از بچگی گوشه گیر و بی مصرف بودم. اهل رفیق بازی نبودم. وقتم به 3 قسمت تقسیم میشد:1-مدرسه و درس و مشق. 2-بازی های کامپیوتری. 3-خواب. تابستانها هم که صبح تا شب درگیر بازی های کامپیوتری بودم اما توانایی خاصی در بازی های کامپیوتری نداشتم که مثلا بگم در فلان بازی کسی حریفم نیست یعنی فقط بازی میکردم. ابتدایی و راهنمایی معدلم حدودا 19 بود و در راهنمایی متوجه شدم که توانایی بالایی در درک مطلب زبان انگلیسی دارم. بدون اینکه معنی دقیق کلمات و جملات را بدانم میفهمیدم که طرف چی میگه چه تو کتاب چه تو بازی ها چه تو فیلمها چه تو سایتها و بعدا توی کنکور. دبیرستان افت کردم و معدلم حدودا 16 بود. پیش دانشگاهی که معدلم تا 13 پایین اومد ولی هیچوقت تجدید نشدم. سال بعد هم توی کنکور آزاد مترجمی زبان تهران جنوب قبول شدم.
در اواخر سوم دبیرستان (سال 87) بود که در امتحانی شفاهی با اینکه جواب را میدانستم به یکباره انگار حناق گرفتم و نمیتوانستم صحبت کنم! آن موقع خداباور بودم و از خدا خواستم که دیگر دچار این مرض نشوم و دیگر نشدم تا زمانی که خواهم گفت.
در سال 89 به دانشگاه رفتم. دیگر چندان گوشه گیر نبودم و وارد جمع ها میشدم و با بقیه صحبت میکردم (چه پسر چه دختر). ترم اول همه واحدها را قبول شدم. ترم دوم اوایل سال 90 بود که با خودم میگفتم هدفت از ادامه زندگی چیه و افکار خودکشی وارد ذهنم شد (سال 88 بیخدا شده بودم) ولی بسیار ضعیف بود و با گفتن اینکه مدرک میگیرم و کار و درآمد پیدا میکنم و سپس ازدواج از این افکار عبور کردم. قبل از دانشگاه اصلا با هیچ دختری رابطه نداشتم و به دنبال دختر بازی نبودم و حتی به ازدواج هم فکر نمیکردم ولی نمیدانم شاید محیط دانشگاه باعث شده بود که ازدواج برام اهمیت پیدا کنه.
تا ترم سوم با هیچ دختری بطور خاص رابطه نداشتم ولی در ترم سوم دختری وارد زندگیم شد که منو علاقه مند به خودش کرد. من اونو به شکل همسر آیندم میدیدم اما بعد وارد یک مثلث عشقی شدم. رابطه مان جدی نبود ولی من آن را جدی گرفته بودم. وقتی از طریقی فهمیدم طرف به او شماره داده و او شماره را گرفته به علت عدم اعتماد به نفس که از بچگی به دلیل بی مصرف بودنم داشتم بجای حفظ او بازی را به هم ریختم. ابتدا او را سرزنش کردم که چرا به من خیانت کرده (در حالی که اصلا رابطه ای جدی در کار نبود که خیانتی رخ داده باشه!) و بعد طوری وانمود کردم که انگار طرف به دنبال دوستی نبوده بلکه به دنبال سکس بوده و او هم به طرف sms داد و فحاشی و دیگه طرف هم بیخیال او شد! بعدا از طریق چت سعی کردم رابطمون رو به حالت قبل برگردونم ولی اون که اصلا به دنبال رابطه دوست دختری دوست پسری نبود بهم فهموند که بیخیالش بشم. به هر حال وقتی بازی به هم بریزه همه عوت میشن.
من خیلی ضربه خوردم چون اونو به شکل همسر آیندم میدیدم ولی با این وجود ترم چهارم رو شروع کردم. به یکباره دوباره انگار حناق گرفتم و بخاطر همین دانشگاه رو ول کردم. خانوادم خبر نداشتن که من دانشگاه رو ول کردم و من روزها به کتابخانه میرفتم و کتاب میخواندم و در حیاط کتابخانه راجع به آیندم فکر میکردم. (این اتفاقات مربوط به اوایل سال 91 هست) بالاخره تصمیمم رو گرفتم! با خودم گفتم بعد از پایان ترم انصراف میدم و بعد سربازی بعد هم تیر خلاص! در خانواده بطور خاص از سوی پدرم که بازنشسته بود و برادرم که کار آزاد داشت مورد تحقیر قرار میگرفتم مخصوصا از سال 89. این تحقیرها در سال 91 به اوج خودش رسیده بود و منم بشدت عصبی بودم اما به دنبال آسیب رساندن به آن دو نبودم. چرا؟! خودمم نمیدونم!
اینکه من بدون اینکه لذت خاصی از زندگی برده باشم و در اوج جوانی (22 سالگی) باید بمیرم من رو از طرف دیگه بشدت عصبی کرده بود. در تیر ماه فکری به سرم زد و انتقام از آن دختر نماد انتقام من از این دنیا شده بود! میخواستم او را بکشم و منو اعدام کنن تا اینطوری خودکشی کنم. شمارش رو هنوز داشتم. به او sms زدم و بهش گفتم میخوام رو در رو راجع به یک موضوع مهم باهات صحبت کنم اون هم طفره میرفت ولی جوری صحبت میکردم انگار که میخوام بهش پیشنهاد ازدواج بدم و اون هم در نهایت قبول کرد که در یک کافی شاپ با من قرار بزاره. با چاقو به کافی شاپ رفتم. ابتدا با او راجع به سوء تفاهمی که داشتیم صحبت کردم. به نتیجه نرسیدم ولی این گفتگو من رو آروم کرد و میخواستم از کافی شاپ خارج بشم که به یکباره موبایلش زنگ زد! با یک دختر صحبت میکرد و پشتش به من بود ولی نمیدونم چی شد که در یک لحظه یاد همه تحقیرهایی افتادم که از طرف خانوادم بهم شده بود و نمیخواستم برم خونه و دوباره تحقیر بشم و 2 ماه صبر کنم تا برم سربازی و خودکشی کنم و فکر انتقام دوباره درونم شعله ور شد و به او حمله کردم.
با وجود شدت جراحات وارده (20 ضربه چاقو) زنده موند. بازپرس دادسرا هم با توجه به عدم تعادل روانی من رو 2 ماه بستری کرد و بعد از تایید پزشکی قانونی تا برگذاری دادگاه آزاد شدم. در نهایت دادگاه منو تبرئه کرد. دادگاه تجدید نظر هم حکم رو تایید کرد. اما من اینو نمیخواستم! من میخواستم که اون بمیره و منو اعدام کنن تا اینطوری خودکشی کنم. در 2 ماهی که بستری بودم چند اقدام ناموفق خودکشی داشتم. بعد از آزادی هم چند بار اقدام به خودکشی کردم و چند بار دیگر هم بستری شدم و 12 جلسه شوک مغزی گرفتم به امید بهبودی اما اثری نداشت. الان هم 2 سالی میشه که برای اینکه خودکشی نکنم تو خونه حبسم کردن! تو این مدت پیش چند روانپزشک و روانشناس هم رفتم ولی تاثیری نداشته. روانپزشکا فقط قرصا رو زیاد میکنن تا مثل گوشت منجمد بشم. روانشناسا هم فقط حرف میزنن که روی من تاثیری نداره. سربازی هم که معاف شدم و نمیتونم از طریق سربازی خودکشی کنم.
پدرم بیماری اسکیزوفرنی داره و به همین دلیل بازنشستش کردن. خواهر و پدر مادرم بخاطر خودکشی مردن. میخوام بگم ژنم گهیه! بخاطر بیماری روانیم دولت خدمتگذار قبول کرد حقوق بابام بعد مرگش به من برسه. به هر حال امیدی به آینده ندارم. ازدواج و تشکیل خانواده هم برام بی معنی شده. فرصت پیدا کنم دوباره خودکشی میکنم. آخه یک آدم بی مصرف چرا باید زنده باشه وقتی که به هیچ دردی نمیخوره؟! من حتی نمیتونم با خودم بگم گور بابای دنیا زندگیم رو میکنم چون که اصلا از زندگی لذتی نمیبرم. حال و حوصله این رو هم ندارم که 50 سال صبر کنم بعد بمیرم!
این نکته را هم بایست در یاد داشت که بیشتر زمانها مشکل بیش از آنکه درونی باشد, از بیرون و محیط میاید.
یک نمونهیِ ساده, در جهان امروز رفتار کودکان و دانشآموزانی که نمیتوانند روی مسئله و مشکل تمرکز کنند را برچسب
بیماری ِ بیشفعالی (ADHD) زده و میکوشند آنان را با دارودرمانی "درست" بکنند, هنگامیکه در واقعیت و در پرتوی دانش فرگشت,
این, اینکه نوجوان (در اینجا پسر) آزاد باشد و بتواند نوجوانی خود را طبیعت سبز به گشت و گذار و فراگیری شکار بگذارند
رفتار و خواهشی سراسر طبیعی است و در برابرش این رفتار بسیار غیرطبیعیست که همان نوجوان را هر روز در یک اتاق
به همراه دیگران فروکرده و از او بخواهند که پشت میز بنشیند و سر در کتاب فرو بکند, و در کنارش به چندین
و چند چهره آشکار و پنهاد هم زور بشود — زور نرم که سرزنش اجتماعی و نگاه جامعه و پدر و مادر و .. باشد
و زور سخت یا همان تنبیه فیزیکی — که کارهایی که دوست ندارد را بکند و چیزهاییکه نمیخواهد
را بیاموزد, چراکه جامعه و سیستم از او چشمداشت یادگیری و "فرآورندگی / productivity" دارند; که اگر
هم در این زمینه بسنده "فرمانبَر" نباشد, دچار تحقیرهایِ پیوسته و بیشتر و بلندمدّتتر هم میشود.
پس در اینجا, کس بجای آنکه خودکشی کند بهتر است اعتماد خود را از جامعه و "سیستم" بُریده و بجای
آن, بکوشد خود را با ابزارهای دانش و منطق سازوبرگ داده و بیاگاهاند و از چند و چون و سرچشمهیِ مشکلات, بپرسد.
بابا عجب...! دختر مردم رو واسه چی میخواستی بکشی مرد حسابی! عجب کار...!! نمیدونم چی بگم! ولی این دیگه بنظرم مشکل فنی جدی باشه مغز و روانت مشکل داره خب خودت هم که قبول داری! ولی بازم بعیده ازت اینطور این مدت که توی این فروم مطلب دادی و بحث کردی در عقلت مشکل حادی ندیدم! حالا خودکشی بحثش جداست ولی اینکه بزنی یکی دیگه رو بخوای بکشی که بعدش خودت رو هم اعدام کنن که خودکشی کرده باشی دیگه بنظرم دیگه خیلی زیاده رویه! البته شاید در گذشته منم همچین افکاری از ذهنم گذشته، ولی فکر کنم خوشبختانه ظرف یکی دو سال از اون مراحل و بحران ها گذشتم و به خرد و معنویت و پایداری روانی بیشتری رسیدم.
حالا من نمیدونم تو اصلا چرا کاملا خداناباور هستی! منکه اینقدر در زندگی تجربه های تلخ داشتم و بد و بیراه به دین و خدا میگم اما اکیدا خداناباور نیستم. و البته فکر میکنم همون معنویت و احتمال وجود خداست، یه خدای معقول و خوب، نه خدای سطحی و مسخرهء ادیان توده ها، که منو از فروپاشی و انحرافات فاجعه بار حفظ کرد.
جدا یعنی یکی با خصوصیات شخصی و تجربه های من اگر اینطور بگه، خودش نشون میده که احتمال وجود خدا (اون خدایی که گفتم البته - یه خدای درست و حسابی و بهتر از خدای ادیان) همچین کم هم نیست. حداقل نمیشه اینقدر مطمئن بود که اصلا نیست.
ولی این دردها رو که آدم میبینه دردهای خودش یادش میره! باز خدا رو شکر ما از این مشکلات فنی جدی و اینا نداشتیم. البته پدرم بگی نگی یخورده مشکل داشت ها! پارانویا داشت؛ یجورایی روانی بود. ولی خب فک نمیکنم به اون شکل منم مشکل داشته باشم. زندگی سختی و تنهایی که در کودکی و نوجوانی داشتم باعث شد از نظر روانی مقاوم بشم و تنهایی شدید برام قابل تحمل باشه. بستگی به خودت هم داره چطور استفاده کنی چطور عقل و درایت و هوش و ارادهء خودت رو بکار بگیری. از تجربیات تلخ میشه قدرت و چیزهای مثبت و انگیزه و اراده برای پیشرفت هم گرفت. خودت باید نیروها رو تبدیل کنی هدایت کنی در جهتی که میخوای و درسته بنظرت. مثلا مادر و خواهر من خیلی وقتا از اون دوران همش بصورت بد یاد میکنن و گلایه و بهانه میکنن، ولی من مثبت تر نگاه میکنم و میگم اینا دیگه بهانس واسه از زیر مسئولیت در رفتن و اشتباهات و ضعف های شخصی خود رو توجیه کردن و گردن دیگران و شرایط انداختن. البته اونا زن هستن بهرحال شاید ضعیف تر هستن خب، نمیدونم. بهرحال میدونم که من نخواستم راه ضعف و نابودی خودم رو انتخاب کنم و دست روی دست بذارم و یه مشت تجربیات و دوران سخت منو به زانو دربیارن و به ناامیدی مطلق بکشونن و ضعیف و در سکون باقی بمونم، بلکه خواستم تلاش کنم و قوی بشم. حالا از هر راهی که در دسترسم بود و تونستم این کار رو کردم. چیزهایی که در دسترس من بود علم و فناوری و مقداری عرفان/معنویت و ورزش و هنرهای رزمی اینا بود. تا وقتی میتونم مدام پیشرفت کنم و عمرم هدر نره، دلم بصورت حداقلی خوشه.
امیدوارم بتونی کنترل روان خودت رو در دست بگیری و دوباره دست به کارهای خطرناک نزنی. خودکشی و دیگرکشی هردوش کارهای اشتباهی هست، بخصوص که آدم جوون باشه و نقص و بیماری جسمی یا بدبختی شدید خاص دیگری نداشته باشه. تا وقتی آدم سالمه و راحت نفس میکشه، گرسنه و تشنه نیست، مشکل و فشار خارجی شدیدی نداره، زندگی هنوزم ارزش بودن و تلاش کردن و امید داشتن رو داره. حالا بحث روان هم خب اگر روان دشمن آدم بشه باید کنترلش کرد باید شکستش داد باید تسخیرش کرد! من دربارهء نقصهای فنی در این باره نمیدونم و اینکه آیا درست شدنی هستن یا نه، ولی بهرحال نظر و توصیه و تجربه و درک خودم رو گفتم و امیدوارم مشکلت اونقدر حاد نباشه و بتونی بهش غلبه کنی و زندگیت رو بکنی. حالا نیازی نیست حتما انیشتین یا بروسلی بشی!! بتونی راحت زندگی کنی فقط، یه چندتا سرگرمی تفریحی چیزی هم واسه خودت جور کنی سرت گرم بشه آرامش بگیری. من یه مدت آکواریم داشتم توش گیاه طبیعی داشت خیلی سبز و زیبا بود به آدم آرامش میداد حیاتی که توش در جریان بود. ببین به چی علاقه داری چی بهت آرامش میده.
بیشتر از این چیزی نمیتونم بگم در حدی نیستم درمورد دیگران قضاوت کنم و فتوا بدم و قدیس بازی دربیارم. نهایت هرکسی خودش فقط میتونه به خودش کمک کنه و دلسوزترین و موثرترین کس معمولا خودشه. منم شاهکار کنم نهایت زندگی خودم رو حل کنم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم.
خودکشی راه حل ساده و قاطعی بنظر میاد، اما من شخصا با اینکه از مرگ نمیترسم اما جرات نمیکنم انجامش بدم و درست هم نمیبینم. کار خیلی خطرناکیه. البته اونی که مشکل روانی داره خب شاید دست خودش نیست نمیدونم. ولی آدم سالم آدمی که درجهء کافی از آگاهی و کنترل بر افکار و اعمال خود میتونه داشته باشه فکر نمیکنم این کار به هیچ وجه درست باشه. بخصوص که از اون موارد گنده و مشترک میان تمامی ادیان و مکاتب و معنویت هست که هشدار دادن هرگز چنین کاری نکنید که گناه بسیار بزرگ و نابخشودنی است و از کردهء خودتون پشیمان میشید! حقیقتا منم فکر نمیکنم این کار چندان هنری باشه که آدم همینطوری بخاطر مسائل سطحی و اثبات چیزی و اینها بخواد انجامش بده.
فراموش نکن فقط خودت بیشترین حد دلسوزی و خیرخواهی و توانایی رو در حق خودت میتونی داشته باشی. به امید دیگران نباش. به امید هیچکس و هیچ چیز دیگر نباش. یعنی اول باید خودت دلسوز و حامی خودت باشی. و مواظب روان خودت باش. خودت با خودت باش. از خودت حمایت کن. اگر خودت از خودت حمایت نکنی دیگه چه کسی میتونه بکنه و خواهد کرد؟ روان تو لزوما جزیی از تو نیست؛ میتونه بزرگترین دشمن تو باشه! باید کنترلش کنی، تحت تسلط خودت بگیری، اراده و خواست خودت رو بهش حاکم کنی.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ8وَ لِساناً وَ شَفَتَیْنِ9وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ10""آیا نبوده می گذاریم تا برایش دو چشم 8 هم زبانی هم دو لب 9هم نشان دادیمش دو دلاور شدنُ در آینده10"
ریشه و سرچشمهیِ مشکلات اتان را با خودکاوی و درونکاوی, پیدا کنید.
من در درونم چیز خاصی پیدا نمیکنم که بخوام در موردش فکر کنم. من از بچگی در یادگیری مهارت های زندگی مشکل داشتم و اصلا مسئولیت پذیر نیستم و ساده ترین مشکلات مرا مایوس میکند.
این نکته را هم بایست در یاد داشت که بیشتر زمانها مشکل بیش از آنکه درونی باشد, از بیرون و محیط میاید.
یک نمونهیِ ساده, در جهان امروز رفتار کودکان و دانشآموزانی که نمیتوانند روی مسئله و مشکل تمرکز کنند را برچسب بیماری ِ بیشفعالی (ADHD) زده و میکوشند آنان را با دارودرمانی "درست" بکنند, هنگامیکه در واقعیت و در پرتوی دانش فرگشت, این, اینکه نوجوان (در اینجا پسر) آزاد باشد و بتواند نوجوانی خود را طبیعت سبز به گشت و گذار و فراگیری شکار بگذارند رفتار و خواهشی سراسر طبیعی است و در برابرش این رفتار بسیار غیرطبیعیست که همان نوجوان را هر روز در یک اتاق به همراه دیگران فروکرده و از او بخواهند که پشت میز بنشیند و سر در کتاب فرو بکند, و در کنارش به چندین و چند چهره آشکار و پنهاد هم زور بشود — زور نرم که سرزنش اجتماعی و نگاه جامعه و پدر و مادر و .. باشد و زور سخت یا همان تنبیه فیزیکی — که کارهایی که دوست ندارد را بکند و چیزهاییکه نمیخواهد را بیاموزد, چراکه جامعه و سیستم از او چشمداشت یادگیری و "فرآورندگی / productivity" دارند; که اگر هم در این زمینه بسنده "فرمانبَر" نباشد, دچار تحقیرهایِ پیوسته و بیشتر و بلندمدّتتر هم میشود.
پس در اینجا, کس بجای آنکه خودکشی کند بهتر است اعتماد خود را از جامعه و "سیستم" بُریده و بجای آن, بکوشد خود را با ابزارهای دانش و منطق سازوبرگ داده و بیاگاهاند و از چند و چون و سرچشمهیِ مشکلات, بپرسد.
من اگه کاری هم بتونم بکنم اینه که بشینم خونه و ترجمه کنم که درآمدش بیشتر از 500 تومن در ماه نیست و با آن فقط میتونم شکم خودمو سیر کنم و احساس نکنم که بخاطر سیر کردن شکمم زیر منت خانواده ام هستم ولی آخرش چی؟! چه آینده ای دارم؟! تا ابد کار کنم که فقط شکم خودمو سیر کنم؟! پس هدف گذاری چی میشه؟!
