نیازی به وجود روح نیست تا شهادتطلبی را مقبول بکند، روح و خدا و آخرت و … بهانه هستند نه دلیل. شما یا برای حفظ جامعه، کشور، فرهنگ، تمدن، مذهب، نظام اجتماعی و در یک کلام «سبک زندگی» خود حاضر به کشتن و کشته شدن هستید، یا خیلی زود آن را به کسانی که حاضر به این کار هستند میبازید.
ارزش زندگی آدمها نیز با هم برابر نیست، مرگ یک فرمانده کارکشته در میدان جنگ، به زیان همرزمان او خواهد بود زیرا تجربه و علم و فن و آگاهی او را از دست میدهند، مرگ یک سرباز ساده وظیفهی او نسبت به کشور و مردم و فرماندهانش است، و تبلور فضیلت برتر او. وظیفهی متقابل مردم هم آنست که آنچه او برایش کشته شده را دور نیاندازند و در حفظ آن بکوشند، اگرنه مرگ او بیهوده به نظر میرسد و نسل بعدی مردان میشوند مثل من و شما، که «کسخل» نیستند و حاضرند به هر خفت و حقارتی تن بدهند مبادا آسیبی به جانشان برسد.
ببین من دارم میگم کسی که کشته میشه یک چیز کاملا عینی رو از دست میده و بعدش رسما هیچی گیرش نمیاد،چون دیگه وجود نداره. این استدلال هم که اگر "بود" از پیروزی ایدولوژیش راضی میشد کسشره، همه استدلالی که ما در مورد خواست یک انسان میتونیم بکنیم تا لحظه مرگش هست(و چه بسیار کسانی که قبل از دم اخر کاملا از راهی که رفتند پشیمون شدند)
آیا واقعا این از دست رفتن "سبک زندگی" اینقدر اهمیت داره(از دید خودشون) ؟!
بررسی رفتار بازنده ها نشون میده که به جز کسانی که میمیرند باقی بازنده ها حاضر هستند زندگی کنند تا اینکه کشته بشند،پس اکثریت بیش از اینکه به سبک زندگی اهمیت بدند به خود زنده بودن اهمیت میدند.
من به اهمیت استراتژیک انسان ها در سلسله مراتب قدرت واقف هستم ولی اولا فقط بعضی از این افراد "به حکم وظیفه" سعی در حفظ جونشون دارند و دوما اینکه کسانی که در بلند مدت بعد از بحران به قدرت میرسند معمولا کسانی هستند که به جای فداکاری در جلوی جبهه به فداکاری در پشت جبهه و ترقی از پله های قدرت مشغول بودند😌
زن سنتی محدود و منحصر به دستگاه تولید مثل جنسی خود نیست همانطورکه مرد سنتی در شمار زنانی که به رخت خواب برده خلاصه نمیشود. قالب سنت چنان فضیلت آفرین است که در آن حتی زن نیز می تواند از طریق پایبندی به عفت و پاکدامنی، به تصویری که مرد از او می پسندد، یعنی مادری فداکار، همسری وفادار، معشوقی دلبر و دختری دلدار برسد. اینها در سیستمی که زنان از سوی مادرانشان و نیز جذابترین مردان، جامعه، فرهنگ، قدرت، مذهب و ... تشویق به چنین بودن میشوند نه اوهام ِ بیمار و ناکارآمد مردانی که میکوشند وانمود بکنند لاشهی متعفن معبد مقدس است، که تلاشیست عینی برای ساختن معبدی مقدس از لاشهای متعفن با نسخهای که کارآمدی آن برای این منظور به اثبات رسیده.
زن مدرن است که چیزی برای ارائه ندارد، زن فاقد فضیلت. متعهد شدن، عشق ورزیدن، یا انجام هر عملی برای این زن ضرر و زیان است چون ارزش هزینهای بیش از انرژی که برای مخزنی از او کافیست را ندارد. چون لاشی و آسان است، چون «رها» و لذتپرست و «برابر» است. مردی که آنچه من به رایگان ابتیاع کردهام را به بهایی گزاف میخرد بازنده است و احساس بازندگی می کند و همچون یک بازنده با او برخورد میشود نه چون زنی که گرفته از زیبایی بی/کمبهره است، بلکه چون زنی که گرفته از فضیلت بیبهره است.
شما به اشتباه گمان میکنید که انتظاری بیش از زیبایی از زنان داشتن منحصر به خودتان است و دیگر مردان از مادر فرزندشان بجز گیس بلند و پستان بزرگ و کون تپل انتظار دیگری ندارند، این یا عاقبت منزوی بودن تا سرحد عدم برخورد با هر مرد دیگری در جهان است، یا برآمده از آدم حساب نکردن آنها تا اندازهای که بخواهید کوچکترین توجه و عنایتی به رفتارشان نشان بدهید. اگرنه ما می دانیم مردانی که زن را دقیقا چنان که هست میبینند و از او فقط آنچه که دارد را طلب میکنند چه مایه موجوداتی خارقالعاده و خاص هستند. من هنوز یک مرد ندیده ام که زن را چنانکه هست بپذیرد، و تلاش نکند از طریق ستایش یا تحکم او را تبدیل به چیزی که می خواهد نکند.
سنت اسلامی با پنهان کردن لاشه ی متعفن(به معنی تحت الفظی و استعاری هر دو)، به ما این امکان را می داد که به جسم نجس تقدس روحانی بدهیم و چیزی را که نیست ببینیم و به آن مومن بمانیم، زن را وا میداشت که خود را با توهم مرد بتا از زن مطابقت بدهد و مرد را وا میداشت تا خود را با توهم زن از مرد قوی ... این فراتر است از پنهان کردن واقعیت، که تنها امیدواری شما در زندگی پایبندی جنون آمیز و خودویرانگر به آنست، این تغییر واقعیت است.
پس نه، شما در طلب بیشتر از زنان داشتن تنها نیستید، حتی مرد اخته فمینیست با بت سازی از زن می کوشد استاندارد رفتاری مشخصی را بر او تحمیل بکند و از او چیزی بسازد که هرگز نبوده و نمی تواند باشد، حتی این مردان باز در حال دیکته کردن نقشی مصنوعی و غیرطبیعی به او هستند. هم مرد چیزی فراتر از کُس از زن میخواهد و هم زن چیزی بیشتر از کارت اعتباری از مرد.
زیبایی مهم است اما در جای دیگری و در ارتباط با موضوع دیگری. مسئله سر بهایی نیست که شما حاضرید برای یک زن بپردازید مسئله سر ارزش عینی اوست. تعهد یک دختر ۸ از ۱۰ که علاوه بر ۸ از ۱۰ بودن عفیف، پاکدامن، باکره، شرمگین و آشنا به جایگاه خود است، خیاطی و آشپزی بلد است، بچهداری را دوست دارد، فداکار است، صبور است و مظلوم است از منظری عینی بسیار ارزشمندتر است از تعهد یک دختری که فقط ۸ از ۱۰ است، فارغ از اینکه آیا شما برای او بهای بیشتری میپردازید یا نه.
از این بهتر نمیتوانستید جک بگویید! من این بخش از نوشتهی شما را کوت میگیرم و یافتن ربط نوشتههایم به دیگر گفتههایتان را به عهدهی خودتان میگذارم.
زنان را همیشه همان یک معیار است که میسنجد و شما نمیتوانید خودتان در این مورد به آن راه بزنید. شما بهتر از من میدانید که آنچه از فضیلت زنانه نام میبرید همگی کیفیاتی هستند که بیرون از زن رخ میدهند: در ذهن ِ مرد!
تنها زیبایی زن است که عینیت مییابد. وفاداری، نجابت حیاء و ... همگی مواردی هستند که مرد از زن میخواهد، نه عناصری ذاتی از زن. همهی آنچه از جامعهی مردسالار میشناسیم، تحمیل همینهاست به زن از سوی مرد بر اساس همان فضایلی که در دنیای سنتی مرد در ارتباط با دیگران(دیگر مردان) از آنها انتظار داشت. به همین خاطر است که زن همیشهی تاریخ در برابر خرج ِ اینها انتظار مبالغ بالایی از داشتههای مرد را داشت. مرد ِ سنتی در برابر آنها خرج میکرد، چون آنها را امتیازی میشمرد که زن میداد؛ در مقابل مردان اما در صورت نداشتن اینها انتظار داشت از سوی جامعه تنبیه شوند.
نقش همسر برای مرد بسیار متفاوت است تا نقش مادر برای فرزند. مادر همانقدر نقش غیرقابل جایگزینی را برای فرزند بازی میکند که فرزند برای مادر. آنچه شما فضیلت ِ مادرانه میخوانیدش، فضیلت نیست، چون بخشی از طبیعت ِ مادرانه است.
فضیلت آنچیزیست که بتواند تمایز ایجاد بکند، همانطور که رذیلت. کسی مادر بهتری از مادر خودش نمیشناسد، همانطور که هیچ کس نمیتواند جای فرزند ِ مادر را پر بکند. زن برای مرد اما سراسر آبجکت جنسیست، همهی آنچه مرد از زن میبیند، برساختههای فرآوریشدهی همین امر است. واقعا من باید اینها را توضیح بدهم؟! بفرمائید چندهمسری را برای ما در جامعهی سنتی توجیه بکنید!
اگر براستی فضیلت ِ زنانه وجود داشتهاند و اکنون از دسترفتهاند، باید پرسید که چرا همچنان مردان برای زنان، برای فاحشههای مدرن، برای لاشیهای خیابانی هم حاضرند کلون کلون سکهی طلا خرج بکنند؟
اگر این پرسش را نادرست بدانید به این خاطر که مرد مدرن نیز خالی از فضیلت شده، و این باعث بیارتباط شدن ِ نگاه ِ مرد مدرن و مرد سنتی و معالفارق شدنِ قیاس من میشود، کاملا برخطا هستید، چرا که این مرد ِ مدرن است که زن را به تبدیل به ایزدی اهورایی کرده نشسته بر قلهها، وگرنه مرد سنتی در 18 سالگی، خواسته یا ناخواسته ازدواج میکرده (دختر 13 ساله و نه سالهی محمد ، یا مادربزرگ ِ 14 سالهی من برای پدربزرگم،چه فضیلتی داشته؟!) نه آنکه تا 40 سالگی در پی SoulMate کذایی ِخود بگردد! این به این خاطر نیست که او در میان دخترانِ دیگر فضیلت نمییابد، یه این خاطر است که او دیگر آنقدر فضیلت میطلبد که مریم مقدس باکره هم از خرجاش ناتوان است.
گذشته از اینها، تشریف بیاورید دستتان را بدهید به من تا یکسر ببرمتان در کورهدهاتهای ایران که هنوز رسانهای مثل تلویزیون هم به آنجاها راه نیافتهاند و ببینید که مرد سنتیای که آنجا هست، تمام ِ فضیلت های دختر همدهاتی خود را به دختر دماغعملکردهی کونپفکردهی فاحشهی شهریشده میفروشد که هیچ حاضر است تمامِ دار و ندار ِ خود را نیز برایش خرج بکند.
در ایران اگر زندگی میکنید و هر از گاهی از خانه اگر بیرون بیایید، میبینید که مرد ِ سنتی شما، آن بیرون چطور برای پیردختر ِ 35 سالهای که به همهی شهر کس داده و شهره است، خودکشی میکند و فضیلت ِ کذایی ِ شما جایی به خاطرش میآید که میبیند همسایهاش کلید خانهاش را دارد! رد ِ همین دخترهایی که الان زیر شما میخوابند را تا یکی دو سال ِ دیگر بگیرید، ببینید که با چه کسی ازدواج کردهاند.
دست بردار امیر!😒
من متوجه هستم که برای بازشناسی جامعهی امروزی، نیاز است که سابقهی تاریخی جوامع انسانی را واکاوی بکنیم. اما آخر این چیزهایی که شما میگویید منطبق بر کدام مشاهدهی تاریخیست؟ آنچه ما از اخلاق میشناسیم(نه آنچه کانت و اسپینوزا میکوشیدند درون ِ غار ِ خویش بیافرینند) تماما ابزاری بوده متناسب با دینامیزم ِ جامعه برای شکل دادن به تعاملات ِ انسانی و ایجاد هماهنگی و برقراری پروتکلهایی برای همزیستی. جهانِ سنتی اگر سیستم اخلاقی سنتی داشت، به این خاطر نبود که آن بهترین بوده، به این خاطر بوده که مناسب ِ همان عصر تاریخی بوده، در جهان مدرن ما نیاز به سیستم ِ اخلاقی متناسب با آن نیاز داریم که همان کارکرد را داشته باشد در قامت و شکلی نو.
اینکه اخلاق ابزار بوده نه غائت، موضوع بسیار مهمیست. ما اخلاق نمیخواهیم که به آن مفتخر باشیم و از آن اسطوره بسازیم، بلکه آن را میخواهیم چون به آن نیاز داریم تا کنار هم بتوانیم زندگی بکنیم. پس اخلاق در همان کانتکست تاریخی قابل بررسی است.
واقعگرایی حکم میدهد که ما از تحلیل تاریخی جوامع، به نتیجهای برسیم برای به کاربردن در جهانی که اکنون در آن هستیم، نه مسخ ِ جهان به اعصار گذشته!
ما هزاران سال تجربهی تاریخی ِ پرخون و دهشتناک را پشت ِ سر نگذاشتهایم که امروز وسط ِ شهر 800 یهودی را به صف گردن بزنند و ما هم تخمه بشکنیم و صلوات بفرستیم.
با دلزدگی از عصر مدرن، بازخوانی کردن ِ تاریخ خود یک Bias قوی است و انحرافآلود.
این است که اگر پس از مرثیه سردادن بر سر «آنچه از دست دادهایم»، به زمین سفت بازگشتید، بیایید بنشینیم و فکر بکنیم در جهان ِ امروز جهانی که در عرض 200 سال به اندازهی 20000 سال پیشرفت تکنولوژیک ِ غیرقابلبازگشت داشته، جهانی که ابرشهرهای چند میلیونی در آن سربرآوردهاند و جهانی که دو جنگ ِ جهانی را پشت ِ سر گذاشته، چه باید بکنیم؟
آنچه شما از خطکشی و گروهبندی میگویید و کارکردی که داشته و دارند براستی مضحک است! آنقدر که مسلمان از مسلمان، مسیحی از مسیحی، یهودی از یهودی کشته ، کفار نکشتهاند آنقدر که شاه شاهزاده کشته، آنقدر که شاهزاده شاه کشته، آنقدر که حکومتی حکومتی کشته، دیگران از دیگران نکشتهاند! آخر چگونه میتوانید تاریخ را اینقدر کودکانه و یکسویه تاویل بکنید؟
خطرناکترین ایده اتفاقا همین گروهبندیهای انتزاعی و ایدهئولوژیک میان ِ انسانها است و وحشتناکترین جنایات ِ تاریخ در اثر پایبندی به همین ایدهی خوفناک رخ داده. برای ایجاد ِ همبستگی میان ِ انسانها نیازی نیست آنها را در گروههای مختلف حتما روبروی هم قرار دهیم! جوامع انسانی مهرههای بازی شترنگ نیستند.
بررسی روند تاریخی جوامع و رخدادهای سرنوشتساز نشان میدهد که پس از 300 سال بندگی بندگی آرام (احتمالا همانطور که ایرانیان در حال حاضر به آرامی در اوین بندگی بجا میآورند) یک نفری پیدا شده از خودش پرسیده که چرا باید برادرم بر پشتاش شلاق بخورد و درد بکشد؟
چرا همسر من به زور از من گرفته شود و زیر فلان آخوند برود؟ چرا خانوادهی من یکسال روی زمین زحمت بکشد و ارباب ِ مفتخور بیاید نصف محصول را آخر سال با خودش ببرد؟ در ابتدا ترس از این بوده که نکند او تنهاست؟ نکند کسی مثل ِ او این را ظلم نداند؟ سکه جایی برگشته که او فهمیده بسیاری کسان دیگر در سراسر جهان مثل او فکر میکنند و او تنها نیست!
اگر این پرسش نامشروع بوده، نادرست بوده، مخرب بوده یا هرچیز دیگر، اما به هر حال اجتنابناپذیر بوده.
بالاخره دیر یا زود کسی همچین چیزی را از خود میپرسید. نقطهی آغازین عقلعقلانیتبخشی اجتماعی-سیاسی نیز همین پرسش بوده است. از همین جا بوده که آدمیان دیگر تنها خواستار به زیر کشیدن شاه نبودهاند، بلکه تخت ِ شاهی را بزیر کشیدند.
برای خانوادهام، بهترین دوستانام، نجات دادن ِ بخشی بزرگ از انسانهای در خطر و ... تحلیلتان هم اشتباه است، تنها دارایی انسان مدرن جان ِ او نیست، زندگی اوست! چه بهتر که بیضهی اسلام نباشد!
امیر تو نمیدانی که ما از بهترین زنهای جامعهی خود یک فاحشهی به تمام معنا میسازیم؟ کدامین زن با دانستن ِکاری که ما با او میکنیم حاضر است با ما بیاید در خانه؟ کی او میتواند با حقیقتی که رخ داده کنار بیاید؟ 😏
شما به عنوان ِ آدمی باهوش تصور بکنید در جامعهای اربابرعیتی هستید و یک روز میبینید نوکرهای ارباب پدرتان را در حیاط خانهی خودتان فلک بستهاند. برای شما دو امکان وجود دارد: -واگذار کردن ِ ارباب به خدا - برقراری روندی قانونی برای تنبیه او و تلاش برای اینکه فرزندان ِ خودتان همچین صحنهای را هرگز نبینند کدام را برمیگزینید؟
خب به همین سادگی انسان پرسشگر میشود! حرفهای شما در موارد زیادی شاید درست باشند، اشتباهتان اما این است که فکر نمیکنید که هتا در صورت درستی هم ،دیگر ابدا به کار نمیآیند! در همان جامعهی سنتی هم بکار ِ نگهداشت ِ وضع موجود نمیآمد. چرا که همانطور که گفتم جامعه است که اخلاق را میسازد، نه تاریخ!
