شوخی میکنید ؟! خوب معلومه که معتبر نیست! اگر الان در یک سایت فارسی بنویسند سارا کاربر دفترچه نوه نتیجه بن لادن است باید برویم قبول کنیم ؟! منبع معتبر (در این باره) یعنی یا از زبان خود شخص، مثلن مصاحبه ای چیزی!
شما حتی اگر خود شخص هم بیاید بگوید قبول نمی کنید و می گویید دروغ می گوید یا عقلش روبه زوال رفته و....... همین خودِ من ، سارا کاربر دفترچه، گفتم مادربزرگم یهودی است، شما باور کردید؟ متهمم کردید به دروغگویی و چه سیلی هایی که از شما نوش جان نکردم🙁(( بعد هم متهمم کردید که تو کاربر سابق اینجا بوده ای و هر چه گفتم نه باور نکردید و بازهم بر حرف خود پافشاری کردید. بخاطر همین هم حتی اگر فیلم زبان اصلی فلو را هم بگذارم خواهید گفت دروغ است و ساختگی است و یا فلو حالش خوب نبوده و..
ممنون از پاسختان. ذکر یک چند نکته ضروری است . شما فرمودید که مستنداتی یافت شده است که نشان می دهند دههای اولیهایی که یهودیت ظهور کرد, صحبتی از جهان آخرت نبود و بهشت و جهنمی وجود نداشت.خب این حرف و این مستندات نمی توانند معتبر باشند چرا ؟ خب یهودیت از ادیان ابراهیمی است و از همان ابتدا هم در ادیان ابراهیمی بهشت و جهنم مطرح بود حتی قبل از اینکه از خدا و وجودش بخواهند حرف بزنند اول از بهشت و جهنمش می گفتند! چون پیروی از یک دین بی آنکه آخرتی داشته باشد که بهشت و جهنمی در آن مطرح باشد کاملا بی منطق و غیر عقلانی است. اصولا در همه ی ادیانِ خدا محور ، دنیای پس از مرگ را پذیرفته اند. چه ادیان رومی و یونانی که n تا خدا داشتند یک خدا هم بنام هادس بود که خدای مردگان بود. در همین مصر باستان هم جنازه را مومیایی می کردند تا ابدیت بیابد. مثلا همین کامبیز پسر کوروش کبیر بعد از فتح مصر ، مومیایی فرعون مصر را آتش زد که تا او را نابود سازد. (الان جناب آنارشی می آیند و می گویند که تو بازهم ضد ایران باستان حرف زدی 😖) وقتی که داریم از دین یهود حرف می زنیم پس باید قبول کنیم که در این دین موسی وجود دارد و خدا وجود دارد پس آخرت هم وجود دارد و اینها اجزا بهم پیوسته ی دین یهود هستند. البته بنده می دانم که در دین یهود صادوقیان معتقد بودند که با مردن جسم، روح نیز معدوم می شود و مرگ پایان موجودیت انسان است پس پاداش و مجازات هم نیست. علت ظاهری انکار صادوقیان این بود که در اسفار پنجگانه ذکری از این موضوع نیست و فقط در تورات شفاهی که مورد قبول آنها نیست، آمده است. از طرفی شومرونی ها هم می گفتند: در تورات دلیل رستاخیز مردگان نیست. ولی در تورات آیات زیادی دال بر رستاخیز مردگان هست. همینطور شواهدی بر رستاخیز مردگان از مزامیر و.. که اگر خواستید در تاپیکی جداگانه راجع بهشان بحث کنیم.
بنده اینا را گفتم که بگویم از اول که انسان بوجود آمد از نیستی فراری بوده. شما در انسانهای دوره پارینه سنگی و.. نگاه کنید وقتی طرف می مرده با لوازم زندگی و غذا دفنش می کردند. چون فکر می کردند لازمش می شود در دنیای مردگان. یا در دنیای باستان وقتی کسی می مرد اگر از اشراف و پادشاهان بود جنازه اش را در دخمه ای مقبره ای قرار می دادند و عده ای از بردگان و کنیزانش را هم به آن دخمه می بردند تا در دنیای بعد از مرگ به اربابشان خدمت کنند. بخاطر همین هم فهم دنیای بی خدایان برایم سخت است در این دنیا بعد از مرگ دیگر نیستی و تمام شده ای! باز مذهب که بقول شما یک پکیجی از جنبه های مختلف زندگی است این مشکل نیستی و عدم هستی را حل کرده و گفته بعد از مرگ هم یک دنیای دیگری داریم و..
ر مورد پرسش از مرگ, من شخصاً بعید میدونم کسی کاملاً زندگی کرده باشه و تماماً بوده باشه ولی از مرگ بدش بیاد. رو به رو شدن با ناشناخته همیشه اضطرابی با خودش داره و این اضطراب در مورد ناشناختنی به حداکثر خودش میرسه اگر کاری غیر از اون رو به رو شدن داشته باشیم.
خب چجوری باید فهمید که کامل زندگی کرده ایم؟ در ضمن زمان مرگ که دست ما نیست ! گاهی مرگ در عنفوان جوانی وقتی هنوز هیچ کاری را آغاز نکرده ای به سراغت می آید. پس تکلیف کسانی که در کودکی و جوانی مرده اند جه می شود آنها که حتی فرصت تجربه کردن هستی را بطور ناقص هم نیافته اند .
فراموش کردم که اشاره کنم مذهب میتونه یکی از منابع عظیم اضطراب آفرینی هم باشه. در قرنهای اولیه بعد از ظهور اسلام جنبه رحمانی و خودمونی اگه بخوام بگم مهربانی خدا و صفاتی مثل زیبایی خدا در اسلام چندان مورد توجه نبودن و بیشتر بر روی پرهیز از گناه و زهد تاکید میشده بعد از اون جنبشی اتفاق افتاده و عدهایی از این همه ترس و احساس گناه خسته شده بودند و جنبشهای عرفانی بر پایه صفات رحمانی, مهربانی و زیبایی و در نهایت عشق به خدا بوجود اومدن و جالب اینکه میتوان برای این موضوع ریشههای اجتماعی قویی پیدا کرد.
خب مذاهب باید عوام را هم بشارت دهند و هم بترسانند تا آنها به سمتش بیایند. این راهکاری است که همه ادیان در طول تاریخ بکار برده اند. در مورد این حرف شما که فرمودید جنبه رحمانی در قرون اولیه نبوده و بیشتر زهد بوده. خب باید عرض کنم که در همان ابتدا هم بوده و اتفاقاً همه ی عرفا و صوفیان حال متعلق به هر فرقه و حلقه ای خود را به حضرت علی می رسانند . در همان صدر اسلام کمیل و سلمان و میثم تمار احوالات عارفانه ای داشته اند و حسن بصری که در زمان حضرت علی زیست می کرده یکی از سر حلقه های تصوف است و بسیاری از مشایخ صوفیه خود را به او می رسانند مدعی است که خرقه از حضرت علی گرفته و... (تذکره الاولیای عطار) [ QUOTE]لْقَلبُ ثَلاثَةُ اَنْوَاعٍ: قَلْبٌ مَشْغولٌ بِالدُّنْیَا وَ قَلْبٌ مَشْغولٌ بِالْعُقْبَی وَ قَلْبٌ مَشْغولٌ بِالْمَوْلَی.وَ اَمَّا الْقَلْبُ الْمَشْغولُ بِالدُّنْیَا لَهُ الشِّدَّةُ وَ الْبَلاءُ وَ اَمَّا الْقَلْبُ الْمَشْغولُ بِالْعُقْبَی فَلَهُ الدَّرَجَاتُ الْعُلَی وَ اَمَّا الْقَلْبُ الْمَشْغولُ بِالْمَوْلَی فَلَهُ الدُّنْیَا وَ الْعُقْبَی وَ الْمَوْلَی ترجمه حدیث: روایت از پیغمبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) منقول است که حضرت فرمودند قلب ها سه نوعند: 1- قلبی که مشغول و وابسته به دنیا است. 2- قلبی که مشغول به تنعّمات اخروی است. 3- قلبی که وابسته به مولا است.
اما آن قلبی که سرگرم و وابسته به دنیا است، همیشه دچار سختی و گرفتاری است. و آن قلبی که وابسته به تنعّمات اخروی است به درجات و مراتب بالایی میرسد. و قلبی که دلبسته به مولا (خدا) است، هم دنیا دارد، هم آخرت را دارد و هم خدا را دارد.
اِنَّ قَوْما عَبَدُوا اللّهَ طَمَعا فَتِلْکَ عِبادَةُ التُّجّارِ، وَ اِنَّ قَوْما عَبَدُوا اللّهَ خَوْفا فَتِلْکَ عِبادَةُ الْعَبیدِ، وَ اِنَّ قَوْما عَبَدُوا اللّهَ شُکْرا (حُبّا)فَتِلْکَ عِبادَةُ الاَْحْرارِ یعنی گروهی از مردم خدا را عبادت می کنند برای طمع در بهشت. این عبادت، از نوع تجارت است، تجارت پیشگی و معامله گری است؛ در اینجا کار می کند برای اینکه در آنجا سودی ببرد. و گروهی عبادت می کنند از ترس جهنم. اینها کارشان شبیه کار بردگان است که از ترس شلاّق ارباب کار می کنند. و قوم دیگر عبادت می کنند نه به خاطر بهشت و نه به خاطر ترس از جهنم، بلکه سپاسگزارانه؛
ببینید بنده اصلا کاری به دین هم ندارم . دین را بگذاریم کنار یکعده ای هستند که فقط برای عشق ورزیدن بدنیا آمده اند . نه عشق مجازی منظورم عشقیست که حقیقت در آن باشد چطور بگویم در زمان باستان هم افرادی بودند که بدنبال رموز هستی بودند و در حقیقت دنبال بتی می گشتند که فراتر از بت های دنیویشان باشد مثل کاهنان معبد دلف که اهل شهود بودند یا دیوژن . به هر حال هر دینی هم که می آمده باید برای اینجور افراد هم خدمات خاص و ویژه ای را ارائه می کرده . بنده کاری به توده ی مردم ندارم الان دین بیشتر لقلقه ی زبان است و در جوامع دینی نظیر ایران ریا بیداد می کند بطوریکه بنده هم آرزو می کنم کلا دین از این جامعه برداشته شود ! شاید بتوانم بی دین زندگی کنم ولی بی خدا نه. برای اینکه خیلی چیزها هست که نمی توانم فهمش کنم
خیلی معادلات هست که با حذف کردن پارامتر وجود خدا برایم غیر قابل حل خواهند بود. مثلا همین وجود مرگ که زمانش معلوم نیست هر موقعی می تواند بیاید حتی همین الان که مشغول تایپ هستم. یا دیدن افراد علیل و مریض افرادی که از نعمت های ظاهری بی بهره اند پس تکلیف آنها چه می شود اگر زندگی فقط و فقط دنیوی باشد آنها که بیچارگان مطلق خواهند بود. تکلیف ظلم ها و ظالمان چیست؟
دو مانع اساسی در بحث با یک شخص مذهبی و معتقد وجود دارد که به نظر من بسیار طبیعی و اجتناب ناپذیر هستن. اون دو مانع یکی ارجاع دادن شخص مخاطب به گفتههای کتاب آسمانی و گفتار کسانیه که در مورد مذهب ذی نفع هستن یا بودند (مثل حدیث از پیامبر اسلام و یا امامان و یا گفتار قرآن که مثلاً چون خدا گفته من هستم پس هست)
و مانع دوم مطالعه تاریخ از آخر به اوله. مانع دوم البته بین هر دو گروه مخالف(دامنه مخالفت البته وسیعه از نفی اسلام گرفته تا نفی خدا و چیزهای دیگه) و موافق مشترکه یعنی اکثراً هر دو گروه تاریخ رُ از آخر به اول میخونن. و جزء گریز ناپذیر این مانع بزرگ (که در واقع یک خطای شناختیه) تصور کردن این امره که مختصات انسان امروزی رُ انسانی که چندهزار سال پیش در شرایط زیستی متفاوتی زندگی کرده داشته.
اما ترسی که من دربارهاش صحبت میکنم این نیست که موجب گرایش بشه و از ساز و کار اصلی خودش فراتر میره. ترسِ محرک نیست, ترس فلج کننده و مَرَضیه. اونچنان که شخصی در تمام طول زندگی به خاطر قصوری کوچک از رنج به خودش میپیچیه و ارومُ قرار نداره و زندگی براش مصداق جهنم میشه. در مواردی دست به ضرب و جرح و حتی نقص عضو خودش هم میزنه. اگر مذهب تنها قانون یک جامعه بود هم باز هم این باید و نبایدها خشونت آمیز و ابتدایی بودند و با پیچیدگیهای جوامع چند وجهی امروز سازگاری نداشتن. مذهب در بعضی جوامع نتونسته خودش رُ به روز کنه و با اوضاع ذهن انسان جدید تطابق بده به همین دلیل در موارد بیشماری به پوستهایی از مناسک و رفتارها و گفتارها تبدیل شده. این همون چیزیه که شما بهش ریاکاری میگید.
یکی از دلایل بوجود اومد فرقههای تصوف در قرنهای گذشته, همین مسئله بوده.
پس از قرنها داروی مداوای ترس از مرگ همچنان پرفروشترین کالای مذهبه. ولی متاسفانه این دارو تنها یک مسکّنه. مسکنی که شخص رُ تا لحظه مرگ در آرامش نگه میداره. شاید برای عدهایی این امر نامطلوب طلقی بشه (شاید به خاطر یکی از اصول مذهبی مثل مذموم بودن دروغ) ولی وقتی بتونیم دیدگاه پدیدآورندگان اون مذهب رُ اتخاذ کنیم میبینیم در سطح کلان جلوگیری از هرج و مرج و ریخته شدن خون انسانهای بیشتر توجیه چندان کوچکی نیست.
ولی آیا مرگ واقعاً چیز ترسناکیه؟
من فکر نمیکنم بشه اینطور نظری درباره اش داد چون تجربه ما از مرگ محدود میشه به دیدن مرگ اشخاص و موجودات دیگه. اصولاً وقتی یک شخص به مرگ خودش فکر میکنه چه احساساتی رُ تجربه میکنه؟ به طور معمول عزیزانش رو میبینه که از مرگ و نبودش خیلی ناراحت هستن و عذاب میکشن, حتی ممکنه صحنههای در قبر گذاشته شدنش رُ هم ببینه و اگر تصورش قوی باشه ممکنه احساس تنگنا و سنگینی نفس هم بهش دست بده, به وظایفی که در حال حاضر بر عهده داره فکر میکنه مثلاً به فرزندانش که هنوز کوچک هستن و نیاز به حمایت اون دارن, به آرزوهای دور و درازش که هنوز فرصت نکرده قدمی براشون برداره. همه اینها احتمالاً در درجاتی اندوه بار و مضطرب کننده هستن ولی شاید بتونه با پرسش در مورد هر جزئی به پاسخهای قانع کنندهایی برسه که بر این اندوهها و اضطرابها فائق بشه. انسان در هر لحظهایی از زندگیش که مرگ به سراغش بیاد و یا تصور کنه مرگ به سراغش اومده اولین فکری که به ذهنش میرسه اینه که حالا نه! حالا زوده! صحبت در این زمینه ممکنه به درازا بکشه و من کتاب "آنچه نباید بگوییم" که مجموعه مقالات مارک ورنون (فیلسوف و کشیش) که نشر البرز منتشر کرده رُ به شما معرفی میکنم.
در مورد مقدمه صحبتم در مورد خوندن تاریخ از ابتدا به انتها و نه برعکس.. تا به حال در این مورد فکر کردی که چرا انسانها اصولاً به پرستش بت روی اوردن؟ آیا همه جوامع بت پرست بودند؟ ارتباط بتپرستی و تمدن چی بوده؟ چرا موسی که به کوه رفت مردم خودشونُ نیازمند گوساله دیدند؟ چرا در ابتدای سفر آفرینش, پیامبران یا حتی بزرگان قوم خدا رُ میدیدن و صداشُ میشنیدن ولی هر چه به موسی نزدیک میشویم خدا به ستون دود, شرار آتش و نور تبدیل میشه و تنها صدای او قابل شنیدنه؟ و بعد از اون جز در خواب یا خلسه با پیامبران آن هم به اختصار صحبت نمیکنه؟
معبد دلف دورههای مختلفی رُ تجربه کرده. دورهایی که تنها اوراکلها در اون به سوالات مردم پاسخ میدادند تا زمانی که کاهنان این پاسخها رو تعبیر و تفسیر میکردن تا به دورهایی رسید که متروکه شد چون هیچ پاسخ درستی از جانب خدایان دریافت نمیشد و حتی کاهنان نیز از تعبیر و تفسیر گفتههای اوراکل عاجز شده بودند.
من اشخاص زیادی رُ دیدم که گفتن و میگن که "ما مذهبی نیستیم ولی وجود خدا رُ قبول داریم." داستانهای زیادی وجود داره در مورد شخصی که مذهبیُ اختراع کرد و خدای جدیدی معرف کرد ولی بعد از مدتی پشیمان شد و به پیروانش اعتراف کرد که دروغ گفته. پیروانش گفتند که تو نسبت به خدایمان کافر شدی و اون مرد رُ کشتن.
وقتی خدایی که ما قبول داریم توسط مذهب به ما معرفی نشده ما چطور موفق به شناخت اون شدیم؟ چطور میتونیم بگیم من با دیگری که اون هم مذهبی نیست و خدا رُ قبول داره در تصورمون از خدا اشتراک داریم؟ آیا هر کس خدایی برای خودش داره؟(که این به نظرم معقولتره ولی چیزهایی که در مورد زندگی بعد از مرگ قراره بگیم و به خدا نسبتش بدیم رُ از کجا میتونیم بگم؟) گفتن اینکه تنها یک خدا وجود داره کمک چندانی نمیکنه چون مذهب هم همینو میگه و برای پرستش اون و جلب رضایتش اعمالی رو تجویز میکنه.
خیلی معادلات هست که با حذف کردن پارامتر وجود خدا برایم غیر قابل حل خواهند بود. مثلا همین وجود مرگ که زمانش معلوم نیست هر موقعی می تواند بیاید حتی همین الان که مشغول تایپ هستم. یا دیدن افراد علیل و مریض افرادی که از نعمت های ظاهری بی بهره اند پس تکلیف آنها چه می شود اگر زندگی فقط و فقط دنیوی باشد آنها که بیچارگان مطلق خواهند بود. تکلیف ظلم ها و ظالمان چیست؟
عدالت چیزیه که شما در مفهوم خدا جستجو میکنید, ولی اونچه که موجب پرستش میشه و اونچه که نیاز به پرستش رو در فرد بر میانگیزه غیر قابل پیشبینی بودن خداست. صفت "عادل" جزء اسامی خدا در قرآن نیست و خدا هرکار بخواهد میکند: "الله یفعل ما یُرید" و هرکاری که خدا انجام بدهد به گفته مذهبیون عین عدالت است. مثل داستانهای یهود که در اون پیامبری به پسر بچهایی برخورد و خدا به او دستور داد که آن پسر بچه را بکشد. پیامبر پس از انجام دستور علت را پرسید فرشته وحی در جواب گفت که آن پسر در آینده انسان نادرست و خلافکاری میشده و اراده کرده است که به جای اون دختری به آن خانواده عطا کند که نسلی از پیامبران را بوجود بیاورد. شاید این داستان در زمان ما خندهدار بنظر برسه اما درک این عدم وجود عدالت, بیپناه و ضعیف بودن انسان در مقابل طبیعیتِ غیرقابل پیشبینی و بیرحم کار سختی نیست. هم اکنون بسیار انسانها از گرسنگی در حال جان دادن هستند, اطفالی که به خاطر نبود امکانات سقط میشن و موارد زیادی که حتماً خود شما بهتر میدونید. آیا در دنیای حیوانات وضع بهتره؟ هر روز حیوانات زیادی توسط حیوانات دیگه کشته و خورده میشن برای اینکه زنده بمونن. سیل و زلزله زندگی که شما دهها سال برای ساختنش وقت صرف کردید رُ در لحظهایی به هیچ تبدیل میکنه.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "و لا یحزنك الذین یسارعون فی الكفر انهم لن یضر الله شیأ یرید الله الا یجعل لهم حضأ فی الآخرة و لهم عذاب عظیم" "هم نه اندوهگین می کُندت کسانی می شتابند در روگردانی چون آنها نشود آسیب می زنند خداوندُ چیزی می خواهد خداوند که نه می گذارد تا براشان کِشانشی در واپسین هم تا براشان ناگواراییست خیلی بزرگی" خداوند است که شب هم روزُ دو نشانه ای گذاشت هم پنهان می کند نشانهء شبُ گذاشت روزُ دیده ساز برای می جوییم از بیشتری خداوند هم می دانیم شمار سالها هم رسیدگی کردن ،خداوندا تویی شمار دان هم رسیدگی گر دیگران هیچ کاره اند
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "و لا یحزنك الذین یسارعون فی الكفر انهم لن یضر الله شیأ یرید الله الا یجعل لهم حضأ فی الآخرة و لهم عذاب عظیم" "هم نه اندوهگین می کُندت کسانی می شتابند در روگردانی چون آنها نشود آسیب می زنند خداوندُ چیزی می خواهد خداوند که نه می گذارد تا براشان کِشانشی در واپسین هم تا براشان ناگواراییست خیلی بزرگی" خداوند است که شب هم روزُ دو نشانه ای گذاشت هم پنهان می کند نشانهء شبُ گذاشت روزُ دیده ساز برای می جوییم از بیشتری خداوند هم می دانیم شمار سالها هم رسیدگی کردن ،خداوندا تویی شمار دان هم رسیدگی گر دیگران هیچ کاره اند
یکی دوتا نکته به ذهنم رسیده که تماماً ربط مستقیم به کاربر محترمی که این آیات و ترجمهشونُ میذارن نداره ولی چون کار ایشون منشاء تحرک فکر من شد بد نیست که خدمتشون سلام کنم. سلام mbk عزیز
نکته اول اینه که ترجمه فارسی این آیات قدری ثقیله و خوندن عربی اون برای من به مراتب راحتتره. با خودم فکر کردم علّت چه میتونه باشه؟ سادگی و یا تزئینی بودن زبان یک نوشته رُ معمولاً پیچیدگی محتوای اون تعیین میکنه. رعایت این تناسب بین محتوا و فرم ارائه البته به شرطی خواهد بود که بخوایم نوشته براحتی خونده بشه. در غیر این صورت میتونیم ( البته فرض کردم که میتونیم چون این کار واقعاً دشواره ) مثل هایدگر و یا نیچه زبانی پر پیچُ خم رو برای نوشتن انتخاب کنیم که نیاز به رمز گشایی داشته باشه.
نکته دوم اینه که در ترجمه ما یا به محتوای وفاداریم و یا تا حد امکان به سبک نویسنده. تلاش برای هر دو هدف با هم معمولا خیلی خیلی دشواره در حد تلاش برای سخن راندن مثل سعدی.
نکته سوم در جایی که متن خیلی خاصه, مثل قرآن که این کاربر مجترم گذاشتن, به اصطلاح باید کوبید و از نو ساخت و در این ساختن مجدد بایستی رویکردی درخور متن داشت. آیا سادگی و روانی ترجمه مد نظره؟ تزئین و پیچیدگیهای زبانی مد نظره؟ مخاطب ما چه کسی خواهد بود؟ آیا میخوایم احساسی یکسان با متن اصلی در خواننده ایجاد کنیم؟ آیا از اساس همچین چیزی ممکنه؟ یکی از ویژگیهای مذهب و زبان مذهبی راز آلود بودنه اونه. آیا در برگردان پارسی انتخاب کلمات ناآشنا و بازی با کلمات میتونه همچین هدفی رو برآورده کنه؟
نکته چهارم در مورد شیوه عمل این کاربره محترمه اینه که اصلاً میشه با این روش ارتباط برقرار کرد؟ و آیا اثر بخشه؟
دو مانع اساسی در بحث با یک شخص مذهبی و معتقد وجود دارد که به نظر من بسیار طبیعی و اجتناب ناپذیر هستن. اون دو مانع یکی ارجاع دادن شخص مخاطب به گفتههای کتاب آسمانی و گفتار کسانیه که در مورد مذهب ذی نفع هستن یا بودند (مثل حدیث از پیامبر اسلام و یا امامان و یا گفتار قرآن که مثلاً چون خدا گفته من هستم پس هست)
سلام جناب دکتر! خوب راستش بنده وقتی بحث می کنم اصلا یادم میرود که مذهبم چیه و آیا معتقد هستم یا نه. چون ذاتِ بحث برایم جالب است. وقتی در این فروم می ایم و نوشته ها را می خوانم مثل یک reviewer ژورنال عمل می کنم. یعنی بخش متنقدانه ی ذهنم را روشن می کنم .
در قرنهای اولیه بعد از ظهور اسلام جنبه رحمانی و خودمونی اگه بخوام بگم مهربانی خدا و صفاتی مثل زیبایی خدا در اسلام چندان مورد توجه نبودن و بیشتر بر روی پرهیز از گناه و زهد تاکید میشده بعد از اون جنبشی اتفاق افتاده و عدهایی از این همه ترس و احساس گناه خسته شده بودند و جنبشهای عرفانی بر پایه صفات رحمانی, مهربانی و زیبایی و در نهایت عشق به خدا بوجود اومدن و جالب اینکه میتوان برای این موضوع ریشههای اجتماعی قویی پیدا کرد.
همین حرف شما که قول شده است اگر در یک مقاله آورده می شد صد در صد reviewer ها فارغ از دین و مذهبشان بر آن خرده می گرفتند و مقاله اتان reject می شد! چرا چون مثال های نقض فراوان هست. مثل گفته های پیامبر و امام که این مطالب عرفانی هم در آن بوده. وقتی شما می گویید "در قرنهای اولیه بعد از ظهور اسلام" صحبتی از مباحث عرفانی نبوده خب این در تناقض قرار می گیرد با وجود افرادی چون کمیل ، حسن بصری و ابراهیم ادهم و رابعه و.......... خودِ همین حسن بصری چقدر شاگر داشت که هر کدامشان سر حلقه ی صوفیان بوده اند. اگر شما دعای کمیل را خوانده باشید یا صحیفه سجادیه را قطعا آنها را یک مناجات عارفانه خواهید دید تا زاهدانه مثل الهی نامه سنایی مثل مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری.
و مانع دوم مطالعه تاریخ از آخر به اوله.مانع دوم البته بین هر دو گروه مخالف(دامنه مخالفت البته وسیعه از نفی اسلام گرفته تا نفی خدا و چیزهای دیگه) و موافق مشترکه یعنی اکثراً هر دو گروه تاریخ رُ از آخر به اول میخونن. و جزء گریز ناپذیر این مانع بزرگ (که در واقع یک خطای شناختیه) تصور کردن این امره که مختصات انسان امروزی رُ انسانی که چندهزار سال پیش در شرایط زیستی متفاوتی زندگی کرده داشته.
خب این بستگی دارد نقطه ای که شخص شما آن را ابتدای تاریخ در نظر گرفته اید در کجا قرار گرفته باشد و الزاما قرار هم نیست درست باشد چون شخصی انگارانه است. بنده بر طبق تخقیقاتی که بر روی آثار بجا مانده بر روی غارها و بقایای انسانهای اولیه بود گفتم "پرستش " در ابتدا بوده است و از ابتدا بشر بخاطر ترس هایش از طبیعت بدنبال نیروهای ماورا طبیعی می رفت.
PRIMITIVE religion had a biologic origin, a natural evolutionary development, aside from moral associations and apart from all spiritual influences.
In the evolution of the human species, worship in its primitive manifestations appears long before the mind of man is capable of formulating the more complex concepts of life now and in the hereafter which deserve to be called religion. Early religion was wholly intellectual in nature and was entirely predicated on associational circumstances. The objects of worship were altogether suggestive; they consisted of the things of nature which were close at hand, or which loomed large in the commonplace experience of the simple-minded primitive Urantians.
یکی از دلایل بوجود اومد فرقههای تصوف در قرنهای گذشته, همین مسئله بوده.
جالب است که شما همچنان اصرار دارید که بگید قرن ها بعد از طهور اسلام تصوف بوجود آمده است!!!! خب اگر کمیل و میثم و سلمان را چون از صحابه های بزرگ بودن بگذاریم کنار. حسن بصری که هم عصر با پیامبر و حضرت علی بوده و سر حلقه ی تصوف است. پس از همان ابندا تصوف و عرفان وجود داشته. رابعه که یکی از مشهورترین زنان عارف است هم هم عصر با حسن بصری بوده و....... پس شکل گیری تصوف در همان قرن اول هجری قمری بوده است و در قرن دوم گسترش می یابد و در قرن های بعد اشکال جدیدی از آن شروع به رشد می کند http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-pagehistory.php?page=%D8%AA%D8%B5%D9%88%D9%81&preview=1&SSOReturnPage=Check&Rand=0
خب مرگی که نیستی بهمراه داشته باشد بله وحشتناک که نه ولی خیلی یاس آور و غم انگیز است. انگار فقط و فقط یک ماده بوده ایم . پس تکلیف احساس چه می شود؟ تکلیف عشق و.. همه ی این چیزها با مرگمام نابود می شوند . اگر بعد از مرگ حیاتی باشد خب هر زمان که به سراغمان بیاید اینقدر یاس آور نخواهد بود.