بابا عجب...! دختر مردم رو واسه چی میخواستی بکشی مرد حسابی! عجب کار...!! نمیدونم چی بگم! ولی این دیگه بنظرم مشکل فنی جدی باشه مغز و روانت مشکل داره خب خودت هم که قبول داری! ولی بازم بعیده ازت اینطور این مدت که توی این فروم مطلب دادی و بحث کردی در عقلت مشکل حادی ندیدم! حالا خودکشی بحثش جداست ولی اینکه بزنی یکی دیگه رو بخوای بکشی که بعدش خودت رو هم اعدام کنن که خودکشی کرده باشی دیگه بنظرم دیگه خیلی زیاده رویه! البته شاید در گذشته منم همچین افکاری از ذهنم گذشته، ولی فکر کنم خوشبختانه ظرف یکی دو سال از اون مراحل و بحران ها گذشتم و به خرد و معنویت و پایداری روانی بیشتری رسیدم.
حالا من نمیدونم تو اصلا چرا کاملا خداناباور هستی! منکه اینقدر در زندگی تجربه های تلخ داشتم و بد و بیراه به دین و خدا میگم اما اکیدا خداناباور نیستم. و البته فکر میکنم همون معنویت و احتمال وجود خداست، یه خدای معقول و خوب، نه خدای سطحی و مسخرهء ادیان توده ها، که منو از فروپاشی و انحرافات فاجعه بار حفظ کرد.
جدا یعنی یکی با خصوصیات شخصی و تجربه های من اگر اینطور بگه، خودش نشون میده که احتمال وجود خدا (اون خدایی که گفتم البته - یه خدای درست و حسابی و بهتر از خدای ادیان) همچین کم هم نیست. حداقل نمیشه اینقدر مطمئن بود که اصلا نیست.
ولی این دردها رو که آدم میبینه دردهای خودش یادش میره! باز خدا رو شکر ما از این مشکلات فنی جدی و اینا نداشتیم. البته پدرم بگی نگی یخورده مشکل داشت ها! پارانویا داشت؛ یجورایی روانی بود. ولی خب فک نمیکنم به اون شکل منم مشکل داشته باشم. زندگی سختی و تنهایی که در کودکی و نوجوانی داشتم باعث شد از نظر روانی مقاوم بشم و تنهایی شدید برام قابل تحمل باشه. بستگی به خودت هم داره چطور استفاده کنی چطور عقل و درایت و هوش و ارادهء خودت رو بکار بگیری. از تجربیات تلخ میشه قدرت و چیزهای مثبت و انگیزه و اراده برای پیشرفت هم گرفت. خودت باید نیروها رو تبدیل کنی هدایت کنی در جهتی که میخوای و درسته بنظرت. مثلا مادر و خواهر من خیلی وقتا از اون دوران همش بصورت بد یاد میکنن و گلایه و بهانه میکنن، ولی من مثبت تر نگاه میکنم و میگم اینا دیگه بهانس واسه از زیر مسئولیت در رفتن و اشتباهات و ضعف های شخصی خود رو توجیه کردن و گردن دیگران و شرایط انداختن. البته اونا زن هستن بهرحال شاید ضعیف تر هستن خب، نمیدونم. بهرحال میدونم که من نخواستم راه ضعف و نابودی خودم رو انتخاب کنم و دست روی دست بذارم و یه مشت تجربیات و دوران سخت منو به زانو دربیارن و به ناامیدی مطلق بکشونن و ضعیف و در سکون باقی بمونم، بلکه خواستم تلاش کنم و قوی بشم. حالا از هر راهی که در دسترسم بود و تونستم این کار رو کردم. چیزهایی که در دسترس من بود علم و فناوری و مقداری عرفان/معنویت و ورزش و هنرهای رزمی اینا بود. تا وقتی میتونم مدام پیشرفت کنم و عمرم هدر نره، دلم بصورت حداقلی خوشه.
امیدوارم بتونی کنترل روان خودت رو در دست بگیری و دوباره دست به کارهای خطرناک نزنی. خودکشی و دیگرکشی هردوش کارهای اشتباهی هست، بخصوص که آدم جوون باشه و نقص و بیماری جسمی یا بدبختی شدید خاص دیگری نداشته باشه. تا وقتی آدم سالمه و راحت نفس میکشه، گرسنه و تشنه نیست، مشکل و فشار خارجی شدیدی نداره، زندگی هنوزم ارزش بودن و تلاش کردن و امید داشتن رو داره. حالا بحث روان هم خب اگر روان دشمن آدم بشه باید کنترلش کرد باید شکستش داد باید تسخیرش کرد! من دربارهء نقصهای فنی در این باره نمیدونم و اینکه آیا درست شدنی هستن یا نه، ولی بهرحال نظر و توصیه و تجربه و درک خودم رو گفتم و امیدوارم مشکلت اونقدر حاد نباشه و بتونی بهش غلبه کنی و زندگیت رو بکنی. حالا نیازی نیست حتما انیشتین یا بروسلی بشی!! بتونی راحت زندگی کنی فقط، یه چندتا سرگرمی تفریحی چیزی هم واسه خودت جور کنی سرت گرم بشه آرامش بگیری. من یه مدت آکواریم داشتم توش گیاه طبیعی داشت خیلی سبز و زیبا بود به آدم آرامش میداد حیاتی که توش در جریان بود. ببین به چی علاقه داری چی بهت آرامش میده.
بیشتر از این چیزی نمیتونم بگم در حدی نیستم درمورد دیگران قضاوت کنم و فتوا بدم و قدیس بازی دربیارم. نهایت هرکسی خودش فقط میتونه به خودش کمک کنه و دلسوزترین و موثرترین کس معمولا خودشه. منم شاهکار کنم نهایت زندگی خودم رو حل کنم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم.
خودکشی راه حل ساده و قاطعی بنظر میاد، اما من شخصا با اینکه از مرگ نمیترسم اما جرات نمیکنم انجامش بدم و درست هم نمیبینم. کار خیلی خطرناکیه. البته اونی که مشکل روانی داره خب شاید دست خودش نیست نمیدونم. ولی آدم سالم آدمی که درجهء کافی از آگاهی و کنترل بر افکار و اعمال خود میتونه داشته باشه فکر نمیکنم این کار به هیچ وجه درست باشه. بخصوص که از اون موارد گنده و مشترک میان تمامی ادیان و مکاتب و معنویت هست که هشدار دادن هرگز چنین کاری نکنید که گناه بسیار بزرگ و نابخشودنی است و از کردهء خودتون پشیمان میشید! حقیقتا منم فکر نمیکنم این کار چندان هنری باشه که آدم همینطوری بخاطر مسائل سطحی و اثبات چیزی و اینها بخواد انجامش بده.
فراموش نکن فقط خودت بیشترین حد دلسوزی و خیرخواهی و توانایی رو در حق خودت میتونی داشته باشی. به امید دیگران نباش. به امید هیچکس و هیچ چیز دیگر نباش. یعنی اول باید خودت دلسوز و حامی خودت باشی. و مواظب روان خودت باش. خودت با خودت باش. از خودت حمایت کن. اگر خودت از خودت حمایت نکنی دیگه چه کسی میتونه بکنه و خواهد کرد؟ روان تو لزوما جزیی از تو نیست؛ میتونه بزرگترین دشمن تو باشه! باید کنترلش کنی، تحت تسلط خودت بگیری، اراده و خواست خودت رو بهش حاکم کنی.
حرف های شما منطقی تر و مستقیم تر بود. حقیقت همینه. فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم و خودم هم از طریق خودکشی میخوام به خودم کمک کنم تا از این زندگی کسالت بار رها شوم.
اگه اندکی از زندگی لذت میبردم شاید بیخیال خودکشی میشدم ولی حقیقت اینه که من حال و حوصله هیچی رو ندارم! مثل گذشته لذت را واقعا حس نمیکنم. وقتی لذتی نباشه و زندگی هم بی هدف و کسالت بار باشه راهی جز خودکشی باقی نمیمونه.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ8وَ لِساناً وَ شَفَتَیْنِ9وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ10""آیا نبوده می گذاریم تا برایش دو چشم 8 هم زبانی هم دو لب 9هم نشان دادیمش دو دلاور شدنُ در آینده10" من سه سال پشت آزمون کنکور بودم تا به زور یک دانشگاه بدرد نخور پذیرفته شدم همیشه توی اتاق وامدهی بودم تا پشتیبان ضامن واسهء این وامم جور کنم همهء زمانهایم هدر می رفت استاد می گفت کار انجام پروژه بیاورید من درسم را رها می کردم واسهء انجامش هم برخی آن اندازه کار بلد بودند که انجامشان را می دیدم می گفتم پس اینها پس چی را به ما در دانشگاه می آموزند خوب اونها بچه های فنی شغلب حرفه ای بودند هم برخی توی خانه شان رایانه از کودکی داشتند من نمی دانستم چگونه رایانه را روشن کنم تا باز لجبازی با خانواده دوربریهایم پس سه نوبت دانشگاه یک راینه ای خانواده ام واسه ام دست پا کردند بچه های تنبل کار انجامشان را به من می سپردند سه نفری چیزی را به استاد بدهیم من هم از این که بچه های دانشگاه به نماز کم نگاه بودند هم سرسری گذر یا تنها بلوتوث بازی همیشه سرگردان بودم درسم نیمه خوب بود توی آغزین انجام کارم که برنامه ای بازی گر تند فلش پلایر بود آغازش نوشتم به نام خداوند همه بهم خورده گرفتند هم پوسخند چون ساده بود به دیدی اینگلیسی هم بدک نبود زبان ویژه تخصصی 16 گرفتم یا pdf اینگلیسی می خواندم می دیدم از دیدگاه دانش برونمرزی خیلی سرترند باز از دیدگاه باور به خداوند تهی یا نوشته های دانشگاهی مان چون برگردان به فارسی شده بودند بارشان خیلی کم بود که برخی جا یک نوشته کتابی جور آمارُ سه بار افتادم همین گیرُدار پدرم ماه روزه برای کار رفت یک جایی شنیدیم ایست مغزی شد هم دوربری هایم زمانی برای بیمارستان نشستن نداشتند من هم چون دانشگاهم نزدیکیهای بیمارستان بود شب روز نوشته کتابهایم را می رفتم می بردم اونجا هم پرستاری پدرم باز بیمارستان جایی بود که من برای آغازین بار رفته بودم سراسر شگفتم واداشت مردم سراسیمه کار صدای گوشی شان گوش خراش پدرم که آزار می شد من خودم بیمارستان واسهء نماز می رفتم همیشه یک سخن خداوند قرآنی دستم بود به پدرم سفارش می کردم خوابیده نماز بخواند اونجا یک جوانی کوچکتر از خودم دیده بودم که زن بچه داشت هم خوشم آمد که خودم هم زن بگیرم باز چون توان داراییم را کم دیده بودم هم پدرم اینگونه بود آنزمان آهنگ همسر گیری نکردم پس چند ماهی پدرم روانه خانه شد هر چند زمانی برای مالش الکتریکی خیلی پولمان می رفت هم ماشینهای زیبای پزشکان چشمم را می زد سراسر چشمم بازتر شد به پیرامونم من خودم را نبازیده بودم هم دانشگاه واسه ام دلچسبی نداشت کم بیش می رفتم تا ماه روزه سال دگر باز پدرم یک ایست مغزی دیگر توی خانه مان زد ماشین بیمارستانی آمبولانس صدای خفنش که درمی آمد پدرم خیلی می ترسید راننده بی سواد روی دست اندازها همانند غورباقه می پرید پدرم را بیمارستان برای بار دوم می بردیم دیگر آن پدر پیشین نبود شب هم روز کارش شده بود شیون تا خانه اش آوردیم تا یکسالی همهء همسایه هامان دادشان درآمد همه زده شدیم از زندگی منهم درفشار زیاد پناه بر خداوند آورده بودم با پدرم مهربان بودم تا او جان داد منهم نه داد بیداد می کردم رودرروی خانواده ام بی تابی هم نمی کردم چون کمی آشنا شدم زندگی همینست یک ماه پسش از مادرم درخواست خواستگاری برای نزدیکانم دادم اونها گفتند پدرت که یک ماه نشده مرده رفته دانشگاه چی آنهم چه دانشگاهی که همش افتاده بودم هم وامم مرا گیج می کرد مسجد هم می رفتم خوی دیگری با سخن خداوند پیدا کرده بودم چون گفتند همنشینی انس با قرآن هیچکس همراهی ام نمی کرد یا شهر به همهء پیشانی بخاک گذاری ها سر می زدم به بازار همه جا می رفتم بهشان سخن خداوند می آموختم سرزنش به اوجش رسیده بود یا توی درختکاری شده پارکها می رفتم با وابسته شده ها هم ولبازها گفتگو می کردم که زشت است پی دختر مردم دویدن می گفتند چکار کنیم کمی پولم را به آنها می دادم همه جا نماز را توی چشم مردم می خواندم بهم می گفتند می زنندت چاقو می کشنت خداوند خواسته هنوز کسی مرا ترس به زدن نکرد تا یکسال مرگ پدرم باز پافشاری که بروید واسم زن بگیرید رفتند اینکارو کردند همون آغاز همسر گیری گفتند بروید ژنتیک رفتیم دیدیم زبان بازی هم پولخواری هدفی درکار نیست زدیم ازش همان آغاز شب ها تا 8 نه مسجد بودم زنم گیر می داد گفتم می خواهی جدا شو یک کاری گیرمان آمد دانشگاه یک پینهء پاره بود که می بایستی دور می انداختمش نه پول داشتم وام را پس بدم نه نوشتار دانشگاه به دلم می نشست آهنگ درآمدن کردم خانوده ام که خونشان جوش آمده بود مرا بردند پیش روانپزشکان باهاشان درباره آیینم که گفتم تو رگی قرص فروکردند بجای گفتگوی های دلنشین نه سوادی از سخن خداوند داشتند تنها سوادشان نوشته های دانشگاهی خاک خورده بود که پول درآورند واسه همین بیش کاری در دبستان بیش فعالی یک چرت بیش نیست برای گول زدن پدرمادر ها که بچه هاشان را کمبود دچار می کنند بافشار دوا که بیاموزند آنها را شل ول پس بدهند بیرون هم من واسه مین دوا تورگی ها خاک شدم افتادم زمین که نه خودم می توانستم بلند شوم دوباره کار به بستری رسید به زور سردرد هم درد سراسر بدنم آنجا نماز می خواندم هم پزشکان هم پرستاران هم دیگر بیماران واسه شان سخن خداوند می گفتم آنها هم اندیشه شان یا کوچک بود قد نمی داد تا می گفتم پیامبرانُ خداوند بیامرزد کنون نیستند می گفتند تو چنانی از سخن خداوند می گفتم اونا هستی نیستی از نوشته های بیگانه گان می خواندند تا گمراهتر از پیش می شدند خودکشی با روشهای گوناگون همهء دواهای آرامبخش نامش را بلد بودند سودی نداشت پند دادنشان جز اندکی انگشت شمار من هم کمکم رهاکردند منو به خواست خداوند تا که به سرم زد دوا قرص را کنار بگذارم هم خوراکیهای پاکیزه دوربرم را بخورم خداوند را پاس بهتر هم شدم همش که فریب نزدیک دنیا را بخوریم زندگی ارزش آنچنانی ندارد پاس خداوند نمازم را می خوانم از خداوند می خواهم برجا باشم هم باورمندان بر باورشان استوارتر هم واپسین را باور دارم هر چند برخی خوششان نیامده هم نخواهد آید آن سرکشان فرعون مانندی که تا جانشان به گلویشان نرسد پشیمان نشوند که برایشان سودمندی در کار نیست
ویل دورانت گفته بسیاری از فلاسفه بیخدا در پایان عمر خداباور شده اند! حقیقت هم اینه که وقتی آدم به مرگ نزدیک میشه و زندگی بدترین چهره خودشو به آدم نشون میده اینجاست که آدم برای آرامش به هر دری میزنه حتی توهم. خدا هم یک جور توهم آرامش بخشه. شما میدانی که من به خدا متوسل نشدم؟! من بیش از 3 ماه نماز خواندم و سر همه نمازهایم از خدا مرگ خواستم ولی چی شد؟! بهم نداد! احمقانه تا 21 دسامبر 2012 صبر کردم به امید اینکه دنیا نابود بشه و من هم راحت بشم ولی نشد. به مدت 10 روز تا پایان سال 2012 سر هر نمازی تهدید آمیز با خدا صحبت میکردم و میگفتم اصلا برام مهم نیست مجازات خودکشی چیه یا منو میکشی یا بعد از پایان سال 2012 خودکشی میکنم. چی شد؟! من نمردم! بعدش با قرص دیازپام خودکشی کردم که ناموفق بود. از اون موقع تا حالا هم تقریبا مطمئنم که خدایی نیست که اگه بود به حرفام گوش میکرد یا اندکی از دردهای من میکاست اما من مطمئنم که در این جهان فقط خودم هستم و خودم و هیچ کس دیگه ای هیچ کاری نمیتونه برام بکنه پس هنوز بر خودکشی پافشاری میکنم.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یَأْكُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ"(12)" "ای هرآن کسانی باورکردید دوری کنید فراوانی از گمان چون برخی گمان گناهیست هم نباشد می خواهید پنهان سرک کشیدنُ هم نباشد پنهان گویی می کنید برخیتان برخیُ آیا دوست می دارد یکیتان که می خورد گوشت برادرش مرده ای باز ناخوش می داریدش هم بیم بدارید خداوندُ چون خداوند خیلی پشیمانپذیر خیلی مهربانیست 12"
چون خداوند می گوید دوری کنید از فراوانی گمان هم سرک کشیدن در زندگی مردم هم پشت سر دیگری گفتن که گناهش همانند خوردن گوشت برادر مرده است که کاری از دستش بر نمی آید من دوست دارم زندگی خوش داشته باشم نه که روگردان از خداوند بشوم بخواهم خودم را بکشم
اگه اندکی از زندگی لذت میبردم شاید بیخیال خودکشی میشدم ولی حقیقت اینه که من حال و حوصله هیچی رو ندارم! مثل گذشته لذت را واقعا حس نمیکنم. وقتی لذتی نباشه و زندگی هم بی هدف و کسالت بار باشه راهی جز خودکشی باقی نمیمونه.
چون خداوند می گوید دوری کنید از فراوانی گمان هم سرک کشیدن در زندگی مردم هم پشت سر دیگری گفتن که گناهش همانند خوردن گوشت برادر مرده است که کاری از دستش بر نمی آید من دوست دارم زندگی خوش داشته باشم نه که روگردان از خداوند بشوم بخواهم خودم را بکشم
بنظر منکه اون مطالب از این همه آیه که توی هر پستت میذاری (که من خیلی وقته دیگه اصلا اون بخش هاش رو نمیخونم) گویاتر و مفیدتر و آموزنده تر بود.
آیه قرآن که میذاری برای کسی که ایمان و اعتقادی نداره معنای چندانی نداره. آیه واسه کسی خوبه که خودش ایمان و باور کامل داره و صرفا یکسری دستوراتش رو بدون اینکه حتی دلیلش رو درک کنه میپذیره و عمل میکنه. درشون چندان سند و اثبات و استدلال و چیز قابل انتقال به دیگران وجود نداره.
از بچگی گوشه گیر و بی مصرف بودم. اهل رفیق بازی نبودم. وقتم به 3 قسمت تقسیم میشد:1-مدرسه و درس و مشق. 2-بازی های کامپیوتری. 3-خواب. تابستانها هم که صبح تا شب درگیر بازی های کامپیوتری بودم اما توانایی خاصی در بازی های کامپیوتری نداشتم که مثلا بگم در فلان بازی کسی حریفم نیست یعنی فقط بازی میکردم. ابتدایی و راهنمایی معدلم حدودا 19 بود و در راهنمایی متوجه شدم که توانایی بالایی در درک مطلب زبان انگلیسی دارم. بدون اینکه معنی دقیق کلمات و جملات را بدانم میفهمیدم که طرف چی میگه چه تو کتاب چه تو بازی ها چه تو فیلمها چه تو سایتها و بعدا توی کنکور. دبیرستان افت کردم و معدلم حدودا 16 بود. پیش دانشگاهی که معدلم تا 13 پایین اومد ولی هیچوقت تجدید نشدم. سال بعد هم توی کنکور آزاد مترجمی زبان تهران جنوب قبول شدم.
