این باشد که بعدها با مطالعه منابعی که همسو با دیدگاهتان بوده است برای عقایدتان پشتوانه های منطقی فراهم کرده اید و از اینرو هم اکنون در راه خود پایدار و استوارید. اما نمونه های فراوان که در کودکی یک آیین دارند و در جوانی آیین دیگر ،بسیار بسیار فراوانترند. هر چند براستی قابل تقدیر است که آدمی از کودکی به آیینش و اعتقاداتش بنگرد و آن را تغییر دهد همین نشانه ای خردمندی و داشتن درونی جستجوگر است. چرا که بسیاری افراد هیچگاه به آیین و دین و اعتقاداتشان نگاه نقادانه ای ندارند و از اینرو اکثر قریب به اتفاق افراد به آیینی که به آنها به طور وراثتی رسیده حتی به طور شکسته بسته نیز پایبند هستند.

حقیقت#واقعیت

حقیقت ریشه در حق دارد ولی واقعیت ریشه در وقع دارد! از اینرو واقعیت را همواره می توان دریافت اما حقیقت را نه! گاهی حقیقت در عالم برون رخ می دهد و نمود می یابد و واقع می شود در این هنگام واقعیت= حقیقت. اما متاسفانه چنین اتفاقاتی خیلی کم رخ می دهد و در اکثر مواقع آن چه در عالم برون واقع می شود حقیقت نیست!
اما منظور بنده از حقیقت همان نمودی است که در عالم درون رخ می دهد . در حقیقت واقعیتی از جهان درون است! اگر به لینک ذیل عنایت داشته باشید در این جستار یکسری گفتگوهایی در مورد عالم درون و تمایز آن با عالم برون و.. انجام شده است :
درون و برون - صفحه 9

در آنجا به آرامش های درونی و برونی هم مفصل پرداخته شده است و اصلا همین حقیقت! متاسفانه حقیقت بسیار کاربرد عامی دارد یعنی هم برای عالم برون و هم برای درون از واژه ی حقیقت استفاده می کنیم. اما حقیقتی که در عالم مادی مد نظر است هماره نمود ظاهری باید داشته باشد چون مادی است و از اینرو می توان آن را مورد بررسی و سنجش قرار داد اما حقیقتی که در عالم درون مد نظر است خب اینگونه نیست و اینورو ما هیچ معیاری محکی برای سنجش آنچه که گمان می بریم حقیقت است نداریم و گاهی و شایدبسیاری از اوقات آنچه که گمان می بریم حقیقت است سرابی بیش نباشد و خب همه ی اینها سبب سرگردانی بیشتر می گردد و نتیجه سرگردانی همان نا آرامی درونی است!

نه بنده بی خدایی را با نا امیدی و یاس یکسان نمی بینم. پوچی برابر با نا امیدی نیست ! هر چند که با آن همبستگی دارد ولی الزاما هر پوچی به نا امیدی ختم نمی گردد. چه بسیار افراد با ایمان و دیندار که بسیار افسرده و مایوس هستند و چه بسیار افراد بی دین و بی خدا که شاد و سرمست و پر انرژی هستند . آدمی می تواند به بیهودگی و پوچی دنیا و هستی و .. برسد و در همان حال از هستی خویش لذت ببرد در حقیقت هدف و معنای زندگی در این جهان را همان "زندگی کردن" بداند و از اینرو تا می تواند از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد.

نمی دانم چرا شما از گفته هایم نا امیدی را برداشت کرده اید؟! نمی دانم شاید هم نسبت به شما آدم نا امیدی به حساب بیایم :) چون به هر حال همه چیز نسبی است یعنی تاکنون به هر چه رسیده ام نسبی بوده و از اینرو به حقیقتی از جنس عالم درون هنوز نرسیده ام چرا که بر طبق گفته ی آنها که رسیده اند حقیقت مطلق است نه نسبی!