ببین من دارم میگم کسی که کشته میشه یک چیز کاملا عینی رو از دست میده و بعدش رسما هیچی گیرش نمیاد،چون دیگه وجود نداره. این استدلال هم که اگر "بود" از پیروزی ایدولوژیش راضی میشد کسشره، همه استدلالی که ما در مورد خواست یک انسان میتونیم بکنیم تا لحظه مرگش هست(و چه بسیار کسانی که قبل از دم اخر کاملا از راهی که رفتند پشیمون شدند)
از آنجاکه هرگونه موجودیت یا اعتلای فرد گره خورده با جمعیست که در آن عضویت دارد و جمع است که به شما این امکان را میدهد تا با استفاده از امنیت، آرامش، صلح و رفاهی که فراهم کرده فرد وجود داشته باشد و به تعالی برسد، در مقابل فرد شما هم برای حفظ آن، و آنچه به آن شکل و معنی داده میباید آماده به فداکاری باشد. به غیر از این یعنی عدم توازن عینی و سقوط حتمی.
مشکل شما این است که موضوع را از دریچهی فرد میبینید، لحظهای از زندان سخیفی که بشر مدرن به دور خود بنا کرده و فردیت نامیده فاصله بگیرید و بکوشید اعتلای جامعهای که فرد مذکور در آن زندگی میکند را «هدف اصلی» زندگی و عمل او تلقی بکنید. اکنون آیا آن جامعه از فداکاری شهید خود چیزی «گیرش» میآید یا نه؟ فرد در این سناریو «فایده» را قبلاً برده و وجود خود در شکل و قالبی که هست از آنچه اکنون برای بقای آن کشته میشود «گیر» آورده. بعد از اینهم جدا از خوشنامی که برای خاندانش به همراه میآورد میتواند مطمئن باشد که در صورت پیروزی میمها و ژنهایش متداوم میشوند، و او برای پیروزی میجنگد.
کنش «درست» آن نیست که فرد انسانی از انجام آن چیزی «گیرش» میآید، آنیست که جمع متشکل از افراد انسانی را در مفهومی تاریخی سود میرساند.
آیا واقعا این از دست رفتن "سبک زندگی" اینقدر اهمیت داره(از دید خودشون) ؟!
برای شما که لیبرال هستید نه، سبک زندگی شما ارزشی ندارد. اما سبک زندگی کسی که حاضر است برای آن کشته بشود قطعاً بله، «واقعا آنقدر ارزشمند» است. سبک زندگی منهم البته دست کمی از مال شما ندارد، بدتر نباشد بهتر نیست.
بررسی رفتار بازنده ها نشون میده که به جز کسانی که میمیرند باقی بازنده ها حاضر هستند زندگی کنند تا اینکه کشته بشند،پس اکثریت بیش از اینکه به سبک زندگی اهمیت بدند به خود زنده بودن اهمیت میدند.
بله، و دقیقا به همین دلیل است که «بازنده» هستند.
وانگهی از این گذشته مگر اکثریت هر چه کرد درست است؟ منهم میدانم که اکثر مردان رها شده به حال خود بتا، بزدل، حقیر، ضعیف و بیمایه هستند. ولی همینطور میدانم که چیزی در آنها هست که تحت پرورش درست، تحت هدایت درست و تحت سیستم اجتماعی که به شخص درستکار پاداش میدهد میتواند رشد بکند و از آنها مردانی در جستجوی فضیلت بسازد. حتی از من و شما!
«اکثریت» در جهان واقعی تودهای بیشکل و حالت است که رفتار، عواطف، نظر، عقاید، موجودیت و کلاً باقی چیزهایشان برای من کوچکترین اهمیتی ندارد. مهم این است که صد مرد ِ آماده به مردن به هزار مرد بزدل غلبه میکنند و «سبک زندگی» خودشان را بر ایشان تحمیل. سبک زندگی آنها هم دلیرانه زیستن و دلیرانه مردن است، پس «حق» انتخاب شما میشود پشم و کشک و زرشک. یعنی داعش اگر از مرزها بگذرد و تهران را تصرف بکند دیگر «صلحجویی» شما جانتان را نجات نخواهد داد، یا اسلام میآورید و به لشگر ایشان اضافه میشوید و در راه دفاع از میم آنها به زور میجنگید، یا خودتان، خانوادهتان و … کشتار فیسبیل الله میشوید. یا سرمایهی میمتیکی شما از میان میرود یا سرمایهی ژنتیکی شما.
من به اهمیت استراتژیک انسان ها در سلسله مراتب قدرت واقف هستم ولی اولا فقط بعضی از این افراد "به حکم وظیفه" سعی در حفظ جونشون دارند و دوما اینکه کسانی که در بلند مدت بعد از بحران به قدرت میرسند معمولا کسانی هستند که به جای فداکاری در جلوی جبهه به فداکاری در پشت جبهه و ترقی از پله های قدرت مشغول بودند😌
خب این همان سیستمیست که ما میکوشیم و میخواهیم تغییر بدهیم. این «نظم جهان» نیست، همانطورکه راسل گفت «نظم» جهان در ژاپن فئودال آن بود که فرمانده خود نیز به شمشیر میافتاد، نه مثل لیبرالدموکراسی متأخر که در آن سرباز دلیر فرانسوی در الجزایر جنگ را پیروز بشود، سیاستمدار رذل و بزدل در خانه دستور عقبنشینی بدهد چون «کلنیسم بده».
زنان را همیشه همان یک معیار است که میسنجد و شما نمیتوانید خودتان در این مورد به آن راه بزنید. شما بهتر از من میدانید که آنچه از فضیلت زنانه نام میبرید همگی کیفیاتی هستند که بیرون از زن رخ میدهند: در ذهن ِ مرد!
خب که چه؟ از ذهن مرد برآمده اما در عینیت متجلیست، همهی آنچه پیرامون خود میبینید از ذهن مرد برآمده و در واقعیت متجلی شده. زن مطهر برساختهی ذهنی مرد است همانقدر و همانطور که مرد آلفا برساختهی ذهنی زن است. هر دو تحت سیستم کنونی ناچار به پذیرفتن چیزی کمتر از آنچه میخواهند میشوند، اما چون گیر من و شما نمیآید به این معنی نیست که گیر هیچکس نمیآمده یا نمیتواند بیاید.
جالب است که شما از یک سو گمان میکنید بت زن را در ذهن خود شکستهاید، اما همچنان زیبا بودن او را برای احساس خوشبختی کردن در جوارش بسنده و کافی میدانید، یا برد مرد در زندگی را وابسته به زیبایی زنی که همدم او شده تلقی میکنید. زیبایی زن «پیششرط» است نه همهی داستان. گمان میکنید بیزار شدن و بیزار بودن از زن زیبا میسر نیست؟! گمان میکنید مرد اگر به زیباترین زن عالم رسید و برای نگاه داشتنش دستپاچه با او ازدواج کرد دیگر به سعادت رسیده؟ مرد، فارغ از کیفیات شخصیتی خود همواره از زن لاشی بیزار خواهد بود. این بیزاری در مردان آلفا کمتر است چون هرگز «ناچار» نیستند و نخواهند بود به تحمل وجود آن زنان در زندگی خود در مقام مادر فرزندانشان یا چیزی از آن دست، اما هرگز غایب نیست. بیزاری مرد از زن لاشی مشابه بیزاری زن از مرد ضعیف است.
ضمنا این «امکانناپذیری» لاشی نبودن ادعای واقعا عجیب و غریبیست.
نقش همسر برای مرد بسیار متفاوت است تا نقش مادر برای فرزند. مادر همانقدر نقش غیرقابل جایگزینی را برای فرزند بازی میکند که فرزند برای مادر. آنچه شما فضیلت ِ مادرانه میخوانیدش، فضیلت نیست، چون بخشی از طبیعت ِ مادرانه است!
منظور من از برشمردن «مادر خوب» در میان فضایل زنانه میزان هماهنگی زن عینی با تصویر ذهنی مرد از مادر خوب بود، اگرنه مادر مجرد آمریکایی هم معتقد است که مادر خوبیست و طبق تئوری ارجاع به خود شما باید به او حق داد. مرد چه ایدهآلی از زن دارد، و زن چقدر میکوشد با آن ایدهآل هماهنگ باشد. مسئله اینست، به کجراهه نروید.
سخن من آنست که زن اگر بداند که با پایبندی به خلقیات مادربزرگ خود همسری بسیار نزدیکتر به فانتزی جنسی خود خواهد یافت قطعاً از آن پیروی میکند، همانطورکه تا شما دانستید شباهت بیشتر با مردان زمان پدربزرگتان بهتر خواهد بود از شباهت به مردان سوئدی، بلادرنگ شروع به بازسازی خودتان در تناسب با آن تصویر کردید.
اگر براستی فضیلت ِ زنانه وجود داشتهاند و اکنون از دسترفتهاند، باید پرسید که چرا همچنان مردان برای زنان، برای فاحشههای مدرن، برای لاشیهای خیابانی هم حاضرند کلون کلون سکهی طلا خرج بکنند؟
چون انتخاب بهتری ندارند و یکی از دو جنس ناگزیر است هرآنچه گیرش میآید را بپذیرد. هرکس گزینهی بهتری دارد آنرا انتخاب میکند. سوال این نیست که میان زن زشت پاکدامن و زن زیبای لاشی مرد کدام را انتخاب میکند، سوال اینست که میان زن زیبایی که میکوشد پاکدامن رفتار بکند و زن زیبایی که در لاشی بودن همت میورزد تمایل مرد به تعهد به کدام است؟ جواب این سوال آسان است.
من میپذیرم که زیبایی زنان معضل بزرگیست پیش روی تمدن بشری، همهی مردان زن ِ زیبا میخواهند، هنگامی که رقابت میسر شد ۹۰٪ به بالای زنان را رها میکنند و برای رسیدن به زیباترین ۱۰٪ جامعه یکدیگر را میدرند. این هایپرگمی مردان است. اسلام از طریق پنهان کردن این زیبایی آنرا کنترل میکرد، غرب از طریق نمادینسازی افراطی همهی فعالیتهای اجتماعی و … من همینطور میپذیرم که دیدن زنان زیباتر و مردان آلفاتر محرک اصلی ِ بیزاری زنان و مردان مدرن از همسرانشان و پدید آوردن احساس «بازندگی» در ایشان است. سؤال اینجاست که راه حل شما که پاهایتان روی زمین است برای این معضلی که به سرعت باهوشترین، ثروتمندترین و بالاترین اقشار جامعه را از خزانهی ژنتیکی حذف میکند چیست؟! و از آن مهمتر، چرا هر قدر در هرم جامعه پائینتر میرویم، و در زمان به عقب باز میگردیم، این معضل کمرنگتر و کمرنگتر میشود؟ شما باید با این چالش روبرو بشوید و به آن پاسخ بدهید که چرا زن مدرن برای مرد مدرن ارزش تعهد ندارد؟! زن سنتی این ارزش را داشت چون مرد سنتی آنرا میپرداخت.
این تصویر کژ و کوژی که شما از «مرد سنتی» به مثابهی بازیچهای فریبخورده و حمال مفت، یا مردی ریاکار و فریبکار در ذهن دارید بیشتر منطبق با تصویر او در جامعهای مدرن است، شاید حتی بازتابیست از آنچنانکه خود ِ چند سال پیشتان را اکنون داوری میکنید؟ تقلیل سنت از روح زندهی جمعی به یکی دیگر از قلادههایی که به گردن مرد مدرن میبندند و او را با آن به هر سو میکشند ارتباط چندانی با آنچه من اینجا خواستار احیای آن هستم ندارد.
یک چیزی دیگری در نوشتهی شما مرا شگفتزده کرد، و آن میزان و سطح بیشعوریست که شما به «مردان دیگر» نسبت میدهید. مردان هم مثل زنان به مطالبات بازار جنسی پاسخ درخور میدهند، زن ِ لاشی بیارزش را به آنها قالب بکنید، میان «عینیت» زن و «ذهنیتی» که از آن دارند تضاد بگذارید آمار ازدواج به جایی میرسد که امروز رسیده. حتی بازندهترین مردان نیز امروز از ازدواج هراسان و گریزانند. برنهاد بنیادین استدلال من همینست که تلاش برای تغییر معیارهای مردان برای پذیرفتن نقش کاکالد پیشفرض برای زنان لاشی، و تغییر معیار زنان از مردان مستقل و جذاب به مردان پستاننرم ِ گریان شکست خورده، میخورد و خواهد خورد.
بیایید فراموش نکنیم که عینیت تکبعدی و یکوجهی نیست، اینکه چیزی امروز واقعیت دارد هم به این معنی نیست که همواره چنین بوده و همواره چنین خواهد بود، شما اگر انکار میکنید که سنت، در سرتاسر جهان، در مهار هایپرگمی زن و مرد تا اندازهای که مزاحم پیشرفت آهستهی تمدن بشری نشود قرنها موفق بوده در دور باطلی گرفتار آمدهاید که به آن تعمیم جانبدارانهی بیماری زمانهی خودتان به سرتاسر تاریخ میگویند. تنها چیزی که مورد بحث است، دلیل موفقیت چشمگیر روح سنتی در مهار عناصر مخرب طبع آدمیست نه اصل آن.
گذشته از اینها، تشریف بیاورید دستتان را بدهید به من تا یکسر ببرمتان در کورهدهاتهای ایران که هنوز رسانهای مثل تلویزیون هم به آنجاها راه نیافتهاند و ببینید که مرد سنتیای که آنجا هست، تمام ِ فضیلت های دختر همدهاتی خود را به دختر دماغعملکردهی کونپفکردهی فاحشهی شهریشده میفروشد که هیچ حاضر است تمامِ دار و ندار ِ خود را نیز برایش خرج بکند.
اینکه گمان میکنید دهات دور افتاده نمود خوبی از جامعهای سنتیست گواه خوبیست برای درک تحتالفظی شما از سنت. تعارض میان ایمان و عمل مفهومیست یکسره ضدسنت، ادای پایبندی به ایدهآلی ذهنی را در آوردن و سپس در زندگی چنان که سطحیترین، رقیقترین و بدویترین امیال حیوانی ما حکم میکنند زندگی کردن یعنی چیزی بجز سنت. جامعهای که به این بلا گرفتار آمده دیگر فاقد آن عناصر قدرتمند اجتماعیست که هماهنگی میان ایمان جمعی و کنش جمعی را علت میشوند. سنت زنده است و در کنش متجلی. اگر زنان جامعه لاشی هستند، پس سنت آن جامعه لاشیسازی زنان است، فارغ از اینکه آیا آنرا پشت چادر پنهان میکنند یا که آنرا پلاکارد به دست در خیابان تبلیغ میکنند. اگر مردان یک جامعه زن زیبای لاشی را برای ازدواج به زن زیبای پاکدامن ترجیح میدهند(البته چنین چیزی هرگز رخ نمیدهد!)، آن جامعه دیگر منطبق با روح سنتی نیست فارغ از اینکه خود را به چه نام و لقبی میخواند یا تصور شما پیرامون آن چیست.
پ.ن:
ادعای شما مبنی بر عدم وجود تفاوت عینی میان زن ِ پاکدامن و زن لاشی، مرا به یاد همان استدلال فمینیست جماعت میاندازد در مورد عدم وجود تفاوت عینی میان زن زشت و زن زیبا. عمل به یک الگو برای «عینی» شدن آن کافیست، زنی اگر رفتار خود را کنترل میکند برای پاکدامنی او کافیست، دیگر کاری نداریم که فانتزی او ممکن است بلعیدن پنج کیر سیسانتی سیاه باشد، در گفتگوی روزمره من وانمود میکنم شما هر روز نمیرینید و شما وانمود میکنید من تا به حال جلق نزدهام، تمدن، ادب و شرف بشری مجموعهای از «وانمود» کردنهای ممتد است، صداقت و طبیعت افسارگسیخته اگر میخواهیم باید برویم به جنگل!
زن میتواند عفیف عمل کند ولو آنکه میل طبیعی او به هرزگی باشد، مرد میتواند دلیرانه عمل کند ولو آنکه از ترس در حال لرزیدن باشد. من قبلا اشارهای کرده بودم به فاصله میان عواطف و عمل، و اینکه مهم نیست شما چه احساسی دارید، مهم آنست که چه عملی انجام میدهید.
اینکه اخلاق ابزار بوده نه غائت، موضوع بسیار مهمیست. ما اخلاق نمیخواهیم که به آن مفتخر باشیم و از آن اسطوره بسازیم، بلکه آن را میخواهیم چون به آن نیاز داریم تا کنار هم بتوانیم زندگی بکنیم. پس اخلاق در همان کانتکست تاریخی قابل بررسی است.
تنها راهی که میتوانید از اخلاقیات ابزار بسازید غایت انگاشتن آنست. تنها راهی که میتوانید واقعیت را بپذیرید اسطورهسازی از آنست. آیا برای شما جالب نیست که چرا آتهایستها سیصد سال است که فریاد میزنند «برای اخلاقیات به خدا نیازی نیست»، و در همان حال سیصد سال است که ما شاهد تغییر و تحریف ِ توصیف و تعریف «امر اخلاقی» به نحوی بودهایم که در تضاد با اسلاف خود قرار میگرفته؟
نکتهی دیگری که شما نادیده میگیرید بضاعت عینی یک دستگاه برای رفتن به راه خطاست. سیستم اخلاقی که امکان بازتولید دموگرافیک خود را ندارد محکوم است به شکست ولو آنکه به صلح، رفاه یا آرامش عمومی بیانجامد. سنن اخلاقی صرفاً دستورالعملهایی به جا مانده از گذشته نیستند، مجموعهای قواعد اجتماعی هستند که در گذر تاریخ و طی پروسهای داروینی به دیگر الگوهای در ساختار مشابه غلبه کردهاند و به ما رسیدهاند.
شما آنها را کنار میگذارید و در جستجوی یافتن اخلاقیاتی «متناسب با زمانه» شروع به دگرگونی آن میکنید و ناگهان خود را در منجلابی مییابید که تصور چیزی شبیه به آن هم برایتان مقدور نبوده. پرسش اصلی اینست که آیا این آزمایش و خطای مداوم را بناست پایانی باشد؟ آیا سیستمی که از دل این آزمایش و خطا بیرون میآید کاملا شبیه سیستمی نخواهد بود که پیشتر یکبار به طور طبیعی این پروسه را طی کرده؟ اخلاقیات هدفشان انطباق و کنترل طبع شما با نیازهای روز است نه تبدیل زمانه به تجلی ایدهآلها و آرمانهای شما.
واقعگرایی حکم میدهد که ما از تحلیل تاریخی جوامع، به نتیجهای برسیم برای به کاربردن در جهانی که اکنون در آن هستیم، نه مسخ ِ جهان به اعصار گذشته!