در اواخر سوم دبیرستان (سال 87) بود که در امتحانی شفاهی با اینکه جواب را میدانستم به یکباره انگار حناق گرفتم و نمیتوانستم صحبت کنم! آن موقع خداباور بودم و از خدا خواستم که دیگر دچار این مرض نشوم و دیگر نشدم تا زمانی که خواهم گفت.
در سال 89 به دانشگاه رفتم. دیگر چندان گوشه گیر نبودم و وارد جمع ها میشدم و با بقیه صحبت میکردم (چه پسر چه دختر). ترم اول همه واحدها را قبول شدم. ترم دوم اوایل سال 90 بود که با خودم میگفتم هدفت از ادامه زندگی چیه و افکار خودکشی وارد ذهنم شد (سال 88 بیخدا شده بودم) ولی بسیار ضعیف بود و با گفتن اینکه مدرک میگیرم و کار و درآمد پیدا میکنم و سپس ازدواج از این افکار عبور کردم. قبل از دانشگاه اصلا با هیچ دختری رابطه نداشتم و به دنبال دختر بازی نبودم و حتی به ازدواج هم فکر نمیکردم ولی نمیدانم شاید محیط دانشگاه باعث شده بود که ازدواج برام اهمیت پیدا کنه.
تا ترم سوم با هیچ دختری بطور خاص رابطه نداشتم ولی در ترم سوم دختری وارد زندگیم شد که منو علاقه مند به خودش کرد. من اونو به شکل همسر آیندم میدیدم اما بعد وارد یک مثلث عشقی شدم. رابطه مان جدی نبود ولی من آن را جدی گرفته بودم. وقتی از طریقی فهمیدم طرف به او شماره داده و او شماره را گرفته به علت عدم اعتماد به نفس که از بچگی به دلیل بی مصرف بودنم داشتم بجای حفظ او بازی را به هم ریختم. ابتدا او را سرزنش کردم که چرا به من خیانت کرده (در حالی که اصلا رابطه ای جدی در کار نبود که خیانتی رخ داده باشه!) و بعد طوری وانمود کردم که انگار طرف به دنبال دوستی نبوده بلکه به دنبال سکس بوده و او هم به طرف sms داد و فحاشی و دیگه طرف هم بیخیال او شد! بعدا از طریق چت سعی کردم رابطمون رو به حالت قبل برگردونم ولی اون که اصلا به دنبال رابطه دوست دختری دوست پسری نبود بهم فهموند که بیخیالش بشم. به هر حال وقتی بازی به هم بریزه همه عوت میشن.
من خیلی ضربه خوردم چون اونو به شکل همسر آیندم میدیدم ولی با این وجود ترم چهارم رو شروع کردم. به یکباره دوباره انگار حناق گرفتم و بخاطر همین دانشگاه رو ول کردم. خانوادم خبر نداشتن که من دانشگاه رو ول کردم و من روزها به کتابخانه میرفتم و کتاب میخواندم و در حیاط کتابخانه راجع به آیندم فکر میکردم. (این اتفاقات مربوط به اوایل سال 91 هست) بالاخره تصمیمم رو گرفتم! با خودم گفتم بعد از پایان ترم انصراف میدم و بعد سربازی بعد هم تیر خلاص! در خانواده بطور خاص از سوی پدرم که بازنشسته بود و برادرم که کار آزاد داشت مورد تحقیر قرار میگرفتم مخصوصا از سال 89. این تحقیرها در سال 91 به اوج خودش رسیده بود و منم بشدت عصبی بودم اما به دنبال آسیب رساندن به آن دو نبودم. چرا؟! خودمم نمیدونم!
اینکه من بدون اینکه لذت خاصی از زندگی برده باشم و در اوج جوانی (22 سالگی) باید بمیرم من رو از طرف دیگه بشدت عصبی کرده بود. در تیر ماه فکری به سرم زد و انتقام از آن دختر نماد انتقام من از این دنیا شده بود! میخواستم او را بکشم و منو اعدام کنن تا اینطوری خودکشی کنم. شمارش رو هنوز داشتم. به او sms زدم و بهش گفتم میخوام رو در رو راجع به یک موضوع مهم باهات صحبت کنم اون هم طفره میرفت ولی جوری صحبت میکردم انگار که میخوام بهش پیشنهاد ازدواج بدم و اون هم در نهایت قبول کرد که در یک کافی شاپ با من قرار بزاره. با چاقو به کافی شاپ رفتم. ابتدا با او راجع به سوء تفاهمی که داشتیم صحبت کردم. به نتیجه نرسیدم ولی این گفتگو من رو آروم کرد و میخواستم از کافی شاپ خارج بشم که به یکباره موبایلش زنگ زد! با یک دختر صحبت میکرد و پشتش به من بود ولی نمیدونم چی شد که در یک لحظه یاد همه تحقیرهایی افتادم که از طرف خانوادم بهم شده بود و نمیخواستم برم خونه و دوباره تحقیر بشم و 2 ماه صبر کنم تا برم سربازی و خودکشی کنم و فکر انتقام دوباره درونم شعله ور شد و به او حمله کردم.
با وجود شدت جراحات وارده (20 ضربه چاقو) زنده موند. بازپرس دادسرا هم با توجه به عدم تعادل روانی من رو 2 ماه بستری کرد و بعد از تایید پزشکی قانونی تا برگذاری دادگاه آزاد شدم. در نهایت دادگاه منو تبرئه کرد. دادگاه تجدید نظر هم حکم رو تایید کرد. اما من اینو نمیخواستم! من میخواستم که اون بمیره و منو اعدام کنن تا اینطوری خودکشی کنم. در 2 ماهی که بستری بودم چند اقدام ناموفق خودکشی داشتم. بعد از آزادی هم چند بار اقدام به خودکشی کردم و چند بار دیگر هم بستری شدم و 12 جلسه شوک مغزی گرفتم به امید بهبودی اما اثری نداشت. الان هم 2 سالی میشه که برای اینکه خودکشی نکنم تو خونه حبسم کردن! تو این مدت پیش چند روانپزشک و روانشناس هم رفتم ولی تاثیری نداشته. روانپزشکا فقط قرصا رو زیاد میکنن تا مثل گوشت منجمد بشم. روانشناسا هم فقط حرف میزنن که روی من تاثیری نداره. سربازی هم که معاف شدم و نمیتونم از طریق سربازی خودکشی کنم.
پدرم بیماری اسکیزوفرنی داره و به همین دلیل بازنشستش کردن. خواهر و پدر مادرم بخاطر خودکشی مردن. میخوام بگم ژنم گهیه! بخاطر بیماری روانیم دولت خدمتگذار قبول کرد حقوق بابام بعد مرگش به من برسه. به هر حال امیدی به آینده ندارم. ازدواج و تشکیل خانواده هم برام بی معنی شده. فرصت پیدا کنم دوباره خودکشی میکنم. آخه یک آدم بی مصرف چرا باید زنده باشه وقتی که به هیچ دردی نمیخوره؟! من حتی نمیتونم با خودم بگم گور بابای دنیا زندگیم رو میکنم چون که اصلا از زندگی لذتی نمیبرم. حال و حوصله این رو هم ندارم که 50 سال صبر کنم بعد بمیرم!
به من بگید:
حودکشی نکنم چیکار کنم؟!
سلام مهدی گرامی. اولا چون مدام خانه هستید به نظرم اصلا سراغ پورن نرید. پورن منجر به masturbation میشه و فقط شما رو خسته تر و بی رمق تر و افسرده تر میکنه و این افکار رو ترغیب میکنه. شما رو تنبل میکنه و احساس بی ارزشی میکنید. الان شما دوست دارید در دنیای فانتزی زندگی کنید تا از زندگی واقعی فاصله بگیرید. فقط امیدوارم به هر قیمتی از خونه بیایید بیرون و برای خود مشغولیت های ذهنی ایجاد کنید. دنبال علایق خود برید سربازی که ندارید حال دنیا رو بکنید دوباره دانشگاه برید. صبح برید بیرون شب برگردید خونه. نمیخوام بگم همه مشکلات به اینجا ختم میشه ولی خیلی خوب میشه اگر روابط عاطفی و جنسی خود رو از سربگیرید و شروع به ورزش کردن بکنید.احتمالا خیلی از مشکلات وجودی شما حل خواهد شد. یک کتاب در رابطه با تغییر تدریجی خوندم به اسم slight edge. کتاب خوبی بود شاید به درد شما بخوره. یکسری عادت های کوچک ایجاد کنید و این عادت های کوچک رو هر روزه انجام بدید. به مروز این انضباط های روزانه رو گسترش بدید. مثلا با روزی 20 دقیقه پیاده روی شروع کنید. بعد هفته ای 3 روز برید باشگاه. به خود تعهد کنید که روزی 8 ساعت بیرون از خونه باشید. روزی چند جمله مثبت به خود بگید و... این قرص مصرف کردن فقط از شما یک آدم بیحال و بی احساس درست کرده که با هیچی سر ذوق نمیاد. فقط بدونید که شما مسئول زندگی خود هستید نه شخصی دیگر پس از جا بلند بشید گذشته و افکار منفی رو بگذارید کنار و زندگی کردن رو از الان شروع بکنید.
سلام مهدی گرامی. اولا چون مدام خانه هستید به نظرم اصلا سراغ پورن نرید. پورن منجر به masturbation میشه و فقط شما رو خسته تر و بی رمق تر و افسرده تر میکنه و این افکار رو ترغیب میکنه. شما رو تنبل میکنه و احساس بی ارزشی میکنید. الان شما دوست دارید در دنیای فانتزی زندگی کنید تا از زندگی واقعی فاصله بگیرید. فقط امیدوارم به هر قیمتی از خونه بیایید بیرون و برای خود مشغولیت های ذهنی ایجاد کنید. دنبال علایق خود برید سربازی که ندارید حال دنیا رو بکنید دوباره دانشگاه برید. صبح برید بیرون شب برگردید خونه. نمیخوام بگم همه مشکلات به اینجا ختم میشه ولی خیلی خوب میشه اگر روابط عاطفی و جنسی خود رو از سربگیرید و شروع به ورزش کردن بکنید.احتمالا خیلی از مشکلات وجودی شما حل خواهد شد. یک کتاب در رابطه با تغییر تدریجی خوندم به اسم slight edge. کتاب خوبی بود شاید به درد شما بخوره. یکسری عادت های کوچک ایجاد کنید و این عادت های کوچک رو هر روزه انجام بدید. به مروز این انضباط های روزانه رو گسترش بدید. مثلا با روزی 20 دقیقه پیاده روی شروع کنید. بعد هفته ای 3 روز برید باشگاه. به خود تعهد کنید که روزی 8 ساعت بیرون از خونه باشید. روزی چند جمله مثبت به خود بگید و... این قرص مصرف کردن فقط از شما یک آدم بیحال و بی احساس درست کرده که با هیچی سر ذوق نمیاد. فقط بدونید که شما مسئول زندگی خود هستید نه شخصی دیگر پس از جا بلند بشید گذشته و افکار منفی رو بگذارید کنار و زندگی کردن رو از الان شروع بکنید.
با سلام
یک چیزی همیشه راجع به استمناء صدق میکنه و اون اینه که بعد از اون آدم احساس خفت میکنه برعکس سکس ولی بعدا نمیتونه دوباره جلوش رو بگیره!
حالا که بحثش شد یک چیزی بهتون بگم که 4 شاخ بمونید! همه معمولا از راهنمایی استمناء کردن را شروع کردن ولی من از اول ابتدایی!
چون دنیای واقعی برای من چیزی برای عرضه کردن نداره همیشه توی دنیای فانتزی هستم
ولی الان چند وقته که کمتر وارد دنیای فانتزی میشم چون جدا تصمیم گرفتم در اولین فرصت از خونه فرار کنم و برم ناصر خسرو قرص برنج بخرم و با اون خودکشی کنم.
درسته که چند ساعت درد میکشم ولی وقتی که اثر کنه دیگه غیر قابل بازگشته یعنی همون چیزی که من میخوام یک خودکشیی که ناموفق نشه.
اینکه من از خونه برم بیرون برام ممکن نیست چون منو تو خونه حبس کردن! من هم اگه بتونم از خونه برم بیرون همون کاری رو که گفتم میکنم. حقیقتش من خیال میکنم که نیروهایی هستند که نمیگذارند آب خوش از گلوی من پایین بره و تا زمان مرگم این کار رو میکنن! شاید براتون احمقانه به نظر برسه ولی من این رو تو زندگیم بخوبی حس کردم.
یک چیزی همیشه راجع به استمناء صدق میکنه و اون اینه که بعد از اون آدم احساس خفت میکنه برعکس سکس ولی بعدا نمیتونه دوباره جلوش رو بگیره!
درمورد احساس خفت درسته، ولی فکر میکنم کم و بیش بر اثر القاها و تلقینی باشه که از نوجوانی میشه از جانب مذهب و تربیت/خانواده و گفته ها و تمسخر اجتماع و دیگران که آدم چنین احساسی میکنه. حداقل بخشی از اون به دلیل این عوامله و باور و تفکری که خود آدم داره.
و بنظر من این احساس قابل تغییر و غلبه است. چون خودم الان دیگه چنین احساسی ندارم به اون صورت. به ندرت پیش میاد.
شاید چون در زندگیم به این نتیجه رسیدم که واقعا تقصیر من نیست، پس برای چی باید شرمسار باشم؟
من این احساس رو با واقعیت گرایی و خشم عوض کردم. چیزهایی که منو قویتر میکنن و نه ضعیف.
بنظر من آدمی باید از هر احساسی که واسش بی فایده و مضر است دوری کنه. بخصوص وقتی که واقعا دلیل روشن و محکمی پیدا نمیکنه نمیتونه ثابت کنه که واقعا تقصیری داره و دست خودش بوده. چرا باید بیهوده رنج برد؟ چرا باید در حق خود ظلم بیشتری کرد؟ چرا باید خود را تضعیف کرد؟ اگر شما خودتون رو تحقیر کنید، هیچ فایده ای براتون نداره. یک وقت هست حالا آدم اشتباهات احمقانهء بزرگی میکنه، ظلم های بزرگی میکنه، واقعا خودش نقص و ضعفی داشته که میتونه برطرف کنه، اون حس تقصیر و پشیمانی و خفت و خجلت میتونه باعث بشه خودش رو اصلاح کنه و دیگه اون اشتباه رو تکرار نکنه. برای من پیش آمده و فکر کنم برای همه هم پیش آمده باشه. ولی موارد غیر از این هیچوقت درشون فایده ای جز ضرر پیدا نکردم!
و اما درمورد اینکه همش میخواید خودکشی کنید. باید بگم دوست عزیز کسی براش مهم نیست شما آخرش خودکشی بکنی یا نه. این سرنوشت خودته. من فقط میخوام بهت هشدار بدم، که اونم در اصل بخاطر خودمه و نه اینکه دلم خیلی به حال افرادی مثل شما بسوزه. از چند میلیون و میلیارد یکی کمتر؛ چه کسی اهمیتی میده؟ شما فقط خودت میتونی به خودت اهمیت بدی و برای خودت کاری بکنی. حالا اگر فکر میکنی خودکشی اونم توی سن جوانی، کاری کردن برای خودته، خودت میدونی. اما بذار هشدارهای آخر رو بهت بدم!
من در یک کتاب عرفانی خوندم که خدا هیچوقت کسی رو بخاطر اینکه خودش میخواد نمیکشه!
بیشتر از این توضیحی نداده بود، اما این میتونه جواب شما باشه که میگی از خدا خواستی تو رو بکشه یا خودکشی میکنی. خدا هیچوقت بخاطر خواست کسی اون رو نمیکشه! حالا نمیدونم چرا و برام مهم هم نیست.
بعد میرسیم سر باقی مسائل که میگی زندگی برات چیزی نداره و این حرفا. اصلا این موضوع مشکل روانی که ظاهرا داری.
باید بگم که بر اساس نظام زندگیهای چندگانه، شرایطی که هرکس امروز داره بخاطر اعمال گذشتهء خودشه! اعمالی که ممکنه در زندگی گذشتهء خودش انجام داده باشه. و حتی دیوانگی هم میگن که مجازات سنگینی است برای اعمال بد بزرگی در زندگی گذشته. البته شما که دیوانه نیستی ماشالا عقلت سالمه و ضریب هوشی دست کم 100 رو داری! فقط شاید یخورده اختلالات روانی داشته باشی و ژن و این حرفا که اونم ادعای خودته و معلوم نیست تا چه حد و چطور صحت داره.
پس بر اساس این نظام، البته اگر بتونی حداقل احتمال صحتش رو بدی، اگر بخوای تفکر و احتیاط بیشتری بکنی، هر مشکل و شرایطی که شما داری مکافات اعمال گذشتهء خودته! و شما نمیتونی از این مکافات فرار کنی، حتی با خودکشی! اینها چیزی هستند که شما خودت باید باهاشون روبرو بشی و حلشون کنی، نه اینکه بخوای دور بزنی و ازشون فرار کنی. از نقطه نظر معنوی و عرفانی، خودکشی شما رو رهایی نمیده، بلکه خودش رنج و مکافات افزوده ای ایجاد میکنه و نهایتا دوباره باید با نتیجهء اعمال خودت روبرو بشی و اونا رو تسویه/حل کنی، ولو در یک زندگی دیگر. این یه چرخه ای است که نمیشه ازش فرار کرد. اگر خودکشی کنی، یه مدت مجازات سخت اونو پس میدی، و بعد دوباره شوت میشی توی این دنیا و یه زندگی دیگه و روز از نو و روزی از نو! به هیچ شکلی هم نمیتونی ازش جلوگیری کنی و تا بخوای به حدی برسی که بخوای دوباره خودکشی کنی ببخشید که اینطور میگم، ولی کونت کلی پاره شده!! تازه من این مطلب رو هم خوندم که گفته بودن کسی که خودکشی میکنه دفه های دیگه بنوعی این کار براش خیلی دشوارتر میشه و نمیتونه خودکشی کنه، شاید بخاطر عبرت و خاطره ای که در ناخودآگاه ذهنش از اشتباه بودن و نتیجهء بسیار ناخوشایند این کار باقی مونده.
پس، البته بر اساس نظام زندگیهای چندگانه، مشکل در خود شماست دوست عزیز. و نمیتونی از خودت فرار کنی. نمیتونی خودت رو نابود کنی و از دست خودت راحت بشی. بلکه باید با واقعیت و خودت روبرو بشی و خودت رو درست کنی. این تنها راه حقیقی برای نجات پیدا کردنه.
من هم در نوجوانی زندگی خیلی خاص و سختی داشتم و از نظر روانی برای سالهای مدید تحت تنهایی و فشار دائمی بسیار سنگینی بودم. دروغ نگم بارها به خودکشی هم فکر کردم با اینکه سن و سالم کم بود و یکی دوبار تا نزدیکش هم رفتم، ولی آخرین لحظه ها باز دیدم درست و عاقلانه نیست و به این راحتی ها نیست.
خلاصه اون دوران گذشت. ولی باید بگم سختی های زندگی من امروز هم خیلی بیشتر میبود اگر سرانجام دچار خشم و اراده برای نجات دادن خودم نمیشدم. این خشم و اراده بود که باعث شد سعی کنم خودم برای خودم کاری بکنم، چه خدایی باشه و چه نباشه، و اینو فهمیدم که هیچکس برای من کاری نخواهد کرد و نمیتونه بکنه، و فقط باید از خودم کمک بگیرم و خودم برای خودم کاری بکنم.
بنظر من این اراده و خواست و جدیت، شاید میتونه حتی مکافات اعمال گذشته رو تخفیف بده و اونا رو زودتر و راحتتر برطرف کنه. البته بر فرض که این حرفا درست باشه و واقعا خدا و نظام زندگیهای چندگانه صحت داشته باشه. بنظر من احتمالش هست!