در مورد مقدمه صحبتم در مورد خوندن تاریخ از ابتدا به انتها و نه برعکس.. تا به حال در این مورد فکر کردی که چرا انسانها اصولاً به پرستش بت روی اوردن؟ آیا همه جوامع بت پرست بودند؟ ارتباط بتپرستی و تمدن چی بوده؟ چرا موسی که به کوه رفت مردم خودشونُ نیازمند گوساله دیدند؟ چرا در ابتدای سفر آفرینش, پیامبران یا حتی بزرگان قوم خدا رُ میدیدن و صداشُ میشنیدن ولی هر چه به موسی نزدیک میشویم خدا به ستون دود, شرار آتش و نور تبدیل میشه و تنها صدای او قابل شنیدنه؟ و بعد از اون جز در خواب یا خلسه با پیامبران آن هم به اختصار صحبت نمیکنه؟
بشر اصولا دوست دارد چیزی را ببنید تا باور کند. باور نا دینی ها برایش سخت است. پرستش نا دیدنی ها برایش سخت است. بت در حقیقت تجسمی از خدا بوده نمادی از خدا بوده.
معبد دلف دورههای مختلفی رُ تجربه کرده. دورهایی که تنها اوراکلها در اون به سوالات مردم پاسخ میدادند تا زمانی که کاهنان این پاسخها رو تعبیر و تفسیر میکردن تا به دورهایی رسید که متروکه شد چون هیچ پاسخ درستی از جانب خدایان دریافت نمیشد و حتی کاهنان نیز از تعبیر و تفسیر گفتههای اوراکل عاجز شده بودند.
خی در مود این معبد حرف و حدیث زیاد است ولی بعضی از کاهنانش واقعا شهود می کردند و شهودهایشان هم درست بوده مثل اینکه در همان شهود سقراط را داناترین فرد دیده بودند... کلن شهود و مکاشفه در باستان غیر از کاهنان برای حکما هم مطرح بوده . امروزه یک بحثی شده است در مورد هندسه دانان یونانی که چطور به این قضایا رسیده اند با توجه به علم آنموقع و عده ای هم ایده شهود و مکاشفه را ارئه کرده اند و احتمال داده اند که هندسه دانان قدیم یونان با روش های شهودی به این قضایا رسیده اند. و البته شواهد این ماجرا گروه های هندسه دان موسوم به فیثاغورثیان بود که بیش از 200 قضیه هندسی را اثبات کرده اند و البته به صورت راز آن را در طی قرن ها مخفی داشته اند.
من اشخاص زیادی رُ دیدم که گفتن و میگن که "ما مذهبی نیستیم ولی وجود خدا رُ قبول داریم." داستانهای زیادی وجود داره در مورد شخصی که مذهبیُ اختراع کرد و خدای جدیدی معرف کرد ولی بعد از مدتی پشیمان شد و به پیروانش اعتراف کرد که دروغ گفته. پیروانش گفتند که تو نسبت به خدایمان کافر شدی و اون مرد رُ کشتن.
حب اینکه یک داستان است نه واقعیت. بشر بر طبق همان لینکی که در بالا دادم پرستش در ابتدا برایش مطرح بوده است. پس خدا یا الهگان هم در کنارش باید بوجود می امدند.
عدالت چیزیه که شما در مفهوم خدا جستجو میکنید, ولی اونچه که موجب پرستش میشه و اونچه که نیاز به پرستش رو در فرد بر میانگیزه غیر قابل پیشبینی بودن خداست. صفت "عادل" جزء اسامی خدا در قرآن نیست و خدا هرکار بخواهد میکند: "الله یفعل ما یُرید" و هرکاری که خدا انجام بدهد به گفته مذهبیون عین عدالت است. مثل داستانهای یهود که در اون پیامبری به پسر بچهایی برخورد و خدا به او دستور داد که آن پسر بچه را بکشد. پیامبر پس از انجام دستور علت را پرسید فرشته وحی در جواب گفت که آن پسر در آینده انسان نادرست و خلافکاری میشده و اراده کرده است که به جای اون دختری به آن خانواده عطا کند که نسلی از پیامبران را بوجود بیاورد. شاید این داستان در زمان ما خندهدار بنظر برسه اما درک این عدم وجود عدالت, بیپناه و ضعیف بودن انسان در مقابل طبیعیتِ غیرقابل پیشبینی و بیرحم کار سختی نیست. هم اکنون بسیار انسانها از گرسنگی در حال جان دادن هستند, اطفالی که به خاطر نبود امکانات سقط میشن و موارد زیادی که حتماً خود شما بهتر میدونید. آیا در دنیای حیوانات وضع بهتره؟ هر روز حیوانات زیادی توسط حیوانات دیگه کشته و خورده میشن برای اینکه زنده بمونن. سیل و زلزله زندگی که شما دهها سال برای ساختنش وقت صرف کردید رُ در لحظهایی به هیچ تبدیل میکنه.
خود این عدالت بسیار مبحث عظیمی است و فلاسفه ی اسلامی نظیر ابن سینا و ملاصدرا به بحث در آن بطور مبسوط پرداخته اند که در اینجا نمی گنجد. آن داستان هم مربوط به حضرت خضر و موسی است که حضرت خضر آن پسر را می کشد و موسی معترض می شود و ........ پس شما پذیرفته اید که در این دنیا عدالتی وجود ندارد؟ اگر چنین است پس تکلیف تلاشها چه می شود؟ در این دنیای ظالمانه چگونه می توان به همنوع خود بیاندیشیم؟ چگونه خودخواه نباشیم ؟ و..
دو مانع اساسی در بحث با یک شخص مذهبی و معتقد وجود دارد که به نظر من بسیار طبیعی و اجتناب ناپذیر هستن. اون دو مانع یکی ارجاع دادن شخص مخاطب به گفتههای کتاب آسمانی و گفتار کسانیه که در مورد مذهب ذی نفع هستن یا بودند (مثل حدیث از پیامبر اسلام و یا امامان و یا گفتار قرآن که مثلاً چون خدا گفته من هستم پس هست)
سلام جناب دکتر! خوب راستش بنده وقتی بحث می کنم اصلا یادم میرود که مذهبم چیه و آیا معتقد هستم یا نه. چون ذاتِ بحث برایم جالب است. وقتی در این فروم می ایم و نوشته ها را می خوانم مثل یک reviewer ژورنال عمل می کنم. یعنی بخش متنقدانه ی ذهنم را روشن می کنم .
در قرنهای اولیه بعد از ظهور اسلام جنبه رحمانی و خودمونی اگه بخوام بگم مهربانی خدا و صفاتی مثل زیبایی خدا در اسلام چندان مورد توجه نبودن و بیشتر بر روی پرهیز از گناه و زهد تاکید میشده بعد از اون جنبشی اتفاق افتاده و عدهایی از این همه ترس و احساس گناه خسته شده بودند و جنبشهای عرفانی بر پایه صفات رحمانی, مهربانی و زیبایی و در نهایت عشق به خدا بوجود اومدن و جالب اینکه میتوان برای این موضوع ریشههای اجتماعی قویی پیدا کرد.
همین حرف شما که قول شده است اگر در یک مقاله آورده می شد صد در صد reviewer ها فارغ از دین و مذهبشان بر آن خرده می گرفتند و مقاله اتان reject می شد! چرا چون مثال های نقض فراوان هست.
مثل گفته های پیامبر و امام که این مطالب عرفانی هم در آن بوده. وقتی شما می گویید "در قرنهای اولیه بعد از ظهور اسلام" صحبتی از مباحث عرفانی نبوده خب این در تناقض قرار می گیرد با وجود افرادی چون کمیل ، حسن بصری و ابراهیم ادهم و رابعه و.......... خودِ همین حسن بصری چقدر شاگر داشت که هر کدامشان سر حلقه ی صوفیان بوده اند.
اگر شما دعای کمیل را خوانده باشید یا صحیفه سجادیه را قطعا آنها را یک مناجات عارفانه خواهید دید تا زاهدانه مثل الهی نامه سنایی مثل مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری.
و مانع دوم مطالعه تاریخ از آخر به اوله.مانع دوم البته بین هر دو گروه مخالف(دامنه مخالفت البته وسیعه از نفی اسلام گرفته تا نفی خدا و چیزهای دیگه) و موافق مشترکه یعنی اکثراً هر دو گروه تاریخ رُ از آخر به اول میخونن. و جزء گریز ناپذیر این مانع بزرگ (که در واقع یک خطای شناختیه) تصور کردن این امره که مختصات انسان امروزی رُ انسانی که چندهزار سال پیش در شرایط زیستی متفاوتی زندگی کرده داشته.
خب این بستگی دارد نقطه ای که شخص شما آن را ابتدای تاریخ در نظر گرفته اید در کجا قرار گرفته باشد و الزاما قرار هم نیست درست باشد چون شخصی انگارانه است.
بنده بر طبق تخقیقاتی که بر روی آثار بجا مانده بر روی غارها و بقایای انسانهای اولیه بود گفتم "پرستش " در ابتدا بوده است و از ابتدا بشر بخاطر ترس هایش از طبیعت بدنبال نیروهای ماورا طبیعی می رفت.
PRIMITIVE religion had a biologic origin, a natural evolutionary development, aside from moral associations and apart from all spiritual influences.
In the evolution of the human species, worship in its primitive manifestations appears long before the mind of man is capable of formulating the more complex concepts of life now and in the hereafter which deserve to be called religion. Early religion was wholly intellectual in nature and was entirely predicated on associational circumstances. The objects of worship were altogether suggestive; they consisted of the things of nature which were close at hand, or which loomed large in the commonplace experience of the simple-minded primitive Urantians.
یکی از دلایل بوجود اومد فرقههای تصوف در قرنهای گذشته, همین مسئله بوده.
جالب است که شما همچنان اصرار دارید که بگید قرن ها بعد از طهور اسلام تصوف بوجود آمده است!!!!
خب اگر کمیل و میثم و سلمان را چون از صحابه های بزرگ بودن بگذاریم کنار. حسن بصری که هم عصر با پیامبر و حضرت علی بوده و سر حلقه ی تصوف است. پس از همان ابندا تصوف و عرفان وجود داشته. رابعه که یکی از مشهورترین زنان عارف است هم هم عصر با حسن بصری بوده و....... پس شکل گیری تصوف در همان قرن اول هجری قمری بوده است و در قرن دوم گسترش می یابد و در قرن های بعد اشکال جدیدی از آن شروع به رشد می کند : تصوف
خب مرگی که نیستی بهمراه داشته باشد بله وحشتناک که نه ولی خیلی یاس آور و غم انگیز است. انگار فقط و فقط یک ماده بوده ایم . پس تکلیف احساس چه می شود؟ تکلیف عشق و.. همه ی این چیزها با مرگمام نابود می شوند . اگر بعد از مرگ حیاتی باشد خب هر زمان که به سراغمان بیاید اینقدر یاس آور نخواهد بود.
در مورد مقدمه صحبتم در مورد خوندن تاریخ از ابتدا به انتها و نه برعکس.. تا به حال در این مورد فکر کردی که چرا انسانها اصولاً به پرستش بت روی اوردن؟ آیا همه جوامع بت پرست بودند؟ ارتباط بتپرستی و تمدن چی بوده؟ چرا موسی که به کوه رفت مردم خودشونُ نیازمند گوساله دیدند؟ چرا در ابتدای سفر آفرینش, پیامبران یا حتی بزرگان قوم خدا رُ میدیدن و صداشُ میشنیدن ولی هر چه به موسی نزدیک میشویم خدا به ستون دود, شرار آتش و نور تبدیل میشه و تنها صدای او قابل شنیدنه؟ و بعد از اون جز در خواب یا خلسه با پیامبران آن هم به اختصار صحبت نمیکنه؟
بشر اصولا دوست دارد چیزی را ببنید تا باور کند. باور نا دینی ها برایش سخت است. پرستش نا دیدنی ها برایش سخت است. بت در حقیقت تجسمی از خدا بوده نمادی از خدا بوده.
معبد دلف دورههای مختلفی رُ تجربه کرده. دورهایی که تنها اوراکلها در اون به سوالات مردم پاسخ میدادند تا زمانی که کاهنان این پاسخها رو تعبیر و تفسیر میکردن تا به دورهایی رسید که متروکه شد چون هیچ پاسخ درستی از جانب خدایان دریافت نمیشد و حتی کاهنان نیز از تعبیر و تفسیر گفتههای اوراکل عاجز شده بودند.
خی در مود این معبد حرف و حدیث زیاد است ولی بعضی از کاهنانش واقعا شهود می کردند و شهودهایشان هم درست بوده مثل اینکه در همان شهود سقراط را داناترین فرد دیده بودند...
کلن شهود و مکاشفه در باستان غیر از کاهنان برای حکما هم مطرح بوده . امروزه یک بحثی شده است در مورد هندسه دانان یونانی که چطور به این قضایا رسیده اند با توجه به علم آنموقع و عده ای هم ایده شهود و مکاشفه را ارئه کرده اند و احتمال داده اند که هندسه دانان قدیم یونان با روش های شهودی به این قضایا رسیده اند. و البته شواهد این ماجرا گروه های هندسه دان موسوم به فیثاغورثیان بود که بیش از 200 قضیه هندسی را اثبات کرده اند و البته به صورت راز آن را در طی قرن ها مخفی داشته اند.
من اشخاص زیادی رُ دیدم که گفتن و میگن که "ما مذهبی نیستیم ولی وجود خدا رُ قبول داریم." داستانهای زیادی وجود داره در مورد شخصی که مذهبیُ اختراع کرد و خدای جدیدی معرف کرد ولی بعد از مدتی پشیمان شد و به پیروانش اعتراف کرد که دروغ گفته. پیروانش گفتند که تو نسبت به خدایمان کافر شدی و اون مرد رُ کشتن.
حب اینکه یک داستان است نه واقعیت. بشر بر طبق همان لینکی که در بالا دادم پرستش در ابتدا برایش مطرح بوده است. پس خدا یا الهگان هم در کنارش باید بوجود می امدند.
عدالت چیزیه که شما در مفهوم خدا جستجو میکنید, ولی اونچه که موجب پرستش میشه و اونچه که نیاز به پرستش رو در فرد بر میانگیزه غیر قابل پیشبینی بودن خداست. صفت "عادل" جزء اسامی خدا در قرآن نیست و خدا هرکار بخواهد میکند: "الله یفعل ما یُرید" و هرکاری که خدا انجام بدهد به گفته مذهبیون عین عدالت است. مثل داستانهای یهود که در اون پیامبری به پسر بچهایی برخورد و خدا به او دستور داد که آن پسر بچه را بکشد. پیامبر پس از انجام دستور علت را پرسید فرشته وحی در جواب گفت که آن پسر در آینده انسان نادرست و خلافکاری میشده و اراده کرده است که به جای اون دختری به آن خانواده عطا کند که نسلی از پیامبران را بوجود بیاورد. شاید این داستان در زمان ما خندهدار بنظر برسه اما درک این عدم وجود عدالت, بیپناه و ضعیف بودن انسان در مقابل طبیعیتِ غیرقابل پیشبینی و بیرحم کار سختی نیست. هم اکنون بسیار انسانها از گرسنگی در حال جان دادن هستند, اطفالی که به خاطر نبود امکانات سقط میشن و موارد زیادی که حتماً خود شما بهتر میدونید. آیا در دنیای حیوانات وضع بهتره؟ هر روز حیوانات زیادی توسط حیوانات دیگه کشته و خورده میشن برای اینکه زنده بمونن. سیل و زلزله زندگی که شما دهها سال برای ساختنش وقت صرف کردید رُ در لحظهایی به هیچ تبدیل میکنه.
خود این عدالت بسیار مبحث عظیمی است و فلاسفه ی اسلامی نظیر ابن سینا و ملاصدرا به بحث در آن بطور مبسوط پرداخته اند که
در اینجا نمی گنجد. آن داستان هم مربوط به حضرت خضر و موسی است که حضرت خضر آن پسر را می کشد و موسی معترض می شود و ........ پس شما پذیرفته اید که در این دنیا عدالتی وجود ندارد؟ اگر چنین است پس تکلیف تلاشها چه می شود؟ در این دنیای ظالمانه چگونه می توان به همنوع خود بیاندیشیم؟ چگونه خودخواه نباشیم ؟ و..
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "و إذا تتلی علیهم آیاتنا بینات قال الذین لا یرجون لقاءنا إئت بقرآن غیر هذا او بدله قل ما یكون لی ان ابدله من تلقاء نفسی ان اتبع الا ما یوحئ الی انی أخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم ""هم گُداری پی می خوانی بَرِشان نشانه هامان ریزروشنگرهایی گفت همانانی نه امید می دارند روبرو شدنمان آورِمان به گردآمده سخنی بیگانهء این یا جاگزین کُنَش بگو چه می باشد برایم که جاگزین کنمش از چنداندازیِ خودم اگر پی می روم جز چه نشانه می دهد سویم؟ چونم ترسم اگر سرپیچیدم پروردگارمُ ناگواراییِ زمانی خیلی بزرگیُ "
یکی دوتا نکته به ذهنم رسیده که تماماً ربط مستقیم به کاربر محترمی که این آیات و ترجمهشونُ میذارن نداره ولی چون کار ایشون منشاء تحرک فکر من شد بد نیست که خدمتشون سلام کنم.سلام mbk عزیزنکته اول اینه که ترجمه فارسی این آیات قدری ثقیله و خوندن عربی اون برای من به مراتب راحتتره. با خودم فکر کردم علّت چه میتونه باشه؟ سادگی و یا تزئینی بودن زبان یک نوشته رُ معمولاً پیچیدگی محتوای اون تعیین میکنه. رعایت این تناسب بین محتوا و فرم ارائه البته به شرطی خواهد بود که بخوایم نوشته براحتی خونده بشه. در غیر این صورت میتونیم ( البته فرض کردم که میتونیم چون این کار واقعاً دشواره ) مثل هایدگر و یا نیچه زبانی پر پیچُ خم رو برای نوشتن انتخاب کنیم که نیاز به رمز گشایی داشته باشه. نکته دوم اینه که در ترجمه ما یا به محتوای وفاداریم و یا تا حد امکان به سبک نویسنده. تلاش برای هر دو هدف با هم معمولا خیلی خیلی دشواره در حد تلاش برای سخن راندن مثل سعدی.نکته سوم در جایی که متن خیلی خاصه, مثل قرآن که این کاربر مجترم گذاشتن, به اصطلاح باید کوبید و از نو ساخت و در این ساختن مجدد بایستی رویکردی درخور متن داشت. آیا سادگی و روانی ترجمه مد نظره؟ تزئین و پیچیدگیهای زبانی مد نظره؟ مخاطب ما چه کسی خواهد بود؟ آیا میخوایم احساسی یکسان با متن اصلی در خواننده ایجاد کنیم؟ آیا از اساس همچین چیزی ممکنه؟ یکی از ویژگیهای مذهب و زبان مذهبی راز آلود بودنه اونه. آیا در برگردان پارسی انتخاب کلمات ناآشنا و بازی با کلمات میتونه همچین هدفی رو برآورده کنه؟ نکته چهارم در مورد شیوه عمل این کاربره محترمه اینه که اصلاً میشه با این روش ارتباط برقرار کرد؟ و آیا اثر بخشه؟
سلام هم آشتیِ بندهء خداوند برتان اگر خواهید روبه سوی خداوند آورید ،من هر چه بلدم اینست خواه به خود بفشارید طرز نگارشم را بفهمید خواه نه اگر فهمیدن از روی زبان عربی سخن خداوند قرآن براتان آسانست که من هم اینگونه ام چه بهتر،من تلاشم اینست که هر چه سخن خداوندست بگویم نه چه دلخواهم یا دلخواه دیگران، دو که
به من }محترمه{ نگویید که زن نیستم
همچنین فارسی بگویید] چند ناروا برش نگه داشته[ که گرامی می شود نزدیک همسانِ }کریم {.که درآمیزی به پارسی از زبانهایی دیگر خوش ندارم.خداوندا مرا از درت دور مکن
من تنها تا زمانیکه یک بچهیِ ٧ ٨ ساله بودم خداباور بودم و پس از آنکه کم کم بیخدا شدم, میتوانم این تفاوت
احساسی را بگویم پیدا کردم و آنهم اینکه آزادترم, چون نیازی به پاسخگویی به کسی بزرگتر از خودم دیگر نمیدیدم;
خدا جایگاهی پدرگونه داشت و درست مانند فیلمها, در ذهن من همیشه یک پیرمرد موبلند و سپیدمو بود و همچنان است.
از دید من شما دارید بیهوده زمانتان را دورمیریزید, خدا چه باشد چه نباشد روشنه کاری به کار من و شما ندارد; اگر خداباوری
به شما حس خوبی میدهد, چرا که نه, خداباور بمانید. اگر به شما بیخدایی حس بهتری میدهد, باز هم چرا که نه, بیخدا شوید.
سلام و روز بخیر (حداقل اون موقعی که اینو نوشتم روز بود:) )
راستش وقتی پست قبلیمُ در پاسخ ارسال کردم (که البته چیزهایی در پاسخ به شما جا افتاده بود و عذر میخوام بابتش و علّت گستردگی موضوعات و کمی وقت بود) با خودم فکر کردم که آیا از اساس موضوع دور نیفتادم؟ فکر میکنم از احساس یک شخص خداناباور رسیدیم به دلایل وجود اون احساس و بعد هم تغییر جهت دادیم به سمت اینکه اصلاً وجود خدا لازمه یا خیر. ولی این واقعیتُ باید در نظر بگیریم که ذات سوال همچین چیزی رُ طلب میکرد. چون در توضیح سوال, سوالات دیگری پرسیده شده بود راجع به موقعیتهایی که یک شخص در طول زندگیش ممکنه با اونها رو به رو بشه و لازم بحثی اتفاق بیوفته تا سوال اولیه واضحتر و قابل پاسخ داده شدن بشه.
مثلاً اگر سوال "بیخدا بودن چه حسی داره؟" به صورت دقیقتری مثل "آیا یک خداناباور احساس آویزون بودن و رها شدگی نمیکنه؟" پرسیده بشه بهتر میشه بهش پاسخ داد. من اول سعی میکنم به مباحثی که گشوده شدن بپردازم بعد به این سوال دوم پاسخ خواهم داد.
مثل گفته های پیامبر و امام که این مطالب عرفانی هم در آن بوده. وقتی شما می گویید "در قرنهای اولیه بعد از ظهور اسلام" صحبتی از مباحث عرفانی نبوده خب این در تناقض قرار می گیرد با وجود افرادی چون کمیل ، حسن بصری و ابراهیم ادهم و رابعه و.......... خودِ همین حسن بصری چقدر شاگر داشت که هر کدامشان سر حلقه ی صوفیان بوده اند.
من عرض نکردم "صحبتی از مباحث عرفانی نبوده" گفته من این بود که: در قرون اولیه صفاتی مثل مهربانی و زیبایی خدا در اسلام چندان مورد توجه نبودن و بیشتر بر پرهیز از گناه و زهد تاکید میشده.
این خیلی تفاوت میکنه با چیزی که شما برداشت کردید. ما عرفان مبتنی بر ترس از خدا رُ داشتیم و کسانی که شب و روز از "خوف" گریه میکردن و پس از اون بود که صفات دیگر خدا "بیشتر" مورد توجه واقع شد.
خب این بستگی دارد نقطه ای که شخص شما آن را ابتدای تاریخ در نظر گرفته اید در کجا قرار گرفته باشد و الزاما قرار هم نیست درست باشد چون شخصی انگارانه است.
تاریخ منظور تسلسل وقایع و ثبت اونهاست. صحبت من در اینجا هم اینه که ما انسان قرن هفده میلادی رُ در همه وجوه نمیتونیم به جای انسان هزار سال قبل از میلاد تصور کنیم. به عنوان مثال شما نمیتونید خودتونُ با عرب بادیه نشین نوعی که پذیرای اسلام شد یا حتی یک کشاورز ایرانی که اسلام پذیرفت یکی تصور کنید. یا حتی اگر از این نوع مثال نزنیم, زن قرن بیست و یک نمیتونه تجربه بارداری و بچه دار شدنش رُ با یک زن نوعی قرن سیزده میلادی یکسان بدونه.
بشر اصولا دوست دارد چیزی را ببنید تا باور کند. باور نا دینی ها برایش سخت است. پرستش نا دیدنی ها برایش سخت است. بت در حقیقت تجسمی از خدا بوده نمادی از خدا بوده.
این تئوری اگر نخوایم بگیم سادهانگارانه است باید گفت که ناقصه. صرف دیدن باعث پرستش نمیشه. چطور یک شیئ نماد خدا قرار میگرفته؟ چه چیزی باعث میشده بین یک شیئ و خدا ارتباط برقرار بشه؟
مثل گفته های پیامبر و امام که این مطالب عرفانی هم در آن بوده. وقتی شما می گویید "در قرنهای اولیه بعد از ظهور اسلام" صحبتی از مباحث عرفانی نبوده خب این در تناقض قرار می گیرد با وجود افرادی چون کمیل ، حسن بصری و ابراهیم ادهم و رابعه و.......... خودِ همین حسن بصری چقدر شاگر داشت که هر کدامشان سر حلقه ی صوفیان بوده اند.
من عرض نکردم "صحبتی از مباحث عرفانی نبوده" گفته من این بود که: در قرون اولیه صفاتی مثل مهربانی و زیبایی خدا در اسلام چندان مورد توجه نبودن و بیشتر بر پرهیز از گناه و زهد تاکید میشده. این خیلی تفاوت میکنه با چیزی که شما برداشت کردید. ما عرفان مبتنی بر ترس از خدا رُ داشتیم و عدهایی که شب و روز از "خوف" گریه میکردن و پس از اون بود که صفات دیگر خدا "بیشتر" مورد توجه واقع شد.
بشر اصولا دوست دارد چیزی را ببنید تا باور کند. باور نا دینی ها برایش سخت است. پرستش نا دیدنی ها برایش سخت است. بت در حقیقت تجسمی از خدا بوده نمادی از خدا بوده.
این تئوری اگر نخوایم بگیم سادهانگارانه است باید گفت که ناقصه. صرف دیدن باعث پرستش نمیشه. چطور یک شیئ نماد خدا قرار میگرفته؟ چه چیزی باعث میشده بین یک شیئ و خدا ارتباط برقرار بشه؟
جالب است که شما همچنان اصرار دارید که بگید قرن ها بعد از طهور اسلام تصوف بوجود آمده است!!!!
تصوف هم تا به شکل مسلک در نیومده بود و آداب و رسومی براش نساخته بودن در شکل ابتدایی خودش به همون محدوده های مذهب محدود میشده. در غیر این صورت باید بپذیریم که مسلکهای عرفانی مبتنی بر اسلام چیزی غیر از اسلام هستن. و اشخاصی که شما نام بردید به طور مشخص جدای از عابدان و زهّاد همدوره خودشون نمیایستن. اینها تنها زمانی از لحاظ عرفانی برجسته میشن که در دورههای بعد مورد استناد تصوفِ داری ساختار قرار میگیرن.
خی در مود این معبد حرف و حدیث زیاد است ولی بعضی از کاهنانش واقعا شهود می کردند و شهودهایشان هم درست بوده مثل اینکه در همان شهود سقراط را داناترین فرد دیده بودند...
در مورد این موضوع تنها به این جنبهاش میپردازم که احتمالاً شما شهود رو به عنوان یک قضیه مذهبی فرض کردید در حالی که من توضیح دادم که تجربه معنوی بدون مذهب هم اتفاق میافته و مذهب تنها مفاهیم خودش رو به این تجربه ضمیمه میکنه. با فرض قبول این مسئله که همچین تجربهایی قابل حصوله به چه صورت میشه گفت که علتش وجود خداست؟ تنها میتونیم به این موضوع اشاره کنیم که چیزی هست که فراتر از فهم ماست. اما اون چیز لزوماً خدا و قابل پرستش نیست.
خود این عدالت بسیار مبحث عظیمی است و فلاسفه ی اسلامی نظیر ابن سینا و ملاصدرا به بحث در آن بطور مبسوط پرداخته اند... پس شما پذیرفته اید که در این دنیا عدالتی وجود ندارد؟ اگر چنین است پس تکلیف تلاشها چه می شود؟ در این دنیای ظالمانه چگونه می توان به همنوع خود بیاندیشیم؟ چگونه خودخواه نباشیم ؟ و..
