همینطور من شدیدا کنجکاوم نظرت کنونیات را دربارهیِ ساخت هویت ملی ایرانی بدانم. آیا آنرا کاملن اشتباه و غیرارگانیک میدانی؟
بله. شما بجز این نظر دارید؟ به نظر من ابر-هویت اسلام بسیار قدرتمندتر از خرده-هویت ایرانیست و تنها به مدد زوال اسلام از طریق مدرنیته بود که «ایرانیت» نیز چند صباحی برای عرض اندام فرصت یافت. وانگهی مدرنیته شریک بیرحمیست و خیلی زود خردههویتهای قومیتی و طبقاتی و جنسیتی و ... از راه رسیدند! شما باید بزرگترین ابر-هویت با عمیقترین روابط درونگروهی را پیدا بکنید و به آن چنگ بزنید تا متفرق نشوید، ایرانیبازی در یک دورهای در نقش بزرگترین آلترناتیو ممکن برای اسلامگرایی ظاهر شد اما خیلی زود از مُد افتاد و اتهام «فاشیسم ایرانی» و «بورژوایی ملی» و ... با آن همان کاری را کرد که خودش پیشتر با اسلام کرده بود.
بله. شما بجز این نظر دارید؟ به نظر من ابر-هویت اسلام بسیار قدرتمندتر از خرده-هویت ایرانیست و تنها به مدد زوال اسلام از طریق مدرنیته بود که «ایرانیت» نیز چند صباحی برای عرض اندام فرصت یافت. وانگهی مدرنیته شریک بیرحمیست و خیلی زود خردههویتهای قومیتی و طبقاتی و جنسیتی و ... از راه رسیدند! شما باید بزرگترین ابر-هویت با عمیقترین روابط درونگروهی را پیدا بکنید و به آن چنگ بزنید تا متفرق نشوید، ایرانیبازی در یک دورهای در نقش بزرگترین آلترناتیو ممکن برای اسلامگرایی ظاهر شد اما خیلی زود از مُد افتاد و اتهام «فاشیسم ایرانی» و «بورژوایی ملی» و ... با آن همان کاری را کرد که خودش پیشتر با اسلام کرده بود.
آخر اگر تنها بنا بر اسلام باشد شیعیان یمن و لبنان و عراق و شاخ آفریقا هم درون گروه حساب میشوند، از طرفی خود اسلام شیعی منشا ملی داشت و با توسل به نهاد سلطنت بود که توانست در ایران پابگیرد. هویت اسلامی قدرتمند است ولی از آنجا که جهانشمول است همان ایراداتی را دارد که مسیحیت کاتولیک دارد. من میگویم یا اسلام شیعی را عوض کنیم یا هک کنیم، من با ذات اسلام اصلا آبم توی یک جوب نمیرود، حتی حالا که خیلی نسبت به آن سمپاتی پیدا کردهام.
آخر اگر تنها بنا بر اسلام باشد شیعیان یمن و لبنان و عراق و شاخ آفریقا هم درون گروه حساب میشوند، از طرفی خود اسلام شیعی منشا ملی داشت و با توسل به نهاد سلطنت بود که توانست در ایران پابگیرد. هویت اسلامی قدرتمند است ولی از آنجا که جهانشمول است همان ایراداتی را دارد که مسیحیت کاتولیک دارد. من میگویم یا اسلام شیعی را عوض کنیم یا هک کنیم، من با ذات اسلام اصلا آبم توی یک جوب نمیرود، حتی حالا که خیلی نسبت به آن سمپاتی پیدا کردهام.
من و شما که (احتراما) یک مشت آدم فاسد و بیبته هستیم. من باور بفرمایید که گاهی میاندیشم حتی اگر در جامعهای سالم و حسابی به دنیا میآمدم باز به همین منجلاب میافتادم و میرفتم سراغ زن مردم، فقط در آن جامعه مرا به خیابان میکشاندند و زنده میسوزاندند، در این جامعه من مورد حسرت و تشویق و تقلید قرار میگیرم. شما هم مثل من.
آدمهای حسابی، آدمهای مسئولیتپذیر، شریف، غیرتمند، محترم، مومن و ... در یک کلام کسانی که شما دلتان میخواهد عضو گروهتان باشند و عضو گروهشان باشید، نمادها و مناسک بسیار سفت و سختی برای تثبیت پایبندی شما به اصول گروهشان تعیین میکنند. دهها مانع بر سر راه ورود شما قرار میدهند زیرا نمیخواهند هیچکس که به گروه حقیقتا و صادقانه پایبند نیست در آن عضو باشد. برای عضویت در اسلام، در جامعهای مسلمان، در بعدی تاریخی، شما باید نماز بخوانید، روزه بگیرید، از یکسری غذاها همیشه پرهیز بکنید، یک جور خاصی لباس بپوشید، یکسری رفتارهای مشخص را انجام بدهید و خلاصه آداب و مناسکی را رعایت بکنید که برای یک آدم معمولی و بیعلاقه به عضویت در گروه «مسلمانان» بسیار دشوار است. برای «ایرانی بودن» اما شما کافیست در یک منطقهی جغرافیایی خاصی از یک والدین خاصی متولد شده باشید. اکنون سوال: کدامیک از این دو هویت، پیوندهای قویتری میان اعضای خود میسازد؟
مشکل آنست که وجوه تفاوت و تضاد ِ خردههویت و ابرهویت در مدرنیته تشدید میشوند و مورد تأکید قرار میگیرند، یعنی ایرانیت به عنوان وجه تفاوت و آلترناتیوی برای اسلام معرفی میشود. این مشکل البته پدیدهای مدرن است و بصورت هدفمند اتفاق میافتد، اما به هر حال از یک جایی به بعد انتخاب ناگزیر میشود. اسلام یا ایران؟
شیعهگری به اعتقاد من یک انحراف و بدعت ناجوریست در اسلام که طراحی شده برای تسهیل پیشرفت و من و شما میدانیم که این حرفها سر از کجا در میآورد. موفقیت شاه طهماسب و شاه عباس(که دومی واپسین حاکم صالح این مملکت بود!)به نظر من اتفاقی بوده، یک آش بسیار خوشطعم از ترکیب هویت ملی، قومی و مذهبی. شاید هم دلیل موفقیت آن طراحی آگاهانهاش برای موفقیت از روی نسخهای درست بوده؟ نمیدانم، نظر شما چیست؟ به هر حال اسلام ِ موفق، ورژن محمد و سه خلیفهی پس از او بوده. خود علی بدعت فقرپرستی و دنیاگریزی و مساواتگری گذاشت، و پس از او این بدعتگذاریها ادامه پیدا کرد.
پ.ن: اینها واقعا هیچ ربطی به این جستار ندارد. ای کاش خودت اختیار مدیریتی داشتی و اینها را میبردی به یک جستاری تحت نام «ارتجاع» یا چیزی شبیه به این. پ.ن۲: همزمان خوشحال و ناراحتم که شما را مرتجع مییابم. خوشحالم چون بماند، ناراحتم چون واقعا در جهان تنها هستیم.
شیعهگری به اعتقاد من یک انحراف و بدعت ناجوریست در اسلام که طراحی شده برای تسهیل پیشرفت و من و شما میدانیم که این حرفها سر از کجا در میآورد. موفقیت شاه طهماسب و شاه عباس(که دومی واپسین حاکم صالح این مملکت بود!)به نظر من اتفاقی بوده، یک آش بسیار خوشطعم از ترکیب هویت ملی، قومی و مذهبی. شاید هم دلیل موفقیت آن طراحی آگاهانهاش برای موفقیت از روی نسخهای درست بوده؟ نمیدانم، نظر شما چیست؟ به هر حال اسلام ِ موفق، ورژن محمد و سه خلیفهی پس از او بوده. خود علی بدعت فقرپرستی و دنیاگریزی و مساواتگری گذاشت، و پس از او این بدعتگذاریها ادامه پیدا کرد.
آخر اسلام اصیل مطلقا وابسته به جنگ و غنیمت بود. اتفاقا شیعهگری هم همین خصیصهیِ اسلام را زنده کرد و مورد بهرهبرداری قرار داد. ولی خب اگر از بقیهیِ مشکلات این رویکرد بگذریم، بنظر میرسد که این شیوهیِ فتح کردن و به اسلام درآوردن بسیار ناپایدار و گذراست.
از جانب خودت حرف بزن 😜 اما جدا از شوخی من خودم گمان میکنم انسان چندان بدی نیستم و همواره هم بطرف انسانهایِ خوب جذب میشوم، البته در مورد خودت نمیدانم چرا جذبت شدم. ولی دربارهیِ ما، یا من اشتباه میکنم یا شما !
شما که هیچ آدم خوبی نیستید و دست رفقایتان را اینجور در پوست گردو میگذارید 😉 من راجع به خودم صحبت میکنم، فساد هنوز با آنکه از ابعاد ویرانگرش برای تمدن بشری آگاهم جذابتر است از آدم بودن. بدون تردید مشکل ژنتیکیست چون خارج از ارادهی خودم است.
دربارهیِ ایران، من گمان میکنم مفهوم ملت ایراد چندانی ندارد و مشکل این است که این محدودهیِ جغرفیایی نباید بیمعنی باشد و احتمالا همین امپراتوریگرایی ایرانیان بوده که این بلا را سر مرزهایِ آن آورده.جدا از پیوند خونی، وقتی دو خانواده پدر و مادرشان را در یک خاک دفن کنند دیگر آن منطقهیِ جغرافیایی چندان هم «جغرافیایی» نیست و میتواند ارزش خون دادن و خون ریختن را داشته باشد.
حق با شماست. عشق به میهن جزئی جداییناپذیر از ملزومات شخصیتی برای هر مرد شریفیست، وانگهی همانطورکه گفتم در مدرنیته تضادهای میان هویتهای گوناگون تشدید میشود و شما وادار به انتخاب یکی میشوید. تنها راهی که برای مقابله با این وضع به ذهن من میرسد آنست که به هویت قویتری، سفت و سختتر و دارای روابط درونگروهی محکمتر چنگ بزنید و باقی را کنار بگذارید.
آخر اسلام اصیل مطلقا وابسته به جنگ و غنیمت بود. اتفاقا شیعهگری هم همین خصیصهیِ اسلام را زنده کرد و مورد بهرهبرداری قرار داد. ولی خب اگر از بقیهیِ مشکلات این رویکرد بگذریم، بنظر میرسد که این شیوهیِ فتح کردن و به اسلام درآوردن بسیار ناپایدار و گذراست.
اما مهمترین ویژگی اسلام اصیل جنگ و غنیمت نبود، بلکه همان مناسک و وظایفی بود که اعضای خود را موظف به رعایت آنها میکرد تا «خلوصشان» را بسنجد، و نیز تبعیض شدیدی که نسبت به «دیگران» قائل میشد(هر دو از مهمترین اصول و ستونهای بنیادین بنای تمدن بشری هستند). جنگ و غنیمت صرفا بخشی از تجربهی تاریخی اسلام بود نه دلیل موفقیتش. هوشمندی واقعی در این است که راه ورود برای همه گشوده است، و برای مسلمان بودن شهادتین ساده کافیست، اما برای مسلمان خوبی بودن، یعنی برای بدست آوردن احترام و اعتبار نزد دیگر مسلمانان، مجموعهای از قواعد و قوانین بسیار سفت و سخت را باید برپا داشت، نماز، روزه، جهاد، دست بریدن، گردن زدن، سنگسار کردن... و کلی از این کارهای جالب و هیجانانگیز! پس همگرایی در اسلام شباهت چندانی به کاتولیسیسم یا جهانوطنی چپگرا ندارد. اما مهمترین ویژگی اسلام چیز دیگریست:
تشیع راهی برای گریز از این اصول و قواعد بنیادین اختراع کرد(فقه)، که ما دیدیم به سرعتی باورنکردنی باعث زوال آنچه اسلام را موفق میکرد شد. ذات تغییرناپذیر اسلام احتمالا بزرگترین نقطهی قوت آنست که بیمهابا در برابر هرگونه تلاش برای «پیشرفت» مقاومت نشان میدهد و از آنچه وجود دارد در برابر هجمهی بازندگان دفاع میکند. من از همین حالا روزی را میبینم که آخوند بروجردی «آزادیخواه» از زندان به در میآید و فتوا میدهد که ازدواج مرد با مرد بیاشکال است و دست دادن مرد و زن غریبه با هم ثواب هم دارد، اما باز هم متهم بشود به واپسگرایی و عقبماندگی و ... مشابه آنچه امروز بر سر مذهب کاتولیک و «پاپ» کذایی آن آمده.
امیر، آیا متوجه هستید که من پیرامون ِاین موضوعات ِ مطروحه از جانب شما، پیرامون مدرنیته، دین و غیره، سخت دچار بازاندیشی و تامل شدهام؟ فقط نمیدانم بحث را از کجا با شما آغاز کنم!
ما همه موقعیت ذهنی کمابیش شبیهی داشتهایم و داریم، میدانستیم که مدرنیته با همهی اشباح و بتهای آن پوچ و درونتهیست، اما هرگز جرئت سخن گفتن بر پاد آنرا نداشتیم و نسخهی ما همان «پستمدرنها» بود: «بیشتر برویم به چپ!». اندکاندک جهان واقعی آنقدر میرود به چپ که دیگر این نسخه اذهان بیشتر پرسان را قانع نمیکند. اگر جنس پرسشگری شما از مدرنیته از این جنس است من علاقهای به شنیدن آن ندارم و از ملال بیزار خواهم شد. اما اگر جنس مخالفتتان جالب است، یعنی در آن طرف دیگر قرار میگیرد، به قول قدیمیها «بسمالله». جستار را بگشایید ببینیم به کجا میرسیم.
من اگرچه نمیدانم منظور امیر از «آنطرف» دقیقا چیست، اما این جستار را می گشایم چون گشایش آن اجتناب ناپذیر است. با اینکه دغدغه ما کمابیش شبیه هم است (جهان را هرچه بشتر انسانی خواستن) اما نگاه مان به مساله به همان اندازه متفاوت است. من به نگاهی تاریخی تر و تحلیلی تر از آنچه امیر میکند معتقدم و باور دارم که شناخت پدیده هایی چون مدرنیته و سنت در ذات خویش ممکن نبوده، راه به جایی نمیبرد و به بن بست خواهد رسید. بنابراین اینکه چه چیزی جزئی از ذات مدرنیته یا سنت است/نیست، از نظر من خارج از موضوعیت است.
تا آنجا که من از نوشته های شما فهمیده ام، معنابخشی به زندگی و حیات اجتماعی نوع بشر و رستگاری در این راه هتا به قیمت مرگ فردیت، جزو محورهای اساسی گفتمان تان است؛ مدرنیته را قابل اجتناب میدانید با ارگان های اجتماعی چون دین، وطن، نژاد و ... و علاوه بر این آنها را کاملا مفید هم میشناسید.
من اینها را از جنس نوع خوشبینی شناخته شده میشناسم، اما برای شروع از شما میخواهم از نقد مدرنیته بیاغازید، اگر آن را قبلا جایی نگاشته اید و همان را کافی میدانید، آن را نقل بکنید و گرنه چکیده ای از ایده های خودتان را نقل بکنید کفایت میکند.
اینها بحث را خیلی سنگین و طولانی میکند، ضمن آنکه من نه فرصت بسنده برای اینهمه را دارم، نه واقعا چنان شایستهی نمایندگی افکار و عقایدی هستم که امروز خودم را باورمند به آنها تلقی میکنم. در کل جستار «پراکنده نویسی» اشاراتی گذری و جستهگریخته به این مباحث داشتهام، دعوتم از شما و چند دوست دیگر برای مطالعهی آثار ایدهآلیستهای آلمانی نیز تلاشی بود در جهت نشان دادن آنچه از دست دادهایم. اگر به موضوع علاقه دارید من مطالعهی این کتاب را به شما توصیه میکنم زیرا همهی آنچه من میتوانم برای گفتن در اینباره داشته باشم را خیلی بهتر از من مطرح میکند: Julius Evola - Revolt Against the Modern World
تا آنجا که من از نوشته های شما فهمیده ام، معنابخشی به زندگی و حیات اجتماعی نوع بشر و رستگاری در این راه هتا به قیمت مرگ فردیت، جزو محورهای اساسی گفتمان تان است؛ مدرنیته را قابل اجتناب میدانید با ارگان های اجتماعی چون دین، وطن، نژاد و ... و علاوه بر این آنها را کاملا مفید هم میشناسید.
فقط بحث رمانتیک «معنابخشی» نیست، اصل زندگی در حداقلهای متصور آن، یعنی کارهایی «پیش پا افتاده» و ابتدایی مثل تولید مثل موفق و تربیت فرزندانی که خودشان هم علاقه به تولید مثل دارند محتاج عضویت در جمعیست که مرزی مشخص میان «ما» و «آنها» میکشد، دارای سلسلهمراتبی مبتنی بر عناصر سازنده است، و مذهبی سازمانیافته و عمومی دارد که همکاری اعضا با یکدیگر فراتر از منافع شخصی بلادرنگ و روابط ژنتیکی فامیلی را میسر میکند. این سه مورد حداقلهای مطلقا ضروری برای تشکیل و تداوم یک نهاد اجتماعی موفق، اگر موفقیت را فقط توانایی بازتولید دموگرافیک یک ایده معرفی بکنیم هستند. یک جامعهی آزاد ِ دموکراتیک ِ مدرن هیچکدام از این سه را ندارد: همگرایی فراگیر جایگزین مرزهای مشخص شده، و شناخت و پذیرش «آنها» بخشی از شرح وظایف اجتماعی هر انسان «شریفی»ست، سلسلهمراتب اجتماعی با برابریطلبی مبتذل جایگزین شده و مذهب در مفهوم کلاسیک آن، با مذهب در مفهوم مدرن آن جایگزین شده که برخوردی خرافی با چیزهایی مثل دانش و آگاهی و خرد و ... را شامل میشود.
ما باید بحث را از اینجا شروع بکنیم. یعنی با پرداختن به «دروغ بزرگ». گروهی باورها که از دل روشنگری بیرون آمدند و به خصوص در انقلاب فرانسه محبوبیت یافتند، برای آغاز، رشد و شکوفایی به شدت محتاج به انکار وجود طبیعت آدمی بودند. اینکه انسان موجودیست فاقد رانهها و گرایشاتی که میتوان آنها را جزئی جداییناپذیر از انسان بودن او تلقی کرد ایدهای بود بسیار جذاب، امیدوارکننده و خوشبینانه که جهان را به مراتب درجات خواستنیتر میکرد، انسانها را موجوداتی فراتر از آنچه هستند مینمایاند و به طور خلاصه همه را قادر به رستگاری میکرد. این را من «دروغ بزرگ» مینامم.
برای اینکه موضع من کمی قابل دفاعتر بشود باید این طبیعت بشری را تعریف بکنم، وانگهی این کاری خواهد بود دشوار زیرا طی سیصد سال گذشته، باهوشترین، نخبهترین، تحصیلکردهترین و بالاترین اقشار ثروتمندترین و پیشرفتهترین کشورهای جهان، یا به عبارتی دیگر شماری از برترین انسانهای تاریخ تلاشی بیوقفه و شایسته برای تشکیک در آن به خرج دادهاند و به قولی «طبیعت انسانی» را تبدیل به واژهای با بار منفی کردهاند که هیچکس حاضر نیست به آن نزدیک بشود. اینست که هرگونه تلاشی برای تعریف این طبیعت به نحوی جامع پیش از آغاز محکوم است به شکست. پس توجه داشته باشید که من میپذیرم از منظری علمی، منطقی و ذهنی، «طبیعت بشر» مفهومیست تقریبا غیرقابل دفاع که در گفتمان با منکران شکست خورده و به کناری افتاده. وانگهی واقعیت، امر واقعی، جهانی که آن بیرون در جریان است، و «طبیعت بشر» که جزئی از آنست، اهمیتی به بحثهای فلسفی نمیدهد. مهم نیست روسو چه نقدی بر آن نوشته یا فلان استاد دپارتمان انسانشناسی چه رسالهای در هجو آن آفریده. مهم نیست که من و شما دربارهی آن چه نظری داریم و سیاستمدار معاصر چه میکند. حقیقت امری دموکراتیک که با توافق عمومی فاضلان و دانشمندان حاصل میشود نیست، حقیقت حقیقت دارد فارغ از اینکه شما چه رفتاری دربارهی آن میکنید. با همان روشی که علما و قدمای مدرنیته در «طبیعت بشری» تردید کردند میتوان جاذبهی زمین نیز شک کرد، اما این به شما توانایی پرواز کردن نمیدهد.