حالا شما میخوای این حرفا رو باور کن، میخوان عصبانی بشو و کینه به دل بگیر از اینکه گفته شده مجازات اعمال خودته، میخوای هم باور نکن بگو چرنده و دروغه و خرافات و توهمه. منم قصد نداشتم و ندارم که به شما باوری رو بقبولانم و زور کنم، و برام اهمیت و منافع مستقیم و روشن خاصی هم نداره که بخواد برام حیاتی باشه، ولی گفتم اینا رو برات بگم شاید به دردت خورد و کمکی کرد و شاید این مسائل واقعیت داشت و از این راه و کمک به انسان دیگری به من هم سود و کارمای مثبت و اجر معنوی رسید! بالاخره یه احتمالی هست که هست دیگه! این مسائل رو خیلی افراد اطلاع دقیق و موثقی درموردشون ندارن، ولی من یک زمانی از طریق چند نفر از فامیل و بستگان با یک مکتب عرفانی آشنا شدم و کتابها و مطالب زیادی ازش خوندم که این مطالب هم درشون بود و برای خود من شخصا در مسیر زندگیم خیلی تاثیر داشت و مفید بود، هرچند الان دیگه از اون مرحله گذشتم، ولی بهرحال اون موقع برام خیلی تاثیرگذار و شاید حتی سرنوشت ساز بود و اگر اون موقع این مطالب رو نمیخوندم و آشنا نمیشدم شاید الان آدم متفاوت و در مسیر و فرجام دیگری در زندگی بودم.
حالا اگر بازم مصر هستی روی خودکشی و میخوای این کار رو انجام بدی دیگه خودت میدونی. برای من نهایت اهمیتی نداره، این همه آدم هر روز در دنیا کشته میشن، خودکشی میکنن، در کل تاریخ همین داستان بوده، ... . منکه نمیتونم و توان این رو ندارم که فراتر از خودم یک نفر رنج بکشم و غصه بخورم و کاری بکنم. هرکسی اول و آخر در قبال خودش مسئوله و میتونه و باید سرنوشت خودش رو تحت تاثیر قرار بده. هیچکس این توان رو نداره که به بقیه بیش از این اهمیت بده.
در این فکر هم نباش که همه چیز رو باید با هم داشته باشی. چنین چیزی به ندرت شدنیه! مثلا من خودم عزب موندن رو تحمل میکنم، ولی بازم انگیزهء زندگی دارم. نمیخوام خودم رو نابود کنم، گرچه این فشار سهمگینی ایجاد میکنه و سالهاست تکرار میشه و خیلی وقتا احساس محرومیت و تحقیر و غیره به آدم دست میده! ولی من سعی میکنم با پیشرفت و کسب برتری و بهره مندی از چیزهای دیگری این فشار و حس محرومیت رو به حداقل برسونم. و احساس تحقیر رو به خشم و ارادهء بیشتر برای قوی تر کردن خودم تبدیل کنم. خلاصه همیشه سعی میکنم از خودم حمایت کنم، چون میدونم هیچکس دیگری این کار رو نخواهد کرد و سرنوشت من برای هیچکس مهم نخواهد بود.
درسته یه امکانات و شرایط و پشتوانه هایی داشتم حداقل، از نظر جسمی و روانی تقریبا سالم هستم، با یه چیزهای دیگر و توانایی های مثلا علمی و فنی خودم سرگرم و بهره مند هستم، که البته سالها تلاش کردم و خودم هم با جدیت زحمت هم کشیدم تا به این حد رسیدم، ...، ولی حتی اگر این امتیازات افزوده هم نبود، بازم فکر نمیکنم خودکشی کردن درست میبود. آدم همین که زنده باشه تنش سالم باشه گرسنه و تشنه نمونه، میتونه زندگی کنه. مثلا در یک دهات کوره ای جایی فکر کن تنها هستی فقط خودت هستی و خودت، بازم این حداقل ها رو اگر داشته باشی بنظر من حداقل های ضروری رو داری و جای گله و شکایت در اون حد که بخوای توجیه کنی و خودکشی کنی نیست به هیچ وجه! البته انسان همیشه بیشتر میخواد و میخواد همه چیز داشته باشه که به خودی خودش بد نیست، حسرت داشته های دیگران رو میخوره، حسرت چیزهایی که میتونست داشته باشه میتونست برسه بهشون، و شاید هنوزم بتونه و فرصت داشته باشه، و اینکه عصبانی میشه ناراحت میشه و شکایت میکنه زمین و زمان رو فحش میده، اینا طبیعی هست و زیاد مشکل جدی نداره، ولی نباید بذاری و درست و معقول نیست که با این بهانه ها آدم به حدی برسه که بخواد حیات و موجودیت و ماهیت خودش رو نابود کنه!
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "فأجاءها المخاض إلى جذع النخلة قالت یالیتنی مت قبل هذا وكنت نسیا منسیا 23 "باز آمدش درد زائیدن سوی تنه درخت گفت ای کاش من مُردم پیشتر این هم بودم فراموش شونده ای فراموش گشته ای 23"
ولی الان چند وقته که کمتر وارد دنیای فانتزی میشم چون جدا تصمیم گرفتم در اولین فرصت از خونه فرار کنم و برم ناصر خسرو قرص برنج بخرم و با اون خودکشی کنم.
از داستان مریم درود خداوند برش باد پند بگیریم که رنج در همهء زندگیهاست یک این را بدان که زندگی هم مرگ دست خداوند است اگر خداوند بخواهد بکشدت جوری می کشدت که کسی کاری از دستش بر نمی آید هم اگر بخواهد سن سال بهت بدهت اگر 100 سال بیماری بکشی توان مردن نداری دو که همانند سخن خداوند همیشه شتاب به بدی می کنید پیش از شتاب به خوبی نمونه اش می گفتی خسته شدم از زندانی شدن کسی بیرونم نمی برد برای هوا خوردن هم زندگی کردن من خودم زمانی که بیمار شده بودم خیلی از مرگ می ترسیدم یا زمانی بوده که می اندیشیدم دوسه ماهی دوام زنده بودن نخواهم داشت یا خانواده ام مرا از خودشان می رانند برای همین سستی که بهم دست داده بود که نمی توانستم تا توالت بروم همیشه گریه می کردم که خداوندا مرا از این رنج بیرون ببر می دیدم دیگران تندرستند افسوس می خوردم که خداوندا می شود روزی همانندشان شوم هر چند جوری بیمار بودم که اشکی توان گرد آمدن در چشمم نبود اگر گریه هم می کردم سرم نیمی از روز درد می گرفت توان خداوند بود که بهم نشان دهد پیشش کاری از دستم بر نمی آید هم از دیگران سراسر خداوند دوست دارد آدم پیشی بگیرد در خوبی نه در بدی هم همیشه یکدست باشد نه خیلی خوشحال نه خیلی اندوهناک خداوندا دست نیازم را روبه سوی جز خودت دراز مدار که سرابی بیش نیستند هم تویی که خوراک هم پوشاک هم آسمان هم زمین را به من می دهی توانم را بیشتر کن که بتوانم دو سه زن دیگر داشته باشم
و اما درمورد اینکه همش میخواید خودکشی کنید. باید بگم دوست عزیز کسی براش مهم نیست شما آخرش خودکشی بکنی یا نه. این سرنوشت خودته. من فقط میخوام بهت هشدار بدم، که اونم در اصل بخاطر خودمه و نه اینکه دلم خیلی به حال افرادی مثل شما بسوزه. از چند میلیون و میلیارد یکی کمتر؛ چه کسی اهمیتی میده؟ شما فقط خودت میتونی به خودت اهمیت بدی و برای خودت کاری بکنی. حالا اگر فکر میکنی خودکشی اونم توی سن جوانی، کاری کردن برای خودته، خودت میدونی. اما بذار هشدارهای آخر رو بهت بدم!
من در یک کتاب عرفانی خوندم که خدا هیچوقت کسی رو بخاطر اینکه خودش میخواد نمیکشه! بیشتر از این توضیحی نداده بود، اما این میتونه جواب شما باشه که میگی از خدا خواستی تو رو بکشه یا خودکشی میکنی. خدا هیچوقت بخاطر خواست کسی اون رو نمیکشه! حالا نمیدونم چرا و برام مهم هم نیست.
بعد میرسیم سر باقی مسائل که میگی زندگی برات چیزی نداره و این حرفا. اصلا این موضوع مشکل روانی که ظاهرا داری. باید بگم که بر اساس نظام زندگیهای چندگانه، شرایطی که هرکس امروز داره بخاطر اعمال گذشتهء خودشه! اعمالی که ممکنه در زندگی گذشتهء خودش انجام داده باشه. و حتی دیوانگی هم میگن که مجازات سنگینی است برای اعمال بد بزرگی در زندگی گذشته. البته شما که دیوانه نیستی ماشالا عقلت سالمه و ضریب هوشی دست کم 100 رو داری! فقط شاید یخورده اختلالات روانی داشته باشی و ژن و این حرفا که اونم ادعای خودته و معلوم نیست تا چه حد و چطور صحت داره.
پس بر اساس این نظام، البته اگر بتونی حداقل احتمال صحتش رو بدی، اگر بخوای تفکر و احتیاط بیشتری بکنی، هر مشکل و شرایطی که شما داری مکافات اعمال گذشتهء خودته! و شما نمیتونی از این مکافات فرار کنی، حتی با خودکشی! اینها چیزی هستند که شما خودت باید باهاشون روبرو بشی و حلشون کنی، نه اینکه بخوای دور بزنی و ازشون فرار کنی. از نقطه نظر معنوی و عرفانی، خودکشی شما رو رهایی نمیده، بلکه خودش رنج و مکافات افزوده ای ایجاد میکنه و نهایتا دوباره باید با نتیجهء اعمال خودت روبرو بشی و اونا رو تسویه/حل کنی، ولو در یک زندگی دیگر. این یه چرخه ای است که نمیشه ازش فرار کرد. اگر خودکشی کنی، یه مدت مجازات سخت اونو پس میدی، و بعد دوباره شوت میشی توی این دنیا و یه زندگی دیگه و روز از نو و روزی از نو! به هیچ شکلی هم نمیتونی ازش جلوگیری کنی و تا بخوای به حدی برسی که بخوای دوباره خودکشی کنی ببخشید که اینطور میگم، ولی کونت کلی پاره شده!! تازه من این مطلب رو هم خوندم که گفته بودن کسی که خودکشی میکنه دفه های دیگه بنوعی این کار براش خیلی دشوارتر میشه و نمیتونه خودکشی کنه، شاید بخاطر عبرت و خاطره ای که در ناخودآگاه ذهنش از اشتباه بودن و نتیجهء بسیار ناخوشایند این کار باقی مونده.
پس، البته بر اساس نظام زندگیهای چندگانه، مشکل در خود شماست دوست عزیز. و نمیتونی از خودت فرار کنی. نمیتونی خودت رو نابود کنی و از دست خودت راحت بشی. بلکه باید با واقعیت و خودت روبرو بشی و خودت رو درست کنی. این تنها راه حقیقی برای نجات پیدا کردنه.
من هم در نوجوانی زندگی خیلی خاص و سختی داشتم و از نظر روانی برای سالهای مدید تحت تنهایی و فشار دائمی بسیار سنگینی بودم. دروغ نگم بارها به خودکشی هم فکر کردم با اینکه سن و سالم کم بود و یکی دوبار تا نزدیکش هم رفتم، ولی آخرین لحظه ها باز دیدم درست و عاقلانه نیست و به این راحتی ها نیست. خلاصه اون دوران گذشت. ولی باید بگم سختی های زندگی من امروز هم خیلی بیشتر میبود اگر سرانجام دچار خشم و اراده برای نجات دادن خودم نمیشدم. این خشم و اراده بود که باعث شد سعی کنم خودم برای خودم کاری بکنم، چه خدایی باشه و چه نباشه، و اینو فهمیدم که هیچکس برای من کاری نخواهد کرد و نمیتونه بکنه، و فقط باید از خودم کمک بگیرم و خودم برای خودم کاری بکنم. بنظر من این اراده و خواست و جدیت، شاید میتونه حتی مکافات اعمال گذشته رو تخفیف بده و اونا رو زودتر و راحتتر برطرف کنه. البته بر فرض که این حرفا درست باشه و واقعا خدا و نظام زندگیهای چندگانه صحت داشته باشه. بنظر من احتمالش هست!
حالا شما میخوای این حرفا رو باور کن، میخوان عصبانی بشو و کینه به دل بگیر از اینکه گفته شده مجازات اعمال خودته، میخوای هم باور نکن بگو چرنده و دروغه و خرافات و توهمه. منم قصد نداشتم و ندارم که به شما باوری رو بقبولانم و زور کنم، و برام اهمیت و منافع مستقیم و روشن خاصی هم نداره که بخواد برام حیاتی باشه، ولی گفتم اینا رو برات بگم شاید به دردت خورد و کمکی کرد و شاید این مسائل واقعیت داشت و از این راه و کمک به انسان دیگری به من هم سود و کارمای مثبت و اجر معنوی رسید! بالاخره یه احتمالی هست که هست دیگه! این مسائل رو خیلی افراد اطلاع دقیق و موثقی درموردشون ندارن، ولی من یک زمانی از طریق چند نفر از فامیل و بستگان با یک مکتب عرفانی آشنا شدم و کتابها و مطالب زیادی ازش خوندم که این مطالب هم درشون بود و برای خود من شخصا در مسیر زندگیم خیلی تاثیر داشت و مفید بود، هرچند الان دیگه از اون مرحله گذشتم، ولی بهرحال اون موقع برام خیلی تاثیرگذار و شاید حتی سرنوشت ساز بود و اگر اون موقع این مطالب رو نمیخوندم و آشنا نمیشدم شاید الان آدم متفاوت و در مسیر و فرجام دیگری در زندگی بودم.
حالا اگر بازم مصر هستی روی خودکشی و میخوای این کار رو انجام بدی دیگه خودت میدونی. برای من نهایت اهمیتی نداره، این همه آدم هر روز در دنیا کشته میشن، خودکشی میکنن، در کل تاریخ همین داستان بوده، ... . منکه نمیتونم و توان این رو ندارم که فراتر از خودم یک نفر رنج بکشم و غصه بخورم و کاری بکنم. هرکسی اول و آخر در قبال خودش مسئوله و میتونه و باید سرنوشت خودش رو تحت تاثیر قرار بده. هیچکس این توان رو نداره که به بقیه بیش از این اهمیت بده.
در این فکر هم نباش که همه چیز رو باید با هم داشته باشی. چنین چیزی به ندرت شدنیه! مثلا من خودم عزب موندن رو تحمل میکنم، ولی بازم انگیزهء زندگی دارم. نمیخوام خودم رو نابود کنم، گرچه این فشار سهمگینی ایجاد میکنه و سالهاست تکرار میشه و خیلی وقتا احساس محرومیت و تحقیر و غیره به آدم دست میده! ولی من سعی میکنم با پیشرفت و کسب برتری و بهره مندی از چیزهای دیگری این فشار و حس محرومیت رو به حداقل برسونم. و احساس تحقیر رو به خشم و ارادهء بیشتر برای قوی تر کردن خودم تبدیل کنم. خلاصه همیشه سعی میکنم از خودم حمایت کنم، چون میدونم هیچکس دیگری این کار رو نخواهد کرد و سرنوشت من برای هیچکس مهم نخواهد بود. درسته یه امکانات و شرایط و پشتوانه هایی داشتم حداقل، از نظر جسمی و روانی تقریبا سالم هستم، با یه چیزهای دیگر و توانایی های مثلا علمی و فنی خودم سرگرم و بهره مند هستم، که البته سالها تلاش کردم و خودم هم با جدیت زحمت هم کشیدم تا به این حد رسیدم، ...، ولی حتی اگر این امتیازات افزوده هم نبود، بازم فکر نمیکنم خودکشی کردن درست میبود. آدم همین که زنده باشه تنش سالم باشه گرسنه و تشنه نمونه، میتونه زندگی کنه. مثلا در یک دهات کوره ای جایی فکر کن تنها هستی فقط خودت هستی و خودت، بازم این حداقل ها رو اگر داشته باشی بنظر من حداقل های ضروری رو داری و جای گله و شکایت در اون حد که بخوای توجیه کنی و خودکشی کنی نیست به هیچ وجه! البته انسان همیشه بیشتر میخواد و میخواد همه چیز داشته باشه که به خودی خودش بد نیست، حسرت داشته های دیگران رو میخوره، حسرت چیزهایی که میتونست داشته باشه میتونست برسه بهشون، و شاید هنوزم بتونه و فرصت داشته باشه، و اینکه عصبانی میشه ناراحت میشه و شکایت میکنه زمین و زمان رو فحش میده، اینا طبیعی هست و زیاد مشکل جدی نداره، ولی نباید بذاری و درست و معقول نیست که با این بهانه ها آدم به حدی برسه که بخواد حیات و موجودیت و ماهیت خودش رو نابود کنه!
حقیقتش من به این مکاتب عرفانی و نظام زندگیهای چندگانه و تناسخ اعتقادی ندارم چون پشتوانه علمی نداره.
هرچند خودم اعتقاداتی دارم که همه روزه در زندگیم رخ میده ولی پشتوانه علمی نداره.
من اعتقاد دارم نیروهایی ماوراالطبیعی هستند که تقریبا با بیش از 99 درصد آدما کاری ندارند ولی با اون کمتر از یک درصد کار دارند و یا بهشون کمک میکنند (کم یا زیاد) یا دهنشونو سرویس میکنن (کم یا زیاد) که در مورد من این نیروها دهن منو بشدت دارن سرویس میکنن و در طول این 3 سال در شرایط مختلف در کنار بودند (حضورشون در قبل از این هم بعدا احساس کردم ولی نه به این شدت) و من رو تا آخر عمرم حتی اگر 120 سال هم عمر کنم رها نخواهند کرد پس دهن من سرویسه ولی راه حل چیه؟!
من به جبر اعتقاد دارم و همچنین به اینکه بعد از مرگ یا هیچی نیست مثل قبل از تولد یا تکرار زندگی هست. اگر هیچی نباشه پس اصل زندگی پوچ هست و ارزش زندگی به لذت هست و من که لذت نمیبرم بهتره که بمیرم ولی زندگی تا حدی ارزش زیستن دارد ولی نه زیاد. اما اگر بعدش تکرار باشه من از 25 سال زندگیم فقط 3 سال رو زجر کشیدم پس بهتره که خودکشی کنم تا دوباره 25 سال زندگی کنم که فقط 3 سالش زجره ولی اگر خودکشی نکنم و مثل 80 سال زندگی کنم زندگیی رو تکرار میکنم که 22 سالش خوب و 58 سالش زجره! پس ارزش ریسک خودکشی وجود داره.
اما یک نظر شخصی در مورد شما! به نظر من اگه شرایطش رو دارید ازدواج کنید یا به دنبال رابطه عاطفی با جنس مخالف برید حالا با سکس یا بدون سکس. چیزی که این وسط اهمیت داره آرامش روانی هست که به اون میرسید. من هم تا حدی به اون رسیدم طرف مقابلتم میرسه ولی در مورد من دوامی نداشت!
اما در مورد شما اراده و اعتماد به نفس بالای شما اگر با اندکی ثروت همراه شود لشگری از دختران را به سوی شما میکشاند!
من اعتقاد دارم نیروهایی ماوراالطبیعی هستند که تقریبا با بیش از 99 درصد آدما کاری ندارند ولی با اون کمتر از یک درصد کار دارند و یا بهشون کمک میکنند (کم یا زیاد) یا دهنشونو سرویس میکنن (کم یا زیاد) که در مورد من این نیروها دهن منو بشدت دارن سرویس میکنن و در طول این 3 سال در شرایط مختلف در کنار بودند (حضورشون در قبل از این هم بعدا احساس کردم ولی نه به این شدت) و من رو تا آخر عمرم حتی اگر 120 سال هم عمر کنم رها نخواهند کرد پس دهن من سرویسه ولی راه حل چیه؟!
خیلی بدبینی!
البته آدم در شرایط سخت و تنهایی دچار این تفکرهای افراطی میشه طبیعی است. منم دوران سختی داشتم درکت میکنم، ولی بعدها متوجه شدم که آدمهای خیلی زیادی دچار بدبختی های زیادی هستن به شکلهای مختلف و این مسئله اونقدرها هم استثنایی نیست تازه میشه گفت وضع من نسبت به خیلی ها بهتر بوده که دوران رنج در کودکی و نوجوانی داشتم اما باعث مقاوم شدن من هم شد و فکور شدن و جدی شدن و رشد کردن پایهء یکسری توانایی ها و استعدادها در من، و بعدش هم که اون دوران تموم شد و بقیهء عمرم با آگاهی و جدیت و عمق بیشتری زندگی و عمل میکنم و دست خودمه. ولی خیلی آدمها تا آخر زندگیشون میبینی پپه هستن و بلاهای مختلفی هم به مرور سرشون میاد بازم نمیفهمن چی به چیه!