لا
بله صحبت من هم همین بود. عدالت یکی از مفاهیم مورد بحث و ساخته انسانه. چیزی که از پیش وجود داشته باشه نیست یک چیز مصنوعی ولی تا حدی ضروری برای اداره یک جامعه است. میخوام در این مورد با همدلی بیشتری با شما صحبت کنم. حتماً این قول معروف رُ شنیدید از امام علی که "لا یدرک الحق الا بالجد" یا همون برگردان فارسی که "حق دادنی نیست, گرفتنیه" و این رو در ادامه این مطلب گفته که "افراد ناتوان و ضعیف قادر به درآمدن از زیر بار ستم نیستند" آیا این صحبت چیزی جز تصریح وجود ظلم همهگیریه که در دنیا وجود داره؟
و در جای دیگری از پیامبر اسلام نقل شده که "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم". یعنی مملکت با کفر باقی و پاینده میمونه و با ظلم نه. که به طور تلویحی عدم نیاز به وجود خدا برای اداره حکومتُ تصریح کرده.
اگر به این باور برسید که ما انسانها نیازمند همدیگه هستیم و زندگی بدون دیگران بیمعنی و خالیه اونوقت میتونیم به راحتی به همنوع خودمون بیاندیشیم. اگر دستاوردهای علم روانشناسی رُ بپذیریم که گفته تمرکز بیش از حد بر روی "من" باعث افسردگی میشه و اضطراب و کمک کردن به دیگران به ما احساس بهتری میده و خودمونُ مفید و در ارتباط با بقیه احساس میکنیم, اونوقت برای حفظ تعادل روانی خودمون هم که شده به همنوعمون کمک میکنیم. ما هر کاری که بکنیم خودخواهانه است, حتی اگر پرستش خدا باشه. و اگر تا به حال به این نکته نرسیده باشید, باید بگم ثابت کردنش کار بسیار راحتیه. پس بهترین حالتش اینه که خودخواهی ما به بقیه آدما آسیب نرسونه و در صورت امکان بهشون کمک هم بکنه. اگر خدا نباشه, شما دست از تلاش میکشید و یک جا بی حرکت دراز میکشید تا بمیرید؟ یا خودکشی میکنید؟ اینقدر از خودتون نترسید, از آدمهای دیگه هراسان نباشید. فکر نکنید اگر به این باور برسید که خدایی اونچنان وجود نداره قادرید دست به هر جنایتی بزنید یا مرتکب هر عملی بشید. در مورد دیگران هم اینطور فکر نکنید. اسلام یا هر مذهب دیگهایی چیزی جز دست آوردهای دست بشر نیستن و وقتی به عنوان دستاورد ازشون یاد میکنم معنیش اینه که بهشون احترام میذارم. شما هیچ چیزی در اسلام یا مذهب دیگهایی نمیبینید مگر اینکه در قرنهای قبل از اون وجود داشته. این حدیث که بین فرقه های عرفانی طرفدار زیاد داره و هم بین غیر اون رو حتماً شنیدید : "من عرف نفسه فقد عرف ربه" کسی که خودش را بشناسد خدای خود را شناخته است. و قرنها پیش از اون بر ورودی معبد دلفی نوشته شده بود: خودت را بشناس!
و در آخر پاسخ به این سوال که به عنوان جایگزین سوال اصلی انتخابش کردم: "آیا انسان خداناباور احساس رها شدگی نمیکنه؟" جواب منفیه.دنیای آدمای خداناباور هم مثل دنیای آدمای خداباوره. برای بعضیا کسل کننده و حوصله سر بر, برای بعضیا هیجان انگیز و پر از فرصت و برای عده قشنگ و خواستنی و برای تعدادی هم زشت و متعفن. در واقع دنیای همه آدمها, یعنی اون احساس کلی که نسبت به دنیا دارن, بازتاب احساسات و باورهای درونی شده خودشونه. احساس پوچی هیچ ربطی به باور مذهبی نداره. کسی که این احساس رُ داره اونو به به همه جوانب زندگی مرتبط میکنه و اتفاقاً وجود چیزی به اسم خدا مثل مُسکّن جلوی شناسایی دردُ میگیره. احساس پوچی و رها شدگی, از ناتوانی در ارتباط برقرار کردن با دیگر انسانها و مشکلات حل نشده زندگی میاد. انسانهای خداباور هم این احساساتُ تجربه میکنن. تجربه پوچی به مقدار زیاد و در دفعات نشانه خشم فرو خورده است. یکی دیگه از نشونههای این خشم احساساتی شدن در دفعات زیاد, ذوق زدگی, اشک در چشم حلقه زدن و خندههای غیر قابل کنترله.
و چه قدر عجیب که این وسیله از دل کفر و علمی در آمده که اساسن مخالف و دشمن اسلام هستند :)) وسیله ای که مسلمان جماعت حتا توانایی تولیدش را هم بدون کفار نداشتند!!! و اگر این کفارِ بی پدر و مادر نبودند یحتمل اکنون امت مسلمان همگی از طاعون و وبا و ... منقرض شده بودند!!!
بخدا این چند روزه کار من شده سرچ کردن فیلم فلو. یک مستند ایرانی پیدا کردم نمی دانم قبول می کنید آن را بگذارم یا حتما باید زبان اصلی باشد!
برای من معنیش میشود فیلمی در کار نیست!!!!! میدونید چرا من فیلمهای ترجمه شده ایرانی رو قبول ندارم ؟! چون خیلی تابلو تحریف شدند - تا سخنرانی بوش در مورد ایران رو درست برعکس ترجمه کردند!!!!
شما حتی اگر خود شخص هم بیاید بگوید قبول نمی کنید و می گویید دروغ می گوید یا عقلش روبه زوال رفته و....... همین خودِ من ، سارا کاربر دفترچه، گفتم مادربزرگم یهودی است، شما باور کردید؟ متهمم کردید به دروغگویی و چه سیلی هایی که از شما نوش جان نکردم🙁(( بعد هم متهمم کردید که تو کاربر سابق اینجا بوده ای و هر چه گفتم نه باور نکردید و بازهم بر حرف خود پافشاری کردید. بخاطر همین هم حتی اگر فیلم زبان اصلی فلو را هم بگذارم خواهید گفت دروغ است و ساختگی است و یا فلو حالش خوب نبوده و..
من هنوز هم میگویم مادربزرگ شما یهودی نبوده! استدلال هم کردم - خودتان هم اعتراف کردید که مسلمان شده بوده! یعنی عملی که از نظر یهودیت گناه کبیره محسوب میشه!!!! پس کسی که تحت چنین شرایطی از دینش رو بر میگردونه اساسن هیچ باور و تعلق خاطری به اون دین نداره!!! حالا باز خودتون رو بزنید به کوچه علی چپ که متوجه نشدید چه گفتم!!
فیلم فلو رو هم اگر زبان اصلی بگذارید که مطمئن باشیم توسط شارلاتانهای بسیجی و اسلامگرا منحرف نشده قبول میکنیم نگران نباشید.
و چه قدر عجیب که این وسیله از دل کفر و علمی در آمده که اساسن مخالف و دشمن اسلام هستند :)) وسیله ای که مسلمان جماعت حتا توانایی تولیدش را هم بدون کفار نداشتند!!! و اگر این کفارِ بی پدر و مادر نبودند یحتمل اکنون امت مسلمان همگی از طاعون و وبا و ... منقرض شده بودند!!!
خیلی بی انصافید خیلی . پزشکی غرب وامدار پزشکان ایرانی نظیر ابن سینا هست. همین کفار از روی دست پزشکان اسلامی خوانده اند و به اینجا رسیده اند.
برای من معنیش میشود فیلمی در کار نیست!!!!! میدونید چرا من فیلمهای ترجمه شده ایرانی رو قبول ندارم ؟! چون خیلی تابلو تحریف شدند - تا سخنرانی بوش در مورد ایران رو درست برعکس ترجمه کردند!!!!
خب لینک کتاب there is a God را که اینجا گذاشته ام در جوابم به جناب آنارشی. بنده خودم هم می دانم که تحریف زیاد است مثلا چند سال پیش که فلو خدا باور شد گویا در تلویزیون ایران در بخش اخبار گفته شده بود که فلو نه تنها خدا باور شد بلکه خدای اسلام را بعنوان خدای خودش انتخاب کرد!!!!!!!!!!! ولی در آن فیلمی که چند سال پیش دیدم گفته شد دیدش به ادیان مثل اسلام بهتر شد البته بعد از خدا باوری.
سلام و روز بخیر (حداقل اون موقعی که اینو نوشتم روز بود:) )
راستش وقتی پست قبلیمُ در پاسخ ارسال کردم (که البته چیزهایی در پاسخ به شما جا افتاده بود و عذر میخوام بابتش و علّت گستردگی موضوعات و کمی وقت بود) با خودم فکر کردم که آیا از اساس موضوع دور نیفتادم؟ فکر میکنم از احساس یک شخص خداناباور رسیدیم به دلایل وجود اون احساس و بعد هم تغییر جهت دادیم به سمت اینکه اصلاً وجود خدا لازمه یا خیر. ولی این واقعیتُ باید در نظر بگیریم که ذات سوال همچین چیزی رُ طلب میکرد. چون در توضیح سوال, سوالات دیگری پرسیده شده بود راجع به موقعیتهایی که یک شخص در طول زندگیش ممکنه با اونها رو به رو بشه و لازم بحثی اتفاق بیوفته تا سوال اولیه واضحتر و قابل پاسخ داده شدن بشه.
مثلاً اگر سوال "بیخدا بودن چه حسی داره؟" به صورت دقیقتری مثل "آیا یک خداناباور احساس آویزون بودن و رها شدگی نمیکنه؟" پرسیده بشه بهتر میشه بهش پاسخ داد. من اول سعی میکنم به مباحثی که گشوده شدن بپردازم بعد به این سوال دوم پاسخ خواهم داد.
سلام دوست عزیز بنده هم دوست دارم که بیشتر بر روی این قضیه تمرکز کنیم و صحبت کنیم. از همین حس و احوالات و اینکه به هر حال در دنیایی که شما به اصطلاح آقا بالاسر ندارید خب رها شدگی باید حس شود.
من عرض نکردم "صحبتی از مباحث عرفانی نبوده" گفته من این بود که: در قرون اولیه صفاتی مثل مهربانی و زیبایی خدا در اسلام چندان مورد توجه نبودن و بیشتر بر پرهیز از گناه و زهد تاکید میشده.
یکی از دلایل بوجود اومد فرقههای تصوف در قرنهای گذشته, همین مسئله بوده.
اصلا یک چیزی را روشن کنم که اصلا حلقه های عارفانه همیشه بوده اند حتی قبل از اسلام ولی تصوف آنهم بخاطر نوع پوششان ، پشمینه پوشی به آنها صوفی می گفتند. که اینهم از ابتکارات حسن بصری یکی از بزرگترین صوفیان عالم است که در همان صدر اسلام زیست می کرده است. در قرآن زیاد از زیبایی خدا صحبت شده و اصلا در جایی خدا را نور آسمانها و زمین بیان کرده است. شما صحیفه سجادیه را خوانده اید؟ مدام از زیبایی و رحمانیت خدا صحبت شده در مناجات هایی چون کمیل و جوشن کبیر ...... (بنده می توانم یک لیست بلند بالایی از آنها را اینجا بگذارم)که همه ی اینها مربوط به قرن اول هجری قمری می باشند .
یکی از سختی های بحث با دوستان ضد اسلام هم اینست که بطور عمیق و جامع اسلام را مطالعه نکرده اند. در اسلام به همان اندازه که از خدا ترسی صحبت شده از امید و رجا هم صحبت شده است . در قرآن آیات فراوانی داریم که با "ولا خوف علیهم ولاهم یحزنون " تمام می شود. و همین آیه برای اهل عرفان یک نشانه است اینکه سالک باید با دو بال خوف و رجا حرکت کند.در ضمن اینکه در ابتدای هر سوره (غیر از توبه) باید با "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کرد این یعنی بین این همه صفات خدا ، رحمن و رحیم اولی می باشند .
این خیلی تفاوت میکنه با چیزی که شما برداشت کردید. ما عرفان مبتنی بر ترس از خدا رُ داشتیم و کسانی که شب و روز از "خوف" گریه میکردن و پس از اون بود که صفات دیگر خدا "بیشتر" مورد توجه واقع شد.
ببینید اصلا تز بنده عرفان و تصوف است!! ;) آنچه که می گویید مبتنی بر ترس از خدا بیشتر شامل حال زاهد می شود نه عارف . پیشنهاد می کنم کتاب عرفان نظری ابن عربی را بخوانید خوب در آن این مفاهیم و معانی توصیف شده اند. اما اگر بخواهم مختصر عارف و عابد و زاهد را تعریف کنم بهترین تعریف جامع و کامل را ابن سینا داده است: زاهد کسیست که به طمع آخرت از دنیا چشم می پوشد و تنها به عبادت خدا می پردازد و از خوفش می گرید و. عابد کسیست که هم در این دنیا از نعمات استفاده می کند و هم برای آخرتش به عبادت پرداخته و خدا ترسی پیش می گیرد. عارف کسیست که نه این دنیا را می خواهد و نه آن دنیا را فقط و فقط خدا را می خواهد.
اصولا کسی که وارد حلقه ی سلوک می شود باید عاشق شود پس صفت زیبایی خدا در اینجا مطرح است
یعنی عرفا و صوفیان عاشق زیبایی خدا شده اند و مشتاق وصالش سپس وارد این حلقه شده اند. در حالیکه زاهد اصلا عاشق نیست و تنها ترس از خدا دارد و طمع بهشت و هماره هم در نقطه مقابل عارف قرار دارد. بقول سعدی :
ای زاهدِ خرقه پوش تا کی با عاشق خسته دل کنی جنگ
"خوف " و "رجا "دو بال سالک هستند و معنی و مصداق زمینی ندارند یعنی شما باید وارد این حلقه شوید تا معنای این دو را دریابید.
این خوف از آن خوف های زمینی نیست و آن رجا هم از جنس رجا ها و امید های زمینی نیست. آن خوفی که در دل یک عارف است سبب ابتهاج می گردد و در امتداد زیبایی محبوب است. این خوف یعنی ترسِِ ِ نرسیدن بوصالش ، ترسِ از دوریش و فراقش، ترس از غمگین کردن و رنجاندن محبوب. که خیلی خیلی با ترس از عذاب جهنم و ترس از خدای قهار و عقاب کننده......... فرق دارد از همان ابتدا که عرفان بوجود آمد عرفا دو دسته شدند : خراباتی و مناجاتی مناجاتی ها بیشتر خوف داشتند و خراباتی ها رجایشان بیشتر بود. البته هر دوی این دسته هم بسیار اهل گریستن بودند .
تاریخ منظور تسلسل وقایع و ثبت اونهاست. صحبت من در اینجا هم اینه که ما انسان قرن هفده میلادی رُ در همه وجوه نمیتونیم به جای انسان هزار سال قبل از میلاد تصور کنیم. به عنوان مثال شما نمیتونید خودتونُ با عرب بادیه نشین نوعی که پذیرای اسلام شد یا حتی یک کشاورز ایرانی که اسلام پذیرفت یکی تصور کنید. یا حتی اگر از این نوع مثال نزنیم, زن قرن بیست و یک نمیتونه تجربه بارداری و بچه دار شدنش رُ با یک زن نوعی قرن سیزده میلادی یکسان بدونه.
شما آن لینکی که در مورد پرستش برایتان گذاشتم را عنایت کردید؟ چون در پست قبلی گفته بودید که تاریخ را از آخر به اول خوانده ام که می گویم بشر همواره پرستش و خدا برایش دغدغه بوده است . خب گفتم نه اتفاقا بنده اینقدر از ابتدا تاریخ را خوانده ام که اینگونه برای شما استنباط شده است و فکر کردید که آخر است! و با توجه به همان لینک ، دیده شد که پرستش برای انسانهای اولیه که هنوز ذهنشان هم پیشرفت چندانی نکرده بود ، وجود داشته است
این تئوری اگر نخوایم بگیم سادهانگارانه است باید گفت که ناقصه. صرف دیدن باعث پرستش نمیشه. چطور یک شیئ نماد خدا قرار میگرفته؟ چه چیزی باعث میشده بین یک شیئ و خدا ارتباط برقرار بشه؟
بشر از قدیم دوست داشت به تصویر بکشد و غم هایش را رنج هایش را و ترس هایش را . اینها از حکاکی روی غارها هم پیداست. اصلا هنر نمایش از همان ابتدا بین انسانهای اولیه بوجود آمده است. در حالی که گفتار و سخن گفتن و ... بعد از آن قرار گرفته اند. تحقیقات نشان داده اند که بشر اولیه بیشتر با زبان بدن ارتباط برقرار می کرده و بعد گفتار به میان می آید. در لینک زیر دلایل بت پرستی و اینکه چرا برای خدا یا خدایان گرچه برای خدایان خود جسم و روح معتقد بودند، بت می ساختند آمده است مقاله ای کامل در مورد بت پرستی : تاریخ - مرکز نشر اعتقادات
تصوف هم تا به شکل مسلک در نیومده بود و آداب و رسومی براش نساخته بودن در شکل ابتدایی خودش به همون محدوده های مذهب محدود میشده. در غیر این صورت باید بپذیریم که مسلکهای عرفانی مبتنی بر اسلام چیزی غیر از اسلام هستن. و اشخاصی که شما نام بردید به طور مشخص جدای از عابدان و زهّاد همدوره خودشون نمیایستن. اینها تنها زمانی از لحاظ عرفانی برجسته میشن که در دورههای بعد مورد استناد تصوفِ داری ساختار قرار میگیرن.
دوست عزیز چرا مدام سخن اشتباهتان را تکرار می کنید ؟ با توجه به آن لینک در پست پیشین داده ام که تاریخ تصوف پس از اسلام را بطور مختصر شرح داده بود و گویا جنابعالی اصلا به آن عنایت نکرده اید.
در بالا هم که تفاوت بین زاهد و عابد و عارف را از زبان ابن سینا گفتم و مختصر توضیحی داده ام. بهترین کتاب برای تشریح این مفاهیم کتاب عرفان نظری ابن عربی است. اینکه شما اشخاصی که بنده نام بردم را جدای از عابدان و زاهدان نمی دانید دلیل بر عدم مطالعه تصوف و عرفان نظری و.... می باشد. و عدم آگاهی از مفاهیم مربوطه اشان می باشند. وگرنه زاهد کجا صوفی کجا فرقشان زمین تا آسمان است. شما اگر اهل شعر هم می بودید باید در شعر ها ی کلاسیک به این نکته توجه می کردید که زاهدان هماره در نقطه مقابل عاشقان که همانا عرفا هستند قرار می گیرند: زاهد نداشت تابِ جمال پری گونه اش کنجی گرفت و ترسِ خدا را بهانه کرد در ضمن ابن عربی کسی هست که بگفته ی تمام عرفا ، عرفان نظری را کامل کرده است و او گفته است که اگر به آسمان هم با طریقت برسید در حالی که ریشه در شریعت نداشته باشید به حقیقت نرسیده اید. شما بهتر است کتب عرفان اسلامی و..... از نوشته های دکتر یثربی را مطالعه کنید . یانه کتاب مثنوی معنوی مولانا که قرآن عرفا است آنوقت درمی یابید که عرفان اسلامی نه تنها چیزی جدای از اسلام نیست بلکه به گفته ی خود عرفا ، اسلام حقیقی یعنی عرفان و مسلمان واقعی یعنی عارف.
در مورد این موضوع تنها به این جنبهاش میپردازم که احتمالاً شما شهود رو به عنوان یک قضیه مذهبی فرض کردید در حالی که من توضیح دادم که تجربه معنوی بدون مذهب هم اتفاق میافته و مذهب تنها مفاهیم خودش رو به این تجربه ضمیمه میکنه. با فرض قبول این مسئله که همچین تجربهایی قابل حصوله به چه صورت میشه گفت که علتش وجود خداست؟ تنها میتونیم به این موضوع اشاره کنیم که چیزی هست که فراتر از فهم ماست. اما اون چیز لزوماً خدا و قابل پرستش نیست.
معلوم است که نه . وقتی از معبد دلف و هندسه دانان صحبت کردم یعنی داشتم خارج از مذهب و دین صحبت می کردم. اصلا شهود از دیدِ شما یعنی چه؟
بله صحبت من هم همین بود. عدالت یکی از مفاهیم مورد بحث و ساخته انسانه. چیزی که از پیش وجود داشته باشه نیست یک چیز مصنوعی ولی تا حدی ضروری برای اداره یک جامعه است. میخوام در این مورد با همدلی بیشتری با شما صحبت کنم. حتماً این قول معروف رُ شنیدید از امام علی که "لا یدرک الحق الا بالجد" یا همون برگردان فارسی که "حق دادنی نیست, گرفتنیه" و این رو در ادامه این مطلب گفته که "افراد ناتوان و ضعیف قادر به درآمدن از زیر بار ستم نیستند" آیا این صحبت چیزی جز تصریح وجود ظلم همهگیریه که در دنیا وجود داره؟
و در جای دیگری از پیامبر اسلام نقل شده که "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم". یعنی مملکت با کفر باقی و پاینده میمونه و با ظلم نه. که به طور تلویحی عدم نیاز به وجود خدا برای اداره حکومتُ تصریح کرده.
اگر به این باور برسید که ما انسانها نیازمند همدیگه هستیم و زندگی بدون دیگران بیمعنی و خالیه اونوقت میتونیم به راحتی به همنوع خودمون بیاندیشیم. اگر دستاوردهای علم روانشناسی رُ بپذیریم که گفته تمرکز بیش از حد بر روی "من" باعث افسردگی میشه و اضطراب و کمک کردن به دیگران به ما احساس بهتری میده و خودمونُ مفید و در ارتباط با بقیه احساس میکنیم, اونوقت برای حفظ تعادل روانی خودمون هم که شده به همنوعمون کمک میکنیم. ما هر کاری که بکنیم خودخواهانه است, حتی اگر پرستش خدا باشه. و اگر تا به حال به این نکته نرسیده باشید, باید بگم ثابت کردنش کار بسیار راحتیه. پس بهترین حالتش اینه که خودخواهی ما به بقیه آدما آسیب نرسونه و در صورت امکان بهشون کمک هم بکنه. اگر خدا نباشه, شما دست از تلاش میکشید و یک جا بی حرکت دراز میکشید تا بمیرید؟ یا خودکشی میکنید؟ اینقدر از خودتون نترسید, از آدمهای دیگه هراسان نباشید. فکر نکنید اگر به این باور برسید که خدایی اونچنان وجود نداره قادرید دست به هر جنایتی بزنید یا مرتکب هر عملی بشید. در مورد دیگران هم اینطور فکر نکنید. اسلام یا هر مذهب دیگهایی چیزی جز دست آوردهای دست بشر نیستن و وقتی به عنوان دستاورد ازشون یاد میکنم معنیش اینه که بهشون احترام میذارم. شما هیچ چیزی در اسلام یا مذهب دیگهایی نمیبینید مگر اینکه در قرنهای قبل از اون وجود داشته. این حدیث که بین فرقه های عرفانی طرفدار زیاد داره و هم بین غیر اون رو حتماً شنیدید : "من عرف نفسه فقد عرف ربه" کسی که خودش را بشناسد خدای خود را شناخته است. و قرنها پیش از اون بر ورودی معبد دلفی نوشته شده بود: خودت را بشناس!
و در آخر پاسخ به این سوال که به عنوان جایگزین سوال اصلی انتخابش کردم: "آیا انسان خداناباور احساس رها شدگی نمیکنه؟" جواب منفیه.دنیای آدمای خداناباور هم مثل دنیای آدمای خداباوره. برای بعضیا کسل کننده و حوصله سر بر, برای بعضیا هیجان انگیز و پر از فرصت و برای عده قشنگ و خواستنی و برای تعدادی هم زشت و متعفن. در واقع دنیای همه آدمها, یعنی اون احساس کلی که نسبت به دنیا دارن, بازتاب احساسات و باورهای درونی شده خودشونه. احساس پوچی هیچ ربطی به باور مذهبی نداره. کسی که این احساس رُ داره اونو به به همه جوانب زندگی مرتبط میکنه و اتفاقاً وجود چیزی به اسم خدا مثل مُسکّن جلوی شناسایی دردُ میگیره. احساس پوچی و رها شدگی, از ناتوانی در ارتباط برقرار کردن با دیگر انسانها و مشکلات حل نشده زندگی میاد. انسانهای خداباور هم این احساساتُ تجربه میکنن. تجربه پوچی به مقدار زیاد و در دفعات نشانه خشم فرو خورده است. یکی دیگه از نشونههای این خشم احساساتی شدن در دفعات زیاد, ذوق زدگی, اشک در چشم حلقه زدن و خندههای غیر قابل کنترله.
به نقل از سلیمان نبی آمده است که هیچ چیزی در عالم جدید نیست و تمامی ذکر است. حتی همین قرآن هم مدام می گوید که برای تذکر آمده است. تذکر یعنی چه ؟ یعنی یادآوری! یعنی قرآن هم چیز جدیدی نیاورده است. این بحث خودشناسی از همان ابتدا برای بشر مطرح بوده است. اگر به همه ادیان نگاه کنیم چیز جدیدی نیاورده اند و تمامی ذکر است و بس. حس پوچی خوب انواع دارد . یک حس پوچی از اینکه ناکارآمد باشید و...... و بدردنخور باشید هست و یک حس پوچی اینکه کسی دوستتان نداشته باشد و........ ولی یک حس پوچی آن است که فکر کنید هدف از خلقتم چه بود؟ چرا آمده ام؟ که چه شود؟چه رازی پشت این دنیا هست ؟ و اگر به خدا اعتقاد نداشته باشید قاعدتا این سوالات شما را درمانده خواهند کرد؟ اصلا جواب این سوالات را بدهید. اصلا این چیزها برای شخصِ ِ شما دغدغه هست یا نه.
من تنها تا زمانیکه یک بچهیِ ٧ ٨ ساله بودم خداباور بودم و پس از آنکه کم کم بیخدا شدم, میتوانم این تفاوت احساسی را بگویم پیدا کردم و آنهم اینکه آزادترم, چون نیازی به پاسخگویی به کسی بزرگتر از خودم دیگر نمیدیدم; خدا جایگاهی پدرگونه داشت و درست مانند فیلمها, در ذهن من همیشه یک پیرمرد موبلند و سپیدمو بود و همچنان است.
از دید من شما دارید بیهوده زمانتان را دورمیریزید, خدا چه باشد چه نباشد روشنه کاری به کار من و شما ندارد; اگر خداباوری به شما حس خوبی میدهد, چرا که نه, خداباور بمانید. اگر به شما بیخدایی حس بهتری میدهد, باز هم چرا که نه, بیخدا شوید.
سلام برشما و ممنون از پاسختان🌹
یعنی تنها در حدود هشت سال بطور کامل خدا باور بوده اید؟ آنهم در دورانی که هنوز از نظر ذهنی و روحی به بلوغ نرسیده بودید و دیدِ جامعی از دنیا نداشتید. خب شاید برای شما خدا پدرگونه باشد ولی برای عده ای در جایگاه محبوب و معشوق قرار می گیرد و عده ای دیگر پا را فراتر گذاشته و نقش عاشق را برای خدا متصور می شوند که بسبب عشق آدمی راخلق کرد.
اگر خدا نباشد خب بله حرف شما درست است که فکر کردن در مورد موجودی که وجود ندارد بیهوده است و عبث. اما اگر بود چه؟ تمام معادلات بهم می ریزد چون اگر باشد ما بقول شما با یک بزرگتر طرف می شویم که باید پاسخگویش باشیم. اگر خدا باشد سوالاتی چون هدف از خلقت و.. مطرح می شود. چون در مورد وجود یا عدم وجود خدا نمی توان با قطعیت حرف زد پس همچنان این مسئله پابرجاست.
راستش بنده این سوال را مطرح کردم تا حس دوستان را بیشتر دریابم و اینکه احوالاتشان چگونه است و چطور با این عقیده بی خدایی کنار آمده اند و....... چون خب اکثر دوستان اینجا پیشینه ی مسلمانی دارند و متعلق به جامعه ی مذهبی ایران هستند بی خداییشان بسیار جالبتر از اتیست های جوامع سکولار باشد.