Waffen #۳۹۸
سارا

همانطور که پیشتر عرض کردم منظورم دیدگاه جامع و منطقی بود و نه کامل ! چون به نظرم تا وقتی که آدمی در این جهان زندگی می کند در آن محاط است و از اینرو نمی تواند به یک دیدگاه کامل برسد! اما "سن" براستی فاکتور مهمی است در شناخت هستی! هر چقدر هم که یک فرد باهوش و فهیم و عاقل و باسواد باشد و اصلا خود ِ ابن سینا هم باشد بازهم نگاهش به هستی و جهان و خدا و.... در کودکی بسیار مبهم است. شما فرمودید 13 سالگی و خب این سن برای خیلی ها از جمله خودِ بنده یک نقطه ی عطفی است . بنده یک پروفسور آلمانی را می شناسم که اتفاقا بسیار هم باهوش و فرهیخته است و ایشان در 13 سالگی تغییر دین داده و مسلمان شده اند . اما بنا به گفته ی خود ایشان اسلامی که در 13 سالگی به آن رسیدند نسبت به اسلامی که 10 سال بعد از آن آنرا درک کردند زمین تا آسمان تفاوت دارد. در حقیقت در 13 سالگی ایشان بطور سطحی احساسی به اسلام گرویدند . با اینکه ایشان در همان سن از تمام همسالانشان در تحصیل جلوتر بودند و بسیار اهل مطالعه بودند و در همان سن با چندین زبان به خوبی آشنایی داشتند که یکی از آنها عربی بود ولی بازهم....و البته ایشان همچنان هم مسلمان هستند مانند شما که همچنان بی خدا هستید که خب این شاید دلیلی بر این باشد که بعدها با مطالعه منابعی که همسو با دیدگاهتان بوده است برای عقایدتان پشتوانه های منطقی فراهم کرده اید و از اینرو هم اکنون در راه خود پایدار و استوارید. اما نمونه های فراوان که در کودکی یک آیین دارند و در جوانی آیین دیگر ،بسیار بسیار فراوانترند. هر چند براستی قابل تقدیر است که آدمی از کودکی به آیینش و اعتقاداتش بنگرد و آن را تغییر دهد همین نشانه ای خردمندی و داشتن درونی جستجوگر است. چرا که بسیاری افراد هیچگاه به آیین و دین و اعتقاداتشان نگاه نقادانه ای ندارند و از اینرو اکثر قریب به اتفاق افراد به آیینی که به آنها به طور وراثتی رسیده حتی به طور شکسته بسته نیز پایبند هستند.

حقیقت#واقعیت

حقیقت ریشه در حق دارد ولی واقعیت ریشه در وقع دارد! از اینرو واقعیت را همواره می توان دریافت اما حقیقت را نه! گاهی حقیقت در عالم برون رخ می دهد و نمود می یابد و واقع می شود در این هنگام واقعیت= حقیقت. اما متاسفانه چنین اتفاقاتی خیلی کم رخ می دهد و در اکثر مواقع آن چه در عالم برون واقع می شود حقیقت نیست!
اما منظور بنده از حقیقت همان نمودی است که در عالم درون رخ می دهد . در حقیقت واقعیتی از جهان درون است! اگر به لینک ذیل عنایت داشته باشید در این جستار یکسری گفتگوهایی در مورد عالم درون و تمایز آن با عالم برون و.. انجام شده است :
درون و برون - صفحه 9

در آنجا به آرامش های درونی و برونی هم مفصل پرداخته شده است و اصلا همین حقیقت! متاسفانه حقیقت بسیار کاربرد عامی دارد یعنی هم برای عالم برون و هم برای درون از واژه ی حقیقت استفاده می کنیم. اما حقیقتی که در عالم مادی مد نظر است هماره نمود ظاهری باید داشته باشد چون مادی است و از اینرو می توان آن را مورد بررسی و سنجش قرار داد اما حقیقتی که در عالم درون مد نظر است خب اینگونه نیست و اینورو ما هیچ معیاری محکی برای سنجش آنچه که گمان می بریم حقیقت است نداریم و گاهی و شایدبسیاری از اوقات آنچه که گمان می بریم حقیقت است سرابی بیش نباشد و خب همه ی اینها سبب سرگردانی بیشتر می گردد و نتیجه سرگردانی همان نا آرامی درونی است!

نه بنده بی خدایی را با نا امیدی و یاس یکسان نمی بینم. پوچی برابر با نا امیدی نیست ! هر چند که با آن همبستگی دارد ولی الزاما هر پوچی به نا امیدی ختم نمی گردد. چه بسیار افراد با ایمان و دیندار که بسیار افسرده و مایوس هستند و چه بسیار افراد بی دین و بی خدا که شاد و سرمست و پر انرژی هستند . آدمی می تواند به بیهودگی و پوچی دنیا و هستی و .. برسد و در همان حال از هستی خویش لذت ببرد در حقیقت هدف و معنای زندگی در این جهان را همان "زندگی کردن" بداند و از اینرو تا می تواند از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد.

نمی دانم چرا شما از گفته هایم نا امیدی را برداشت کرده اید؟! نمی دانم شاید هم نسبت به شما آدم نا امیدی به حساب بیایم :) چون به هر حال همه چیز نسبی است یعنی تاکنون به هر چه رسیده ام نسبی بوده و از اینرو به حقیقتی از جنس عالم درون هنوز نرسیده ام چرا که بر طبق گفته ی آنها که رسیده اند حقیقت مطلق است نه نسبی!

صفحه ای رو که به آن لینک داده بودید خواندم (نه کامل البته... ولی به زودی کامل میخوانم) تا جایی که متوجه بشوم چه مطرح شده...