اما یک نظر شخصی در مورد شما! به نظر من اگه شرایطش رو دارید ازدواج کنید یا به دنبال رابطه عاطفی با جنس مخالف برید حالا با سکس یا بدون سکس. چیزی که این وسط اهمیت داره آرامش روانی هست که به اون میرسید. من هم تا حدی به اون رسیدم طرف مقابلتم میرسه ولی در مورد من دوامی نداشت!
برای آرامش نیازی به جنس مخالف ندارم. قدرت و تسلط بر زندگی شخصی خودم برام خیلی مهمتره.
اما در مورد شما اراده و اعتماد به نفس بالای شما اگر با اندکی ثروت همراه شود لشگری از دختران را به سوی شما میکشاند!
لشکر نمیخوایم همون یدونه هم بسه. ولی موضوع اینه که آرامش من با ازدواج تامین نمیشه، بلکه این قدرت و تسلط بر زندگی و وجود خودمه که به من آرامش میده. اگر همسر داشته باشم ولو خیلی هم زیبا و ایدئال باشه اما قدرت و تسلطی و ویژگیهایی رو که در وجود خودم میخوام نداشته باشم، حالم گرفته میشه، چه بسا که حتی حالم بدتر از موقعی بشه که همسر نداشته باشم، چون وقتی همسر داشته باشم حس مسئولیت و نگرانی بیشتری هم دارم و از طرفی خودم هم کمتر آزادی و وقت و انرژی اضافی دارم که دنبال قدرت و کاملتر کردن خودم برم.
یعنی مثل خدا علم وجودشو تایید نکرده. به هر حال ما از اسپرم و تخمک تشکیل شدیم که اونها هم در بدن پدر و مادرمان بوده که طی فرآیندی در بدنشان تولید شده. ما هم بعد از تولد با گرفتن انرژی به اشکال مختلف رشد میکنیم و بعد که میمیریم تجزیه میشیم و اگر این مواد تجزیه شده به حالت اولشون برگردند ما دوباره زنده میشیم چیزی که غیر ممکنه. حال در نظر بگیرید گله ای گرگ یا شیر یک نفر را دریده باشند و هر تکه اش را یکی خورده باشه و قسمتی از آن انرژی شده باشه و قسمتی دیگر ادرار و مدفوع که بطور پراکنده در محیطی وسیع پخش شده باشه! جمع آوری این بدن چطور ممکنه؟! فقط در یک صورت ممکنه که قدرتی تخیلی مثل خدایان ادیان وجود داشته باشه که وجود خدا به هر شکل هنوز اثبات نشده.
اما اینکه من بعد از مرگم در کشوری دیگه متولد بشم و زندگی دوباره ای داشته باشم محاله مگر اینکه به روح معتقد باشیم که روح هم مثل خدا اثبات نشده.
فقط در یک صورت زندگی دوباره ممکنه و اون هم تکرار بیگ بنگ و وجود جبر هست.
خیلی بدبینی! البته آدم در شرایط سخت و تنهایی دچار این تفکرهای افراطی میشه طبیعی است. منم دوران سختی داشتم درکت میکنم، ولی بعدها متوجه شدم که آدمهای خیلی زیادی دچار بدبختی های زیادی هستن به شکلهای مختلف و این مسئله اونقدرها هم استثنایی نیست تازه میشه گفت وضع من نسبت به خیلی ها بهتر بوده که دوران رنج در کودکی و نوجوانی داشتم اما باعث مقاوم شدن من هم شد و فکور شدن و جدی شدن و رشد کردن پایهء یکسری توانایی ها و استعدادها در من، و بعدش هم که اون دوران تموم شد و بقیهء عمرم با آگاهی و جدیت و عمق بیشتری زندگی و عمل میکنم و دست خودمه. ولی خیلی آدمها تا آخر زندگیشون میبینی پپه هستن و بلاهای مختلفی هم به مرور سرشون میاد بازم نمیفهمن چی به چیه!
وضع زندگی من از وضع زندگی خیلیا بهتره حداقل از اون 2 میلیارد نفری که به آب و غذای سالم دسترسی ندارن ولی پیشرفت موقعی حاصل میشه که آدم به بالاتر از خودش نگاه کنه. سبک زندگی از کودکی هم سطح نیازها رو تعیین میکنه پس من نیازهام به آب و غدای سالم خلاصه نخواهد شد.
در مورد اون نیروها هم من مطمئن هستم که وجود دارند... از کجا؟! از اینجا که هر موقع فکری میکنم عکسش رخ میده! از اینجا که هر موقع میخوام تصمیمی بگیرم و همه جوانب رو در نظر میگیرم اتفاقی خارج از تصور برای من رخ میده و ریده میشه به تصمیمات من!
شاید باورتان نشود ولی من درست زمانی که با خودم گفتم به تیمارستان عادت کردم چند ثانیه بعدش برادرم اومد ترخیصم کرد! من بدون تایید پزشکی قانونی آزاد شدم و همه پرستارا میگفتن تو آشنا داری در حالی که نداشتم! پیش چند وکیل رفتیم و چند صد هزار تومن پول مشاوره دادیم و با مشاورین قوه قضاییه هم صحبت کردیم همه میگفتن خانوادت باید دیه بدن سپس آزادی... اما چی شد؟! چه در دادگاه بدوی چه در دادگاه تجدید نظر قضات اعتراض شاکی رو وارد ندونستن و حق گرفتن دیه به شاکی ندادن! شاید بگید اینها که خوش شانسیه ولی این رو در نظر داشته باشید که هدف من مرگ بوده و هست! این را در نظر داشته باشید که عکس تفکرات من رخ داد!
شما میگی این مسائل ثابت نشده است ولی از اونور خودت به وجود این نیروهای ناشناخته اعتقاد داری! خب به این میگن تجربهء شخصی، و تجربهء شخصی میتونه حتی بالاتر از علم قرار بگیره. اگر من با عقل و علم یه تجربه ای رو تحلیل کنم و علم قانعم نکنه که تصادفی یا جور دیگه بود، خب میتونم تجربهء خودم رو ملاک قرار بدم، و حداقلش میتونم در این باب احتیاط های حداقلی رو بکنم! بخاطر همین من میگم به اصول بنیادین معنویت و مشترکات میان ادیان سعی میکنم پایبند باشم، چون شخصا در زندگی تاثیرشون رو فکر میکنم مشاهده کردم و وقایع و دلایل قابل توجهی در باب وجود چیزهایی فراتر از مسائل علمی کشف شده دارم برای خودم. هرچند این موارد رو نمیتونم ثابت کنم، اما تجربیات شخصی و حس ها و دریافت های درونی داشتم (و البته نظیر این تجربیات رو از خیلی های دیگه هم شنیدم)، که هرچند خودم هم قطعا نمیتونم در باب اونا مطمئن باشم، اما حداقل احتیاط رو در این باب عاقلانه میبینم و دلیلی نداره به این راحتی خلافش عمل کنم. این احتیاط ها لزوما هزینهء زیادی ندارن. مثل ادیان عریض و طویل پیچیده و پرهزینه و مبهمی مثل اسلام نیست که بگیم خیلی سخته، خیلی هزینه داره، خیلی نامعقوله، و غیره.
درمورد تجربیاتم باید بگم مثلا من چطور بارها خوابهایی دیدم که در واقعیت به زودی رخ دادن، یا از حال و شرایط خاصی از افراد دیگری آگاه شدم که بعدا فهمیدم اون موقع واقعا دچار مشکلی شده بودن! بغیر از خواب یکسری مسائل ریز دیگر هم زیاد در زندگیم پیش آمدن. مثلا اینکه خیلی وقتا وقتی عمل نادرستی انجام دادم خیلی زود یک عکس العملی برای خودم اتفاق افتاده که کاملا بهم تلنگر زده و خودم زود و راحت متوجه شدم که ممکنه ارتباطی با اون عمل اشتباه من که مثلا بد کردن در حق کسی یا کسانی بوده داشته باشه. وقوع تصادفی این موارد رو هم خب آدم خودش میتونه یا ایده ای داره که تا چه حد محتمل هست از نظر آمار و احتمالات، هرچند شاید اشتباه بکنه، ولی اگر دلیلی نداشتی که بگی حتما تصادفیه، پس چرا احتیاط نکنی؟ وقتی این مسئله بارها برات تکرار میشه به شکلهای مختلفی.
شما هم خودت داری میگی این تجربیات رو داشتی و فکر میکنی نیروهای غیرعادی در کار هستن. بعد میگی حتما علم باید چیزی رو ثابت بکنه تا ما اون رو باور کنیم و جدی بگیریم. البته من نمیگم حتما باور کن. حتی ادعاهای شما رو هم دربست باور نمیکنم و میگم برفرض هم که اینطور بوده ممکنه دلایل قابل توجیهی داشته بوده باشه، ولی اینکه آدم خودش احتمال قابل توجهی برای یکسری عقایدی قائل بشه بر اساس این تجربیات و حس ها و در این باب یک حداقل احتیاط عاقلانه ای بکنه فکر نمیکنم از نظر عقلی و منطقی مشکلی داشته باشه و تعارضی با علم هم نداره.
فقط دیگه آدم باید در این باب سعی کنه افراط نکنه و دچار خرافات نشه. مثلا من الان چطور این حرفا رو میزنم اما نیامدم ادیان و خداشون رو دربست باور کنم!؟ لزومی به این نمیبینم و میتونم حد و مرزها رو به خوبی کنترل و تفکیک کنم بدونم تاکجا چه چیزهای عاقلانه و به صرفه است یا نیست. این بهرحال بر اثر تجربه و تفکر و تلاش بدست میاد یه مهارت و بینش و توانایی هست برای خودش که در زندگی عاقلانه لازمه.
شما میگی این مسائل ثابت نشده است ولی از اونور خودت به وجود این نیروهای ناشناخته اعتقاد داری! خب به این میگن تجربهء شخصی، و تجربهء شخصی میتونه حتی بالاتر از علم قرار بگیره. اگر من با عقل و علم یه تجربه ای رو تحلیل کنم و علم قانعم نکنه که تصادفی یا جور دیگه بود، خب میتونم تجربهء خودم رو ملاک قرار بدم، و حداقلش میتونم در این باب احتیاط های حداقلی رو بکنم! بخاطر همین من میگم به اصول بنیادین معنویت و مشترکات میان ادیان سعی میکنم پایبند باشم، چون شخصا در زندگی تاثیرشون رو فکر میکنم مشاهده کردم و وقایع و دلایل قابل توجهی در باب وجود چیزهایی فراتر از مسائل علمی کشف شده دارم برای خودم. هرچند این موارد رو نمیتونم ثابت کنم، اما تجربیات شخصی و حس ها و دریافت های درونی داشتم (و البته نظیر این تجربیات رو از خیلی های دیگه هم شنیدم)، که هرچند خودم هم قطعا نمیتونم در باب اونا مطمئن باشم، اما حداقل احتیاط رو در این باب عاقلانه میبینم و دلیلی نداره به این راحتی خلافش عمل کنم. این احتیاط ها لزوما هزینهء زیادی ندارن. مثل ادیان عریض و طویل پیچیده و پرهزینه و مبهمی مثل اسلام نیست که بگیم خیلی سخته، خیلی هزینه داره، خیلی نامعقوله، و غیره.
درمورد تجربیاتم باید بگم مثلا من چطور بارها خوابهایی دیدم که در واقعیت به زودی رخ دادن، یا از حال و شرایط خاصی از افراد دیگری آگاه شدم که بعدا فهمیدم اون موقع واقعا دچار مشکلی شده بودن! بغیر از خواب یکسری مسائل ریز دیگر هم زیاد در زندگیم پیش آمدن. مثلا اینکه خیلی وقتا وقتی عمل نادرستی انجام دادم خیلی زود یک عکس العملی برای خودم اتفاق افتاده که کاملا بهم تلنگر زده و خودم زود و راحت متوجه شدم که ممکنه ارتباطی با اون عمل اشتباه من که مثلا بد کردن در حق کسی یا کسانی بوده داشته باشه. وقوع تصادفی این موارد رو هم خب آدم خودش میتونه یا ایده ای داره که تا چه حد محتمل هست از نظر آمار و احتمالات، هرچند شاید اشتباه بکنه، ولی اگر دلیلی نداشتی که بگی حتما تصادفیه، پس چرا احتیاط نکنی؟ وقتی این مسئله بارها برات تکرار میشه به شکلهای مختلفی.
شما هم خودت داری میگی این تجربیات رو داشتی و فکر میکنی نیروهای غیرعادی در کار هستن. بعد میگی حتما علم باید چیزی رو ثابت بکنه تا ما اون رو باور کنیم و جدی بگیریم. البته من نمیگم حتما باور کن. حتی ادعاهای شما رو هم دربست باور نمیکنم و میگم برفرض هم که اینطور بوده ممکنه دلایل قابل توجیهی داشته بوده باشه، ولی اینکه آدم خودش احتمال قابل توجهی برای یکسری عقایدی قائل بشه بر اساس این تجربیات و حس ها و در این باب یک حداقل احتیاط عاقلانه ای بکنه فکر نمیکنم از نظر عقلی و منطقی مشکلی داشته باشه و تعارضی با علم هم نداره.
فقط دیگه آدم باید در این باب سعی کنه افراط نکنه و دچار خرافات نشه. مثلا من الان چطور این حرفا رو میزنم اما نیامدم ادیان و خداشون رو دربست باور کنم!؟ لزومی به این نمیبینم و میتونم حد و مرزها رو به خوبی کنترل و تفکیک کنم بدونم تاکجا چه چیزهای عاقلانه و به صرفه است یا نیست. این بهرحال بر اثر تجربه و تفکر و تلاش بدست میاد یه مهارت و بینش و توانایی هست برای خودش که در زندگی عاقلانه لازمه.
حرف جالبی زدید! تجربه شخصی میتونه بالاتر از علم قرار بگیره اما این منوط به اینه که علم توضیحی برای اون مسئله نداشته باشه. اما باز هم مشکل پابرجاست! بنده زمانی به روابط عددی بسم الله الرحمن الرحیم اعتقاد داشتم ولی نرم افزاری اومد که از هر جمله صدها رابطه بیرون میکشید (تو لیست جستارهام معرفیش کردم) و با اینکه قبلا توضیحی براش نبود حالا توضیح پیدا شد!
شاید باورتان نشود ولی بنده چند بار بعد از اولین اقدامم به خودکشی بعد از رهایی از تیمارستان (خودکشی با دیازپام) اقدام به نماز خواندن کردم و هر دفعه اتفاقات بدی برام میفتاد که قابل توضیح نیست و وقتی که بیخیال نماز خواندن میشدم از مشکلات رهایی پیدا میکردم! حالا برای اینکه 4 شاختون کنم راجع به برادرم صحبت میکنم! برادر من مرتد شده بود و نماز نمیخواند و روزه نمیگرفت ولی از سال 90 بعد از 2 سال ارتداد شروع کرد به نماز خواندن و روزه گرفتن و نمازهای قضایش را هم میخواند. باورتان نمیشود چند ماه بعد بدون پارتی در یک ارگان دولتی استخدام شد! ماشینش رو فروخت و سکه خرید و در عرض چند ماه با 3 برابر شدن قیمت سکه مغازه خرید! چند ماه پیش هم دوباره ماشین خرید! هزار جور دلیل براش اوردم که اسلام جز جفنگیات چیز دیگری نیست اما وقتی میگه از وقتی که دوباره مسلمون شده و نماز خونده و روزه گرفته به هرچی که میخواد رسیده جوابی ندارم که بهش بدم!
حرف های من قابل تجربه شدن هستند. من فکری میکنم و عکسش رخ میده. من تصمیمی میگیرم و ریده میشه به تصمیمم. من نماز میخوانم و مشکلات از زمین و آسمان هوار میشوند. اما
نظام زندگیهای چندگانه شما قابل تجربه هست؟! بله! چطور؟! با مرگ! شما از بعد مرگ افراد اطلاعی دارید؟! خیر! شما از زندگی های قبلیتان (در صورت وجود) اطلاعی دارید؟! خیر! میدانید زندگی بعدی هم خواهید داشت؟! خیر! پس این مسئله نه قابل اثبات هست نه قابل تجربه پس تا رسیدن شواهد کافی باید در مورد آن سکوت کرد.
نظام زندگیهای چندگانه شما قابل تجربه هست؟! بله! چطور؟! با مرگ! شما از بعد مرگ افراد اطلاعی دارید؟! خیر! شما از زندگی های قبلیتان (در صورت وجود) اطلاعی دارید؟! خیر! میدانید زندگی بعدی هم خواهید داشت؟! خیر! پس این مسئله نه قابل اثبات هست نه قابل تجربه پس تا رسیدن شواهد کافی باید در مورد آن سکوت کرد.
البته من یکسری خوابهایی دیدم در این ارتباط که قبلا براتون تعریف کردم.
بعدم یکسری کتابهایی خوندم که ظاهرا روانشناسانی از طریق نوعی هیپنوتیزم عمیق و این حرفا به خاطرات زندگیهای گذشتهء افراد دست پیدا کردن.
هر از چند گاهی هم داستانها و اخبار عجیبی میشنویم و حتی در رسانه ها هم منعکس میشه و چنین چیزهایی ظاهرا بوده، میبینی یه بچه ای به زبان بیگانه ای صحبت میکنه، خاطراتی از یک زندگی ناشناخته تعریف میکنه، و در مواردی حتی تحقیق و تجربهء بیشتر نشون داده که این موارد با واقعیت مطابقت داشتن.
حالا حرفی نیست شما اگر دنبال اثبات مطلق علمی میگردید، شاید این حرفا رو قبول نکنید و این موارد و منابع رو معتبر ندونید. ولی بهرحال در حداقلش نظام زندگیهای چندگانه یک احتماله، همچون احتمال وجود خدا یا هر نوعی از ماوراء و قوانین الهی/کائنات، که خیلی ها درموردش حرفهای مشترکی زدن و خیلی تجربیات و ادعاهای مشابهی در این موارد مطرح شده. واضحا بین ادیان و مکاتب و عرفان و معنویت ها هم یکسری مشترکات هست در این زمینه.
خلاصه بنظر من عقل سلیم میگه که در باب اینطور مسائل یک احتیاط حداقلی باید داشت.
و نظام زندگیهای چندگانه از این نظر اهمیت داره که توجیهی برای خیلی مسائل و پرسشها و تناقضات بی جواب و ایرادات وارده بر ادیان کلاسیک است. یعنی خیلی از ایرادهای منطقی که بر ادیان کلاسیک وارد است، درمورد ادیان و مکاتبی که به نظام زندگیهای چندگانه باور دارن صدق نمیکنه و از این نظر این نظامها خیلی قانع کننده بنظر میرسن.
البته من یکسری خوابهایی دیدم در این ارتباط که قبلا براتون تعریف کردم. بعدم یکسری کتابهایی خوندم که ظاهرا روانشناسانی از طریق نوعی هیپنوتیزم عمیق و این حرفا به خاطرات زندگیهای گذشتهء افراد دست پیدا کردن. هر از چند گاهی هم داستانها و اخبار عجیبی میشنویم و حتی در رسانه ها هم منعکس میشه و چنین چیزهایی ظاهرا بوده، میبینی یه بچه ای به زبان بیگانه ای صحبت میکنه، خاطراتی از یک زندگی ناشناخته تعریف میکنه، و در مواردی حتی تحقیق و تجربهء بیشتر نشون داده که این موارد با واقعیت مطابقت داشتن. حالا حرفی نیست شما اگر دنبال اثبات مطلق علمی میگردید، شاید این حرفا رو قبول نکنید و این موارد و منابع رو معتبر ندونید. ولی بهرحال در حداقلش نظام زندگیهای چندگانه یک احتماله، همچون احتمال وجود خدا یا هر نوعی از ماوراء و قوانین الهی/کائنات، که خیلی ها درموردش حرفهای مشترکی زدن و خیلی تجربیات و ادعاهای مشابهی در این موارد مطرح شده. واضحا بین ادیان و مکاتب و عرفان و معنویت ها هم یکسری مشترکات هست در این زمینه. خلاصه بنظر من عقل سلیم میگه که در باب اینطور مسائل یک احتیاط حداقلی باید داشت. و نظام زندگیهای چندگانه از این نظر اهمیت داره که توجیهی برای خیلی مسائل و پرسشها و تناقضات بی جواب و ایرادات وارده بر ادیان کلاسیک است. یعنی خیلی از ایرادهای منطقی که بر ادیان کلاسیک وارد است، درمورد ادیان و مکاتبی که به نظام زندگیهای چندگانه باور دارن صدق نمیکنه و از این نظر این نظامها خیلی قانع کننده بنظر میرسن.