من هنوز هم میگویم مادربزرگ شما یهودی نبوده! استدلال هم کردم - خودتان هم اعتراف کردید که مسلمان شده بوده! یعنی عملی که از نظر یهودیت گناه کبیره محسوب میشه!!!! پس کسی که تحت چنین شرایطی از دینش رو بر میگردونه اساسن هیچ باور و تعلق خاطری به اون دین نداره!!! حالا باز خودتون رو بزنید به کوچه علی چپ که متوجه نشدید چه گفتم!!
جناب مدیر! بحث ما سر ازدواج مسلمان و غیر مسلمان بود که گفتم در موقع ازدواجش یهودی بود ولی بعد از ازدواج و طرد از خانواده و خب زندگی در بین مسلمانان مجبور به پذیرش اسلام شدکه از قدیم گفته اند خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. ایشان هنوز تورا می خوانند و هنوز شنبه ها برایشان روز راحتی و تقدس است و ایشان متاسفانه (واقعا دوست نداشتم اینو بگم مجبورم کردید) اسرائیل را برسمیت می شناسد !!!!! خب اینفرد از دیدِ شما یک مسلمان تمام عیار است؟ اینکه اسرائیلی ها را به فلسطینی ها ترجیح دهد و بگوید این سزمین حق یهود است !!! آیا این شخص از دید شما یک مسلمان محسوب می شود یا یک یهودی؟ کدام مسلمانی در جنگ بین مسلمانان و یهودیان حق را به یهودیان می دهد؟ در یهودیت شما اگر بی دین . بی خدا هم باشید بازهم یهودی هستید چون تنها یک دین نیست بلکه یک نژاد است یک ملیت هست. همه اشان از نسل یعقوب هستند یعنی یک جد مشترک دارند. ایشان علیرغم تغییر دینش حال به هر دلیلی همچنان از همین قوم محسوب می شود و اسرائیل را حق ِ قوم یهود می داند!!!!!!!!!!
یعنی تنها در حدود هشت سال بطور کامل خدا باور بوده اید؟ آنهم در دورانی که هنوز از نظر ذهنی و روحی به بلوغ نرسیده بودید و دیدِ جامعی از دنیا نداشتید.
خب شاید برای شما خدا پدرگونه باشد ولی برای عده ای در جایگاه محبوب و معشوق قرار می گیرد و عده ای دیگر پا را فراتر گذاشته و نقش عاشق را برای خدا متصور می شوند که بسبب عشق آدمی راخلق کرد.
خب درسته من این "عشق" را زود از سر باز کردم و ازینرو نه هرگز دچار دلتنگی؟ شده ام نه چیز ویژهای در فرایند میبینم.
برای شما که ولی با این عشق به خدا بزرگ شدهاید و سالها روی آن سرمایهگذاشتهاید روشنه پس زدن ایدهیِ اینکه
خدایی نیست ناخوشایند و ناخواستنی باشد. نکته اینجا این است که در نگاه ریزبینانه اینجا خدا همان بخشی از
یاختههایِ مغزی شما هستند که سالها ورزیده شدهاند تا برایتان همان خدا باشند. برای نمونه شما یک کاری میکند
سپس از خودتان میپرسید ولی آیا از دید خدا؟ این کاری که من کردم درست بود؟ و اینجا یک اندیشهای در ذهن
شما پدید میاید و برای نمونه یاد یک آیه از قرآن میافتید, یا یک داستان و حکمت یادتان میاید و پاسخ خودتان را میگیرد.
خب این پاسخ از ناکجاآباد که نمیاید, این را میلیونها یاختهیِ مغزی شما که از کودکی خدا شدهاند میدهند.
این گروه پییاخته (neurons) را ما دربارهیِ هرکس و هر چیزی داریم و به آنها در پـِیدانش (neuroscience) پییاختههایِ آیینهای هم
میگویند. برای نمونه زمانیکه شما به دوستتان میخواهید یک چیزی را بگویید, پیش از گفتن سخن را سبک سنگین میکنید
که او چجوری آنرا بهتر خواهد پذیرفت. این سبک سنگین کردن را دوباره میلیونها یاختههایِ مغزی شما میانجامند
که بازتاب آن دوست شما میباشند.
شما نزد خودتان میگویید:
این دختره کاری که کرده ناجور احمقانه بوده, ولی اگه من همینجوری
نه بزارم نه بردارم و بهش بگم خیلی احمق بودی آیا متوجه میشه؟
سپس پییاختههایِ ویژه شدهیِ منش او در مغز شما مینگرند میبینند در گذشته هربار که به او گفتهاید احمق
چه کرده و در زمینههایِ همانند چه رفتاری داشته و میکوشند یک پاسخ روشنگرانه همراه با راهکار بدهند, مانند:
نه اگر بگوییم احمق درست با شنیدن احمق دیگه چیزی را نمیشنویه, ولی یکبار در بهمان
روز بجای اینکه مستقیم بگیم خیلی احمقی, براش یه داستانی از یه دوست دیگت تعریف کردی که
اون دختره در اون داستان احمق بود و اینجوری این خودش بعدا متوجه شد که داره حماقت میکنه, پس این بهتره, ...
--
پس اینجا خدا را همین گـِرهْ و میلیونها یاختهیِ مغزی بایستی ببینید و چون خدا مفهومی نیز بسیار جهانگستر است,
این منش خودش را در گذر سالهای دراز در ریزترین چیزها هم درون نموده و در همهیِ اندیشهها و پساندیشههایِ
شما ریشه دوانده است, جوریکه هتّا آب خوردن هم در پیوند با خدا است (آیا ماه رمضان است و روزه ام یا نه؟).
پس یکبار دیگر, روشنه اینجا با نابودی باور به خدا, که در واقعیت همان از هم گسستگی میلیونها
یاختهیِ مغزی و از میان رفتن میلیاردها اندیشه و ریزاندیشه باشد, شما دچار درد و اندوه خواهید شد.
اگر خدا نباشد خب بله حرف شما درست است که فکر کردن در مورد موجودی که وجود ندارد بیهوده است و عبث.
اما اگر بود چه؟ تمام معادلات بهم می ریزد چون اگر باشد ما بقول شما با یک بزرگتر طرف می شویم که باید پاسخگویش باشیم. اگر خدا باشد سوالاتی چون هدف از خلقت و.. مطرح می شود. چون در مورد وجود یا عدم وجود خدا نمی توان با قطعیت حرف زد پس همچنان این مسئله پابرجاست.
این از آنهم بدتر. شاید برای شما که دختر اید اینجا نیاز به نرمش و نمیدانم پرستش پدید بیاید,
ولی برای من همین نکته خود یکی بزرگترین بازدارندهها برای خداپرستی است; اینکه من
باید آنجا کاری را بکنم چون اگر نکنم پیامدهایِ بهمان و بیسار برایم خواهد داشت, آنهم زمانیکه
من از آغاز هیچکاره بودهام — خدا خودش آفریده, خودش مغز و سرشت سرکش داده, خودش هم دادگاه درست
میکند و خودش هم حکم صادر خواهد کرد ..!!؟ — خب در برابر اینها من میگویم به درک و باداباد: هر چه میخواهد بشود, بشود, خودسری بــِه از توسری.
داشتن روانی آزاد و ناوابسته و نگرشی خِـرَدین و خونسردانه (rational)
در اینجا برای یک مرد بسیار برتر است تا سازش و خایهمالی خدا (قلدر محله).
به دیگر زبان, پاسخگویی بیجا همان بازنمود ناتوانی و توسریخوری است. برای دریافت بهتر در همین زمینهیِ پاسخگویی
بیجا
نمونهوار به فرهنگ ژاپنیها بنگرید. یارو یک لغزش کوچکی میکند که هرکسی اگر ده سال در آن پیشه
بوده باشد و همان کارها را روزانه بکند دیر یا زود دچار آن خواهد شد (احتمالات ناب), ولی از روی فشار اجتماعی
ناچار از پاسخگویی میشود و نمیدانم از کار استعفاء میدهد (بهترین چهره) یا بدتر از آن, خودش را میکشد (یکی مانده به بدترین چهره).
ژاپنیها بویژه این اندازه در این زمینه بدبخت بودهاند که از دیرباز یک واژه هم برای کنش دارند که همان Hara-Kiri است
و آنهم زمانیست که کَسْ پس از انجام یک لغزش یا نادانیِ پُرگاه سرسری, ولی همراه با پیامدهایِ بزرگ و ناخواستنی خودش را ناچار
از انجام هاراکیری میدیده و ازینرو بسیار کیریوارانه, شمشیر را در شکم خودش فرو میکرده که پاسخگو بوده باشد.
پس نه, ترس از پادافره و رسیدن به پاداش, بیم از خشم و امید به حوری خوش پر وپا, اینها نبایستی در
نگاه اندیشیک و خردین و خونسردانهیِ ما که آفریدگاری نیست, چراکه نشانهای از بودن او نیست و بس, تفاوتی بدهد ( = روان آزاد).
"خوف " و "رجا "دو بال سالک هستند و معنی و مصداق زمینی ندارند یعنی شما باید وارد این حلقه شوید تا معنای این دو را دریابید.
کاملاً متوجهم که شما دارید میگید اگه چیزی نباشه بهش عشق بورزیم پس چی کار کنیم؟ من هم به خاطر همین بود که سراغ بحث "زیبایی و مهربانی" در تصوف رفتم. اینکه تصوف بیاد و معانی جدیدی به واژهها بده هنر چندانی نیست. نمیگم هنر نیست ولی اگر بدونیم که اصل چیه و چرایی این دگرگونی رُ در نظر بگیرم خیلی هم عجیب به نظر نمیرسه. همونطور که گفتم ما تغییر نگاه به خدا رُ داریم. در این تغییر و تحول خدا از شکل یه پادشاه جبّار به شکل معشوقی زیبا درمیاد. اشخاصی که تابع نظم و نظامات نیستن و غرورشون بر نمیتابه که در یک سلسله نظامات فعالیت کنن و بایستی جوری "به راه آورده شوند" ولی اگه با خودمون رو راست باشیم میبینیم که این هم همون نظام پاداش و تنبیهه. اینکه ما به خاطر خشنود کردن مادرمون یا معشوقمون پاداش درونی دریافت میکنیم و یا با سر زدن خطایی ازمون در قبال کسی که دوستش داریم خودمون رُ سرزنش میکنیم که "چرا اینهمه بدم؟ چرا آزردمش؟!" معنیش اینه نیست که از قید اون نظام رها شدیم.
به این نمونه بسیار مناسب که دوست عزیز مهربد ارائه کرده دقت کنید:
مونهوار به فرهنگ ژاپنیها بنگرید. یارو یک لغزش کوچکی میکند که هرکسی اگر ده سال در آن پیشه بوده باشد و همان کارها را روزانه بکند دیر یا زود دچار آن خواهد شد (احتمالات ناب), ولی از روی فشار اجتماعی ناچار از پاسخگویی میشود و نمیدانم از کار استعفاء میدهد (بهترین چهره) یا بدتر از آن, خودش را میکشد (یکی مانده به بدترین چهره).
یه مرد ژاپنی به چه چیزی اعتقاد داره؟ به اینکه با این لغزش نیاکانش رُ شرمنده کرده. کسانی که وجود ندارن. با این وجود اینقدر خودشُ متعهد به حفظ آبروی اونها میبینه که از هر عملی که تصور کنه مایه سرافکندگی اونها بشه تنفر داره. و در عوض وقتی کاریُ انجام میده که فکر میکنه اونها خواستن, پاداش درونی دریافت میکنه.
دوست عزیز چرا مدام سخن اشتباهتان را تکرار می کنید ؟ با توجه به آن لینک در پست پیشین داده ام که تاریخ تصوف پس از اسلام را بطور مختصر شرح داده بود و گویا جنابعالی اصلا به آن عنایت نکرده اید.
ابداً, من ارجاعی که داده بودیدُ هم مطالعه کردم ولی مطلب جدیدی برای من نداشت. حقیقت اینه که شما در چندین دام افتادید و از این موضوع هم احساس رضایت میکنید. غیر از اون بحث تغییر معانی کلمات توسط فرقههای مختلف و تغییر دادن وجهه خدا, راز و رمز یکی دیگه از دامهای قوی مذاهبه. کنجکاوی شما نسبت به ساختاری که تظاهر میکنن وجود داره باعث میشه فکر کنید در پشت این ساختار چیز بزرگتر یا مهمتری هم نهفته است. اینکه اشخاص مذهبی از لحاظ رفتاری به عابد و زاهد و عارف و .. تقسیم میشن دلیل و متضمن این موضوع نیست خدایی هم وجود داره.
من اون مطلبی رُ هم که درباره بت پرستی ارائه کردید مطالعه کردم. این مطلب اینطور شروع میشه:
یکی از شرمآورترین گوشههایی تاریخ زمانی است که انسان صاحب عقل و شعور در برابر سنگها و چوبها به پرستش و کرنش میپردازد.
این همون مطالعه سر و ته تاریخه. چه اصراری هست که انسانی که بت میپرستیده رُ دارای عقل و شعور معرفی کنیم؟ و بعد به خاطر عمل این انسان "شرمنده" باشیم؟ و باز هم این همین مرجعی که معرفی کردید:
طبق بعضی از روایات، بت پرستی قبل از نوح (ع) سابقه نداشت و قوم نوح آن را به وجود آورد . مساله از این جا آغاز شد که در فاصله زمان آدم و نوح مردانی صالح زندگی میکردند؛ شیطان از علاقه مردم سوء استفاده کرد و آن ها را به ساختن مجسمه بزرگان و گرامیداشت آنها فراخواند . چیزی نگذشت که نسلهای بعد رابطه تاریخی این موضوع را از یاد بردند و تصور کردند این مجسمه ها موجوداتی محترمند و باید پرستش شوند . به این ترتیب، به پرستش بتها سرگرم شدند .
ما در اینجا نه تنها اشاره به وجود مادی "شیطان" رُ میبینیم (مثل وجود مادی خدا در اسفار اربعه در ابتدای داستان دیده شدنش توسط پیامبران و حتی کشتی گرفتن با اونها) بلکه متوجه میشیم که شیطان سالهای زیادی صبر کرده و اجازه داده تا انسانهای "صالح" زندگیشونُ بکنن. اما واقعیتی هم در این قطعه وجود داره و کار نوع بشر در هر موردی از این دست است:
نسلهای بعد رابطه تاریخی این موضوع را از یاد بردند و تصور کردند این مجسمه ها موجوداتی محترمند و باید پرستش شوند .
این موضوع برای وجود خدا هم صدق میکنه. مذاهب و آیین ها در رهنمون شدن انسانها به خیر مطلق ناتوان موندن و هر مذهب جدید و هر پیامبر نویی و هر بنیادگرایی با شعار "راه حقیقی و واقعی به خدا" بوجود اومد. مفهوم خدا تغییراتی کرد ولی از بین نرفت. مثل قومی که نوح پیغمبرشون بود, رابطه "تاریخی" یا به بیان درست تر رابطه علت و معلولی این قضیه از یاد رفته.
اما نکته بسیار جالبی که در مورد کلّیت اون مطلب مورد ارجاع باید بگم اینه که دلایلی که نویسنده اعلام کرده برای بت پرستی افراد, همون دلایلی هستن که برای خدا پرستی هم وجود داره. و سوال اینه که چطور ذهنی که بت پرستی رُ رد میکنه خدا پرستی رُ میپذیره؟
و سوالی که فکر میکنم فکر کردن به اون و سعی در پاسخ دادن بهش برای شخص شما خیلی جالب باشه اینه که "انسانهای صاحب عقل و شعور" ی که پیش از اسلام بت میپرستیدند, در مورد جهان پس از مرگ چه فکر میکردن؟ آیا اعتقاد به وجود همچین جهانی داشتن؟ اگر نداشتن اوضاع و احوال روانیشون به چه صورت بوده؟
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "ما کان محمد أبا احد من رجالکم ولكن رسول الله و خاتم النبیین و كان الله بكل شیء علیما""جه بوده محمد پدر یکی از مردانتان؟ هم تا برای بود فرستنده ای خداوندُ هم بندِ پیامبران هم بود خداوند به هر چیزی خیلی دانایی"یک که ناباوران با بیجان پرستی را با خداوند پرستی یکی گیرند جای شگفتیست که چه اندازه سر به نادانی می زنند ،خداوند گفت بهتان چشم گوش دادیم که ازشان بهره بری برای زندگی کنید کدام بتی برخواست گفت اینگونه شوید خداوند گفت دریا را برای جستن روزی هم خوردن گوشت جانورانش هم روان شدن کشتیها درش آفریدیم کنون ما می بینیم برخی برخی جا را بندگی می کنند درش تا سپیده دمان چراغ سو می کنند بی آنکه سودی برای کسی داشته باشد خداوند گفت در پرداخت کمک نه گزافکاری کنید نه کم کاری، آیین خداوند میانه روست همانند ترازو ،دربارهء مردگان خداوند گفت چون ابزاری هوشیاری برایشان نگذاشته همانند خفته اند نا آگاه تنها کشته شدگان در راهش زنده اند باز هم نگفت ازشان میانجی گیرید که دسترسمان نیستند با چشم گوش خودمان زندگی کنیم هم تنها او را بندگی کنیم ،خداوند مرا مانند قارون فریفته از داراییِ سپرده ات مکن
@mbk البته من عذرخواهی میکنم منظور من از "محترمه" مونث بودن شما نبود بلکه منظورم "محترم است" بوده. یعنی "... شیوه این کاربرِ محترم است" امیدوارم که کدورتی حاصل نشده باشه.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان
"قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یكن له كفوأ احد ""بگو اوست خداوند یکی خداوندست برآورنده نبوده می زاید هم نبوده زاده می شود هم نبوده می باشد برایش طرازی یکی "
@mbk البته من عذرخواهی میکنم منظور من از "محترمه" مونث بودن شما نبود بلکه منظورم "محترم است" بوده. یعنی "... شیوه این کاربرِ محترم است" امیدوارم که کدورتی حاصل نشده باشه.
درود هم آشتی خداوند برتان اگر خواهید رو به سوی خداوند آورید، من خیلی درگیر این نیستم که چه درباره ام گفتید تو که زبان مرا گیر دادی یک گیری در زبان داشتی ارزشمند هدفیست که در دلهامانست که خداوند آن را می گیرد هم بازخواست می کند نه چیزی که کوتاهیِ زبان رخ داد من پیشوایی جز خداوند هم سخنش قرآن ندارم ،شما هر که را خواهید پیشوا گیرید ،من ترسم که از خداوند هم در زندگی هم در مردن ناگوارای چند برابر بگیرم اگر دروغ ببافم هم روی به دیگری آورم،خداوندا مرا نماز خوان بدار هم پرداختگر دارایی پاکیزه ات در راهت
کاملاً متوجهم که شما دارید میگید اگه چیزی نباشه بهش عشق بورزیم پس چی کار کنیم؟ من هم به خاطر همین بود که سراغ بحث "زیبایی و مهربانی" در تصوف رفتم. اینکه تصوف بیاد و معانی جدیدی به واژهها بده هنر چندانی نیست. نمیگم هنر نیست ولی اگر بدونیم که اصل چیه و چرایی این دگرگونی رُ در نظر بگیرم خیلی هم عجیب به نظر نمیرسه. همونطور که گفتم ما تغییر نگاه به خدا رُ داریم. در این تغییر و تحول خدا از شکل یه پادشاه جبّار به شکل معشوقی زیبا درمیاد. اشخاصی که تابع نظم و نظامات نیستن و غرورشون بر نمیتابه که در یک سلسله نظامات فعالیت کنن و بایستی جوری "به راه آورده شوند" ولی اگه با خودمون رو راست باشیم میبینیم که این هم همون نظام پاداش و تنبیهه. اینکه ما به خاطر خشنود کردن مادرمون یا معشوقمون پاداش درونی دریافت میکنیم و یا با سر زدن خطایی ازمون در قبال کسی که دوستش داریم خودمون رُ سرزنش میکنیم که "چرا اینهمه بدم؟ چرا آزردمش؟!" معنیش اینه نیست که از قید اون نظام رها شدیم.
وقت شما هم بخیر! الان که دارم اینو برایتان تایپ می کنم یک خبر خوب شنیدم :)) امیدوارم شما هم که اینو می خوانید خبرای خوب و اتفاقای خوب برایتان بیفتد:) راستی دعا در دنیای شما وجود دارد؟ یا همان انتقال انرژی مثبت؟ ببینید هر معلولی یک علتی دارد و علت همیشه پیش از معلول حادث می شود. خب اگر عشق ورزیدن را معلول بدانیم پس معشوق علت آن خواهد بود پس معشوق پیش از عشق ورزیدن بوده است. عشق ورزیدن در دنیای عرفا یعنی در جستجوی یار رفتن و اشتیاق دیدار رویش . آنها یعنی عرفا دریافته بودند که علتی برای عاشق بودنشان هست. اصلا بدون معشوق می توان عاشق بود؟ بدیهی است که نه! در حقیقت عاشق وابسته به معشوق است و اگر معشوق نباشد عاشقی بی معنا است. سعدی چه زیبا این را به شعر سروده: همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
ابداً, من ارجاعی که داده بودیدُ هم مطالعه کردم ولی مطلب جدیدی برای من نداشت. حقیقت اینه که شما در چندین دام افتادید و از این موضوع هم احساس رضایت میکنید.
واقعا قبول دارم که در دام افتاده ام:
خال و کله تو صنما دانه و دام است ما در طلب دانه ره دام گرفتیم
غیر از اون بحث تغییر معانی کلمات توسط فرقههای مختلف و تغییر دادن وجهه خدا, راز و رمز یکی دیگه از دامهای قوی مذاهبه. کنجکاوی شما نسبت به ساختاری که تظاهر میکنن وجود داره باعث میشه فکر کنید در پشت این ساختار چیز بزرگتر یا مهمتری هم نهفته است. اینکه اشخاص مذهبی از لحاظ رفتاری به عابد و زاهد و عارف و .. تقسیم میشن دلیل و متضمن این موضوع نیست خدایی هم وجود داره.
ببینید اهل تصوف و عرفا هماره از طرف مذهبیون کوبیده می شدند و هنوز هم می شوند چون رفتار و سلوک و گفتارشان به گونه ای متضاد با آنها هست. همین حسن بصری که در زمان حضرت علی بوده و خودش گفته خرقه از علی گرفته ام و مراد من در سلوک علی است و.. برید ببینید دوستان مذهبی و البته شیعه راجع بهش چها که نمی گویند می گوdند او از علی (ع) خرقه نگرفت هیچ بلکه حضرت علی لقب سامری امت را به او داد!!!!!!!!!!!!!!!!! ببینید طرف را از عرش به فرش آوردند. عرفا خب جملات قصارشان برای اهل مذهب خیلی کفرآمیز هست و کارهایی هم که انجام می دهند فارغ از مناسبات طبیعی این دنیاست. همان داستان حضرت موسی و خضر و کشتن آن کودک توسط حضرت خضر را در نظر بگیرید. این داستان را می توان تقابل شریعت (موسی) و طریقت (خضر ) دانست. از دید شریعت کشتن آن کودک گناه بود ولی از دید طریقت نه تنها گناه نیست بلکه ثواب هم هست چون عارف آینده ی کودک را می دید و درونش را می دید که در آینده شخص پلیدی خواهد شد. خب از این داستان میشه دریافت رفتار و سلوک عارفان را تنها خودشان می پسندند و بس. اتفاقا عرفا و اهل تصوف بیشترین دشمنی را از ناحیه ی مذهبیون و متدینین می بینند. مذهبیون و دین داران و فقها، عین القضات و حلاج را به دار آویختند و عطار را تکفیر کردند و شمس را از قونیه فراری دادند. بی دینان که کاری به اینها نداشتند. در حقیقت فقها و زاهدان که نماد مذهب و شریعت هستند دشمنان قسم خورده ی عرفا و اهل تصوف هستند. برو ای فقیه دانا بخدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و رندی
ببینید در عرفان شما دو بال دارید خوف و رجا یعنی نباید با یقین گام برداشت. همانقدر که شما یک خدا ناباور تمام عیار نیستید بنده هم یک خدا باور تمام عیار نیستم. زمانی شما یک خدا باور تمام عیار محسوب میشوید که تا لحظه ی مرگ هم خدا ناباور باشید . در حقیقت من این را از سولون خطیب یونانی کش رفته ام:)) سولون در جواب کرزوس که از او خواسته بود خوشبخترین فرد را معرفی کند سه تن را نام برده بود و از کرزوس نامی نبرده بود. کرزوش پادشاه لیدی با آنهمه زر و زور از دید سولون خوشبخت نبود . پس اعتراض کرد و در جواب سولون گفت تا وقتی که مرگت را نبینم نمی تواننم بگویم خوشبختی یا نه!! چون تنها می توان در مورد کسانی که عمرشان را کرده اند و از این دنیا رفته اند در مورد خوشبخت یا بدبخت بودنشان نظر داد. من هم نمی توانم خودم را یک خدا باور بدانم همین که هر روز به او به خودم و هستی ام فکر می کنم این یک نشانه از شک داشتن است نه یقین!
ما در اینجا نه تنها اشاره به وجود مادی "شیطان" رُ میبینیم (مثل وجود مادی خدا در اسفار اربعه در ابتدای داستان دیده شدنش توسط پیامبران و حتی کشتی گرفتن با اونها) بلکه متوجه میشیم که شیطان سالهای زیادی صبر کرده و اجازه داده تا انسانهای "صالح" زندگیشونُ بکنن. اما واقعیتی هم در این قطعه وجود داره و کار نوع بشر در هر موردی از این دست است:
شیطان که از همان ابتدای خلقت آدمی شروع بفعالیت کرده همان قضیه خوردن میوه ممنوعه و اخراج آدم و حوا از بهشت دستِ گل شیطان بود و کشته شدن هابیل توسط قابیل و چگونگی دفنش همگی زیر سر شیطان بود. نوح پیامبر که صدها سال مردم را بخدا دعوت می کرد ولی هیچکس بهش اهمیت نمی داد . حتی در تورات آمده است (پیدایش) که خدا کلن از آفرینش آدمی مایوس شده بود چون دیده بود که هیچ آدم صالح و درستی بینشان نیست و کلن می خواسته با یک طوفان همه را نابود کند ولی نوح را انسان صالح و دستکاری می بیند پس بخاطر نوح از نابودی کل انسانها منصرف می شود. این یعنی شیطان خوب کارش را در زمان نوح انجام می داده است که حتی خدا هم از بوجود آمدن انسان صالح بین انسانها مایوس می شود (بر طبق سفر پیدایش) . شیطان همیشه بوده . چون بشر همیشه مشغول اشتباهاتی بوده و به هر حال شیطان و گول زدنش بهترین عذر و دلیل برای گناه!!! شاید اگر بخواهیم از یک دید فرا دینی نگاه کنیم می تواینم بگوییم در همه ی ادیان چه تک خدایی چه n خدایی ، همیشه گفته شده است که انسان موجودی است که خدا یا خدای خدایان خلقش کرده است و اشرف مخلوقات است و موجودی خدایی است بگونه ای و فطرتش پاک است و اگر خطایی کند از فریب شیطان (در ادیان تک خدایی) و یا الهگانی است که دشمنی با انسان می کنند و بقدرتش رشک می برند (n خدایی) . در همان دنیای چند خدایی هم معابدی برای الهگان تشنه به خون انسان می ساختند و قربانی می کردند تا بلکه دست از سرِ آدمی بردارد همانطور که در تک خدایی شیطان پرستی می کردند.
و سوالی که فکر میکنم فکر کردن به اون و سعی در پاسخ دادن بهش برای شخص شما خیلی جالب باشه اینه که "انسانهای صاحب عقل و شعور" ی که پیش از اسلام بت میپرستیدند, در مورد جهان پس از مرگ چه فکر میکردن؟ آیا اعتقاد به وجود همچین جهانی داشتن؟ اگر نداشتن اوضاع و احوال روانیشون به چه صورت بوده؟
dr.mcclown
بله اعتقاد داشتند. بت البته نماد خدایشان بوده است وگرنه به وجود روح و جسم در خدایگان معتقد بودند. چون هر فرد ی در خانه اش بتی داشته از الهه ی محبوبش . نمی شود گفت پس فکر می کرده این بت فقط و فقط خدایش است. فکر کنم بهترین مستندات تاریخی آن را می توان در جوامع روم و یونان و مصر باستان جستجو کرد آنها خدایی بنام خدای دنیای مردگان داشتند همانطور که مصر داشت . الهه ای که مالک دنیای مرگ بود. اگر ایلیاد و ادیسه هومر را خوانده باشید در یک قسمتی شخصی که از دنیا رفته است وارد دنیای مردگان شده است و عده ای از الهگان در تلاشند که این شخص را به دنیای زندگان برگردانند چرا که با نامردی (با حیله خدای مردگان که عاشق این فرد شده بود) کشته شده بود . اخیرا هم دروازه باستانی دنیای مردگان را کشف کرده اند :))) اونم هم در مصر و هم در ترکیه !!! کشف دروازه باستانی دنیای مردگان+ عکس | وبلاگ 24 کشف دروازه جهان پس از مرگ در مصر
آنها هم آدمی بوده اند ولی خب به نظر خیلی خیلی معتقد تر و پایبندتر به دینشان و آیینشان بوده اند . بنظرم فنِِِ ِ ماله کشی را خوب می دانستند مثلا هزاران هزار خطا می کردن و بعد با یک قربانی در راه الهه ای همه گناهانشان را پاک می کردند. این میان کاهنان و متولیان دین هم مثل همیشه سودشان را می بردند. آدمهای متفکر و باهوش هم در میانشان زیاد بوده از همان هومر شاعر بگیرید تا هندسه دانان و فلاسفه ی یونان که عده ی کثیرشان خدایگان یونانی را می پرستیدند. کسانی نظیر سولون و.. آیین ها و جشن های جالبی هم مربوط به این الهگان داشتند . بارزترین نمونه اش همان بازی های المپیک باستان است. اتفاقا این پرستش بتها خیلی به هنر کمک کرده است بخصوص هنر پیکره سازی و مجسمه سازی. خداییش شما ببینید مجسمه های روم باستان و یونان باستان بسیار بسیار بهتر از امروزه هستند . نمی دانم شاید چون پیکره سازی که آن ها را می ساخته به دید نماد ِ خدایش به آنها نگاه می کرده و باعشق قلم می زده ..........