ماجرا بسیار ساده است، ما در طراحی و اجرای آنچه پدرانمان بسیار موفق بودهاند شکست خوردهایم. صلحجویی، آزادیخواهی، فردیت طلبی و برابریطلبی مدرن شما نمیتواند از پس ابتداییترین نیازها و بایستگیهایی که برای تداوم یک نظم اجتماعی، یک زندگی سالم شخصی و یک خانوادهی مستحکم لازم هستند بر بیاید. فمینیسم نمیتواند آنچه را زن و مرد از هم میطلبند به ایشان بدهد. سوسیالیسم قادر نیست یک واحد تولیدی سود-ده که قادر به حفظ خود در محیطی رها شده از حمایتهای بیرونیست پی بریزد. دموکراسی نمیتواند همزمان آزادی و امنیت شهروندان خود را تأمین بکند. فرد نمیتواند در ازلت خانهی خود پای کامپیوتر به اعتلا و عینیت برسد و جامعه نمیتواند با سقط جنین و فرهنگ «بکن در – رو» خود را چنانکه هست حفظ بکند(دائم تحلیل میرود). نتیجتاً باید به گذشته بنگریم و هر آنچه ایشان به درستی انجام میدادهاند را از نو پی بریزیم، اگر این به معنی عقب رفتن از منظر تکنولوژیک است، چه بهتر، اگر مستلزم از دست دادن مزایاییست که سبک زندگی مدرن به ارمغان آورده، باید انتخابی آگاه بکنیم که کدامیک مهمتر است: اینکه همه لپتاپ داشته باشند یا اینکه همه پدر داشته باشند؟
با دلزدگی از عصر مدرن، بازخوانی کردن ِ تاریخ خود یک Bias قوی است و انحرافآلود.
کینهی شتری از سنت و جامعهای که ارزشهای ثابت دارد «پیشداوری» و Bias نیست؟! داوری عادلانه از پیشداوری تهی شدن نیست، عینک پیشدواریهای گوناگون را به چشم زدن و هر یک را به جای خود آزمودن است.
آنچه شما از خطکشی و گروهبندی میگویید و کارکردی که داشته و دارند براستی مضحک است! آنقدر که مسلمان از مسلمان، مسیحی از مسیحی، یهودی از یهودی کشته ، کفار نکشتهاند آنقدر که شاه شاهزاده کشته، آنقدر که شاهزاده شاه کشته، آنقدر که حکومتی حکومتی کشته، دیگران از دیگران نکشتهاند! آخر چگونه میتوانید تاریخ را اینقدر کودکانه و یکسویه تاویل بکنید؟
خطرناکترین ایده اتفاقا همین گروهبندیهای انتزاعی و ایدهئولوژیک میان ِ انسانها است و وحشتناکترین جنایات ِ تاریخ در اثر پایبندی به همین ایدهی خوفناک رخ داده. برای ایجاد ِ همبستگی میان ِ انسانها نیازی نیست آنها را در گروههای مختلف حتما روبروی هم قرار دهیم! جوامع انسانی مهرههای بازی شترنگ نیستند.
تمدن از تعارض و تفاوتی که با بربریت دارد معنی میگیرد، هویت، ملیت، فردیت و کمابیش هر مفهوم دیگری که به نحوی به شخصیتی مستقل میبخشد برآمده از «بیرون گذاشتن» چیزیست که فاقد وجوه اشتراک برای «داخل شدن» است.
هرگونه ساختار انسانی تنها در شرایطی که مرزی به دور آن باشد و معیارهایی که برای تبعیض میان خودی و ناخودی اعمال میکند است که شکل و معنی میگیرد. برابریطلب ِ آزادیخواه ِ فردیتجوی ِ خردگرای ِ مدرن هم اگر یکی مثل مرا راه بدهد خیلی زود دچار به فساد در نهاد میشود. اینکه شما به آنچه نسل درپی نسل به جوامع بشری شکل و حالت و هدف دادهاند را انگ ناروای «انتزاعی» میزنید مایهی نا-امیدیست. انسان تحت مرزهای «انتزاعی» و خطوط «ایدئولوژیک» تکامل یافته و بجز آن توان اندیشیدن ندارد، همیشه «ما»یی وجود دارد و «آنها»یی، همیشه وجود داشته، همیشه وجود خواهد داشت.
تلاش برای زدودن مرزهای عینی که در طول تاریخی مستند شکل گرفتهاند به پدید آمدن مرزهایی نامرئی انجامیده که کارآمدی جمع انسانی را مختل کرده. در آمریکا به جداسازی قانونی میان سفیدپوست و سیاهپوست پایان دادند و آنچه درپی آمد جداسازی شهری آنها بود. شهر مدرن آمریکایی، با فاصلهای که میان Suburbia و Inner city آن وجود دارد گواهیست به شکست تلاش رسوای چپ برای مرز-زدایی و «برداشتن فاصلهها».
تبعیض میان آنها که مثل ما نیستند تنها چیزیست که به «ما» معنی میدهد و حتی چه بسی وجود آن را امکانپذیر میکند، و تعارض میان این «ما»های متعدد نیروییست که به تاریخ معنی میدهد و به تکامل انسان(و دیگر موجودات زنده!)شکل و جهت.
بررسی روند تاریخی جوامع و رخدادهای سرنوشتساز نشان میدهد که پس از 300 سال بندگی بندگی آرام (احتمالا همانطور که ایرانیان در حال حاضر به آرامی در اوین بندگی بجا میآورند) یک نفری پیدا شده از خودش پرسیده که چرا باید برادرم بر پشتاش شلاق بخورد و درد بکشد؟
پاسخ اشتباهی به این سوال داده. غلبهی قوی بر ضعیف «ظلم» نیست. در غیاب نظم «ظالم» سنتی هم نظم عالم برقرار است و جاذبه را که نمیشود با بخشنامهی دولت انقلابی به تعلیق درآورد. ضعیف همه جا و همیشه ضعیف است و تحت انقیاد و کنترل قوی. «تازیانه بر پشت برادرم» و این قبیل تعابیر عاطفی(هرچه جلوتر میرویم بیشتر آشکار میشود که بجز اخاذی عاطفی استدلال دیگری در چنتهی چپ نیست)، از منظری عینی بهتر است از گرفتن حق زندگی ارادی یک انسان تحت سیستم زندانبانی مدرن که بابت نگاه کردن به چند عکس شما را به محیطی نهادینه محکوم میکند. چند تازیانه وسط میدان شهر خوردن بهتر است از چند سال زندگی خود را از دست دادن و تا ابد داغ ننگ «تبهکار» و «خلافکار» و «سابقهدار» را بر پیشانی داشتن.
ضمنا خطابههای ادبی و لحن حق به جانب شما رفتهرفته واقعا ملالآور میشوند.
برای خانوادهام، بهترین دوستانام، نجات دادن ِ بخشی بزرگ از انسانهای در خطر و ... تحلیلتان هم اشتباه است، تنها دارایی انسان مدرن جان ِ او نیست، زندگی اوست! چه بهتر که بیضهی اسلام نباشد!
گرگ و پلنگ و باکتری هم ممکن است برای حمایت از خویشاوند ِ ژنتیکی مستقیم خود «فداکاری» بکنند، حیات شما فاقد هدفمندی، سیستم ارزشی و مرکزیت مستحکمیست که با افرادی مشترک در آنها به عینیت رسیده. زندگی شما از معنی فراتر از خودش تهیست و این خلائیست که ما آنرا حس میکنیم فارغ از آنکه آیا معنی والایی واقعاً وجود داشته باشد یا نه. پس نتیجه اینکه شما ارزشی فراتر از جان خودتان، و امتداد آن نمیشناسید.
نظم اجتماعی درست فرد را تشویق به فداکاری برای افرادی میکند که فاقد ارتباط مستقیم ژنتیکی با آنهاست، و از همکاری با ایشان در ابعادی کلانتر از آنچه یک دهات ۱۵۰ نفره میتواند به دست آورد سود میبرد.
شما به عنوان ِ آدمی باهوش تصور بکنید در جامعهای اربابرعیتی هستید و یک روز میبینید نوکرهای ارباب پدرتان را در حیاط خانهی خودتان فلک بستهاند. برای شما دو امکان وجود دارد: -واگذار کردن ِ ارباب به خدا - برقراری روندی قانونی برای تنبیه او و تلاش برای اینکه فرزندان ِ خودتان همچین صحنهای را هرگز نبینند کدام را برمیگزینید؟
برای چه پیشفرض میگیرید که این داوری یا مجازات «غیرانسانی» بوده؟ برای چه باید فرزندم را از دیدن صحنهای که همواره بخشی از زندگی اجتماعی در جوامع متمدن بوده «مراقبت» بکنم؟ آیا میخواهم فرزندی داشته باشم بزدل، ضعیف و بندهی عواطف، یا مردی عادل و دلیر که میتواند آنچه لازم است را زمانی که لازم است انجام بدهد؟ تماشای خشونت تنها زمانی اثری «بد» بر کودکان میگذارد که جامعهی میزبان آنها خشونت را بالذات بد معرفی میکند. من چنین اعتقادی ندارم، خشونت جزئی جدایی ناپذیر از تجربهی انسان بودن است و روشی بسیار مؤثر برای پیریزی نظمی پایدار. چشم در برابر چشم همه را به شدت مراقب چشمهای دیگران میکند و قدرتمندترین محرک شناخته شده تا به امروز است برای کور نکردن دیگری! من ترجیح میدهم پسرم بداند عاقبت خطا در انتظار همه، از جمله پدر اوست تا آنکه گمان بکند همه در زندگی به صرف مشارکت جایزه میگیرند و بزرگترین مجازاتی که ممکن است در زندگی انتظارش را بکشد محرومیت از پلیاستیشن است.
بدیهیست که قربانی یک داوری سخت آنرا ناعادلانه تلقی میکند، عدالت سوال کردن از مجرم دربارهی مجازات او یا پرسیدن نظر پسرش در اینباره نیست، برسی به دور از عواطف میزان اثربخشی و کارکرد آنست.
اگر به راستی موضوع کارآمدی مطرح است باید ابتدا منظورتان از آن را روشن بکنید، اگر مقصودتان هماهنگی با ایدهآلها و آرمانهای چپیست(آزادی، برابری، برادری، صلح و صفا و دوستی...)، خیر، حرفهای من برای رسیدن به این اهداف کارآمد نیست.
اگر منظورتان پیریزی جهانیست مبتنی بر نظم، فضایل بزرگ، غنای سنتی، حقیقت، پایبندی اعضا به جمع، حرکت جمع در جهت تعالی الهی، احساس مفید بودن در زندگی شخصی فرد، احساس پیروزی در زندگی جنسی، بازتولید دموگرافیک، آفرینش هنری
و … آنوقت کارآمدی اندیشههای من در تاریخ به اثبات رسیده است. شما باید انتخاب بکنید که آیا دوست دارید تا ابد کُسبازی بکنید و از ابلهان سواری بگیرید، در حالی که جامعه روبه سقوط و زوال میرود، یا آنکه میخواهید گوش آنها را بگیرید و این داروی تلخ اما نجاتبخش را به حلقشان بریزید؟!
- چون به مرد فرزانه و نادان، شرور و خیرخواه، عادل و رذل و … به یک اندازه قدرت و نفوذ و حق دخالت میدهد. این توصیف واژهنامهای ِ فساد است.
- چون قدرت را نه به صالحترین، بهترین، قدرتمندترین، عادلترین یا کارآمدترین، که به محبوبترین واگذار میکند.
- چون مشروعیت قدرت به اینکه از کجا آمده ربطی ندارد، به این وابسته است که برای انجام چه کاری مورد استفاده قرار میگیرد. اینکه قدرت دولت از رأی مردم بیاید مشروع میشود دروغیست وقیحانه، مشروعیت قدرت وابسته به پیروی و پایبندی و حرکت آن در جهت فضایل بزرگ است.
- چون حقیقت، واقعیت، عدالت، شرافت، زیبایی و … مفاهیمی نسبی نیستند که در رأی عمومی مشخص بشوند. ساختن این پل روی آن دره یا لازم است، یا به صرفه است، یا درست است، یا اولویت دارد، یا ممکن است، یا نیست، رأی شما تأثیری در هیچکدام از آن مسائل ندارد.
- چون از منظر تاریخی ثابت شده که مردم میکوشند از طریق رأی دادن خود را ثروتمند بکنند و دولتهای ناکارآمدی که وعدههای چرب و نرم میدهند را انتخاب میکنند نه دولتهای واقعگرا را.
- چون مرد چاپلوس از صندوقها بیرون میآید نه مرد صادق. مرد مدرن بهخصوص که اهمیت بیشتری به «خوش بودن» میدهد تا به حقیقت، و هرگز حاضر نیست حقیقت دشوار یا نقش خود در آن را بپذیرد.
- چون از منظر تاریخی ثابت شده که زنان با دولت دموکراتیک ازدواج میکنند، و از قدرت رأی خود استفاده میکنند برای دریافت کمکهای ناروای مالی از دولت، استقلال اقتصادی و طلاق دستهجمعی از شوهران بتای خود، سقط جنین میلیونی بچههای ایشان، و سپس بزرگ کردن بچههای حرامزادهی مردان آلفا با مالیات محصول از دسترنج همان مردان بتا!
- چون از منظر تاریخی ثابت شده که حرکت در یک دموکراسی همواره از راست به چپ است، این حرکت گاهی کند میشود، اما هرگز متوقف یا معکوس نمیشود. آنچه امروز در آمریکا یا ایران «راست افراطی» تلقی میشود چپ رادیکال دویست یا صد سال پیش است.
- چون بوروکرات میانمایهای که از صندوق آرا بیرون میآید هیچ سرمایهگذاری شخصی در حکومت خود ندارد. سرنوشت یک پادشاه به اقلیم او گره خورده، اشتباه مکرر، ناکارآمدی سازمانیافته یا فساد نهادینهی او، به تباهی سرزمینش میانجامد و دارایی او را بیارزش میکند. اشتباه مکرر «رئیس جمهور» دست بالا یعنی دور بعدی شارلاتان دیگری به جای او خواهد آمد.
- چون مرد کهتر میکوشد که از طریق رأی، سیاست، ماده واحده و دستورالعمل حزبی خود را با مرد برتر برابر بکند.
- چون به مرد ضعیف ِ بزدل ِ ریاکار ِ درونتهی ِ منزوی ِ منحرف این امکان را میدهد که ضعف، بزدلی، ریاکاری، بیهدفی، انزوا و انحراف خود را از طریق «عمومی» جلوه دادن آن یا متقاعد کردن عوام فضیلت جا بزند.
و …
حالا پرسش حتی بهتر را بپرسید، اینکه آلترناتیو من برای آن چیست، تا به جوابهایی حتی جالبتر برسید. من اجازه میدهم راسل اگر خواست به این سوال جواب بدهد. 😏
از آنجاکه هرگونه موجودیت یا اعتلای فرد گره خورده با جمعیست که در آن عضویت دارد و جمع است که به شما این امکان را میدهد تا با استفاده از امنیت، آرامش، صلح و رفاهی که فراهم کرده فرد وجود داشته باشد و به تعالی برسد، در مقابل فرد شما هم برای حفظ آن، و آنچه به آن شکل و معنی داده میباید آماده به فداکاری باشد. به غیر از این یعنی عدم توازن عینی و سقوط حتمی.
مشکل شما این است که موضوع را از دریچهی فرد میبینید، لحظهای از زندان سخیفی که بشر مدرن به دور خود بنا کرده و فردیت نامیده فاصله بگیرید و بکوشید اعتلای جامعهای که فرد مذکور در آن زندگی میکند را «هدف اصلی» زندگی و عمل او تلقی بکنید. اکنون آیا آن جامعه از فداکاری شهید خود چیزی «گیرش» میآید یا نه؟ فرد در این سناریو «فایده» را قبلاً برده و وجود خود در شکل و قالبی که هست از آنچه اکنون برای بقای آن کشته میشود «گیر» آورده. بعد از اینهم جدا از خوشنامی که برای خاندانش به همراه میآورد میتواند مطمئن باشد که در صورت پیروزی میمها و ژنهایش متداوم میشوند، و او برای پیروزی میجنگد.
تقصیر من نیست،طبیعت فرد رو بیشتر دوست داره:)) امیرجان من در مورد زمان زنده بودن صحبت نمیکنم، حتی جن زده ای که داریوش نام برد هم با وجود متوهم بودن بلاخره یه چیز روانی گیرش میاد بنابراین اگر شما اعتلای جامعه رو هدف خودتون تعریف میکنید؛در زمان زندگی اعتلای جامعه باعث میشه که شما هم به هدفتون برسید. ولی اگر جامعه قبل از مرگ شخص به این اهداف نرسه،رسیدنش بعد از مرگ شخص، محقق شدن هدف اون شخص نیست! you don't fucking exist anymore 😱 شخص دیگه وجود نداره تا از این پیروزی لذت ببره یا اصلا این رو درک بکنه.
از دید ژنتیکی هم که شانس بقای بازنده ها بیشتر هست تا شهدا:))میمونه بحث میم و فرهنگ که اون هم فقط در صورت پیروزی امکانش حاصل میشه.
کنش «درست» آن نیست که فرد انسانی از انجام آن چیزی «گیرش» میآید، آنیست که جمع متشکل از افراد انسانی را در مفهومی تاریخی سود میرساند.
من اصلا در مورد "درستی" بحث نکردم،بحث سر این هست سر کسانی که کشته میشند یه کلاه بزرگ میره.افتخار،شکوه،اعتلای جامعه،آزادی و ... برای یک مرده پشیزی ارزش ندارند،باور نداری میتونی از مرده ها بپرسی:))
برای شما که لیبرال هستید نه، سبک زندگی شما ارزشی ندارد. اما سبک زندگی کسی که حاضر است برای آن کشته بشود قطعاً بله، «واقعا آنقدر ارزشمند» است. سبک زندگی منهم البته دست کمی از مال شما ندارد، بدتر نباشد بهتر نیست.
من به سبک فاسد اقتصاد بازار ارزش رو اندازه میگیرم،اون سبک زندگی ارزشمند تر هست که پرطرفدار تره☺️
وانگهی از این گذشته مگر اکثریت هر چه کرد درست است؟ منهم میدانم که اکثر مردان رها شده به حال خود بتا، بزدل، حقیر، ضعیف و بیمایه هستند. ولی همینطور میدانم که چیزی در آنها هست که تحت پرورش درست، تحت هدایت درست و تحت سیستم اجتماعی که به شخص درستکار پاداش میدهد میتواند رشد بکند و از آنها مردانی در جستجوی فضیلت بسازد. حتی از من و شما!
نه،ولی هر چیز که به اکثریت(جمع متشکل از افراد انسانی) سود برسونه "درست" هست،اکثریت بازنده سود بیشتری در مقابل اکثریت "مرده" بدست میاره (مگر اینکه ارواحشون بخوان جامعه ناموجود مردگان رو به اعتلا برسونند!)
«اکثریت» در جهان واقعی تودهای بیشکل و حالت است که رفتار، عواطف، نظر، عقاید، موجودیت و کلاً باقی چیزهایشان برای من کوچکترین اهمیتی ندارد. مهم این است که صد مرد ِ آماده به مردن به هزار مرد بزدل غلبه میکنند و «سبک زندگی» خودشان را بر ایشان تحمیل. سبک زندگی آنها هم دلیرانه زیستن و دلیرانه مردن است، پس «حق» انتخاب شما میشود پشم و کشک و زرشک. یعنی داعش اگر از مرزها بگذرد و تهران را تصرف بکند دیگر «صلحجویی» شما جانتان را نجات نخواهد داد، یا اسلام میآورید و به لشگر ایشان اضافه میشوید و در راه دفاع از میم آنها به زور میجنگید، یا خودتان، خانوادهتان و … کشتار فیسبیل الله میشوید. یا سرمایهی میمتیکی شما از میان میرود یا سرمایهی ژنتیکی شما.
آها اینجا نقطه خوبی هست که در مورد "درستی" بحث کنیم. یا ارزش هایی اخلاقی بالاتر از "قدرت" وجود دارند که مردن(و احیانا کشتن) به خاطر اونها "درست" هست یا اساسا ارزشی بالاتر از قدرت نیست. اگر ارزشی بالاتر از قدرت نیست پس پیوستن به نیروی قوی تر همیشه بهترین انتخاب هست،ریسک کمتری هم داره،چه طرف ایرانی باشه و چه داعش. یا ارزشی بالاتر از قدرت وجود داره که در این صورت قدرت ابزاری هست برای حاکم کردن و حفظ این ارزش ها.این ارزش بالاتر نمیتونه متکی به "ما" و "آنها" باشه :چون اونها داعش هستند و ما ایرانی هستیم باید بجنگیم! ما با اونها میجنگیم چون میخوایم از ارزشی دفاع کنیم و این ارزش قدرت نیست.اگر طرف مقابل نماینده چیز "بد" نباشه و نماینده "تفاوت" باشه،تو این حالت دلیلی برای مقاومت نیست.
+اگر دو گروهی که با هم میجنگند صرفا به اون شش ارزشی که گفتی پایبند باشند،چکار باید کرد؟!
خب این همان سیستمیست که ما میکوشیم و میخواهیم تغییر بدهیم. این «نظم جهان» نیست، همانطورکه راسل گفت «نظم» جهان در ژاپن فئودال آن بود که فرمانده خود نیز به شمشیر میافتاد، نه مثل لیبرالدموکراسی متأخر که در آن سرباز دلیر فرانسوی در الجزایر جنگ را پیروز بشود، سیاستمدار رذل و بزدل در خانه دستور عقبنشینی بدهد چون «کلنیسم بده»
گل پسر ما در مورد کل طبقه حاکم حرف میزنیم نه فقط فرمانده بد اقبالی که خودش هم کشته میشه،این مورد در جنگ های مدرن هم رخ میده صرفا به خاطر تغییر ابزار کمتر رخ میده.
اکثریت طبقه حاکم در هر سیستمی تا زمانی که کل سیستم سقوط نکنه،بلایی سرشون نمیاد(که واقعا هم در این مورد کاری از دستشون برنمیاد!) این ایمنی نسبی(درست مثل ارتباط عدم شفافیت مالی و فساد) خودش عامل این هست که صاحبان قدرت افرادی باشند/بشند که شهادت طلبی رو ترویج میکنند ولی خودشون حاضر به شهید شدن نیستند.
Bushido - WiKi و اینطور میشه که فقط بخش کوچکی از طبقه حاکم(سامورایی ها) بوشیدو رو اجرا میکنند.
حقیقت تلخ این هست که تا وقتی من میتونم عده ای ادم رو قانع کنم که من هم مثل اونها حاضرم بمیرم هیچ نیازی نیست که واقعا چنینی باوری رو داشته باشم ( و شمار این ادم هایی که قانع میشند همیشه به اندازه کافی زیاده)
از دید ژنتیکی هم که شانس بقای بازنده ها بیشتر هست تا شهدا:))میمونه بحث میم و فرهنگ که اون هم فقط در صورت پیروزی امکانش حاصل میشه.
شانس بقای شهادتطلبی که کشته نمیشود از همه بیشتر است، پس از او شانس بقای خویشان مرد شهادتطلبی که کشته شده از همه بیشتر است، پس از او شانس بقای قومی که مردانش حاضر به تسلیم شدن هستند تا مرگ و همینطور الخ... از منظر فرهنگی هم فقط فرهنگ پیروز و غالب است که باقی میماند.
مهم این است که صد مرد ِ آماده به مردن به هزار مرد بزدل غلبه میکنند و «سبک زندگی» خودشان را بر ایشان تحمیل. سبک زندگی آنها هم دلیرانه زیستن و دلیرانه مردن است، پس «حق» انتخاب شما میشود پشم و کشک و زرشک. یعنی داعش اگر از مرزها بگذرد و تهران را تصرف بکند دیگر «صلحجویی» شما جانتان را نجات نخواهد داد، یا اسلام میآورید و به لشگر ایشان اضافه میشوید و در راه دفاع از میم آنها به زور میجنگید، یا خودتان، خانوادهتان و … کشتار فیسبیل الله میشوید. یا سرمایهی میمتیکی شما از میان میرود یا سرمایهی ژنتیکی شما.
«فرد» در پرتوی این قاعده فاقد اهمیت است، یا خود را فدای جمعی که اکنون در آن عضو است میکند یا جمعی جدید او را قربانی خواهد کرد. اگر مردانی «دیگر» سر مرزهای این کشور نیاستاده بودند و این امکان را برای شما فراهم نمیکردند که بیایید اینجا رودهدرازی بکنید و رودهدرازیهای مرا بخوانید نیازی به بحث در اینباره نمیبود.
من اصلا در مورد "درستی" بحث نکردم،بحث سر این هست سر کسانی که کشته میشند یه کلاه بزرگ میره.افتخار،شکوه،اعتلای جامعه،آزادی و ... برای یک مرده پشیزی ارزش ندارند،باور نداری میتونی از مرده ها بپرسی:))
این حرف درستیست و من آنرا قبول دارم، اما خودتان به نوعی پاسخ خودتان را میدهید. سرنوشت مردگان را فقط مردگان میدانند و مرگ به آدم زنده ارتباطی ندارد، ما باید سود و زیان و اندازهی کلاه کسانی را بگیریم که چنان زندگی میکنند و «زنده میمانند»، آنها که میمیرند خب میمیرند و ما تنها کاری که میتوانیم برایشان بکنیم گرامی داشتن یاد و خاطرهی آنهاست! کُل جهان اینچنین است، بزدلی و گریز از مرگ شما را نامیرا نمیکند، ارزش زندگی شما را تنزل میدهد و معنی + هدف را از آن میگیرد.
من به سبک فاسد اقتصاد بازار ارزش رو اندازه میگیرم،اون سبک زندگی ارزشمند تر هست که پرطرفدار تره
خلایق بنگرید که «فردگرایی» این مرد لیبرال دو پُست جلوتر سر از کجا درآورد! 😬 گوسفند ِ داخل گله هم دقیقا همین نظر را دارد، با این تفاوت که برای بقا و تداوم نسل مجبور به رقابت با کسانی نیست که خلاف نظر او میاندیشند. سبک زندگی ارزشمندتر است که از آزمون تاریخ و فیلتر تکامل سربلند بیرون بیاید، اگر شما همهی اهالی ایران را متقاعد بکنید که «خودکشی» دسته جمعی در روز عید امسال سبک زندگی ایدهآل است، این «سبک زندگی» خیلی زود باعث میشود دیگر ایران و ایرانی وجود نداشته باشد و به رغم پرطرفداری، «ارزشی» که با خود آورده در یک کشور جسد سرد بوده. پس خیر، ارزش از جایی متفاوت میآید.
نه،ولی هر چیز که به اکثریت(جمع متشکل از افراد انسانی) سود برسونه "درست" هست،اکثریت بازنده سود بیشتری در مقابل اکثریت "مرده" بدست میاره (مگر اینکه ارواحشون بخوان جامعه ناموجود مردگان رو به اعتلا برسونند!)
شما دارید عملا میگویید که «بله جایگاه بازندگی را میپذیرم چون دوست ندارم هیچگونه ریسک یا خطری بکنم»؟ اگر اینطور است رودربایستی را کنار بگذار و صادق باش، به نظر من مرد میطلبد چنین اعترافی! اگر همینطور است ما داریم از دو جبهه یک حرف را میزنیم. منهم میگویم که اکثریت «بازنده» شایستهی تعیین تکلیف برای «اقلیت برنده» را ندارند و باید در جایگاه طبیعی و درست خود بمانند. اگر قصد خروج از آنرا دارند باید خطر بیآبرویی، کشته شدن و کشتن دیگری را بپذیرند اگرنه با رأی و عربده چیزی حاصل نمیشود.
آها اینجا نقطه خوبی هست که در مورد "درستی" بحث کنیم. یا ارزش هایی اخلاقی بالاتر از "قدرت" وجود دارند که مردن(و احیانا کشتن) به خاطر اونها "درست" هست یا اساسا ارزشی بالاتر از قدرت نیست. اگر ارزشی بالاتر از قدرت نیست پس پیوستن به نیروی قوی تر همیشه بهترین انتخاب هست،ریسک کمتری هم داره،چه طرف ایرانی باشه و چه داعش. یا ارزشی بالاتر از قدرت وجود داره که در این صورت قدرت ابزاری هست برای حاکم کردن و حفظ این ارزش ها.این ارزش بالاتر نمیتونه متکی به "ما" و "آنها" باشه :چون اونها داعش هستند و ما ایرانی هستیم باید بجنگیم! ما با اونها میجنگیم چون میخوایم از ارزشی دفاع کنیم و این ارزش قدرت نیست.اگر طرف مقابل نماینده چیز "بد" نباشه و نماینده "تفاوت" باشه،تو این حالت دلیلی برای مقاومت نیست.
اینجا بنا به توجیه فلسفی نیست، سیستم ارزشی داعش سیستم ارزشی متفاوتی با همان شماست، در برابر حملهی داعش چه میکنید؟ یک میمپلکس طراحی شده برای نابودی شما یا آنچه به شما هویت میبخشد، در مواجهه با آن چه میکنید؟ «تفاوت» هم در اینگونه موارد بیمعنیست و فاصلهی آن با تعارض چندان قابل تشخیص نیست.
اکثریت طبقه حاکم در هر سیستمی تا زمانی که کل سیستم سقوط نکنه،بلایی سرشون نمیاد(که واقعا هم در این مورد کاری از دستشون برنمیاد!) این ایمنی نسبی(درست مثل ارتباط عدم شفافیت مالی و فساد) خودش عامل این هست که صاحبان قدرت افرادی باشند/بشند که شهادت طلبی رو ترویج میکنند ولی خودشون حاضر به شهید شدن نیستند.
این تنها اثبات میکند که حاکم و جنگاور باید یکی باشند، و سپردن سیاست به سیاستمدار بزدل و رذل اشتباهیست تاکتیکی. مثلا سیستم لیبرالدموکراسی چه چارهای برای این ایراد آفریده؟! اگر هیچ، پس این ایراد سیستم سنتی افزون است بر سیستمهای مدرن، و سیستم سنتی برتر است چون فاقد آن «ایرادات دیگر» میباشد.
در داستان Starship Troopers دو نوع شهروند وجود دارد، یکی Citizens که حق رأی و دخالت در امور سیاسی را دارند زیرا خدمت سربازی رفتهاند و برای حفاظت از زمین در برابر حشرات بزرگ جان خود را به خطر انداختهاند، دیگری Civilians که حق رأی و دخالت در ادارهی کشور را ندارند چون چنان وظیفهای نداشتهاند. این تنها راهیست که برای برداشتن فاصلهی میان جنگاور دلیر آماده به رشادت و سیاستمدار فاسد به ذهن من میرسد!
حقیقت تلخ این هست که تا وقتی من میتونم عده ای ادم رو قانع کنم که من هم مثل اونها حاضرم بمیرم هیچ نیازی نیست که واقعا چنینی باوری رو داشته باشم ( و شمار این ادم هایی که قانع میشند همیشه به اندازه کافی زیاده)
این خطر «ثالث» است، از منظر اهمیت تهدیدات وجودشناختی که یک جامعهی متمدن بشری را تهدید میکنند خطر اول هجمهی بیرونیست، خطر دوم زوال درونی، خطر سوم بهرهبرداری از ارزشهای یک جامعهی ارزشمدار از سوی افراد سودجو. راههای زیادی هست برای مراقبت از گله در برابر گرگها، بهترین آنها اینست که شبانان دوباره نقش خود را به یاد بیاورند و عصای خود را به دست بگیرند، به جای آنکه بر سر گرگ فریاد بزنند «نکش» و بر سر گوسفند که «نمیر».
امیر حالا باید این اخر سال که من کارم زیاده فعال میشدی؟!:)))
اساسا تکنولوژی مدرن داره به سمتی میره که نقش "شمار" نیروی انسانی رو کمرنگ میکنه. یعنی همچنان آدم هایی هستند که حاضرند"بکشند" ولی شمار خیلی کمتری هستند که حاضرند بمیرند و این بزدلی مشکلی در ماشین جنگی یک کشور پیشرفته درست نمیکنه. البته تا اونجایی که فهمیدم این در نظر تو چیز "بدی" هست ولی به قول خودت این به نوعی تغییر دادن واقعیت هم هست، یعنی پیروزی مردانی(اکثریت) که حاضر نیستند بمیرند بر مردانی که حاضر هستند بمیرند(که البته هر دو حاضر به کشتن هستند) مرحله نهایی این پیشرفت این هست که نابرابری قدرت ماشین و انسان به مرحله ای میرسه اساسا اهمیتی نداره که شما حاضر به مردن هستید یا نه،یا در مرحله جنگ تکنولوژیک پیروز میشید یا تسلیم شدن/مقاومتتون در نتیجه تاثیری ایجاد نمیکنند.
برای خانوادهام، بهترین دوستانام، نجات دادن ِ بخشی بزرگ از انسانهای در خطر و ...
داریوش جان فکر نمیکنی این دوست داشتن «خانواده» و «دوستان» زیادی متحجر و بدویست؟
من خاطرم هست فیلمهایِ مورد علاقهات یکزمانی The Last Samuraiو Gangs of New York (آنهم با چاشنی علاقه به دنیل دی لوئیس) بود، مثل من. ولی گمان نمیکنم این علایق از خواندن کانت و اسپینوزا حاصل شده باشند.
نظر من به ایرادی در "کوبیدن سنت به شیوهیِ نیچهای" جلب که برای من حداقل بسیار جالب بوده. شما همچنان از خانواده و دوستان(گنگ) خود سخن میگویی. میگویی "زن" فلانی میرفته زیر فلان آخوند، و از "برادری" سخن میگویی. اینها، نه فقط نامشان بلکه احساسی که در مخاطب برمیانگیزد همه مفاهیمی هستند که از سنت آمدهاند ولی چپ آنها را برای منافع خود مصادره میکند. تازه این جای خوب کار است.
فمینیسم بزرگترین موضوعات مطروحهاش چیست؟ تجاوز، خشونت علیه زنان. میگوید اینها در جامعهیِ سنتی تشویق میشده. در حالی که، تجاوز مفهومی دربارهیِ عفت و نجابت زن است که اگر در درون گروه اتفاق بیافتد مجازاتش مرگ است، خشونت بر علیه زن عملی بسیار زشت است چرا که خشونت علیه "ضعیفه" است، فقط مقدار محدودی خشونت برای مرد خانه اجازه داده شده، چرا که مسئولیت زن و فزند بر عهدهیِ او گذاشته.
حالا اینها گرفته شده و با 180 درجه گرداندن بر علیه خود سنت بکار گرفته ولی باید پرسید: بدون عفت کدام تجاوز؟ بدون سلسه مراتب مشخص و جدا کردن قوی از ضعیف کدام خشونت؟ در جهان فردگرا کدام عدالت؟
من بهترین سخن و استدلالی که از مسلمین دربارهیِ روابط آزاد جنسی، و البته در کل شنیدهام این بوده که پس باید سکس با نوامیس هم مجاز باشد، حقیقتش این است که هرگز برای آن جوابی نیافتم. تنها جوابی که مطرح میشد این بود که سکس با محارم بد است چون از نظر ژنتیکی خوب نیست، بعبارت دیگر یعنی چون دیسژنیک است !!
همهیِ اینها منظورم مطرح کردن این سوال بود که: این آفرینش ارزش و معنا و ادعای اینکه اینها چیزی جز هدانیسم و نهیلیسم است، حتی بلکه چیزی مقابل آن، چقدر جدیست؟ آیا همانقدر جدیست که در شوروی اتفاق افتاد، زمانی که دیگر استالینی نبود که ارزشهایِ «متحجرانه» را ( البته برای استفادهیِ خود) به سیستم تحمیل کند و عمر آنرا طولانیتر کند و ارزشهایِ شما بعمل درآمدند؟
من میگویم برای شروع این ارزش آفرینی بجای استفاده از آنها به بهانههایِ خیالی مثل مبارزه با فاشیسم، بیایید بدون استفاده از ارزشهایِ متحجر و تاریخ مصرف گذشتهیِ سنتی از همین حالا اینکار رو بکنید، ولو در مقیاس کوچک، و البته میتوانید از تجارب دیگرانی که اینها را امتحان کردهاند بهره ببرید.
یکی اینکه، من بنظرم اتفاقا بهشت مفهوم بسیار جالبی میاد، اگر از این منظر بهش گاه کنیم که سلسله مراتب را در اون جهان هم حفظ میکنه.