دروغ بزرگ از آنجاکه دروغ است، بکارگیریاش در ادارهی امور و برنامههای کلان اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی به ناکارآمدی وسیع میانجامد. از آنجاکه سفیدپوست و سیاهپوست در هوش برابر نیستند، فارغ از برنامههای سیاسی، آموزشی و بخشنامههای دولتی هرگز دستاوردی نه برابر، بلکه حتی مشابه نخواهند داشت. زن و مرد از آنجاکه یکی نیستند، وظایف و دستاوردهای یکسان هم نخواهند داشت فارغ از آنچه ممکن است ما آرزو بکنیم یا بخواهیم و ... این ناکارآمدی با گذر زمان بیشتر و بیشتر میشود، عواقب آن شدیدتر و ژرفتر میشوند و کار به جایی میرسد که معایب سیستم مبتنی بر دروغ بزرگ بر فواید آن میچربند. به این میگوییم «زوال». تکنولوژی، نقشی کلیدی و حیاتی در پنهان کردن زوال ایفا میکند، و باعث میشود که سوژهی انسانی به عمق فاجعهای که در آن به سر میبرد پی نبرد. به عنوان مثال شما هر چند در جامعهای زندگی میکنید که رفتهرفته بیشتر بچهها از داشتن خانوادهای نرمال و سالم محروم میشوند و ماهی یکی دو بار پدرشان را بیشتر نمیبینند، چون همهشان تبلت دارند و لپتاپ دارند و پلیاستیشن دارند این عیب پوشیده میماند و گمان میرود که «پیشرفتی» حاصل شده. زوال که به تأخیر افتاد، ناکارآمدی فرصت برای بازتولید خود در مقیاسی آخرالزمانی پیدا میکند و بسیار بیش از آنچه در حالت نرمال میتوانست رشد میکند، اینبار کار به جایی میرسد که چشمانداز تغییر بدون از میان رفتن تمام دستگاههای اجتماعی یک جامعه دیگر میسر نیست. به این میگوییم «سقوط».
طبیعت بشری نیروییست بدوی و بسیار قدرتمند که در جهت مخالف تمدن حرکت میکند. «خوی حیوانی انسان» که رئالیستها به آن علاقه داشتند. یا طبیعت در مفهوم یونانی آن(نه ورژن منحرف مسیحی-یهودی-اسلامی، که در آن طبیعت و نیکی آشتی داده شدهاند، طبیعت قدار بیرحم). یک جامعه هر قدر در کنترل رانههای طبیعی بشر یا چنل کردن آنها برای تحکیم روابط گروهی موفقتر باشد، ما آنرا «متمدنتر» تلقی میکنیم. اینکه مذهب، قومیت و میهن، در مقام کهنترین ابر-هویتهای انسانی قادر بودهاند طبیعت انسانی را تحت انقیاد خود دربیاورند و از آن بهرهبرداری متناسب بکنند، یا به عبارت بهتر، اینکه ایمان مذهبی، قومپرستی و میهنپرستی جزئی از آن طبیعت بشری مذکور است و به نرمی بر آن سوار میشود عقیدهی شخصی من نیست یک حقیقت تاریخی قابل برسیست.
حالا شما مخالفت خود با مدرنیته را برای ما تشریح بکنید، و بگویید که راهکار شما برای برونرفت از این معضلهایی که باعث مخالفتتان با آن شده چیست؟
من با توجه به عنوان انتخاب شده برای جستار، پیشنهاد میدهم که از بعد اقتصادی و سیاسی مساله هم غفلت نشود، چنانچه این موضوعات در جستار بحث پیرامون مصدق و ملی شدن صنعت مطرح شده و شاید چنین بحث گستردهای جستاری غیر از آنرا بطلبد.
اینها بحث را خیلی سنگین و طولانی میکند، ضمن آنکه من نه فرصت بسنده برای اینهمه را دارم، نه واقعا چنان شایستهی نمایندگی افکار و عقایدی هستم که امروز خودم را باورمند به آنها تلقی میکنم. در کل جستار «پراکنده نویسی» اشاراتی گذری و جستهگریخته به این مباحث داشتهام، دعوتم از شما و چند دوست دیگر برای مطالعهی آثار ایدهآلیستهای آلمانی نیز تلاشی بود در جهت نشان دادن آنچه از دست دادهایم. اگر به موضوع علاقه دارید من مطالعهی این کتاب را به شما توصیه میکنم زیرا همهی آنچه من میتوانم برای گفتن در اینباره داشته باشم را خیلی بهتر از من مطرح میکند: Julius Evola - Revolt Against the Modern World
ایرادی ندارد، من هم همین وضع را دارم و فرصت نمیکنم به طرزی بسنده به تمام این موضوعات بپردازم، اما از آنجا که این موضوع برای من حداقل مهمترین و اساسیترین موضوع مورد اندیشهی این روزها و هتا ماههاست، ترجیح میدهم این گفتگو همچنان برقرار باشد و در هر فرصتی که همزمان در انجمن حضور داریم، پیراموناش بحث کنیم.
این کتابی که معرفی کردهاید را شاید یکسال پیش نصفه نیمه خواندم و الان با توجه به پیشنهادتان، گمان میکنم که آن را باید دوباره از نو بخوانم، ضمن اینکه با توجه به زمان آزادی که دارم، در حال خواندن ِ آثار ایدهآلیستهای آلمانی، به خصوص هردر و گوته هستم. و البته در ادامه حتما در نقل قولهایی که از نویسندهها میآورم، کتابهایی را هم از طرف خود معرفی خواهم کرد.
حالا شما مخالفت خود با مدرنیته را برای ما تشریح بکنید، و بگویید که راهکار شما برای برونرفت از این معضلهایی که باعث مخالفتتان با آن شده چیست؟
مدرنیته از آنجا مورد نقد من است که در پی زدودن ِ آثار انسانی تمدن ِ بشری تبدیل آن به پدیدهای یکسانسازیشده، اخته و کسالتبار است. من برای تشریح این، نیاز به زمان بیشتری دارم، که امیدوارم در ادامهی بحث، آنقدر فرصت داشته باشم که به تمام ِ آن چیزهایی که مد نظرم است بپردازم. روانشناسی اجتماعی و فردی و شناخت ِ آثار و کارکردهای پدیدههایی چون تکنولوژی، علم، دولت و فرهنگ از محورهای بحث محسوب میشوند.
زدودنِ روح انسانی جوامع بشری، بدل ساختن ِ هر آنچه که به جامعه رنگ و بوی انسانی میدهد به امری فرمال، تعریفشده، اصالتزداییشده و در نهایت تبدیل کردن ِ آن به امری ژنریک، همگن و فرآوردی شده در لولههای آزمایشگاهها، تزهای دانشگاهی، روندهای سیاسی-اقتصادی جهانی شدگی و تشکیکشده در همهی زوایایش است. این خیانت بزرگیست که بس خطرناک است. هماکنون برای من نیز کشتن یک انسان در راه وطن، در مقام مقایسه به مراتب ارجمندتر از امری چون رواداری لیبرالی خفتآلود است.
در یک کلام، گسستن ِ زنجیرها و بندهایی که انسانها را به شکلی «موجه» به یکدیگر پیوند میزند و باعث پدید آمدن ِ همدلی یا همچو چیزی میان آنها میشود، از اثرات جانبی اجتنابناپذیر مدرنیته محسوب میشود. انسان ِ مدرن خود را در جهانی وسیع مییابد که هر دم بر سرگشتگیاش میافزاید و او را گیج و ملول میسازد.
اما من بر خلاف ِ شما باور دارم که جهان هتا در همین فرم ِ کنونیاش، عرصهایست هیجانانگیز و جالب! شما به دنبال ِ دادن ِ فرصت به همگی یا اکثریت انسانها برای پذیرفته بودن و صاحب جایگاه بودن در اجتماعات هستید. من اما باور دارم که انسانی که در این فرم نتواند برای خویش اعتبار و جایگاه ِ حقیقی پیدا بکند، به احتمال ِ زیاد در یک جامعهی سنتی نیز نخواهد توانست. اما میپذیرم شمار ِ انسانهایی که امروز چنین فرصتی را مییابند به میزان ِ قابل توجهی کمتر است.
وقتی میگویم جامعهی همگن و یکسانسازی شده، منظور جامعهایست که همهی انسانها به شرط انسان بودن و داشتن ِ تعدادی معدود از پیششرطها، به یک اندازه احترام و تکریم دریافت میکنند. برای من هیچ چیز مثل این مخالفتبرانگیز نیست! در واقع در جهان ِ امروز دستهای بسیار کمشمار از آدمها در دوردستها و روی قلهها هستند و تودهی همهی انسانهای دیگر زیر سایهی آنها هستند، این زدودن ِ سلسلهمراتب انسانی نیز از خواص خیانتآلودِ مدرنیته است.
بنابراین من به دنبال فروکاستن ِ آن تراز ، افزایش شمار انسانهای فرصتدار و بازآفرینی سلسهمراتب در این مورد خاص هستم و آن را مشخصا یک مرحله از «بازگشت» میدانم.
و اما:
1- دولت به طور کلی پدیدهایست در راستای نگهداشت و حفظ شرایط موجود. دولت امور جاری را آنچنان پیچیده ، مبهم و غامض میسازد که فرصت بازشناسی روندها و رویدادها و کنشگری شایسته و درخور را انسانها و جوامع میگیرد. امور چنان در همپیچیده میشود که دیگر بالاسریها هم از آن سر در نمیآورند! من خواستار ِ بازگشت سادگی به جهان هستم!
2- قدرت و رسمیت بخشیدن به جریاناش موجب ِ تولید ِ سلسله مراتب و نگاهِ بالاسری و فرودستی به انسانهاست. مشروعیت بخشیدن به کسب ِ قدرت، امریست که من آن را بخشی از فرآیند رستگای میشناسم!
این دو تا حدی با یکدیگر در تضاد هستند و نیاز است بیشتر در این مورد توضیح بدهم. فعلا گمان میکنم که آنقدر که برای نشان دادن موضعی که بر سرش هستم لازم است کافی باشد. شما موارد چالشبرانگیز زیادی را مطرح کردهاید که نیاز است بیشتر به آنها اندیشیده شده و پیرامونشان گفتکو کنیم.
اوه اوه،قشنگ هفت هشت تا تاپیک از اینجا میشه کشید بیرون ولی یک چیز که منو بیشتر قلقک میده مدعای امیر عزیز در مورد حقیقت هست. این حرف که "فلان چیز حقیقت دارد" تنها زمانی ارزشمند هست که ما این رو هم مشخص کنیم از چه راهی بهش رسیدیم. مگرنه در طول تاریخ افراد زیادی ادعای رسیدن به حقیقت رو داشتند،ادعاهاشون هم به قدری متنوع هست که هر حقیقتی نوعی کپی از "حقایق" پیشینیان محسوب میشه :)) و در این مواقع من همیشه نگران دستگاه "حقیقت ساز" ایمان هستم.
+البته من در شناخت مشکل تقریبا با امیر عزیز همنظر هستم ولی در متود مشکل شناسی و راه حل دادن براش اختلاف دارم،یک جورهایی شبیه مارکسیست ها و انارشیست ها :))
من با توجه به عنوان انتخاب شده برای جستار، پیشنهاد میدهم که از بعد اقتصادی و سیاسی مساله هم غفلت نشود، چنانچه این موضوعات در جستار بحث پیرامون مصدق و ملی شدن صنعت مطرح شده و شاید چنین بحث گستردهای جستاری غیر از آنرا بطلبد.
اقتصاد مال خر است و سیاست مال گرگ. 😰 من آرزومند زندگی در جهانی هستم که وقتی تلاش میکنید با بغلدستی خود در اتوبوس یا صف نان سر صحبت را از طریق اشاره به سیاست یا اقتصاد باز بکنید، او نگاهی عاقل اندر سفیه به شما بیاندازد، لبخندی صمیمی بزند و بگوید «اینها را بهتر است بسپریم به شاه و درباریان، ما را چه به این حرفها». کارشناس اقتصاد و سیاست تا دلتان بخواهد آن بیرون هست، از رانندهی تاکسی تا استاد نقاشی. در جامعهای که امر اقتصادی بدل به مهمترین امور شده، یعنی باقی امور مهم به فراموشی سپرده شدهاند، زیرا شما تا اول رستگاری و شرافت را فراموش نکرده باشید به فکر این چیزها نمیافتید. وانگهی عوامالناس این قبیل حرفها را با اشاره به خاستگاه درآمدن صدای من از جای گرم به چالش میکشند و ادعا میکنند شکم «مردم»، البته نه هیچوقت خودشان، بلکه «مردم» در قالب یک سوم شخص غایب همیشه حاضر، به غار و غور افتاده و تا فکر نان شب هست این حرفها سر دل گرسنه نمیشود. «انسان تنها به نان زنده نیست» عیسی گفت به شیطان! بعد میگویند مذهبیون به خطا بودند وقتی مدرنیته را به چیزی شیطانی تشبیه میکردند...
مدرنیته از آنجا مورد نقد من است که در پی زدودن ِ آثار انسانی تمدن ِ بشری تبدیل آن به پدیدهای یکسانسازیشده، اخته و کسالتبار است. من برای تشریح این، نیاز به زمان بیشتری دارم، که امیدوارم در ادامهی بحث، آنقدر فرصت داشته باشم که به تمام ِ آن چیزهایی که مد نظرم است بپردازم. روانشناسی اجتماعی و فردی و شناخت ِ آثار و کارکردهای پدیدههایی چون تکنولوژی، علم، دولت و فرهنگ از محورهای بحث محسوب میشوند.
زدودنِ روح انسانی جوامع بشری، بدل ساختن ِ هر آنچه که به جامعه رنگ و بوی انسانی میدهد به امری فرمال، تعریفشده، اصالتزداییشده و در نهایت تبدیل کردن ِ آن به امری ژنریک، همگن و فرآوردی شده در لولههای آزمایشگاهها، تزهای دانشگاهی، روندهای سیاسی-اقتصادی جهانی شدگی و تشکیکشده در همهی زوایایش است. این خیانت بزرگیست که بس خطرناک است. هماکنون برای من نیز کشتن یک انسان در راه وطن، در مقام مقایسه به مراتب ارجمندتر از امری چون رواداری لیبرالی خفتآلود است.
من مشکلم با این بخش از نقد شما «انسانی» لقب دادن آن تمدنیست که زوال آن مورد توافق هر دوی ماست، به باور من مدرنیته «انسانی»تر است از سنت، و واژهی بهتر برای توصیف آنچه از ما گرفته «الهی»ست نه «انسانی». این فراتر است از یک بازی ساده با واژگان، یک معضل مفهومیست. تمدن بشری چیزی نیست بجز قیام برپاد انسان بودن، یا تلاش برای فراتر رفتن از انسانیت صرف. آنچه جامعه را انسانی میکند دقیقا آن چیزیست که از الهی بودنش میکاهد. مشکل مدرنیته این نیست که انسان از مرکز توجه حذف شده، مشکلش آنست که همهی توجه به انسان معطوف شده. درک این خیلی مهم است که تجربهی انسانی و «انسان ِ انسانی» بودن برای ما کافی نیست، ما چیزی فراتر میطلبیم و این در طبع ماست که بکوشیم خودمان را از خودمان جدا بکنیم. Transcendence یا تعالی. این آرزومندی برای فراتر رفتن از بندهای جسمانی اینجهانی، این امیدواری به اثر رهایی بخش تکنولوژی، این چشم امید به جوامع یوتوپیایی آینده و ... همگی چیزی نیستند به جز امید برای درمان شدن انسان از انسان، حذف آن از مرکز توجه و رسیدن به تعالی.
پس تجربهی الهیست که از جهان مدرن حذف شده، نه تجربهی انسانی. من میدانم که شما گفتید «روح» انسان و شاید منظورتان همین بوده که من میگویم، اما این واقعا مهم است که ما واژهها را چنان که هستند بکار بگیریم و معنای تاریخی آنها را فراموش نکنیم، اگرنه خیلی زود با زنانی مواجه میشویم که میکوشند «زیبا» را از نو تعریف بکنند و مردانی که «شهامت» را در گریختن از چالش به تصویر میکشند. روح انسان مفهومیست الهی که در جهان «اسطورهزدایی» شده جایی ندارد.
اما من بر خلاف ِ شما باور دارم که جهان هتا در همین فرم ِ کنونیاش، عرصهایست هیجانانگیز و جالب! شما به دنبال ِ دادن ِ فرصت به همگی یا اکثریت انسانها برای پذیرفته بودن و صاحب جایگاه بودن در اجتماعات هستید. من اما باور دارم که انسانی که در این فرم نتواند برای خویش اعتبار و جایگاه ِ حقیقی پیدا بکند، به احتمال ِ زیاد در یک جامعهی سنتی نیز نخواهد توانست. اما میپذیرم شمار ِ انسانهایی که امروز چنین فرصتی را مییابند به میزان ِ قابل توجهی کمتر است.
جالب بودن یا هیجانانگیز بودن ویژگیهای به اندازهی بسنده مثبت برای خواستنی کردن یک پدیده محسوب نمیشوند. جهان پیرامون ما نه فقط از عمیقترین امیال و آرزوها و تمناهای ما بیگانه است، در جهتی متعارض با برآوردن آنها شکل گرفته و طراحی شده. انگار هدفمند قصد نابودی همهی آنچه زیباست را داشتهایم.
اینکه شما میگویید بازندهی جهان مدرن بازندهی جهان سنتی نیز خواهد بود حرف بیارزشیست، زیرا معیار سنجیدن شخصیت افراد در سنت و مدرنیته با هم متفاوت است. یک پدر خوب در سیستمی سنتی مردیست ارزشمند و شایستهی تقدیر، در سیستم مدرن کسخلیست که دارد کُس ِ جوان و جدید را برای همنشینی با زنی که از او بهتر گیرش نیامده و بزرگ کردن فرزندی که ذرهای قدرشناسی و احترام بابت زحماتش به او نشان نخواهد داد هدر میکند. مردی که به هر قیمتی پولدار شده و قصر خود را بر پشت دیگران ساخته در سیستم سنتی مردیست رذل، بیارزش، حقیر و مفلوک که همه با بیزاری و شگفتی به او مینگرند، در سیستم مدرن انسانیست زرنگ و باهوش که چپی با حسرت و عقده و راستگرا با حسرت و تحسین به او مینگرند. فردی که از آموختن، پذیرفتن و انجام نرمهای اخلاقی جامعهی خود ناتوان است در سیستم سنتی فردی فاسد، هرزه و شایستهی سرزنش و حتی مجازات تلقی میشود، در سیستم مدرن «یاغی انقلابی شجاع شایستهی تحسین». شما برای موفقیت در این دو سیستم، به دو گروه متفاوت از قابلیتها نیاز دارید. یکسری افراد توان زندگی «موفق» در هر دو سیستم را دارند، اما این کلا بحث دیگریست.
وقتی میگویم جامعهی همگن و یکسانسازی شده، منظور جامعهایست که همهی انسانها به شرط انسان بودن و داشتن ِ تعدادی معدود از پیششرطها، به یک اندازه احترام و تکریم دریافت میکنند. برای من هیچ چیز مثل این مخالفتبرانگیز نیست! در واقع در جهان ِ امروز دستهای بسیار کمشمار از آدمها در دوردستها و روی قلهها هستند و تودهی همهی انسانهای دیگر زیر سایهی آنها هستند، این زدودن ِ سلسلهمراتب انسانی نیز از خواص خیانتآلودِ مدرنیته است.
آفرین، کاملا موافقم. اما سوالی که یپش میآید اینست که آیا ما، که فاسدترین فاسدان مدرن هستیم، که فرزندان حرامزادهی این سیستم هستیم، که از فرط رفتن به چپ به راست رسیدهایم، هرگز قادر خواهیم بود به پیروی کور، به ایمان؟ باور به سلسلهمراتب آسان است زمانی که شما در رأس آن هستید، زمانی که وزیر این صفحه محسوب میشوید. آیا شما حاضرید نقش پیاده را هم ایفا بکنید؟ منظورم از این حرفها اینست که بگویم بدون اسطوره، تلاش برای بالا رفتن از هرم قدرت را نمیتوان کنترل کرد.
1- دولت به طور کلی پدیدهایست در راستای نگهداشت و حفظ شرایط موجود. دولت امور جاری را آنچنان پیچیده ، مبهم و غامض میسازد که فرصت بازشناسی روندها و رویدادها و کنشگری شایسته و درخور را انسانها و جوامع میگیرد. امور چنان در همپیچیده میشود که دیگر بالاسریها هم از آن سر در نمیآورند! من خواستار ِ بازگشت سادگی به جهان هستم!