خب درسته من این "عشق" را زود از سر باز کردم و ازینرو نه هرگز دچار دلتنگی؟ شده ام نه چیز ویژهای در فرایند میبینم. برای شما که ولی با این عشق به خدا بزرگ شدهاید و سالها روی آن سرمایهگذاشتهاید روشنه پس زدن ایدهیِ اینکه خدایی نیست ناخوشایند و ناخواستنی باشد. نکته اینجا این است که در نگاه ریزبینانه اینجا خدا همان بخشی از یاختههایِ مغزی شما هستند که سالها ورزیده شدهاند تا برایتان همان خدا باشند. برای نمونه شما یک کاری میکند سپس از خودتان میپرسید ولی آیا از دید خدا؟ این کاری که من کردم درست بود؟ و اینجا یک اندیشهای در ذهن شما پدید میاید و برای نمونه یاد یک آیه از قرآن میافتید, یا یک داستان و حکمت یادتان میاید و پاسخ خودتان را میگیرد. خب این پاسخ از ناکجاآباد که نمیاید, این را میلیونها یاختهیِ مغزی شما که از کودکی خدا شدهاند میدهند.
این گروه پییاخته (neurons) را ما دربارهیِ هرکس و هر چیزی داریم و به آنها در پـِیدانش (neuroscience) پییاختههایِ آیینهای هم میگویند. برای نمونه زمانیکه شما به دوستتان میخواهید یک چیزی را بگویید, پیش از گفتن سخن را سبک سنگین میکنید که او چجوری آنرا بهتر خواهد پذیرفت. این سبک سنگین کردن را دوباره میلیونها یاختههایِ مغزی شما میانجامند که بازتاب آن دوست شما میباشند. شما نزد خودتان میگویید: این دختره کاری که کرده ناجور احمقانه بوده, ولی اگه من همینجوری نه بزارم نه بردارم و بهش بگم خیلی احمق بودی آیا متوجه میشه؟
سپس پییاختههایِ ویژه شدهیِ منش او در مغز شما مینگرند میبینند در گذشته هربار که به او گفتهاید احمق چه کرده و در زمینههایِ همانند چه رفتاری داشته و میکوشند یک پاسخ روشنگرانه همراه با راهکار بدهند, مانند: نه اگر بگوییم احمق درست با شنیدن احمق دیگه چیزی را نمیشنویه, ولی یکبار در بهمان روز بجای اینکه مستقیم بگیم خیلی احمقی, براش یه داستانی از یه دوست دیگت تعریف کردی که اون دختره در اون داستان احمق بود و اینجوری این خودش بعدا متوجه شد که داره حماقت میکنه, پس این بهتره, ...
-- پس اینجا خدا را همین گـِرهْ و میلیونها یاختهیِ مغزی بایستی ببینید و چون خدا مفهومی نیز بسیار جهانگستر است, این منش خودش را در گذر سالهای دراز در ریزترین چیزها هم درون نموده و در همهیِ اندیشهها و پساندیشههایِ شما ریشه دوانده است, جوریکه هتّا آب خوردن هم در پیوند با خدا است (آیا ماه رمضان است و روزه ام یا نه؟).
پس یکبار دیگر, روشنه اینجا با نابودی باور به خدا, که در واقعیت همان از هم گسستگی میلیونها یاختهیِ مغزی و از میان رفتن میلیاردها اندیشه و ریزاندیشه باشد, شما دچار درد و اندوه خواهید شد.
چه جواب جالبی بود!! شما در حقیقت برای وجود خدا در ذهنم یک الگوریتمی ارائه دادید که در زمان های خاصی این خدا بهمراه حکمتها و ایه ها فراخوانده می شوند و چه خوب حلقه های منطقی و if .. را هم برای چک کردن جواب قرار دادید تا خروجی ، بی عیب و نقص و مطابق با شرایط از پیش تعریف شده باشد. اما این الگوریتم برای ذهن های شرطی شده می تواند مناسب باشد اما برای ذهن های به اصطلاح وحشی جواب نمی دهد. می توان کلی مثال نقض آورد . مثلا همین حکیم سنایی که یک عارف نامداری است و مولانا می گوید "ما از پی سنایی و عطار و آمدیم "و...... همین سنایی از دوستان صمیمی جناب حکیم عمر خیام است! سنایی هم ریاضیدان بزرگی بود و در علم ریاضی یا بقول شما مزداییک بسیار متبحر و سرآمد بود. او هم در ابتدا تا میانه های عمرش یعنی تا حدود 40 سالگی خدا برایش دغدغه ای نبود. به مجلس پادشاهان می رفت و شعر برایشان می سرود و اهل فلسفه بود و مزداییک و همنشینش خیام.
زمانی از کنار گلخن حمامی عبور می کند ومتوجه می شود یکی از بزرگان عصر به نام دیوانه ی لای خوار با ساقی خود می گوید: پرکن قدحی تا به کوری چشم ابراهیمک غزنوی بنوشم . ساقی گفت: ابراهیم پادشاهی ست عادل مزمت او مگوی .دیوانه گفت "بلی همچنین است اما مردکی نا خشنود و بی انصاف است غزنین را فتح نکرده میل ولایت دیگر داردو آن قدح را نوشید و به ساقی گفت: قدحی دیگر پرکن تا به کوری چشم سناییک غزنوی بنوشم .ساقی گفت: در باب سنایی زبان طعنه دراز مکن که او مردی مقبول خاص و عام است دیوانه گفت: او مردکی احمق است لاف و گزافی چتد فراهم آورده وشعر نام نهاده و از روی طمع هر روز مدح دیگری می کند و این قدر نمی داندکه او را برای هرزه گویی نیافریده انداگر در روزحساب از او بپرسند برای حضرت حق چه آورده ای چه عذر خواهد آورد ؟ نقل می کنند حکیم سنایی غزنوی چون این سخنان شنید بیهوش شد و دل او از دنیا سرد شد و دیوان مدح ملوک را در آب انداخت و زهد را شعار خود ساخت.
قاعدتا یاخته های مغز ریاضیدانی چون سنایی باید اینگونه عمل می کرد که حرف یک مست را نا دیده می انگاشت و می خندید و مثل رفیقش خیام به آن مرد مست می گفت : می خور که ندانی به کجا خواهی رفت و.... از این حرفا . ولی دیدیم که داستان طور دیگری شد. پس نمی توان خدا را یاخته های مغزی دانست. یا شما اگر داستان عرفا و اهل تصوف را بخوانید می بینید همگیشان با یک خروش به منزل رسیده اند. چون ذهن آنان مجنون است و تحت برنامه ای بنام "خرد" نیست. مولانا می گوید: تو که بی داغِِ ِ جنونی خبری گویی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم مولانای خردمند و عاقل دیگر از چون و چگونه آثار ندارد !! مولانایی که سلطان العلمای نه تنها شهرش بلکه سلطان العلمای ایران بود آنهم ایران آنزمان که چند برابر الان بود. ولی همه ی این شوکت ها و مقام ها را به عشق فروخت. در ظاهر ایشان باید کلن مغزی نداشته باشد که یاخته ای داشته باشد. من ذره بودم ز کوه بیشم کردی پس مانده بودم از همه پیشم کردی تاز مولانا مدعی است که قبل از اینکه عاشق شود هیچ نبوده!!!! ولی بعد از عشق از کوه افزون شده !!
جناب مهربد نمی شود برای ذهن آدمی برنامه ای نوشت چون آدمی ربات نیست چیزی بنام احساس در آدمی وجود دارد و فرمول قطره های اشک H2o نیستند. در ضمن چه بسیار دیدم آدمیانی که بسیار دین دار بودند و متدین و نماز صبحشان را به شام وصل می کردند ولی در یک جرقه همه ی ایمانشان دود شد و رفت هوا و از منکران بزرگ خدا شدند. می توان کفر و ایمان را بصورت دو خط موازی در نظر بگیریم که هیچ نقطه اشتراکی با هم ندارند اما شما بهتر می دانید که در بی نهایت این دو خط به می رسند یعنی در اوج ایمان می تون کافر شد و در اوج کفر می توان به ایمان رسید. نومید هم مباش که رندان باده نوش ناگه به یک خروش به منزل رسیده اند
این از آنهم بدتر. شاید برای شما که دختر اید اینجا نیاز به نرمش و نمیدانم پرستش پدید بیاید, ولی برای من همین نکته خود یکی بزرگترین بازدارندهها برای خداپرستی است; اینکه من باید آنجا کاری را بکنم چون اگر نکنم پیامدهایِ بهمان و بیسار برایم خواهد داشت, آنهم زمانیکه من از آغاز هیچکاره بودهام — خدا خودش آفریده, خودش مغز و سرشت سرکش داده, خودش هم دادگاه درست میکند و خودش هم حکم صادر خواهد کرد ..!!؟ — خب در برابر اینها من میگویم به درک و باداباد: هر چه میخواهد بشود, بشود, خودسری بــِه از توسری.
داشتن روانی آزاد و ناوابسته و نگرشی خِـرَدین و خونسردانه (rational) در اینجا برای یک مرد بسیار برتر است تا سازش و خایهمالی خدا (قلدر محله).
شاید در عشق ها و احساسات زمینی بتوان گفت چون دخترم خب بیشتر طبعم شاعرانه هست و احساساتی هستم و.......... ولی این عشقی که می گویم از آن جنس عشق های رمانتیک و لوس نیست!! از آن عشق های مرد افکن است!! غره مشو که مرکب مردان مرد را در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند بزرگترین مردان و قویترین مردان از نظر روحی در مقابل عشقش کم آورده اند. بخاطر همین هم هست که بیشتر عرفا را آقایان تشکیل می دهند نه بانوان! نمی دانم چگونه این هیولای زشت که نامش را خدا گذاشته ایددر ذهن شما شکل گرفته است . این خدا که نه تنها ارزش پرستش را ندارد بلکه باید دشنامش هم داد!!!!
فرمودید روحیه اتان سرکش است و از بندگی خوشتان نمی آید و.......... خوب اینکه خیلی خوب است:) ابولحسن خرقانی یکی از عرفای بزرگ است که به گستاخی و سرکشی مشهور است !! در تذکره الاولیای عطار به گستاخ معروف است. در همین تذکره آنده است که :
روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید : که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟
شیخ گفت: بار خدایا ! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو میدانم و از "بخشایش" تو میبینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجدهات نکند؟
آواز آمد : نه از تو؛ نه از من.
این پرستش از جنس آن پرستشی نیست که در رابطه های مازوخیستی مطرح است. اینجا محبوب سادیسم ندارد! او آنقدر مهربان است که از مهربانیش عاشق به لرزش می افتاد و در برابر اینهمه زیبایی و مهربانی سکوت می کند و سجده می کند و دیگر در هستی او فنا می شود و به او می رسد و حق می گردد..................
هاتفی از گوشه ی میخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش بخشش او بیشتر از جرم ماست نکته ی سربسته چه دانی خموش
خیلی بی انصافید خیلی . پزشکی غرب وامدار پزشکان ایرانی نظیر ابن سینا هست. همین کفار از روی دست پزشکان اسلامی خوانده اند و به اینجا رسیده اند.
چیزی به اسم پزشک اسلامی نداریم! همون ابن سینا به خاطر اینکه نسب به اسلام کافر شده بود! انقدر با همون کتابش مسلمین عزیز کوبیدند توی سرش تا کور شد!!!! در تمام دنیای عرب بگردید یک دانشمند نمونه نداریم! پس نمیتونید مشاهیر و مفاخر ایرانی رو به اسم اسلام مصادره کنید. پزشکان اسلامی که شما میگید کفار از روشون یاد گرفتند محض رضای همون الله یک داروی ساده ی سرماخوردگی نتونستند تولید کنند !!! این ادعا درست از همون دست ادعاهایی هستش که میگه غربیها تمام علمشون رو از توی قرآن استخراج کردند! ولی مسلمانان همه از بیخ عقب مانده هستند
خب لینک کتاب there is a God را که اینجا گذاشته ام در جوابم به جناب آنارشی. بنده خودم هم می دانم که تحریف زیاد است مثلا چند سال پیش که فلو خدا باور شد گویا در تلویزیون ایران در بخش اخبار گفته شده بود که فلو نه تنها خدا باور شد بلکه خدای اسلام را بعنوان خدای خودش انتخاب کرد!!!!!!!!!!! ولی در آن فیلمی که چند سال پیش دیدم گفته شد دیدش به ادیان مثل اسلام بهتر شد البته بعد از خدا باوری.
به هر حال من منتظر فیلم هستم! در مورد کتاب هم که براتون لینک گذاشتم داستانش چیه!
جناب مدیر! بحث ما سر ازدواج مسلمان و غیر مسلمان بود که گفتم در موقع ازدواجش یهودی بود ولی بعد از ازدواج و طرد از خانواده و خب زندگی در بین مسلمانان مجبور به پذیرش اسلام شدکه از قدیم گفته اند خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. ایشان هنوز تورا می خوانند و هنوز شنبه ها برایشان روز راحتی و تقدس است و ایشان متاسفانه (واقعا دوست نداشتم اینو بگم مجبورم کردید) اسرائیل را برسمیت می شناسد !!!!! خب اینفرد از دیدِ شما یک مسلمان تمام عیار است؟ اینکه اسرائیلی ها را به فلسطینی ها ترجیح دهد و بگوید این سزمین حق یهود است !!! آیا این شخص از دید شما یک مسلمان محسوب می شود یا یک یهودی؟ کدام مسلمانی در جنگ بین مسلمانان و یهودیان حق را به یهودیان می دهد؟ در یهودیت شما اگر بی دین . بی خدا هم باشید بازهم یهودی هستید چون تنها یک دین نیست بلکه یک نژاد است یک ملیت هست. همه اشان از نسل یعقوب هستند یعنی یک جد مشترک دارند. ایشان علیرغم تغییر دینش حال به هر دلیلی همچنان از همین قوم محسوب می شود و اسرائیل را حق ِ قوم یهود می داند!!!!!!!!!!
خانم کاربر! خودتون گفتید مادربزگرتون مسلمان شده!!!! یعنی همون حرفی که من زدم! که ازدواج با غیر مسلمان تنها در شرایطی جایزه که بتونید مسلمانش کنید!!!!!!! خودتون هم همینجا باز گفتید! اگر مادربزرگتون هنوز تورات میخونه! چه طور طبق دینی که بهش اعتقاد داشته گناه کبیره کرده ؟! شما خودتون متوجه نیستید چه ضد و نقیض گنده ای دارید میگید!!!
چیزی به اسم پزشک اسلامی نداریم! همون ابن سینا به خاطر اینکه نسب به اسلام کافر شده بود! انقدر با همون کتابش مسلمین عزیز کوبیدند توی سرش تا کور شد!!!! در تمام دنیای عرب بگردید یک دانشمند نمونه نداریم! پس نمیتونید مشاهیر و مفاخر ایرانی رو به اسم اسلام مصادره کنید. پزشکان اسلامی که شما میگید کفار از روشون یاد گرفتند محض رضای همون الله یک داروی ساده ی سرماخوردگی نتونستند تولید کنند !!! این ادعا درست از همون دست ادعاهایی هستش که میگه غربیها تمام علمشون رو از توی قرآن استخراج کردند! ولی مسلمانان همه از بیخ عقب مانده هستند :)))
هر طور راحتید:))) در کل همیشه کسانی که فراتر از عصر خودشان بوده اند مورد تکفیر قرار می گرفته اند. فلاسفه ی اسلامی هم از این امر مستثنی نبوده اند. نه فقط ابن سینا بلکه شهاب الدین سهروردی که حتی جانش را در عنفوان جوانی از دست داد بجرم کفر زاهدان و خشک مقدسان تکفیرش کردند و او را کشتند بنده خودم پیرو فلسفه اشراقی هستم و چیزی جز نور و ایمان در این فلسفه ندیده ام. عرفا که همه از دم تکفیر شده ی خدایی بودند!!!!! حلاج و عین القضات همدانی که که بدار آویخته شدند . عطار هم که تا پای دار رفت ولی در رفت و از نیشابور به مکه رفت یکسالی آنجا بود. شمس و مولانا و.......... آیا اینها کافر بودند ؟ آیا هر کسی که تکفیر بشود کافر است؟ آن تکفیر کنندگان مگر که هستند جز یک مشت احمق و نادان و خشک مقدس که فقط به ظاهر دین چسبیده اند و خرد را کنار نهاده اند. بقول همین ابن سینا: با یک دو سه نادان که چنین میدانند/از حمق که دانای جهان آنانند خر باش که این جماعت از فرط خری/هر کو نه خر است کافرش می خوانند
ابن سینا می گوید هر که مثل این قوم خر نیست و اهل تفکر است او را کافر می نامند!!!!! باید خر بود که این جماعت از بس خرند که اگر خر نباشی کافرت می خوانند. ابن سینا از دست اتهاماتشان و تکفیرهایشان بستوه در آمد و در جواب این شعر را سرود: کفر چو منی گزاف وآسان نبود/محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر یکی چو من و او هم کافر/پس در همه دهر یک مسلمان نبود
ابن سینا خودش را یک مسلمان تمام عیار میداند و آنها را نه. ببینید دوست عزیز، بنده همانقدر که به عرفان اسلامی علاقه دارم فلسفه اسلامی را هم خیلی مطالعه می کنم . هیچ فیلسوف اسلامی را شما پیدا نمی کنید که از طرف فقها و زاهدان تکفیر نشده باشند. حتی همین اواخر علامه طباطبایی را می توان مثال زد!! ایشان شانس آورد که بیشتر عمرشان در دوره ی پهلوی بود و توانستند کار فلسفی و تفسیر قرآن را انجام دهند . اینقدر ایشان از طرف حوزویان تکفیر شدند و متهم به ارتداد شدند که حد ندارد و چون اهل سلوک هم بودند باز بدتر. خاطراتشان در دوران طلبگی در نجف را اگر بخوانید . چه کتکهایی که بجرم تصوف و.. از حوزویان تندرو نخوانده اند. اصلا فلسفه را حوزویان نجس می دانستند و اینکه علامه فیلسوف بود و اهل فلسفه ازش دوری می کردند. شاه خیلی علامه را تکریم می کرد و ایشان شاید بتوان گفت یم از بزرگترین فلاسفه ی اسلامی معاصر هستند و از بزرگان فلسفه صدرایی.
خانم کاربر! خودتون گفتید مادربزگرتون مسلمان شده!!!! یعنی همون حرفی که من زدم! که ازدواج با غیر مسلمان تنها در شرایطی جایزه که بتونید مسلمانش کنید!!!!!!! خودتون هم همینجا باز گفتید! اگر مادربزرگتون هنوز تورات میخونه! چه طور طبق دینی که بهش اعتقاد داشته گناه کبیره کرده ؟! شما خودتون متوجه نیستید چه ضد و نقیض گنده ای دارید میگید!!!
شما هم متوجه هستید که نه تنها از دین اسلام هیچ نمی دانید از دین یهود و قوم یهود هم چیزی نمی دانید و مدام بر اشتباهتان تاکید می کنید.
در بحث حلیت سوسمار وقتی دیدکه شیعه حرام می داند آن را گفتید شیعه که اسلام نیست و اهل سنت را باید دید در حالی که حنبلی ها هم حرام می دانند.
در مورد ازدواج مرد مسلمان با زن اهل کتاب هم وقتی دیدید که اهل سنت آن را روا می دانند و مشکلی با این قضیه ندارند (کلی مثال می توان از همین برادران عربستانی و اهل سنت بگویم که همسران اهل کتاب گرفته اند بدون آنکه زن دینش را تغییر داده باشد مشهورترین ها هم زنان شاهزادگان سعودی) شیعه را اسلام دانستید در حالی که در بین فقهای شیعه هم صیغه روا است ولی ازدواج احتیاط لازم است.
بنده خودم در کودکی شاهد عروسی یک دختر کلیمی با یک پسر مسلمان در تهران بودم . عاقد هم داشتند بطور اسلامی انجام شد. عروس کلیمی بود و تا آنجا که می دانم هنوز هم کلیمی است.
مادربزرگم از قوم یهود است !!! چقدر توضیح بدم خسته شدم بخدااااااااااااا. مثلا اگر یک دختر ایرانی با یک پسر آمریکایی ازدواج کند دیگر ایرانی نیست و چهارشنبه سوری و نوروز و سیزده بدر و...... نباید انجام دهد؟
خواندن تورات مگر اشکالی دارد؟ منم می خوانم! اسلام که ادیان ابراهیمی را تایید کرده است و تورا را کتاب آسمانی می داند.
در ضمن تا دلتان بخواهد زنان یهودی با مردان عیر یهودی ازدواج کرده اند و از دینشان هم حتی بطور ظاهری بر نگشته اند. دوستی دارم که مادرش یهودی و پدرش مسیحی است و می گوید مادرش در دوران کودکی همواره او را به کنیسه می برد و می خواست او یک یهودی متدین بار بیاید!!!
در ضمن در قوانین یهود (میشنا) یهودی بودن مادر شرط است یعنی مهم نیست پدر چه دینی دارد. یعنی اینقدر ها هم ازدواج زن یهود با مرد غیر یهود گناه نیست هیچ تازه خوبم هست چون فرزند مردان غیر یهودی ، با این قانون یهودی محسوب می شوند و بر تعداد این قومِ اندک، افزوده می گردد!!
سارا خانم همین چیزهایی که تا الان گفتم باید حداقل یه جرقه ایی در شما میزد ولی شما مثل اینکه حسابی عاشقی و بحث کردن با عاشق کار معقولی نیست. چون که عاشق (حتی از لحاظ علمی هم ثابت شده) دامنه دیدش محدود میشه و غیر از اونچه میخواد نمیبینه.
اما در مورد ابن سینا, که یکی از اشخاص مورد علاقه منه باید بگم که ایشون هم نه مثل شما که بلکه بیشتر مثل من فکر میکرد. کسی بود که مغز چیزها رُ در نظر میگرفت و نه ظاهر اونها رُ. و مسلماً هر کسی به چیزی سجده میکنه که عقلش نشونش میده (این جمله رُ یکی از عارفان بزرگ گفته که الان خاطرم نیست کی بود.) ابن سینا علّت بیماری که در نهایت باعث مرگش شد رو اینچنین یادداشت کرده : مبتلاء به قولنج شدم به سبب کثره الجماع و شرب الخمر و این موضوع هیچ عجیب نیست که ایشون اعتقاد داشتن که نوشیدن شراب برای فرد عامی حرام است و برای شخص دانشمند حلال.
و بعضی عقیده دارن که اون میوه ممنوعه که خوردنش باعث رانده شدن انسان از بهشت شد نه سیب و نه گندم بلکه آگاهی بود. و آگاهی چیزی بود که انسان رُ در ردیف خدا قرار میداد و خدا این رُ نمیپسندید. و تمام مذاهب و فرقه در جنبه معنوی خودشون به دنبال باز پس دادن اون آگاهی هستن تا دوباره انسان به بهشت برگرده. ولی انسان به بهشت بر نمیگرده. انسان در کره زمین بوجود اومده و در گوشهایی از همین کره خاکی محو میشه. در ناکجای جهان. شاید اگه از شما بپرسن کره زمین کجاست؟ بتونید بگید منظومه شمسی, بعد اون کجاست؟ کهکشان راه شیری و بعد این کهکشان؟ و درنهایت کهکشانها و ستارهها و سیاره ها در کجا قرار دارن؟ فضا؟ خلاء؟ اون فضا در کجاست؟ این ظرفی که همه اینها رو در بر گرفته کجاست؟ واقعیت اینه که ما در اتاقی از یک کشتی هستیم که در یک اقیانوس سرگردانه و تنها همینو میدونیم. نه میدونیم اون اقیانوس کجاست و نه اینکه چه اندازه است.
قاعدتا یاخته های مغز ریاضیدانی چون سنایی باید اینگونه عمل می کرد که حرف یک مست را نا دیده می انگاشت و می خندید و مثل رفیقش خیام به آن مرد مست می گفت : می خور که ندانی به کجا خواهی رفت و.... از این حرفا . ولی دیدیم که داستان طور دیگری شد. پس نمی توان خدا را یاخته های مغزی دانست. یا شما اگر داستان عرفا و اهل تصوف را بخوانید می بینید همگیشان با یک خروش به منزل رسیده اند. چون ذهن آنان مجنون است و تحت برنامه ای بنام "خرد" نیست. مولانا می گوید: تو که بی داغِِ ِ جنونی خبری گویی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم مولانای خردمند و عاقل دیگر از چون و چگونه آثار ندارد !! مولانایی که سلطان العلمای نه تنها شهرش بلکه سلطان العلمای ایران بود آنهم ایران آنزمان که چند برابر الان بود. ولی همه ی این شوکت ها و مقام ها را به عشق فروخت. در ظاهر ایشان باید کلن مغزی نداشته باشد که یاخته ای داشته باشد. من ذره بودم ز کوه بیشم کردی پس مانده بودم از همه پیشم کردی تاز مولانا مدعی است که قبل از اینکه عاشق شود هیچ نبوده!!!! ولی بعد از عشق از کوه افزون شده !!
جناب مهربد نمی شود برای ذهن آدمی برنامه ای نوشت چون آدمی ربات نیست چیزی بنام احساس در آدمی وجود دارد و فرمول قطره های اشک H2o نیستند. در ضمن چه بسیار دیدم آدمیانی که بسیار دین دار بودند و متدین و نماز صبحشان را به شام وصل می کردند ولی در یک جرقه همه ی ایمانشان دود شد و رفت هوا و از منکران بزرگ خدا شدند. می توان کفر و ایمان را بصورت دو خط موازی در نظر بگیریم که هیچ نقطه اشتراکی با هم ندارند اما شما بهتر می دانید که در بی نهایت این دو خط به می رسند یعنی در اوج ایمان می تون کافر شد و در اوج کفر می توان به ایمان رسید. نومید هم مباش که رندان باده نوش ناگه به یک خروش به منزل رسیده اند
حالا که مهربد در حیطه تخصصش یه چیزی پروند من هم یه چیز بپرونم: این همه صحبت از عشق و بندگی و پرستش نشان از خلایی در زندگی شما دارد. شاید به خدا به عنوان یک Father Figure مینگرید. آیا پدرتان پدر قابل قبولی بوده است؟
در بحث حلیت سوسمار وقتی دیدکه شیعه حرام می داند آن را گفتید شیعه که اسلام نیست و اهل سنت را باید دید در حالی که حنبلی ها هم حرام می دانند.
سنبلعلی هم حرام میداند!!! فاطی جان اینهایی که شما میگویید اسلام نیست! یک سری مذهب از بین مذاهب اسلام هستند! فرق اینها رو هم با هم نمیدونید ؟! به جایش بهتون نشون دادیم از بیخ در تمام مذاهب نوشیدن شاش شتر مشکل دار نیست توصیه هم شده!!! ولی همون رو هم باز بستید به وهابی ها!!!
در مورد ازدواج مرد مسلمان با زن اهل کتاب هم وقتی دیدید که اهل سنت آن را روا می دانند و مشکلی با این قضیه ندارند (کلی مثال می توان از همین برادران عربستانی و اهل سنت بگویم که همسران اهل کتاب گرفته اند بدون آنکه زن دینش را تغییر داده باشد مشهورترین ها هم زنان شاهزادگان سعودی) شیعه را اسلام دانستید در حالی که در بین فقهای شیعه هم صیغه روا است ولی ازدواج احتیاط لازم است.