شما خیلی تاکید دارید که مشترکات میان ادیان را قبول دارید. ظاهرا منظور شما از احتیاط این هست که اخلاقیات رو رعایت میکنید. خب اگر رفتار شما کاملا جبری باشه چطور؟! آیا شما را میشود محاکمه کرد؟! من با خواندن پست اول تاپیک زیر:
به جبر اعتقاد پیدا کردم. بر همین اساس اصلا شما قابل محاکمه کردن نیستید! پس معاد بی معنیه! پس بهشت و جهنم بی معنیه! بر همین اساس هست که من از عاقبت خودکشی نمیترسم.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "أَیْنَمَا تَكُونُوا یُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُّشَیَّدَةٍ ۗ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هَٰذِهِ مِنْ عِندِ اللَّهِ ۖ وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هَٰذِهِ مِنْ عِندِكَ ۚ قُلْ كُلٌّ مِّنْ عِندِ اللَّهِ ۖ فَمَالِ هَٰؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَا یَكَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثًا (78)" "کجا چه باشید درمی یابدتان مرگ هم تا برای یا بودید در کاخهایی سخت برافراشته گشته ای هم اگر دچار می شودشان نیکویی می گویند این از نزد خداوندِ هم اگر دچارمی شودشان بدی ای می گویند این از نزدتِ بگو همگی از نزد خداوندِ باز چیست دارایی اینان همخویشان نباشد نزدیک می شوند درمی یابند رخدادگویی ای 78"
البته بر فرض که این حرفا درست باشه و واقعا خدا و نظام زندگیهای چندگانه صحت داشته باشه.
چرا خداوند را گمان می کنید کنون زندگی خود تو این جهان را گمان می کنید؟ زندگی چند گانه دچار نارسایی است همانند دو آدمی زن مرد هر کدام 7 تا هشت تا بچه دار شوند پس چند سالی نمونه اش 1000 سالی شمارشان شاید تا 200 تا برسد این 200 تا از کجا آمدند این که بگویید این دو نفر شکسته به 200 نفر شدند یا چند نفرشان سراسر جور همند هم اکنون شمار مردمان در زمین چند است؟می دانیم که این شمار اندک بودند تا این اندازه فراوان شدند پس چیز تازه ای پدید آمد از جنس آدمی در زمان بهم پیوستن تخم مرد هم زن نه که پیشتر بودند آمده باشند
من هم تو که نیستیم این آفتاب ماه را آفریده باشیم گیاهان دریا همه نشانه های خداوندند اگر هم بهمان آسیبی بخواهد برساند کسی جلوگیرش نیست هم اگر بخواهد خوسی برساند کسی کناررانندهء آن نیست زندگی دوگانه را باور دارم که آغاز خداوند مرا میراند پسش زنده کرد پسش می میراند پسش زنده می کند برای بازخواست پاکی تو ای خداوند همه چیزت برجاست ما را بندهء گمراهان کینه توزان پری هم آدمی مکن
چرا خداوند را گمان می کنید کنون زندگی خود تو این جهان را گمان می کنید؟
زندگی چند گانه دچار نارسایی است همانند دو آدمی زن مرد هر کدام 7 تا هشت تا بچه دار شوند پس چند سالی نمونه اش 1000 سالی شمارشان شاید تا 200 تا برسد این 200 تا از کجا آمدند این که بگویید این دو نفر شکسته به 200 نفر شدند یا چند نفرشان سراسر جور همند هم اکنون شمار مردمان در زمین چند است؟می دانیم که این شمار اندک بودند تا این اندازه فراوان شدند پس چیز تازه ای پدید آمد از جنس آدمی در زمان بهم پیوستن تخم مرد هم زن نه که پیشتر بودند آمده باشند
خوندن نوشته هات سخته و فهمیدن منظورت، ولی تاجاییکه فهمیدم میگی رواح جدیدی/انسانهای جدیدی خلق شدن چون جمعیت زیاد شده. خب این درسته. نظام زندگیهای چندگانه هم نمیگه که همهء انسانهای روی زمین از تعداد خیلی محدودی هستن که هی میرن و میان! مثلا من شاید الان 10 بار تاحالا زندگی کرده باشم، ولی مثلا خواهرم بار سومش باشه! ممکنه یک انسان هم برای اولین بار در همین زندگی به دنیا اومده باشه. کسی نمیدونه. همهء اینا در کنار نظام زندگیهای چندگانه ممکن هستند و تضادی ندارن.
ضمنا در نظام زندگیهای چندگانه که من مطالعه کردم نوشته بود که تعداد این زندگیها محدود است. درواقع گفته بود نهایتش 1000 بار هست و جمع سالهایی که یک انسان میتونه زندگی کنه هم 50 هزار ساله. هر زندگی بطور متوسط 50 سال. البته این به این معنی نیست که همهء انسانها اینقدر زیاد در زمین زندگی میکنن و این تعداد زندگی مختلف دارن، چون هر وقت رشد روحی انسان به مرحلهء خاصی برسه دیگه زندگی کردن روی زمین براش ضروری نیست و بقیهء مراحل تکامل خودش رو در جهان های برتری (غیر از زمین) طی میکنه. بعضی ها هم بطور استثنایی موفق میشن روی زمین به کمال برسن و وقتی بمیرن دیگه نیازی به سیر تکامل در جهان های میانی ندارن، ولی تعداد این افراد در طول تاریخ بسیار کم بوده چون میگن رسیدن به کمال در زمین بسیار دشوار و استثناییه.
ضمنا در اون منابع اشاره کرده بود که آیاتی در قرآن هم به همین نظام زندگیهای چندگانه اشاره دارن. مثلا این 1000 و 50 هزار در قرآن اومده که میگه بعد از این مقدار از خلقت روح به سوی ما باز میگردد (و بعضی از منتقدان قرآن به همین گیر میدن میگن دو جور حرف زده دو عدد متفاوت داده). یا در آیهء دیگری میگه «از شما کسی هست که بازش میگردانیم به پست ترین عمر» که در اون منبع آمده بود منظور از «پست ترین عمر» همان دورهء کودکی و ناتوانی است.
من این آیات رو خودم هم در قرآن با ترجمه خوندم. درمورد 1000 و 50 هزار هم تفسیر المیزان رو بررسی کردم اون چیز دیگری گفته بود و ظاهرا به روایتی استناد کرده بود از پیامبر اسلام. ولی بهرحال! بنظر من اون تفسیر و داستانی که براش گفته بود غیرمنطقی و مسخره بنظر میامد!!
دربارهء اون «بازگشت به پست ترین عمر» هم تفسیری پیدا نکردم.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "[النحل : 70] وَاللّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ یَتَوَفَّاكُمْ وَمِنكُم مَّن یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَیْ لاَ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئًا إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ" "هم خداوند آفریدتان پس سراسر جان می گیردتان هم ازتان کسی کنار گذاشته می شود سوی سست ترین سالخوردگی برای جوری که نباشد می داند پس دانشی چیزی چون خداوند خیلی داناییست خیلی گنجاینده ای 70 زنبور" "« یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّى وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلَا یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ » ، « ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ »5و6 الحج" "ای هر آن مردمان اگر بودید در نادرست پنداری از برانگیختن باز چونیم آفریدیمتان از خاکی پس از تخمی پس از آویزانی پس از نرمین گوشتی دگرآفریده گشته ای هم بیگانهء دگر آفریده گشته ای برای ریزآشکار می کنیم تا برایتان هم جا می دهیم در زهدان ها چه می خواهیم سوی پایانگاهی نام گذاشته ای پس بیرون می آوریمتان کودکی پس برای می رسید سختیتان هم ازتان سراسر جان می دهد هم ازتان کسی کنار گذاشته می شود سوی سست ترین سالخوردگی برای جوری که نباشد می داند پس دانشی چیزی هم می بینی زمینُ بی گیاهی باز گداری فرودآوردیم برش آب بجنبد هم بالاآید هم بروید از هر جفتی دل انگیزی ,آن به که چون خداوند اوست درست هم که چونست زنده می کند مرده هم که چونست بر هر چیزی خیلی گنجاینده ای 5,6 آهنگ خانه" یکی که گفته سراسر جان می دهد برای پیش از پیری است که یهو بر کارکرد رخدادی یا بیماری یا چیز دیگر جان بدهیم دو برای زمان خیلی پیریست همانند مادر پدر بزرگهایی که اندازه ای پیر شدند که دست آخر هیچ کس را نمی شناختند با آن که می شنیدند هم می دیدند خداوند هیچ جا نگفته پیش از برپایی واپسین دوباره زنده شدنی برای مرده هاست برای کشته شده های در راه خداوند یک چیزهایی گفت کهزنده اند هم روزی می خورند من دانشش را ندارم جز خداوند دربارهء هزار سال با پنج هزار سال چیزهایی تو همین دفترچه گفتم در گفتاورد با یکی از کاربران که نمونه اش تا تهران یک روز می کشد برسیم تا آفریقا 50 روز می کشد دارازای زمانی برای نشان دادن گشودگی هستیست هم پنج هزار سال برای زمان روز برپاییست خداوندا مرا فریبانده به نزدیک دنیا مکن که زندگی نزدیک همین بهرهء فریبهاست
ولی بنظر من پست ترین عمر همون دوران طفولیت و کودکیه. چون در کودکی انسان باید تقریبا همه چیز رو از صفر شروع کنه و نه دانش و تجربه داره و نه قدرت بدنی و نه میتونه از اولش حتی حرف بزنه و کوچکترین دفاعی از خودش بکنه و خلاصه خیلی درپیت و آسیب پذیره و برای همه چیز کاملا به سرپرستان خودش وابسته است.
اما در پیری هم درسته که بعضیا دچار مثلا آلزایمر و این حرفا میشن یا از نظر بدنی هم زمین گیر میشن ولی خیلی ها هم اینطور نمیشه یا به این شدت نمیشه و بنظر من دست کم در پیری اکثریت آدمها یک عقل و شعور و دانش و تجربه هایی دارن و بقدر دوران طفولیت و کودکی هم ضعیف و آسیب پذیر نیستن.
حالا اینکه چطور شده خدا طفولیت و کودکی رو ول کرده و دوران پیری رو بعنوان اون چند مورد استثناء گرفته بجای کل گفته پست ترین عمر، تفسیر و ادعای شماست بر طبق نظر و خوشایند خودتون و اینکه همه چیز با نظام فکری خودتون جور دربیاد!
در دوران پیری خیلی ها خردمند هستن، عاقل و باتجربه هستن، و از نظر جسمی هم از یک طفل قوی تر هستن و خطرات کمتری تهدیدشون میکنه نیاز و وابستگی کمتری به دیگران دارن. در کل نگاه کنی از نظر کلی و آمار اکثریت، بنظر من پیری هرچی هم باشه با وجود تمام دردسرها و افولی که آدم توی اون سن بطور معمول داره اما از طفولیت و کودکی بهتر و برتره در کل برای اکثریت. اونکه دوباره طفل و کودک هیچی ندان و کاملا ضعیف و وابسته ای میشه بنظر من بدترین و پست ترین دوران زندگی انسانه.
ضمنا درمورد هزار و 50 هزار هم در قرآن یادمه درمورد لفظ 50 هزار گفته بود «از آنچه میشمارید» و درمورد 1000 گفته بود «سال». بنظرت اینا معنا و اشارهء خاصی ندارن؟
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی علمه شدید القوی""هم چیست زبان می گشاید بارهء دلکشش اگر اوست جز نشانه دادنیست نشانه داده می شود آموختش خیلی سخت پرتوان" هم خیلی اندوهگین می شوم که زین پس از خداوند می خواهم نشوم که از این که خیلی دانسته می گویم شما به باد من درآوردی می نگارید پیر هایی دیدم که سر یک گاهی یهو سر نیم ساعت جان دادند با اندیشهء درست هم پیرهایی دیدم سنشان از همه بیشتر شد نادان شدند زمینگیر شدند توان بچه ها درآمد از بس که شستشو هم شب نگهبانی دادندشان تا سر واپسین یک دوهفته درکار جانکندن بودند شما همش روی کج کنید از بازگویی خداوند هم نخواهید جز زندگی نزدیک دنیا درباره روز هم دلم می خواهد چیزی بگویم باز خودم را خسته کردم "(ویستعجلونک بالعذاب ولن یخلف الله وعده وان یوما عند ربک کالف سنه مما تعدون )" "تعرج الملئکه و الروح الیه فی یوم کان مقداره خمسین الف سنه )" "(یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنه مما تعدون )" در همه این نشانه ها همجورند آغازین گفت "جور هزار سالی" دومی "بود اندازه اش پنجاه هزار سالی"سومی "بود اندازه اش هزار سالی از چه می شمارید" به گشودگی هستی می پردازد دومی درازای رفتنش بیشتر است برای روز برپایی از سومی که برگشت دستور برای همین زندگی نزدیک است بسوی آسمان یوم یا زمان شبانه روز گفتم برای زمین هم ماه هم دیگر یکی نیست که زمین 24 گاه یا ساعت برای ماه 30 روزی می کشد یک شبانه روز واسه دیگر چیز نمی دانم که بگوییم یک شبانه روز ماه برابر سی شبانه روز زمین است پناه بر خداوند که پروردگار منست هم شماها
بابا برو زبان فارسیت رو درست کن مث خدات گاهیدی ما رو! اینقدر
هم همش میگی من فقط حرف الله گوش میکنم
حرف شما واسم اهمیت نداره پس اینجا چکار داری میای توی هر تاپیکی یه مشت حرف تکراری خودت رو میذاری و آیه که کسی هم اهمیتی براش نداره. دیگران هم که بخوان بخونن از حرفای تو چیز زیادی نمیفهمن با این نوشتن و زبان فارسی مسخرت! تو هم خودت مثل همون قرآن و خدات ضد و نقیض هستی معلومه حقه ای توی کارته!
کوروش جان گیر دادیا! یادمه توی کتاب نقد قرآن دکتر سها براساس حدیثی از محمد کل وسعت زمین بعلاوه آسمان اول تا هفتم بعلاوه چند تا بز و دریا و عرش خدا از 5 سال نوری هم کمتر میشد حال آنکه بشر تاکنون وسعت آسمان بالای سرش را تا میلیاردها سال نوری فهمیده و هنوز نفهمیده نهایتش همین است یا بازم بیشتره! حرفای محمد را جدی نگیر.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "( ذلك بأن الله مولى الذین آمنوا وأن الكافرین لا مولى لهم ( 11 ) إن الله یدخل الذین آمنوا وعملوا الصالحات جنات تجری من تحتها الأنهار والذین كفروا یتمتعون ویأكلون كما تأكل الأنعام والنار مثوى لهم ( 12 ) ) "آن به که چون خداوند سرپرست گشتهء کسانی باورکردند نیز که چون رویگردانان نباشد سرپرست گشته ای تا برایشان 11چون خداوند درون می کند کسانی باورکردند هم انجام دادند سازنده هاُ باغهایی روان می شود از زیرشان رودخانه ها هم کسانی روی گردانیدند بهره چند می برند هم می خورند جور چه می خورد جانوران سراسر بخشش نیز آتش خانه گشته ایست تا برایشان 12"
برای اینکه کارمو یک مقدار Justify کنم ماجرام رو با اون حرومزاده تعریف میکنم تا بحث روشنتر بشه و هرکی این تاپیک رو خوند یک طرفه به قاضی نره:
اون دختره مشکل روانی داشت. مثلا توی sms هاش به من میگفت من نفرتیتی هستم! میگفت من با فراعنه در ارتباطم! دیوونه بازیهاش منو تو دانشگاه بدبخت کرد! اول فقط طرف من میومد منم یک رابطه نصفه نیمه رو باهاش شروع کردم بعد عین جنده ها میرفت خودشو به بقیه پسرها به هر روشی که فکرشو بکنی میچسبوند! بعد بقیه پسرها که منو میشناختن منو مسخره میکردن! من چیکار میتونستم بکنم؟! بهش اگه میگفتم چرا اینکارا رو میکنی اونم میتونست بگه مگه تو دوست پسر منی؟! اونوقت من چی میتونستم بگم؟! این هیچی چطور میتونستم به بقیه ثابت کنم من با این صنمی ندارم که خیال نکنن این دوست دختر منه و منو مسخره نکنن؟!
2 مورد دیگه از دیوونه بازیهاش رو براتون میگم! ازش شماره خواستم نه برای sms بازی بلکه برای اینکه آیپادش رو گرفته بودم خواستم اگه کاری داشتم بهش sms بدم شماره اشتباهی داد بعدش تحت فشار شماره درستش رو داد منم فکر کردم دوست نداشته این کارو بکنه واسه همین شمارش رو پاک کردم. فکر میکنید اون چیکار کرد؟! آخر همون روز چند ساعت با من sms بازی کرد! یه مورد دیگه! من داشتم میرفتم خونه گفت مسیرت کجاست گفتم خیابونو میرم بالا گفت مسیر منم همونه بعدش چند قدم جلوتر از من حرکت میکرد! خب تو اگه خجالت میکشی با یه پسر راه بری چرا پیشنهاد میدی؟! هدفت از این رفتار تحقیر آمیز چیه؟!
تو آیپادش پر از آهنگای عربی بود بعد گفتم عربی؟ گفت نه از عربا متنفرم! اصلا هم نمیخورد عرب باشه چون بلوند بود. (پوستش سفید، چشاش آبی و موهاش طلایی بود) بعد از درگیری فهمیدم که هم ننش هم باباش عربن! بعد درگیری تو کافی شاپ منتظر پلیس بودم. اول ننش اومد بعد اگه 1 چیز به من میگفت 10 تا چیز به دخترش میگفت. چرا؟ چون میدونست کرم از دختر دیوونه خودشه. برادرشم کاری با من نداشت. عمش و پسر عمش هم اومدن. اونجا بود که من فهمیدم با اینکه با پسر عمش رابطه داره اومده طرف من! بعد فهمیدم که از نظر دیوونگی به باباش رفته چون ننش گفت باباش اگه بفهمه با شمشیر (عرب احمق خیال کرده 1400 سال پیشه!) هم دخترشو میکشه هم تو رو.
تو اون دوره ای که تیمارستان بستری بودم مامانم که باورش نمیشد من این کارو کرده باشم باهاش یه بار تماس گرفت بعدش شمارشو عوض کرد. تو اون یه بار خودش به مامانم گفت من پسر خیلی خوبی بودم هم مودب هم درسخون. خودشم میدونست از سرشم زیادترم. به هر حال من 2 ماه تیمارستان بستری شدم اون 2 ساعت بیمارستان! وضع مالیشونم خوبه جای همه زخم ها رو لیزر کردن پس ناراحت نباشید جای چاقوها رو بدنش نمونده و مشکلی از نظر ازدواج نداره و همسر آیندش چیزی از این ماجرا نمیفهمه. فقط نمیدونم کی حاضره زن این دیوونه بشه!
به هر حال شانس اورد! اگه چاقوم تو گردنش فرو میرفت ... اگه چاقوم 2 میلیمتر بیشتر تو سینش فرو میرفت ... اگه اورژانس چند دقیقه دیرتر میومد و بیشتر ازش خون میرفت ... اگه هر کدوم از این اتفاقا افتاده بود مرده بود و من اعدام شده بودم. واقعا حیف!
ویرایش=چند ماه بعد از اینکه از تیمارستان اومدم بیرون از تلویزیون تو یکی از این تجمع هایی که طرفدارای خامنه ای و جمهوری اسلامی جمع شده بودن دیدمش که مصاحبه کرد! پرچم جمهوری اسلامی دستش بود خیلی هم خندون بود تخم سگ.