دربارهیِ ایراد آندد به شهادت و اشارهیِ اون به اینکه مرگ همه چیز یا هیچ چیز هست. اول اینکه هزینه دادن همواره صفر و صد نیست. مرگ نهایت هزینه و خودکشی برای شرافت نهایت آزمون هست، هزینهها و آزمونهایِ دیگر همیشه هست و بنظر میرسه فاسدترین فرمانرویان قدیم دربرابر طبقهیِ حاکم امروز بر جهان که 60 تا پاسپورت توی جیبشون دارند در حکم جنگجویان دلیری هستند. نظر من دشمن در اینجا میتونه نعمتی باشه:
Valerian (/vəˈlɪəriən/; Latin: Publius Licinius Valerianus Augustus;[1] 193/195/200 – 260 or 264, also known asValerian the Elder, was Roman Emperor from 253 to 260. He was taken captive by Persian king Shapur I after theBattle of Edessa, becoming the only Roman Emperor who was captured as a prisoner of war, causing instability in the Empire. ... Eutropius, writing between 364-378, stated that Valerianus "was overthrown by Sapor king of Persia, and being soon after made prisoner, grew old in ignominious slavery among the Parthians.".[8] An early Christian source, Lactantius, thought to be virulently anti-Persian, thanks to the occasional persecution of Christians by some Sasanian monarchs,[9] maintained that for some time prior to his death Valerian was subjected to the greatest insults by his captors, such as being used as a human footstool by Shapur when mounting his horse. According to this version of events, after a long period of such treatment Valerian offered Shapur a huge ransom for his release. In reply, according to one version, Shapur was said to have forced Valerian to swallow molten gold (the other version of his death is almost the same but it says that Valerian was killed by being flayed alive) and then had the unfortunate Valerian skinned and his skin stuffed with straw and preserved as a trophy in the main Persian temple. It was further alleged that it was only after a later Persian defeat against Rome that his skin was given a cremation and burial.[10]The captivity and death of Valerian has been frequently debated by historians without any definitive conclusion.[9]
و البته ایراد در فساد او فرد در مملکتداری پیدا میشه نه چرندیاتی که در فلسفهیِ اخلاق امروز بعنوان مساله مطرح میشه. و البته همهیِ ما میدونیم فانی هستیم، و
بدترین مرگ وقتی اتفاق میافته که تکنولوژی حقیقتا به پیروزی نهایی برسه.
“I trust that every animal here appreciates the sacrifice that Comrade Napoleon has made in taking this extra labour upon himself. Do not imagine, comrades, that leadership is a pleasure! On the contrary, it is a deep and heavy responsibility. No one believes more firmly than Comrade Napoleon that all animals are equal. He would be only too happy to let you make your decisions for yourselves. But sometimes you might make the wrong decisions, comrades, and then where should we be?”
خب ببین اگر یک زندگی ابدی عادی بود مشکلی نداشت ولی توصیف بهشت طوری هست که همه نیازهای شخص برطرف میشه،این یه جور تناقض با طبقاتی بودن هست.
جدا کردن لزوما ربطی به رفع نیاز نداره. بهشتیها رو ببری جهنم و جهنمیها رو ببری بهشت بازم از هم جدا هستند. بحث من کلیتر از گرفتن فلان تفسیر و فلان دین هست ولی من حتی از آخوندهای خودمون هم شنیدم بهشت و جهنم طبقه دارند، هرچند بهشت آخوندی جای سخیفی هست.
ولی این کابوس از هر طرف نگاه میکنی واقعا جذابه،پیروزی تکنولوژی پیروزی برتری های انسانیت هست نه ضعف هاش.
در پیروزی تکنولوژیک اصلا انسانی، به مفهومی که داره ازش اینجا صحبت میشه، نمیمونه تا اونجایی که من میبینم و بنظر من میآد. ولی اگر «رهایی» ممکن باشه، احتمالا در انفجاری تکنولوژیک اتفاق میافته.
جدا کردن لزوما ربطی به رفع نیاز نداره. بهشتیها رو ببری جهنم و جهنمیها رو ببری بهشت بازم از هم جدا هستند. بحث من کلیتر از گرفتن فلان تفسیر و فلان دین هست ولی من حتی از آخوندهای خودمون هم شنیدم بهشت و جهنم طبقه دارند، هرچند بهشت آخوندی جای سخیفی هست.
من هم شنیدم:)) دارم میگم مفهوم بهشت به عنوان جایی که انسان "رستگار" شده و از ضعف ها رها شده با طبقاتی بودن در تضاد هست(که البته ادیان از این تضادها زیاد دارند) اگر بهشت به عنوان جایی باشه که زندگی ابدی توش جریان و هست و یک ورژن تغییر یافته دنیای فعلی باشه،خب نه این تضادی با مفهوم بهشت بودن نداره.
در پیروزی تکنولوژیک اصلا انسانی، به مفهومی که داره ازش اینجا صحبت میشه، نمیمونه تا اونجایی که من میبینم و بنظر من میآد. ولی اگر «رهایی» ممکن باشه، احتمالا در انفجاری تکنولوژیک اتفاق میافته.
دقیقا نکته همین هست،اگر ضعف های انسان رو ازش بگیریم دیگه انسان نیست! چه ماشین های هوشمند جایگزین ما بشند و چه کلا بدنمون تغییر بکنه،انسان های اون موقع(یا ماشین ها) بیشتر شبیه یه گونه دیگه هستند تا انسان های فعلی.
یک ایدهی بسیار مردانهای در عمق و روح چپگرایی بدوی وجود دارد. انحراف به زنانگی بعدتر است که رخ میدهد و از عواقب یکسری عوامل غیرقابل پیشبینیست. «برابری» که انقلابی فرانسوی از آن سخن میگفت برابری ابنای بشر در «امکان» رسیدن به فضیلت بود، اما «همهی مردان در توانایی رسیدن به فضیلت با هم برابر هستند» خیلی زود شد «همهی مردان با هم برابر هستند فارغ از فضایلی که دارند». اینکه فضیلت نه در ذات، ژن، طبیعت، جایگاه اشرافی و لقبی که دارید، بلکه در عمل و ایمان شماست، خیلی زود تبدیل شد به «همهی اعمال فضیلتآمیزند». از هرکس به اندازهی توانش، به هرکس به اندازهی نیازش تبدیل شد به «بده من بینم اینو!».
مسئله اینست که فاصله میان چپ ِ مردانهی مریتوکرات با چپ زنانهی اگلیتارین فاصلهای کاذب است، هر دو در ذات یکی هستند.
اساسا تکنولوژی مدرن داره به سمتی میره که نقش "شمار" نیروی انسانی رو کمرنگ میکنه. یعنی همچنان آدم هایی هستند که حاضرند"بکشند" ولی شمار خیلی کمتری هستند که حاضرند بمیرند و این بزدلی مشکلی در ماشین جنگی یک کشور پیشرفته درست نمیکنه. البته تا اونجایی که فهمیدم این در نظر تو چیز "بدی" هست ولی به قول خودت این به نوعی تغییر دادن واقعیت هم هست، یعنی پیروزی مردانی(اکثریت) که حاضر نیستند بمیرند بر مردانی که حاضر هستند بمیرند(که البته هر دو حاضر به کشتن هستند) مرحله نهایی این پیشرفت این هست که نابرابری قدرت ماشین و انسان به مرحله ای میرسه اساسا اهمیتی نداره که شما حاضر به مردن هستید یا نه،یا در مرحله جنگ تکنولوژیک پیروز میشید یا تسلیم شدن/مقاومتتون در نتیجه تاثیری ایجاد نمیکنند.
اختیار تکنولوژی نظامی در دستان مردانیست که ماشه را میکشند، و اگر شما قادر نباشید شخصاً و رأسا خطر را بپذیرید، اگر قادر نباشید چاقو بر گلوی دیگری بگذارید و آنرا ببرید، اگر قادر نباشید یک «چشم در چشم» ساده را از طرف مقابل ببرید، قطعاً قادر نخواهید بود با فشار دکمهای دهها هزار نفر را در لحظهای خاکستر بکنید. ماجرای گردنکشیهای اخیر پوتین در برابر غرب نمود خوبیست از این قاعده.
کارکتری بسیار قوی لازم است تا بتوانید چنان تصمیمی بگیرید، در «جهان آزاد» امروز حتی یک مرد بر سر قدرت نیست که چنین کارکتری داشته باشد. هر لشگری با نیم میلیون پیاده بر دروازههای اروپا برسد خود را فاتح بلامنازع آن مییابد، چون مسأله این نیست که چند بمب و موشک و خمپاره دارید، مساله این است که حاضرید چند نفر را بکشید و چند نفر کشته بدهید.
- چون از منظر تاریخی ثابت شده که زنان ... من اجازه میدهم راسل اگر خواست به این سوال جواب بدهد.
خب من میدونم ریشه تمام این مخالفتات با دولت دموکراتیک از فمنسیم نشات گرفته و اصلی ترین دلیلش کثافت جنسیتی ای هست که در جوامع آزاد بار اومده.
قبل از اینکه نظرم رو با استدلالات بنویسم میخوام بدونم آیا اصلا آلترناتیو دیگه ای موجود هست؟ من بعید میدونم و اگر هم داشته باشی مطمئنم هرگز نمیتونه جایگزین لیبرال دموکراسی بشه... شاید یه چیزی شبیه سیستم اصطلاحا "مردسالاری"؟ ولی به هر روی اگه تو آلترناتیوی داری من خیلی مشتاقم بخونم.
پ ن : راسلو که بی خیال؛ الان دوباره میاد میگه من صلاحیت نوشتن ندارم و من نمیتونم بطور شایسته بیان کنم و
... ^_^
من خیلی دوس دارم این بحثو ادامه بدید و سوالای خیلی زیادی هم دارم که دوس دارم نظر بچه ها رو بدونم. لطفا بقیه "تا عید و من کار دارم و کسر وقت" و این چیزا نکنن. من خودمم نهایتا روزی یکی دوساعت بیشتر نمیتونم تو نت باشم ولی بازم این بحثو اولویتم قرار دادم.
پ ن : راسلو که بی خیال؛ الان دوباره میاد میگه من صلاحیت نوشتن ندارم و من نمیتونم بطور شایسته بیان کنم و ... ^_^
فعالیت مجازی من بمن نشان که داده منبر ببینم، کم اهل منبر رفتن و روده درازی دربارهیِ چیزهایی که به درستی نفهمیدهام نیستم. حالا که خودم اعتراف میکنم صلاحیت چندانی ندارم دوستان سربهسر من میگذارند !!
خب راسل واجب شد اگر فرصتی دست داد با هم گفتگویی پیرامون برداشتی که هریک از ما پیرامون «راست» دارند بکنیم.
برای شروع من نقدم به تجربهی تاریخی نازیسم و فاشیسم را مینویسم، و اینکه چرا آنها را شکست تلقی میکنم نه فقط به آن دلیل که جنگ را واگذار کردند:
- ایمانی انحراف آلود به مفهوم «نهاد» و ارگان اجتماعی، منظورم باور به سرنوشت الهی دولت یا خاستگاه غیردموکراتیک آن نیست، منظورم «ایمان» در این معنیست که چپ تصور میکند اگر نهاد به شکل درست طراحی و پیریزی و ساخته شده باشد از کارکرد مورد نظر برخوردار خواهد بود. نهاد اجتماعی ماشینیست که اگر با نقشه و طرح درست ساخته شده باشد عملکردی مثبت خواهد داشت.
این ایمان توأم است با عدم باور به اثربخشی کیفیت افرادی که این نهادها و ارگانها را برمیسازند، این افراد تنها «چرخدندههای ماشین» تلقی میشوند و جایگزینیپذیر.
اما کیفیت اجزا بر کیفیت عضو و کیفیت اعضا بر کیفیت بدن مؤثر است. چرخدندههای مرغوب ماشین مرغوب میسازند و چرخدندههای خراب ماشین خراب. کیفیت افرادی که جایگاههای گوناگون در یک نهاد یا ارگان اجتماعی را اشغال میکنند، بهخصوص آنها که موقعیتهای رهبری یا تاثیرگذار را بر عهده دارند به کیفیت آن نهاد یا ارگان، و عملی که برای انجام آن طراحی شده اثر مستقیم میگذارد.
نازیسم و فاشیسم هر دو در تجربهی تاریخی خود گرفتار در این باور ذاتا «چپی» بودند. - بزرگترین انتقاد من به نازیسم(و تا اندازهای حتی بیشتر فاشیسم، و نیز جمهوری اسلامی به عنوان ورژنی وطنی)، تأکید و تمرکز بیش از اندازهی آن به «امر سیاسی»ست. زوال جهان مدرن بیش از هرچیز زوالیست اخلاقی و روحانی، و با در اختیار گرفتن دولت هرگز نمیتوان به ستیز آن رفت. این استدلال که سقوط از راه سیاست وارد شده و سیاست طلایهدار نبرد با تمدن بشری طی سیصد سال گذشته محسوب میشده پس از همان راه باید آنرا بیرون انداخت استدلال کاملی نیست. یک بولدوزر توانایی تخریب یک خانه را دارد، اما برای ساخت خانهای دیگر ما به ابزاری متفاوت نیاز خواهیم داشت. شاید راه ورود این دیو به درون خانههای ما سیاست بوده باشد، اما قطعاً راه غلبه بر آن سیاست یا امر سیاسی نیست. امر سیاسی دارای محدودیتهایی بسیار عینی و جدی در رهبری اخلاقی جامعه است.
مرتجعان جدید باید راهی بهتر از پیروزی سیاسی برای تغییر جامعه بیابند.
- تردیدی در این نیست که نازیسم جنبشی بود ارتجاعی، یا دستکم دارای روبنایی مبتنی بر آنچه امروز من و شما خواستار بازگشت به آن هستیم، قبیلهگرایی، مرزباوری، سلطهی سلسلهمراتبی(در برابر آزادی برابریطلب)، نظم و یک حرکت به مرکزی که هرچند با دین بیگانه بود دارای «روح مذهبی» محسوب میشد. در اینهم تردیدی نیست که جلوهای بود از انحراف لوتری در سلب اعتبار از سلسلهمراتب مبتنی بر فضیلت به سلسلهمراتب مبتنی بر طبیعت. من میگویم انحراف لوتری و واقعا به این قائلم که آنچه او بدعتش را گذاشت، یعنی امکانپذیری درک و فهم نه فقط فضیلت و رذیلت بلکه حتی خدا و لوگوس از سوی مرد عامی. اینکه اگر مرد عامی را رها بکنید چیزی اصیل در طبع او هست که حقیقت را بازگو میکند. من یک روشی برای تقسیم چپ و راست پیدا کردهام که از همه بیشتر موثر است، و آن میزان تأکید بر یک فضیلت به بهای فداسازی فضیلتی دیگر است.
هر دروغی در ذات خود مبالغه و اغراق در یک حقیقت است. چپ به یک فضیلت میچسبد و در راه رسیدن به آن همهی فضایل دیگر را ضایع میکند. اژدها در هر دورانی ممکن است یک سر خود را بیرون بیاورد، یک روز «حقیقتجویی»، یک روز «وطنپرستی»، یک روز «غیرتمندی»، یک روز «دینداری» و یک روز «عدالت» یا «آزادی». افراط در یک فضیلت، یا تلاش برای رسیدن به آن با هر قیمتی. حالا اینها چه ربطی به نازیسم دارند؟
«انحراف بزرگ» آنجاست که گروهی مردم را به دلیل چیزی بجز آنچه میکنند دارای فضیلت تلقی بکنیم، «Sola Fide» اولین مورد مکتوب است از این انحراف. نژادپرستی در مفهوم نازیگری آن نیز چیزی بجز فضیلتسازی از «آلمانی بودن» یا «سفیدپوست بودن» نبود. جایی که «بودن» به جای «عمل» معیار است، چپ در آنجاکه رخنه کرده. لوتر مرد بزرگی بود که ایمان و خلوص او برای من مسلم است. من این جملهی او را اکنون بیش از هر زمان دیگری ارج میگذارم که «ایمان میباید همهی خرد، شعور و فهم را زیر پا لگد کند»!
اما آنچه آغاز کرد عواقبی بسیار وسیعتر از آنچه او گمان میکرد در پی داشت. چپ اگر تلاشی محکوم به شکست برای ترجیح ایدهآل به امر واقع باشد، اگر تلاشی برای برابرسازی موجود و شیء بالذات نابرابر باشد، و اگر مجموعهای از آنچه برابریطلبی، آزادیخواهی و ترقیدوستی محسوب میشود تعریف بشود ما به خطا رفتهایم. چپ در «ذات» خود تلاش برای رسیدن به ابزار چیز به جای خود آن است که با ایمان به نهاد و تعصب بر یک فضیلت به قیمت فضیلتی دیگر همراه شده. طبق این تعریف، در تمام سنن جهان ما «چپ» را داریم، اما نه آنجاکه شما گمان میکنید:
در سنت مسیحی، نه فرانسیسکنها با آن ایدههای بامزهی خود پیرامون «برابری میان همه اشیاء ساکن و متحرک و زنده و مرده و ...»، که کالوین و کالوینیستها، با آن تعصبت کور دینی خود نمایندهی این سنت فکری هستند(از یان هوس شروع میشود و با لوتر و کالوین ادامه مییابد). در سنت اسلامی نیز نه مسلک آسانگیر ِ ضعفپروری همچون اباضیگری، که سلفیگری با ظاهر سنتگرای ِ سنتباور خود نمایندهی آنست. در تاریخ ایران «چپ باستانی» نه در جنبش مزدک، که در مانویگری و اعلام بیزاری آن از جهان گناهآلود متجسد است.
طبق این تعریف، تنها کافیست شما سیستم فکری یک گروه را بردارید و به جای «مسیحیت» یا «اسلام» بگذارید سوسیالیسم، آنوقت دقیقاً «هیچ» تفاوتی میان استالین و ابوبکر بغدادی و هیتلر و مائو و ... نخواهد بود. تفاوتی اگر قرار است میان «ما» و «آنها» باشد باید علاوه بر ایدئولوژی که به آن پایبندیم، در نحوهی نبرد ما نیز متجلی بشود. من نه از بیاعتنایی آنها به رحم، بخشندگی و عطوفت انسانی، که از بیاعتنایی آنها به عدالت و شرافت صحبت میکنم.
پس فارغ از آنکه «روشنفکران» تصمیم گرفتند ناگهان «سوسیالیسم» آلمانی را جزو «سوسیالیسم واقعی» تلقی نکنند، من همچنان هیتلر و موسولینی و خمینی را نمایندگان به حق و شایستهی ترقیخواهی تلقی میکنم.
پ.ن: من میدانم که این تعریف فاقد وجاهت تاریخیست، اما آنرا در تشخیص دوست از دشمن بسیار کارآمد مییابم. ما رهبری را شایستهی پیروی میدانیم همچون بارباروسا، مروان بن حکم، هارون الرشید، عمر بن خطاب، آگوستوس و ... نه هیتلر و مائو و استالین و ...
خب من میدونم ریشه تمام این مخالفتات با دولت دموکراتیک از فمنسیم نشات گرفته و اصلی ترین دلیلش کثافت جنسیتی ای هست که در جوامع آزاد بار اومده.
ای بابا، اینهمه من برای شما دلیل لیست کردم آنوقت میگویید تنها دلیلش فلان است و بهمان است؟ لحظهای بکوشید به جای آنالیز روانی من و تلاش برای یافتن «دلیل» تغییر عقایدم به خود عقایدم و آنچه برای دفاع از آنها مینویسم بیاندیشید!
انتقاد اصلی به سیستمهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مدرن این است که «ناکارآمد» هستند، یعنی به دلیل تضاد با طبیعت بشری و آغاز با انکار آن(و تلاش برای تغییر آن در موارد بهتر)، شرایطی را پدید میآورند که در آن بخش نسبتاً بزرگی از رانهها و نیازهای عینی و ذهنی بشر بیپاسخ میماند. در عین حال نقطهی قوت آنها در تاریک کردن چشماندازهای دیگر با چنان شدت و حدتیست که هیچکس توان حتی تصور آلترناتیوی عینی را نمیتواند داشته باشد. من پیشتر گفته بودم که این علاقهی جدید به ژانر «آخرالزمان» در رمانها، سریالها و فیلمها که پیشتر در کُل تاریخ بیسابقه بوده، نوعی بیان هنری برای روح زمان ماست که در آن «تغییر» بسیار دشوارتر و ناممکنتر به نظر میرسد تا «نابودی»:
مردسالاری، قومپرستی، ایمان مذهبی، سلسلهمراتب مبتنی بر قدرت، رقابت میان افرادی که بازی را از جایگاهی برابر شروع کردهاند و جلو افتادن یکی از دیگری، همگی پدیدههایی هستند که دوباره و صد باره خود را از راههایی پیشتر ناشناخته و غیرقابل پیشبینی برای سیستم مستقر بازتولید میکنند، یعنی هرگز نابود نمیشوند بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشوند. طبق این رهیافت شما کافیست تا أتچه وجود دارد را به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از موقعیت بشر به رسمیت بشناسید و شروع به رسیدگی به اموری مهمتر بکنید، همین!
خب راسل واجب شد اگر فرصتی دست داد با هم گفتگویی پیرامون برداشتی که هریک از ما پیرامون «راست» دارند بکنیم.
من بعد از خواندن پستت، مخصوصا آنچه دربارهیِ ارتباط فاشیسم و چپ گفتی جستجویی کردم و از آنچه دیدم حقیقتا شگفتزده شدم. اینکه چپ هر روز به یک شکل در میآید بدون شک درست است، حقیقتش اینطور بنظر میرسد که در واقع این چپ خود را بر ضد ما تعریف میکند، نه برعکس. در واقعیت هم میدانینم که برابری هیچگاه رخ نداده و اصلا ممکن نیست و هیچگاه اختلاف بقدر امروز نبوده که شعار برابریطلبی جماعت گوشها را کر کرده، و دلیل این تنها اینکه چپ اشتباه میکند نیست. بنظر میرسد که نبرد در واقع مابین، زندگی مطابق با طبیعت انسانی و با روح نیاکان ماست در برابر «ترقیخواهی» در جریان است. میدانیم حتی «طبیعت انسان» هم ابزار استفادهیِ چپ بوده و خواهد بود.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "واما من اوتی کتابه بشماله فیقول یا لیتنی لم اوت کتابیه ﴿25﴾ ولم ادر ما حسابیه ﴿26﴾ یا لیتها کانت القاضیة ﴿27﴾ ما اغنی عنی مالیه ﴿28﴾ هلک عنی سلطانیه ﴿29﴾ خذوه فغلوه ﴿30﴾ ثم الجحیم صلوه ﴿31﴾ ثم فی سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلکوه ﴿32﴾ انه کان لا یومن بالله العظیم ﴿33﴾ ولا یحض علی طعام المسکین ﴿34﴾ فلیس له الیوم هاهنا حمیم ﴿35﴾ ولا طعام الا من غسلین ﴿36﴾ لا یاکله الا الخاطوون ﴿37﴾ فلا اقسم بما تبصرون ﴿38﴾ وما لا تبصرون ﴿39﴾ انه لقول رسول کریم ﴿40﴾ وما هو بقول شاعر قلیلا ما تومنون ﴿41﴾ ولا بقول کاهن قلیلا ما تذکرون ﴿42﴾ تنزیل من رب العالمین ﴿43﴾ ولو تقول علینا بعض الاقاویل ﴿44﴾ لاخذنا منه بالیمین ﴿45﴾ ثم لقطعنا منه الوتین ﴿46﴾ فما منکم من احد عنه حاجزین ﴿47﴾ وانه لتذکرة للمتقین ﴿48﴾ وانا لنعلم ان منکم مکذبین ﴿49﴾ وانه لحسرة علی الکافرین ﴿50﴾ وانه لحق الیقین ﴿51﴾ فسبح باسم ربک العظیم ﴿52﴾"
"هم یا چه کسی داده شود نوشتارش به چپش باز می گوید ای کاش من نبوده داده می شد نوشتارم 25 هم نبوده آگاه شدم چه است رسیدگی ام 26 ای کاش آن بود پایان یافته 27چه بهره مند کرد از من داراییم 28 نابود شد از من انگیزانم 29 بگیریدش باز بند زنیدش 30 پس آتش سخت بچسبانیدش 31 پس در زنجیری غلافش هفتاد غلافی باز بپیچیدش 32چون او بود نباشد باور می کرد به خداوند خیلی بزرگ 33 هم نباشد می انگیخت بر خوراندن برجای مانده نیازمند 34 باز نیست تا برایش زمان همینجا گرم دوستی 35هم نباشد خوراکی جز از شوینده شده 36 نباشد می خوردش جز کج روها 37باز نباشد سوگند خوردم به چه می بینید 38هم چه نباشد می بینید 39چون آن تا برای گفته ء فرستادهء خیلی بزرگواریست 40هم چه آن به گفتهء سراینده ایست خیلی کمی چه باور می کنید 41هم نباشد به گفتهء فالگیری خیلی کمی چه بازگو می شوید 42چند فرستادنیست از پروردگار جهانیان 43هم گر چندگویی کند بر ما برخی گفته ها 44تا برای گرفتیم ازش به راست 45 پس تا برای پاره می کردیم ازش رگ دل 46باز چه ازتان کسی یکی درباره اش دیوارهایید 47هم چون آن تا برای بازگوییست برای بیمناکان 48هم چون ما تا برای می دانیم چون ازتان دروغ پندارگشته گانند 49هم چون آن تا برای دریغی بر رویگردانان است 50هم چون آن تا برای درستی یکدل شدن است 51باز پاکیزه بگرد به شناسه پروردگارت خیلی بزرگ52" خداوند مرا نادان مکن که دوزخی هست خودپسند مکن که به اندیشه نیازمندان باشم پرت گو از چند جا مکن یکی گوی از سخنت کن که چشمهء برداشت هایم باشد بندهء خودت یگانهء پرتوان کن که بترسم ازت که کسی توان کمکم ندارد در زندگی بکارم نمی آید هم تو برای این در سنخت می ترسانی که برخی از ماها واپسین را دروغ دانند هم برای دریغ رویگردانان فرستادی اش هم این نوشتار برای یکدل کردنست که از پریشانی درآییم پاکیت ای پروردگار خیلی بزرگ مانند موسی درود خداوند برش باد کنم نه فرعون هم دوردسته شان
به نظر امیر داره ترس رو مساوی رضایت حساب میکنه. اینکه"همیشه" اعتراض و شورش نکردن جمعی رو (در جایی که مجازات های سخت برای این کار وجود داره) دلیل بر رضایت در نظر بگیریم زندان ها راضی ترین جمعیت انسان ها رو در خودشون جای میدند! رضایت یه مقوله نسبی هست، بله خیلی از آدم ها راضی هستند که عمرشون رو در زندان بگذرونند تا اینکه کشته بشند، ولی اگر امکان آزاد بودن بهشون بدیم اکثریت از اونجا بیرون نمیان؟! جامعه هم از این لحاظ مثل زندان هست، اکثریت حاضر به قمار کردن جونشون نیستند و وقتی هم که حاضر به این کار میشند مدت کوتاهی بیشتر عمر نداره.
"سکوت علامت رضایت هست" هم برای این به کار میره که وجدان شخص سرکوبگر رو اسوده کنه و هم اینکه در دل مخالفین تردید ایجاد کنه"اگر دیگران هم مثل من ناراضی بودند سکوت نمیکردند" در صورتی که سکوت خیلی وقت ها نشونه ترس هست.
به نظر امیر داره ترس رو مساوی رضایت حساب میکنه. اینکه"همیشه" اعتراض و شورش نکردن جمعی رو (در جایی که مجازات های سخت برای این کار وجود داره) دلیل بر رضایت در نظر بگیریم زندان ها راضی ترین جمعیت انسان ها رو در خودشون جای میدند! رضایت یه مقوله نسبی هست، بله خیلی از آدم ها راضی هستند که عمرشون رو در زندان بگذرونند تا اینکه کشته بشند، ولی اگر امکان آزاد بودن بهشون بدیم اکثریت از اونجا بیرون نمیان؟! جامعه هم از این لحاظ مثل زندان هست، اکثریت حاضر به قمار کردن جونشون نیستند و وقتی هم که حاضر به این کار میشند مدت کوتاهی بیشتر عمر نداره.
"سکوت علامت رضایت هست" هم برای این به کار میره که وجدان شخص سرکوبگر رو اسوده کنه و هم اینکه در دل مخالفین تردید ایجاد کنه"اگر دیگران هم مثل من ناراضی بودند سکوت نمیکردند" در صورتی که سکوت خیلی وقت ها نشونه ترس هست.
بنظرم باز هم اینکه توافق نسبیست ولی تکلیف «سکوت علامت رضاست» روشن است چیزی فراتر از رتوریک نیست. معروف است ناپلئون نسخهای از کتاب «فرارداد اجتماعی» روسو را بهنگام حمله به روسیه همراه خود داشت. امروزه بطرز جالبی همه یادشان رفته که تست فاشیسم را برای لیبرالیسم بکار برند و نگاهی به تاریخ لیبرالها و تغییرات «خودجوش» بسیار جالب است. حالا میشود راه دور نرفت و بجایش نگاهی به نمونههایِ وطنی آن مانند رضاشاه انداخت.
بنظرم باز هم اینکه توافق نسبیست ولی تکلیف «سکوت علامت رضاست» روشن است چیزی فراتر از رتوریک نیست. معروف است ناپلئون نسخهای از کتاب «فرارداد اجتماعی» روسو را بهنگام حمله به روسیه همراه خود داشت. امروزه بطرز جالبی همه یادشان رفته که تست فاشیسم را برای لیبرالیسم بکار برند و نگاهی به تاریخ لیبرالها و تغییرات «خودجوش» بسیار جالب است. حالا میشود راه دور نرفت و بجایش نگاهی به نمونههایِ وطنی آن مانند رضاشاه انداخت.
من بعضا با انتقاد های امیر به لیبرالیسم و حتی چپ موافقم ولی تحلیلی که میکنه واقعا تو کت من نمیره. رضایت باینری نیست درجه داره، اگر مردم دیر به مرحله نهایی نارضایتی(شورش) میرسند نشونه رضایت نسبیشون نیست، البته لزوما هم نشونه نارضایتی نسبی نیست ولی وقتی زور جلوی ابراز نارضایتی رو میگیره ،احتمال نارضایتی بیشتره(چون اگر در زمینه ای نارضایتی قابل توجه نباشه نیاز به سرکوب و خفقان هم نیست)
من بعضا با انتقاد های امیر به لیبرالیسم و حتی چپ موافقم ولی تحلیلی که میکنه واقعا تو کت من نمیره. رضایت باینری نیست درجه داره، اگر مردم دیر به مرحله نهایی نارضایتی(شورش) میرسند نشونه رضایت نسبیشون نیست، البته لزوما هم نشونه نارضایتی نسبی نیست ولی وقتی زور جلوی ابراز نارضایتی رو میگیره ،احتمال نارضایتی بیشتره(چون اگر در زمینه ای نارضایتی قابل توجه نباشه نیاز به سرکوب و خفقان هم نیست)
بگمانم اینجا همه چیز وازونه شده. مبنای استدلال ما اصلا رضایت نیست، آزادی و رضایت البته در جای خود میتواند مهم باشد، ولی همه چیز نیست. تاکید بیش از اندازه بر رضایت و توافق، یا بعبارت دیگر سفسفتهیِ هایزی، همانطور که گفتم اساس حرف انقلابیون بوده و هست. مساله اینست که روند واقعیت طور دیگریست، کودک ابتدا بدنیا میآید و نیاز به آموزش دارد و بعد میشود اصلا دربارهیِ بود و نبود انتخاب برای او صحبت کرد. کودک را نمیشود بعد از طلاق آنطور که تئوری آنها تعریف میکند به دو نیمه تقسیم کرد. با نامگذاری جهل خود هم تحت نامی مانند سندروم استکهلم و... هم در درک ما همانقدر پیشرفت حاصل میشود که در بقیهیِ علوم اجتماعی حاصل شده، هیچ.
بگمانم اینجا همه چیز وازونه شده. مبنای استدلال ما اصلا رضایت نیست، آزادی و رضایت البته در جای خود میتواند مهم باشد، ولی همه چیز نیست. تاکید بیش از اندازه بر رضایت و توافق، یا بعبارت دیگر سفسفتهیِ هایزی، همانطور که گفتم اساس حرف انقلابیون بوده و هست. مساله اینست که روند واقعیت طور دیگریست، کودک ابتدا بدنیا میآید و نیاز به آموزش دارد و بعد میشود اصلا دربارهیِ بود و نبود انتخاب برای او صحبت کرد. کودک را نمیشود بعد از طلاق آنطور که تئوری آنها تعریف میکند به دو نیمه تقسیم کرد. با نامگذاری جهل خود هم تحت نامی مانند سندروم استکهلم و... هم در درک ما همانقدر پیشرفت حاصل میشود که در بقیهیِ علوم اجتماعی حاصل شده، هیچ.
من هم موافقم رضایت مردم در این تئوری ارزش چندانی نداره ولی روش تاکید میشه به همون دلیل ساکت کنندگی و جایگاه اخلاقی که به فرد زورمند میده(اقا ملت راضی بودند،پس به تو چه!) که خب این به نظر من یه نوع شیادی هست.
یک چیز دیگه اندکی نامرتبط به حرف الانمون(ولی مرتبط به تاپیک) سیستمی که امیر معرفی میکنه به نظرم نهیلیستی هست،حالا اگر فرصت شد در این مورد نظر کاملمو میگم(حسش بود یهو پرید!)
من هم موافقم رضایت مردم در این تئوری ارزش چندانی نداره ولی روش تاکید میشه به همون دلیل ساکت کنندگی و جایگاه اخلاقی که به فرد زورمند میده(اقا ملت راضی بودند،پس به تو چه!) که خب این به نظر من یه نوع شیادی هست.
یک چیز دیگه اندکی نامرتبط به حرف الانمون(ولی مرتبط به تاپیک) سیستمی که امیر معرفی میکنه به نظرم نهیلیستی هست،حالا اگر فرصت شد در این مورد نظر کاملمو میگم(حسش بود یهو پرید!)
ایراد نداره هر وقت حسش رو داشتی بگو.
درباره این بحث دور باطلی هم که در جامعهیِ مدرن راه افتاده، در فاسدترین دوران تاریخ به سیستم سنتی بدلیل پیروی نکردن از معیارهای اونها اتهام شیادی زده میشه بنظرم جوابی بهتر از «کافر همه را به کیش خود پندارد» نیست.
درباره این بحث دور باطلی هم که در جامعهیِ مدرن راه افتاده، در فاسدترین دوران تاریخ به سیستم سنتی بدلیل پیروی نکردن از معیارهای اونها اتهام شیادی زده میشه بنظرم جوابی بهتر از «کافر همه را به کیش خود پندارد» نیست.
اینکه ما(نمایندگان اجباری سیستم فعلی) فاسد و شیاد و دروغگو باشیم دلیل نمیشه که اتهام شیادی که میزنیم نادرست باشه، میشه؟!😌 این کار مصداق بارز شیادی هست، یعنی شما رضایت مردم واستون مهم نباشه ولی طور دیگه وانمود کنید...شما با اگر لوله اسلحه رو رو شقیقه کسی نگیری با اقرار "رضایت شما واسمون مبنا نیست" نمیتونید طرفدار زیادی داشته باشید.
در مورد نهیلیستی بودن: سیستم اخلاقی نهیلیستی ارزش های اخلاقی ذاتی رو منکر میشه...در واقع اخلاقیات رو مثل قواعد یک بازی میدونند،هیچ ارزش ذاتی ندارند ولی برای بازی کردن نیاز به رعایت کردنشون هست.
سیستمی که امیر طرفدارش هست هم ارزش ذاتی اخلاقی رو رد میکنه، وقتی میگه چیزی مشروع یا اخلاقی هست در واقع داره میگه "چون بخشی یا همه آدمها باور دارند(به دلایل ژنتیکی،محیطی) چیزی اخلاقی هست، ما هم میگیم اخلاقی هست" در مورد خودشون: تنها قانون که بهش باور دارند قوانین طبیعت هستند و قانون طبیعت هم چیزی جز قدرت نیست و به همین خاطر ارزش های اخلاقی رو میپذیریند که در راه رسیدن به/ یا حفظ قدرت موثر باشه.
من تمام اینها رو از حرف های خودش برداشت کردم، با این حال اگر فکر میکنی که منظورش این نیست برات نقل قول دقیق از حرفاش میارم.
+
who, on the basis ofthe despairing nihilism, will insist on ruling the world. These are the Grand Inquisitors whoimprison Christ and come to tell Him that His method is not correct, that universal happiness cannot beachieved by the immediate freedom of choosing between good and evil, but by the domination andunification of the world. The first step is to conquer and rule. The kingdom of heaven will, in fact, appearon earth, but it will be ruled over by men—a mere handful to begin with, who will be the Cassars,because they were the first to understand—and later, with time, by all men. The unity of all creation willbe achieved by every possible means, since everything is permitted. The Grand Inquisitor is old and tired,for the knowledge he possesses is-bitter. He knows that men are lazy rather than cowardly and that theyprefer peace and death to the liberty of discerning between good and evil.