دروغ نگویید! من هنوز هم شیعه را مسلمان نمیدانم. برعکس باز از منابع خودتون براتون استدلال کردم منابعی که کپی کیلویی میکنید بدون اینکه حتا یک دور اونها رو خودتون خونده باشید!
بنده خودم در کودکی شاهد عروسی یک دختر کلیمی با یک پسر مسلمان در تهران بودم . عاقد هم داشتند بطور اسلامی انجام شد. عروس کلیمی بود و تا آنجا که می دانم هنوز هم کلیمی است.
مهر ورزیده منطقی تر خالی ببندید جانم! شما اول گفتید میشه! بعدش که دیدید نه خیر نمیشه گفتید البته بعدن مامان بزرگم مسلمان شد! بعد که باز کم آوردید گفتید برای ظاهر سازی مسلمان شده هنوز تورات میخونه!! بعد از اون طرف خودتون لینک میذارید از نظر یهودیت این کار گناه کبیره و نابخشودنیه!!! صد مدل حرف زدید جانم :))
مادربزرگم از قوم یهود است !!! چقدر توضیح بدم خسته شدم بخدااااااااااااا. مثلا اگر یک دختر ایرانی با یک پسر آمریکایی ازدواج کند دیگر ایرانی نیست و چهارشنبه سوری و نوروز و سیزده بدر و...... نباید انجام دهد؟
پس حالا مساله شد قومیت!!! بلاخره دینش یهودی بوده یا قومش ؟! یا هر دو ؟! اگر قومش یهودی بوده، دینش نبوده که هیچ! رفته مسلمان شده!!! اگر قومش یهودی بوده، دینش هم یهودی بوده اون وقت گناه کبیره کرده در جهنم چشم انتظار دیدارشان هستیم!!!
خواندن تورات مگر اشکالی دارد؟ منم می خوانم! اسلام که ادیان ابراهیمی را تایید کرده است و تورا را کتاب آسمانی می داند.
عجب!! پس خداوند در قرآن سوره توبه آیه 29! یک زر مفتی زده گفته بعدن مومنین به اسلام ماست مالی خواهند کرد :))
با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز بازپسین ایمان نمىآورند و آنچه را خدا و فرستادهاش حرام گردانیدهاند حرام نمىدارند و متدین به دین حق نمىگردند كارزار كنید تا با [كمال] خوارى به دستخود جزیه دهند
در ضمن تا دلتان بخواهد زنان یهودی با مردان عیر یهودی ازدواج کرده اند و از دینشان هم حتی بطور ظاهری بر نگشته اند. دوستی دارم که مادرش یهودی و پدرش مسیحی است و می گوید مادرش در دوران کودکی همواره او را به کنیسه می برد و می خواست او یک یهودی متدین بار بیاید!!!
همگیشان از بیخ یهودی نبوده اند! (باورمند نبوده اند) - البته از شما با این هوش سرشار بعیده بفهمی چی گفتم!
در ضمن در قوانین یهود (میشنا) یهودی بودن مادر شرط است یعنی مهم نیست پدر چه دینی دارد. یعنی اینقدر ها هم ازدواج زن یهود با مرد غیر یهود گناه نیست هیچ تازه خوبم هست چون فرزند مردان غیر یهودی ، با این قانون یهودی محسوب می شوند و بر تعداد این قومِ اندک، افزوده می گردد!!
باز هم بدون اطلاع حرف زدید :
ازدواج یهودیان با غیریهودیان همیشه به عنوان تهدیدی برای آینده قوم یهود تلقی شده است. بنا بر قوانین یهودیت، دین از طریق مادر به فرزند منتقل میشود، بنابراین اگر یک مرد یهودی با زنی غیر یهودی ازدواج کند، فرزندان آنها یهودی به شمار نمیروند.
سارا خانم همین چیزهایی که تا الان گفتم باید حداقل یه جرقه ایی در شما میزد ولی شما مثل اینکه حسابی عاشقی و بحث کردن با عاشق کار معقولی نیست. چون که عاشق (حتی از لحاظ علمی هم ثابت شده) دامنه دیدش محدود میشه و غیر از اونچه میخواد نمیبینه.
اما در مورد ابن سینا, که یکی از اشخاص مورد علاقه منه باید بگم که ایشون هم نه مثل شما که بلکه بیشتر مثل من فکر میکرد. کسی بود که مغز چیزها رُ در نظر میگرفت و نه ظاهر اونها رُ. و مسلماً هر کسی به چیزی سجده میکنه که عقلش نشونش میده (این جمله رُ یکی از عارفان بزرگ گفته که الان خاطرم نیست کی بود.) ابن سینا علّت بیماری که در نهایت باعث مرگش شد رو اینچنین یادداشت کرده : مبتلاء به قولنج شدم به سبب کثره الجماع و شرب الخمر و این موضوع هیچ عجیب نیست که ایشون اعتقاد داشتن که نوشیدن شراب برای فرد عامی حرام است و برای شخص دانشمند حلال.
و بعضی عقیده دارن که اون میوه ممنوعه که خوردنش باعث رانده شدن انسان از بهشت شد نه سیب و نه گندم بلکه آگاهی بود. و آگاهی چیزی بود که انسان رُ در ردیف خدا قرار میداد و خدا این رُ نمیپسندید. و تمام مذاهب و فرقه در جنبه معنوی خودشون به دنبال باز پس دادن اون آگاهی هستن تا دوباره انسان به بهشت برگرده. ولی انسان به بهشت بر نمیگرده. انسان در کره زمین بوجود اومده و در گوشهایی از همین کره خاکی محو میشه. در ناکجای جهان. شاید اگه از شما بپرسن کره زمین کجاست؟ بتونید بگید منظومه شمسی, بعد اون کجاست؟ کهکشان راه شیری و بعد این کهکشان؟ و درنهایت کهکشانها و ستارهها و سیاره ها در کجا قرار دارن؟ فضا؟ خلاء؟ اون فضا در کجاست؟ این ظرفی که همه اینها رو در بر گرفته کجاست؟ واقعیت اینه که ما در اتاقی از یک کشتی هستیم که در یک اقیانوس سرگردانه و تنها همینو میدونیم. نه میدونیم اون اقیانوس کجاست و نه اینکه چه اندازه است.
سلام دوست عزیز راستش مطالبی که شما تاکنون مطرح کرده اید برایم اصلا تازگی نداشته اند که بخواهند جرقه ای هم ایجاد کنند. همه ی این داستان ها را از کودکی شنیده بودم به لطف وجود اطرافیانی که در وجود شک داشتند و هستی را بی نیاز از خالق می دیدند. داستان اختراع دین ها و خدایها و....... من حدود 4 ، 5 سال پیش با یک استاد فلسفه دانشگاه سانفراسیسکو که اگزیستنسیالیست هم بودند آنهم از نوع ملحد بحث می کردم . در باب وجود و هستی و.. خب آنموقع هنوز سنی نداشتم و هر چه که ایشان مطرح می کرد من فرصت می خواستم برای جواب دادنش و این خب فرصتی بود تا آرای فلاسفه ی اگزیستسیالیست را خوب و با دقت بخوانم . در یکی از بحث ها بنده به ایشان از آرا هایدگر گفتم و اینکه او یک خدا باور بود و وجود خدا را در عالم قبول داشت هرچند معتقد بود این خدا نباید از جنس خدای مسیحیت باشد و. ایشان به بنده گفت هایدگر بیشتر با کلمات بازی کرده است و در اخر عمر هم که بیشتر به سمت شعر رفته و....... یعنی زوال عقلی و از این حرفا. از این دست حرفا معمولا همه خدا ناباورها نسبت به خداباورها مطرح می کنند حتی فلاسفه ی بزرگشان به فلاسفه بزرگ خداباور! نگاه منفی برتراند راسل به فلسفهی هایدگر:
Highly eccentric in its terminology, his philosophy is extremely obscure. One cannot help suspecting that language is here running riot. An interesting point in his speculations is the insistence that nothingness is something positive. As with much else in Existentialism, this is a psychological observation made to pass for logic
مشکل مربوط به زبان است . این عشقی که بنده مطرح کرده ام اصلا از جنس عشق زمینی نیست که چشمِ عقل را کور کند . اتفاقا برای رسیدن به این عشق باید برای درک این عشق که همانا حقیقت هستی است باید عقل به کمال برسد یعنی عقل سرخ همانچیزی که شیخ اشراق مطرح می کند. در ضمن بنده هنوز در این وادی نیافتاده ام که ادعای عشق کنم ! اینکه بخواهیم با استدلال یا همان فلسفه به درکی از حقیقت هستی برسیم خب بقول مولانا راه بجایی نمی بریم چرا که "پای استدلالیون چوبین بود" هایدگر هم هر چه پیشتر میرفت نسبت به توانایی فلسفه برای نیل به حقیقت هستی شک میکرد! خب با این سوالات شما در باب اینکه ما الان دقیقا در کجا قرار داریم خب نشان می دهد هنوز پرسشها در باب هستی ، جوابی نیافته اند پس همانطور که هایدگر در کتاب "نامه در باب اومانیسم" گفته است تا پرسش هستی پاسخ داده نشود مسئلهی خدا معلق میماند، یعنی نمی توان با قطعیت از عدم وجودش سخن گفت.
و شاید هایدگر راست بگوید که "تنها باز خدایی میتواند ما را نجات دهد"
در باب ابن سینا هم بحث بسیار است و اینکه چطور یک شراب خوار قهار یا بهتر است بگویم یک دائم الخمر می تواند در حدود 450 کتاب را بنویسد خب این هم نکته ای حیرت آور که با عقل و خرد و منطق جور در نمی آید!!!! اینکه می گویند در نوشته های شاگردش ، جوزجانی یافت شده است که شبها با ابن سینا شراب می نوشیدیم و بعد بحث حکمت و فلسفه می کریم هم بسیار غیر منطقی و خنده آور است که چطور با حالت مستی می توان خردمندانه سخن گفت!! اینکه ابن سینا دشمن زیاد داشته است شکی نیست و اینکه حسودان برای بدنامیش همه کار کرده اند از تحریف نوشته های جوزجانی گرفته تا رواج شرابخواریش نباید حیرت کرد. تهمت شراب خواری و کفر گویی چگونه به ابن سینا زده شد؟
یا مثلا در گزارش ها هست شخصی به مشکل فلسفی برخورد و آن را نوشت و برای ابن سینا فرستاد. ابن سینا، سحر به دنبال جوزجانی می فرستاد تا کسی را بفرستد که جواب نامه را ببرد. روای می گوید که وقتی رفتیم ابن سینا سر سجاده نشسته بود و سر سجاده جواب را نوشته که یک رساله فلسفی است. گزارش های پیچیده این گونه هم هست، چرا این گزارش ها را قبول نکنیم و آن روایتها را قبول کنیم. همچنین بحث های عرفانی اشارات بسیار جالب است و هنوز کسی نتوانسته در حوزه عرفان به این زیبایی رساله بنویسد. چنین شخصی باید شخص باتقوایی باشد.
به هرحال نمی توان با قطعیت گفت که ابن سینا که بوده است شرابخوار قهار یا یک سجاده نشین با وقار . چون گزارشهای خلاف این مورد هم زیاد است، مثلا ابن سینا میگوید وقتی به مشکل علمی بر می خوردم به مسجد می رفتم و دو رکعت نماز می خواندم .
با توجه به خواندن آرا و نوشته های ایشان،
من هم قبول دارم که ابن سینا باطن را در نظر می گرفت دقیقا بر خلاف شما !!! و در مورد همین ابن سینا ، عرفایی چون ابوسعید ابالخیر گفته اند که همچون کوری است که آنچه ما (عرفا) می بینیم را می داند !!!!! یعنی ابن سینا در برابر عرفا کور و نا بینا محسوب می شود!!
شما که از علم عشقی که عرفا مطرح کرده اند هیچ نمی دانید (حتی ابن سینا هم در این وادی کور است !!) از حکمت انسی که برگرفته از نظریه ی ماترژن در فیزیک است هیچ نمی دانید . پس فکر نمی کنید این ادعایی گزاف است که آن را ظاهری بنامید؟!
بنده ادعای عشق نکرده ام ولی حداقل هنوز خودپرستی ام اینقدر افزون نشده است که چشم عقل و منطقم را کور کند در مورد چیزهایی که درکش را ندارم و عقلم قد نمی دهد را انکار کنم و آن ها را سطحی و ظاهری بخوانم!
در پایان ممنون دوست عزیز بابت مشارکت در این جستار 🌹
"قاتلوا الذین لا یومنون بالله و لا بالیوم الآخر و لا یحرمون ما حرم الله و رسوله و لا یدینون دین الحق من الذین اوتوا الكتاب من قبلكم حتى یعطوا الجزیة عن ید و هم صاغرون ""کشندگانید همانان نه باور می کنند به خداوند هم نه به زمانِ واپسین هم نه تابو می کنند چه تابو گذاشت خداوند هم نه آیین مندند آیینِ درستُ از کسانی دریافتند نوشتارُ از پیشترتان تا می بخشند پاداشُ بارهء دستی هم آنهایند کوچک شونده هایی"
ببینید برخی فرازِ میان "از کسانی دریافتند نوشتار.." با »همه دریافت کنندگان نوشتار« را نمی دانند هم فراز میان "باور نمی کنند به خداوند.. "را با »باور می کنند « را نمی دانند هم فراز میان "پاکیزه خوشبو" "طیب" را با گند بدبو نمی دانند ،پس بایستی بنگریم با کی های داریم روبرو می شویم،خداوندا مرا از کسانی ممکن که اندیشه نمی گیرند
حالا که مهربد در حیطه تخصصش یه چیزی پروند من هم یه چیز بپرونم: این همه صحبت از عشق و بندگی و پرستش نشان از خلایی در زندگی شما دارد. شاید به خدا به عنوان یک Father Figure مینگرید. آیا پدرتان پدر قابل قبولی بوده است؟
lol پس با این حساب عرفایی چون مولانا و شمس و ابولحسن خرقانی و حلاج و عین القضات و سنایی و عطار و نجم الدین کبری و فخرالدین عراقی و صدر الدین قونوی و ابن عربی و حسن بصری و رابعه و ابراهیم ادهم و اباسعید ابالخیر و قشیری و بهاالدین ولد و حافظ و ژنده پیل و شیخ اشراق و ملاصدرا و................................. همه و همه خلا عاطفی داشتند و به سمت عشق به خدا رفتند:))
نه دوست عزیز اتفاقا بنده از همان کودکی زیادی هم مورد توجه پدر و مادرم بوده ام و یک دختر ِ بابای تما عیار بوده ام!!! این محبتها و عشق هایی که عرفا مطرح می کنند مصداق زمینی ندارد باید وارد حلقه شد تا دریافت! بقول سعدی: سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
من اشتباه کردم که این مطالب را در اینجا که کسی خدا را قبول ندارد بیان کردم بقول مولانا : منم آن عاشق رویت که جز این کار ندارم که برآنکس که نه عاشق بجز انکار ندارم
خب آخه دیدم حافظ مدام می گوید : عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی گفتم بیایم و عشق را مطرح کنم که با آن میتوان به حقیقت هستی رسید ولی خب در جایی که مدعیان بی خدایی جمعند نباید از عشق و رموزش سخن گفت
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در رنج خودپرستی
جستار رفت به یک سمت دیگری تا بیشتر متهم نشده ام به جنون و ظاهر بینی و کمبود محبت داشتن و اینحرفا. دوستان کمی از زندگی بدون حضور خدا صحبت کنند و اینکه تقابلشان با افراد جامعه با دوستان و خانواده چگونه است؟ اینکه چطور می توانند این افسانه "خدا" را در فیلم ها سریال ها و کتاب ها و اشعار و موسیقی و کلن در دنیای اطرافشان، بعنوان یک امر بدیهی و حقیقی ببینند و تحمل کنند؟ باید برایشان این امر ، مضحک و خنده دار باشد؟
بنده ادعای عشق نکرده ام ولی حداقل هنوز خودپرستی ام اینقدر افزون نشده است که چشم عقل و منطقم را کور کند در مورد چیزهایی که درکش را ندارم و عقلم قد نمی دهد را انکار کنم و آن ها را سطحی و ظاهری بخوانم!
سارا جان شما, مطالب بارزی رُ نادیده میگیرید و به همین دلیل من ناچاراً صفت عاشقُ به شما دادم. به عنوان مثال, شما عقلُ نفی میکنید. اول از همه عقل خودتونو. هیچ ایرادی نداره که یه مسیر منطقی رُ تا آخر برید بعد بگید از نتیجهاش خوشتون نمیاد. ولی شما این کارُ نمیکنید. وقتی ما در مورد خدا صحبت میکنیم و صحبت کردیم, واضحاً صحبت درباره خدای مذاهب بود. خدایی که یک مذهب معرفی میکنه. ما در این بررسی موردی, به فلسفه اون مذهب نگاه میکنیم. اون مذهب در درجه اول باید بتونه وجود خدایی رُ که ادعا میکنه ثابت کنه. وقتی از این امر ناتوانه و دلایلی که میاره به راحتی رد میشه و افسانههایی که میسازه و در قالب روایات نقل میکنه با علیّت سازگاری نداره ما به عنوان انسان معقول نمیگیم دروغ میگه, میگیم نتونست اثبات کنه. خب در این حالت منِ معقول و "آزاده" در کنار یک متدیّن به آسودگی زندگی میکنم.
ولی تضاد کی پیش میاد؟ وقتی تحت نام خدا اون مذهب یا پیروان اون مذهب سعی میکنن قدرت طلبی کنن. در این حالت یک منِ قانع نشده هم رادیکال میشه تا از تجاوز به حریم ذهنی و جسمیش جلوگیری کنه.
شما در ابتدای صحبتتون گفتید اگر مملکت غیر مذهبی میشد شما هم خوشحالتر بودید چون مذهب برای شما مهم نیست و وجود خداست که مهمه. ولی در اثبات لزوم وجود خدا به ادیان متوسل میشید. راهی هم غیر از این ندارید وگرنه اثبات جهان پس از مرگ برای شما ناممکنه. اما این کار شما ندیده گرفتن رابطه علّتُ معلولیه.
قاعدتاً کسانی که خیام رُ با یه رباعی توبه دادن, ابن سینا رُ هم میتونستن سر سجاده بنشونن.
من هم قبول دارم که ابن سینا باطن را در نظر می گرفت دقیقا بر خلاف شما !!! و در مورد همین ابن سینا ، عرفایی چون ابوسعید ابالخیر گفته اند که همچون کوری است که آنچه ما (عرفا) می بینیم را می داند !!!!! یعنی ابن سینا در برابر عرفا کور و نا بینا محسوب می شود!!
من آیا تا به الان ادعای باور نداشتن خدا رُ کردم؟ خیر, تفاوت من با یه خدا باور مذهبی مثل شما, اینه که برای وجود خدایی که بهش معتقدم دنبال دلیل و برهان نیستم برای همین در دام استدلالها و داستانها نمیافتم. خدای من شاید حتی قدرت آفرینندگی هم نداشته باشه, شاید فقط این جهان رُ آفریده و شایدهای دیگری که من بهشون فکر نمیکنم. تا اونجایی که عقل من بهم نشون میده, من نمیدونم و راهی ندارم که بفهمم نوع بشر در کجای جهان هستی قرار داره, عالم هستی کی بوجود اومده یا اصلاً مجاز هستیم لفظ کِی رُ به کار برد یا نه؟ چون زمان هم محصور در این عالمه, میدونم در چیزهایی که میفهمم یا میتونم بفهمم اختیاری زیادی ندارم چه بسا اصلاً اختیاری ندارم, یا اصلاً "من" یعنی چه؟
حقیقتش اینه که حتی تصور زندگی پس از مرگی که توصیف اسلام یا حتی باور مصریان باستانه برای من رنج آوره. زندگی که بیشتر برای گوسفندی خوبه که خواب مراتع سبز و دشتهای پر از علف رُ میبینه. جایی که دیگه چیزی برای فهمیدن و ساختن نیست. جایی که یادتون میره دیروز چه شکلی بود اصلاً اگر حافظهایی داشته باشید. نه کسی رُ میشناسید نه کسی شما رُ میشناسه. تصور مرگ ممکنه سخت باشه ولی وقتی فکر میکنم که بعدش دیگه هیچی نیست, احساس آرامش میکنم.
فکر کردم بد نیست نظر شخیصی خودمُ هم اعلام کنم علاوه بر چیزهایی که از این در و اون در گفتیم :)
سارا جان شما, مطالب بارزی رُ نادیده میگیرید و به همین دلیل من ناچاراً صفت عاشقُ به شما دادم. به عنوان مثال, شما عقلُ نفی میکنید. اول از همه عقل خودتونو. هیچ ایرادی نداره که یه مسیر منطقی رُ تا آخر برید بعد بگید از نتیجهاش خوشتون نمیاد. ولی شما این کارُ نمیکنید.
سلام دوست عزیز
بنده عقل را نفی نکردم بلکه از عقل سرخ حرف زدم! عقلی که به کمال رسیده . اصلا ما چند نوع عقل داریم. این لینک زیر را ببینید
. انواع عقل از دید فلاسفه ی نامی و همینطور عرفا مثل مولانا بیان شده است. عقل - WiKi
وقتی ما در مورد خدا صحبت میکنیم و صحبت کردیم, واضحاً صحبت درباره خدای مذاهب بود. خدایی که یک مذهب معرفی میکنه. ما در این بررسی موردی, به فلسفه اون مذهب نگاه میکنیم. اون مذهب در درجه اول باید بتونه وجود خدایی رُ که ادعا میکنه ثابت کنه. وقتی از این امر ناتوانه و دلایلی که میاره به راحتی رد میشه و افسانههایی که میسازه و در قالب روایات نقل میکنه با علیّت سازگاری نداره ما به عنوان انسان معقول نمیگیم دروغ میگه, میگیم نتونست اثبات کنه. خب در این حالت منِ معقول و "آزاده" در کنار یک متدیّن به آسودگی زندگی میکنم.
خب بیشتر فلاسفه ی اسلامی مثل فارابی و شاگردش ابن سینا پیرو فلسفه ی ارسطو یا همان مشا بوده اند. ابن سینا که رسالاتی در باب اثبات مجردات دارد و وجود خدا را اثبات کرده است (برهان صدیقین) ولی در اثبات معاد مانده است و گفته چون ایمان بخدا و پیامبرش دارم می پذیرم . ببینید از دید مذهبی بخواهیم نگاه کنیم همه ی فلاسفه ی اسلامی مورد لعن و تکفیر فقها قرار گرفتند آخریش هم علامه طباطبایی بود و البته جواد آملی هم هست که مورد لعن حسن عباسی و ولایت فقیهیون قرار گرفته :))))))))))) چون ابتدای فلسفه با" چرا" شروع می شود نه با تسلیم. باید ابتدا موتور خرد را روشن کرد. بنده بارها به شما گفته ام بال عرفا خوف و رجا است یعنی با شک و تردید باید گام برداشت. من اگر ایمان محض و مطلق داشته باشم که دیگر برای چه مطالعه کنم که چه شود؟ برای چه باید بنشینم آرا ابن سینا و صدرا و شیخ اشراق را بخوانم که فهمش سخت است و مفاهیمش ثقیل است بجایش می نشینم داستان کرامات پیامبران را می خوانم و از جوان شدن زلیخا لذت می برم !!!! یا اینکه وقت بگذارم کتب یاسپرس و هایدگر و نیچه بخوانم می روم کتاب های دانیل استیل را می خوانم چرا ذهنم را خسته کنم ؟ خب برای اینکه هستی ، وجود و خودِ خدا برایم دغدغه است .تفکر بالاتر از عبادت است ! همانطور که تخیل بالاتر از علم است!
ولی تضاد کی پیش میاد؟ وقتی تحت نام خدا اون مذهب یا پیروان اون مذهب سعی میکنن قدرت طلبی کنن. در این حالت یک منِ قانع نشده هم رادیکال میشه تا از تجاوز به حریم ذهنی و جسمیش جلوگیری کنه.
شما در ابتدای صحبتتون گفتید اگر مملکت غیر مذهبی میشد شما هم خوشحالتر بودید چون مذهب برای شما مهم نیست و وجود خداست که مهمه. ولی در اثبات لزوم وجود خدا به ادیان متوسل میشید. راهی هم غیر از این ندارید وگرنه اثبات جهان پس از مرگ برای شما ناممکنه. اما این کار شما ندیده گرفتن رابطه علّتُ معلولیه.
من منظورم مذهبی بود که بخواهد قدرت طلبی و ریا و....... بوجود بیاورد آن نفرت انگیزترین چیز روی زمین است مثل چیزی که در ایران و در کشورهای اسلامی شاهدش هستیم ریای مطلق!!! بقول حافظ کردار اهل صومعه ام کرد می پرست! اما برای اثبات خدا من با مذهب اثباتش نمی کنم معرفترین برهان برای اثباتش برهان علیت است حتما شما هم در جواب خواهید گفت دیوید هیوم نقد کرده است این برهان را و..... و بنده در جواب خواهم گفت علامه طباطبایی و فلاسفه ی دیگر هم نقد هیوم را نقد کرده اند و همینطور دور تسلسل اثبات و رد خواهیم داشت در حقیقت هر اثباتی علت ردی خواهد بود و برعکس (رابطه ی علت و معلولی). البته پیشتر هم گفتم ابن سینا با برهان صدیقین وجود خدا را اثبات کرده است. اثبات و انکار خدا زیاد شده است و همچنان می شود شاید بهترین حرف این باشد که نه می توان خدا را اثبات کرد و نه انکارش کرد!!
قاعدتاً کسانی که خیام رُ با یه رباعی توبه دادن, ابن سینا رُ هم میتونستن سر سجاده بنشونن.
از دید عرفا هم بخواهیم در مورد ابن سینا حرف بزنیم از او بعنوان کسی که اهل سیر و سلوک بوده است یاد شده است. از ابن عربی تا مولانا از شیخ الرییس بعنوان فردی پارسا یاد کرده اند. همین داستان نماز خواندنش هم که معروف است . و یا از روایاتی که از پسرخوانده و شاگردش بهمنیار نقل شده است فردی عابد و نمازخوان بوده است. در باب نوشیدن شراب هم ، من خودم کتاب قانونش را خوانده ام در آن گفته شده بود که هفته ای دو یا سه بار نوشیدن شراب آنهم به مقدار بسیار کم سبب تصفیه خون و.. می شود و کلی هم در مضرات شرابخواری زیاده از حد گفته بود که شراب بیش از حد، عقل را زایل می کند و... بقول دوستی می گفت ابن سینا که اینهمه تالیفات داشته و اینهمه اهل مطالعه بوده اصلا وقت داشته غذا بخورد که حال شرابخورای بکند!! خیام هم رباعیاتش مال خودش هست در این هیچ شکی نیست.
در ضمن خود همین عرفا بیشترین لعن و تکفیر را از جانب مذهبیان ظاهر بین دیده اند. همین الان داشتم در سایت های شیعه چرخی می زدم چقدر توهین و دشنام را دیدم که حواله حضرت مولانا کرده بوده اند و.......... !!!!!!!!! پس عرفا یا کلن طریقتی ها خارج از شریعتی های صرف قرار می گیرند.
همینکه وارد این جستار شدید و خواستید جواب سوالم را بدهید که "بی خدا بودن چه حسی دارد؟" آیا این دلیل بر این نیست که بعنوان یک ناخداباور وارد این جستار شدید؟؟پس
تا الان داشتید نقش بازی می کردید؟ بعد هم نکنه مسلمان بشوید;)
تا اونجایی که عقل من بهم نشون میده, من نمیدونم و راهی ندارم که بفهمم نوع بشر در کجای جهان هستی قرار داره, عالم هستی کی بوجود اومده یا اصلاً مجاز هستیم لفظ کِی رُ به کار برد یا نه؟ چون زمان هم محصور در این عالمه, میدونم در چیزهایی که میفهمم یا میتونم بفهمم اختیاری زیادی ندارم چه بسا اصلاً اختیاری ندارم, یا اصلاً "من" یعنی چه؟
حقیقتش اینه که حتی تصور زندگی پس از مرگی که توصیف اسلام یا حتی باور مصریان باستانه برای من رنج آوره. زندگی که بیشتر برای گوسفندی خوبه که خواب مراتع سبز و دشتهای پر از علف رُ میبینه. جایی که دیگه چیزی برای فهمیدن و ساختن نیست. جایی که یادتون میره دیروز چه شکلی بود اصلاً اگر حافظهایی داشته باشید. نه کسی رُ میشناسید نه کسی شما رُ میشناسه. تصور مرگ ممکنه سخت باشه ولی وقتی فکر میکنم که بعدش دیگه هیچی نیست, احساس آرامش میکنم.