سخنان نخستین شما را قبول دارم... این مسائل در مورد بنده هم صحیح هستند و بنده هم اول شاید در مورد مسئله احساسی تصمیم گرفتم و بعد به مطالعه پرداختم... البته ناگفته نماند که بنده در مورد دین هم بسیار تحقیق کردم و چندین بار برای مطرح کردن پرسش هایم به شهر های مذهبی سفر کردم اما پاسخ ها بسیار شبیه به هم بودند... در حقیقت ناتوانی این عزیزان در پاسخ گویی به سوالات بود که باعث شد من تصمیم بگیرم خودم به تحقیق بپردازم... بنده مطالعاتم در راستای عقیده ام نبوده... بنده در مورد خیلی چیزهای مختلف مطالعه کرده ام... وجه اشتراک آنها البته این بوده که اکثرا براساس empiricism بوده اند...

بنده در بالا عرض کردم که منظورم از حقیقت و واقعیت چیست... در این مورد بنده این دو را به هیچ عنوان یکسان فرض نکردم... اتفاقا بسیار با یکدیگر متفاوت هستند...
در مورد حقیقت فرمودید واقعیت را می توان دریافت اما حقیقت را خیر... حقیقت همانطور که خودتان فرمودید بر دو نوع universal و personal است... که شما آن را به حقیقت درون و حقیقت برون تقسیم بندی کرده اید... و این درست است... و همچنین در مورد واقعیت ها فرمودید که آن هم بنده من نظرم بود...
بنده همچنین با مسئله ی تصویر سازی درونی هم موافقم و مطالب را تا حدی خواندم...

این را بگویم که بنده هدفم دقیقا فهمیدن بهترین راه و بهترین تصویر از جهان است... در این مورد می توانیم بحث کنیم... بسیار بحث جذابی هم می تواند باشد...
پیروی همین حرف قبلی بگویم که دلیل ناآرامی ها تفاوت بین تصویر و درک درونی که ما از جهان داریم و حقیقت و واقعیت خارجی است که باعث ناآرامی ها می شود... دنیا روش عجیبی برای یادآوری حقیقت های خود به ما دارد...
من می توانم با اطمینان بگویم که این مسئله را برای خودم حل کرده ام... البته شک دارم روش بنده برای شما قابل قبول باشد...

در مورد یاس و ناامیدی هم درست می فرمایید... بنده البته به این مرحله هم رسیده بودم که همانطور که عرض کردم اگر انسان به راه خود ادامه دهد تنها یک مرحله گذار است...
دلیل برداشتم این بود: اگر پوچی همراه با خود چیزی مانند یاس و غم و ناامیدی و ناآرامی نداشته باشد نه تنها بد نیست بلکه به نظرم یکی از بنیادین ترین حقیقت های خارجی جهان است... برای همین برداشت کردم که باید به همراه آن چیزهای دیگری را مدنظر داشته باشید...
پوچی به خودی خود تنها یک حقیقت خارجی است... ما تصویر و درکمان از دنیا نادرست است... وگرنه دنیا دلیلی ندارد که پوچ نباشد...
ما شاید تنها یک اتفاق بوده ایم که در پهنای بی انتهای کیهان ها (شاید بی نهایت جهان ها) چیزی نیست که خود را با آن درگیر کنیم...

سارا #۳۹۹
Waffen

صفحه ای رو که به آن لینک داده بودید خواندم (نه کامل البته... ولی به زودی کامل میخوانم) تا جایی که متوجه بشوم چه مطرح شده... سخنان نخستین شما را قبول دارم... این مسائل در مورد بنده هم صحیح هستند و بنده هم اول شاید در مورد مسئله احساسی تصمیم گرفتم و بعد به مطالعه پرداختم... البته ناگفته نماند که بنده در مورد دین هم بسیار تحقیق کردم و چندین بار برای مطرح کردن پرسش هایم به شهر های مذهبی سفر کردم اما پاسخ ها بسیار شبیه به هم بودند... در حقیقت ناتوانی این عزیزان در پاسخ گویی به سوالات بود که باعث شد من تصمیم بگیرم خودم به تحقیق بپردازم... بنده مطالعاتم در راستای عقیده ام نبوده... بنده در مورد خیلی چیزهای مختلف مطالعه کرده ام... وجه اشتراک آنها البته این بوده که اکثرا براساس empiricism بوده اند... بنده در بالا عرض کردم که منظورم از حقیقت و واقعیت چیست... در این مورد بنده این دو را به هیچ عنوان یکسان فرض نکردم... اتفاقا بسیار با یکدیگر متفاوت هستند... در مورد حقیقت فرمودید واقعیت را می توان دریافت اما حقیقت را خیر... حقیقت همانطور که خودتان فرمودید بر دو نوع universal و personal است... که شما آن را به حقیقت درون و حقیقت برون تقسیم بندی کرده اید... و این درست است... و همچنین در مورد واقعیت ها فرمودید که آن هم بنده من نظرم بود... بنده همچنین با مسئله ی تصویر سازی درونی هم موافقم و مطالب را تا حدی خواندم... این را بگویم که بنده هدفم دقیقا فهمیدن بهترین راه و بهترین تصویر از جهان است... در این مورد می توانیم بحث کنیم... بسیار بحث جذابی هم می تواند باشد... پیروی همین حرف قبلی بگویم که دلیل ناآرامی ها تفاوت بین تصویر و درک درونی که ما از جهان داریم و حقیقت و واقعیت خارجی است که باعث ناآرامی ها می شود... دنیا روش عجیبی برای یادآوری حقیقت های خود به ما دارد... من می توانم با اطمینان بگویم که این مسئله را برای خودم حل کرده ام... البته شک دارم روش بنده برای شما قابل قبول باشد... در مورد یاس و ناامیدی هم درست می فرمایید... بنده البته به این مرحله هم رسیده بودم که همانطور که عرض کردم اگر انسان به راه خود ادامه دهد تنها یک مرحله گذار است... دلیل برداشتم این بود: اگر پوچی همراه با خود چیزی مانند یاس و غم و ناامیدی و ناآرامی نداشته باشد نه تنها بد نیست بلکه به نظرم یکی از بنیادین ترین حقیقت های خارجی جهان است... برای همین برداشت کردم که باید به همراه آن چیزهای دیگری را مدنظر داشته باشید... پوچی به خودی خود تنها یک حقیقت خارجی است... ما تصویر و درکمان از دنیا نادرست است... وگرنه دنیا دلیلی ندارد که پوچ نباشد... ما شاید تنها یک اتفاق بوده ایم که در پهنای بی انتهای کیهان ها (شاید بی نهایت جهان ها) چیزی نیست که خود را با آن درگیر کنیم...