اینکه ما(نمایندگان اجباری سیستم فعلی) فاسد و شیاد و دروغگو باشیم دلیل نمیشه که اتهام شیادی که میزنیم نادرست باشه، میشه؟!😌 این کار مصداق بارز شیادی هست، یعنی شما رضایت مردم واستون مهم نباشه ولی طور دیگه وانمود کنید...شما با اگر لوله اسلحه رو رو شقیقه کسی نگیری با اقرار "رضایت شما واسمون مبنا نیست" نمیتونید طرفدار زیادی داشته باشید.
من میگویم علت این حرفها ذهن کوچک و محدود انسان مدرن هست. چون خودش کوتاه است مدعیست بلندتر از من نبوده و هر که گفته دروغگوست. رضایت هم فقط در جنگولک بازی و دموکرات بازی نیست. برای مثال نگاه کنید به بیعت در اسلام.
در مورد نهیلیستی بودن: سیستم اخلاقی نهیلیستی ارزش های اخلاقی ذاتی رو منکر میشه...در واقع اخلاقیات رو مثل قواعد یک بازی میدونند،هیچ ارزش ذاتی ندارند ولی برای بازی کردن نیاز به رعایت کردنشون هست. سیستمی که امیر طرفدارش هست هم ارزش ذاتی اخلاقی رو رد میکنه، وقتی میگه چیزی مشروع یا اخلاقی هست در واقع داره میگه "چون بخشی یا همه آدمها باور دارند(به دلایل ژنتیکی،محیطی) چیزی اخلاقی هست، ما هم میگیم اخلاقی هست" در مورد خودشون: تنها قانون که بهش باور دارند قوانین طبیعت هستند و قانون طبیعت هم چیزی جز قدرت نیست و به همین خاطر ارزش های اخلاقی رو میپذیریند که در راه رسیدن به/ یا حفظ قدرت موثر باشه. من تمام اینها رو از حرف های خودش برداشت کردم، با این حال اگر فکر میکنی که منظورش این نیست برات نقل قول دقیق از حرفاش میارم. +
آری اینکه قدرت و زور حق و باطل را میآفریند نهیلیستیست. من مطمئن نیستم امیر دقیقا چه فکر میکند ولی گمان میکنم که او هم مثل من معتقد به «قدرت طرف حق را تععین میکند» نیست. بگمانم این نقل قول را هم از کامو آوردهای، ولی برای بحث لغتنامهای هم این نقل قول راهگشا نیست چراکه اگر اشتباه نکنم نخستین بار نیچه از واژهیِ نهیلیسم استفاده کرد و من تا آنجا که میفهمم ختی نیچه هم به ذات بشر معتقد بوده. چنانچه میگوید «آنچه هستی بشو!». یک اشتباه رایج همین است که انتظار میرود ارزشهایِ بشری باید از ازل مقدر بوده باشند و قوانین کیهان بر مبنای آنها عمل کنند تا ارزشهایِی درخوری باشند، در حالی که ارزشهایِ تمدن ساز بشری هستند، چرا که علیرغم قوانین طبیعت ما را به جلو میبرند. پرواز وقتی معنا دارد که جاذبه هست، پاسداری از قانون جاذبه بیمعنیست!
من میگویم علت این حرفها ذهن کوچک و محدود انسان مدرن هست. چون خودش کوتاه است مدعیست بلندتر از من نبوده و هر که گفته دروغگوست. رضایت هم فقط در جنگولک بازی و دموکرات بازی نیست. برای مثال نگاه کنید به بیعت در اسلام.
من مدعی نمیشم در سیستم ناآزاد امکان رضایتمندی مردم وجود نداره، بلکه از منظر شناختی این رو مطرح میکنم که نمیشه رضایت مردم رو در اون سیستم اندازه گرفت، چون تنها نارضایتی که امکان بروز داره یک شورش دسته جمعی هست و درجات خفیف تر نارضایتی مشخص نمیشند.
آری اینکه قدرت و زور حق و باطل را میآفریند نهیلیستیست. من مطمئن نیستم امیر دقیقا چه فکر میکند ولی گمان میکنم که او هم مثل من معتقد به «قدرت طرف حق را تععین میکند» نیست. بگمانم این نقل قول را هم از کامو آوردهای، ولی برای بحث لغتنامهای هم این نقل قول راهگشا نیست چراکه اگر اشتباه نکنم نخستین بار نیچه از واژهیِ نهیلیسم استفاده کرد و من تا آنجا که میفهمم ختی نیچه هم به ذات بشر معتقد بوده. چنانچه میگوید «آنچه هستی بشو!». یک اشتباه رایج همین است که انتظار میرود ارزشهایِ بشری باید از ازل مقدر بوده باشند و قوانین کیهان بر مبنای آنها عمل کنند تا ارزشهایِی درخوری باشند، در حالی که ارزشهایِ تمدن ساز بشری هستند، چرا که علیرغم قوانین طبیعت ما را به جلو میبرند. پرواز وقتی معنا دارد که جاذبه هست، پاسداری از قانون جاذبه بیمعنیست!
وقتی امیر میگه که جایگاه قدرت تقدس داره و وجود فرد نالایق در این جایگاه بهتر اینه که کسی نباشه فکر میکنم نشون میده ارزشی جز قدرت محوریت نداره.
ما قوانین طبیعت رو کنترل نمیکنیم ولی اینکه با این قوانین چیکار کنیم مسئله متفاوتی هست. وجود جاذبه به من نمیگه که من باید کسی رو از بلندی پرت کنم یا نکنم! و بله من میدونم که رانه های فرگشتیک درون انسان هستند ولی همین بحث سر پیروی از اونها نشون میده ما تحت کنترل کامل اونها نیستیم.
من مدعی نمیشم در سیستم ناآزاد امکان رضایتمندی مردم وجود نداره، بلکه از منظر شناختی این رو مطرح میکنم که نمیشه رضایت مردم رو در اون سیستم اندازه گرفت، چون تنها نارضایتی که امکان بروز داره یک شورش دسته جمعی هست و درجات خفیف تر نارضایتی مشخص نمیشند.
میبینیم وقتی در روسیهیِ امروز پوتین محبوبیت 80%ای دارد رویکرد «آزادیخواهان» و «دموکراتها» چگونه است. بله، مشکل اکثر آنها هم تماما شناختیست
وقتی امیر میگه که جایگاه قدرت تقدس داره و وجود فرد نالایق در این جایگاه بهتر اینه که کسی نباشه فکر میکنم نشون میده ارزشی جز قدرت محوریت نداره.
ما قوانین طبیعت رو کنترل نمیکنیم ولی اینکه با این قوانین چیکار کنیم مسئله متفاوتی هست. وجود جاذبه به من نمیگه که من باید کسی رو از بلندی پرت کنم یا نکنم! و بله من میدونم که رانه های فرگشتیک درون انسان هستند ولی همین بحث سر پیروی از اونها نشون میده ما تحت کنترل کامل اونها نیستیم.
وقتی گفته میشود نهاد و جایگاه به خودی خود محترم است اتفاقا منظور دقیقا خلاف این است. منظور اینست که تمدن بشری بخودی خود مهم است و باید آنقدر بینش داشت که از آن محافظت کرد و بودن آن بهتر از نبودن آنست. با تمام اینها همین توافق بر سر «قدرت حقانیت نمیآورد» میتواند نقطهیِ شروع باشد! البته میترسم ایراد بعدی به سیستم سنتی این باشد که چرا در قرون وسطی همه آیپاد نداشتهاند.
میبینیم وقتی در روسیهیِ امروز پوتین محبوبیت 80%ای دارد رویکرد «آزادیخواهان» و «دموکراتها» چگونه است. بله، مشکل اکثر آنها هم تماما شناختیست !!
به همین دلیل گفتم که امکان رضایتمندی مردم هست. اینکه میتونی به آمارها استناد کنی از صدقه سر! همون اصول دست و پا شکسته دموکراتیکی هست که بعد از سقوط شوروی اعمال شده، حالا اگر عمر پوتین و دم و دستگاهش به دنیا بود و سایر بنیان های دموکراسی هم در هم شکسته شد(کاری که با تعطیلی رسانه ها و فشار روی مخالفین انجام میده) اون وقت رضایت مردم 100% میشه و دهن مخالفین هم بسته میشه.
وقتی گفته میشود نهاد و جایگاه به خودی خود محترم است اتفاقا منظور دقیقا خلاف این است. منظور اینست که تمدن بشری بخودی خود مهم است و باید آنقدر بینش داشت که از آن محافظت کرد و بودن آن بهتر از نبودن آنست. با تمام اینها همین توافق بر سر «قدرت حقانیت نمیآورد» میتواند نقطهیِ شروع باشد! البته میترسم ایراد بعدی به سیستم سنتی این باشد که چرا در قرون وسطی همه آیپاد نداشتهاند.
راسل جان من واقعا این "کشف منظور" رو متوجه نمیشم و رابطه ای که ازش این نتیجه رو گرفتی. اگر قرار باشه که هر حرف صریحی رو به تاویل و تفسیر بسپاریم همین مسئله بحث سر اسلام پیش میاد، به یارو میگیم به صراحت گفته شده فلان، میگه نخیر تفسیرش چیز دیگست
به همین دلیل گفتم که امکان رضایتمندی مردم هست. اینکه میتونی به آمارها استناد کنی از صدقه سر! همون اصول دست و پا شکسته دموکراتیکی هست که بعد از سقوط شوروی اعمال شده، حالا اگر عمر پوتین و دم و دستگاهش به دنیا بود و سایر بنیان های دموکراسی هم در هم شکسته شد(کاری که با تعطیلی رسانه ها و فشار روی مخالفین انجام میده) اون وقت رضایت مردم 100% میشه و دهن مخالفین هم بسته میشه.
این صدقهسری ها ارزانی خودشان !! من سنجش رضایمتندی را به شیوهیِ «صندوغ رای» نمیخواهم. این آزادیخواهان هستند که با معیارهای خودشان آچمز میشوند بعد نامش را میگذارند سندرم استاکهلم. وگرنه ما را چه به این قرتی بازیها !! وقتی که کسی بر سر قدرت است که به مزاجشان خوش نمیآید. آراء مردم قابل شکل دادن هستند و میشود 100% شان هم کرد. ولی وقتی قدرت دست خودشان است و افکار مسموم را تحت لوای "کول" و "فان" به جامعه تزریق میکنند ولی این میشود آرای خودِ خود مردم که باید به آنها احترام گذاشت. عجب
راسل جان من واقعا این "کشف منظور" رو متوجه نمیشم و رابطه ای که ازش این نتیجه رو گرفتی. اگر قرار باشه که هر حرف صریحی رو به تاویل و تفسیر بسپاریم همین مسئله بحث سر اسلام پیش میاد، به یارو میگیم به صراحت گفته شده فلان، میگه نخیر تفسیرش چیز دیگست :))
این سفسفته قبلا نامش بود همراهی با بدان. این دست گرفتن شارلاتانها، هرگاه حرف از روحانیت مطرح میشود هم خودش نوعی شارلاتانیسم است، مخصوصا اینکه باز شدن بازار شارلاتانیسم نتیجهیِ انکار طبیعت ضدخردپذیرانهیِ انسان باشد و خلائی که این رویکرد در جامعه ایجاد کرده.
ماهیت و انتقالپذیری موضوعات را این ما نیستیم که تعیین میکنیم.
این صدقهسری ها ارزانی خودشان !! من سنجش رضایمتندی را به شیوهیِ «صندوغ رای» نمیخواهم. این آزادیخواهان هستند که با معیارهای خودشان آچمز میشوند بعد نامش را میگذارند سندرم استاکهلم. وگرنه ما را چه به این قرتی بازیها !! وقتی که کسی بر سر قدرت است که به مزاجشان خوش نمیآید. آراء مردم قابل شکل دادن هستند و میشود 100% شان هم کرد. ولی وقتی قدرت دست خودشان است و افکار مسموم را تحت لوای "کول" و "فان" به جامعه تزریق میکنند ولی این میشود آرای خودِ خود مردم که باید به آنها احترام گذاشت. عجب !!
البته فقط صندوق رای نیست، سایر روش های امارگیری هم هست، مهم این هست که سنجش رضایتمندی در سیستم ناآزاد
"غیرممکن"هست مگر اینکه شورشی رخ بده، چون حکومت اجازه اثبات نارضایتی مردم رو نمیده. بله من هم وقتی لوله تانک! به سمتم باشه نظرم که هیچ، رای هم به سمتی که "آقا" دوست داره میره 😜 در هر صورت تفاوت آشکاری بین تاثیرگذاری با زور و تاثیر از راه تبلیغ وجود داره.بهترین روش های تبلیغاتی هم نمیتونند همه جامعه رو قانع کنند، تازه تاثیر گذاریشون هم خیلی کمتر از قدرت عریان هست.
این سفسفته قبلا نامش بود همراهی با بدان. این دست گرفتن شارلاتانها، هرگاه حرف از روحانیت مطرح میشود هم خودش نوعی شارلاتانیسم است، مخصوصا اینکه باز شدن بازار شارلاتانیسم نتیجهیِ انکار طبیعت ضدخردپذیرانهیِ انسان باشد و خلائی که این رویکرد در جامعه ایجاد کرده.
اگر رفتار مورد نظر من(تفسیر کردن چیز صریح) رفتار بی اشکالی بود حرفت درست بود، ولی هدف من تقبیح رفتار هست و مثال هم به خاطر شناخته شدن بودن این رفتار.
قبلا هم گفتم اینکه "طبیعت" انسان چی هست و اینکه ما از این طبیعت بخوایم چیزی رو نتیجه بگیریم تو مسئله متفاوت هستند.فرضا این طبیعت قبول بشه، راهکار برخورد باهاش دو دو تا چهارتا نیست.
البته فقط صندوق رای نیست، سایر روش های امارگیری هم هست، مهم این هست که سنجش رضایتمندی در سیستم ناآزاد...
مهم این است که مثل آدم زندگی کرد، بقیه چیزها مهم نیست و انحراف است برای مخدوش کردن اصل ماجرا. امروز همه چیز را با دقت عالی میشود اندازه گرفت ولی همینطور داریم اندازه میگیریم که منابع زمین دارند تمام میشوند و جمعیت زیاد میشود !! نگاهی به وضع آب در ایران میاندازیم، قبل مدرن کردن و لوله کشی ترقیخواهان با سیستمهایِ «قابل اندازهگیری» و قبل آن. البته اینها همهاش تقصیر ج.ا استها !!
قبلا هم گفتم اینکه "طبیعت" انسان چی هست و اینکه ما از این طبیعت بخوایم چیزی رو نتیجه بگیریم تو مسئله متفاوت هستند.فرضا این طبیعت قبول بشه، راهکار برخورد باهاش دو دو تا چهارتا نیست.
من گمان میکنم که نه من و نه شما درک درستی از طبیعت انسان نداریم و نه از راهکار برخورد با آن سردرمیآوریم. این شلوغ بازیهایِ آخر هم از شما با مطرح شدن طبیعت انسان البته طبیعیست و من درکتان میکنم.
حقیقتش اینست که همانطور که گفتم خیلی وقت است معلوم شده که انسان خردپذیر نیست. رفقا از ج.ا نالان هستند ولی اکثر انقلابهایِ قرن بیستم با دانش به همین حقیقت اتفاق افتاد. آنهایی که شما بدتان میآیند شدند اَخی مثل ج.ا، ولی انقلابهایِ رنگی در اروپای شرقی شدهاند خوب و مدل برای الگو برداری !!
آنطرف هم این رفتار نابخردانه شده کاسبی برای یک مشت بیهمهچیز تا مردم را بدوشند و بروند.
شما هم تا دوست دارید میتوانید سفستههایِ قدیمی را تکرار کنید که: طبیعت نداریم، اگر هست ما آنرا نمیدانیم، اگر آنرا بدانیم نمیتوانیم انتقال دهیم، اگر بتوانیم انتقال بدهیم «راهکار» چیز دیگریست. اینها را بگویید شاید ما هم توانستیم با این رتوریکها خودمان را گول بزنیم این کثافتکاریهایی که دیدهایم را فراموش کنیم!
داریوش جان فکر نمیکنی این دوست داشتن «خانواده» و «دوستان» زیادی متحجر و بدویست؟
درود به دوست ِ خودم🌹. بله، به شدت بدویست، اما از یاد نبریم که پیش از آغاز سنت و مدرنیته، نیم میلیون سالی را ما انسانها به همین صورت بدوی و صدالبته خوشحال(!) زیستهایم! من میگویم طبق استقرای ریاضی، همانطور که ما میتوانیم به سنت بازگردیم، چرا نتوانیم به بدویت بازگردیم؟! میدانم که منظور شما بازگشت به عقب در زمان نیست، اما پرسش ِ من از شما این است که بالاخره شما اگر از همهی دستاورد خردگرایی و عقلباوری و مدرنیسم دلزده هستید، آیا میتوانید همانقدر از گوش دادن به واگنر و ویوالدی و چایکوفسکی لذت نبرید و از آنها بیزار باشید؟
سخن ِمن ِ متهم به نیهلیسم* این است که انسان خارج از چارچوب ِ زمانی-مکانیاش قابل شناخت نیست و ما جز بازشناسی روشمند ِ تحلیلی-تاریخی آنچه از گدشته میدانیم راهی به دروازههای تاریخ نداریم؛ هرمنوتیک ِ پرهیاهیو نیز گامیست در توهم به سوی آن غایت ِ دستنیافتنی! بنابراین خارج از فهم و ذهن ِ ما چیزی به نام ِ سنت وجود نداشته و ندارد! مسیحیت نسبت به یهودیت مدرن بوده و اسلام نسبت به مسیحیت؛ 1000 سال پیش نسبت به 10000 سال پیشتر و امروز از 100 سال پیش مدرنتر! منظور اینکه ماشینیزه شدن، علم و تکنولوژی و صنعتی شدن را، که همگی تحت یک عنوان قابل جمع شدن هستند، اگر از گفتمان ِ مدرنیسم فاکتور بگیریم آنگاه خردگرایی باقی میماند و زمان؛ در مورد خردگرایی، من آنرا مستقیما و بلاواسطه تدام ِ «کار فکری» بشر میشناسم و شاخهای از آن، چنانکه اسلام را هم!