من میگویم بیایید امر سیاسی را فراموش بکنیم. سقوط و زوال تمدن بشری پدیدهای سیاسی نیست، در سیاست اتفاق میافتد. ما هرگز نمیتوانیم آنچه از دست رفته را از طریق سیاست به دست بیاوریم.
اوه اوه،قشنگ هفت هشت تا تاپیک از اینجا میشه کشید بیرون ولی یک چیز که منو بیشتر قلقک میده مدعای امیر عزیز در مورد حقیقت هست. این حرف که "فلان چیز حقیقت دارد" تنها زمانی ارزشمند هست که ما این رو هم مشخص کنیم از چه راهی بهش رسیدیم. مگرنه در طول تاریخ افراد زیادی ادعای رسیدن به حقیقت رو داشتند،ادعاهاشون هم به قدری متنوع هست که هر حقیقتی نوعی کپی از "حقایق" پیشینیان محسوب میشه :)) و در این مواقع من همیشه نگران دستگاه "حقیقت ساز" ایمان هستم.
من میگویم آشوب شر است و نظم خیر. این یک داوری اخلاقی برآمده از زندگی شخصی، تجربهی ذهنی و تعقل در سطحیست که برایم امکانپذیر بوده. بعد میگویم بیایید ببینیم کدام ایده، سیستم و همبود اجتماعی در تجربهی تاریخی خود به نظم بیشتر میانجامد، و کدامیک به آشوب بیشتر. بعد برویم سراغ «دلیل» اینکه چرا یکی از اینها به آشوب میانجامد و دیگری به نظم. این «دلیل» را من حقیقت مینامم.
اما سوالی که یپش میآید اینست که آیا ما، که فاسدترین فاسدان مدرن هستیم، که فرزندان حرامزادهی این سیستم هستیم، که از فرط رفتن به چپ به راست رسیدهایم، هرگز قادر خواهیم بود به پیروی کور، به ایمان؟ باور به سلسلهمراتب آسان است زمانی که شما در رأس آن هستید، زمانی که وزیر این صفحه محسوب میشوید. آیا شما حاضرید نقش پیاده را هم ایفا بکنید؟ منظورم از این حرفها اینست که بگویم بدون اسطوره، تلاش برای بالا رفتن از هرم قدرت را نمیتوان کنترل کرد.
این سوال به طور تلویحی یعنی آیا میتوانید مسلمان باشید و برای اسلام بکشید و کشته بشوید؟!
من میگویم آشوب شر است و نظم خیر. این یک داوری اخلاقی برآمده از زندگی شخصی، تجربهی ذهنی و تعقل در سطحیست که برایم امکانپذیر بوده. بعد میگویم بیایید ببینیم کدام ایده، سیستم و همبود اجتماعی در تجربهی تاریخی خود به نظم بیشتر میانجامد، و کدامیک به آشوب بیشتر. بعد برویم سراغ «دلیل» اینکه چرا یکی از اینها به آشوب میانجامد و دیگری به نظم. این «دلیل» را من حقیقت مینامم.
داوری اخلاقی در یافتن حقیقت اهمیتی نداره،اینکه چیزی غیراخلاقی باشه مانع حقیقت بودنش نیست(اشتباهی که بسیاری مرتکب شدند،منجمله شماری از اندیشمندان عصر مدرنیته) منظور من این هست که ما از چه راهی میفهمیم فلان چیز(در اینجا دلیل اشوب و نظم) حقیقت داره؟! روشی که برای تحلیل پیشنهاد میکنی روش علمی هست؟
داوری اخلاقی در یافتن حقیقت اهمیتی نداره،اینکه چیزی غیراخلاقی باشه مانع حقیقت بودنش نیست(اشتباهی که بسیاری مرتکب شدند،منجمله شماری از اندیشمندان عصر مدرنیته) منظور من این هست که ما از چه راهی میفهمیم فلان چیز(در اینجا دلیل اشوب و نظم) حقیقت داره؟! روشی که برای تحلیل پیشنهاد میکنی روش علمی هست؟
داوری اخلاقی بسیار مهم است چون آنچه حقیقت دارد اخلاقیست نه بالعکس.
ما شاگردان تاریخ هستیم که باید ساکت و آرام به درس استاد خود گوش جان فرا بدهیم و با خشوع بکوشیم شاید لابلای هیاهو صدای حقیقت را بشنویم. روشی که من پیشنهاد میکنم این است که بروید روی یک نیمکت در یک پارک شلوغ بنشینید و آدمها را تماشا بکنید، یا یک کتاب بسیار قدیمی بردارید و شروع به خواندن آن بکنید.
من برده رو به همون معنای عام به کار بردم،نه اشاره به یک مورد خاص و موارد ذهنی هم مدنظرم بود. میل به رهایی همونطور که گفتم یک حالت انتقالی هست،بدون اینکه میل به بردگی و برده داری وجود داشته باشه میل به رهایی وجود نداره ولی این باعث میشه هرجا این دو وجود داشته باشند میل به رهایی هم باشه. توضیح من نه اشتباه تاریخی و نه شرایط اجتماعی دقیقا همین طبیعت انسان رو عامل نهایی میدونه.
تحلیل که من میپذیرمش این هست که برده در نهایت از ارباش خسته میشه(دین،سنت،حکومت و...) و میخواد که "آزاد" باشه ولی این ازادی تا وقتی برده هدف مشخصی(سرنگونی ارباب) داره مطبوع و خوشایند جلوه میکنه،وقتی ارباب کنار زده میشه برده دچار پوچی(و به تبع اون اشفتگی زیاد) میشه چون دیگه هدفی نداره،پس میخواد به وضعیت پایدار گذشته برگرده چه در نقش ارباب جدید و چه در نقش رعیت. و این سیکل تکرار میشه.
+اگر میل به بردگی یا میل به برده داری به تنهایی وجود داشتند نه برده ای وجود میداشت و نه برده داری و نه تلاشی برای رهایی.ولی وقتی این دو میل با هم وجود داره این اجتناب ناپذیر هست که میل به رهایی هم بوجود بیاد. هر برده داری هر قدر هم عالی نمیتونه تا ابد برده ها رو "راضی" کنه،مگر اینکه اساسا با دستکاری ژنتیکی کاری کنه که نارضایتی مزمن انسان از زندگی،از بین بره.
Every society and State is made of people; individual human beings are their primary element. What kind of human beings? Not people as they are conceived by individualism, as atoms or a mass of atoms, but people as persons, as differentiated beings, each one endowed with a different rank, a different freedom, a different right within the social hierarchy based on the values of creating, constructing, obeying, and commanding. With people such as these it is possible to establish the true State, namely an antiliberal, antidemocratic, and organic State. The idea behind such a State is the priority of the person over any abstract social, political, or juridical entity, and not of the person as a neuter, leveled reality, a mere number in the world of quantity and universal suffrage. The perfection of the human being is the end to which every healthy social institution must be subordinated, and it must be promoted as much as possible. This perfection must be conceived on the basis of a process of individuation and of progressive differentiation. In this regard we must consider the view expressed by Paul de Lagarde, which can be expressed approximately in these terms: everything that is under the aegis of humanitarianism, the doctrine of natural law, and collectivity corresponds to the inferior dimension. Merely being a “man” is a minus compared to being a man belonging to a given nation and society; this, in turn, is still a minus compared to beinga “person,” a quality that implies the shift to a plane that is higher than the merely naturalistic and “social” one. In turn, being a person is something that needs to be further differentiated into degrees, functions, and dignities with which, beyond the social and horizontal plane, the properly political world is defined vertically in its bodies, functional classes, corporations, or particular unities, according to a pyramid-like structure, at the top of which one would expect to find people who more or less embody the absolute person. What is meant by ”absolute person” is the supremely realized person who represents the end, and the natural center of gravity, of the whole system. The “absolute person” is obviously the opposite of the individual. The atomic, unqualified, socialized, or standardized unity to which the individual corresponds is opposed in the absolute person by the actual synthesis of the fundamental possibilities and by the full control of the powers inherent in the idea of man (in the limiting case), or of a man of a given race (in a more relative, specialized, and historical domain): that is, by an extreme individuation that corresponds to a de-individualization and to a certain universalization of the types corresponding to it. Thus, this is the disposition required to embody pure authority, to assume the symbol and the power of sovereignty, or the form from above, namely the imperium.
نقل قول بالا از ژولیوس اوولا در کتاب «مردان میان ویرانهها»ست. این یکی هم از همانجاست، ببینید چقدر زیبا مفهوم را تشریح میکند:
An analogous situation occurs where certain men have been followed, obeyed, and venerated for displaying a high degree of endurance, responsibility, lucidity, and a dangerous, open, and heroic life that others could not; it was decisive here to be able to recognize a special right and a special dignity in a free way. To depend on such leaders constituted not the subjugation, but rather the elevation of the person; this, however, makes no sense to the defenders of the “immortal principles” and to the supporters of “human dignity” because of their obtuseness. It is only the presence of superior individuals that bestows on a multitude of beings and on a system of disciplines of material life a meaning and a justification they previously lacked.It is the inferior who needs the superior, and not the other way around. The inferior never lives a fuller life than when he feels his existence is subsumed in a greater order endowed with a center; then he feels like a man standing before leaders of men, and experiences the pride of serving as a free man in his proper station. The noblest things that human nature has to offer are found in similar situations, and not in the anodyne and shallow climate proper to democratic and social ideologies
.
شما میتوانید اینرا شخصا و رأسا امتحان بکنید. اربابی لطفیست که سوی قوی به بنده میکند و بندگی پاداشیست که سوی ضعیف برای پذیرفته شدن از سوی او میپردازد. این رابطه تنها زمانی میتواند از سوی بنده مورد تشکیک قرار بگیرد که اصالت و شهامت و ... در یک کلام آنچه ارباب را ارباب کرده به چالش کشیده میشود. زمانی که او دیگر «برتر» نیست. قیام برپاد سلطهی او برآمده از آنست که سلطهی او مشروعیت خود را از دست داده، زیرا دیگر از جایگاهی نابرابر اعمال نمیشود.
من قبلا اینرا به بلاغت خاصی گفته بودم که فرض مثال زنان وقتی میخواهند از انقیاد خارج بشوند، در حقیقت میخواهند از انقیاد شما خارج بشوند تا بتوانند به انقیاد من در بیایند. ☺️ ولی بخوان این نویسنده را چیزهای زیادی برای آموختن دارد.
اقتصاد مال خر است و سیاست مال گرگ. من آرزومند زندگی در جهانی هستم که وقتی تلاش میکنید با بغلدستی خود در اتوبوس یا صف نان سر صحبت را از طریق اشاره به سیاست یا اقتصاد باز بکنید، او نگاهی عاقل اندر سفیه به شما بیاندازد، لبخندی صمیمی بزند و بگوید «اینها را بهتر است بسپریم به شاه و درباریان، ما را چه به این حرفها». کارشناس اقتصاد و سیاست تا دلتان بخواهد آن بیرون هست، از رانندهی تاکسی تا استاد نقاشی. در جامعهای که امر اقتصادی بدل به مهمترین امور شده، یعنی باقی امور مهم به فراموشی سپرده شدهاند، زیرا شما تا اول رستگاری و شرافت را فراموش نکرده باشید به فکر این چیزها نمیافتید. وانگهی عوامالناس این قبیل حرفها را با اشاره به خاستگاه درآمدن صدای من از جای گرم به چالش میکشند و ادعا میکنند شکم «مردم»، البته نه هیچوقت خودشان، بلکه «مردم» در قالب یک سوم شخص غایب همیشه حاضر، به غار و غور افتاده و تا فکر نان شب هست این حرفها سر دل گرسنه نمیشود. «انسان تنها به نان زنده نیست» عیسی گفت به شیطان! بعد میگویند مذهبیون به خطا بودند وقتی مدرنیته را به چیزی شیطانی تشبیه میکردند...
بسیار زیبا گفتی و من کاملا موافقم. به بیان نظراتت دربارهیِ سیاست و اقتصاد بعنوان مباحثی دسته چندم در تالار کناری ادامه بده.
داوری اخلاقی بسیار مهم است چون آنچه حقیقت دارد اخلاقیست نه بالعکس.
ما شاگردان تاریخ هستیم که باید ساکت و آرام به درس استاد خود گوش جان فرا بدهیم و با خشوع بکوشیم شاید لابلای هیاهو صدای حقیقت را بشنویم. روشی که من پیشنهاد میکنم این است که بروید روی یک نیمکت در یک پارک شلوغ بنشینید و آدمها را تماشا بکنید، یا یک کتاب بسیار قدیمی بردارید و شروع به خواندن آن بکنید.
طبق ادعای خودت: اگر هر چیزی که حقیقت داره،اخلاقی هست پس اساسا داوری اخلاقی اهمیتی نداره! راه فهمیدن حقیقت اخلاق نیست،این اخلاق هست که از راه حقیقت فهمیده میشه. پاسخ های مبهم و ادبی هم نتیجه چرخش ایدولوژیکت هست!؟:))بر اساس این روش ما دچار نقض غرض میشیم،به جای اینکه به حقیقت واحد برسیم به حقایق متنوع شخصی میرسیم.
نقل قول بالا از ژولیوس اوولا در کتاب «مردان میان ویرانهها»ست. این یکی هم از همانجاست، ببینید چقدر زیبا مفهوم را تشریح میکند: شما میتوانید اینرا شخصا و رأسا امتحان بکنید. اربابی لطفیست که سوی قوی به بنده میکند و بندگی پاداشیست که سوی ضعیف برای پذیرفته شدن از سوی او میپردازد. این رابطه تنها زمانی میتواند از سوی بنده مورد تشکیک قرار بگیرد که اصالت و شهامت و ... در یک کلام آنچه ارباب را ارباب کرده به چالش کشیده میشود. زمانی که او دیگر «برتر» نیست. قیام برپاد سلطهی او برآمده از آنست که سلطهی او مشروعیت خود را از دست داده، زیرا دیگر از جایگاهی نابرابر اعمال نمیشود. من قبلا اینرا به بلاغت خاصی گفته بودم که فرض مثال زنان وقتی میخواهند از انقیاد خارج بشوند، در حقیقت میخواهند از انقیاد شما خارج بشوند تا بتوانند به انقیاد من در بیایند. ☺️ ولی بخوان این نویسنده را چیزهای زیادی برای آموختن دارد.
آه لطف:)) رفتار کردن از روی یک میل قوی درونی شامل تعریف لطف نمیشه.یک نفر وقتی میتونه مدعی بشه کاری "لطف" بوده که اون کار رو از روی بی نیازی انجام داده باشه یا حداقل نیاز نقش پررنگی نداشته باشه،اگر من به دلیل گرسنگی شدید از نزدیک ترین کیک فروشی خرید بکنم لطفی به رستوران نکردم،حتی علاقه زیادم به مزه کیک اونجا باعث خرید شده باشه باز هم لطفی نکردم،وقتی لطف کردم که گرسنه نیستم/تمایل چندانی به کیک ندارم ولی مثلا دلم میخواد به فروشنده سودی رسونده باشم.
احسنت!
ذهنیت برده در این مورد خیلی مهم هست،برده تا وقتی حاضر به بردگی هست که میپذیره ارباب انسانی مثل خودش نیست،بهتر هست و شایستگی ارباب بودن رو داره(و این عدالته)،از وقتی که فکر کنه ارباب "مثل" اون هست دیگه نابرابری رو بی عدالتی مبینه. ولی این ذهنیت الزاما وابسته به فاکتورهای عینی نیست،یک برده میتونه 20 سال بردگی کنه و ناگهان ارباب خودش رو بکشه،بدون اینکه ارباب تغییر خاصی کرده باشه،چون ذهنیتش تغییر کرده.
حتی در مورد بردگی ذهنی، وقتی یک نفر میخواد خودش رو از شر بردگی یک ایدولوژی راحت کنه،این ذهنیتش در مورد ایدولوژی که تغییر کرده و الزامی نداره که اون ایدولوژی دچار تغییری شده باشه.
قسمت بولد شده هم ذاتا ایرادی نداره اگر از ابتدا چنین انگیزه ای مشخصه باشه،ولی نمیتونی به از روی نتیجه چنین قضاوتی بکنی.مثلا شخصی داره از دست یک قاتل فرار میکنه و در حین فرار و موقع گذر از خیابون تصادف میکنه،خب اینطور میشه نتیجه گرفت که شخص از دست قاتل فرار میکرده چون میخواسته در تصادف کشته بشه! :))
طبق ادعای خودت: اگر هر چیزی که حقیقت داره،اخلاقی هست پس اساسا داوری اخلاقی اهمیتی نداره! راه فهمیدن حقیقت اخلاق نیست،این اخلاق هست که از راه حقیقت فهمیده میشه. پاسخ های مبهم و ادبی هم نتیجه چرخش ایدولوژیکت هست!؟:))بر اساس این روش ما دچار نقض غرض میشیم،به جای اینکه به حقیقت واحد برسیم به حقایق متنوع شخصی میرسیم.
من دارم حداکثر تلاشم را میکنم که این اندیشهها را به شما منتقل بکنم، ولی همانطورکه در آغاز بحث گفتم مروج چندان صالحی برایشان نیستم و منبعی که دارم آنها را ازشان وام میگیرم را نیز معرفی کردم که خودتان بتوانید آنرا مطالعه بکنید. یکی از مشکلات حقیقت آنست که امکان تقلیل آن به قرصی با امکان بلع آسان وجود ندارد، من دست بالا میتوانم از دور اشارهای به آن بکنم و باقی را خودتان باید بکاوید. از دل جدل اینترنتی همانقدر حقیقت گیرتان خواهد آمد که تا الان آمده.
من گمان میکنم که ما وقتی میگوییم حقیقت داریم از سه چیز مختلف صحبت میکنیم. اول آن «حقیقتی»ست که من در آغاز کار منظور داشتم. این حقیقت را شما نمیتوانید در قالب کلمات طرح بکنید، زیرا محصول قرنها زندگی سنتی(در مفهوم گوئنونی آن، یعنی تعارض میان زندگی و ایدهآل جامعه)است. پروسهای که به این حقیقت شکل داده چیزیست دقیقا مشابه پروسهای که تکامل جهت داده. ما میتوانیم بکوشیم برای آن توضیحی منطقی بیابیم اما در پایان روز فقط «وجود» آن برایمان مسلم است. این حقیقت را شما زمانی درک میکنید که برای مثال کمیسار عالی شورای انقلاب در خانهتان را میزند و به جرم جنایت علیه خلق میبردتان دادگاه. یا زمانی که همسرتان را در رختخواب با مرد دیگری دستگیر میکنید. یا آن لحظهای که بچهتان را در حال خوداراضایی مییابید. یا زمانی که مهاجر افغان به دختران تجاوز میکند و میروید بیمارستان و او را خونآلود در رختخواب میبینید. به قولی، این حقیقت از عرصهی زبانی پنهان است و در خود کنش به حقیقت میپیوندد. اینست که من به شما میگویم بروید آن بیرون زندگی بکنید.
حقیقت نوع دوم، یا آن حقیقتی که منظور شماست، بازتابی از «واقعیت» در اذهان ماست. این یکی فاقد روح و بستر تاریخیست و اغلب در عرصهی زبانی شکل میگیرد و احتمالا چنانکه نیچه میگفت ما آنرا برپا میداریم، چیزی نیست موجود آن بیرون که «پیدایش» میکنیم. این حقیقت میتواند برای هرکس متفاوت باشد، معمولا هم هست. میزان حقیقی بودن این حقیقت به میزان خشونت و پایبندی باورمندانش بستگی دارد. اگر شما حاضرید برای حقیقت اسلام کُل بودائیان را خاکستر بکنید فرض مثل، حقیقت شما غلبه خواهد کرد به همان ِ بودائیانی که حاضر نیستند متقابلا از حقیقت خودشان دفاع بکنند.
حقیقت نوع سوم، که ارتباط عمیقی با حقیقت نوع دوم دارد، آن نوعی از حقیقت است که صرفا برآمده از جایگاه و کارکرد این مفهوم است. مثل خدا، مذهب و اخلاقیات این حقیقت نیز چیزی قابل لمس و «واقعی» نیست، صرفا یک جایگاه است که ایمان به آن کارکرد مشخصی در فرد و جامعه ایفا میکند که بدون آن ما ممکن است چیزهایی ارزشمند را از دست بدهیم. از آنجاکه ارزش از طریق عواطف انسان مشخص میشود، این حقیقت بیشتر در جهت عکس ارادهی عمومی حرکت میکند. به عبارتی سادهتر، «البته که خدایی نیست، البته که باید در راه رضای خدا کفار را قتل عام بکنیم»!
اکنون بار یافتن ارتباط میان اخلاقیات و این سه مدل بر دوش شماست. من هرآنچه در اینباره داشتهام را گفتهام.