حالا که قرار است آن جستار درون و برون را بخوانید بد نیست به این جستار هم نظری بیاندازید ;) شهود

بله پیش از آنکه شما توضیح دهید حدس می زدم که باید در مورد اسلام و دیگر ادیان هم تحقیق کرده باشید و خب نیافتن پاسخ منطقی برای پرسشهای دینی و اعتقادیتان هم سبب شد بیشتر به بی خدایی ایمان بیاورید.... اما در مورد خودم .. راستش بنده از همان کودکی علاوه بر قرآن کتب عهد عتیق را می خواندم و می دیدم که ریشه و اصلشان یکیست هر چند در مواردی چون عصمت پیامبران و.. باهم تفاوت های فاحشی دارند اما در کل اصولشان اینکه خدا یکیست و اولین انسان آدم بوده است و بهشتی هست و جهنمی و عذابها چنین است و پاداشها چنان و....... ، تقریبا سخنان یکیست! اما پرسشهایم درست وقتی آغاز شد که با "آینه" آشنا شدم!.....

راستش حال که شما صادقانه در مورد خودتان حرف زدید بنده ام صادقانه به شما می گویم که خود بنده هم با بعضی از مسائل که در قرآن آمده است و با خیلی از احکام فقهی بسیار مشکل دارم و راستش هضم آنان برایم سخت است و خب در کودکی که جسورتر بودم این پرسشها را مطرح می کردم و پاسخهایی از این دست در یافت می کردم که : هنوز بچه ای فهمش برایت سخت است، یا بزرگتر بشوی می فهمی و....

هرچند وقتی بزرگتر هم شدم نه تنها بیشتر فهمیدم بلکه آن چیزهایی که در کودکی برایم قابل درک بود هم نافهمیدنی و غیر قابل درک شد. بنده هم بحث زیاد کردم تا اینکه در آخرین بحثم با یک عالم دینی، وی بجای پاسخگویی به پرسشهایم به من یک راهکار ارائه کرد و آن اینکه هر وقت این پرسشها به ذهنم رسید استغفار کنم و شیطاان را لعنت کنم!

شما فرمودید در مورد خیلی چیزها مطالعه کردید که بیشترشان بر پایه ی تجربه و شهود بودند و راستش به همین علت بود که از شما خواستم به آن جستار شهود هم نگاهکی بیاندازید و اگر دلتان خواست نظرتان را راجع به نظر بنده بگویید اینکه آیا تعریفی که از شهود آوردم درست است یا نه! بنده معتقدم شهود فقط و فقط ویژه ی عرفا و مکاتب و حلقه های عرفانی نیست که خب از دید بسیاری از دگر اندیشان این گونه شهودهای عرفانی به توهم می ماند . بلکه در تعریفم برای شهود بر پایه ی همان دسته بندی که فلاسفه ی یونان باستان از علم داشتند شهود را هم دسته بندی کردم. چون به نظرم همه ی ما فارغ از هر عقیده و نظری که داریم اهل شهود هستیم . وقایع و اتفاقات را مشاهده می کنیم و بر پایه ی شهودهایمان به حقایق دست می یابیم. همه ی علم و دانش و هر چه که هست و نیست بر پایه ی همین شهود است . حال می تواند با چشم مادی باشد یا با گوش مادی و با با لامسه و یا درونی باشد. نخستین شهودی که بنده کردم با همان "آینه " بود.

بنده از این جمله ی شما خیلی خوشم آمد : "این را بگویم که بنده هدفم دقیقا فهمیدن بهترین راه و بهترین تصویر از جهان است" بهترین تصویر از جهان.... بله بحث بسیار جذاب و البته بسیار مفصلی خواهد بود چون درون و برون و شهود و ....... همه ی چیزها را در برمی گیرد. راستش یاد داستان فیل حضرت مولانا افتادم که عده ای در تاریکی می روند فیلی را مشاهده کنند و هر کسی بسته به آن قسمتی از فیل که آن را لمس می کرد به تعریفی از فیل می رسید. از اینرو آنکه گوش فیل را لمس کرده بود آن را شبیه بادبزن و آنکه پایش را لمس کرده بود آن را شبیه به ستون دانسته بود. حالا جهان هم شبیه به همان فیل است و هرکدام از ما بسته به تجربیاتمان به یک تعریفی از هستی و جهان رسیده ایم. در داستان مولانا اگر نور بود همه آن افراد به یک درک و تعریف یکسان از فیل می رسیدند و در مورد ما هم اگر این نور (آگاهی کامل) باشد همه ی ما باید به یک درک و تعریف یکسان که همان" بهترین تصویر از جهان" است برسیم. بقول شاعر: روشنترین آیینه تصویر ِ تو در خویش است ........ هرکس تو را در خویش پیدا کرد درویش است .... اما در مورد آینه ، همانطور که عرض کردم پرسشهایم از زمانی آغاز شد که با اینه آشنا شدم و یا بهتر است بگویم که انس گرفتم (به هر حال از نسوانیم و از اینرو ملامتی نباید باشد:)) فکر می کنم در حدود 4 سال داشتم که به دیدن تصویرم در آینه مشتاق شدم! مدام دوست داشتم بروم و خود را در آینه ببینم!! نمی دانید چه حس خوبی بود احساس دیدن خود توسط خود! یک حس عجیب و آرامش بخشی بود تمام خودم را با چشمان خودم می دیدم!! و خب از همان زمان دریافتم آینه با آینه خیلی فرق می کند! بعضی آینه ها شفافترند وتصویری که نشان می دهند روشنتر است و اینکه خب کدام تصویر درست تر است! و خب در طول این آشنایی و انس با آینه ، یک دلیل دیگری هم برای وابستگی به آینه پیدا کردم :). من الان هم به طور دقیق نمی دانم که رنگ چشمانم چه هست!!! به گفته ی اکثریت، عسلی است و خب بعضی ها سبز و بعضی قهوه ای و حتی مشکی هم می گویند. و همین ثابت نبودن رنگ چشم و یا بهتر است بگویم یکسان نبودن نظر دیگران در مورد رنگ چشم سبب شد بیشتر به آینه خیره گردم . یادم می آید آینه ی کوچکی بر میداشتم و آن را نزدیک چشمانم می بردم و آمیزه ای از رنگهای قهوای سبز و زرد و قرمز می دیدم. خب آنموقع بنده یک دختربچه ی چهار پنج ساله بیشتر نبودم که هستی ام را در ظاهرم می دیدم و اینکه پیش خودم می گفتم من که یکی هستم و چشمانم هم یک رنگی دارد پس چرا اینقدر گوناگون دیده می شوم! و چرا یک چشم که خب یک رنگی هم دارد باید اینقدر با رنگهای گوناگون دیده شود. خب از همان موقع با نور هم بیشتر آشنا شدم اینکه شما وقتی در برابر نور قرار می گیرید چشمانتان رنگش روشنتر می گردد و خب پیش خود گمان می بردم که این تغییر در رنگها ناشی از تغییر در شدت و کیفیت نور است . و از همانجا بازی با آینه در زیر نور خوشید آغاز شد و طیف رنگهایی که از انعکاس آینه ها و منشورهای شیشه ای بدست می آمد و اینکه یک نور می تابد به این منشور و تبدیل به چندین نور رنگی می گردد و........ و اینکه همه ی مردم شهر در رنگ آن نور اصلی (سفید) با هم متفق القول هستند و وحدت نظر در اینجا وجود دارد اما در مورد رنگهای حاصل از تجزیه ی آن نور سفید نه! اینکه همیشه ی خدا سر رنگِ رنگها بحث است و همه یک رنگ را دقیقا یک رنگ نمی بینند و اینکه این رنگ حاصل از تجزیه ی رنگ اصلی یعنی سفید است و اینکه در حقیقت با تجزیه ی رنگ از وحدت به سمت کثرت می رویم....

شما از "بهترین تصویر جهان" سخن گفتید. ما در آینه "تصویر" را می بینم و حال امروزه دوربین ها و.. که آنها هم باز همان کار آینه را و بازتاب نور و... و در حقیقت همان قوانین فیزیک آینه ای هم در اینجا برقرار است و اما شما از "تصویر" سخن راندید. می دانم که شما بی خدایید و با عرفان و طریقت کاری ندارید ولی نکته ی جالب آنجاست که اهل طریقت هم چون شما به دنبال همان "بهترین تصویر" هستند. اینکه عرفا خود را آینه و یا آینه دار می دانند و اینکه باید به تذهیب نفس بپردازند و در اصلاح خویش بکوشند تا تبدیل به شفافترین آینه گردند و بهترین تصویر را ببینند.

البته اینروزها هم متوجه شدم که همیشه در رنگ و رنگ چشم و مسائل ظاهری و اینچنینی ، اختلاف نظر وجود ندارد گاهی در مورد آیین و دین یک فرد هم دیگران آرا و عقاید گوناگونی دارند. برای نمونه بنده در اینجا یک مسلمان آنهم از گونه ی ولایی هستم و در هم میهن یک یهودی ِ تمام عیار!!! در اینجا هر چه بگویم از شعر گرفته تا ریاضی و موسیقی ، اسلام در آن فریاد می زند!!! و در هم میهن هم به گفته ی مسلمانان هر جا سخن از یهود است بنده در دفاع از آنان آماده ام و امضایم هم عبری است پس دیگر یک یهودی تمام عیار هستم... و جالب آنجاست که هر چه به این دو دسته می گویم که من نه آنم و نه این پذیرفتنی نیست:))

Waffen

پیروی همین حرف قبلی بگویم که دلیل ناآرامی ها تفاوت بین تصویر و درک درونی که ما از جهان داریم و حقیقت و واقعیت خارجی است که باعث ناآرامی ها می شود... دنیا روش عجیبی برای یادآوری حقیقت های خود به ما دارد... من می توانم با اطمینان بگویم که این مسئله را برای خودم حل کرده ام... البته شک دارم روش بنده برای شما قابل قبول باشد...

سپاسگزار خواهم بود اگر کمی از روشتان بگویید.. روشهای من که برای آرام کردن غم های درونی همیشه معکوس پاسخ می هند و غم را به جای کمتر کردن بیشتر می کنند!!

Waffen #۴۰۰
سارا

حالا که قرار است آن جستار درون و برون را بخوانید بد نیست به این جستار هم نظری بیاندازید ;) شهود

بله پیش از آنکه شما توضیح دهید حدس می زدم که باید در مورد اسلام و دیگر ادیان هم تحقیق کرده باشید و خب نیافتن پاسخ منطقی برای پرسشهای دینی و اعتقادیتان هم سبب شد بیشتر به بی خدایی ایمان بیاورید.... اما در مورد خودم .. راستش بنده از همان کودکی علاوه بر قرآن کتب عهد عتیق را می خواندم و می دیدم که ریشه و اصلشان یکیست هر چند در مواردی چون عصمت پیامبران و.. باهم تفاوت های فاحشی دارند اما در کل اصولشان اینکه خدا یکیست و اولین انسان آدم بوده است و بهشتی هست و جهنمی و عذابها چنین است و پاداشها چنان و....... ، تقریبا سخنان یکیست! اما پرسشهایم درست وقتی آغاز شد که با "آینه" آشنا شدم!.....

راستش حال که شما صادقانه در مورد خودتان حرف زدید بنده ام صادقانه به شما می گویم که خود بنده هم با بعضی از مسائل که در قرآن آمده است و با خیلی از احکام فقهی بسیار مشکل دارم و راستش هضم آنان برایم سخت است و خب در کودکی که جسورتر بودم این پرسشها را مطرح می کردم و پاسخهایی از این دست در یافت می کردم که : هنوز بچه ای فهمش برایت سخت است، یا بزرگتر بشوی می فهمی و....

هرچند وقتی بزرگتر هم شدم نه تنها بیشتر فهمیدم بلکه آن چیزهایی که در کودکی برایم قابل درک بود هم نافهمیدنی و غیر قابل درک شد. بنده هم بحث زیاد کردم تا اینکه در آخرین بحثم با یک عالم دینی، وی بجای پاسخگویی به پرسشهایم به من یک راهکار ارائه کرد و آن اینکه هر وقت این پرسشها به ذهنم رسید استغفار کنم و شیطاان را لعنت کنم!

شما فرمودید در مورد خیلی چیزها مطالعه کردید که بیشترشان بر پایه ی تجربه و شهود بودند و راستش به همین علت بود که از شما خواستم به آن جستار شهود هم نگاهکی بیاندازید و اگر دلتان خواست نظرتان را راجع به نظر بنده بگویید اینکه آیا تعریفی که از شهود آوردم درست است یا نه! بنده معتقدم شهود فقط و فقط ویژه ی عرفا و مکاتب و حلقه های عرفانی نیست که خب از دید بسیاری از دگر اندیشان این گونه شهودهای عرفانی به توهم می ماند . بلکه در تعریفم برای شهود بر پایه ی همان دسته بندی که فلاسفه ی یونان باستان از علم داشتند شهود را هم دسته بندی کردم. چون به نظرم همه ی ما فارغ از هر عقیده و نظری که داریم اهل شهود هستیم . وقایع و اتفاقات را مشاهده می کنیم و بر پایه ی شهودهایمان به حقایق دست می یابیم. همه ی علم و دانش و هر چه که هست و نیست بر پایه ی همین شهود است . حال می تواند با چشم مادی باشد یا با گوش مادی و با با لامسه و یا درونی باشد. نخستین شهودی که بنده کردم با همان "آینه " بود.

بنده از این جمله ی شما خیلی خوشم آمد : "این را بگویم که بنده هدفم دقیقا فهمیدن بهترین راه و بهترین تصویر از جهان است" بهترین تصویر از جهان.... بله بحث بسیار جذاب و البته بسیار مفصلی خواهد بود چون درون و برون و شهود و ....... همه ی چیزها را در برمی گیرد. راستش یاد داستان فیل حضرت مولانا افتادم که عده ای در تاریکی می روند فیلی را مشاهده کنند و هر کسی بسته به آن قسمتی از فیل که آن را لمس می کرد به تعریفی از فیل می رسید. از اینرو آنکه گوش فیل را لمس کرده بود آن را شبیه بادبزن و آنکه پایش را لمس کرده بود آن را شبیه به ستون دانسته بود. حالا جهان هم شبیه به همان فیل است و هرکدام از ما بسته به تجربیاتمان به یک تعریفی از هستی و جهان رسیده ایم. در داستان مولانا اگر نور بود همه آن افراد به یک درک و تعریف یکسان از فیل می رسیدند و در مورد ما هم اگر این نور (آگاهی کامل) باشد همه ی ما باید به یک درک و تعریف یکسان که همان" بهترین تصویر از جهان" است برسیم. بقول شاعر: روشنترین آیینه تصویر ِ تو در خویش است ........ هرکس تو را در خویش پیدا کرد درویش است .... اما در مورد آینه ، همانطور که عرض کردم پرسشهایم از زمانی آغاز شد که با اینه آشنا شدم و یا بهتر است بگویم که انس گرفتم (به هر حال از نسوانیم و از اینرو ملامتی نباید باشد:)) فکر می کنم در حدود 4 سال داشتم که به دیدن تصویرم در آینه مشتاق شدم! مدام دوست داشتم بروم و خود را در آینه ببینم!! نمی دانید چه حس خوبی بود احساس دیدن خود توسط خود! یک حس عجیب و آرامش بخشی بود تمام خودم را با چشمان خودم می دیدم!! و خب از همان زمان دریافتم آینه با آینه خیلی فرق می کند! بعضی آینه ها شفافترند وتصویری که نشان می دهند روشنتر است و اینکه خب کدام تصویر درست تر است! و خب در طول این آشنایی و انس با آینه ، یک دلیل دیگری هم برای وابستگی به آینه پیدا کردم :). من الان هم به طور دقیق نمی دانم که رنگ چشمانم چه هست!!! به گفته ی اکثریت، عسلی است و خب بعضی ها سبز و بعضی قهوه ای و حتی مشکی هم می گویند. و همین ثابت نبودن رنگ چشم و یا بهتر است بگویم یکسان نبودن نظر دیگران در مورد رنگ چشم سبب شد بیشتر به آینه خیره گردم . یادم می آید آینه ی کوچکی بر میداشتم و آن را نزدیک چشمانم می بردم و آمیزه ای از رنگهای قهوای سبز و زرد و قرمز می دیدم. خب آنموقع بنده یک دختربچه ی چهار پنج ساله بیشتر نبودم که هستی ام را در ظاهرم می دیدم و اینکه پیش خودم می گفتم من که یکی هستم و چشمانم هم یک رنگی دارد پس چرا اینقدر گوناگون دیده می شوم! و چرا یک چشم که خب یک رنگی هم دارد باید اینقدر با رنگهای گوناگون دیده شود. خب از همان موقع با نور هم بیشتر آشنا شدم اینکه شما وقتی در برابر نور قرار می گیرید چشمانتان رنگش روشنتر می گردد و خب پیش خود گمان می بردم که این تغییر در رنگها ناشی از تغییر در شدت و کیفیت نور است . و از همانجا بازی با آینه در زیر نور خوشید آغاز شد و طیف رنگهایی که از انعکاس آینه ها و منشورهای شیشه ای بدست می آمد و اینکه یک نور می تابد به این منشور و تبدیل به چندین نور رنگی می گردد و........ و اینکه همه ی مردم شهر در رنگ آن نور اصلی (سفید) با هم متفق القول هستند و وحدت نظر در اینجا وجود دارد اما در مورد رنگهای حاصل از تجزیه ی آن نور سفید نه! اینکه همیشه ی خدا سر رنگِ رنگها بحث است و همه یک رنگ را دقیقا یک رنگ نمی بینند و اینکه این رنگ حاصل از تجزیه ی رنگ اصلی یعنی سفید است و اینکه در حقیقت با تجزیه ی رنگ از وحدت به سمت کثرت می رویم....

شما از "بهترین تصویر جهان" سخن گفتید. ما در آینه "تصویر" را می بینم و حال امروزه دوربین ها و.. که آنها هم باز همان کار آینه را و بازتاب نور و... و در حقیقت همان قوانین فیزیک آینه ای هم در اینجا برقرار است و اما شما از "تصویر" سخن راندید. می دانم که شما بی خدایید و با عرفان و طریقت کاری ندارید ولی نکته ی جالب آنجاست که اهل طریقت هم چون شما به دنبال همان "بهترین تصویر" هستند. اینکه عرفا خود را آینه و یا آینه دار می دانند و اینکه باید به تذهیب نفس بپردازند و در اصلاح خویش بکوشند تا تبدیل به شفافترین آینه گردند و بهترین تصویر را ببینند.

البته اینروزها هم متوجه شدم که همیشه در رنگ و رنگ چشم و مسائل ظاهری و اینچنینی ، اختلاف نظر وجود ندارد گاهی در مورد آیین و دین یک فرد هم دیگران آرا و عقاید گوناگونی دارند. برای نمونه بنده در اینجا یک مسلمان آنهم از گونه ی ولایی هستم و در هم میهن یک یهودی ِ تمام عیار!!! در اینجا هر چه بگویم از شعر گرفته تا ریاضی و موسیقی ، اسلام در آن فریاد می زند!!! و در هم میهن هم به گفته ی مسلمانان هر جا سخن از یهود است بنده در دفاع از آنان آماده ام و امضایم هم عبری است پس دیگر یک یهودی تمام عیار هستم... و جالب آنجاست که هر چه به این دو دسته می گویم که من نه آنم و نه این پذیرفتنی نیست:))

سپاسگزار خواهم بود اگر کمی از روشتان بگویید.. روشهای من که برای آرام کردن غم های درونی همیشه معکوس پاسخ می هند و غم را به جای کمتر کردن بیشتر می کنند!!

از پاسخ مفصلتان ممنونم.

تاپیکی که معرفی کرده بودید را تا انتها خواندم. این را بگویم که بنده هم مانند یکی از دوستانمان در همان تاپیک معتقدم شما توجه زیادی به فلاسفه ی باستان دارید و به نظرم این فلاسفه اشتباهات بسیار زیادی در درکی که از جهان داشته اند دارند. منظوری که بنده از کلمه ی Empiricism در نظر داشتم بیشتر چیزی است که فلاسفه ای مانند David Hume و John Lock بر آن تاکید دارند. شاید بهتر بود منظور نظرم را بیشتر توضیح دهم.
بنده عرفان را به عنوان بخش ارزشمندی از فلسفه نمی شناسم و معتقدم تنها باعث سردرگمی می شود تا فهم جهان. از گفته هایم هم شاید متوجه شده باشید که بسیار ماده گرا هستم. معتقدم چیزی که عرفا از "تصویر" مد نظر داشته اند با آنچه من از "تصویر" مد نظر دارم بسیار متفاوت است. اجازه بدهید اینگونه بگویم: هر آنچه در جهان است یک ساختار سیستمیک است و این سیستم ها گاها ساختاری complicated دارند و گاها ساختاری ساده و گاها ساختاری complex. یکی از اصلی ترین دشواری های ما در زندگی درک رفتار سیستم هایی است که در زندگی با آنها رو به رو هستیم. منظور نظر بنده از تصویر جهان بیشتر چیزی شبیه به درک ساختاری سیستم هاست تا درکی عرفانی از زندگی و انسان. که البته چیزی که عرض کردم بسیار مختصر و ناقص است و انتظار ندارم قانع کننده باشد برایتان.
من فکر میکنم شما و برخی از دوستان برای مسائل عرفانی و شبه فلسفی که در حقیقت ارزش چندانی ندارند ارزش زیادی قائل می شوید. برای مثال همین درک شهودی را به چند دسته تقسیم کردن یا تقسیم علم به چند دسته. من البته کاملا متوجه گفته های شما دوستان شدم ولی به نظرم چنین کاری در نهایت نتیجه ای نخواهد داشت و اصلا معتقدم بیشتر افتادن در سیاه چاله ی فکری است و این مهم نیست چند فیلسوف معروف و بزرگ چنین تفکری داشته اند. Occam's Razor شاید اینجا در چنین مواردی بکار بیاید. برای مثال در همان تاپیک شما گفتید زمانی فردی در یک جمع متوجه احساس فردی دیگر می شود در صورتی که ظاهر آن فرد چیز دیگری نشان می دهد. اینها را من تنها پیچیدگی های تفکر بشر می دانم نه چیزی بیشتر. نیاز به عرفان نیست و نیازی نیست شهود را آنقدر گسترش دهیم تا شامل چنین چیزهایی شود.

می شود تنها یک نمونه از غم های درونی که یک نفر ممکن است به آن دچار شود را توضیح دهید؟
آیا مرگ یک عضو نزدیک خانواده جزء این غم ها به حساب می آید برای مثال؟
من واقعا چیزی به ذهنم نمی رسد.