من پیش از این به امیر گرامی گفتم که آنچه پیش آمده اجتنابناپذیر بوده، اما منظورم به کلی بد فهمیده شد و به من درس ِ جبر در تاریخ داده شد! معنای آنچه که گفتم یادآوری بیارزش بودن ِ آرزواندیشی تاریخی نبود، بلکه من بطور خاص در مورد مدرنیسم معتقدم که بازگشت به سنت روحیهی ترقیخواهی (در معنای خاص خودم) و مدرنیسمجویی را در انسان باز بیدار خواهد نمود همانطور که ترس و گریز از مصائب ِ عصری که آن را تحت ِ نام ِ دهشتآور ِ مدرنیسم گردآوردی کرده او را به سوی سنتخواهی راهبر شده.
این کجروی از توهم نوستالژیک و خوشباورانهی «روزگار ِ خوش گذشته» ناشی میشود. از آنجا که ما در اینجا با یک بحث کاملا تاریخی مواجهیم و از آنجا که در اینجا ادعاهای بس گزاف پیرامون پدیدههای تاریخی ِ مستند مواجهیم و همچنین برای آنکه بدانیم چقدر این «ایام ِ خوش دیروز» واقعیست، در ادامه از بحث ِ منطقی (Logical) پیرامون ِ آنها پرهیز کرده و چند برگی از تاریخ را به بررسی میگذارم و آنها را با آنچه در اینجا گفته شده به قیاس خواهم گذاشت.
---------------------------
معمولا وقتی مرا متهم به نهلیست بودن میکنند، اندکی خشم در من پدید میآید، اینبار اما وقتی در برابر منی که میگفتم جهان در همین قامت ِ لختاش به اندازهی کافی میتواند مکان ِ خوبی برای همزیستی انسانها باشد، دوستانی که میگفتند «خیر، برای این هدف حتما به چیزی چون اسلام نیاز است» مرا متهم به نهیلیسم کردند، خندهام گرفت حقیقتا!
معمولا وقتی مرا متهم به نهلیست بودن میکنند، اندکی خشم در من پدید میآید، اینبار اما وقتی در برابر منی که میگفتم جهان در همین قامت ِ لختاش به اندازهی کافی میتواند مکان ِ خوبی برای همزیستی انسانها باشد، دوستانی که میگفتند «خیر، برای این هدف حتما به چیزی چون اسلام نیاز است» مرا متهم به نهیلیسم کردند، خندهام گرفت حقیقتا!
اول از همه من بگویم من شما را متهم به نهیلیست بودن نکردم، بلکه من شما را متهم کردم که درک و راهکاری درستی برای مقابله با نهیلیسم عصر ما ندارید و هر چه میخواهید به آن چنگ بزنید محصول سنت است، یعنی مربوط به همین چند هزار سال آخر.
و البته من نمیدانستم صدای خوشحالی نیم میلیون سال پیش شبیه واگنر و چایکوفسکیست، چون برای مثال من گمان میکردم واگنر در قرن نوزدهم بعد از میلاد مسیح ادامهیِ فرهنگ خود آن آثار را خلق کرده و احتمالا دلیل مشکلاتش هم با یهودیها این بوده که اصالت و خلوص فرهنگ اروپایی را ندارند. بگمان من صدای خوشحالی قبل از تمدن بشری بیشتر شبیه به صدا رپ باشد که متعلق به فرهنگ مدرن باشد.
و برای من جالب است که جنبشی که به دوران پیش از خود نام «عصر تاریکی» داده و خود را «روشنگر» میخواند به دیگران اتهام گزافه گویی و غرضورزی بزند. و البته برای من سوال است که چرا نیچه از نظم قرون وسطی این اندازه با احترام یاد میکند؟ آیا او هم مانند من دچار توهمات نوستالژیک بوده؟
و من بگویم که من قبول دارم که جنگهایِ خونین مذهبی بسیار بیرحمانه بودهاند. بسیار بیرحمانه. Total war بوده! ولی آیا شما از ابوغریب و گوانتانامو خبر دارید؟ آیا از هیروشیما و توکیو و درزدن خبر دارید؟ آیا خبر دارید که این جنایات را لیبرال دموکراتها ی مدرن شما برای پایان دادن به جنگ انجام دادهاند؟ آیا جنگهایِ قرن نوزدهم مونارکهایِ اروپایی اینچنین بود؟ یا لنین ترقی خواه و مدرن شما بود که در را بروی چنین جنگهایی گشود. نبرد بیرحمانهای که در آن هیچ جنایتی ممنوع نیست چرا که نبردیست در راه صلح ابدی با موجوداتی بدوی و کمتر از انسان و در این میان چه خبری ناگوارتر از اینکه این جنگ هم ابدیست چراکه جنگیست علیه طبیعت انسان!
ول از همه من بگویم من شما را متهم به نهیلیست بودن نکردم، بلکه من شما را متهم کردم که درک و راهکاری درستی برای مقابله با نهیلیسم عصر ما ندارید و هر چه میخواهید به آن چنگ بزنید محصول سنت است، یعنی مربوط به همین چند هزار سال آخر.
شما را نگفتم راسل گرانقدر، کلا در خلال این بحثها یکی دو باری با این اتهام (به میمنت، نیهیلیسم هم در این انجمن تبدیل به فحش شد!) روبرو شدم، هر چند که در کمال شگفتی، من در اینجا، بابت نقدی که به راهکارهای سنتمحور ِ داشتهام، به لیبرال ِ مدرن متهم شدم، آنهم از سوی شما، که چندبرابر بیشتر بر تعجبم افزود!
بله، درست میگوئید، من هیچ راهکاری ندارم و هتا شاید درک چندان کاملی هم از وضع موجود نداشته باشم، اینکه در این بحث هستم به این معنا نیست که چنین ادعایی داشته باشم. من خوب میدانم که برای نظر دادن و به راهکار اندیشیدن در این مورد نیاز به اندیشیدنِ بسیار و مطالعهی فراوان هست. با اینحال، من میکوشم با همین چیزهای اندکی که میدانم به آنچه در اینجا قابل ِ نقد کردن است، نقد وارد کنم و از این طریق بابِ گفتگو را باز نگاه دارم؛ ضمن ِ اینکه گفتگو تنها هدف من نیست!
نیم میلیون سالی که بدان اشاره کردم، نیم میلیون سال زندگی بدویای است که اتفاقا با مدلهای ایدهآل امیر در این جستار تطابق ِ قابل توجهی دارند. نیممیلیون سالی که من آن را به کنایه، عصر خوشحالی نامیدم، در واقع اشارهایست به اینکه چقدر آن مدل هماهنگ است با
مدل ِ ایدهآلی ِ امیر در صفات حتما و در ماهیت احتمالا؛ عصری که ما در آن آنقدر فارغ از قیل و قالهای تمدن، هتا در شکل سنتی و اولیهاش بودیم که به معنای واقعی کلمه، دوری ِ انسان از خویشتن بود؛ مگر نه اینکه جدایی انسان از خویشتن و معطوف کردن ِ توجه و نگاهش به جایی خارج از خودش مطلوب است از نظر شما؟
سخن از نیچه به میان آوردی و من تعجب میکنم که چطور شما انتخابی به مطالبِ این اندیشمند ِ بزرگ مینگرید؛ آیا نقد ِ نیچه بر اخلاق از نقد ِ کوبنده و درهمشکنندهی او بر فرهنگ مسیحیای که شما آن را سترگ میشمرید آغاز نمیشود؟
در موردِ هنرمندانی که من آنها را برای نمونه به عنوان مواردی از آثار ِ قابل ِ تامل عصر ِ کوتاه ِ دگردیسی ِ تمدن ِ بشری از سنت به مدرنیته آوردم، نباید فراموش کرد که تمام ِ آنچه در این عصر رخ داده، رویکرد و روشی تماما انقلابی داشته، و من گمان نمیکنم دوستان علاقهی چندانی به انقلابیگری در برابر سنت داشته باشند! واگنر مشخص است که باید در مورد عصر وسطا اثر بسازد و نمیتواند در مورد دورهای که 200 سال پس از مرگ او قرار است به ظهور برسد اثر خلق بکند؛ و من گمان میکردم که یهودیت که شاکلهی ادیان ابراهیمی ِ مورد ِ علاقهی دوستان است، چندان مورد نفرت باشد! واگنر بطور خاص از دوستداران ِ عصر طلایی یونان بود که خود ِ این عصر الهامبخش اساسی ِ روشنگران و شخصیتهای عصر نوزایی بود.
و من بگویم که من قبول دارم که جنگهایِ خونین مذهبی بسیار بیرحمانه بودهاند. بسیار بیرحمانه. Total war بوده! ولی آیا شما از ابوغریب و گوانتانامو خبر دارید؟ آیا از هیروشیما و توکیو و درزدن خبر دارید؟ آیا خبر دارید که این جنایات را لیبرال دموکراتها ی مدرن شما برای پایان دادن به جنگ انجام دادهاند؟ آیا جنگهایِ قرن نوزدهم مونارکهایِ اروپایی اینچنین بود؟ یا لنین ترقی خواه و مدرن شما بود که در را بروی چنین جنگهایی گشود. نبرد بیرحمانهای که در آن هیچ جنایتی ممنوع نیست چرا که نبردیست در راه صلح ابدی با موجوداتی بدوی و کمتر از انسان و در این میان چه خبری ناگوارتر از اینکه این جنگ هم ابدیست چراکه جنگیست علیه طبیعت انسان!
شما نباید تمام جنگهای عصر جدید را به پای مدرنیسم بگذارید. من شما را ارجاع میدهم به جنگ بوسنی که جنگی بود اگرچه ضدمسلمانان، با اینحال با ایدههای ملیگرایی و نژادپرستانه که از جمله ایدههای اصیل ِ سنتی هستند، شروع شد. این جنگ بعد از جنگ جهانی دوم بزرگترین نسلکشی تاریخ بشر بود. هرچند که خود هیتلر و نازیسم به عنوان ابداعگران ِ جنگ ِ جهانی دوم خود از همان قماش بودند.
من متوجه هستم که مظاهر مدرنیسم از قبیل ِ سلاحهای فوقپیشرفتهی جنگی غیر از خود مدرنیسم نیستند اما شما نیز نباید از خاطر ببرید که جنایتکاران سنتی نسبت به بکارگیری پیشرفتهترین سلاحهای عصر خود برای کشتار و قتلعام هیچ بیعلاقه نبودند. مطالعهی سیرهی حرامزادهای چون حجاجبنیوسف در این مورد درسهای جالبی در بطن ِ خود دارد.
شرارتی که در جنگها و جنایاتِ عصر مدرن پدید آمد نباید از یاد ِ ما ببرید که مثلا در جنگهای صلیبی چه رخ داد، جنگهایی که برخورد دو فرهنگ ِ مطلوب ِ شما، یعنی فرهنگ مسیحی و فرهنگ اسلامی بودند. خوشخیالی نیست که بیاندیشیم اگر یکی از دو طرف مثلا بمب اتم در اختیار داشت، به دلیل ِ معذوریتهای اخلاقی از بکارگیری ِ آن علیه طرف دیگر دوری می جست؟
شما را نگفتم راسل گرانقدر، کلا در خلال این بحثها یکی دو باری با این اتهام (به میمنت، نیهیلیسم هم در این انجمن تبدیل به فحش شد!) روبرو شدم، هر چند که در کمال شگفتی، من در اینجا، بابت نقدی که به راهکارهای سنتمحور ِ داشتهام، به لیبرال ِ مدرن متهم شدم، آنهم از سوی شما، که چندبرابر بیشتر بر تعجبم افزود!
شما که مشخصن مدرنیست و ترقیخواه شدهاید، حالا مارکسیست یا لیبرالش و... را خودتان در تاپیک بقلی توضیح بدهید بهتر است، حداقل سوء تفاهمها را کمتر میکند. اشارهیِ من هم به جنایات آمریکای لیبرال دموکرات به آن جهت بود که این جنایات در راه اوتوپیای لیبرال بود و خاتمه دادن به تمام جنگها، حالا شما اوتوپیای دیگری در نظرتان است، و هرچه که هست قطعا باید در آن دین و جنگ «درمان» شده باشند. پس اگر برداشت من درست بوده اشاره و نقد من بجاست.
بله، درست میگوئید، من هیچ راهکاری ندارم و هتا شاید درک چندان کاملی هم از وضع موجود نداشته باشم، اینکه در این بحث هستم به این معنا نیست که چنین ادعایی داشته باشم. من خوب میدانم که برای نظر دادن و به راهکار اندیشیدن در این مورد نیاز به اندیشیدنِ بسیار و مطالعهی فراوان هست. با اینحال، من میکوشم با همین چیزهای اندکی که میدانم به آنچه در اینجا قابل ِ نقد کردن است، نقد وارد کنم و از این طریق بابِ گفتگو را باز نگاه دارم؛ ضمن ِ اینکه گفتگو تنها هدف من نیست!
مساله تنها مطالعهیِ من و شما نیست. من میگویم محافظهکاری لازم است چون مسیر آزموده شده است و راهکار از تجربه بیرون میآید و نه صرفا مطالعه. شما یا هرکس دیگر که به سنت خرده میگیرد بنظرم باید راهکاری داشته باشد که اگر به خوبی دوران اوج سنت نیست، حداقل در اندازهیِ همین بقایای سنت که ما امروز داریم راهگشا باشد.
مدل ِ ایدهآلی ِ امیر در صفات حتما و در ماهیت احتمالا؛ عصری که ما در آن آنقدر فارغ از قیل و قالهای تمدن، هتا در شکل سنتی و اولیهاش بودیم که به معنای واقعی کلمه، دوری ِ انسان از خویشتن بود؛ مگر نه اینکه جدایی انسان از خویشتن و معطوف کردن ِ توجه و نگاهش به جایی خارج از خودش مطلوب است از نظر شما؟
نه به هر جایی، اتفاقا مساله اینست که در نبود دین است که توچه انسان به هر سمتی معطوف میشود. دین غالب امروز ترقی خواهان یک کتابچه هم دارد که نامش هست «اعلامیهیِ جهانشمبول حقوق حشر». من میگویم این غریزه باید رو به بالا و به سمت تعالی روح هدایت شود و البته معنویت که البته این اساس بحث ماست و شما هم به همین دلیل است که منرا مسلمان میخوانید.
از همه عجیبتر برای من اینست که انتظار دارید که مسلمان و مسیحی باید یهودیان و البته یکدیگر را دوست بدارند، که اگر معنویت خوب است پس جنگ صلیبی نباید میبود و اگر مسحیت خوب است یهودستیزی بیمعنیست و اینها باید عقاید و ارزشهایِ یکدیگر را با آغوش باز بپذیرند. من گمان میکنم این نگاه جهانوطنی است که ایراد کار است.
شما نباید تمام جنگهای عصر جدید را به پای مدرنیسم بگذارید. من شما را ارجاع میدهم به جنگ بوسنی که جنگی بود اگرچه ضدمسلمانان، با اینحال با ایدههای ملیگرایی و نژادپرستانه که از جمله ایدههای اصیل ِ سنتی هستند، شروع شد. این جنگ بعد از جنگ جهانی دوم بزرگترین نسلکشی تاریخ بشر بود. هرچند که خود هیتلر و نازیسم به عنوان ابداعگران ِ جنگ ِ جهانی دوم خود از همان قماش بودند.
من متوجه هستم که مظاهر مدرنیسم از قبیل ِ سلاحهای فوقپیشرفتهی جنگی غیر از خود مدرنیسم نیستند اما شما نیز نباید از خاطر ببرید که جنایتکاران سنتی نسبت به بکارگیری پیشرفتهترین سلاحهای عصر خود برای کشتار و قتلعام هیچ بیعلاقه نبودند. مطالعهی سیرهی حرامزادهای چون حجاجبنیوسف در این مورد درسهای جالبی در بطن ِ خود دارد.
شرارتی که در جنگها و جنایاتِ عصر مدرن پدید آمد نباید از یاد ِ ما ببرید که مثلا در جنگهای صلیبی چه رخ داد، جنگهایی که برخورد دو فرهنگ ِ مطلوب ِ شما، یعنی فرهنگ مسیحی و فرهنگ اسلامی بودند. خوشخیالی نیست که بیاندیشیم اگر یکی از دو طرف مثلا بمب اتم در اختیار داشت، به دلیل ِ معذوریتهای اخلاقی از بکارگیری ِ آن علیه طرف دیگر دوری می جست؟
من تقریبا تمام جنگها و جنایات عصر مدرن را به حساب مدرنیسم میگذارم چراکه به حق به حسابش است. همانطور که گفتم این مدل جنگ را، Total War را نه جنگ با ابزار مدرن، را لنین بود که در اروپا براه انداخت. شما میخواهید همهیِ تقصیرها را بیاندازید تفصیر نازیها و همهیِ تقصیر کارهایِ نازیها را هم بیاندازید به گردن محافظهکاران آلمان. اینجا که میشود اثر روی کار آمدن بولشویکها و تلاش آنها در تسلط بر آلمان نادیده گرفته میشود و همینطور از خاطرتان میرود که همین مسیحیان معتقد بودند که دشمن شمارهیِ یک نازیها بودند. اتفاقا باید خدا را شاکر بود که بمب اتم اختراع شد و جنگ دو جریان ترقی خواه محدود به جنگ نیابتی و محدود شد وگرنه معلوم نیست چه جنایتهایِ دیگری به جنایتهایِ «تجارب اجتماعی» قرن بیستمی اضافه میشد. و وقتی ارزشهایِ یک جامعه از هر طرف مورد حمله واقع میشود طبیعیست که مقاومت مشاهده شود، مقاومت دربرابر امر به یکدست شدن و بیتفاوت شدن دربرابر تفاوتها. و صد البته که در مبارزه با مدرنیسم باید از تکنولوژی مدرن بهره گرفته شود.
اینست که دینستیزان تا بحال برای حل مشکل حل شدهیِ جنگهایِ صلیبی تا بحال جنایتهایی مرتکب شدهاند که از خود جنگهایِ صلیبی اگر بدتر نباشد بهتر نیست. آنهم تحت نام برقراری صلح. و با جواب ندادن مصرفگرایی و حقوق بشر بعنوان جایگزین دین مشخص است که این وضع بدتر و بدتر خواهد شد تا سقوط نهایی.
اینست که بنظر من از حالا باید به فکر آلترناتیو و زنده کردن ارزشهایِ دینی بود. از نقد نیچه به مسیحیت گفتی ولی بنظر من میرسد که نیچه هم آگاهانه میخواسته جامعه را بسوی فروپاشی هدایت کند و چه بسا اگر نتیجهیِ آنرا میدید او هم چنین کاری نمیکرد.