فکر کردم بد نیست نظر شخیصی خودمُ هم اعلام کنم علاوه بر چیزهایی که از این در و اون در گفتیم :)
البته در قرآن آمده که همدیگر را می شناسیم و اینکه اگر در بهشت دو نفر باشند که در دنیا نسبت به هم کینه داشتند در بهشت کینه اشان تبدیل به محبت می شود و.......
در مورد عقل هم آن لینکی که بالا معرفی کرده ام را ببینید . در ضمن کتاب عقل سرخ شیخ اشراق کتاب خوبی است هم در باب انواع عقل سخن گفته و هم اینکه بصورت یک داستان عارفانه و فلسفی هم می باشد و در حدود 10 صفحه هم بیشتر نیست. اگر بخواهید لینک دانلودش را برایتان بگذارم. پس شما خدا باور بودید و تا حالا رو نکرده بودید;) بزارید یک چیزی را رک بگویم خب منم با این نوشته های قرآن در مورد اینکه در بهشت شراب هست و حوری هست و .......... برایم دلچسب نیست. اولا چون دخترم حوری به چه دردم میخوره؟!!!!! دوما شراب نقد بقول خیام بهتر از نسیه است چرا به نسیه تکیه کنم این دنیا که نقدش هست!! و اینکه این بهشت به درد حاجی بازاریان و آنها که فقط بدنبال شکم و زن و.. هستند می خورد . ولی می گویند قرآن باطنی دارد و...... عرفا هم زیاد در این باب سروده اند و تفسیر کرده اند. اشو می گوید قرآن کتابی است که نباید آن را خواند بلکه باید آن را سرود. خب برای سرایش آن من قرآن را کنار گذاشته ام و با قدم های خودم به سمت حقیقت می روم و منتظرم تا آیه هایش برایم نازل شود.
تازه من اگر خودم هم بخواهم که عادی زندگی کنم و اینقدر به خودم و خدا و هستی و این چیزها کار نداشته باشم گویا نمی شود
و همیشه باید این چیزها برایم دغدغه باشند. اینکه بنده را به دین دیگری دعوت می کنند که در آن بجای یک خدا با سه خدا طرف هستید!!!!
یه مرد ژاپنی به چه چیزی اعتقاد داره؟ به اینکه با این لغزش نیاکانش رُ شرمنده کرده. کسانی که وجود ندارن. با این وجود اینقدر خودشُ متعهد به حفظ آبروی اونها میبینه
که از هر عملی که تصور کنه مایه سرافکندگی اونها بشه تنفر داره. و در عوض وقتی کاریُ انجام میده که فکر میکنه اونها خواستن, پاداش درونی دریافت میکنه.
قاعدتا یاخته های مغز ریاضیدانی چون سنایی باید اینگونه عمل می کرد که حرف یک مست را نا دیده می انگاشت و می خندید و مثل رفیقش خیام به آن مرد مست می گفت : می خور که ندانی به کجا خواهی رفت و.... از این حرفا . ولی دیدیم که داستان طور دیگری شد. پس نمی توان خدا را یاخته های مغزی دانست. یا شما اگر داستان عرفا و اهل تصوف را بخوانید می بینید همگیشان با یک خروش به منزل رسیده اند.
بوارونه, ما همچو "قاعدهای" از بیخ نداریم. مغز ریاضیدان و ناریاضیدان آنچنانی هم نداریم. بشریت کمتر از ٥ هزار سال
است که از چیزی چیزی به نام ریاضی پیدا کرده, هنگامیکه روند فرگشت (تکامل) آدم امروزین دستکم ٢٠٠ هزارسال دیرینگی دارد; اگرکه میلیونها! سال فرگشت پیش از آن را نادیده بگیریم.
چیزیکه "قاعدگی" دارد بخوبی همین احساسها و رفتارهای "خروشنده" استند, چیزیکه بوارونه بسیار تازه فرگشته و هنوز
هیچ ریشه ندوانده همین خردورزی است; اکنون خواه ریاضیدان, خواه شاعر عاشق پیشه, آنچه همهیِ ما در آن خوبیم
همین "دل به دریا زدن" و "خروشیدن" است, آنچه همهیِ ما در آن بدیم نگرش خردین (rational) و دوراندیشانه است.
جناب مهربد
نمی شود برای ذهن آدمی برنامه ای نوشت چون آدمی ربات نیست چیزی بنام احساس در آدمی وجود دارد و فرمول قطره های اشک H2o نیستند.
آبسانی ِ آب یک ویژگییست که تنها در آب به چشم میخورد, ولی در خود مولکولهایِ آب نیست.
احساسهایِ آدمی هم یک ویژگیست که تنها در مغز به چشم میخورد, ولی در خود یاختههای مغز نیست.
مغز شما هم چه بپذیرید چه نه یک نرمافزار (=ذهن) دارد و این نرمافزار بسیار پیچیده است.
گیر شما این است که واژهیِ نرمافزار که میخوانید میاندیشید همه چی دیگر "عقلی" و "خرد سرد" شد,
هنگامیکه نرمافزار میتواند احساس هم باشد, یا برای نمونه حشری شدن یک نرمافزار است که با دیدن
جنس ورقلنبیدهیِ دختر در مغز پسر یا بوارونه, با دیدن سینهیِ سپر شدهیِ پسر در چشم دختر, اجرا میشود.
فرمودید روحیه اتان سرکش است و از بندگی خوشتان نمی آید و..........
خوب اینکه خیلی خوب است:)
ابولحسن خرقانی یکی از عرفای بزرگ است که به گستاخی و سرکشی مشهور است !! در تذکره الاولیای عطار به گستاخ معروف است. در همین تذکره آنده است که :
این پرستش از جنس آن پرستشی نیست که در رابطه های مازوخیستی مطرح است. اینجا محبوب سادیسم ندارد! او آنقدر مهربان است که از مهربانیش عاشق به لرزش می افتاد و در برابر اینهمه زیبایی و مهربانی سکوت می کند و سجده می کند و دیگر در هستی او فنا می شود و به او می رسد و حق می گردد..................
به هر روی من که پیشاپیش گفتم, شما چرا اینجا خودتان را میآزارید میخواهید
بباورید خدا هست, میخواهید بباورید نیست, کوچکترین تغییری در چیزی نمیدهد.
برای ما یا خود من اگر کنجکاوید بودن آفریدگار مهربان را به نبودناش برتری میدهم و
سرکشی من از جنس نادانی و خودسری نیست, ولی نشانهای از همچو هستندهای نمیبینم.
این پرستش از جنس آن پرستشی نیست که در رابطه های مازوخیستی مطرح است. اینجا محبوب سادیسم ندارد!
...
هاتفی از گوشه ی میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
بخشش او بیشتر از جرم ماست
نکته ی سربسته چه دانی خموش
این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت — هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
زاهد عمرش سپری شد به تمنای بهشت — او ندانست که در ترک تمناست بهشت
همینکه وارد این جستار شدید و خواستید جواب سوالم را بدهید که "بی خدا بودن چه حسی دارد؟" آیا این دلیل بر این نیست که بعنوان یک ناخداباور وارد این جستار شدید؟؟
در قیاس با شما من یک "بیخدا" هستم. :)) نه, در واقع بیشتر به این موضوع اشاره کنم که شما مثل هر خداباوری دیگهایی تنها نسبت به خدا ایمان دارید ولی معرفت نه. اما تصورتون اینه که معرفت هم دارید. و وجود یا عدم وجود خدا تفاوت چندانی برای دو نفری که باورمند هستند یا نه, نخواهد داشت. اگر شما ایمان نداشته باشید, همچنان غذا وقتی بخوریدش شما رُ سیر خواهد کرد, معاشرت با دوستان سطح اکسی توسین خونتون رُ افزایش خواهد داد و فعالیت کردن و پیشرفت در یک یا چند زمنیه بهتون اعتماد به نفس میده. شما در نهایت این کارها رُ چه به صورت مکانیکی انجام بدید چه با تصور مثبت نسبت بهشون, نتیجه شون یکسان خواهد بود.
سلام:) نه مرسی, من رساله عقل سرخ رُ خیلی سال پیش خوندم. اون موقع از زبانش خوشم اومد ولی محتواش رُ دوست نداشتم.
سلام و درود خب زبانش که رمزگونه و عارفانه است مثل تمام داستان های عارفانه مثل حی بن یقظان ابن سینا.
اینکه می گویید مختوایش را دوست نداشتید خب بدیهی است چون درکش نکردید.
ما معمولا چیزی را که درک نکنیم دوست نمی داریم.
همین که می گویید "محتوا" خب یعنی اینکه رمزها و اشارات آن را در نیافتید.
در مورد این رساله بعد از شهاب الدین ،
مولوی و ابن عربی و ملاصدرا و..... تا الان همینجور دارند تفسیر می نویسند و هیچ کدام هم شبیه دیگری نیست یعنی هزاران برداشت و رمز از همین چند صفحه نوشته شده است.
بقول دکتر شاه خلیلی که او هم تفسیری بر این رساله نگاشته ، این مطالب عارفانه حالت رمزگونه دارند و هر بار که شما آن را می خوانید چیز جدیدی بر شما مکشوف می گردد.
مثل شعر حافظ و مولانا و یا منطق الطیر عطار هر بار از یک شعر معنای جدیدی انگاشته می گردد. در حقیت تجربه های جدیدتر ار عالم معنا شکل می گیرد. خب با این حساب شما بر خلاف اعتقاد خودتان ظاهربین هستید پس هیچ شباهتی به ابن سینا ندارید:)) آنکه می توان شبیه ابن سینا دانست همین شهاب الدین است که همین رساله اش ادامه دهنده حی بن یقظان ابن سینا است.
نه, در واقع بیشتر به این موضوع اشاره کنم که شما مثل هر خداباوری دیگهایی تنها نسبت به خدا ایمان دارید ولی معرفت نه. اما تصورتون اینه که معرفت هم دارید.
می دانید جمله اتان چه از لحاظ منطقی چه از لحاظ دلی از بیخ غلط است:)) شما می گویید ایمان به خدا داری ولی معرفت نه! درست مثل اینست که پرنده را در حال پرواز ببینیم و بگوییم این پرنده پرواز می کند ولی پر ندارد!!! نسبت معرفت به ایمان مثل نسبت پر است به پرواز!
معرفت سطوحی دارد همانطور که ایمان درجاتی دارد خب هر چه معرفت بیشتر گردد ایمان بیشتر می گردد. یعنی یک رابطه ی مستقیم با هم دارند و ایمان بعد از معرفت حاصل می شود هر کسی که در این عالم به هر چیزی ایمانی پیدا کند قبلش به یک معرفتی رسیده است. از سطح معرفت شما که نا امید شدم:))
چیزیکه "قاعدگی" دارد بخوبی همین احساسها و رفتارهای "خروشنده" استند, چیزیکه بوارونه بسیار تازه فرگشته و هنوز هیچ ریشه ندوانده همین خردورزی است; اکنون خواه ریاضیدان, خواه شاعر عاشق پیشه, آنچه همهیِ ما در آن خوبیم همین "دل به دریا زدن" و "خروشیدن" است, آنچه همهیِ ما در آن بدیم نگرش خردین (rational) و دوراندیشانه است.
هرکسی تعریفی از خرد دارد. عرفا اوج خرد را جنون می نامند! همین جنونی که از آینده نگری می آید. "به کجا می روم آخر ننمایی وطنم" و اینقدر آینده آنهم آینده ی پس از مرگ برایشان مهم می شود که برای کشفش و رسیدن به حقیقت سر از پا نمی شناسند.
آبسانی ِ آب یک ویژگییست که تنها در آب به چشم میخورد, ولی در خود مولکولهایِ آب نیست. احساسهایِ آدمی هم یک ویژگیست که تنها در مغز به چشم میخورد, ولی در خود یاختههای مغز نیست.
اگر منظورتان از آبسانی ، سیالیت باشد در هرچیزی که سیال باشد شما سیالیت را می بینید سیالات را به دو دسته ی نیوتنی و غیر نیوتنی تقسیم بندی می کنند آب نمونه ای از یک سیال نیوتنی است . در ضمن بنده وقتی گفتم " فرمول قطره های اشک H2o نیستند"اشاره به شعر مرحوم قیصر امینپور کردم که از این دید علمی و خردگرا بستوه امده بود و اینکه حتی می خواهند برای عشق هم دستور زبان بنویسند . عمر ایشان کفاف نداد تا با شما آشنا شود و ببیند شما می خواهید برای "عشق" برنامه بنویسید!
مغز شما هم چه بپذیرید چه نه یک نرمافزار (=ذهن) دارد و این نرمافزار بسیار پیچیده است.
گیر شما این است که واژهیِ نرمافزار که میخوانید میاندیشید همه چی دیگر "عقلی" و "خرد سرد" شد, هنگامیکه نرمافزار میتواند احساس هم باشد, یا برای نمونه حشری شدن یک نرمافزار است که با دیدن جنس ورقلنبیدهیِ دختر در مغز پسر یا بوارونه, با دیدن سینهیِ سپر شدهیِ پسر در چشم دختر, اجرا میشود.
ما سه جهان داریم : جهان محسوس که درک ان از طرق حواس است ، جهان معقول که درک آن از طریق قوه عقل است و عالم خیال که درک آن از طریق قوه خیال است. در برابر جواب شما با توجه به جهانی که از آن به بنده جواب داده اید. بنده باید حرف شما را کامل تایید کنم . ولی آنچه که بنده مد نظرم هست در عالم خیال رخ می دهد . در عالمی که معقولات، جسمانی می شوند. اشیاء جسمانی در آن روحانی، یعنی بصورت متشخص و منفرد وجود دارند ولی سختی و بعد جسمانی ندارند. این عالم است که سهروردی از آن بعنوان مهمترین عالم یاد می کند و می گوید تمام اتفاقات روحانی در این عالم رخ می دهد.
به هر روی من که پیشاپیش گفتم, شما چرا اینجا خودتان را میآزارید میخواهید بباورید خدا هست, میخواهید بباورید نیست, کوچکترین تغییری در چیزی نمیدهد.
بنده فقط شرط ادب را بجای آوردم و جواب دادم قصدم جدال نیست و یا خدای ناکرده ارشاد و راهنمایی هم نیست. می دانم که از حضور افرادی چون بنده در این فروم باب طبع شما نیست. گویا شما از مدیران اینجا هم هستید و دوست ندارید کاربرانی با همچین تفکراتی اینجا باشند. بنده هم اصراری بر ماندن ندارم تنها شرط ادب را بجا می آورم و جواب می دهم همین. از روز اول که به این جا آمدم و سلام کردم و از مسلمانیم گفتم. سلامم را بدار آویختند و در به تکفیرم گشودند🙁
برای ما یا خود من اگر کنجکاوید بودن آفریدگار مهربان را به نبودناش برتری میدهم و سرکشی من از جنس نادانی و خودسری نیست, ولی نشانهای از همچو هستندهای نمیبینم.
بقول حکیم صفا : خدا در دلِ سودازدگانست بجویید مجویید زمین را و مپویید سما را در دنیای مادی یا همان ظاهر نمی شود دید خدا را . باید به همان عالمی که سهروردی در آن نفس کشیده است یعنی عالم خیال رفت و برای آن رفتن به آن و دیدن حقایق هستی باید به عقل سرخ رسید.
این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت — هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت زاهد عمرش سپری شد به تمنای بهشت — او ندانست که در ترک تمناست بهشت
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند عرفا با زاهدان فرق دارند نه طمع بهشت دارند و نه دل به این دنیا بسته اند فقط او را می خواهند!
ما از تو نداریم بغیر از تو تمنا حلوا بکسی ده که محبت نچشیده
واز نبود خدا هیچ احساسی ندارم شاید نبودش بهتره زیرا اگر باشد باید محاکمه شود وسپس اعدامش نمود برای رنجی که به بشر تحمیل نموده
نمی دانم شاید حق با شما باشد از دید ظاهری و مادی که این هستی و وجود ما فقط و فقط رنجست و عذاب. ولی اگر نبودش را در نظر بگیریم و بگوییم ما فقط ماده ایم و بعد از مرگ تمامیم پس تکلیف رنجهایمان چه می شود؟ تکلیف ظلم ها و جفاهایی که کردیم و دیدیم چه می شود؟ مثلا همین فلسطین و اسراییل هر روز فلسطینی ها کشته و شکنجه می شوند و آواره! اگر خدایی نباشد که بدتر از بد خواهد بود!!!!!! باز اگر خدایی باشد یک نمیچه امیدی هست تا هم به احیای عدالتی که در این دنیا مصلوب شده است بیندیشیم و هم بدنبال جواب این سوال برویم که چرا ما را آفرید تا اینقدر رنج بکشیم؟؟؟
مولوی و ابن عربی و ملاصدرا و..... تا الان همینجور دارند تفسیر می نویسند و هیچ کدام هم شبیه دیگری نیست یعنی هزاران برداشت و رمز از همین چند صفحه نوشته شده است.
اون هم به دلیل اینکه اشخاصی بر اون تفسیر نوشتن؟ خب با همین فرض اگه پیش بریم: 1. پس شما هم قاعدتاً چیزی از این کتاب نباید فهمیده باشید. 2. یا اینکه خودتون یکی از همین مفسرین هستید.
در صورتی که یکی از این مفسرین باشید باید گفت: باید گفت قبل از شما هم تفسیر نوشته بودن و سارا خانم میگه چون اشخاص دیگری بر این کتاب تفسیر نوشتن شخص دیگری نمیتونه این کتابُ درک کنه! تا میرسه به اولین مفسر. پس عملاً شما تفسر از این کتاب رُ جز برای نفر اولی که قبلش کسی تفسیر نکرده بود ناممکن کردید.
می دانید جمله اتان چه از لحاظ منطقی چه از لحاظ دلی از بیخ غلط است:)) شما می گویید ایمان به خدا داری ولی معرفت نه! درست مثل اینست که پرنده را در حال پرواز ببینیم و بگوییم این پرنده پرواز می کند ولی پر ندارد!!! نسبت معرفت به ایمان مثل نسبت پر است به پرواز!
ابداً اینطور نیست, شما با مفاهیم پایه فلسفه هم آشنایی ندارید و نمیدونید که معرفت به اقامه دلیل نیازمنده ولی ایمان یعنی پذیرش بدون دلیل. بر طبق همین مثالی که گفتید, شما پرنده در حال پرواز رُ نمیبینید ولی ادعا میکنید پرندهایی وجود داره که پرواز میکنه و پر هم داره. . ولی غیر از شما این کسی پرنده رُ نمیبینه شاید حتی خود شما هم نبینید ولی میگید مطمئنید که همچین چیزی هست, به این میگن ایمان.
سنت اگوستین قدیس میگه: تا ایمان نیاوری نمیفهمی!
نظر من اینه که شما در فاصله بین سه تا شش سالگی ضربهایی رو متحمل شدید که نتیجهاش شکل نگرفتن صحیح رابطه علت و معلولی در ذهن شماست. حدس من اینه که شخصی رُ که از لحاظ عاطفی به شما نزدیک بوده از دست دادید. شما آرامش ندارید و هر زمان که خیال میکنید به جایی رسیدید چیزی شما رُ به حرکت درمیاره برای تلاش بیشتر برای آرام کردن ذهنتون. بسیارهم بهتون امر منفی شده. البته من شما رُ مقصر نمیدونم چون در بوجود اومدن این وضعیت, نقش چندانی نداشتید ولی توصیه میکنم با دوستاتون طوری برخورد کنید که دلگیر نشن.
این جمله معنیش اینه که "هر کسی هر چیزی رُ درک کنه دوستش هم خواهد داشت."
خب حالا که این عدم درک من رُ قطعی فرض نکردید, پس میشه کسی متن را درک کرده باشه و دوستش هم نداشته باشه..
پس بالاخره قطعاً درکش نکردم؟؟
سلام دوست عزیز
چرا از واژه ی "درک" استفاده کردم ؟
چون این نوشته یک تجربه ی عارفانه است و هرکسی با هر درکی که از عالم معنا بدست آورده به درکی از آن می رسد وا ینکه می گویید خوشم نیامد چون اصلا ندانستید داستان چیست!!!! چون این داستان "خوش آمدن " و " خوش نیامدن" در آن مطرح نمی شود!!
اون هم به دلیل اینکه اشخاصی بر اون تفسیر نوشتن؟ خب با همین فرض اگه پیش بریم: 1. پس شما هم قاعدتاً چیزی از این کتاب نباید فهمیده باشید. 2. یا اینکه خودتون یکی از همین مفسرین هستید.
در صورتی که یکی از این مفسرین باشید باید گفت: باید گفت قبل از شما هم تفسیر نوشته بودن و سارا خانم میگه چون اشخاص دیگری بر این کتاب تفسیر نوشتن شخص دیگری نمیتونه این کتابُ درک کنه! تا میرسه به اولین مفسر. پس عملاً شما تفسر از این کتاب رُ جز برای نفر اولی که قبلش کسی تفسیر نکرده بود ناممکن کردید.
شما اصلا می دانید در اینجا "تفسیر" یعنی چه؟!
پیشتر هم گفته ام هر کسی با توجه به تجربه ای که در عالم خیال داشته است از داستان معنایی می گیرد . و هر بار که این داستان را می خواند به معنایی جدید می رسد که رد کننده معنای پیشین نیست. البته با این سوالاتی که شما مطرح کرده اید معلوم است که از مفاهیم اولیه خیال و معنا هیچ ندانید.
ابداً اینطور نیست, شما با مفاهیم پایه فلسفه هم آشنایی ندارید و نمیدونید که معرفت به اقامه دلیل نیازمنده ولی ایمان یعنی پذیرش بدون دلیل. بر طبق همین مثالی که گفتید, شما پرنده در حال پرواز رُ نمیبینید ولی ادعا میکنید پرندهایی وجود داره که پرواز میکنه و پر هم داره. . ولی غیر از شما این کسی پرنده رُ نمیبینه شاید حتی خود شما هم نبینید ولی میگید مطمئنید که همچین چیزی هست, به این میگن ایمان.
سنت اگوستین قدیس میگه: تا ایمان نیاوری نمیفهمی!
بنده بر خلاف شما که مدام در حال ادعا کردن هستید و چنان مدعی هستید که حتی پیشتر عنوان کردید که باید حرفهایم جرقه ای را در تو ایجاد می کرد!!!!!!!:)))))
حرفهایی که حتی برای کودکان بین سه تا شش ساله هم پیش پا افتاده است!! البته با توجه به پستتان بنده متوجه شده ام که شما بین سه تا شش سالگیتان ضربه ی سختی را متحمل شده اید بخاطر همین است که در درک بدیهیات عاجز می باشید!! اصلا نمی دانید فلسفه چیست و بعد دیگری را متهم می کنید که مفاهیم پایه را نمی داند:)))) در باب معرفت ،دیگر این را حتی کودکان هم می دانند ولی خب
با توجه به ضربه ی هولناکی که در کودکی متحمل شدید و قوه ی خرد و اندیشه اتان را دچار مشکل کرده است باز توضیح می دهم!!!
وقتی پیامبری در شرق ظهور کند و فردی در غرب باشد . چطور می تواند به آن پیامبر ایمان بیاورد؟! باید حداقل نامی از او را بشنود و سخنی از او را دریابد و به یک معرفتی ابتدایی برسد بعد بحث ایمان مطرح می شود!!! این مثل این می ماند که بشخصی بگویند ایمان بیاور ! طرف می گوید به چه به که؟؟ در جواب بشنود اول ایمان بیاور تا بفهمی!!! بعد لابد طرف هم ایمانی محکم و خدشه دار می آورد!!!!
ضربه ای که شما در کودکیتان تجربه کرده اید گویا سبب شده است که در درک زبان نیز دچار مشکل شدیدی گردید بطوریکه حتی در معنای کلمات ساده ای چون "معرفت"، "زاهد ، "عارف" چنین درمانده گردید!!
آن مثال پرنده هم اگر واقعا عقل سرخ را خوانده بودید دیگر چنین چیزی را مطرح نمی کردید!! چون در عالم مثال می توان آن پرنده را متصور شد!!
نظر من اینه که شما در فاصله بین سه تا شش سالگی ضربهایی رو متحمل شدید که نتیجهاش شکل نگرفتن صحیح رابطه علت و معلولی در ذهن شماست. حدس من اینه که شخصی رُ که از لحاظ عاطفی به شما نزدیک بوده از دست دادید. شما آرامش ندارید و هر زمان که خیال میکنید به جایی رسیدید چیزی شما رُ به حرکت درمیاره برای تلاش بیشتر برای آرام کردن ذهنتون. بسیارهم بهتون امر منفی شده. البته من شما رُ مقصر نمیدونم چون در بوجود اومدن این وضعیت, نقش چندانی نداشتید ولی توصیه میکنم با دوستاتون طوری برخورد کنید که دلگیر نشن.
دوست عزیز
من نمی دانستم که شما چنین ضربه وحشتناکی را در کودکی تجربه کرده اید وگرنه هرگز با شما وارد بحث نمی شدم
تا اینطور بیشتر سبب نا آرامی بیشترتان گردم. باشد بنده دیگر حتی اگر پستم را کوت کنید جوابی به آن نخواهم داد تا بیش از این موجب رنجش روحی شما نگردم.
همیشه گفته اند کافر همه را به کیش خود پندارد. همیشه برایم سوال بود چرا نمی گویند مسیحی یا مسلمان همه را به کیش خود پندارد! که امروز جوابم را گرفتم :)))
شما هم
بهتر است بروید جستاری باز کنید و از این تجربه ی وحشتناکی که در کودکی دیده اید صحبت کرده و از دیگران کمک بگیرید
اینجا دوستان روانشناس و روانپزشک هم هستند و می توانند شما را کمک کنند.اینطوری هم برای خودتان بهتر است و هم برای دوستان و اطرافیانتان .
در ضمن بهتر است در جستارهایی که سواد و درکش را ندارید وارد نشوید که بیشتر سبب مغشوش شدن روح و روانتان می گردد و آنوقت چیزهایی را که دقیقا در مورد خودتان مصداق پیدا می کند به دیگران نسبت می دهید که این نه تنها اصلا خوب نیست بلکه خنده آور هم خواهد بود!!
در ضمن بهتر است در جستارهایی که سواد و درکش را ندارید وارد نشوید که بیشتر سبب مغشوش شدن روح و روانتان می گردد و آنوقت چیزهایی را که دقیقا در مورد خودتان مصداق پیدا می کند به دیگران نسبت می دهید که این نه تنها اصلا خوب نیست بلکه خنده آور هم خواهد بود!
این نتیجهگیری که در مورد شما کردمُ (ناتوانی در برقراری رابطه علت و معلولی) نمیشه گفت فرافکنیه (projection) به این دلایل که: 1. چیزی که گفتم قابله تحقیقه و بیش از یک احساس ساده و درونیه 2. یک مرتبه و از ناکجا این نتیجه گرفته نشده و حاصل یک فراینده 3. توصیه کردم که با دوستانتون خوب برخورد کنید کنید که دلگیر نشن, من خودمو دوست شما نمیدونم بنابرین دلیلی برای دلگیری از شما ندارم
تعریف پروجکشن مشخصه و شما در بهترین حالت میتونید با ذکر دلیل* بگید من در نتیجهگیری درباره شما راه به خطا رفتهام.
اول به اقامه نشانههایی میپردازم که باعث بیان چنین گمانی(وقفه در رشد) درباره شما شده. الگوهای زیر در رفتار شما قابل شناسایی هستن: 1. تکرار 2. بولد کردن کلمات به کرّات 3. پرگویی 4. عدم اتخاذ موضوع مشخص و طفره رفتن از پاسخ قطعی دادن 5. استفاده بسیار زیاد از نامهای مشهور برای ساپورت عقایدی که به شکلی مبهم مطرح شدن 6. استناد به داستان و آوردن بیّت به جای ارائه دلیل 7. بیحوصلگی در مطالعه 8. استفاده از علامت تعجب (!) به شکلی بیرویه 9. ego ی بزرگ 10. بسط بیانتهای بحث 11. سوال نپرسیدن
1. تکرار (از دو جهت, هم تکرار جملات و هم نحوه ساختن پاسخها)
ضربه ای که شما در کودکیتان تجربه کرده اید گویا سبب شده است که در درک زبان نیز دچار مشکل شدیدی گردید بطوریکه حتی در معنای کلمات ساده ای چون "معرفت"، "زاهد ، "عارف" چنین درمانده گردید!!