آه لطف:)) رفتار کردن از روی یک میل قوی درونی شامل تعریف لطف نمیشه.یک نفر وقتی میتونه مدعی بشه کاری "لطف" بوده که اون کار رو از روی بی نیازی انجام داده باشه یا حداقل نیاز نقش پررنگی نداشته باشه،اگر من به دلیل گرسنگی شدید از نزدیک ترین کیک فروشی خرید بکنم لطفی به رستوران نکردم،حتی علاقه زیادم به مزه کیک اونجا باعث خرید شده باشه باز هم لطفی نکردم،وقتی لطف کردم که گرسنه نیستم/تمایل چندانی به کیک ندارم ولی مثلا دلم میخواد به فروشنده سودی رسونده باشم.
همهی کنشهای انسانی برآمده از نیاز است. مسأله این است که نیاز سوی قوی به سوی ضعیف کمتر، غیر-وجودشناختی و فاقد نفع در اشکال و ابعادیست که اوهام به صدا درآمدهی بندگان مطرح میکند. ارباب نیازی به بنده ندارد، این بنده است که ممکن است امکان رسیدن به موقعیتی فراتر از آنچه اکنون دارد را پیدا بکند، نفعی که ارباب میبرد صرفاً برآمده از نتیجهای است که اربابی او میتواند به بار بیاورد. ارباب بینتیجه از منظری تاریخی اغلب سرش رفته بالای چوب اربابان با نتیجه. پس نه اصل نیاز، که جنس و شاخص و شدت آن معرف بهرهوری بیشتر و کمتر خواهد بود.
مرد برتر بدون پیرو به ازلت خود پناه میبرد و از استعداد، قدرت، اراده و شهامت خود برای انجام کارهایی که هیچ نفع مستقیمی به جامعه نمیرساند استفاده میکند. مرد کهتر حیران و ترسخورده به هر دُم ماری چنگ میزند شاید از سقوط در مغاک هولناک حقیقت نوع اول و سرگردانی در جهانی بدون نظم، هدف و طراحی جلوگیری بکند.
ذهنیت برده در این مورد خیلی مهم هست،برده تا وقتی حاضر به بردگی هست که میپذیره ارباب انسانی مثل خودش نیست،بهتر هست و شایستگی ارباب بودن رو داره(و این عدالته)،از وقتی که فکر کنه ارباب "مثل" اون هست دیگه نابرابری رو بی عدالتی مبینه. ولی این ذهنیت الزاما وابسته به فاکتورهای عینی نیست،یک برده میتونه 20 سال بردگی کنه و ناگهان ارباب خودش رو بکشه،بدون اینکه ارباب تغییر خاصی کرده باشه،چون ذهنیتش تغییر کرده.
خب خوشبختانه ما برای این الگوی تاریخی داریم و میتوانیم با مقادیر نسبتا زیادی مطالعه پی ببریم که «فساد»، با از دست رفتن ایمان طبقات و افراد به طور سنتی ارباب، یا «از بالا به پائین» حرکت میکرده. تا مرد برتر ایمان خود را از دست نداده و در جهت برابرسازی خودش با مرد کهتر گام برنداشته، در «ذهن» مرد کهتر خبری از «تغییر» نیست. این نقل قول از آن مرد بزرگ، شیخ فضلالله نوری همیشه برای من جذاب بوده: «ای بیشرف، ای بی غیرت، ببین صاحب شرع برای اینکه تو مُنتحل به اسلامی، برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داد تو را. تو خودت از خودت سلب امتیاز میکنی و میگویی من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برادر و برابر باشم».
«خیزش خلق قهرمان» و «قیام زحمتکشان» و «انقلاب خونین ستمدیدگان» بیشتر رودهدرازیهایی هستند در حد داستانهای ویکتور هوگو. کفر به قدرت همواره از قویترین حلقهی جامعه شروع میشود، و تنها لحظهای که ارباب به جایگاه خود و نیز ایمان بندگان خود خیانت کرد، آنگاه تلاش برای یافتن مردی شایستهی جایگاه خود از سوی بندگان آغاز میشود. شرایط واقعا بدیست که مسئولیتناپذیری انسان مدرن به همنوعانش تحمیل میکند.
آخر در دنیای ماشین آلات خودکار و در بازار آزاد دیگر کار و «کارگری» باقی نمانده، مانده؟
بله اما این شایستهی سوگواریست. تکنولوژی کارگر مولد، مسئول و پیشتاز در عرصهی مبارزه با فساد را تبدیل به خرده بورژوای پشتمیز نشینی کرد که کاغذبازی و «کار» تقلبی طبع او را ضایع و بنای مستحکم اخلاقی او را درهم پاشید. مطالعهی تاریخ اگر یک چیز به من آموخته باشد آنست که هر چیز ِ شایستهی سوگواری، قطعا یک روز نبش قبر خواهد شد. من بعید میدانم که این وضع ادامه پیدا بکند. علاقهی من آنست که فرزندان و نوههای این کاغذبازان حرفهای از سبک زندگی درونتهی پدرانشان همچون من و شما بیزار بشوند و از موضعی اخلاقی بنا را ویران بکنند، ولی شاید حتی مرجعی مبتذل همچون عدم بازدهی اقتصادی یا عقبافتادگی دموگرافیک به یاری ما بیاید؟
من گمان میکنم که ما وقتی میگوییم حقیقت داریم از سه چیز مختلف صحبت میکنیم. اول آن «حقیقتی»ست که من در آغاز کار منظور داشتم. این حقیقت را شما نمیتوانید در قالب کلمات طرح بکنید، زیرا محصول قرنها زندگی سنتی(در مفهوم گوئنونی آن، یعنی تعارض میان زندگی و ایدهآل جامعه)است. پروسهای که به این حقیقت شکل داده چیزیست دقیقا مشابه پروسهای که تکامل جهت داده. ما میتوانیم بکوشیم برای آن توضیحی منطقی بیابیم اما در پایان روز فقط «وجود» آن برایمان مسلم است. این حقیقت را شما زمانی درک میکنید که برای مثال کمیسار عالی شورای انقلاب در خانهتان را میزند و به جرم جنایت علیه خلق میبردتان دادگاه. یا زمانی که همسرتان را در رختخواب با مرد دیگری دستگیر میکنید. یا آن لحظهای که بچهتان را در حال خوداراضایی مییابید. یا زمانی که مهاجر افغان به دختران تجاوز میکند و میروید بیمارستان و او را خونآلود در رختخواب میبینید. به قولی، این حقیقت از عرصهی زبانی پنهان است و در خود کنش به حقیقت میپیوندد. اینست که من به شما میگویم بروید آن بیرون زندگی بکنید.
خب من انکار کننده این نوع حقیقت نیستم ولی مشکلش رو قبلا مطرح کردم،اگر تجربه دست اول و شهودی ما رو به حقایقی برسونه که با هم تفاوت یا مهمتر از اون تضاد دارند، چه کار باید کرد؟!ایا
غیر از این هست که یکی مثل تو صرفا حقیقت مورد نظر خودش رو میپذیره و اعتبار یا موجودیت حقایق متفاوتی که دیگران بهش رسیدند رو انکار میکنه؟
همهی کنشهای انسانی برآمده از نیاز است. مسأله این است که نیاز سوی قوی به سوی ضعیف کمتر، غیر-وجودشناختی و فاقد نفع در اشکال و ابعادیست که اوهام به صدا درآمدهی بندگان مطرح میکند. ارباب نیازی به بنده ندارد، این بنده است که ممکن است امکان رسیدن به موقعیتی فراتر از آنچه اکنون دارد را پیدا بکند، نفعی که ارباب میبرد صرفاً برآمده از نتیجهای است که اربابی او میتواند به بار بیاورد. ارباب بینتیجه از منظری تاریخی اغلب سرش رفته بالای چوب اربابان با نتیجه. پس نه اصل نیاز، که جنس و شاخص و شدت آن معرف بهرهوری بیشتر و کمتر خواهد بود. مرد برتر بدون پیرو به ازلت خود پناه میبرد و از استعداد، قدرت، اراده و شهامت خود برای انجام کارهایی که هیچ نفع مستقیمی به جامعه نمیرساند استفاده میکند. مرد کهتر حیران و ترسخورده به هر دُم ماری چنگ میزند شاید از سقوط در مغاک هولناک حقیقت نوع اول و سرگردانی در جهانی بدون نظم، هدف و طراحی جلوگیری بکند.
به نظرم تو ارباب رو با خدا اشتباه گرفتی:))
مشکل اینجاست که قدرت طرف قوی بدون طرف ضعیف معنایی نداره.ارباب افریدگار توانای مطلق نیست،هر کاری که ارباب فرای توانایی جسمی یک انسان انجام میده ناشی از وجود برده هاست.به فعل رسیدن توانایی های روانی ارباب هم بدون وجود برده ها ممکن نیست.بله ارباب برای زنده موندن ممکن هست نیازی به برده نداشته باشه ولی لیست کارهایی که بدون برده ها میتونه انجام بده تفاوت عمده ای با لیست کارهای برده ها نداره.
حالا اگر سر واژه لطف لجبازی نمیکردی نیازی به توضیح واضحات هم نبود😌
خب خوشبختانه ما برای این الگوی تاریخی داریم و میتوانیم با مقادیر نسبتا زیادی مطالعه پی ببریم که «فساد»، با از دست رفتن ایمان طبقات و افراد به طور سنتی ارباب، یا «از بالا به پائین» حرکت میکرده. تا مرد برتر ایمان خود را از دست نداده و در جهت برابرسازی خودش با مرد کهتر گام برنداشته، در «ذهن» مرد کهتر خبری از «تغییر» نیست. این نقل قول از آن مرد بزرگ، شیخ فضلالله نوری همیشه برای من جذاب بوده: «ای بیشرف، ای بی غیرت، ببین صاحب شرع برای اینکه تو مُنتحل به اسلامی، برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داد تو را. تو خودت از خودت سلب امتیاز میکنی و میگویی من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برادر و برابر باشم». «خیزش خلق قهرمان» و «قیام زحمتکشان» و «انقلاب خونین ستمدیدگان» بیشتر رودهدرازیهایی هستند در حد داستانهای ویکتور هوگو. کفر به قدرت همواره از قویترین حلقهی جامعه شروع میشود، و تنها لحظهای که ارباب به جایگاه خود و نیز ایمان بندگان خود خیانت کرد، آنگاه تلاش برای یافتن مردی شایستهی جایگاه خود از سوی بندگان آغاز میشود. شرایط واقعا بدیست که مسئولیتناپذیری انسان مدرن به همنوعانش تحمیل میکند. 😒
من این همه از برده ها مثال زدم،حالا باید از نمونه های تاریخیشون هم استفاده کنم(مگر اینکه اساسا انقلاب های مدرن رو تنها نمونه معتبر بدونی! که خب بخش قابل توجهی از تاریخ رو نادیده میگیره) شورش های بیشمار بردگان در طول تاریخ،اون هم در حکومت هایی که نه تنها بردگی امری پذیرفته شده بوده بلکه با مجازات های سخت و سنگین تلاش میشده جلوی این شورش ها گرفته بشه،رخ میدادند. نکته این هست که برخلاف انقلاب مدرن هیچ خبری از تغییر از بالا نیست،هیچ جریان روشنفکری وجود نداره که بخواد قدرت رو به زیر بکشه،برده ها فلسفه ورزی نمیکردند! صرفا به خاطر تجربه دست اول و شرایط سختشون(و نه کاهش شایستگی اربابان!) دست به شورش میزدند.
مدلی که ادعایی در مورد طبیعت انسان میکنه ولی صرفا قابل تعمیم به بخشی از تاریخ انسان هست مدل ناکارامدی هست.
+به نظرم تا قبل از انقلاب فرانسه ما با دوره "شورش ها" مواجه هستیم و بعد از انقلاب فرانسه با دوره "انقلاب ها".در دوره شورش ها اساسا حرکت جمعی بزرگی برای برانداختن ایدولوژی سیستم حاکم رخ نمیده،شورش بر علیه افراد هست ولی در دوره انقلاب ها این ایدولوژی سیستم هست که به چالش کشیده میشه و خشم انقلابی نه فقط حاکمین فعلی بلکه هر غیر انقلابی رو هم میسوزونه.(که خب تغییر اصول قطعا ناشی از فسلفه ورزی و این هست که افرادی در حلقه قدرت خودشون در انقلاب سهم داشته باشند)
اشتراک همه دیدگاه های فلسفی که قدرت پرستی دارند این هست که هر جا یک سیستم مبتنی بر قدرت شکست میخوره،این انسان ها هستند که مقصرند و نه قدرت،قدرت همیشه بی گناه هست.
اشتراک همه دیدگاه های فلسفی که قدرت پرستی دارند این هست که هر جا یک سیستم مبتنی بر قدرت شکست میخوره،این انسان ها هستند که مقصرند و نه قدرت،قدرت همیشه بی گناه هست.
«سیستم مبتنی بر قدرت» شکست نمیخورد مگر از سیستمی قویتر، پس این «ایرادی» که پیدا کردهاید چندان معتبر نیست. انقلاب فرانسه پیروز نشد چون شعارهای آن بر حق بود، پیروز شد چون قویتر از اپوزیسیون خود بود. یا این است، یا آنکه سیستم شکستخورده «واقعا» مبتنی بر قدرت نبوده و از روح «قدرتپرست» آن شبحی بیشتر باقی نمانده بوده. سیستم پادشاهی در ایران در سال ۱۲۸۵ به پایان رسید نه در سال ۱۳۵۷.
بعدش برایم جالب است که شما چه ایدهای از «گناه» میتوانید داشته باشید و هنگامی که این واژه را بکار میبرید دقیقا چه منظوری دارید؟ گناه خطاییست برپاد خداوند. «تقصیر» خطاییست در فاعل. سیستمهای مبتنی بر قدرت همگی گناهکارند اما هیچکدام تقصیری ندارند. در این بازی، مثل بازیهای دیگر، شما یا قواعد درست را میآموزید و بر اساس آنها عمل میکنید یا آنرا به حریفی که چنان کرده میبازید. رجوع شود به تاپیک خشونتهای پاریس.
ضمن اینکه لازم میبینیم به شما یادآوری بکنم که برتری برابر با قدرت نیست، برتری وابسته به پایبندی به حقیقت است، قدرت صرفا لازمهی ثانویهی آنست. اگرنه گلهی برابریطلب ِ دموکرات و آزادیخواه خیلی «قویتر» از افراد مرتجع و واپسگرایی مثل من هستند، این الزاما آنها را برتر نمیکند. قویتر چرا، محق در نابود کردن من هم چرا، اما «برتر» نه. انسان، ایده و منش پست همواره چنان باقی خواهد ماند فارغ از قدرت، نفوذ، گستره و فراوانی که پیدا میکند. کل مشکل من با مدرنیته اینست که در آن بالا پائین کشیده شده و پائین بالانمایی میکند.
مشکل اینجاست که قدرت طرف قوی بدون طرف ضعیف معنایی نداره.ارباب افریدگار توانای مطلق نیست،هر کاری که ارباب فرای توانایی جسمی یک انسان انجام میده ناشی از وجود برده هاست.به فعل رسیدن توانایی های روانی ارباب هم بدون وجود برده ها ممکن نیست.بله ارباب برای زنده موندن ممکن هست نیازی به برده نداشته باشه ولی لیست کارهایی که بدون برده ها میتونه انجام بده تفاوت عمده ای با لیست کارهای برده ها نداره.
شما مدلول ذهنی خودتان از دال را معیار سنجش رابط واقعی آن کردهاید و گمان میکنید اگر عملی الزاما با ایدهآل شما از نام آن سازگار نبود پس الزاما فاقد وجاهت اخلاقی لازم برای جزئی از ان تلقی شدن است. حقیقت نیازی به ایمان شما ندارد، و هر قدر جاذبه را انکار بکنید همچنان قادر به پرواز نخواهید بود. قدرت نیازی به ضعف ندارد و این تعابیر ادبی که «طرف قوی بدون طرف ضعیف معنایی نداره» واقعا بیمعناست. من چه نیازی دارم دوست کمتجربهتری را با خودم ببرم دختربازی، او را به جلو پیش برانم، به هنگام موفقیت تشویق و به هنگام اشتباه توبیخ و به هنگام تعلل تحریکش بکنم؟ شاید یک نیاز روانی خفیف باشد، برای احساس مفید واقع شدن، به درد خوردن... اما نیازی که او به من دارد خیلی عمیقتر از همان ِ منست، او بدون من خانه مینشست و پای کامپیوتر جلق میزد!
در باقی روابط انسانی نیز همین قاعده حاکم است. «لطف» اینجا مبادلهای یکطرفه و از سر نیات خیر، یا برداشت چپی و منحرف شما از آن نیست. لطف بده بستانیست که یک طرف در آن سود مستقیم بیشتری میبرد اما طرف دیگر همچنان به آن قرارداد پایبند میماند.
خب من انکار کننده این نوع حقیقت نیستم ولی مشکلش رو قبلا مطرح کردم،اگر تجربه دست اول و شهودی ما رو به حقایقی برسونه که با هم تفاوت یا مهمتر از اون تضاد دارند، چه کار باید کرد؟!
خب این یعنی آنچه گفتم را متوجه نشدهاید. ☺️
یک بار دیگر بخوانید، یا بهتر از آن، هرچه زودتر بروید به پارک!
من این همه از برده ها مثال زدم،حالا باید از نمونه های تاریخیشون هم استفاده کنم(مگر اینکه اساسا انقلاب های مدرن رو تنها نمونه معتبر بدونی! که خب بخش قابل توجهی از تاریخ رو نادیده میگیره) شورش های بیشمار بردگان در طول تاریخ،اون هم در حکومت هایی که نه تنها بردگی امری پذیرفته شده بوده بلکه با مجازات های سخت و سنگین تلاش میشده جلوی این شورش ها گرفته بشه،رخ میدادند. نکته این هست که برخلاف انقلاب مدرن هیچ خبری از تغییر از بالا نیست،هیچ جریان روشنفکری وجود نداره که بخواد قدرت رو به زیر بکشه،برده ها فلسفه ورزی نمیکردند! صرفا به خاطر تجربه دست اول و شرایط سختشون(و نه کاهش شایستگی اربابان!) دست به شورش میزدند.
استدلالی که شما برای ادعای مذکور میکنید چیست؟ من استدلالی نمیبینم. دلیل من آنست که میگویم شما با مطالعهی تاریخ موجود بیشتر «جنبشها» میتوانید ببینید که اول فساد اخلاقی در قالب بیبند و باری جنسی و مذهبی فرادستان آمد، بعد «شورش» و «انقلاب» و «خیزش» و ... دگم اخلاقی بسته از پائین به بالا دیکته میشود نه بالعکس، فساد هم از بالا به پائین رخ میدهد نه بالعکس. منظور من از «بالا» روشنفکر نیست، روشنفکر در هرم اجتماعی جایگاهی ندارد صرفا مفسر وقایع است نه موثر بر آنها. منظورم طبقهی حاکم است. تضاد میان حقیقت حاکم و سوژههای آن اغلب از قدرت سلب مشروعیت میکند و ارباب را در چشم بندهاش تحقیر میکند. من اگر به جای دختربازی از فردا رفیقم را ببرم والیبال قطعا نمیتوانم توقع میزان یکسانی از وفاداری، فرمانبرداری و احترام را از او داشته باشم. محمدرضا پهلوی، تزار نیکلای دوم، لویی شانزدهم... همهی اینها مردانی بودند که به «حقیقت» خیانت کرده بودند.
شما میگویید رفیق من ممکن است امروز تصمیم بگیرد دلش میخواهد برود والیبال و نه دختربازی، و ناتوانی من در هماهنگی با درخواست اوست که باعث بیاعتباریام خواهد شد. من به شما میگویم که او هر وقت دلش میخواست بدون کمک من میتوانست برود والیبال، و اساسا والیبال بازی کردن در پارک کاری نیست که بابت آن به کمک من نیازی داشته باشد چون من والیبالباز قهاری نیستم و اساسا رفاقت ما از آغاز بنا بر والیبال بازی کردن نبوده.
برابر بودن با انسانهای دیگر هدف انسان فرومایهی ضعیف و کهتر است، برتر بودن از دیگران است که ارباب میطلبد. شما از مردی برجسته پیروی نمیکنید که با دیگران مثل خودتان برابر بشوید، از او پیروی میکنید تا با دیگران مثل او برابر بشوید و از دیگران مثل خودتان برتر.
«سیستم مبتنی بر قدرت» شکست نمیخورد مگر از سیستمی قویتر، پس این «ایرادی» که پیدا کردهاید چندان معتبر نیست. انقلاب فرانسه پیروز نشد چون شعارهای آن بر حق بود، پیروز شد چون قویتر از اپوزیسیون خود بود. یا این است، یا آنکه سیستم شکستخورده «واقعا» مبتنی بر قدرت نبوده و از روح «قدرتپرست» آن شبحی بیشتر باقی نمانده بوده. سیستم پادشاهی در ایران در سال ۱۲۸۵ به پایان رسید نه در سال ۱۳۵۷.
فراموش کردی معیارهامون یکسان نیست؟! البته باید شفاف میکردم منظورم از شکست اخلاقی هست و به نوعی به دیدگاه عامه (و البته گاهی هم خواص)اشاره داشتم. وقتی کمپ های کار اجباری درست میشه،وقتی اسرا به صلیب کشیده میشند، وقتی نسل کشی صورت میگیره و... قضاوت اخلاقی عام این هست صاحب قدرت باعث اینها شده کسی خود قدرت رو موثر نمیدونه. ولی از دید من قدرت مثل یک ویروس هست،ناقلان این ویروس حتی اگر اگاهانه گسترشش بدند،بخش کوچکتر مشکل هستند.
بعدش برایم جالب است که شما چه ایدهای از «گناه» میتوانید داشته باشید و هنگامی که این واژه را بکار میبرید دقیقا چه منظوری دارید؟ گناه خطاییست برپاد خداوند. «تقصیر» خطاییست در فاعل. سیستمهای مبتنی بر قدرت همگی گناهکارند اما هیچکدام تقصیری ندارند. در این بازی، مثل بازیهای دیگر، شما یا قواعد درست را میآموزید و بر اساس آنها عمل میکنید یا آنرا به حریفی که چنان کرده میبازید. رجوع شود به تاپیک خشونتهای پاریس.
اشتباه انتخاب واژه. البته با توجه به توضیح بالاترم منظور از تقصیر نقش اخلاقی هست.
ضمن اینکه لازم میبینیم به شما یادآوری بکنم که برتری برابر با قدرت نیست، برتری وابسته به پایبندی به حقیقت است، قدرت صرفا لازمهی ثانویهی آنست. اگرنه گلهی برابریطلب ِ دموکرات و آزادیخواه خیلی «قویتر» از افراد مرتجع و واپسگرایی مثل من هستند، این الزاما آنها را برتر نمیکند. قویتر چرا، محق در نابود کردن من هم چرا، اما «برتر» نه. انسان، ایده و منش پست همواره چنان باقی خواهد ماند فارغ از قدرت، نفوذ، گستره و فراوانی که پیدا میکند. کل مشکل من با مدرنیته اینست که در آن بالا پائین کشیده شده و پائین بالانمایی میکند.
اینطور بحث ها گاهی مثل صحبت کردن دو ادم با زبان متفاوت هست!
من برتری رو اینطور تعریف نمیکنم(و البته از اینکه تعریف واژه نامه ای به نفع من هست) برتری بدون نسبت معنا نداره،در نهایت میتونی بگی اونها در قدرت برتر هستند و تو در نزدیکی به حقیقت.
شما مدلول ذهنی خودتان از دال را معیار سنجش رابط واقعی آن کردهاید و گمان میکنید اگر عملی الزاما با ایدهآل شما از نام آن سازگار نبود پس الزاما فاقد وجاهت اخلاقی لازم برای جزئی از ان تلقی شدن است. حقیقت نیازی به ایمان شما ندارد، و هر قدر جاذبه را انکار بکنید همچنان قادر به پرواز نخواهید بود. قدرت نیازی به ضعف ندارد و این تعابیر ادبی که «طرف قوی بدون طرف ضعیف معنایی نداره» واقعا بیمعناست. من چه نیازی دارم دوست کمتجربهتری را با خودم ببرم دختربازی، او را به جلو پیش برانم، به هنگام موفقیت تشویق و به هنگام اشتباه توبیخ و به هنگام تعلل تحریکش بکنم؟ شاید یک نیاز روانی خفیف باشد، برای احساس مفید واقع شدن، به درد خوردن... اما نیازی که او به من دارد خیلی عمیقتر از همان ِ منست، او بدون من خانه مینشست و پای کامپیوتر جلق میزد!
چرا شلوغش میکنی،چیز تعریف شدنی نیاز به متضاد خود داره. حقیقت به ایمان نیاز نداره ولی به ناراستی احتیاج داره،اگر ناراستی موجود نباشه همه چیز حقیقت هست و حقیقت معنای خودش رو از دست میده. قدرت هم نیاز به ضعف داره،اگر همه به یک اندازه قوی باشند یا همه به یک اندازه ضعیف باشند،قدرت راهی برای ابراز شدن نداره،یک چیز اخته و بی خاصیت میشه. اشتباهی که اینجا مرتکب شدی این هست که صاحب قدرت ها رو با یک قدرت خاص یکی گرفتی.تو به عنوان کسی که که قدرت های زیادی داره شاید به ابراز یک قدرت خاص احتیاج خاصی نداشته باشی. پس اگر "تنها قدرت" تو این قدرت بود نیاز تو به اون هم دقیقا به اندازه نیاز اون به تو بود.
در باقی روابط انسانی نیز همین قاعده حاکم است. «لطف» اینجا مبادلهای یکطرفه و از سر نیات خیر، یا برداشت چپی و منحرف شما از آن نیست. لطف بده بستانیست که یک طرف در آن سود مستقیم بیشتری میبرد اما طرف دیگر همچنان به آن قرارداد پایبند میماند.
بر اساس تعریف من این رفتار تو لطف هست چون که "برآیند نیاز" تو به اون خیلی کمتر از "برآیند نیاز" اون به تو هست.
استدلالی که شما برای ادعای مذکور میکنید چیست؟ من استدلالی نمیبینم. دلیل من آنست که میگویم شما با مطالعهی تاریخ موجود بیشتر «جنبشها» میتوانید ببینید که اول فساد اخلاقی در قالب بیبند و باری جنسی و مذهبی فرادستان آمد، بعد «شورش» و «انقلاب» و «خیزش» و ... دگم اخلاقی بسته از پائین به بالا دیکته میشود نه بالعکس، فساد هم از بالا به پائین رخ میدهد نه بالعکس. منظور من از «بالا» روشنفکر نیست، روشنفکر در هرم اجتماعی جایگاهی ندارد صرفا مفسر وقایع است نه موثر بر آنها. منظورم طبقهی حاکم است. تضاد میان حقیقت حاکم و سوژههای آن اغلب از قدرت سلب مشروعیت میکند و ارباب را در چشم بندهاش تحقیر میکند. من اگر به جای دختربازی از فردا رفیقم را ببرم والیبال قطعا نمیتوانم توقع میزان یکسانی از وفاداری، فرمانبرداری و احترام را از او داشته باشم. محمدرضا پهلوی، تزار نیکلای دوم، لویی شانزدهم... همهی اینها مردانی بودند که به «حقیقت» خیانت کرده بودند.
البته در مورد اینکه روشنفکر علاوه بر مفسر بودن، موثر هم هست حرف دارم ولی این رو به بعد موکول میکنم.
"فساد اخلاقی باعث این میشه ذهنیت زیردستان نسبت به بالادستان تغییر بکنه" پذیرفتن این گزاره بسته به تعریف اخلاق داره.
تو حقیقت رو ناشی از تجربه دست اول میدونی که "توی خیابون و پارک و اون بیرون باید فهمیدش" و هر چیزی که حقیقی هست رو اخلاقی میدونی.یک چیز مبهم که در همه حالات اثبات میشه و هر اعتراضی با این جمله پاسخ داده میشه:
یک بار دیگر بخوانید، یا بهتر از آن، هرچه زودتر بروید به پارک!
ولی تئوری من در مورد "ذهنیت" حرف میزنه،من میگم به هر دلیلی(منجمله فساد اخلاقی یا حتی توهم) زیردست به این نتیجه برسه که بالادست انسانی مثل اون هست،دیگه حاضر نیست که زیردستش باشه،این توصیف کاملا شفاف هست و همه مثال هایی که تو زدی رو هم در برمیگیره. خب چرا تعریف من که جامع تر از تعریف تو هست رو نپذیریم؟! +به این باید دقت کرد که مثلا در مورد شورش بردگان تقریبا در همه جوامعی که برده داری رواج داشته این شورش ها رخ داده و موفقیت در سرکوب شورش ها و جلوگیری از شورش های بعدی وابسته به قدرت نظامی و سیستم کنترل برده داران بوده و نه اینکه فساد اخلاقی نداشته باشند. مثلا در مورد اسپارتاکوس فساد اخلاقی طبقه حاکم بعد و قبل از شورش فرق چندانی نکرد،ولی موفقیت در سرکوب باعث ضعیف تر شدن اعتراضات بردگان شد.
خب خوشبختانه ما برای این الگوی تاریخی داریم و میتوانیم با مقادیر نسبتا زیادی مطالعه پی ببریم که «فساد»، با از دست رفتن ایمان طبقات و افراد به طور سنتی ارباب، یا «از بالا به پائین» حرکت میکرده. تا مرد برتر ایمان خود را از دست نداده و در جهت برابرسازی خودش با مرد کهتر گام برنداشته، در «ذهن» مرد کهتر خبری از «تغییر» نیست. این نقل قول از آن مرد بزرگ، شیخ فضلالله نوری همیشه برای من جذاب بوده: «ای بیشرف، ای بی غیرت، ببین صاحب شرع برای اینکه تو مُنتحل به اسلامی، برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داد تو را. تو خودت از خودت سلب امتیاز میکنی و میگویی من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برادر و برابر باشم».
یکی از کارمندان سفارت آمریکا که در جریان اشغال سفارت به گروگان گرفته شده بود در مصاحبهای میگفت: از اینکه محمدرضا در ملاءعام و جلوی دوربین مشروب میخورد شگفت زده بودم.
اما دربارهیِ بحث دوستان، بنظر من میرسد که شاید بدون جدا کردن سوژهیِ این نیاز بحث بجایی نرسد، و بین نیاز روح با میل حیوانی باید تفاوت قائل شد. دربارهیِ این مساله هم که که برتر به کهتر نیاز دارد تا بر اساس آن تعریف شود هم، بنظرم با وجود خدا و مفهوم تعالی یافتن این مساله متتفی شود. چرا که آن ایدهآل مرجعی میشود برای سنجش جایگاه هرکس و در این شکل نیازی به پایین نگاه داشتن دیگران برای بالا بودن وجود ندارد، اینطور نیست نه؟ جدا از درستی یا نادرستی این، بنظر من این مقایسه با پول و کیک، و اینکه چه کسی بیشتر گیرش میآید و چه کسی کمتر حقیقتا سخیف است. جالب است یکی از ایراداتی هم که به خدا گرفته میشود این است که از آنجا که خدا دست به عمل زده و بنده دارد و... پس نیازمند است و کامل نیست. اینچیزها بیشتر از هر چیز دیگری عمق فاجعه را در ذهن گوینده نمایان میکند.
یکی از کارمندان سفارت آمریکا که در جریان اشغال سفارت به گروگان گرفته شده بود در مصاحبهای میگفت: از اینکه محمدرضا در ملاءعام و جلوی دوربین مشروب میخورد شگفت زده بودم. اما دربارهیِ بحث دوستان، بنظر من میرسد که شاید بدون جدا کردن سوژهیِ این نیاز بحث بجایی نرسد، و بین نیاز روح با میل حیوانی باید تفاوت قائل شد. دربارهیِ این مساله هم که که برتر به کهتر نیاز دارد تا بر اساس آن تعریف شود هم، بنظرم با وجود خدا و مفهوم تعالی یافتن این مساله متتفی شود. چرا که آن ایدهآل مرجعی میشود برای سنجش جایگاه هرکس و در این شکل نیازی به پایین نگاه داشتن دیگران برای بالا بودن وجود ندارد، اینطور نیست نه؟ جدا از درستی یا نادرستی این، بنظر من این مقایسه با پول و کیک، و اینکه چه کسی بیشتر گیرش میآید و چه کسی کمتر حقیقتا سخیف است. جالب است یکی از ایراداتی هم که به خدا گرفته میشود این است که از آنجا که خدا دست به عمل زده و بنده دارد و... پس نیازمند است و کامل نیست. اینچیزها بیشتر از هر چیز دیگری عمق فاجعه را در ذهن گوینده نمایان میکند.
خب راسل جان باز هم بالا بودن نسبت به چی معنا پیدا میکنه دیگه،راه این که شخص بفهمه یک پله بالاتر رفته چی هست،جز این که معیاری برای مقایسه داشته باشه؟ مثال از دختر بازی سخیف نیست؟!:))
ببین این ایراد انسان انگاری خدا هست و بنابراین به خدای انسانی ادیان ابراهیمی وارد هست.ما هر کاری رو انجام میدیم چون نیازی به اون کار داریم(روانی،جسمی) البته اگر میپذیرفتند که خدای مورد نظر بی هیچ دلیلی کاری رو انجام میده(و عملا فاقد شخصیت میشه) مشکلی نبود.
خب راسل جان باز هم بالا بودن نسبت به چی معنا پیدا میکنه دیگه،راه این که شخص بفهمه یک پله بالاتر رفته چی هست،جز این که معیاری برای مقایسه داشته باشه؟ مثال از دختر بازی سخیف نیست؟!:))
شما چیزی دربارهیِ الگو و مدل شنیدهای؟ در خیاطی، مد و اینها.
و نه! مثال دختربازی امیر بقدر مثال شما که برای لوس کردن بحث طراحی شده سخیف نیست. دختربازی و حتی پول میتواند ابعادی داشته باشد که با هوس کردن کیک متفاوت هستند.
ببین این ایراد انسان انگاری خدا هست و بنابراین به خدای انسانی ادیان ابراهیمی وارد هست.ما هر کاری رو انجام میدیم چون نیازی به اون کار داریم(روانی،جسمی) البته اگر میپذیرفتند که خدای مورد نظر بی هیچ دلیلی کاری رو انجام میده(و عملا فاقد شخصیت میشه) مشکلی نبود.
جان بخشی به خدا ایراد ندارد، خدا از ابتدا جاندار بود!. ولی بدعت آوردن در زبان و خدا شاید چرا. این چیزی که شما انجام میدهی را بهتر است نامش را بگذاریم بورژوازیزاسیون خدا و انسان.
شما چیزی دربارهیِ الگو و مدل شنیدهای؟ در خیاطی، مد و اینها.
منظورم این هست که به هر حال شخص میتونه متوجه بشه که نسبت به کس دیگه بالاتر هست یا پایین تر،مثل همین مثال های که گفتی. و این متوجه شدن به نظرم تبعات داره و خواه ناخواه مقایسه رو هم همراه خودش میاره.
جان بخشی به خدا ایراد ندارد، خدا از ابتدا جاندار بود!. ولی بدعت آوردن در زبان و خدا شاید چرا. این چیزی که شما انجام میدهی را بهتر است نامش را بگذاریم بورژوازیزاسیون خدا و انسان.
ما در مورد جانبخشی حرف نمیزنیم در مورد خدای شخصی حرف میزنیم. بعید میدونم با این مفهوم اشنایی اون هم در حد خوب نداشته باشی! Personal god - WiKi وقتی خدایی شخصی باشه هر تحلیلی که در مورد انسان میشه انجام داد در مورد اون هم معتبره.
ما در مورد جانبخشی حرف نمیزنیم در مورد خدای شخصی حرف میزنیم. بعید میدونم با این مفهوم اشنایی اون هم در حد خوب نداشته باشی! Personal god - WiKi وقتی خدایی شخصی باشه هر تحلیلی که در مورد انسان میشه انجام داد در مورد اون هم معتبره.
من گمان نمیکنم دربارهیِ اینکه آیا به خدا شخصیت داده شده یا از او گرفته شده نیازمند لینک دادن باشد. خدا هم با انسان تفاوت دارد، خب از آنجا که خداست و از آنجا که انسان در جایی میان خدا و حیوان جای داده میشده.
من گمان نمیکنم دربارهیِ اینکه آیا به خدا شخصیت داده شده یا از او گرفته شده نیازمند لینک دادن باشد. خدا هم با انسان تفاوت دارد، خب از آنجا که خداست و از آنجا که انسان در جایی میان خدا و حیوان جای داده میشده.
خدای شخصی خدایی هست که شخصیت داره و شخصیت هم یعنی یک الگوی فکر کردن،احساس کردن و رفتار. چیزی که ما در مورد ریشه بوجود اومدن شخصیت میدونیم این هست که از در اثر نیازها و محیط و (شاید اراده)شکل میگیره.خدای مورد نظر هم یا از ابتدا یک شخصیت داشته(که البته فکر نمیکنم با ازلی بودن جور دربیاد) یا اینکه شخصیتش شکل گرفته.در هر دو صورت دیگه این خدا توانای مطلق نیست چون تحت تاثیر چیزی هست که روش کنترلی نداشته.
فراموش کردی معیارهامون یکسان نیست؟! البته باید شفاف میکردم منظورم از شکست اخلاقی هست و به نوعی به دیدگاه عامه (و البته گاهی هم خواص)اشاره داشتم. وقتی کمپ های کار اجباری درست میشه،وقتی اسرا به صلیب کشیده میشند، وقتی نسل کشی صورت میگیره و... قضاوت اخلاقی عام این هست صاحب قدرت باعث اینها شده کسی خود قدرت رو موثر نمیدونه. ولی از دید من قدرت مثل یک ویروس هست،ناقلان این ویروس حتی اگر اگاهانه گسترشش بدند،بخش کوچکتر مشکل هستند.
هزاران مثال نقض در تاریخ وجود دارد که حاکم به رغم اقتدار همچنین عادل، صادق، رحیم و منصف نیز بوده که تز «قدرت بالذات فسادآور» شما را خاکستر میکند. حالا در ادامه پیرامون مفهوم قدرت و نقشی که ایفا میکند بیشتر صحبت میکنیم.
ولی تئوری من در مورد "ذهنیت" حرف میزنه،من میگم به هر دلیلی(منجمله فساد اخلاقی یا حتی توهم) زیردست به این نتیجه برسه که بالادست انسانی مثل اون هست،دیگه حاضر نیست که زیردستش باشه،این توصیف کاملا شفاف هست و همه مثال هایی که تو زدی رو هم در برمیگیره. خب چرا تعریف من که جامع تر از تعریف تو هست رو نپذیریم؟! +به این باید دقت کرد که مثلا در مورد شورش بردگان تقریبا در همه جوامعی که برده داری رواج داشته این شورش ها رخ داده و موفقیت در سرکوب شورش ها و جلوگیری از شورش های بعدی وابسته به قدرت نظامی و سیستم کنترل برده داران بوده و نه اینکه فساد اخلاقی نداشته باشند. مثلا در مورد اسپارتاکوس فساد اخلاقی طبقه حاکم بعد و قبل از شورش فرق چندانی نکرد،ولی موفقیت در سرکوب باعث ضعیف تر شدن اعتراضات بردگان شد.
... من برتری رو اینطور تعریف نمیکنم(و البته از اینکه تعریف واژه نامه ای به نفع من هست) برتری بدون نسبت معنا نداره،در نهایت میتونی بگی اونها در قدرت برتر هستند و تو در نزدیکی به حقیقت.
شما ادعا میکنید که واژهی برده را خارج از کارکرد سیاسی و تاریخی آن مورد استفاده قرار میدهید اما میبینیم که اکنون دقیقاً دارید این واژه را در همان معنی تفسیر میکنید. مقصود از «بنده و ارباب» ارتباطیست که میان شخص برتر و شخص پائینتر از او برقرار میشود. ما نیاز داریم که مفهوم برتری را مورد بحث قرار بدهیم اگرنه این بحث به هیچ کجا نخواهد رسید. پیش از آن اما، مهمتر است که ما مفهوم قدرت را نیز تعریف بکنیم زیرا شما از این واژه هم به نظر درکی بسیار نادرست دارید. قدرت توانایی به عینیت درآوردن اراده است. رئیسجمهور آمریکا از شما قدرتی بیشتر دارد زیرا میتواند ارادهی خود را در مقیاسی بسیار وسیعتر، به شکلی بسیار کارآمدتر و با شدتی بسیار بیشتر از شما بر جهان بیرون تحمیل بکند. صرف داشتن قدرت برای برخورداری از «حق» انجام یک کار کافیست، زیرا هرچند وقتی ما میگوییم «تو حق انجام … را نداری» به ظاهر داوریای اخلاقی انجام دادهایم، در ذهن مخاطب این اغلب به محدودیتی عینی برای انجام کارم مذکور تعبیر میشود.
قدرت بخشی از جهان عینیست و تنها در تبلور عینی آنست که میزانش مشخص میشود نه در پتانسیل ذهنی آن. برای مثال آمریکا ممکن است پتانسیل نظامی بسیار بیشتری از روسیه داشته باشد، اما آمادگی استفاده از آن پتانسیل را در وقت لزوم نداشته باشد. این آمریکا را از روسیه ضعیفتر میکند. در فلسفهی اسلامی به این درآمدن از قوه به فعل میگویند «حرکت جوهری»، از آنجاکه قدرت بخشی از جهان عینیست، داوری اخلاقی ما نسبت به آن ارتباطی با ذات یا عملکردش ندارد. هنگامی که ما بر ذات یا عملکرد قدرت داوری اخلاقی میکنیم به عرصهی حقیقت پا گذاشتهایم و از واقعیت عینی فاصله گرفتهایم. بحث مشروعیت قدرت نیز از این نظر بحثیست که اغلب به نحوی «نابجا» طرح میشود. در جهان عینی اگر من از شما قویتر هستم و میتوانم بدون هیچ عاقبتی زیر پا لهتان بکنم، هیچ موضوع مهم یا مرتبط دیگری وجود ندارد. اما ما در جهان عینی زندگی نمیکنیم، در جهانی اساطیری زندگی میکنیم که در آن ارزشها و مفاهیم ذهنی برای درک و ارتباط عینی با چیزها ضروریست. پس با آنکه من قائل به قدرت نامشروع هستم، طرح آنرا در هر کانتکستی بجز «نظر مردم دربارهی آن» نامربوط میدانم.
نکتهی دیگری که باید دربارهی قدرت ِ بالذات مشروع در نظر داشته باشید آنست که چون قدرت بخشی از جهان عینیست، به شدت تحت تأثیر عوامل زمانی و مکانی قرار دارد، و تشخیص «قویتر» میباید در چهارچوب زمانی مناسب انجام بگیرد، در آن جستار دیگر هم همین اشتباه را مرتکب شدید. حسین و یارانش در کربلا کشته شدند و مسیح میان دو دزد به صلیب کشیده شد، آیا یزید بر حق بود به صرف قدرتمندی؟ آیا مسیح به سزای قیام برپاد قدرت رسید؟ پس چه نیرویست که اینها را تبدیل به اسطوره میکند و رقبای قدرتمندشان را به شیاطین تاریخ؟ من معتقدم ما با چیزی فراتر از همذاتپنداری ضعفا روبرو هستیم. من معتقدم که اینجا پای حقیقت به بحث گشوده میشود.
یعنی هرچند قدرت به تنهایی برای بردن مثلاً حکومت کافیست، نگاه داشتن آن به چیزی فراتر از قدرت صرف نیاز دارد. این شامل قدرت اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، جنسی و … نیز میشود. هرگونه تسلطی بر خود خویشتن یا دیگران که از هر طریقی حاصل آمده باشد شما را در موقعیتی برتر نسبت به افرادی که فاقد آن هستند قرار میدهد، اما این برتری هرچند موجود و عینیست الزاماً دارای توجیه اخلاقی نخواهد بود. شخص قدرتمند به اقتضای ذات جهان عینی و طبیعت بشریست که در موقعیتی برتر از شخص ضعیف قرار میگیرد، اما به دستگاهی اخلاقی، یا شاید در تعبیری بهتر(در تعبیر اوولا)«اساطیری» برای توجیه وجودی خود است، اگرنه ضعف خود را به نحوی بیپایان بازتولید میکند و دستگاه قدرتمدار را به جسدی خالی از روح بدل میکند، درست مشابه نظامهای درهم شکستهی پادشاهی که طبقات اشرافزادهی آن ارتباط خود را با سیستمهای اخلاقی جوامعشان از دست داده بودند. قدرت غیرموجه هرگز دوام ندارد و از این جهت است که ما از قدرت با ثبات در تاریخ به عنوان قدرت موجه یاد میکنیم.
فعلاً اینرا فراموش بکنید. بیایید دربارهی «برتری» صحبت بکنیم. چه چیزی یک مرد را در موقعیتی برتر از مردی دیگر قرار میدهد؟ اگر قدرت نیازمند عنصری بیرونی برای توجیه اخلاقی خود است، آن عناصر کدامها هستند؟ من یک لیست مبتذلی برای شما آماده کردهام که امیدوار حوصلهاش را داشته باشید. این لیست واقعاً برای ذهن جدلدوست شما توهینآمیز است زیرا هیچ بنیان فلسفی ندارد اما اگر شکیبا باشید و رودهدرازیهای مرا تا آخر بخوانید، متوجه میشوید که چرا چنین است.
شش ویژگی عمده هستند که برتری و کهتری را تعیین میکنند. این شش ویژگی در بیشتر فرهنگهای موفق تاریخ، یعنی آنهایی که به امروز رسیدهاند و در رقابت با دیگر فرهنگها منقرض نشدهاند، ارزش بودهاند. من به اختصار آنها را شناسایی میکنم:
۱. شهامت: جرأت انجام کاری که دیگران حاضر به انجام آن نیستند، یا در عبارتی بهتر پذیرش میرایی و به استقبال آن رفتن. انسان شجاع باز به دلیل طبیعت بشری، مورد احترام و اعتماد همهی کسانی که با او روبرو میشوند، حتی دشمنانش خواهد بود. در میان فضایل مرد شهامت بیش از هرچیز دیگری او را موجه میکند و فقدان آن بزرگترین حفره را در شخصیتش ایجاد میکند.
۲. صداقت: توانایی نادیده گرفتن عواقب اجتماعی و فردی بیان حقیقت. مرد صادق پیرو طبیعت بشری در چشم ما شایستهی رهبریست زیرا میتوان به نیات و اعمال او بیش از همانهای مرد فریبکار اعتماد کرد.
۳. شرافت: یا پایبندی به اصول معهود. این باز در ارتباط تنگاتنگ با صداقت قرار میگیرد و شما را در مقام مردی با ثبات دارای صلاحیت جلوه میدهد. باز طبع انسانیست که این ویژگی را به مثلاً «گشودهذهنی» ترجیح میدهد، یعنی شاید شما بتوانید از منظری عقلانی و استدلالی اثبات بکنید که توانایی پذیرفتن خطای پیشین و تغییر عقیده مبتنی بر اقتضای شرایط بسیار بهتر است از چسبیدن به ایده یا پیمانی که شاید دیگر ارزش سابق را ندارد، اما همچنان مرد پایبند به اصول خود احترام و اعتبار بیشتری خواهد داشت از مرد خائن به آنها. شرافت روشیست برای شناسایی میزان وفاداری یک مرد.
۴. غیرت: یا اهمیتی که شما به نظر دیگران دربارهی خودتان میدهید. مردی که اهمیتی به نظر دیگران نمیدهد شاید برای شما قابل تحسین باشد، شاید به نظرتان از امنیت و آرامش روانی بسیار بیشتری برخوردار باشد، شاید زرنگ به نظرتان بیاید و … وانگهی ناخواسته و ناآگاه از اعتماد کردن به او پرهیز خواهید کرد، و نادانسته بیزاری عمیقی نسبت به او احساس خواهید کرد، و هرگز حاضر به قرار گرفتن در موقعیتی پائینتر از او نخواهید شد زیرا در مرحلهای از خودآگاهی میدانید که او فاقد رانهی بسیار قدرتمند به دست آوردن و نگاه داشتن اشتیاق و علاقه و احترام شماست(چون اهمیتی به نظرتان نمیدهد).
۵. فداکاری: یا آمادگی شما برای پرداخت هزینهای از خودتان برای مراقبت از افرادی که مراقبت از ایشان بر عهدهی شما قرار گرفته. فداکاری ارزشمند است چون به شهامت و شرافت شما گواهی میدهد.
۶. فرزانگی: آخر از همه شما باید در جمیع جهات آگاهی بیشتری نسبت به سوژههای تحت انقیاد خود داشته باشید اگرنه کنترلشان برای شما دشوار و محتاج به «اعمال زور» برای آن میشوید. این به معنی آگاهتر یا باسوادتر از سوژههایتان بودن نیست، صرفاً به این معنیست که دربارهی نقش خود و وظایفی که به همراه میآورد مطلعتر از آنها باشید.
یک کتاب بسیار خوب و آموزنده در اینباره که من مطالعهی آنرا به شما و همهی دوستان توصیه میکنم: The Way of Men: Jack Donovan: 9780985452308: Amazon.com: Books البته من با نویسنده بر سر «فضایل برتر» اختلاف نظر دارم، اما استدلال برای این سبک نگرش به جهان را میتوانید در این کتاب بسیار بلیغتر از آنچه من هرگز ممکن است بتوانم بگویم بیابید.
شما تا حداقل تمام این شش ویژگی را نداشته باشید در سیستم اساطیری ما قدرتتان مشروع نخواهد بود، و تسلیم بنده به شما از سر اراده و اشتیاق بالذات انسان برای یکی شدن با چیزی از خودش فراتر نخواهد بود. اینها قیود و شروط ناگفته است که برخورداری از ایشان لازمهی پیشفرض هرگونه «برتری» خواهد بود. حاکمی که به واسطهی نمود بیرونی قدرت یعنی زور حاکم میشود و فاقد این ویژگیهاست حاکمیت نامشروع دارد ولو آنکه بر حاکمیت محق باشد. اینها معیارهای پنهانیست که ما بر اساسشان دیگران را داوری میکنیم و در تناسب با خودمان میسنجیم. مردی که از شما قویتر، دلیرتر، صادقتر، شریفتر، غیرتیتر و فرزانهتر است به اقتضای طبیعت بشری و امور جهان در موقعیتی برتر از شما قرار میگیرد، هیچ نظم نوینی برای ما میسر نیست که در آن مرد بزدل، بیشرف و … بتواند به جایگاهی برابر با او برسد، مگر آنکه به شرایطی برسیم که دیگر «انسان» نباشیم.
اینها همه زمانی به مثالهای عمدتا نامربوط شما مربوط میشوند که فرض بگیریم شما بردهای هستید در یونان باستان که همهی این فضایل را بهتر از اربابش دارد، بجز قدرت عینی. طبیعیست که شما زیر بار اربابی او نخواهید رفت زیرا برآمده از موقعیت طبیعی و موجه نیست، چیزیست غیرطبیعی و فاسد و ظالمانه و نامشروع و … شما خواهید کوشید از زیر یوق بندگی بیرون بیایید، اما نه برای رسیدن به «رهایی»، رهایی صرفاً جاییست که این حرکت آغاز میشود، جایی که به آن ختم میشود اغلب یا اربابی جدید شدن است یا اربابی جدید یافتن.
حالا من از شما میخواهم که این بحث را فراتر از وجوه انتزاعی سیاسی و اجتماعی آن بنگرید. اینها فضیلت هستند نه به دلیل سیستم اخلاقی که آنها را آفریده، بلکه به دلیل نوع جاندارانی که ما هستیم. اگر ما زنبور یا افعی بودیم قطعاً فضایل ما نیز متفاوت میبودند و چیزهای دیگری را بالذات ارزشمند تلقی میکردیم.
یک نکتهای کاملاً نامرتبط به بحث اما مرتبط با این پست را لازم میدانم یادآوری بکنم که مبادا بعداً اگر به آن اشارهای کردم سوءتفاهم تناقضگویی به خوانندگان متبادر بشود. طبق آنچه در بالا آمد ممکن است این تصور در خواننده پدید بیاید که من نه مبلغ آریستوکراسی، که مبلغ مریتوکراسی هستم، اینکه گمان میکنم معیار ارزشدهی به انسان برآمده از باور و عمل اوست نه از ذاتش، اینکه ارزش انسان در آنچه باور دارد و آنچه انجام میدهد متجلیست نه ژنهای او، جایگاهی که دارد و … اما واقعیت آنست که هرچند من ارزش را در کنش و بینش میدانم، همچنان بر این باورم که همه در توانایی درک باور درست و انجام عمل درست برابر نیستند و ژنهای ما، جایگاه ما و .. بر توانایی ما در رسیدن به فضیلت یا تعالی مؤثر خواهند بود.
افزون بر این من به تقدس جایگاهها نیز قائلم. یعنی ولو آنکه اربابی فاقد این فضایل باشد همچنان به واسطهی جایگاهش و نقشی که آن جایگاه در زندگی اجتماعی سالم ایفا میکند، بودنش بهتر از نبودنش است.
چرا شلوغش میکنی،چیز تعریف شدنی نیاز به متضاد خود داره. حقیقت به ایمان نیاز نداره ولی به ناراستی احتیاج داره،اگر ناراستی موجود نباشه همه چیز حقیقت هست و حقیقت معنای خودش رو از دست میده. قدرت هم نیاز به ضعف داره،اگر همه به یک اندازه قوی باشند یا همه به یک اندازه ضعیف باشند،قدرت راهی برای ابراز شدن نداره،یک چیز اخته و بی خاصیت میشه. اشتباهی که اینجا مرتکب شدی این هست که صاحب قدرت ها رو با یک قدرت خاص یکی گرفتی.تو به عنوان کسی که که قدرت های زیادی داره شاید به ابراز یک قدرت خاص احتیاج خاصی نداشته باشی. پس اگر "تنها قدرت" تو این قدرت بود نیاز تو به اون هم دقیقا به اندازه نیاز اون به تو بود.
این دیگر واقعاً مضحک است که بیایید «بدون تاریکی نور نیست» سهروردی را در بحثی جامعهشناختی یا تاریخی تحویل من بدهید. این کار مثل آنست که من به جای پرداخت پول ساندویچم تئوری پول را برای صاحبمغازه تشریح بکنم، ولو آنکه حرفهایم درست باشند به موضوع ارتباطی ندارند. این نوع ارتباط میان وجود ِ منتج از تعارض را میتوان به همه چیز گسترش داد: بدون سیاه، سفید نیست. بدون شر، نیکی نیست... همانطورکه قبلاً گفتم یکی از مشخصههای یک ذهن چپگرا آنست که از روشی فلسفی برای نقد مفهومی غیرفلسفی استفاده میکند. با این روشها میتوان هرچیزی را اثبات یا ابطال کرد، اما(برای بار هزارم)شما همچنان قادر به پرواز کردن نخواهید بود. نیاز ارباب به بنده مثل نیاز روشنایی به تاریکیست، یک نیاز معنویست(در چم تحتالفظی کلمه، یعنی با آن «معنی» پیدا میکند)، نیاز بنده به ارباب مثل نیاز روشنایی به خواص بالذات خودش است، از طریق آن بوجود میآید و شکل میگیرد و هست میشود... واقعاً این حرفها مبتذل نیست؟ خجالت بکشید!
تو حقیقت رو ناشی از تجربه دست اول میدونی که "توی خیابون و پارک و اون بیرون باید فهمیدش" و هر چیزی که حقیقی هست رو اخلاقی میدونی.یک چیز مبهم که در همه حالات اثبات میشه و هر اعتراضی با این جمله پاسخ داده میشه:
من تنها میتوانم راهی را که خود پیمودهام تا به اینجا برسم با شما در میان بگذارم. نه میتوانم حقیقت را برایتان کلمهکلمه بازگو بکنم تا کلمهکلمه آنرا بکاوید، نه میتوانم در جدلی سقراطی در محیطی مجازی به دفاع از آن بپردازم. شما از من روش کشف حقیقت را نمیخواهید روش اثبات عقلانی آنرا میخواهید، من چنین وعدهای ندادهام. من تنها میگویم یکسری پاسخهای بهخصوص آن بیرون هست که به یکسری پرسشهای بهخصوص جواب میدهد و یکسری معماهای دیرین را حل میکند. همین. در مقابل توقع دارم که شما هم خشوع بسنده برای در نظر گرفتن احتمال اینکه شاید حقیقتی در جهان هست که تنها از طریق قرار گرفتن سوژهی خودآگاه در بطن کنش بیرونیست که بر او ظاهر میشود و از پیروزی در این بحث و گرفتن امتیازات اینترنتی مهمتر است. این توقع زیادی نیست. من نگفتهام «این حقیقت است آنرا بپذیرید» یا «من به حقیقت رسیدهام همه بیایید». من میگویم حقیقتی هست، باور ندارید؟ بروید دنبالش. وانگهی سقوط ما از بهشت به مرحلهای رسیده که حتی اشاره به امکان وجود حقیقتی یافتنی و نه برساختنی اذهان را مشوش میکند و عربدههای «از کجا» «به کدام روش» «چه کسی گفته» «کدام حقیقت» و … بلند میشود.
البته در مورد اینکه روشنفکر علاوه بر مفسر بودن، موثر هم هست حرف دارم ولی این رو به بعد موکول میکنم.[
بیایید همین حالا دربارهشان حرف بزنیم. روشنفکر مرد ِ بازندهی باهوشیست که به دلیل بازنده بودن کینهای عمیق و ناخودآگاه نسبت به جامعهای که در آن زندگی میکند احساس کرده، کمر به نابودی آن میبندد. او از فضایل بزرگ تنها یکی را دارد اما چون متکبر است گمان میکند به صرف برخورداری از آن یکی باید آقای عالم باشد و حالا که نیست لابد نظم جهان بر خطاست. تأثیری که بر دیگران دارد اغلب برآمده از آنست که در جهانی سنتی مردم گمان میکنند هرکس فرزانه است حتماً آن فضایل دیگر را نیز دارد، این است که کورکورانه درپی او روانه میشوند. با گذر زمان و درک اینکه او تنها دلقک ِ دهانگشادی بیش نیست که در اوهام خود فسانهای گفته و در خواب شد، خلقالله هم سر عقل میآیند و برای «روشنفکر» جماعت تره خرد نمیکنند. بیایمانی مردم به روشنفکر چنان عمیق است که فرزانگی تا اندازهی زیادی ارزش خود را در مقام یک فضیلت از دست میدهد و به هنگام داوری بر دیگران احتمالاً آخرین ویژگیست که مورد بررسی قرار میگیرد. نتیجه میشود جهان کنونی، که در آن «روشنفکر» بیشتر فحش است تا صفت.
. قضاوت اخلاقی عام این هست صاحب قدرت باعث اینها شده کسی خود قدرت رو موثر نمیدونه.
نظر خودم را هم در اینباره بگویم بد نیست.
هر سیستم اجتماعی مازاد بازنده دارد.
سیستم سنتی ِ مبتنی بر سلسلهمراتب طبیعی، بازنده را یا در نهادهایی از پیش آماده شده قرار میدهد که مخصوص آنها آفریده، یا به طرز قابل توجیهی وقتی شروع به تضعیف سیستم کارآمد موجود کردند، آنها را نابود میکند.
تجرد، فقردوستی، پرهیزگاری و … در مسیحیت برای مثال در ذهن مبتذل ما بلافاصله اینرا تداعی میکنند که اینها روشهایی بودهاند برای کنترل بازندگان جنسی، اقتصادی و اجتماعی. نمیتوانید مثل نیمی از همهی مردانی که در تاریخ زندگی کردهاند زنی را جلب کنید؟ چه بهتر! تجرد فضیلتی بزرگ است! بفرمایید این نهاد با پرستیژ را اشغال بکنید و به جامعه نفع برسانید. نمیتوانید در رقابت با آدمهای باهوشتر، مکارتر و مستعدتر پیروز بشوید و به ثروت برسید؟ چه بهتر، فقر خود نعمتیست الهی و یادآور تن بیماری که روح میخواهد هرچه زودتر از آن بگریزد و به آفریدگارش برسد و «خوشا به حال فقیران» ...
اوهام سیاسی مدرن، یا «چپ»، با این تصور آغاز میشود که میتوان بازندگی و بازنده را بالکل درمان کرد. چپ میکوشد آنچه را گناه به جهان وارد کرده، یا به تعبیر غیرمذهبی بخشی از طبیعت موجود زندهای که او را انسان مینامیم محسوب میشود را با بخشنامهی سیاسی و برنامهی فرهنگی حل بکند. «اگر تنها آن ارابابان ظالم را ساقط بکنیم، دیگر بازندهای نخواهد بود و میتوانیم همگی زندگی برابر و آزاد داشته باشیم». نهادهایی که برای جا دادن بازنده آفریده شدهاند در یک پشتک ذهنی و خیانت آشکار به تاریخ تبدیل میشوند به نهادهایی که برای بازنده نگاه داشن اعضای خود، یا اهلی کردن انقلابیون احتمالی و کنترل تودهها طراحی شدهاند. «ببینید، همه در این نهاد بازنده هستند، چه نتیجهای میتوان گرفت بجز آنکه این نهاد برای بازندهسازی از شما آفریده شده؟».
از آنجاکه مدرنیته و تمام فرزندان مشروع و نامشروع آن فاقد درکی جامع از حقیقت بنیادین هستند، سیستمهای اجتماعی و سیاسیای که میآفرینند نیز به شدت در برخورد با بازندگان ناکارآمد است. فمینیست نمیداند با مردان مازاد رقابت جنسی میان مردان چه باید کرد چون بر این اساس شکل گرفته که رقابت مذکور نه ذات رابطهی جنسی در انسان که برساختهی فرهنگ مردسالار است و توضیحی ندارد که چرا نمیرود پی کارش، چرا هنوز یکجور مرد دیگر است که غلغلکش میدهد و ... نتیجتاً بازندهی جنسی جامعهی فمینیستی میشود این، در حالی که بازندهی جنسی جامعهی «مردسالار» میشد آن. کمونیست نمیداند با کسانی که دو نسل یا سه نسل پیدرپی در سیستم «برابریطلب» آن کمتر از دیگران میدرخشند چه باید کرد چون بنا بوده از هر کس به اندازهی توانش بگیرند و به هر کس به اندازهی نیازش بدهند، غافل از اینکه در صورت وجود حق انتخاب، همه کمتر از توانشان میدهند و بیشتر نیازشان میخواهند. لیبرالدموکرات نمیداند با داعش چه باید کرد و …
خلاصه: سرکوب جزئی جداییناپذیر، بدیهی، و طبیعی از کنش اجتماعی انسان است و بسیاری مواقع تنها نیروی پاسدار تمدن بشری.
تنها سؤال باقیمانده آنست که آیا ما بازنده را سرکوب میکنیم یا برنده را؟ آیا تمدن بشری را پاسداری میکنیم یا لاشخور چپاولگر را؟ زنانگی را سرکوب میکنیم یا مردانگی را؟ زیبایی را سرکوب میکنیم یا زشتی را؟ چپ را سرکوب میکنیم یا راست را؟ … سیستمی که یکی را سرکوب میکند مشروع است، سیستمی که دیگری را سرکوب میکند نامشروع است(حدس بزنید کدام).
البته من ترجیح میدهم واژههای مذهبی «خیر و شر» را برای توصیف این دو سیستم بکار بگیرم. از آنجاکه طبیعت بشری هدف قدرت مدرن است، اغلب ناکارآمدی و فساد به جزئی جداییناپذیر از آن تبدیل میشوند. در قدرت سنتی یا قدرت به یمن نهادها، فساد استثناست نه روال.
از آنجاکه شما استعداد بسیار بالایی در بدفهمی و کجفهمی حرفهای من دارید لازم میداند یادآور بشوم که «بازنده» برخلاف اوهام چپ هرگز برابر با بنده نیست، بندگان جزو برندگان جامعه هستند نه بازندگان. بازنده بندهای بدون ارباب است. این تعریف به طور خاص جالب است چون اکثر مردان و زنان «رها»ی جوامع آزاد و لیبرال محبوب شما را دقیقاً همانطورکه هستند، یعنی به مثابهی مشتی بازنده توصیف میکند.
جالب بودن یا هیجانانگیز بودن ویژگیهای به اندازهی بسنده مثبت برای خواستنی کردن یک پدیده محسوب نمیشوند. جهان پیرامون ما نه فقط از عمیقترین امیال و آرزوها و تمناهای ما بیگانه است، در جهتی متعارض با برآوردن آنها شکل گرفته و طراحی شده. انگار هدفمند قصد نابودی همهی آنچه زیباست را داشتهایم.
اینکه شما میگویید بازندهی جهان مدرن بازندهی جهان سنتی نیز خواهد بود حرف بیارزشیست، زیرا معیار سنجیدن شخصیت افراد در سنت و مدرنیته با هم متفاوت است. یک پدر خوب در سیستمی سنتی مردیست ارزشمند و شایستهی تقدیر، در سیستم مدرن کسخلیست که دارد کُس ِ جوان و جدید را برای همنشینی با زنی که از او بهتر گیرش نیامده و بزرگ کردن فرزندی که ذرهای قدرشناسی و احترام بابت زحماتش به او نشان نخواهد داد هدر میکند. مردی که به هر قیمتی پولدار شده و قصر خود را بر پشت دیگران ساخته در سیستم سنتی مردیست رذل، بیارزش، حقیر و مفلوک که همه با بیزاری و شگفتی به او مینگرند، در سیستم مدرن انسانیست زرنگ و باهوش که چپی با حسرت و عقده و راستگرا با حسرت و تحسین به او مینگرند. فردی که از آموختن، پذیرفتن و انجام نرمهای اخلاقی جامعهی خود ناتوان است در سیستم سنتی فردی فاسد، هرزه و شایستهی سرزنش و حتی مجازات تلقی میشود، در سیستم مدرن «یاغی انقلابی شجاع شایستهی تحسین». شما برای موفقیت در این دو سیستم، به دو گروه متفاوت از قابلیتها نیاز دارید. یکسری افراد توان زندگی «موفق» در هر دو سیستم را دارند، اما این کلا بحث دیگریست.
من این را برای شروع نقلقول میکنم به دلیلی که جلوتر روشن خواهد شد. ایراد شما به حرف من درست نیست، چرا که مرد مدرن و مرد سنتی هر دو به یک اندازه از نداشتن ِ کس ِ مرغوبتر رنج میبرند، اما عینیت ِ آن برای مرد ِ سنتی به اندازه مرد ِ مدرن تلخ نیست. شما برای آنکه بدانید زنتان کس ِ درجهی چندم است، نیازی نیست رویای مرلین مونرو را داشته باشید، کس ِ 5، 5 است، سه هزار سال پیش و سه هزار سال بعد و فاصلهی آن با کسِ 9، هتا اگر در جهان هیچ زن دیگری برای مقایسه وجود نداشته باشد همچنان عدد 4 است.
این در حالیست که من نوعی پیشرفته و خاص از جامعه مردان محسوب میشوم که علاوه بر جذابیت جنسی، یکی دو معیار دیگر برای ارزیابی جایگاه زنان قائلم، وگرنه در جهان سنتی و مدرن، زن زیبا=زن برتر و مردی که زن برتر را در اختیار دارد، در این مورد خاص مرد برتر است.
این در تناقض با حرف خودتان که زیبایی را امر واقع میبینید نیز هست.
مرد مدرن زن در فقدان ِ زن مرغوب رنج بیشتری میبرد چون که دید ما وسعت بیشتری دارد. دختر شاه، اگر یگانه 10 دیدنی عالم برای مرد سنتی بود، مرد مدرن هر روز با هزاران 10 از طریق رسانهها مواجه میشود. او به این خاطر مورد بیاحترامی قرار میگیرد که جایگاهش به عنوانِ مرد خانه را نمیتواند به تثبیت برساند، این ربطی به افراد ِ خانوادهی او ندارد. اگر شما قائل به وجود ایجابی احترام در «نقش»ها هستید(به پدر و مادر خود احترام بگذارید) و احترام را امری اکتسابی نمیشمارید، این همان عدم رسمیت است به جریان قدرت که گفتم.
اگر جهان مدرن باعث شده نقش بازنده، بازنده باشد، و نقش برنده، برنده، اگر جهان مدرن باعث شده فاصلهی این دو واقعیتر شود و اگر جهان مدرن باعث شده مردِ بازنده ناتوان از جعل شود، (هرچند که من تصور میکنم هیچ اینطور نیست) پس باید گفت درود بر مدرنیته! جهان به وجود بازندهها نیاز دارد.
دیگر اینکه، شرافت معیار قدرت نیست، سنجهی اخلاقیست و همچنین است دیگر صفاتی که برشمردید. به نظر من انسان دیروزی و امروزی به یک اندازه میانِ این دو تفاوت قائل هستند و هر دو نیک میدانند که چه کسی بر کرسی قدرت تکیه زده و چه کسی مرد اخلاق است. شما آنجایی که نباید، این دو را یکی میکنید، از این طریق که قدرت را مقدمهی اخلاق میشمرید و اخلاق را لازمهی قدرت! مشروعیت قدرت را امری اخلاقی میدانید، در حالیکه مشروعیت عنصری ذاتی از قدرت نیست. شخص ِ در قدرت اگر در پی کسب قدرت باشد، اخلاق را ابزار کسب قدرت میداند، نه لازمهی آن و شلاق و شمشیر ابزارهای سیاست اویند نه وسیلهی «بزرگی» او! این فرقیست که در دنیای اساطیر میانِ رستم و کیکاووس است.
اما جالب و هیجانانگیز معیار تام نیست، اما استاندهایست قدرتمند. شما باید بدانید که سخن من از چه زاویهای بیان شده، من بر اساس نگاه منفک افراد ِ درون ِ جامعه به آن مینگرم، نه به عنوان نگاه مطالبهگر جامعه بیرون به آنها. جهان تا زمانی که جاییست برای ستیز و تا زمانی که آشوب بر آن حکمفرماست، همچنان جالب است، چه برای شوپنهاور فیلسوفی که آن را سراسر رنج میبیند و چرا برای من و شمای زنباز فاسد!
شما جایی تاریخ را مرجع میگیرید، و جایی دیگر آن را به کلی فراموش کرده و از یاد میبرید که بردگان و بندگان خود بیشترین و بزرگترین مقاومتها را در برابر اربابان ِ خود داشتند. اتفاقا جهان ِ مدرن در برابر رهایی آنها مقاومت بسیار زیادی از خود بخرج داد و سعی داشت که اوضاع را حفظ کند. کسی سیاهان را رها نمیکرد اگر آنها مقاومت نمیکردند. آنها رهایی خود را کمتر از لینکلن برای خود نمیخواستند!
درد هم درد است، در همهی تاریخ و در همهی مکانها. شلاق بر پشت دردناک است و انسان بدوی به اندازهی انسان مدرن از آن درد میکشید، تنها اولی با پناه بردن بر خدای متعال و عدل الهی آن را التیام میدهد اما دومی، از طریق دادگاه و عدل اجتماعی و انصاف اگر بدهیم دومی مساله را بسیار واقعیتر میدید. پایهی اخلاق نیز همذاتپنداریست، آنجا که همنوع من شلاق میخورد و درد میکشد، در من نیز نوعی رنج بوجود میاید، که آن را برنمیتابم. همدردی انسانها و شکلهای ارتباطی پیچیدهی آنها در لفافهی عواطف بود که مرجعیتِ نامشروع را به زیر کشید، نه فساد ایمان در فرودستان!
همچنین جهان عقلانی نیست، اما بخشیاز آن است و عنصری از زندگی طبیعی بشر. انسان زمانی که دریافت جهان مسائلی را پیش رویش قرار میدهد که عقل توان ِ حل آنها را دارد، دانست که در بند بودن نیز «مساله» است. او انکار عقلانیت خویش را بخشی از انکار خودش میدید! و این درست است.
آفرین، کاملا موافقم. اما سوالی که یپش میآید اینست که آیا ما، که فاسدترین فاسدان مدرن هستیم، که فرزندان حرامزادهی این سیستم هستیم، که از فرط رفتن به چپ به راست رسیدهایم، هرگز قادر خواهیم بود به پیروی کور، به ایمان؟ باور به سلسلهمراتب آسان است زمانی که شما در رأس آن هستید، زمانی که وزیر این صفحه محسوب میشوید. آیا شما حاضرید نقش پیاده را هم ایفا بکنید؟ منظورم از این حرفها اینست که بگویم بدون اسطوره، تلاش برای بالا رفتن از هرم قدرت را نمیتوان کنترل کرد.
طبیعت قدرت اینگونه است که عدهای آن را در اختیار دارند و عدهای به آن خدمت میکنند، آنجا که نقش به من تحمیل شود، خیر! من به عنوان ِ نمونهی زنده به شما گواهی میدهم که بندگی قدرت در نقشی تحمیلی، برای من هیچ شیفتگی ندارد.
این سوال به طور تلویحی یعنی آیا میتوانید مسلمان باشید و برای اسلام بکشید و کشته بشوید؟!
😄
جامعهای که در آن کشته میشوند و میکشند برای امری در سطح اسلام انتزاعی و پوچ، ابدا جامعهی سالمی نیست که برایش کشته شوم یا بکشم!
من یک دوست روانشناسی دارم که میگفت که بیماری دارد که فکر میکند جنی در اتاقاش است که از او میخواهد از خانوادهاش در برابر همسایهای شرور (به توهم خودش) محافظت کند! جالب آنکه پرسش او نیز اینطور بود: آیا حاضری برای حفاظت از خانوادهات همسایهات را بکشی؟! با احترام، جنس این دو پرسش یکی است.
من این را برای شروع نقلقول میکنم به دلیلی که جلوتر روشن خواهد شد. ایراد شما به حرف من درست نیست، چرا که مرد مدرن و مرد سنتی هر دو به یک اندازه از نداشتن ِ کس ِ مرغوبتر رنج میبرند، اما عینیت ِ آن برای مرد ِ سنتی به اندازه مرد ِ مدرن تلخ نیست. شما برای آنکه بدانید زنتان کس ِ درجهی چندم است، نیازی نیست رویای مرلین مونرو را داشته باشید، کس ِ 5، 5 است، سه هزار سال پیش و سه هزار سال بعد و فاصلهی آن با کسِ 9، هتا اگر در جهان هیچ زن دیگری برای مقایسه وجود نداشته باشد همچنان عدد 4 است. ... مرد مدرن زن در فقدان ِ زن مرغوب رنج بیشتری میبرد چون که دید ما وسعت بیشتری دارد. دختر شاه، اگر یگانه 10 دیدنی عالم برای مرد سنتی بود، مرد مدرن هر روز با هزاران 10 از طریق رسانهها مواجه میشود. او به این خاطر مورد بیاحترامی قرار میگیرد که جایگاهش به عنوانِ مرد خانه را نمیتواند به تثبیت برساند، این ربطی به افراد ِ خانوادهی او ندارد. اگر شما قائل به وجود ایجابی احترام در «نقش»ها هستید(به پدر و مادر خود احترام بگذارید) و احترام را امری اکتسابی نمیشمارید، این همان عدم رسمیت است به جریان قدرت که گفتم.
زن سنتی محدود و منحصر به دستگاه تولید مثل جنسی خود نیست همانطورکه مرد سنتی در شمار زنانی که به رخت خواب برده خلاصه نمیشود. قالب سنت چنان فضیلت آفرین است که در آن حتی زن نیز می تواند از طریق پایبندی به عفت و پاکدامنی، به تصویری که مرد از او می پسندد، یعنی مادری فداکار، همسری وفادار، معشوقی دلبر و دختری دلدار برسد. اینها در سیستمی که زنان از سوی مادرانشان و نیز جذابترین مردان، جامعه، فرهنگ، قدرت، مذهب و ... تشویق به چنین بودن میشوند نه اوهام ِ بیمار و ناکارآمد مردانی که میکوشند وانمود بکنند لاشهی متعفن معبد مقدس است، که تلاشیست عینی برای ساختن معبدی مقدس از لاشهای متعفن با نسخهای که کارآمدی آن برای این منظور به اثبات رسیده.
زن مدرن است که چیزی برای ارائه ندارد، زن فاقد فضیلت. متعهد شدن، عشق ورزیدن، یا انجام هر عملی برای این زن ضرر و زیان است چون ارزش هزینهای بیش از انرژی که برای مخزنی از او کافیست را ندارد. چون لاشی و آسان است، چون «رها» و لذتپرست و «برابر» است. مردی که آنچه من به رایگان ابتیاع کردهام را به بهایی گزاف میخرد بازنده است و احساس بازندگی می کند و همچون یک بازنده با او برخورد میشود نه چون زنی که گرفته از زیبایی بی/کمبهره است، بلکه چون زنی که گرفته از فضیلت بیبهره است.
این در حالیست که من نوعی پیشرفته و خاص از جامعه مردان محسوب میشوم که علاوه بر جذابیت جنسی، یکی دو معیار دیگر برای ارزیابی جایگاه زنان قائلم، وگرنه در جهان سنتی و مدرن، زن زیبا=زن برتر و مردی که زن برتر را در اختیار دارد، در این مورد خاص مرد برتر است.
شما به اشتباه گمان میکنید که انتظاری بیش از زیبایی از زنان داشتن منحصر به خودتان است و دیگر مردان از مادر فرزندشان بجز گیس بلند و پستان بزرگ و کون تپل انتظار دیگری ندارند، این یا عاقبت منزوی بودن تا سرحد عدم برخورد با هر مرد دیگری در جهان است، یا برآمده از آدم حساب نکردن آنها تا اندازهای که بخواهید کوچکترین توجه و عنایتی به رفتارشان نشان بدهید. اگرنه ما می دانیم مردانی که زن را دقیقا چنان که هست میبینند و از او فقط آنچه که دارد را طلب میکنند چه مایه موجوداتی خارقالعاده و خاص هستند. من هنوز یک مرد ندیده ام که زن را چنانکه هست بپذیرد، و تلاش نکند از طریق ستایش یا تحکم او را تبدیل به چیزی که می خواهد نکند.
سنت اسلامی با پنهان کردن لاشه ی متعفن(به معنی تحت الفظی و استعاری هر دو)، به ما این امکان را می داد که به جسم نجس تقدس روحانی بدهیم و چیزی را که نیست ببینیم و به آن مومن بمانیم، زن را وا میداشت که خود را با توهم مرد بتا از زن مطابقت بدهد و مرد را وا میداشت تا خود را با توهم زن از مرد قوی ... این فراتر است از پنهان کردن واقعیت، که تنها امیدواری شما در زندگی پایبندی جنون آمیز و خودویرانگر به آنست، این تغییر واقعیت است.
پس نه، شما در طلب بیشتر از زنان داشتن تنها نیستید، حتی مرد اخته فمینیست با بت سازی از زن می کوشد استاندارد رفتاری مشخصی را بر او تحمیل بکند و از او چیزی بسازد که هرگز نبوده و نمی تواند باشد، حتی این مردان باز در حال دیکته کردن نقشی مصنوعی و غیرطبیعی به او هستند. هم مرد چیزی فراتر از کُس از زن میخواهد و هم زن چیزی بیشتر از کارت اعتباری از مرد.
زیبایی مهم است اما در جای دیگری و در ارتباط با موضوع دیگری. مسئله سر بهایی نیست که شما حاضرید برای یک زن بپردازید مسئله سر ارزش عینی اوست. تعهد یک دختر ۸ از ۱۰ که علاوه بر ۸ از ۱۰ بودن عفیف، پاکدامن، باکره، شرمگین و آشنا به جایگاه خود است، خیاطی و آشپزی بلد است، بچهداری را دوست دارد، فداکار است، صبور است و مظلوم است از منظری عینی بسیار ارزشمندتر است از تعهد یک دختری که فقط ۸ از ۱۰ است، فارغ از اینکه آیا شما برای او بهای بیشتری میپردازید یا نه.
اگر جهان مدرن باعث شده نقش بازنده، بازنده باشد، و نقش برنده، برنده، اگر جهان مدرن باعث شده فاصلهی این دو واقعیتر شود و اگر جهان مدرن باعث شده مردِ بازنده ناتوان از جعل شود، (هرچند که من تصور میکنم هیچ اینطور نیست) پس باید گفت درود بر مدرنیته! جهان به وجود بازندهها نیاز دارد.
مدرنیته باعث شده که زیر به زبر آید و با تغییر و تقلیل معیارهای سنجش بازندگی و برندگی از پایبندی به فضایلی که عینا تمدن بشری را پیش می برند، روابط درون گروهی را استحکام می بخشند، به مفیدترین افراد بیشترین پاداش را می دهند و حتی در اغلب مواقع به یوژنیک می انجامند به آنچه شخص نسبت به آن احساسی مساعد دارد، به بخشیدن حق انتخاب به فردی که هرگز نمی باید چنین حقی داشته باشد، به منزوی کردن من و شما در گوشه ی ازلت خودمان و فراهم آوردن امکان خودفریبی نامحدودی که با آن همه را خر و خودمان را فرزانه می پنداریم بی آنکه چیزی بجز لفاظی برای نشان دادن داشته باشیم، و نیز به مجازات کار درست و پاداش به رذالت شروع بر حرکت در جهت مخالف نظم طبیعی کرده و از این نظر محکوم است به شکست. همینطور نامشروع است و ذاتا شر متجسد.
چه در ذهن شما، که به اعتراف خودتان حاضر به پرداخت هیچ بهایی برای دفاع از آن نیستید، چه در جهان واقعی، که نمی تواند برخلاف اسلاف خود از آنکه بازنده لقب می دهد به نحوی که برای هم خود آن بازنده و هم جامعه ای که در آن زندگی می کند مفید باشد، کار مدرنیته تحمیل احساس بازندگی به کسانی ست که از منظری زیست شناختی، تاریخی و ... برنده محسوب می شوند. ضمنا نهاد سنتی متعلق به بازنده فریب بازنده به احساس برندگی کردن نیست، نوعی برنده ساختن از بازنده است. بازنده در یک زمینه می شود برنده در زمینه ای دیگر، مکسیمیلیان کلب که بازنده ای جنسی ست به بالاترین درجه فضیلت می رسد و در این مسیر جان انسانی دیگر را هم نجات می دهد.
علاوه بر این، آن تغییر تعریف برنده و بازنده نیز آنقدر مهم هست که ارزش دو بار مطرح شدن را داشته باشد. مرد انگلی که به دارایی دیگران نظر دارد، هرزه است، کُل دستاورد او در زندگی در میان پاهایش قرار گرفته، همدم و همنشین زنان است، فریبکار و دروغگوست، بزدل و شرور است و برای رسیدن به آنچه میخواهد از قربانی ساختن هیچکس بر حذر نیست باید بازنده باشد نه برنده.
دیگر اینکه، شرافت معیار قدرت نیست، سنجهی اخلاقیست و همچنین است دیگر صفاتی که برشمردید. به نظر من انسان دیروزی و امروزی به یک اندازه میانِ این دو تفاوت قائل هستند و هر دو نیک میدانند که چه کسی بر کرسی قدرت تکیه زده و چه کسی مرد اخلاق است. شما آنجایی که نباید، این دو را یکی میکنید، از این طریق که قدرت را مقدمهی اخلاق میشمرید و اخلاق را لازمهی قدرت! مشروعیت قدرت را امری اخلاقی میدانید، در حالیکه مشروعیت عنصری ذاتی از قدرت نیست. شخص ِ در قدرت اگر در پی کسب قدرت باشد، اخلاق را ابزار کسب قدرت میداند، نه لازمهی آن و شلاق و شمشیر ابزارهای سیاست اویند نه وسیلهی «بزرگی» او! این فرقیست که در دنیای اساطیر میانِ رستم و کیکاووس است.
؟! چطور میتوانید مسأله را اینقدر بد بفهمید؟! من یادآوری میکنم که قدرت نیازی به مشروعیت ندارد، مگر در اسطوره ذهنی ما. ملل تنپرور و «خردگرا»، که بر اثر صلح طولانی مدت به رذالت طبع گرفتار آمدهاند همیشه دچار این وهم میشوند که دستگاههای اخلاقی ِ محصول جدلهای کلامی و سیاسی ایشان در سرتاسر عالم معتبر است و به آن از چشم عنصری عینا بازدارنده نگاه میکنند. قدرت در واقعیت نیازی به توجیه خود از هیچ طریقی ندارد، یک چیز فیزیکی ست مثل جاذبه زمین، آنجاست چه شما به آن قائل باشید یا نه. شما اگر می توانید من را بکشید نیازی به توجیه آن ندارید، توجیه و تلاش برای مشروعیت زایی برای قدرت زمانی لازم می شود که قصدتان چیزی بجز اعمال قدرت باشد. آتیلا، چنگیز، تیمور، هیتلر و این اواخر ابوبکر بغدادی سنت حسنه ی یادآوری این به ترقی خواه جماعت را بنا گذاشتهاند و به رومی و ایرانی و فرانسوی نشان داده و میدهند که قدرت، قدرت است.
من گفتم فضایل بزرگ برای توجیه اخلاقی قدرت در ذهن اسطورهپسند انسان لازم هستند. همینطور گفتم که قدرت بدون آنها فاقد مشروعیت اخلاقیست. اما قبل از آن همچنین گفتم(هزار بار!)که قدرت نیازی وجودی به مشروعیت اخلاقی ندارد. حق انجام یک کار در جهان واقعی تنها به یک عنصر وابستگی وجودی دارد و آن توانایی انجام آنست. اعتنای نهاد قدرت به اخلاقیات با هدف تضمین بقای آن از طریق بخشیدن مشروعیت اخلاقی در اذهان سوژه های تحت خود است که انجام میپذیرد و این ربطی به بحث ما ندارد.
برای جلوگیری از سوء تفاهم بیشتر چطور است یک جمله از این جنس بگویم : «قدرت منهای فضایل مذکور ظلم است». مسئله اینست که قدرت و سلطه بالذات شر نیستند، رابطهی ارباب با بنده ظلم نیست و ما با هم برابر نیستیم! من در جستار دیگر گفته بودم که مشروعیت قدرت ربطی به منشا آن ندارد، مهم نیست که از کجا میآید مهم آنست که برای چه منظوری مورد استفاده قرار میگیرد. مقصد نه منشا. رأی و رضای مردم مرد ناکارآمد و فرومایه را یک شبه قادر و شایستهی حکومت نمیکند و عمل خطا یا گناهآلود را درست و منزه نمیکند. این مدل طرح ماجرا بهتر است؟
اما جالب و هیجانانگیز معیار تام نیست، اما استاندهایست قدرتمند. شما باید بدانید که سخن من از چه زاویهای بیان شده، من بر اساس نگاه منفک افراد ِ درون ِ جامعه به آن مینگرم، نه به عنوان نگاه مطالبهگر جامعه بیرون به آنها. جهان تا زمانی که جاییست برای ستیز و تا زمانی که آشوب بر آن حکمفرماست، همچنان جالب است، چه برای شوپنهاور فیلسوفی که آن را سراسر رنج میبیند و چرا برای من و شمای زنباز فاسد!
جالب یعنی غیرعادی، غیرعادی یعنی مبتنی بر آشوب و مبتنی بر آشوب یعنی شر. جهانی که اتفاق جالبی در آن نیافتد جهان بهتریست، به قولی معروف است که دربارهی اخبار سیاسی از کشورهای جهان سوم میگویند «اگر خبری نیست، خبر خوبیست». و بدا به حال جهانی که تنها دفاع موجه از آن جالب بودنش است. مرد بچه بازی که در زندان هزار دلقک بر سینه ی خود خالکوبی کرده و یک شلنگ شش متری در مقعد خود فرو کرده و بر زبانش صد حلقه آویخته نیز جالب است، اما من او را برای میهمانی به خانه ام دعوت نخواهم کرد.
اما من با شما درباره جالب بودن این جهان نیز مخالفم، این جهان چنان یکنواخت و ملالآورست که حتی جنونآمیزترین و انحرافآلودهترین فسادهای متصور نیز پس از اندکی برایمان عادی و بیارزش میشوند. مرد جالبپرست مدرن برای رسیدن به چیز جالب باید دائم در جستجوی چالههایی عمیقتر و گودتر از قبل برای دفن خود بگردد تا همان «های» سابق را تجربه بکند، چون شگفتی واکنش ما به امر خارقالعاده است، و هر امری اگر روزمره باشد از خارقالعاده بدل به عادی میشود.
شما جایی تاریخ را مرجع میگیرید، و جایی دیگر آن را به کلی فراموش کرده و از یاد میبرید که بردگان و بندگان خود بیشترین و بزرگترین مقاومتها را در برابر اربابان ِ خود داشتند. اتفاقا جهان ِ مدرن در برابر رهایی آنها مقاومت بسیار زیادی از خود بخرج داد و سعی داشت که اوضاع را حفظ کند. کسی سیاهان را رها نمیکرد اگر آنها مقاومت نمیکردند. آنها رهایی خود را کمتر از لینکلن برای خود نمیخواستند!
شما تاریخ را نادیده میگیرید نه من. از یک سو مرا دعوت به دیدن فواصل بسیار کوتاه، بسیار پراکنده و بسیار کمفروغ قیام و انقلاب میکنید، از سوی دیگر اما فواصل بسیار طولانی تر و باثباتتر از آرامش و نظم را نادیده می گیرید و جزو «تاریخ» به حساب نمی آورید. تاریخ شما تاریخ نبرد خلق ستمدیده برای رهاییست، و هر آنچه در تقویت این تصویر موثر نباشد را نادیده میگذارید. این یعنی درکی ایدئولوژیک و مغرضانه از تاریخ که با واقعیت آن چندان متناسب نیست. ده سال قیام بردگان رومی در ذهن شما غلبه می کند به سیصد سال بردگی در آرامش و می شود تاریخ چون میل به رهایی را بالذات و پیشفرض گرفته اید، آن سیصد سال می شود آتش زیر خاکستر، مقدمه چینی برای آن ده سال، حرکت به سمت آن و ..
من از شما عذر میخواهم که ناچارم اینقدر مبتذل باشم، اما اگر کسی مفهوم گه تست را درونی کرده باشد میداند که سوژهی تحت قدرت روشی بجز آشوب و قیام و «نه» گفتن به ارباب برای سنجیدن صلاحیت او ندارد. ضعیف همواره قوی را تست میکند تا از قویتر بودن او مطمئن بشود، قوی نیز همیشه ضعیف را سر جایش مینشاند، مگر آنکه دیگر به راستی قوی نباشد، که در آن صورت توانایی خود را برای رهبری از دست داده.
ارتباط میان بنده و ارباب دقیقا همان ارتباط میان مرد آلفا و زن دلبر اوست. کدامیک به دیگری نیازمندتر است؟ کدامیک از این رابطه نفع بیشتری می برد؟ جایگزین کردن کدامیک برای دیگری دشوارتر است؟ کدامیک چیز بیشتری برای ارائه به دیگری دارد؟ اعمال سلطه در آن رابطه از چه جنسیست؟ انتقاد شما به حاکم ظالم دقیقا از جنس انتقادیست که فمینیست به بازیکن می کند، من دارم آنچه را که سوژه می خواهد و برای رسیدن به سعادت، آرامش و خوشبختی به آن محتاج است را از تنها راهی که میتوانم به او می دهم. اما چون او حق انتخاب خودآگاه نداشته لطف می شود ظلم؟ انتخاب خودآگاه ارزش بالذات نیست انتخاب درست ارزش بالذات است، اگر ما به شما حق انتخاب بدهیم و شما گزینه اشتباه را انتخاب بکنید دادن حق انتخاب به شما نیز اشتباه ما بوده و باید جبران بشود.
یک سوال شخصی مرتبط از شما:
آیا اثربخشی بازی برای شما گواه این نبوده که اغلب مردم نمیدانند چه چیز می خواهند یا چه چیز به آنها خوشبختی و سعادت و آرامش می رساند؟ چگونه می توانید به فرد قائل باشید وقتی هزاران و میلیونها فرد هستند که از برآوردن ابتدایی ترین و بدیهی ترین نیازهای خود ناتوانند؟ نه چون حاکم ظالم جلوی آنها را گرفته، و نه چون به اندازه کافی آگاهی و بینش ندارند، بلکه چون به مراجعی که چنان بینش و آگاهی داشته اند دیگر گوش نمی دهند. اجازه خودویرانگری و نابودی تمامی دستاوردهای ارزشمند بشر در پروسه خودویرانگری به بندگان دادن انصاف و عدالت و ترحم در حق آنها نیست.
درد هم درد است، در همهی تاریخ و در همهی مکانها. شلاق بر پشت دردناک است و انسان بدوی به اندازهی انسان مدرن از آن درد میکشید، تنها اولی با پناه بردن بر خدای متعال و عدل الهی آن را التیام میدهد اما دومی، از طریق دادگاه و عدل اجتماعی و انصاف اگر بدهیم دومی مساله را بسیار واقعیتر میدید. پایهی اخلاق نیز همذاتپنداریست، آنجا که همنوع من شلاق میخورد و درد میکشد، در من نیز نوعی رنج بوجود میاید، که آن را برنمیتابم. همدردی انسانها و شکلهای ارتباطی پیچیدهی آنها در لفافهی عواطف بود که مرجعیتِ نامشروع را به زیر کشید، نه فساد ایمان در فرودستان!
اخلاقیاتی که مبنایی فراتر از همدردی با رنج جسمانی دیگران ندارد و عذاب ناشی از نداشتن ایمان، مرجعیت، حقیقت، فضیلت، معنی، هدفمندی و غایت در زندگی را با شلاق بر پشت قابل قیاس نمی داند اخلاقیات کاملی نیست و بیشتر به روشی برای اخاذی عاطفی و پدید آوردن احساس گناه در دیگران شبیه است تا دستورالعملی برای رسیدن تعامل و تعادل.
برای من عجیب است که هم شما و هم شوالیه انسان خود-رها-پندار مدرن را که از یک بند جسته و با هزار زنجیر بسته در عمیقترین ساه چاله های تاریخ نشسته را واقعا رها فرض می کنید. رهایی در معنی که لیبرال دموکراسی یا سوسیالیسم برای مثال پیرامون آن خوداراضایی می کند هرگز به دست نیامده و هرگز به دست آمدنی نیست. خدا را کشته اند و به بند علم و رمالی و جادو و فال گیری و طالع بینی و ... افتاده اند. ملاک زمین دار را کشته اند و از دولت وام گرفته اند. شاه را به زیر کشیده اند و از کسی که هرگز به او رای نداده اند پیروی می کنند و ... شما به هر حال بندهی قدرت هستید، بندهی قدرتی نامشروع و سخیف، مسئله اینست که آیا بندهی قدرتی می شوید که با فضایل بزرگ به مشروعیت رسیده یا قدرتی که تازه از بیابان درآمده؟ قدرتی که از صندوق رأی عوامالناس میآید یا قدرتی که خدا بر زمین استوار داشته؟ یا همانطورکه پیشتر گفتم:
تنها سؤال باقیمانده آنست که آیا ما بازنده را سرکوب میکنیم یا برنده را؟ آیا تمدن بشری را پاسداری میکنیم یا لاشخور چپاولگر را؟ زنانگی را سرکوب میکنیم یا مردانگی را؟ زیبایی را سرکوب میکنیم یا زشتی را؟ چپ را سرکوب میکنیم یا راست را؟ … سیستمی که یکی را سرکوب میکند مشروع است، سیستمی که دیگری را سرکوب میکند نامشروع است(حدس بزنید کدام).
طبیعت قدرت اینگونه است که عدهای آن را در اختیار دارند و عدهای به آن خدمت میکنند، آنجا که نقش به من تحمیل شود، خیر! من به عنوان ِ نمونهی زنده به شما گواهی میدهم که بندگی قدرت در نقشی تحمیلی، برای من هیچ شیفتگی ندارد.
برای شما که البته ندارد چون شما (با کمال علاقه و احترام) جزو مردان شریری هستید که بابت تکبر و خودخواهی میخواهند همه چیز به «انتخاب» ایشان باشد و میزان اعتبار و اصالت و حتی حقیقت چیزها را تحمیل شدن یا نشدن آن مشخص بکند. اما کهتری شما در قیاس با مرد برتر از سوی طبیعت و به اقتضای جهانی که در آن زندگی میکنید به شما تحمیل شده، «برساختهی فرهنگی» نیست که آنرا دگرگون بکنید و بدون عواقب بشوید آقای خودتان. آن لحظه که نقش خودتان به عنوان بنده برای مرد برتر را بپذیرید، نقش خودتان به عنوان ارباب برای مرد کهتر را پذیرفتهاید. اما شما یکی را میخواهید منهای دیگری.
جامعهای که در آن کشته میشوند و میکشند برای امری در سطح اسلام انتزاعی و پوچ، ابدا جامعهی سالمی نیست که برایش کشته شوم یا بکشم!
برای چه چیز حاضرید از جانتان بگذرید؟
چیزی هست که ارزش فراتر رفتن از خودتان را داشته باشد؟ کلا ارزشمندترین داراییتان در این جهان کدامست و چه بهایی حاضرید برای حفظ آن بپردازید؟ ارزش آن دارایی از کجا آمده؟ اینکه فکر می کنید جنزدهی داستانتان شایسته ترحم و تمسخر است و نه حسرت، گواه صحت این مدعیست که آدمی فقدان آنچه را که هرگز نداشته نمیتواند احساس بکند.
کسی که چیزی ارزشمندتر از جانش برای از دست دادن ندارد آدم بسیار بیچیزیست، ضمن اینکه از منظر تاریخی محکوم است به شکست خوردن و به بردگی(این بار در معنایی سیاسی و تاریخی) مردانی رفتن که حاضرند برای هدف جمعی مشترکشان جان بدهند و جان بگیرند.
چرا مازاد بازنده باید چپی باشه؟ چپ بارها تونسته وضعیت نامطلوب رو دگرگون کنه، چرا باید بگیم بازندگی درمان پذیر نیس. نسخه شما بیش از اندازه تقلیل گرایانه س. چپ مجموعه ای باورها و افکار رو دربرمیگیره و کاری به "جایگاه" فعلی نداره. شما میتونید برنده ی اجتماعی باشید اما چپی بمونید، چپ اصن کاری به جایگاه نداره بلکه یه مجموعه از باورهاس.
پس سوالی که پیش میاد اینه، اگه موضع شما به حق باشه چرا باید تا این حد تقلیل گرایانه به چپ نگاه کنیم؟
من این نقد شما به چپ رو نمیتونم قبول کنم. شما توضیح ندادید چپ چطور بازنده شده بلکه اول چپ رو بازنده فرض کردید و بعد تحلیل کردید.
کسی که چیزی ارزشمندتر از جانش برای از دست دادن ندارد آدم بسیار بیچیزیست، ضمن اینکه از منظر تاریخی محکوم است به شکست خوردن و به بردگی(این بار در معنایی سیاسی و تاریخی) مردانی رفتن که حاضرند برای هدف جمعی مشترکشان جان بدهند و جان بگیرند.
دپرس کننده ترین بخش زندگی اونهایی که به خاطر یک چیز میمیرند این هست که روح وجود نداره...ولی نه دپرس کننده ترین بخش اونجایی هست که کسانی که اونها رو ترغیب به مردن میکنند خودشون حاضر نیستند بمیرند
دپرس کننده ترین بخش زندگی اونهایی که به خاطر یک چیز میمیرند این هست که روح وجود نداره...ولی نه دپرس کننده ترین بخش اونجایی هست که کسانی که اونها رو ترغیب به مردن میکنند خودشون حاضر نیستند بمیرند
نیازی به وجود روح نیست تا شهادتطلبی را مقبول بکند، روح و خدا و آخرت و … بهانه هستند نه دلیل. شما یا برای حفظ جامعه، کشور، فرهنگ، تمدن، مذهب، نظام اجتماعی و در یک کلام «سبک زندگی» خود حاضر به کشتن و کشته شدن هستید، یا خیلی زود آن را به کسانی که حاضر به این کار هستند میبازید.
ارزش زندگی آدمها نیز با هم برابر نیست، مرگ یک فرمانده کارکشته در میدان جنگ، به زیان همرزمان او خواهد بود زیرا تجربه و علم و فن و آگاهی او را از دست میدهند، مرگ یک سرباز ساده وظیفهی او نسبت به کشور و مردم و فرماندهانش است، و تبلور فضیلت برتر او. وظیفهی متقابل مردم هم آنست که آنچه او برایش کشته شده را دور نیاندازند و در حفظ آن بکوشند، اگرنه مرگ او بیهوده به نظر میرسد و نسل بعدی مردان میشوند مثل من و شما، که «کسخل» نیستند و حاضرند به هر خفت و حقارتی تن بدهند مبادا آسیبی به جانشان برسد.
نیازی به وجود روح نیست تا شهادتطلبی را مقبول بکند، روح و خدا و آخرت و … بهانه هستند نه دلیل. شما یا برای حفظ جامعه، کشور، فرهنگ، تمدن، مذهب، نظام اجتماعی و در یک کلام «سبک زندگی» خود حاضر به کشتن و کشته شدن هستید، یا خیلی زود آن را به کسانی که حاضر به این کار هستند میبازید.
ارزش زندگی آدمها نیز با هم برابر نیست، مرگ یک فرمانده کارکشته در میدان جنگ، به زیان همرزمان او خواهد بود زیرا تجربه و علم و فن و آگاهی او را از دست میدهند، مرگ یک سرباز ساده وظیفهی او نسبت به کشور و مردم و فرماندهانش است، و تبلور فضیلت برتر او. وظیفهی متقابل مردم هم آنست که آنچه او برایش کشته شده را دور نیاندازند و در حفظ آن بکوشند، اگرنه مرگ او بیهوده به نظر میرسد و نسل بعدی مردان میشوند مثل من و شما، که «کسخل» نیستند و حاضرند به هر خفت و حقارتی تن بدهند مبادا آسیبی به جانشان برسد.
در زمان قدیم در مقامات بالا هم از جان گذشتگی در پی شکست گویا وجود داشته، مخصوصا در مورد رومیها که شبیه سامورایی بودهاند. امپراتوری هخامنشی ولی گویا در این مورد چندان سابقهیِ خوبی نداشته. تعجبی ندارد ما بعد از شکست به گریه و زاری روی آوردهایم 😣