در اینکه کُسخلی هیچ شکی نیست معنی این کار چیه که دختر مردم را سلاخی کردی 😃 من چند سال پیش که هنوز متدین بودم با یه دختر آشنا شدم هدفم سکس و ازدواج نبود فقط برای سرگرمی و گشت و گزار، تفریح و رفع تنهایی بود. چون با خودم میگفتم لااقل اگر نماز نمیخوانم گناه کبیره انجام ندم 😳 گرچه این حرفا در حد شعار مسلمونا هستش که اگر شرایط مهیا باشه خشکی مقدسترین شخص هم سکس میکنه، حالا بگذریم. من احمق صبح تا شب با این جنده خانم تل میحرفیدم سال 89 بود قبض تلفون همراهم آن موقعه حدود 150 یا 200 تومن میآمد بعد فهمیدم این دختر با کل عالم و آدم رابطه داره به غیر از خودم 😄 حتی یکی از دوستان قدیمی و صمیمیم سینههاشو دست مالی کرده بود. بعد از فهمیدن ماجرا واقعا خورد شدم همش بفکر تلافی بودم، اما من مثل تو کسخل نشدم که برم چاقو تو کونش بکنم، برام درس بزرگ زندگی شد. هر چند که آن موقعه تا چند وقت از لحاظ روحی شرایط خوبی نداشتم. به هیچ وج از دوستم هم ناراحت نشدم که چرا با این رابطه داشت چون خریت خودم بود. دوستم نصیحت خوبی بهم کرد گفت زندگی همینه اگر نکنی میکننت و شُرتت رو هم بهت نمیدن این حرفش در همه موارد صدق میکنه انسان باید خودش حقش رو از روزگار بیگیره نباید بیعرضه و خنگ باشه.
این دوستم دختری نیست که تو یونی نگاییده باشه بازیکن حرفهای هستش کُس رو تو هوا میقاپِ دختر سالم رو جنده میکنه. اما من دلیل اصلی خودکشیت رو نفهمیدم! اگر حرفت اینه که لذتی از زندگی نمیبری که من هم نمیبرم فعلا تنها لذت من مطالعه شده خیلی دوست دارم آنقدر ثروتمند شوم که بتوانم قید زندگی را بزنم و به جهانگردی بپردازم آنوقت برای من زندگی لذت بخش است که این حرفم هم در حد رویا پردازی است. اما با این حال خایه نمیکنم در مورد مرگ یک در صد هم فکر کنم. تعریفت از لذت چیه؟ لذت رو تو چی میبینی؟
زندگی همینه اگر نکنی میکننت و شُرتت رو هم بهت نمیدن این حرفش در همه موارد صدق میکنه انسان باید خودش حقش رو از روزگار بیگیره نباید بیعرضه و خنگ باشه.
من با این حرف زیاد موافق نیستم. بخصوص درمورد رابطه جنسی و عاطفی با یک انسان دیگر.
اینا همش توجیه کسانی هست که میخوان بی بند و بار و بی مسئولیت و هرزه باشن و فقط از همه چیز و دیگران به نفع خودشون سوء استفاده کنن ولو تمام جامعه و همه چیز رو به فساد و گند بکشن.
حرمت زنا هم از مشترکات بین ادیان و تقریبا تمام مکاتب عرفانی و معنوی درست و حسابی است.
و هرچیزی هزینه و خطرات خودش رو داره. در اکثریت مطلق موارد بدون هزینه نمیشه.
یکی از پسرهای فامیل ما که مدتی باهاش خیلی نزدیک بودم به عللی، و خیلی خاطرات و اسرارش رو به من تعریف میکرد، دخترباز و جندباز حرفه ای بود در حد تیر. با اینکه نه قیافه داشت نه هیکل و نه پول ولی خیلی حرفه ای بود توی این کار به من تعریف کرده بود چه کارهایی کرده مثلا توی صندوق عقب ماشین جنده برده، دختر لخت توی کمد دیواری قایم کرده، اصلا حتی موقعی که مادرش اینا خونه بودن دختر میبرده اتاق خودش از پنجره ... خلاصه خیلی حرفه ای! ولی آخرش چی شد؟ آخرش همین مسائل بالاخره گیرش انداخت مجبور شد با یکی از همین دخترها ازدواج زورکی کنه از ترس داداش هاش که اومده بودن تهدید و شاخ و شونه کشی! یعنی البته خودش هم به من گفته بود از این دختره خوشش میاد و زیاد باهاش بوده و زیاد محکش زده و احتمالا قصد ازدواج داره و نظر منو خواسته بود، ولی آخرش مث اینکه پشیمون شده بود میخواست ماست مالیش کنه بره! بعدشم که هیچی مجبور شد زورکی با عجله ازدواج کنه و کون پارگی های بعدی که خودتون میدونید 😃
بعد شما درنظر بگیر هزینه ها و ریسک های دیگری که اینطور کارها داره حتی زرنگ ترین آدم هم نمیتونه تضمین کنه سرش نمیاد. بطور مثال بیماریهای خطرناکی مثل ایدز، هپاتیت، و بیماری های کم خطرتر ولی آزاردهنده و دردسرسازی مثل زگیل آلت تناسلی، سوزاک، سیفلیس و هزار و یک درد و مرض احتمالی دیگه.
حالا به جز اینها کلی احتمال و ریسک و دردسر و هزینه های جانبی بماند که چقدر علافی چقدر مشکلات چقدر خلاف ها مشکلات امنیتی و حتی جنایت و بزهکاری حول این مسائل میتونه شکل بگیره که همیشه در اخبار هم خوندیم، شنیدیم و دیدیم و غیره.
بنظر من کسانی که اینطور هستن، یعنی بقول شما حتی آدمهای سالم رو هم فریب میدن و فاسد میکنن، از یک نفر هم نمیگذرن میخوان همهء عالم و آدم رو بکنن، بیمارن! اینا وجدان و عقل و روان درست و حسابی ندارن، وگرنه اینقدر علاف و دنبال این چیزا نبودن و اینطور با دوتا حرف کس شعر توجیهش نمیکردن. اصولا آدمهای خردمند و هدفمند که در زندگیشون هدفهای مثبت و جدی و بزرگ دارن نمیتونن اینقدر علاف باشن اینقدر سرنوشت و وقت و انرژی خودشون و دیگران براشون کم ارزش نیست که این همه دائم دنبال و مشغول این مسائل باشن. این افرادی که شما میگید آدمهای نادان، احمق، سطحی، آدمهایی هستن که مسئولیت سرشون نمیشه و در قبال خودشون و دیگران و اجتماع بی تفاوت هستن وجدان واقعی ندارن و زندگی خودشون و دیگران و همهء مسائل وابسته رو به سادگی به شوخی و تفریح و لذت طلبی محض خودشون میگیرن و براشون مهم نیست چه تبعاتی در کوتاه مدت و دراز مدت داشته باشه. من از کسانی که مسائل جدی و بزرگ رو به شوخی میگیرن دوری میکنم چون بنظر من آدمهای کم عقل و خطرناکی هستن و حتی اگر بدجنس نباشن اما حکایت دوستی و مراوده باهاشون حکایت دوستی خاله خرسه است! اینا که میگم در مسائل مختلف محیط کارم هم دیدم که اینطور آدمها همیشه خطر و خسارت و هزینه و دردسر ایجاد میکنن برای خودشون و دیگران.
البته منم تاحالا شیطنت هایی کردم اما نسبت به دیگران تعدادش خیلی کمتر و خیلی کمتر وخیم، و هر بار هم که کاری کردم اکثرا از کردهء خودم پشیمون شدم طوری حس عذاب وجدان بهم دست داده که دیگه اون کار رو تکرار نکردم. مثلا یبار بخاطر فرصت برای دیدن فیلم سوپر مادرم رو به بهانه ای فرستادم بیرون از خونه، ولی بعدش زود پشیمون شدم و با خودم عهد کردم دیگه اینطور کارها رو تکرار نکنم. گفتم بدبخت اگر مادرت اون موقع که الکی پی نخودسیاه فرستادیش بیرون از خونه خدای نکرده مثلا تصادف میکرد بلایی سرش میامد چقدر عذاب وجدان میگرفتی تا آخر عمر ازش رنج میکشیدی نمیتونستی هم عوض و جبرانش کنی، آیا ارزشش رو داره آیا درسته؟ یا یبار به یه دختر مردم گیر دادم ولی بعدش خیلی زود پشیمون شدم و از کردهء خودم خجالت کشیدم هروقت هم یادم میاد رنج میکشم از بابت این کار وقیحانه و زشت در انظار عمومی که اصلا در شان و شخصیت آدمی مثل من نیست. کلا بنظر من آدم خلافی هم میکنه باید تاحد امکان در خفا باشه و نه وقیحانه و در انظار عمومی و اینکه فساد و وقاحت رو در جامعه به نمایش بذاری و اشاعه بدی بنظر من کاری به مراتب بدتره و هیچ توجیهی نمیشه کرد.
حالا دیگران چرا اونطور هستن من چرا اینطور نمیدونم، شاید بخاطر عقل و شعور باشه. بهرحال من اینطور فکر میکنم و البته شک چندانی هم درش ندیدم تاحالا هرچی آدم دیدم و در این زمینه ها بررسی و تحلیل کردم از این استدلال و شواهد خارج نبودن.
جوونای این مملکت بقول شما دارن هر غلطی دلشون میخواد میکنن هر فسادی هر وقاحتی هر خلافی، بعد فقط انتظار دارن و همه تقصیرها رو میندازن گردن حکومت و اسلام. شما میگی بخوان کوه رو از جاش تکون میدن، من میگم اول خودشون رو تکون بدن یه زندگی معقول تر و اخلاقی تری برای شخص خودشون داشته باشن گند و فساد رو در جامعه منتشر نکنن.
در اینکه کُسخلی هیچ شکی نیست معنی این کار چیه که دختر مردم را سلاخی کردی من چند سال پیش که هنوز متدین بودم با یه دختر آشنا شدم هدفم سکس و ازدواج نبود فقط برای سرگرمی و گشت و گزار، تفریح و رفع تنهایی بود. چون با خودم میگفتم لااقل اگر نماز نمیخوانم گناه کبیره انجام ندم گرچه این حرفا در حد شعار مسلمونا هستش که اگر شرایط مهیا باشه خشکی مقدسترین شخص هم سکس میکنه، حالا بگذریم. من احمق صبح تا شب با این جنده خانم تل میحرفیدم سال 89 بود قبض تلفون همراهم آن موقعه حدود 150 یا 200 تومن میآمد بعد فهمیدم این دختر با کل عالم و آدم رابطه داره به غیر از خودم حتی یکی از دوستان قدیمی و صمیمیم سینههاشو دست مالی کرده بود. بعد از فهمیدن ماجرا واقعا خورد شدم همش بفکر تلافی بودم، اما من مثل تو کسخل نشدم که برم چاقو تو کونش بکنم، برام درس بزرگ زندگی شد. هر چند که آن موقعه تا چند وقت از لحاظ روحی شرایط خوبی نداشتم. به هیچ وج از دوستم هم ناراحت نشدم که چرا با این رابطه داشت چون خریت خودم بود. دوستم نصیحت خوبی بهم کرد گفت زندگی همینه اگر نکنی میکننت و شُرتت رو هم بهت نمیدن این حرفش در همه موارد صدق میکنه انسان باید خودش حقش رو از روزگار بیگیره نباید بیعرضه و خنگ باشه.
این دوستم دختری نیست که تو یونی نگاییده باشه بازیکن حرفهای هستش کُس رو تو هوا میقاپِ دختر سالم رو جنده میکنه. اما من دلیل اصلی خودکشیت رو نفهمیدم! اگر حرفت اینه که لذتی از زندگی نمیبری که من هم نمیبرم فعلا تنها لذت من مطالعه شده خیلی دوست دارم آنقدر ثروتمند شوم که بتوانم قید زندگی را بزنم و به جهانگردی بپردازم آنوقت برای من زندگی لذت بخش است که این حرفم هم در حد رویا پردازی است. اما با این حال خایه نمیکنم در مورد مرگ یک در صد هم فکر کنم. تعریفت از لذت چیه؟ لذت رو تو چی میبینی؟
حرفای من اندکی Justify میکنه کاری رو که من کردم ولی من هدفم انتقام از دنیا بود که نمادش شد اون دختر. اون دختر اگه شما رو سر کار گذاشت حداقل تحقیرتون نکرد ولی این دختر منو با رفتارهاش تحقیر کرد و یک بار در چت و همچنین در کافی شاپ تحقیرم کرد. (هرچند تو کافی شاپ هیشکی غیر از من و اون نبود!)
من کلا 20 ضربه چاقو بهش زدم تو گردن و پهلو و رون و سینه و شکم و دیگه یادم نمیاد که همه اینا بخیه خورد و خوب شد و لیزرش کرد اگه من دنبال انتقام گیری واقعی بودم به دنبال مرگش نبودم بلکه صورتشو خط خطی میکردم یا اسید پاشی میکردم که دیگه نتونه خودشو تو آیینه ببینه و شوهر گیرش بیاد ولی من وسیلم مرگ اون بود هدفم اعدام خودم بود و هدف هم همیشه وسیله رو توجیه میکنه حتی در مورد افرادی که میگن به این حرف اعتقادی ندارن.
من از زتدگی لذت نمیبرم و از بچگی لذتم بیشتر بازی های کامپیوتری بود و بعد از نوجوانی به مرور زمان تنها لذتم بازی های کامپیوتری شد. البته خواندن مطالب مفید علمی و فلسفی و مذهبی هم برای من جالبه همچنین اطلاعات عمومی ولی حقیقت اینه که کسی به جوانی که اطلاعات بالایی داشته باشه اهمیتی نمیده. توی دانشگاه هر موقع استادان بحث خارج از درس میکردن من متکلم وحده میشدم! یک بار انقدر خوب صحبت کردم که استاد گفت برای من دست بزنن! ولی توی جمع های داخل دانشگاه مثل جمع های خانوادگی و دوستان ملت همش حرفای چرت و پرت میزنن و اصولا جایی برای من توی هیچ جمعی نیست! وقتی پسر واقعا باسواد شما گیر نمیاری دختر باسواد پیدا کردنش غیر ممکنه و بخاطر همین من اصلا دنبال رابطه با جنس مخالف نمیرم و همین خودش خیلی از لذت های زندگی رو از من میگیره.
در کل اگه بخوام بگم لذت اصلیم توی 10 سال اخیر چی بوده باید بگم فقط بازی های کامپیوتری! برای اینکه بفهمید من دیگه از بازی های کامپیوتری در طول این 3 سال که از اون درگیری و بستری شدن من میگذره لذتی نمیبرم فقط بهتون آمار 5 سال اخیرمو میدم. در 2 سال قبل ار بستری من بیش از 40 بازی رو انجام دادم در حالی که درگیر دانشگاه بودم ولی در طول این 3 سال که کاملا وقتم آزاد بود کمتر از 10 بازی! که همین تعداد بازی هم واقعا برایم مثل گذشته لذت بخش نبود.
با توجه به جمیع جوانب من فقط آخرین راه حل را روبروی خودم میبینم یعنی خودکشی.
من با این حرف زیاد موافق نیستم. بخصوص درمورد رابطه جنسی و عاطفی با یک انسان دیگر. اینا همش توجیه کسانی هست که میخوان بی بند و بار و بی مسئولیت و هرزه باشن و فقط از همه چیز و دیگران به نفع خودشون سوء استفاده کنن ولو تمام جامعه و همه چیز رو به فساد و گند بکشن.
منظور از این نصیحت اینه که نباید خنگ و چفت و چُل بازی در آورد نه اینکه هرزه باشیم و جامعه رو به گند بکشیم حالا اینکه این دوستم با همه سکس میکنه و به کسی رحم نمیکنه خب این تنها لذتش اینه حالا شاید از دیدگاه من و تو یک بیماری باشه ولی اون ترجیح میده اینجوری زندگیشو پیش ببره، انسان نباید ساده باشه که هر کی از راه برسه سر کونمون بزاره تفکر و تعقل شرط اول هر کاریه من هم منکر اینها نیستم در یک کلام منظور اینه که خر نباشیم من یه زمانی خیلی احمق بودم چوب سادهگیمو زیاد خوردم مثلا خونهای خریده بودم روی اعتماد و معامله بنگاه و شهود تمام امکانات خونه را مو به مو ذکر نکردیم گفتم حالا یارو که نمیاد سر چیزهای بیارزش دبه کنه، ساده بودم
میگفتم انشالا که مشکلی پیش نمیاد بعد موقعه تحویل منزل طرف 5 تا رادیات پکیج رو باز کرد و با خودش برد گفت
اینها تو قولنامه ذکر نشده خب اینها کلی برای من ضرر شد. تو همون معامله موقعه سند بنام زدن طرف باید تسویه حساب قبوض را پرداخت شده میآورد اما گفت 100 تومن پول میزارم اگه بیشتر شد بهت میدم منم به بنگاهیه گفتم نمیشه آمدیم و بیشتر از اینها اومد حداقل باید 500 کنار بزاره بنگاهیه گفت نه میده خیالت راحت قسم الله و محمد و علی رو خورد اگه نداد بیا از من بگیر بعد که سر برج شد قبضهای پرداختی 200 تومن شد رفتم محل کار اونی که ازش خونه رو خریدم گفت برو آقا من نمیشناسمت که من حسابی مادرش رو گاییدم فحش خوار و مادر تو محل کسب کشیدم بهش و زنگ زدم 110 آبروش رو کلی بردم اما آخرش برای من پول نشد و باز هم گول احساسات و خدا و پیغمبر را خوردم بعد به بنگاهیه که گفتم اون هم گفت ربطی به من نداره، البته من بیخیال ماجرا نیستم یروزی یه ضرری به هردو میرسونم دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. هر چند که مبلغ 100 تومن توی این دوروزمونه پولی نیست ولی ما تحت آدم میسوزه.
جوونای این مملکت بقول شما دارن هر غلطی دلشون میخواد میکنن هر فسادی هر وقاحتی هر خلافی، بعد فقط انتظار دارن و همه تقصیرها رو میندازن گردن حکومت و اسلام. شما میگی بخوان کوه رو از جاش تکون میدن، من میگم اول خودشون رو تکون بدن یه زندگی معقول تر و اخلاقی تری برای شخص خودشون داشته باشن گند و فساد رو در جامعه منتشر نکنن.
من این حرفت رو تا حدی قبول دارم اما نمیشود تمام این کاسه کوزه را سر این بدبختها شکست، یکی از دوستان من با 30 سال سن و دارای دو مدرک فوق لیسانس بیکاره میگفت توی جراید دنباله کار بودم یه آگهی خوندم نوشته بود معلمی و تدریس کلاسهای خصوصی بهمراه داشتن مدرک لیسانس ... آدرس گرفتم رفتم دیدم حدود 50 نفر نشستن یکی هم ایستاده اسامی اینها رو یادداشت میکنه و یکی یکی صدا میکنه از اینها میپرسید مدرکتون چیه؟ خیلیها با مدرک دکترا و فوق دکترا بودن ، میگفت منی که با دو لیسانس رفته بودم خجالت کشیدم بگم مدرکم چیه تا اینکه به اینها گفتن باید برید توی منازل شخصی ، تدریس خصوصی بدین حقوق شما ماهی 280 تومن میباشد که تا من اینو شنیدم عصبانی شدم و بلند شدم داد زدم گفتم مردک خجالت بکش 280 تومن کرایه تاکسی ماهیانه من نمیشه که بخوام برم و بیام ما رو مسخره کردی؟! همان موقعه اونجا رو ترک کردم ، جالبیش اینجاست یکسری از این افرادی که اومده بودن همونجا موندن که استخدام بشن! استخدام شدن هم به اینگونه بود که از اینها چک 10 میلیونی برای ضمانت و کلی تعهد باید میدادن که یوقت میرن تدریس به زن و دختر مردم تجاوز نکنن. حالا تو بخوان حدیث مفصل را. اگر کار و درآمد خوب برای این جوونا بود یکی همین مهدی کُسخل نیست که بشینه تو خونه و گیم بازی کنه 😞 البته این پایان راه نیست انسان باید انقدر به این در و آن در بزنه تا گره کارش باز بشه.
حرفای من اندکی Justify میکنه کاری رو که من کردم ولی من هدفم انتقام از دنیا بود که نمادش شد اون دختر. اون دختر اگه شما رو سر کار گذاشت حداقل تحقیرتون نکرد ولی این دختر منو با رفتارهاش تحقیر کرد و یک بار در چت و همچنین در کافی شاپ تحقیرم کرد. (هرچند تو کافی شاپ هیشکی غیر از من و اون نبود!) من کلا 20 ضربه چاقو بهش زدم تو گردن و پهلو و رون و سینه و شکم و دیگه یادم نمیاد که همه اینا بخیه خورد و خوب شد و لیزرش کرد اگه من دنبال انتقام گیری واقعی بودم به دنبال مرگش نبودم بلکه صورتشو خط خطی میکردم یا اسید پاشی میکردم که دیگه نتونه خودشو تو آیینه ببینه و شوهر گیرش بیاد ولی من وسیلم مرگ اون بود هدفم اعدام خودم بود و هدف هم همیشه وسیله رو توجیه میکنه حتی در مورد افرادی که میگن به این حرف اعتقادی ندارن.
من از زتدگی لذت نمیبرم و از بچگی لذتم بیشتر بازی های کامپیوتری بود و بعد از نوجوانی به مرور زمان تنها لذتم بازی های کامپیوتری شد. البته خواندن مطالب مفید علمی و فلسفی و مذهبی هم برای من جالبه همچنین اطلاعات عمومی ولی حقیقت اینه که کسی به جوانی که اطلاعات بالایی داشته باشه اهمیتی نمیده. توی دانشگاه هر موقع استادان بحث خارج از درس میکردن من متکلم وحده میشدم! یک بار انقدر خوب صحبت کردم که استاد گفت برای من دست بزنن! ولی توی جمع های داخل دانشگاه مثل جمع های خانوادگی و دوستان ملت همش حرفای چرت و پرت میزنن و اصولا جایی برای من توی هیچ جمعی نیست! وقتی پسر واقعا باسواد شما گیر نمیاری دختر باسواد پیدا کردنش غیر ممکنه و بخاطر همین من اصلا دنبال رابطه با جنس مخالف نمیرم و همین خودش خیلی از لذت های زندگی رو از من میگیره.
در کل اگه بخوام بگم لذت اصلیم توی 10 سال اخیر چی بوده باید بگم فقط بازی های کامپیوتری! برای اینکه بفهمید من دیگه از بازی های کامپیوتری در طول این 3 سال که از اون درگیری و بستری شدن من میگذره لذتی نمیبرم فقط بهتون آمار 5 سال اخیرمو میدم. در 2 سال قبل ار بستری من بیش از 40 بازی رو انجام دادم در حالی که درگیر دانشگاه بودم ولی در طول این 3 سال که کاملا وقتم آزاد بود کمتر از 10 بازی! که همین تعداد بازی هم واقعا برایم مثل گذشته لذت بخش نبود.
با توجه به جمیع جوانب من فقط آخرین راه حل را روبروی خودم میبینم یعنی خودکشی.
من به این تجربه رسیدم که تلافی بهترین راه برای تسویه حساب نیست اصلا به چه حقی احساس مالکیت روی دختره کردی؟ خودش عقل داره شعور داره و میتونه برای خودش تصمیم بگیره، بعد هم زیادی شلوغش
کردی یه دوستی ساده بینتون بوده. دیگه اون دوران خشکی مقدسی تموم شده که دوست دختر رو فقط برای خودت بخوای دختر و پسر میتونن با چندین نفر چه دختر و چه پسر همزمان دوست باشن. تعهد و خیانت نکردن فقط در ازدواج صدق میکنه آنوقت هم اگر زن خیانت بکنه باز هم حق نداری سلاخی بکنی مملکت قانون داره و باید تابع قانون کشورت باشی و خسارتی که بهت وارد شده را مطالبه کنی و نه بیشتر. من فکر میکنم مشکلت با رفتن سر کار حل میشه کار باعث میشه که دنباله آدمای بیارزش نری و برای خودت یک اعتباری توی بازار دست و پا کنی. تا کی میخوای بشینی تو خونه و گیم بازی کنی حتی اگر کار با درآمد کم هم برات جور بشه برو کار کن تا اینکه یه فرصت کاری بهتر جور بشه. همینطور که قبلا گفته بودم زندگی همش کون پارهگیه فکر نکن من و کوروش و mbk و بقیه داریم عشق و حال میکنیم من سرم رو تو کار گرم میکنم و از مطالعه لذت میبرم. اونها هم شیوه خواص خودشون رو دارن. احمقانهترین راه همون خودکشیه من خیلی فوتبال و شنا رو دوست دارم 😍 هر دو اینها بدن را ورزیده میکنه مثل پلنگ میشی فرض و سریع و بدن انعطاف پذیر حتی توی کار کردن سرعت عمل رو بالا میبره شاید باورت نشه من تو دوران نوجوانی دو سانس پشت سر هم سالن فوتبال کرایه کرده بودیم من بیامان بدون توقف تو این 3 ساعت مثل اسب میدویدم 😄 خستگی ناپذیر بودم وحشی شده بودم اصلا هم مصدوم نمیشدم بدنم مثل آدامس انعطاف پذیر شده بود شنا هم میرفتم کل مساحت طولی استخر را زیر آبی میرفتم اما الان دیگه دوستان مثل قبل پایه نیستن ولی میخوام برنامه بچینم که ادامه بدم کون لق بقیه من نباید بخاطر اونها روحیهام رو ببازم خودم باید به فکر خودم باشم. تو هم سعی کن یه برنامه برای خودت پیاده کنی تنبل نباش، با هر چی حال میکنی و روحیت رو خوب میکنه انجام بده.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا تَدَایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْیَكْتُبْ بَیْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلا یَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ یَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْیَكْتُبْ وَلْیُمْلِلِ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ وَلْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَلا یَبْخَسْ مِنْهُ شَیْئًا فَإِنْ كَانَ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ سَفِیهًا أَوْ ضَعِیفًا أَوْ لا یَسْتَطِیعُ أَنْ یُمِلَّ هُوَ فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُوا شَهِیدَیْنِ مِنْ رِجَالِكُمْ فَإِنْ لَمْ یَكُونَا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى وَلا یَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا وَلا تَسْأَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغِیرًا أَوْ كَبِیرًا إِلَى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ وَأَقْوَمُ لِلشَّهَادَةِ وَأَدْنَى أَلا تَرْتَابُوا إِلا أَنْ تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِیرُونَهَا بَیْنَكُمْ فَلَیْسَ عَلَیْكُمْ جُنَاحٌ أَلا تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوا إِذَا تَبَایَعْتُمْ وَلا یُضَارَّ كَاتِبٌ وَلا شَهِیدٌ وَإِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَیُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ( 282 )" "ای هرآن کسانی باور کردید گداری وام دهی می کنید به وامی سوی پایانگاهی شناسه گشته ای باز بنویسیدش هم تا برای می نویسد میانتان نویسنده ای به برابری هم نباشد خودداری می کند نویسنده که می نویسد جور چه آموزاندش خداوند باز بایست می نویسد هم بایست دست نوشته نشان می کند کسی برش درست سزاورست هم بایست بیم می دارد خداوند پروردگارش هم نباشد کوتاهی می کند ازش چیزیُ باز اگر بود کسی برش درست سزاوار نارس اندیشی یا سستی یا نباشد درخواست می دارد فرمان ببرد که دست نشان نوشته می کند باز بایست دست نوشته نشانه می کند سرپرستش به برابر هم می خواهید گواهی بگیرید دو گواهی از مرادنتان باز اگر نبوده هستند دو مردی باز مردی هم دو زنانی از کسی خوشنودید از گواهان که تاریک می ماند یکیشان باز بازگو می شود یکیشان دیگریُ هم نباشد خود داری می کند گواهان گداری چه فراخوانی شدند هم نباشد خسته می شوید که می نویسید کوچکی یا بزرگی سوی پایانگاهش آنتان سهم دهنده ترِ نزد خداوند هم پایدارتر برای گواه هم نزدیکتر که نباشد سختی می افتید جز که هست خرید فروشی آماده ای دست
بدست می کنید میانتان باز نیست برتان رنجی که نباشد می نویسیدش هم گواه بگیرید گداری پیمان بستید هم نباشد آسیب می رسد نویسنده ای هم نباشد گواهی هم اگر انجام می دهید باز چونست ویرانکاری ها بهتان هم بیم بدارید خداوندُ هم می آموزدتان خداوند هم خداوند به هر چیزی خیلی داناییست 282"
میگفتم انشالا که مشکلی پیش نمیاد بعد موقعه تحویل منزل طرف 5 تا رادیات پکیج رو باز کرد و با خودش برد گفت
"اگر خداوند بخواهد" "انشاء الله" گفتن بد نیست تنها پس از انجام بایسته واگذاریش به خداوند است اگر خداوند بخواهد بگوییم برای تنبلی در نوشتن خودم هم گواهی گرفتن کسی خودم سختی هایی دچار شدم خداوندا ما را که با تنبلی کارهای نابایسته کردیم در رنج مگذار هم درست برایمان ساز
در کل اگه بخوام بگم لذت اصلیم توی 10 سال اخیر چی بوده باید بگم فقط بازی های کامپیوتری! برای اینکه بفهمید من دیگه از بازی های کامپیوتری در طول این 3 سال که از اون درگیری و بستری شدن من میگذره لذتی نمیبرم فقط بهتون آمار 5 سال اخیرمو میدم. در 2 سال قبل ار بستری من بیش از 40 بازی رو انجام دادم در حالی که درگیر دانشگاه بودم ولی در طول این 3 سال که کاملا وقتم آزاد بود کمتر از 10 بازی! که همین تعداد بازی هم واقعا برایم مثل گذشته لذت بخش نبود.
با توجه به جمیع جوانب من فقط آخرین راه حل را روبروی خودم میبینم یعنی خودکشی.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا تَدَایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْیَكْتُبْ بَیْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلا یَأْبَ كَاتِبٌ أَنْ یَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْیَكْتُبْ وَلْیُمْلِلِ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ وَلْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَلا یَبْخَسْ مِنْهُ شَیْئًا فَإِنْ كَانَ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ سَفِیهًا أَوْ ضَعِیفًا أَوْ لا یَسْتَطِیعُ أَنْ یُمِلَّ هُوَ فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُوا شَهِیدَیْنِ مِنْ رِجَالِكُمْ فَإِنْ لَمْ یَكُونَا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَى وَلا یَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا وَلا تَسْأَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغِیرًا أَوْ كَبِیرًا إِلَى أَجَلِهِ ذَلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ وَأَقْوَمُ لِلشَّهَادَةِ وَأَدْنَى أَلا تَرْتَابُوا إِلا أَنْ تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِیرُونَهَا بَیْنَكُمْ فَلَیْسَ عَلَیْكُمْ جُنَاحٌ أَلا تَكْتُبُوهَا وَأَشْهِدُوا إِذَا تَبَایَعْتُمْ وَلا یُضَارَّ كَاتِبٌ وَلا شَهِیدٌ وَإِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَیُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ( 282 )" "ای هرآن کسانی باور کردید گداری وام دهی می کنید به وامی سوی پایانگاهی شناسه گشته ای باز بنویسیدش هم تا برای می نویسد میانتان نویسنده ای به برابری هم نباشد خودداری می کند نویسنده که می نویسد جور چه آموزاندش خداوند باز بایست می نویسد هم بایست دست نوشته نشان می کند کسی برش درست سزاورست هم بایست بیم می دارد خداوند پروردگارش هم نباشد کوتاهی می کند ازش چیزیُ باز اگر بود کسی برش درست سزاوار نارس اندیشی یا سستی یا نباشد درخواست می دارد فرمان ببرد که دست نشان نوشته می کند باز بایست دست نوشته نشانه می کند سرپرستش به برابر هم می خواهید گواهی بگیرید دو گواهی از مرادنتان باز اگر نبوده هستند دو مردی باز مردی هم دو زنانی از کسی خوشنودید از گواهان که تاریک می ماند یکیشان باز بازگو می شود یکیشان دیگریُ هم نباشد خود داری می کند گواهان گداری چه فراخوانی شدند هم نباشد خسته می شوید که می نویسید کوچکی یا بزرگی سوی پایانگاهش آنتان سهم دهنده ترِ نزد خداوند هم پایدارتر برای گواه هم نزدیکتر که نباشد سختی می افتید جز که هست خرید فروشی آماده ای وام می دهیدشان میانتان باز نیست برتان رنجی که نباشد می نویسیدش هم گواه بگیرید گداری پیمان بستید هم نباشد آسیب می رسد نویسنده ای هم نباشد گواهی هم اگر انجام می دهید باز چونست ویرانکاری ها بهتان هم بیم بدارید خداوندُ هم می آموزدتان خداوند هم خداوند به هر چیزی خیلی داناییست 282"
"اگر خداوند بخواهد" "انشاء الله" گفتن بد نیست تنها پس از انجام بایسته واگذاریش به خداوند است اگر خداوند بخواهد بگوییم برای تنبلی در نوشتن خودم هم گواهی گرفتن کسی خودم سختی هایی دچار شدم خداوندا ما را که با تنبلی کارهای نابایسته کردیم در رنج مگذار هم درست برایمان ساز
این انشالا گفتنا برای اون زمانی بود که چسبیده بودیم به خرافات و جهل دیگه خبری از اینها نیست، تو میتونی اموالت رو بزاری تو خیابون و بگی انشالا کسی نمیبره. ببینم اون خدای بیمغزت به دادت میرسه یا نه. من موندم که تو میگی من نه شیعه نه سنی هستم پس قرآنی رو که محمد آورده، یعنی محمد رو قبول نداری؟ فکر کنم این آیهای که آوردی روی این حرفت کار ساز نیست و برای وام و پول دستی گرفتن و اینهاست.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "( وإن طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فأصلحوا بینهما فإن بغت إحداهما على الأخرى فقاتلوا التی تبغی حتى تفیء إلى أمر الله فإن فاءت فأصلحوا بینهما بالعدل وأقسطوا إن الله یحب المقسطین ( 9 )" "هم اگر دوگردنده گروه از باورمندان جنگ کشتن کردند باز سازش بسازید میانشان باز اگر سرکشی کرد یکیشان بر دیگری باز بکشید همانکه سرکشی می کند تاهنگامی شرمگین برگردد سوی دستور خداوند باز اگر شرمگین برگشت باز سازش بسازید میانشان به برابری هم سهم بدهید چون خداوند دوست می دارد سهم دهنده گشته ها 9"
این انشالا گفتنا برای اون زمانی بود که چسبیده بودیم به خرافات و جهل دیگه خبری از اینها نیست، تو میتونی اموالت رو بزاری تو خیابون و بگی انشالا کسی نمیبره. ببینم اون خدای بیمغزت به دادت میرسه یا نه. من موندم که تو میگی من نه شیعه نه سنی هستم پس قرآنی رو که محمد آورده، یعنی محمد رو قبول نداری؟ فکر کنم این آیهای که آوردی روی این حرفت کار ساز نیست و برای وام و پول دستی گرفتن و اینهاست
پاسخ بخش قرمز رنگ را بهت گفتم پس هم پیش از انجام بایسته بگوییم "ان شاء الله" خوب است پاسخ بخش سبز رنگ را در نشانه یا آیهء بالایی گفتم دو گروه شدند اینها دارند می جنگند هر دو گروه را بایستی سازش برپا سازیم من کنون در برای نماز شستن وضو دست هم پا همانند قرآن دوپا را تا غوزک می شویم نه دست بمالم باز صیغه کردن همسری داشتن در کوتاه زمان هم در سخن خداوند آمده که برخی آن را ناروا دانستند اینگونه نیست محمد درود خداوند برش باد بنده ای از بندگان خداوند بود هم کوچ به دیگر سرا کرد نه که خداوند باشد خداوند بیامرزدش در بخشی پایانی که پررنگش کردم پول دستی به عربی "قرض" وام می شود "دَین" به دیدم نسیه کاری می شود که پولش را زمان به زمان بدهیم پیوند دارد به خرید هم فروش چون پایین تر گفت "تجارة" هم گفته ریز هم درشت را بنویسیم کوتاهی نکنیم پس دید بسته را کنار بگذارید باره ء آیین خداوند به من چه که نخواهید بپذیرید من خواستم کسی روی بسوی خداوند آورد پناه برش
فقط میدانم که دیگر مثل گذشته از گیم لذت نمیبرم. یک بار به سرم زد گفتم من قبل از اینکه بستری بشم لذت میبردم بعد از بستری شدن لذت نبردم پس مشکل از داروهاست که یک دفعه قطع کردم و دهنم سرویس شد و شب تا صبح خارش عصبی گرفتم و کلا 2 ساعت خوابیدم. بعد اومدم آروم آروم قطع کنم که وسطاش اعصابم هر روز خوردتر و خوردتر میشد بعد زدم شیشه شکستم بعد خانوادم فهمیدن دوز داروهام رو اوردم پایین دیگه خودشون رو خوردن داروهام نظارت کردن. به روانپزشک هم که میگم میگه فعلا نباید دوز داروهات رو بیاری پایین. خب! این فعلا کی تموم میشه؟! هیچوقت! چرا؟! چون منفعت روانپزشک تو اینه که من هر ماه بیام پیشش.
در هر صورت نمیدونم چرا دیگه لذت نمیبرم. روانپزشکا هم جوابی ندارن.
من به این تجربه رسیدم که تلافی بهترین راه برای تسویه حساب نیست اصلا به چه حقی احساس مالکیت روی دختره کردی؟ خودش عقل داره شعور داره و میتونه برای خودش تصمیم بگیره، بعد هم زیادی شلوغ????34 کردی یه دوستی ساده بینتون بوده. دیگه اون دوران خشکی مقدسی تموم شده که دوست دختر رو فقط برای خودت بخوای دختر و پسر میتونن با چندین نفر چه دختر و چه پسر همزمان دوست باشن. تعهد و خیانت نکردن فقط در ازدواج صدق میکنه آنوقت هم اگر زن خیانت بکنه باز هم حق نداری سلاخی بکنی مملکت قانون داره و باید تابع قانون کشورت باشی و خسارتی که بهت وارد شده را مطالبه کنی و نه بیشتر.
شما انگار پستها رو خوب نمیخونی! من احساس مالکیت روی دختره نکردم. بعد من هم تو دوره رابطمون با دخترا صحبت میکردم و شوخی میکردم ولی اون جلوی پسرا واسشون عشوه میومد و بهشون آمار میداد پسرا هم چون اول منو با این دیده بودن میومدن به من میگفتن چرا دوست دخترت اینجوریه؟! چرا این کارا رو میکنه؟! (شما بخوانید جنده بازی!) بعد منو مسخره میکردن. من هم هیچکاری نمیتونستم بکنم چون نه اون واقعا دوست دختر من بود که من بخوام مواخذش کنم نه میتونستم به پسرای دانشگاه بفهمونم که این دوست دختر من نیست. هدف من هم از اقدام به کشتن اون دختره در درجه اول مرگ اون و اعدام خودم بود نه مثلا غیرتی شدن!
فقط میدانم که دیگر مثل گذشته از گیم لذت نمیبرم. یک بار به سرم زد گفتم من قبل از اینکه بستری بشم لذت میبردم بعد از بستری شدن لذت نبردم پس مشکل از داروهاست که یک دفعه قطع کردم و دهنم سرویس شد و شب تا صبح خارش عصبی گرفتم و کلا 2 ساعت خوابیدم. بعد اومدم آروم آروم قطع کنم که وسطاش اعصابم هر روز خوردتر و خوردتر میشد بعد زدم شیشه شکستم بعد خانوادم فهمیدن دوز داروهام رو اوردم پایین دیگه خودشون رو خوردن داروهام نظارت کردن. به روانپزشک هم که میگم میگه فعلا نباید دوز داروهات رو بیاری پایین. خب! این فعلا کی تموم میشه؟! هیچوقت! چرا؟! چون منفعت روانپزشک تو اینه که من هر ماه بیام پیشش.
در هر صورت نمیدونم چرا دیگه لذت نمیبرم. روانپزشکا هم جوابی ندارن.