بهتر است بروید جستاری باز کنید و از این تجربه ی وحشتناکی که در کودکی دیده اید صحبت کرده و از دیگران کمک بگیرید
2. بولد کردن کلمات و 8. استفاده از علامت تعجب (!) به شکلی بیرویه
مشخصاً در این تاکیدها ناتوانی شما در اولویت دادن به موضوعات آشکار میشه. بولد کردن جملات کم اهمیت و اشعار قاعدتاً باید در بردارنده معنی برای شخص شما باشد در حالی که در بحث بیمعناست. مثلاً "کافر همه را به کیش خود پندارد" را بولد کردید. یا جمله آخر جستار قبل که در اول این پاسخ نقل شد. از نظر شما این بولد کردن نوعی بیان احساسه. یعنی جایی که نمیتونید با تن صداتون روی چیزی تاکید کنید از این بولد کردن استفاده میکنید. به علاوه علامتهای تعجب و شکلکهای خنده به شکل اغراق آمیز. در این حالات میشه شما رُ در حال فریاد زدن یا خنده عصبی تصور کرد.
3. پرگویی و 7. بیحوصلگی در مطالعه
به این مثال توجه کنید. من نمونه ایی از کاربرد واژه ایمان اوردم تا عدم لزوم معرفت رُ از نظر مذهب نشون بدم. در یک مثال موجز عنوان کردم: "سنت اگوستین قدیس میگه: تا ایمان نیاوری نمیفهمی!" اگر کسی این جمله رو با دقت معمولی بخونه, متوجه میشه گویندهاش یه فیلسوف مسیحیه که پایههای مسیحیت غربی به کمک اون محکم شده. این شخص که هویت مذهبیش مشخصه به شما میگه ایمان بیار... خب, پس پیام واضحه ولی میل به پرگویی بیدقتی در خوندن باعث میشه که همچین چیزی پیش بیاد:
باز توضیح می دهم!!! وقتی پیامبری در شرق ظهور کند و فردی در غرب باشد . چطور می تواند به آن پیامبر ایمان بیاورد؟! باید حداقل نامی از او را بشنود و سخنی از او را دریابد و به یک معرفتی ابتدایی برسد بعد بحث ایمان مطرح می شود!!! این مثل این می ماند که بشخصی بگویند ایمان بیاور ! طرف می گوید به چه به که؟؟ در جواب بشنود اول ایمان بیاور تا بفهمی!!! بعد لابد طرف هم ایمانی محکم و خدشه دار می آورد!!!!
4. عدم اتخاذ موضوع مشخص و طفره رفتن از پاسخ قطعی دادن
بنده بر خلاف شما اصلا اهل ادعا نیستم :))) فقط می توانم بگویم عقل کاسب را رد کرده ام و از آن گذشته ام .
5. استفاده بسیار زیاد از نامهای مشهور برای ساپورت عقایدی که به شکلی مبهم مطرح شدن به طرز گستردهایی ما با اسامی اشخاص روبه رو هستیم در نوشته های شما. البته این نکته مثبتیه که مطالعه زیادی دارید اما به همون اندازه مطلب حلاجی نشده و ضد و نقیض هم دارید. جوری که هر کلمهایی برای شما با یک داستان, یا نقل قول یا حرف قصار شخصی ارتباط برقرار میکنه و شما به لزوم یا عدم لزومش در یک بحث اهمیت نمیدید. عدم اعتماد به نفس در ارائه آرا بدون نیاز به اسمی که روی ضعفهای فرضیه هاتون سایه بندازه در نوشته هاتون مشهوده. اینکه فلان خدا ناباور به خدا ایمان اورده, چه ربطی به شما داره؟ اینکه ابن سینا فلان برهانُ داره در اثبات وجود خدا, باعث آرامش شما نمیشه.
6. استناد به داستان و آوردن بیّت به جای ارائه دلیل نیازی به اوردن مثال نداره, خودتون بهتر میدونید.
9. ego بزرگ, یا همون منیّت شما, که "منِ" کسی رُ برنمیتابه و در کنارش خودتون رُ هم بیادعا میدونید
این فقط عرفا نیستن که دام برای آگاهی پهن میکنن یه شخص عادی مثل من هم میتونه همچین دامی در کلام تهیه کنه که شما توش بیوفتید. با گنجوندن چند عبارت و واکنش سنجی. وقتی بعد از یک سری گفتگو متوجه شدم بیحوصله گفتگو میکنید و تنها منتظر نوبت جواب دادن خودتون هستید.
البته همه اینها باعث نمیشه نظر من درباره شما قطعی باشه,حدس من کلاستر B هست. نیازه که یه آزمون MMPI بدید و یه پروفایل ازتون رسم بشه تا بشه بهتر نظر داد. در کل اینها که گفتم باعث نمیشه شما آدم بدی باشید یا من به شما فحش داده باشم. در حالی که شما یعنی سعی کردید اینکارُ بکنید. حتی با اثبات این چیزی که من گفتم شما یه آدم معمولی هستید, مثل بقیه. درسته که خودمو دوست شما نمیدونم ولی ازتون بدم نمیاد برعکس, دوستتون هم دارم.
شاید کسانی باشن که هنوز این رساله کوتاه از سهروردی رُ نخونده باشن, من برای اونها این نوشته کوتاه رُ خیلی خلاصه ذکر میکنم. عقل سرخ یا "روزی با جماعت صوفیان"داستانی کوتاه و تمثیلیه که عمده اون پرسش و پاسخ خود شیخه با پیرمرد سرخ مو و دوستی هم که در داستان اورده بهانهایی بوده برای آغاز و پایان این تک گویی.
رساله با حمد و سپاس " پادشاه دو جهان" آغاز میشه و صلوات بر فرستادگان او خصوصاً بر "محمد مختار" که نبّوت را بدو ختم کردند. بعد بلافاصله داستان با طرح یک سوال آغاز میشه. میگه دوستی از من پرسید که پرندگان زبان همدیگه رُ متوجه میشن؟ شیخ بهش جواب میده بله میفهمن. دوستش میپرسه, تو از کجا میدونی؟ شیخ میگه چون خدا وقتی خواست منُ بیافرینه منُ به شکل باز (پرنده شکاری) آفرید. اونجا من و بازهای دیگه بودیم و حرف همو میفهمیدیم برای همینه که میگم میفهمن! دوباره دوستش میپرسه چی شد که به اینجا رسید؟ و شیخ از خدا خواسته شروع میکنه به تعریف داستانش که آره من باز بودم اسیرم کردن بردنم یه جای دور, یادم رفت که از کجا اوردنم ولی هوس پرواز داشتم, یه روز که کسی حواسش بهم نبود فرار کردم ولی چون هنوز بندها بهم بودن مجبور بودم پیاده برم. تو راه به یه پیرمردی که جوان نشون میداد برخوردم. شیخ میگه اول تصور کردم که جوونه, ولی وقتی به عنوان جوان مورد خطاب قرارش میده پیرمرده بهش بر میخوره و میگه من پیرم و نورانی! بعد شروع میکنه به گفتن اینکه چطوره که سرخ به نظر میاد و قصدش در اصل اشاره به موضوعی درباره مراتب نور در فلسفه سهرودیه (ولی اگه بخوایم به چشم نقد بهش نگاه کنیم در حد اینکه زمین صافه است. و ما با بزرگواری از کنار اینها رد میشیم) شیخ ادامه میده: و اون پیرمرد بهم گفت که تو رُ از کوه قاف گرفتن منم از همونجا میام. و بعد این پیرمرد سرخ مو شروع میکنه به داستان بافتن و ابتدا از عجایب هفتگانهایی که دیده بود میگه (کوه قاف، گوهر شب افروز، درخت طوبی، دوازده کارگاه، زره داودی، تیغ بلارک، چشمه ی زندگانی) بعد هر کدوم از این عجایبُ وضیح میده و از سختیها و راه رسیدن به چشمه زندگانی میگه... در پایان دوستی که سوالش آغازگر داستان شده به شیخ میگه ای ول, راست گفتی شیخ, تو همون بازی که گفتی, بیا منُ صید کن که بد شکاری نیستمااا. و داستان با قطعهایی سه بیتی از شیخ در مقام تعریف از خودش تموم میشه: من آن بازم که صیّادان عالم/ همه وقتى به من محتاج باشند و دو مصرع دیگر.
قاعدتاً ما قصد نداریم این داستانُ با همین شکلی که روایت میشه بخونیم وگرنه از اول تا آخرش باید بخندیم, توضیح این داستان تمثیلی خارج از حوصله این جستاره بنابراین تنها به گفتن اینکه "باز" در ادبیات عرفا در اکثر جاها به عنوان "نفس" به کار رفته. باز یه پرنده شکاریه که برای اینکه پادشاه ازش استفاده کنه و روی دست پادشاه بشینه باید "تربیت" بشه.
اما چرا این داستانُ نقل کردم. نیازی نیست نوشتهایی "رمزگونه" باشه تا با هر بار خوندن تجربه یا بینش متفاوتی رُ به خواننده واحد بده. انسان موجودیست در حال تغییر,مثل اجزاء دیگر جهان. ذهن هم در حال تغییره. و ذهنی که تحرک دائم داره (در اثر عامل داخلی و یا خارجی, سن, رابطه عاطفی, وضعیت سلامتی, دانش نو یافته یا برخورد..)بیشتر هم تغییر میکنه.
چون این نوشته یک تجربه ی عارفانه است و هرکسی با هر درکی که از عالم معنا بدست آورده به درکی از آن می رسد وا ینکه می گویید خوشم نیامد چون اصلا ندانستید داستان چیست!!!! چون این داستان "خوش آمدن " و " خوش نیامدن" در آن مطرح نمی شود!!
بقول دکتر شاه خلیلی که او هم تفسیری بر این رساله نگاشته ، این مطالب عارفانه حالت رمزگونه دارند و هر بار که شما آن را می خوانید چیز جدیدی بر شما مکشوف می گردد.
اما "رمزگونه" یعنی چه؟ نظر دکتر حسین شاه خلیلی رُ در این مورد نقل میکنم: دکتر شاه خلیلی عقیده داره که: "تمامی کتب و رساله های دینی و عرفانی ما اکثراً به زبان رمز بیان شدهاند و چون رمز هستند باید آنها را تاویل کرد و نه تفسیر .. این یک تجربه ای است که راوی رساله آن را تجربه کرده، یک چیز ذهنی و خیالبافی نویسنده نیست." "مشکل ما این است که اکثراً رمز را با کنایه و استعاره اشتباه می کنیم و اغلب سعی در تفسیر یک رساله رمزی عرفانی میکنیم."
سارا در اینجا دچار لغزش زبانی شده در به کار بردن "تفسیر" به جای "تاویل" و "شرح" که البته قابل گذشته ولی در نهایت شاکی هم شده که:
در ادامه دکتر شاه خلیلی در توضیح رمز میگه: "رمز تفاوتش با مجاز و کنایه در چیست؟ رمز بیان یک واقعه و تجربهای است که حقیقتاً اتفاق افتاده. یعنی کل واقعه عیناً اتفاق افتاده و شخصی آنرا تجریه کرده است. رمز یک تجربه عینی است." و در ادامه میگوید: "رمز عین تجربه است ، عین واقعه است که برای شخص اتفاق افتاده است و برای گشودن رمز باید شخصی دوباره آنرا تجربه نماید."
پس رمز از نظر دکتر شاه خلیلی تفاوت چندانی با واقع گرایی در ادبیات نداره. فقط منشاء اون واقعگرایی حواس هستن و منشاء این یکی چیزی که مشابهش در رویا اتفاق میافته. تاکید دکتر روی اینه که "خیالبافی" نیستن. یعنی شخص به اراده خودش چیزهایی رُ کنارهم قرار نداده.
دکتر شاه خلیلی لغزشهای کوچکی دارد که (البته از دید فلسفه کوچک نیستند) در نهایت به نتیجهگیری غلط میانجامد. ایشون فرض کردن چیزی به اسم "واقع گرایی" در ادبیات وجود داره. یعنی وقتی فردی رُ در حال دوچرخه سواری میبینیم یا توصیفش رُ میشنویم, واقعیت به طور تمام و کامل نقل شده. در حالی که حتی واقعیت هم شامل هزاران هزار عنصریه که در لحظه نادیده گرفته میشن. مثل یک عکس که ما در هر لحظه فقط به قسمت از اون میتونیم تمرکز کنیم. کسی از ما میپرسه, مدرسه چطور بود؟ جواب میدیم با یکی دعوا کردم و زدمش. آیا کل واقعه تجربه شده رو بیان کردیم؟ ترس از ناظم, درد پهلو, صداهای همکلاسیها که به عوا تشویق میکردن و چیزهای دیگه در انتقال این تجربه حذف شده یا حتی اینقدر باهم آمیخته شده که قابل بیان نیستند. پس دعوا کردم و زدمش یه رمزه. چون توصیف دکتر شاه خلیلی بر اون منطبقه که گفته: "زیرا کل حقیقت واقعه تجربه شده را نمی توان با کلمات بیان نمود و بیان زبانی آن فقط بخش یا پرتوی از آن حقیقت را به ما نشان می دهد و برای درک و فهم کامل آن باید آنرا تجربه نمود."
اما واقعاً اینکه ما "تجربه" دعوا کردن را داشته باشیم, "درک و فهم کامل" از "دعوا کردم و زدمش" به ما میده؟ با کمک گرفتن از داستان "عقل سرخ" میپرسیم آیا هر غریبی که به وطنش بر میگرده احساسی همانند دورافتاده دیگر خواهد داشت؟ جواب منفیه. پس طبیعیترین و بدیهیترین اتفاقی که ممکنه بیفته در هر بار خوانش رمز, اینه که به جنبه متفاوتی از اون توجه کنیم.
دکتر شاه خلیلی گفته " .. اون تجربه یک چیز ذهنی و خیالبافی نیست." و ما از خودمون میپرسیم پس چطور تجربهایه؟ دکتر ادامه میده : "حال آگاهی عرفانی من از چه طریق حاصل میگردد؟ و چگونه وقایع درونی و عرفانی را تجریه می کنیم؟ این تجربه از طریق حواس نمی تواند باشد. زیرا در موقع خواب و دیدن رویا حواس ما بسته است." قصد ندارم بگم دکتر سفسطه میکنه ولی خیلی سطحی و سادهانگارانه با مسائل برخورد کرده. بسته بودن حواس از دو معنی خارج نیست. یک: آگاهی نسبت به دریافتهای حسی نداریم دو: دریافتهای حسی بر مغز و تجربه خوابیدن ما بیتاثیرند
در صورتی که منظور از "بسته بودن حواس" مورد یک باشه, از کجا میتونیم بگیم "از طریق حواس نمیتواند باشد" ما که نمیدونیم موقع خواب داریم از حواسمون استفاده میکنیم یا نه. و اگر مراد مورد دوم باشد, این مسئله ثابت شده است که دریافتهای حسی بر تجربه خوابیدن ما بسیار موثرند. سردی و گرمی محیط, سر و صدا, حرفهایی که در اطراف شخصی که خوابه زده میشه, راحتی جای خواب و ... حتی خوابهای ما رُ هم شکل میدن .
با این فرض نامفهوم که در موقع خواب و رویا "حواس ما بسته است" به نظر دکتر ما چطور واقعه عرفانی رُ تجربه میکنیم؟ "بنابراین رویا را نمی توان از طریق حواس و ذهن درک کرد. ولی این رویا آن چنان ملموس و واقعی است که حتی جسم ما هم به آن عکس العمل نشان می دهد. اگر یک خواب وحشتناک ببینیم سرا پای بدنمان عرق می کند و حتی فریاد هم میزنیم و وقتی هم که بیدار می شویم تمام رویا را به یاد داریم."
فکر میکنم همه کسانی که این مطلب رُ میخونن متوجه حلقه مفقوده بیانات دکتر شدن. دکتر "مغز" رو ندیده گرفتن. حتی در این جمله به "به یاد داشتن" هم اشاره کردن. یعنی اشاره به یکی از فانکشنهای مغز به اسم "حافظه" و احتمالاً اون رُ هم تا سطح ذهن بالا بردن و بعد با یک جمله بیپایه از حساب خارجش کردن. و با این فرض بیپایه که "بنابراین رویا را نمی توان از طریق حواس و ذهن درک کرد. " ادامه میده:
"پس به چه طریق و با چه وسیله ای آنها را ادراک می کنیم؟ شاید یکی از اولین کسانیکه به این موضوع توجه کرد و آنرا مورد بحث و بررسی قرار داد حکیم بزرگ ما پورسینا است. پورسینا بحث جدی در مورد عالم خیال دارد و سه رساله فارسی باقی مانده از او هم بزبان رمز نوشته شده است."
خب, حالا جالبتر هم شد, پای استاد سهروردی هم به میان کشیده شد. ابن سینا نظرش چیه در مورد این "ادراک فرا حسی و فرا ذهنی"؟ ولی همونطور که گفته شد مطالب به زبان "رمز" هستن. و دکتر اشاره میکنه که ابن سینا به این جهان میگه "جهان خیال" و ما رُ بر میگردونه روی ادامه دهندگان راهش. یعنی عین القضاه همدانی و سهروردی. و میگه "عین القضاه "جهان تمثیل" رُ معرفی میکنه و سهروردی "که این جهان را بعنوان جهانی مجزا از جهان حواس و جهان عقل معرفی می کند و آنرا به روی ما می گشاید. سهروردی آنرا جهان خیال ، جهان ملکوت، جهان روح و یا جهان نفس یا بطور دقیقتر جهان خیال فعال می نامد." اما آخرش چی؟ ما چطور این رویاها و تجربههای عارفانه رُ تجربه میکنیم؟
دکتر شاه خلیلی که عجلهایی برای جواب دادن به این سوال نداره, در ادامه به توصیف جهان معرفی شده توسط سهروردی و فلاسفه بعد از او یعنی ملاصدرا و ابن عربی و دیگران میپردازه. ولی این توصیفات کمکی به ما در جهت فهم اینکه ادراک فراحسی به چه صورت به وقوع میپیونده نمیکنه.
دکتر شاه خلیلی که شرح خودش بر "عقل سرخ" سهروردی رُ با این جملات آغاز کرده که : " اولین چیزی که در این رساله مطرح می گردد مسأله رمز است. مشکل ما این است که اکثراً رمز را با کنایه و استعاره اشتباه می کنیم و اغلب سعی در تفسیر یک رساله رمزی عرفان می کنیم. شما وقتی با تفسیر روبرو شدید دیگر با رمز وتمثیل روبرو نیستند، با استعاره و کنایه و مجاز روبرو هستید و این ها با رمز بسیار متفاوتند . بهمین دلیل است که امروز ما بسیاری از داستانهای عرفانی را دیگر نمی فهمیم . "
در نهایت و پس از اتمام مقدمه شروع میکنه به ترسیم این تمثیل و برگردان این رموز. اما تمثیل چیه؟ تمثیل یک الگوئه. هدف تمثیل ایفای نقش فرضیه به منظور تفسیر یا فهم چیزیه. "نقشه" یه مثال خوب برای "تمثیل" ه. نقشه یک منطقه با اینکه در مصالح زمین و شکل چیزها ممکنه تفاوت داشته باشن ولی هر قسمتی از نقشه با بخشی از منطقه مطابقت میکنه. نقشه یک منطقه تمثیلی از اون منطقه است. این توصیف با تعاریف دکتر شاه خلیلی هم مطابقت میکنه.
و آخر سر دکتر شاه خلیلی اینطور بحث رو شروع میکنه که "باز" یه پرنده است و سهروردی به خاطر آزاد بودنش اونو در این داستان اورده.. و باقی ماجرا.
اما نکاتی چند با ربط به این رساله و شرح و موضوع بحث. اگر ما این مسئله رو بپذیریم که تجربه عارفانه "خیالبافی" عارف نیست همچنان نمیتونیم اون تجربه رُ تجربهایی فرا حسی به حساب بیاریم. صرف "احساس" کردن اون تجربه باعث واقعی بودنش نمیشه. تمامی تولیدات ذهن آدمی قابل اعتنا نیستن. ما هذیان رُ در وقت التهابات مغزی داریم و یا تخیلات روزانه و خوابهای درهم و حتی ظاهراً واقعی. اشخاص مبتلا به اسکیزوفرنی یا تحت تاثیر داروها یا مواد شیمیایی که افزایش دوپامین رُ درمغز منجر میشه از تجربیات خودشون در مورد گفتگوی دائم خودشون با شخص یا اشخاصی در ذهنشون میگن, یا در حالات شدید, تصویر اشخاص رُ میبینن یا حتی خودشون رُ در جای دیگه تصور میکنن. این موضوع فقط مختص اشخاص اسکیزوفرن نیست. تحت تاثیر مواد توهم زایی مثل مسکالین هرکسی میتونه این توهمات رُ به صورت واضح داشته باشه. ویژگیهای اسکیزوفرنی, عدم درک زمانه و فقدان تفکره و فرو ریختن مرزها بدن و ذهنه. "من" از بین میره و این اتفاق ممکنه برای هرکسی تحت فشارهای عصبی بیوفته و برای بعضی به خاطر اختلالات ژنتیک و ضخامت چند دهم میلیمتریه پل بین دو نیمکره به صورت حالت دائم دربیاد. عدم تکلم به مدت زیاد, میتونه این فرایندُ تشدید کنه. بسیاری از سالکان مدت زمان زیادی رُ به روزه سکوت میگذروندن. این امکان که ثبت شدههای اذهان ایشون و فعل "دیدن" در این لحظات اتفاق افتاده باشه. این موضوع یعنی ارتباط چیزی که در این دوره اسکیزوفرنی مینامیمیش و دریافتهای عارفانه قابل بررسیه.
ریاضیدان آمریکایی که بیشتر عمرش را با بی خدایی سپری کرده بود بالاخره حضور خدا را در زندگی اش پذیرفت البته خدایی از جنس خدای اسلام! پروفسور lang استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس از بی خدایی تا اسلام می گوید: Dr. Jeffrey Lang - From Atheism To Islam 1/4 - YouTube
Jeffrey Lang shares his experiences as a young man struggling to find meaning in a world full of turmoil. He recounts his time growing up in San Francisco when his discovery of the Holy Qur'an compelled him to reconsider his scepticism of religion. He explains how within the Qur'an he found the practical answers to his most pressing philosophical questions of why evil exists, who is God and the purpose of life. Follow his heartfelt, rational exploration of the Qur'an as he "connects the dots" to figure out what God truly wants from the human being. Dr. Lang, a professor of mathematics at the University of Kansas, also discusses the human as an intellectual and moral being, the fall of the first human to Earth, the essential elements of faith, how to get closer to God, and how the Qur'an emphasizes reason in the spiritual quest. An engaging lecture providing insight into the thought process of one finding himself on a spiritual quest from atheism to Islam.
Jeffrey Lang is an American convert to Islam and author of the best selling works "Struggling to Surrender: Some Impressions of an American Convert to Islam", "Even Angels Ask: A Journey to Islam in America" and "Losing My Religion: A Call For Help". He also co-founded Generation Islam, a networking group serving the needs of North American born Muslims.
از دید من شما دارید بیهوده زمانتان را دورمیریزید, خدا چه باشد چه نباشد روشنه کاری به کار من و شما ندارد; اگر خداباوری به شما حس خوبی میدهد, چرا که نه, خداباور بمانید. اگر به شما بیخدایی حس بهتری میدهد, باز هم چرا که نه, بیخدا شوید.
باید اعتراف کنم که حق با شما بود ارباب مهربد! من در یک شب بارانی به این فروم آمدم و حالا هم با یک دل بارانی دارم از اینجا رفع زحمت می کنم. اینجا که آمدم تا خواستم کمی از دین و آیینم دفاع کنم انگهای گوناگون به بنده زدند و گفتند حق نداری از آیینت دفاع کنی و چه دشنامهایی که به پیامبر و اهل بیتش نثار نکردند. ولی باز خیره سری کردم و ماندم پیش خودم گفتم خب دیگر وارد بحث دینی نمی شوم که اینجور شاهد توهین به مقدسات نباشم. خواستم از مظلومیت مردمی بگویم که باز آن را به دین و آیین ربطش دادند. در آخر هم که شخصیتم بکل زیر سوال برده شد و بجرم شاعری، بی منطق و هپروتی و حقیر .... خوانده شدم و گفتند حق نداری دیگر شعر بگویی! شاعری که از شعر نگوید مثل ابر دلتنگی می ماند که نبارد!! بنده با حضور در اینجا قصد ِ جسارت و گستاخی را نداشتم. می دانم که حق با شماست و این فروم هم متعلق به شما و همفکران شماست و جای آدمهایی نظیر من در اینجا نیست بخدا می دانم و قصدم هم گسترش خداپرستی یا آزارِ شما نبود فقط می خواستم که در یک فروم فارسی زبان عضو باشم همین . واقعا هم بابت نوشتن بی رویه شعر در پستهایم عذر می خواهم بگذارید به حساب مدتها دوریم از زبان ِ پارسی و اینکه در طول روز مجبورم با زبان دیگری حرف بزنم و اینجا تنها جایی بود که می توانستم در آن به زبانِ رسمی دلم حرفم بزنم و خب دیگر حساب از دستم خارج شده بود و خیلی دیگر شعر اینجا نوشتم و چقدر هم شعر سرودم که این را مدیون شخص شما هستم ارباب! من در سرودن دوبیتی خیلی قوی نبودم ولی از وقتی با شما وارد بحث شدم از بس سازِ دلم به ارتعاش در آمد دوبیتی هایم دلی تر شدند و بهتر. واقعاً سپاسگزارم🌹
امیدوارم به همه ی آروزهایتان برسید هم شما و هم بقیه کاربران این فروم و از همه مهمتر فندآوری هم سر وسامانی بگیرد ;) باز به اینجا می آیم البته بیشتر بعنوان مخاطب تا کاربر، تا مطالبتان را بخوانم و استفاده کنم.
باید اعتراف کنم که حق با شما بود ارباب مهربد! من در یک شب بارانی به این فروم آمدم و حالا هم با یک دل بارانی دارم از اینجا رفع زحمت می کنم. اینجا که آمدم تا خواستم کمی از دین و آیینم دفاع کنم انگهای گوناگون به بنده زدند و گفتند حق نداری از آیینت دفاع کنی و چه دشنامهایی که به پیامبر و اهل بیتش نثار نکردند. ولی باز خیره سری کردم و ماندم پیش خودم گفتم خب دیگر وارد بحث دینی نمی شوم که اینجور شاهد توهین به مقدسات نباشم. خواستم از مظلومیت مردمی بگویم که باز آن را به دین و آیین ربطش دادند. در آخر هم که شخصیتم بکل زیر سوال برده شد و بجرم شاعری، بی منطق و هپروتی و حقیر .... خوانده شدم و گفتند حق نداری دیگر شعر بگویی! شاعری که از شعر نگوید مثل ابر دلتنگی می ماند که نبارد!! بنده با حضور در اینجا قصد ِ جسارت و گستاخی را نداشتم. می دانم که حق با شماست و این فروم هم متعلق به شما و همفکران شماست و جای آدمهایی نظیر من در اینجا نیست بخدا می دانم و قصدم هم گسترش خداپرستی یا آزارِ شما نبود فقط می خواستم که در یک فروم فارسی زبان عضو باشم همین . واقعا هم بابت نوشتن بی رویه شعر در پستهایم عذر می خواهم بگذارید به حساب مدتها دوریم از زبان ِ پارسی و اینکه در طول روز مجبورم با زبان دیگری حرف بزنم و اینجا تنها جایی بود که می توانستم در آن به زبانِ رسمی دلم حرفم بزنم و خب دیگر حساب از دستم خارج شده بود و خیلی دیگر شعر اینجا نوشتم و چقدر هم شعر سرودم که این را مدیون شخص شما هستم ارباب! من در سرودن دوبیتی خیلی قوی نبودم ولی از وقتی با شما وارد بحث شدم از بس سازِ دلم به ارتعاش در آمد دوبیتی هایم دلی تر شدند و بهتر. واقعاً سپاسگزارم
امیدوارم به همه ی آروزهایتان برسید هم شما و هم بقیه کاربران این فروم و از همه مهمتر فندآوری هم سر وسامانی بگیرد ;) باز به اینجا می آیم البته بیشتر بعنوان مخاطب تا کاربر، تا مطالبتان را بخوانم و استفاده کنم.
🤢 اه، چه ننه من غریبمبازی نفرتانگیزی! چرا هر چه دختربچهی نابالغ و تیپیک هست به این فروم میآید! اگر راست میگویید و از خوانندگان راستین این فروم در گذشته بودهاید، حتما خوب میدانستید که در اینجا چگونه جوی برقرار است؛ جنگ و جدلهایی اینجا رخ دادهاند در حد و اندازههای جنگهای جهانی، چنانکه هرگز نمیتوانید دو کاربر خاص را پیدا بکنید که جایی با هر چه در توان داشتند بر سر موضوعی، شدیدا درگیر بحث نشده باشند. نمونهی آن خود من هستم، درگیریهای اعتقادی من که گاهی شخصی نیز میشد همگی در این فروم موجود هستند: