بیش از پیش، سپاس گزارتان خواهم بود اگر با بیان بن مایه هایی؛
بیگمان شما نام شاخه ی فلسفی فربودگرایی (رئالیسم ) را شنیده اید. این یک شاخه مهند از فلسفه است که بزرگ ترین ستون آن، ، پذیرفتن این است که جهانی بیرون از ویر (ذهن) ما هستی دارد. بزبان دیگر اگر ما نباشیم هم ، ماه هست. شما میتوانید در این تارپیوند ( وب لینک) در این باره بیشتر بخوانید. نام این شاخه ی فلسفه از همان واژه ی "فربود" (رئالیته، واقعیت) میاید .
Realityis the state of things as they actually exist, rather than as they may appear or might be imagined The view that there is a reality independent of any beliefs, perceptions, etc., is called realism
امروز فلسفه از آن شکلاش که در پیِ شناختِ ناشناختهها باشد، خارج شده و دیگر فیلسوفی را نمییابید که به شما در موردِ کائنات و ریزذرهها بخواهد داده بدهد. من تعریفِ سامانِ گرامی را با قدری دگرگونی میپذیرم: فلسفه نوعی اندیشیدنِ روشمند است که در آن کوششِ شخصِ اندیشهگر بر این است که نخست پرسشهایی شفاف و درست بسازد، سپس آنها را با پرداختن به تمامِ جنبههای اساسیِِشان و با دوریجویی از آفاتِ درستاندیشی پاسخ بگوید و همینطور تا حل کاملِ مساله پیش رود. بنابراین فلسفه تنها شناخت نیست، بلکه همین که شما بتوانید درست پرسیدن را بیاموزید و توانایی نگرشِ عالمانه به مسائل را داشته باشید، اولین و مهمترین گام را برای فلسفیدن برداشتهاید. در مواقع، همانطور که پیشتر هم گفتهام، ارزشِ اصلیِ فلسفه از نگاهِ من همان هنرِ پرسیدن است. پرسشهایی که شما در فلسفه مییابید هرگز جایی نمیبینید: هستی، اخلاق، مرگ، وجود، معنا، نیستی... تمام اینها مسائلی فلسفی هستند. از سویی دیگر وجودِ اشتراک میانِ اموری که هم در فلسفه و هم در علوم مطرح هستند، بیاعتباریِ نگرشِ فلسفی را الزاما نمیرساند. نگاه کنید به آنچه ویتگنشتاین پیرامون زبان و منطق گفته و پرداخته، که علارغمِ جداییِ زبان و منطق از حوزهی فلسفه و تبدیل شدنِ هردویِ آنها به یک علمِ مستقل، همچنان معتبر، اصیل، درخشان و ناب است!
منافاتی ندارد. شما هر کتاب فلسفه رو باز کنید میبینید که با چند پرسش شروع میشه. یا هر فصل از اون با چند پرسش اساسی شروع میشه. مهم اینه که بدونیم چه پرسشی فلسفی است و چه پرسشی علمی ست. مثلن "آیا رنگ وجود دارد؟" فلسفی است یا علمی؟ خود همین پرسش اخیر چی؟ پس میبینید که شیفت دادن موضوع به "پرسش" چیزی رو واقعن حل نمیکنه.
در این جستار مشخص نیست هنوز که آیا منطق علم است یا چیز دیگر. ضمنن شنیده بودیم که منطق مادر علوم ست نه فلسفه!
Inductive Logic (Stanford Encyclopedia of Philosophy) سخنِ من دقیقا این نبود که منطق علم است یا خیر، این بود که منطق از دلِ فلسفه برآمده، چه علم باشد و چه نباشد. نخستین اثرِ منسجمِ منطق را یک فیلسوف نگاشته است: ارگنون، ارسطو. و
مسلم است که وقتی منطق مادرِ علوم باشد و فلسفه مادرِ منطق، پس فلسفه مادرِ علوم خواهد بود (استنتاجِ منطقی).
مسلم است که وقتی منطق مادرِ علوم باشد و فلسفه مادرِ منطق، پس فلسفه مادرِ علوم خواهد بود (استنتاجِ منطقی).
زیاد در این مورد بحثی ندارم. فرمایش شما هم میتونه درست باشه. ولی شخصن مخالفت زیادی دارم باهاش.
اگر در چارچوب جستار باشه این توضیح رو عرض میکنم: اینکه منطق مادر علوم است بیشتر یک تعارف و اصطلاح برای نشان دادن رابطه پیش نیازی منطق در برابر علوم هست. نه اینکه واقعا رابطه مادری برای اینها در نظر گرفته بشه و واقعن نیز رابطه مادر و فرزندی برای فلسفه و منطق! چه بسا حتی منطق مادر فلسفه هم باشه! گفته شده منطق مادر علوم هست، گفته نشده که منطق مادر فلسفه نیست! بر این اساس، همچین استدلال استنتاجی زیاد موجه نیست که اگر فلسفه مادر منطق، و منطق مادر علم، پس فلسفه مادر علم! این رابطه همانطور که گفتم رابطه واقعی نیست مانند رابطه بزرگتر و کوچکتری.
اگر با ذکر یک نمونه توضیح دهید؛ به گمانم بهترقابل درک باشد.
در مورد نمونه داشتیم حرف میزدیم دیگه! ایکسی که با خودش برابر نباشه.
نمونه دیگه: بدیهی است که هر کل از هر جزء متشکله خودش بزرگتر-مساویه. برای رد کردن این حکم کافی ست کلی نشان داده بشه که از هر یک از اجزاء متشکله خودش-بزرگتر مساوی نباشه.
نمونه دیگه: بدیهی است که هر کل از هر جزء متشکله خودش بزرگتر-مساویه. برای رد کردن این حکم کافی ست کلی نشان داده بشه که از هر یک از اجزاء متشکله خودش-بزرگتر مساوی نباشه.
خوب حالا آیا کلی داریم که بزرگتر یا مساوی جزء خودش نباشه ؟!
از دید اینجانب میتوانیم فلسفه را پر کشیدن ذهن اندیشمند با توجه به داده ها و خصوصیات فردی شخص در دنیای مجهولات و موضوعات دانست
فلسفه مشخصا دیدگاهی است که با دیدگاه محصلان اکادمیک در تضاد است
یک نظر شخصی و زیر پرسش بردن مفاهیم و برخی یافته ها یا برسی ارایه نظر شخصی با توجه به دانشها شخص است
فلسفه مانند علوم تجربی نیست هر شخصی در حقیقت با حرکت و جریان و پویایی فکری میتواند یک فیلسوف باشد تفاوت در ارزش دیدگاه فلسفی در میزان دانش شخص و دقت ارزیابی وی و البته نوع نگرش شخص است که یک دیدگاه را ارزشمند میکند این دوست پیشین هم که امضایی اورده اند از گفته های راسل این راسل البته یک فیلسوف بزرگ بوده زیرا دانش و نوع نگرشی قوی دارد البته این گفته وی تحت تاثیر مادی اندیشی وی بوده زیرا ریشه ادیان بر ترس استوار نیست و ترس تنها یکی از چند ده پایه مهم ادیان است و از برخی پایه های ادیان نیز حتی قدرتش کمتر و تاثیرش کمتر بوده بنده قوی ترین ریشه ادیان را خرد انسان و همین دیدگاه فلسفی انسان می دانم که هر دو سبب عامل حس جستجوگری انسان در سببها و البته یافتن پاسخ برای پرسشهای مهم و اساسی زندگی بوده از دید بنده راسل در اینجا و در کتاب نبرد علم و دین تحت تاثیر قرار گرفته و به خطا میرود تا حدی
اگر در چارچوب جستار باشه این توضیح رو عرض میکنم: اینکه منطق مادر علوم است بیشتر یک تعارف و اصطلاح برای نشان دادن رابطه پیش نیازی منطق در برابر علوم هست. نه اینکه واقعا رابطه مادری برای اینها در نظر گرفته بشه و واقعن نیز رابطه مادر و فرزندی برای فلسفه و منطق! چه بسا حتی منطق مادر فلسفه هم باشه! گفته شده منطق مادر علوم هست، گفته نشده که منطق مادر فلسفه نیست! بر این اساس، همچین استدلال استنتاجی زیاد موجه نیست که اگر فلسفه مادر منطق، و منطق مادر علم، پس فلسفه مادر علم! این رابطه همانطور که گفتم رابطه واقعی نیست مانند رابطه بزرگتر و کوچکتری.
اینکه من گفتم فلسفه مادرِ علوم و مادرِ منطق است، از جهتِ تقدمِ تاریخی است.
خوب حالا آیا کلی داریم که بزرگتر یا مساوی جزء خودش نباشه ؟!
بله داریم: مثلا مجموعهی اعدادِ طبیعی از مجموعهی اعدادِ طبیعیِ زوج و فرد تشکیل شده، اما نه از آنها بزرگتر است، نه کوچکتر است و نه با آنها مساویست. البته در حسابِ بینهایتها، مثلا بینهایتِ زوج یا بینهایتِ منفی (∞-) با بینهایت متفاوت است، اما همچنان اینجا ما کلی داریم که از جزء ِ خود بزرگتر یا مساوی نیست.
بله داریم: مثلا مجموعهی اعدادِ طبیعی از مجموعهی اعدادِ طبیعیِ زوج و فرد تشکیل شده، اما نه از آنها بزرگتر است، نه کوچکتر است و نه با آنها مساویست. البته در حسابِ بینهایتها، مثلا بینهایتِ زوج یا بینهایتِ منفی (∞-) با بینهایت متفاوت است، اما همچنان اینجا ما کلی داریم که از جزء ِ خود بزرگتر یا مساوی نیست.
خوب داریوش گرامی پیشتر فکر کنم (برداشت من اینطور است) به این توافق رسیده بودیم که ریاضیات علم (موضوع علمی) نیست .
من این تعریف رو ارائه میدم: حقیقت تنها یک چیز است و آن هم ماده (انرژی) است. واقعیت هم صورمختلف ماده است که به چشم ما رسیده و در ذهن خطور میکند.
هنگامی که شما بخواهید در حوزه فلسفه به تعریف و بررسی۱ این واژه گان(حقیقت و واقعیت) بپردازید؛ چگونه "ماده/انرژی" را همان "حقیقت" می نامید؟ در حالیکه مفاهیم "ماده/انرژی" در حوزه دانش "فیزیک" قرار می گیرند. زیرا همان طو ر که خودتان هم موافق بودید؛ باید پس از تفکرات ابتدایی پیرامون هر پدیده؛ در حوزه مخصوص به خودش به آن پدیده پرداخت. در این تعریف های شما چنین پرسش های بنیاد گرایانه ای قابل طرح هستند که اساسا "ماده/انرژی" چیستند و چگونه برای ما ادراک می شوند؟صور مختلف ماده چیست؟چشم و ذهن چه پیوندی با ادراکات ما دارند؟ در حالیکه اگر از دید معرفت شناسانه۲ به تعریف(حقیقت و واقعیت)بپردازید؛ در ابتدای امر، اعتبار شناخت انسان حاصل از ادراکات عقلی و تجربی اش مطرح است و ما در اینجا به طور شایسته تری می توانیم به تعریف این واژه گان بپردازیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. در مورد ذات فربود(Reality) ؛ من نمی توانم اساس ادراکی که نسبت به آن دارم را بیان نمایم و فیلسوفی را هم نمی شناسم که به بیان آن پرداخته باشد. هر چه بوده؛ توصیف و تا اندازه ای تعریف این واژه بوده و من معنا داشتن آن را مرز بین فلسفه واقع گرایانه(realism) و شکاکیت مطلق می دانم. ۲. Epistemology
اینکه من گفتم فلسفه مادرِ علوم و مادرِ منطق است، از جهتِ تقدمِ تاریخی است.
👍
+و همچنین:
همچنان که از سرگذشت فیلسوفان باستان ( یونان و ..) روشن است، دانش و و فلسفه از هم جدا نبوده و همه ی دانش، زیرانبوهه ای از فلسفه به شمار میرفت. چرا که دانسته های دانشیک به اندازه ای اندک بود که هتّا در زمان پورسینا، نوشته اند که او همه دانشهای زمان خود را تا ١۳ سالگی فرا گرفته بود! فیلسوفان یونان باستان، هم هندسه میدانستند و گاه هم پزشکی و جز آن!
در آنزمان هم فلسفه ، یک جور پوسته ی دربرگیرنده ی همه اندک رشته های دانش بود و همه ی دانشها و آروین های هتا نادانشیک, از اینراه با هم پیوند داشتند، برای نمونه ، آخشیج ( عنصر) های ۴ گانه، نه تنها در گیتیگ، بساکه در پزشکی هم بشمار آورده میشدند و بگونه "سرد و گرم، خشک و تر" در پیکر آدمی بازتاب میافتند. یا برای نمونه، فیلسوف کهن میدید که دود به آسمان میرود، آب به دریا میریزد، سنگ بر زمین می افتد، کودک به آغوش مادر میرود و ... , به این برآورد و گزاره ی فلسفی که همه ی این رویداد هارا پوشش میداد ، میرسید که : " هر چیزی به ریشه ی خودش بر میگردد " (کل شی ٔ یرجع الی اصله )
با پیشرفت جهش آسای دانش ( به چم امروزی)، این بخش کم کم در درون فلسفه که پوسته ای دربرگیرنده بروی همه ی رشته های دانش بشمار میرفت، برجسته تر دیده شد و موتور مهادین پیشرفت فلسفه نیز گردید.
امروزه دشوار بتوان گزاره های فلسفی را بی نگرش به دستاورد های دانش ، بیرون داد. هم اکنون هر شناخت و دگرگونی بویژه در میدان دانش فیزیک هسته ای و کوانتومی، مایه ی پدید آمدن گونه های نوین از دید فلسفی به جهان میشود
و بار دیگر،
از آنجا که بسیاری از گزاره های فیزیک، کوانتومی، با مزدائیک بدست آمده و هنوز بگونه ی آروینی پایور نشده اند، گمانه زنی های فلسفی دانشیک نیز در میان بزرگان دانش فیزیک و ... فزونی گرفته است.
کوتاه سخن، اکنون دیگر بایستی بسیاری از دید های فلسفی کهن را در راستای های گوناگون فلسفه بدور ریخت ( مانند گفته های ملا صدرا که کار "دیدن"، از انیروست که نوری از چشم ما بیرون میاید و به پیکره ای میخورد!) و تنها بخش هایی را که با دستاورد های دانش های گوناگون (رشته های دانش) همآواز هستند، در کالبد یک فلسفه ی فراگیر دانشیک و ماتریالیستی جای داد. خویشکاری این فلسفه ی نوین، نگاه کلان به جهان با یاری دستاورد های همه ی رشته های دانش خواهد بود. یابهتر بگوییم یک رشته ی نوین دانش که همسانی های همه ی رشته های دانش را در خود گرد میاورد، شیمی نیست ولی از شیمی مایه دارد، فیزیک نیست ولی از فیزیک مایه دارد، هومن شناسی نیست ولی از ان مایه دارد.
هنگامی که شما بخواهید در حوزه فلسفه به تعریف و بررسی۱ این واژه گان(حقیقت و واقعیت) بپردازید؛ چگونه "ماده/انرژی" را همان "حقیقت" می نامید؟ در حالیکه مفاهیم "ماده/انرژی" در حوزه دانش "فیزیک" قرار می گیرند. زیرا همان طو ر که خودتان هم موافق بودید؛ باید پس از تفکرات ابتدایی پیرامون هر پدیده؛ در حوزه مخصوص به خودش به آن پدیده پرداخت. در این تعریف های شما چنین پرسش های بنیاد گرایانه ای قابل طرح هستند که اساسا "ماده/انرژی" چیستند و چگونه برای ما ادراک می شوند؟صور مختلف ماده چیست؟چشم و ذهن چه پیوندی با ادراکات ما دارند؟ در حالیکه اگر از دید معرفت شناسانه۲ به تعریف(حقیقت و واقعیت)بپردازید؛ در ابتدای امر، اعتبار شناخت انسان حاصل از ادراکات عقلی و تجربی اش مطرح است و ما در اینجا به طور شایسته تری می توانیم به تعریف این واژه گان بپردازیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. در مورد ذات فربود(Reality) ؛ من نمی توانم اساس ادراکی که نسبت به آن دارم را بیان نمایم و فیلسوفی را هم نمی شناسم که به بیان آن پرداخته باشد. هر چه بوده؛ توصیف و تا اندازه ای تعریف این واژه بوده و من معنا داشتن آن را مرز بین فلسفه واقع گرایانه(realism) و شکاکیت مطلق می دانم. ۲. Epistemology
تصور میكنم مزدك گرامی در پاسخشان بسیار بهتر از من آنچه را كه در ذهن من بود بیان نمودند.
مثلا مجموعهی اعدادِ طبیعی از مجموعهی اعدادِ طبیعیِ زوج و فرد تشکیل شده، اما نه از آنها بزرگتر است، نه کوچکتر است و نه با آنها مساویست. البته در حسابِ بینهایتها، مثلا بینهایتِ زوج یا بینهایتِ منفی (∞-) با بینهایت متفاوت است، اما همچنان اینجا ما کلی داریم که از جزء ِ خود بزرگتر یا مساوی نیست.
آنگاه این همواره اندیشه است كه میتواند مدعی باشد بر عمل احاطه دارد و به واقع صاحب عمل است
به وارونه، اندیشه ی ما با آروین (experience/Erfahrung) و کنش پرورش یافته و از پریمات های بوزینه مانند ، در درازای میلیونها سال، هومن "اندیشمند" (homo sapiens) را پدید اورده است. بزبان ساده، اندیشه های نادرست به کردار هایی انجامیده اند که پاسخ بدی از سوی زیستبوم گرفته و به مرگ وکنار رفتن و فرودستی آن اندیشه ورز رسیده اند و بدینگونه، در چرخه ی بازخورد
( Regelungskreis/feedback circuit)، یا کنش و واکنش ، کودن ها جای خود را به باهوش ها داده اند. (natural selection)
به وارونه، اندیشه ی ما با آروین (experience/Erfahrung) و کنش پرورش یافته و از پریمات های بوزینه مانند ، در درازای میلیونها سال، هومن "اندیشمند" (homo sapiens) را پدید اورده است. بزبان ساده، اندیشه های نادرست به کردار هایی انجامیده اند که پاسخ بدی از سوی زیستبوم گرفته و به مرگ وکنار رفتن و فرودستی آن اندیشه ورز رسیده اند و بدینگونه، در چرخه ی بازخورد (feedback circuit)، یا کنش و واکنش ، کودن ها جای خود را به باهوش ها داده اند. (natural selection)
•
یعنی میفرمایید انسان نخست عمل میكند بعد اندیشه اش شكل میگیرد؟؟
یعنی میفرمایید انسان نخست عمل میكند بعد اندیشه اش شكل میگیرد؟؟
"تک آدمی" و گونه ی زیستی هومن، دو چیز جدا هستند، گونه ی زیستی ما، هوش و توان اندیشه ی خود را در روندی چندین میلیون ساله، در پی " کوش و ایرنگ" (try & fail = feedback circuit) زادمان های فراوان بدست آورده، بزبان دیگر ،اندیشه ی او که کنش او را پدید آورده، پاسخ گاه شایسته و گاه نایسته (negativ) از زیستبوم (environment/natur) گرفته است و اینگونه*، اندیشه پرورده شده که امروزه یک "تک آدم" (Einzelmensch)، با پیشتوانه ی این میلیونها سال آروین و آزمون، میتواند کارهایش را با اندیشه اش شمارگری (calculate)و کنترل نماید. ولی بازهم شما اگر در کارهایتان به ناکامی و شکست برخورد کنید (= پاسخ نایسته ی طبیعت به شما)، کم کم در کارهای خود بازبینی (revision) میکنید ( اندیشه ی خود را میدگرید you change your mind ) •
"تک آدمی" و گونه ی زیستی هومن، دو چیز جدا هستند، گونه ی زیستی ما، هوش و توان اندیشه ی خود را در روندی چندین میلیون ساله، در پی " کوش و ایرنگ" (try & fail = feedback circuit) زادمان های فراوان بدست آورده، بزبان دیگر ،اندیشه ی او که کنش او را پدید آورده، پاسخ گاه شایسته و گاه نایسته (negativ) از زیستبوم (environment/natur) گرفته است و اینگونه*، اندیشه پرورده شده که امروزه یک "تک آدم" (Einzelmensch)، با پیشتوانه ی این میلیونها سال آروین و آزمون، میتواند کارهایش را با اندیشه اش شمارگری (calculate)و کنترل نماید. ولی بازهم شما اگر در کارهایتان به ناکامی و شکست برخورد کنید (= پاسخ نایسته ی طبیعت به شما)، کم کم در کارهای خود بازبینی (revision) میکنید ( اندیشه ی خود را میدگرید you change your mind ) •
*by natural selection
در این كه تجربه بر روند اندیشیدن ما تاثیر میگذارد كه شكی نیست. ولی صحبت من این نبود.
منظور من فكر كردنی هست كه قبل از انجام كارها انجام میدیم.
در قبال انجام یك كار معمولا روشهای مختلفی پیش روی افراد هست كه با فكر كردن یكی از این روشها برای انجام عمل رو بر میگزینند. در واقع عملی كه از انسان سر میزنه حاصل احاطه ی اندیشه بر روشهای فرارویی هست كه میشناسه (حاصل تجربه). بنابر این عملی كه فرد انجام میده تحت احاطه ی اندیشه و فكر كردنش هست.
بازبینی در كارها هم خود حاصل اندیشه هست و در واقع همین اندیشه هست كه خودش رو اصلاح میكنه. وگرنه بسیارند اعمال و افرادی كه تجربه های ناخوشایندی از رفتارهاشون دارن ولی اندیشه ی بسته شون بهشون اجازه ی اصلاح تفكر و در نتیجه اصلاح اعمالشون رو نمیده.
منظور من فكر كردنی هست كه قبل از انجام كارها انجام میدیم
زمانی که دوچرخه سواری یاد میگیرید، کنش های شما، مغز شمارا راستا داده و برای دوچرخه سواری دگرگون میکنند. سپس برای اینکار نیاز به اندیشه ندارید. کنش های پدر و مادر و پیرامون شما هم مغز و اندیشه ی شمارا راستا میدهند و چنان که اکنون هست، میپرورند. رفتار های پدر و مادر و پیرامون و زیست بوم شما هم از آروین زادمان های بی شمار پدید امده و اندک اندک چنین شده که هست. برای همین، اندیشه چیزی جان سخت است و بخش های کلان و مهادین آن به زودی دگرگون نمیشود، مانند رفتار های فرهنگی، دین، دشنام دادن در هنگام بدآمد (تصادف) رانندگی ، دوست داشتن چلوکباب ... ولی همینکه اکنون "جمهوری" است و دیگر"پادشاهی" نیست، نشان میدهد که آروین میتواند اندیشه را دگرگون کند و آن کس یا کشور یا گروهی که اندیشه اش را در پیروی از آُروین دگرگون نکند، ایراخته ی مرگ (محکوم به مرگ) و نابودی است و چه پرشمار ملت هایی که از میان رفته به تاریخ پیوسته اند ، به این انگیزه که بهنگام، اندیشه خود، و در پی ان، رفتار و کردار را بهبود نبخشیدند. •
بر خلاف شما من با واژگان بازی نمیکنم . حقیقت = واقعیت . آی منظور من از حقیقت اینه منظور اون از واقعیت اونه پیچاندن بحث و کاری بیخودی هستش .
در شگفتم از اینکه تفاوتی را که در بیان تعاریف این واژگان بیان نمودم درنمی یابید و گمان برده اید که به بازی با واژگان پرداخته ام!!! این گفتگو در تراز فلسفی صورت می گیرد؛ از این رو به باور من، لازم است تعریف دقیق واژگان و اصطلاحات مورد استفاده در گفتگو هم؛ برای طرفین گفتگو روشن گردد. به هر روی؛ اگر تفاوت بدیهیات عقلی را با ادراکات شک پذیر در می یابید؛ بفرمایید که چگونه هر دو آنها را حقیقت= واقعیت می نامید؟
خوب مثل اینکه باید در مورد رنگها و شیوه فرگشت موجودات و دلیل کور رنگی در برخی رنگهای مختلف هم برای دوستان توضیح بدهیم ! همان طور که پیشتر گفتم اینکه فلان موجود به دلیل کور رنگی قادر به تشخیص رنگی خاص نیست کوچکترین تاثیری در اینکه آن جسم قرمز هست یا نیست ندارد .
این موضوع ارتباطی با روند فرگشت موجودات زنده؛ در تشخیص رنگها در بینایی آنها ندارد. ما از دید خودمان که سیب را قرمز می بینیم؛ فلان موجود را کور رنگ می پنداریم!
باز هم اینکه ترکیب مغز ما + چشمان ما توانایی تشخیص طیف قرمز رنگ نور را دارند دلیل بر نبود سرخی یا سرخ نبودن سیب نیست. و چه بسا نور طیفهای رنگی بیشتری هم داشته باشد که ما توانایی تشخیصش دیداری شان را نداشته باشیم و یا هنوز موفق به کشفشان نشده باشیم ولی با این حال این عدم توانایی (در صورت وجود) نمیتواند دلیلی بر عدم وجودشان باشد .
با داشتن پایه ای فلسفی در دیدگاهمان؛ نباید در تشخیص فربود؛ کارکرد چشمان و مغزمان را همیشه معتبر بدانیم. فوتون های نور که از سیب به چشم ما می رسند؛ هر طیف رنگی که داشته باشند؛ ما با دیدن سیب با چشمان غیر مسلح آن را "قرمز" دریافت می نماییم؛ در حالی که آگاه هستیم موجودات دیگر و حتی برخی انسان ها؛ آن را به رنگی دیگر در می یابند.
اینجا همانجاست که میگویند بحث فلسفی در اتاق بسته به چرندیات کشیده میشود !!! چون فلسفه هم ابزار است . این چیزی هستش که دوستان از جمله شما به عمد نمیخواهند درکش کنند و مدام نادیده میگیرنش ! بعد از ما توقع ارایه ابزارِ علمی ی ابطال پذیر هم دارند
ما برویم ببینیم میتوانیم ابزار ابطال پذیر اختراع کنیم :))))
اصلی ترین هدف من از حضور در این انجمن؛ آموختن و پیشبرد خردگرایی ام است؛ از این رو، از آنجاییکه بخش دیگر پاسختان بیشتر شامل کُلی بازی و تمسخر بود؛ از عمد به آن نپرداختم.
در شگفتم از اینکه تفاوتی را که در بیان تعاریف این واژگان بیان نمودم درنمی یابید و گمان برده اید که به بازی با واژگان پرداخته ام!!! این گفتگو در تراز فلسفی صورت می گیرد؛ از این رو به باور من، لازم است تعریف دقیق واژگان و اصطلاحات مورد استفاده در گفتگو هم؛ برای طرفین گفتگو روشن گردد. به هر روی؛ اگر تفاوت بدیهیات عقلی را با ادراکات شک پذیر در می یابید؛ بفرمایید که چگونه هر دو آنها را حقیقت= واقعیت می نامید؟
من پیشتر هم گفته ام فلسفه تنها و تنها یک ابزار است . ابزاری که بیشتر به مانند یک تابع عمل میکنند در نتیجه اطلاعات اشتباه = نتیجه گیری اشتباه
.
چیزی که شما برای من مثال زده اید همواره بازی با واژگان بوده و هست
این موضوع ارتباطی با روند فرگشت موجودات زنده؛ در تشخیص رنگها در بینایی آنها ندارد. ما از دید خودمان که سیب را قرمز می بینیم؛ فلان موجود را کور رنگ می پنداریم!
موجودی که توانایی تشخیص طیف قرمز نور را ندارد به نسبت موجودی که این توانایی را دارد کور رنگ است . و کور رنگی موجود نخست ربطی به عدم وجود رنگ قرمز ندارد
با داشتن پایه ای فلسفی در دیدگاهمان؛ نباید در تشخیص فربود؛ کارکرد چشمان و مغزمان را همیشه معتبر بدانیم. فوتون های نور که از سیب به چشم ما می رسند؛ هر طیف رنگی که داشته باشند؛ ما با دیدن سیب با چشمان غیر مسلح آن را "قرمز" دریافت می نماییم؛ در حالی که آگاه هستیم موجودات دیگر و حتی برخی انسان ها؛ آن را به رنگی دیگر در می یابند.
اصلی ترین هدف من از حضور در این انجمن؛ آموختن و پیشبرد خردگرایی ام است؛ از این رو، از آنجاییکه بخش دیگر پاسختان بیشتر شامل کُلی بازی و تمسخر بود؛ از عمد به آن نپرداختم.
مهم نیست ، بحث فلسفی در اتاق بسته همواره به چرندیات کشیده میشود . اصلی ترین ابزار ما برای استفاده درست و بهینه از فلسفه مشاهده هستش . وقتی ما حقایق را تنها با استناد به خرد خودمان بررسی کنیم اغلب نتیجه اشتباه میگیریم . همین فلسفه روزگاری معتقد به مسطح بودن زمین بود . این خود بهترین شاهد است برای اینکه فلسفه ای که اطلاعات پردازش نشده غلط بگیرد نتایج اشتباه هم پس میدهد
.
به همین رو همواره فلسفه ابزاریست که به کمک علم می آید تا بتواند داده ها را پردازش کند ولی خودش علم نیست ،
برتر از علم هم نیست . تنها و تنها یک ابزار است که احتمالن با پیشرفت هر چه بیشتر علم کاربریش هم عوض میشود
من تعریفِ سامانِ گرامی را با قدری دگرگونی میپذیرم: فلسفه نوعی اندیشیدنِ روشمند است که در آن کوششِ شخصِ اندیشهگر بر این است که نخست پرسشهایی شفاف و درست بسازد، سپس آنها را با پرداختن به تمامِ جنبههای اساسیِِشان و با دوریجویی از آفاتِ درستاندیشی پاسخ بگوید و همینطور تا حل کاملِ مساله پیش رود.
مقصودتان از پرسش هایی درست؛ به کاربردن "منطق" در گرو درستی پرسش های فلسفی و فلسفیدن می باشد؟! به نگرم نیکوتر می نماید؛ اگر توضیح بیشتری پیرامون درست اندیشیدن بدهید.
امروزه دشوار بتوان گزاره های فلسفی را بی نگرش به دستاورد های دانش ، بیرون داد. هم اکنون هر شناخت و دگرگونی بویژه در میدان دانش فیزیک هسته ای و کوانتومی، مایه ی پدید آمدن گونه های نوین از دید فلسفی به جهان میشود
هنگامی که در فلسفه، دانش "فیزیک" را تعریف و حوزه آن را مستقل می نماییم؛ در آن هنگام؛ در دانش فیزیک، چه اتم را بنیادی ترین ذره بدانیم، چه الکترون، چه کوارک و چه بوزون هیگز را؛ چه تاثیری در اندیشه های کاملا بنیادی فلسفی ما خواهد داشت؟ ما همچنان در فلسفه درک می کنیم که وجود ازلی نیاز به علت ندارد؛ حال اگر در فلسفه ذات ماده را نیز ازلی بدانیم؛ دستاورد های فیزیک؛ دگرگونی ای در نگرش فلسفی ما نخواهند داشت.
مقصود من چنین است؛ که فلسفه به معنای امروزی؛ تنها به مسایل کاملا اساسی بپردازد و و فرای از تکامل دانش های گوناگون؛ مسایل آن ابدی؛ و پاسخ های آن کلی و جامع باشند.
از آنجا که بسیاری از گزاره های فیزیک، کوانتومی، با مزدائیک بدست آمده و هنوز بگونه ی آروینی پایور نشده اند، گمانه زنی های فلسفی دانشیک نیز در میان بزرگان دانش فیزیک و ... فزونی گرفته است.
هنگامی که در فلسفه، دانش "فیزیک" را تعریف و حوزه آن را مستقل می نماییم؛ در آن هنگام؛ در دانش فیزیک، چه اتم را بنیادی ترین ذره بدانیم، چه الکترون، چه کوارک و چه بوزون هیگز را؛ چه تاثیری در اندیشه های کاملا بنیادی فلسفی ما خواهد داشت؟ ما همچنان در فلسفه درک می کنیم که وجود ازلی نیاز به علت ندارد؛ حال اگر در فلسفه ذات ماده را نیز ازلی بدانیم؛ دستاورد های فیزیک؛ دگرگونی ای در نگرش فلسفی ما نخواهند داشت. مقصود من چنین است؛ که فلسفه به معنای امروزی؛ تنها به مسایل کاملا اساسی بپردازد و و فرای از تکامل دانش های گوناگون؛ مسایل آن ابدی؛ و پاسخ های آن کلی و جامع باشند.
پرسمان های بنیادین ما هم از راه آروین شناخته شده اند. خرد ما نیز از راه آروین هزاران زادمان هومنی و میمون سانان، در میلیونها سال ریخت گرفته است و ما دیدیدم که هر چیزی که "پدید" آمده، از انگیزه ای و بدست یکی یا طبیعت و .. بوده. پس وارونه ی آنرا هم دریافته ایم و گفته ایم که پس چیزی که بی هیچ انگیزه ای هست، همواره نیز در گذشته بوده (=ازلی است) گرنه ما از کجا میدانیم که : " هستی ازلی نیاز به انگیزه ندارد"؟ اگر اکنون برای نمونه در دانش و آروین دانشیک، چیزی را پیدا کنیم که هستی ازلی داشته ولی با انگیزه های گوناگون درونی خود به ریخت های گوناگون در میاید، ناچاریم که این "مهاد فلسفه" را کنار بنهیم.
یا مهاد دیگری داریم بنام " از هیچ، تنها هیچ زاده میشود". اکنون اگر در جایی و آزمایشی ببینیم که چرا، از هیچ ، چیزی هم زاده میشود، باید این مهاد فلسفی را کنار بنهیم و پیرنگ نوی دراندازیم
.
پس: ما نمیتوانیم پاسخ های کلان و هماگیر را بی دستاورد های دانش و آروین بدست بیاوریم و یا استوار سازیم.
ریشه = دستاورد های میلیونها سال آروین بیشتر باید گفت که امروزه در باختر زمین، زمانی که کسی چیزی را بدرستی نمیداند و در باره ی آن گمانه زنی میکند، میگویند دارد فلسفه بافی میکند! بزبان دیگر دارد میکوشد چیزی را که با دانش اکنون دانسته نیست، با همان دستاورد های میلیونها سال آروین، پاسخ دهد و یا جای تهی پاسخ را یک جوری با خردمندانه ترین نگره (تئوری) پر نماید!
من پیشتر هم گفته ام فلسفه تنها و تنها یک ابزار است . ابزاری که بیشتر به مانند یک تابع عمل میکنند در نتیجه اطلاعات اشتباه = نتیجه گیری اشتباه .
ابزار هم (در اینجا فلسفه) می تواند کارآمد یا ناکارآمد باشد. پیش تر هم نگاشته بودم؛ صرف اینکه ریاضیات یا فلسفه را " ابزار" معرفی نمایید و همواره به تکرار این جمله خود بپردازید؛ سودی برای من ندارد! می بایست این ابزار ها را به شکلی کامل، تعریف و توصیف نمایید.
موجودی که توانایی تشخیص طیف قرمز نور را ندارد به نسبت موجودی که این توانایی را دارد کور رنگ است . و کور رنگی موجود نخست ربطی به عدم وجود رنگ قرمز ندارد .
رنگ قرمز "سیب"؛ برای ما و موجوداتی که آن را قرمز می بینند؛ معنا دارد. وجود طیف قرمز رنگ در نور هم؛ ارتباطی با معنا داشتن یک رنگ واقعی برای سیب ندارد؛ زیرا از نور طیف های رنگی بسیار گسترده ای بازتابیده می شوند. پس جدا از تشخیص طیف رنگ ها در موجودات گوناگون؛ آن سیب چه رنگی دارد؟
مهم نیست ، بحث فلسفی در اتاق بسته همواره به چرندیات کشیده میشود . اصلی ترین ابزار ما برای استفاده درست و بهینه از فلسفه مشاهده هستش . وقتی ما حقایق را تنها با استناد به خرد خودمان بررسی کنیم اغلب نتیجه اشتباه میگیریم . همین فلسفه روزگاری معتقد به مسطح بودن زمین بود . این خود بهترین شاهد است برای اینکه فلسفه ای که اطلاعات پردازش نشده غلط بگیرد نتایج اشتباه هم پس میدهد .
این شکل سود بردن از فلسفه؛ مربوط به قرن ها پیش بوده و از نگر من نیز مردود است.
برتر از علم هم نیست . تنها و تنها یک ابزار است که احتمالن با پیشرفت هر چه بیشتر علم کاربریش هم عوض میشود .
هنگامی که فلسفه، "دانش" را تعریف می نماید و همه ی شاخه های دانش بدان نیازمند هستند؛ چرا از دانش برتر نیست؟ا صرف ابزار خواندن فلسفه؛ موجب نمی شود به درک کامل مفهومی که از آن درنگرتان است؛ دست یابم.
ابزار هم (در اینجا فلسفه) می تواند کارآمد یا ناکارآمد باشد. پیش تر هم نگاشته بودم؛ صرف اینکه ریاضیات یا فلسفه را " ابزار" معرفی نمایید و همواره به تکرار این جمله خود بپردازید؛ سودی برای من ندارد! می بایست این ابزار ها را به شکلی کامل، تعریف و توصیف نمایید.
من در پی توصیف چیزی نیستم ! پرسشهای پشت سر هم شما هم چیزی جز آنکه پیشتر به شما گفته ام را نصیبتان نخواهد کرد .
رنگ قرمز "سیب"؛ برای ما و موجوداتی که آن را قرمز می بینند؛ معنا دارد. وجود طیف قرمز رنگ در نور هم؛ ارتباطی با معنا داشتن یک رنگ واقعی برای سیب ندارد؛ زیرا از نور طیف های رنگی بسیار گسترده ای بازتابیده می شوند. پس جدا از تشخیص طیف رنگ ها در موجودات گوناگون؛ آن سیب چه رنگی دارد؟
این شکل سود بردن از فلسفه؛ مربوط به قرن ها پیش بوده و از نگر من نیز مردود است.
نگر شما برای خودتان ارزشمند است ! فلسفه ای که در اتاق بسته و بدون مشاهده حقایق باشد به چرندیات کشیده میشود ! چیزی که از نظر شما مردود نیست منجر به نتیجه گیریهایی چون مسطح بودن زمین میشود !!!
هنگامی که فلسفه، "دانش" را تعریف می نماید و همه ی شاخه های دانش بدان نیازمند هستند؛ چرا از دانش برتر نیست؟ا صرف ابزار خواندن فلسفه؛ موجب نمی شود به درک کامل مفهومی که از آن درنگرتان است؛ دست یابم.
فلسفه به هیچ عنوان دانش را تعریف نمیکند ! اینها نوشابه هاییست که علاقمندان به فلسفه برای خود باز میکنند تا کماکان آن را مهم جلوه دهند ! و ما در دنیای واقعی داریم میبینیم با پیشرفت روز افزون دانش/فن آوری فلسفه هم کمرنگ تر میشود . گمان میکنم چند صد سالی از دورانی که بنشینیم و به آسمان نگاه کنیم و بعد بگوییم زمین مرکز هستیست گذشته باشد !!!
پرسمان[1] های بنیادین ما هم از راه آروین[2] شناخته شده اند. خرد ما نیز از راه آروین هزاران زادمان[3] هومنی[4] و میمون سانان، در میلیونها سال ریخت گرفته است و ما دیدیدم که هر چیزی که "پدید" آمده، از انگیزه ای و بدست یکی یا طبیعت و .. بوده. پس وارونه ی آنرا هم دریافته ایم و گفته ایم که پس چیزی که بی هیچ انگیزه ای هست، همواره نیز در گذشته بوده (=ازلی است) گرنه ما از کجا میدانیم که : " هستی ازلی نیاز به انگیزه ندارد"؟ اگر اکنون برای نمونه در دانش و آروین دانشیک، چیزی را پیدا کنیم که هستی ازلی داشته ولی با انگیزه های گوناگون درونی خود به ریخت های گوناگون در میاید، ناچاریم که این "مهاد[5] فلسفه" را کنار بنهیم.
جدا از چگونگی ریخت گرفتن "خرد" در طی فرگشت؛ آیا بر اساس مطالب بالا؛ شما خود را در فلسفه، "تجربه گرا" می خوانید؟ و مخالف با بدیهیات ذاتی در "عقل گرایی" هستید؟
زیرا به باور من، اینکه خرد ما چگونه در طی فرگشت، به تکامل کنونی رسیده؛ هرگز نمی تواند ابطالی بر عقل گرایی باشد.
اما گفتمان من پیرامون فلسفی بودن درک مفهوم"ازلیت" است. چونان که خودتان هم بیان داشتید؛ آروین ما تا انجا کارآمد بوده که برای پدیده ها به دنبال علت بگردیم؛ ولی در استنتاج مفهوم ازلیت و درک آن؛ " آروین" جایی ندارد! از این رو بود؛ که آن نمونه را در دانش فیزیک و پیوند آن را با فلسفه(درک ازلیت) بیان نمودم.
یا مهاد دیگری داریم بنام " از هیچ، تنها هیچ زاده میشود". اکنون اگر در جایی و آزمایشی ببینیم که چرا، از هیچ ، چیزی هم زاده میشود، باید این مهاد فلسفی را کنار بنهیم و پیرنگ[6] نوی دراندازیم .
البته مقوله "علیت" در تاریخ فلسفه و دانش؛ از ارسطو تا کنون، مورد تبیین ها، نقدها و جنجالهای( همچون بیان اصل عدم قطعیت) فراوانی بوده است. ولی از آنجاییکه این من این قانون را آروینی و همچنین مقوله ای فلسفی می دانم؛ پس در اینجا درستی سخنتان بر من روشن می گردد :
ریشه = دستاورد های میلیونها سال آروین[2] بیشتر باید گفت که امروزه در باختر زمین، زمانی که کسی چیزی را بدرستی نمیداند و در باره ی آن گمانه زنی میکند، میگویند دارد فلسفه بافی میکند! بزبان دیگر دارد میکوشد چیزی را که با دانش اکنون دانسته نیست، با همان دستاورد های میلیونها سال آروین، پاسخ دهد و یا جای تهی پاسخ را یک جوری با خردمندانه ترین نگره[7] (تئوری) پر نماید!
برایم بسی مهند می باشد؛ آگاهی از اینکه با این مطالب، مخالف وجود بدیهیات ثابت و شک ناپذیر عقلی هستید؟ یا خیر؟!😏🌺
جدا از چگونگی ریخت گرفتن "خرد" در طی فرگشت؛ آیا بر اساس مطالب بالا؛ شما خود را در فلسفه، "تجربه گرا" می خوانید؟ و مخالف با بدیهیات ذاتی در "عقل گرایی" هستید؟
خردگرایی خودش زیرگروه آروین گرایی است. تازمانی که ریزک هیگز در شتابدهنده ی هسته ای سرن یافته نشد و به آروین در نیامد، یک نگره خردمندانه و دانشیک بود ولی در تالار فربود ها پدیرفته نشده بود! همچنین از انجا که خرد ما خودش در پی میلیونها سال "آروین ژنتیک" کم کم ریخت گرفته، این آروین است که مانند همیشه و جاودان، بالاترین سنجه* ی داوری است. روشن است که در بسیاری از کارها، میتوان به خرد پشتگرم بود چون به انگیزه ی میلیارد ها سال آروین که پشتش خوابیده، گرایندی ایرنگ اندکی دارد ولی همچنان که گفتیم، ١۰۰% نیست و : آروین داور پایانی هر پرسمان میباشد.
خردگرایی خودش زیرگروه آروین[1] گرایی است. تازمانی که ریزک هیگز در شتابدهنده ی هسته ای سرن یافته نشد و به آروین در نیامد، یک نگره[2] خردمندانه و دانشیک[3] بود ولی در تالار فربود[4] ها پدیرفته نشده بود! همچنین از انجا که خرد ما خودش در پی میلیونها سال "آروین ژنتیک" کم کم ریخت گرفته، این آروین است که مانند همیشه و جاودان، بالاترین سنجه* ی داوری است. روشن است که در بسیاری از کارها، میتوان به خرد پشتگرم بود چون به انگیزه ی میلیارد ها سال آروین که پشتش خوابیده، گرایندی[5] ایرنگ[6] اندکی دارد ولی همچنان که گفتیم، ١۰۰% نیست و : آروین داور پایانی هر پرسمان[7] میباشد.
چیزی که خردآشکار باشد، نداریم، تنها انزمان که آروین[1] هم آنرا درست و آشکار دانست، میتوان چیزی را از آشکارِگان و خودآشکارِگان دانست.
بسیار خوب...!😏💐 پس شما "خودآگاهی ۱" را چگونه با آروین تبیین می نمایید؟ مقصودم ریخت گرفتن آن در روند فرگشت نیست؛ بلکه قلمداد نمودن آروین به عنوان بالاترین سنجه ی داوری را چگونه فراتر از خودآگاهی تبیین می نمایید؟ آروین چگونه می تواند اداراک فربود را فراتر از خودآگاهی برای ما به وجودآورد؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. مقصودم از این واژه، صرفا آگاهی از وجود خویشتن؛ در چم آنچه "من" می نامیم می باشد. نه دیگر سهش ها و نیروهای روانی ریخت گرفته بر آن. من خودآگاهی را ناب ترین و بنیادی ترین جلوه خرد می دانم.
بسیار خوب...!😏💐 پس شما "خودآگاهی ۱" را چگونه با آروین تبیین می نمایید؟ مقصودم ریخت گرفتن آن در روند فرگشت نیست؛ بلکه قلمداد نمودن آروین به عنوان بالاترین سنجه ی داوری را چگونه فراتر از خودآگاهی تبیین می نمایید؟ آروین چگونه می تواند اداراک فربود را فراتر از خودآگاهی برای ما به وجودآورد؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. مقصودم از این واژه، صرفا آگاهی از وجود خویشتن؛ در چم آنچه "من" می نامیم می باشد. نه دیگر سهش ها و نیروهای روانی ریخت گرفته بر آن. من خودآگاهی را ناب ترین و بنیادی ترین جلوه خرد می دانم.
جهان بیرونی کاری به این ندارد که تراز هوش و آگاهی و یا خود آگاهی ما چی هست. اگر ما برداشت نادرست از فربود های جهان داشته باشیم، جهان مارا گوشمالی میدهد، چه خودآگاهی داشته باشیم و چه یک گیاه بی مغز باشیم که تنها دارای هوش ترازپایین گیاهی (شیمیایی) می باشد.
در ماتریالیسم مهادی هست که میگوید: دگرگونی های چندادی به دگرگونی های هودادی فرامیرویند.
در باره ی مغز ما هم همین است، پس از اینکه مغز ما از اندازه ی ویژه ای بزرگتر و پیشرفته شده، در ان خودآگاهی پدید امده؛ چند جانور دیگر هم دارای این ویژگی هستند و آنهارا میتوان از راه آزمایش آیینه بازشناخت.
به هرروی، همانگونه که در نمونه ای آوردم، مغز برتر و خودآگاه ما توانست ریزک هیگز را پیش بینی نماید ولی تنها و تنها آزمایش و آروین در شتابگر سرن توانست مانند یک داور پایانی، درستی آنرا نشان دهد و نه هیچ چیز "درونی" خود ما. بزبان دیگر، داوری که درون ما باشد ارزشی ندارد، داور کارهای ما بیرون از ویر ماست و ان همان جهان بیرونی و بازخورد ( feedback ) آن است که به ما, چو یک آروین میرسد.
جهان بیرونی کاری به این ندارد که تراز[1] هوش و آگاهی و یا خود آگاهی ما چی هست. اگر ما برداشت نادرست از فربود[2] های جهان داشته باشیم، جهان مارا گوشمالی میدهد، چه خودآگاهی داشته باشیم و چه یک گیاه بی مغز باشیم که تنها دارای هوش ترازپایین گیاهی (شیمیایی) می باشد.
مخالفتی ندارم و پیوندی هم با آنچه بیان داشته بودم؛ در نمی یابم!
در باره ی مغز ما هم همین است، پس از اینکه مغز ما از اندازه ی ویژه ای بزرگتر و پیشرفته شده، در ان خودآگاهی پدید امده؛ چند جانور دیگر هم دارای این ویژگی هستند و آنهارا میتوان از راه آزمایش آیینه بازشناخت.
اینکه "خودآگاهی" چگونه در ما و برخی از جانداران به وجود آمده؛ به نگرم، خودش جستاری مستقل و مفصل می باشد و اکنون به این جستار پیوندی ندارد.
به هرروی، همانگونه که در نمونه ای آوردم، مغز برتر و خودآگاه ما توانست ریزک هیگز را پیش بینی نماید ولی تنها و تنها آزمایش و آروین[6] در شتابگر سرن توانست مانند یک داور پایانی، درستی آنرا نشان دهد و نه هیچ چیز "درونی" خود ما. بزبان دیگر، داوری که درون ما باشد ارزشی ندارد، داور کارهای ما بیرون از ویر[7] ماست و ان همان جهان بیرونی و بازخورد[8] ( feedback ) آن است که به ما, چو یک آروین میرسد.
درست است که آروین در بسیاری از موارد شناخت ما از جهان را شکل می دهد. ولی اگر ما خودآگاهی نداشتیم؛ چطور می توانستیم یک آروین را دریابیم؟ به معنای ساده تر؛ آروین چگونه بر ما(؟) ادراک می شود؟ به سادگی می توان بر آروین شک کرد؛ ولی بر خودآگاهی چه طور؟
هنگامی که مفصلا به جستاری می پردازم و تمام تلاش خود را در باریک بینی نقادانه به کار می گیرم؛ چنین چشم داشتی دارم که مخاطبانم هم؛ هر چند اندک، ولی با چنین رویکردی در نوشتار و اندیشه هایم خردورزی نمایند. و براستی که این جستار برایم بسیار مهند و ارزشمند بوده و هست. پس آنکس که چندان پرداختن به "چیستی فلسفه" را جدی نگرفته و حتی به خود زحمت(یا لذت) خواندن صفحات پیشین این جستار راهم نمی دهد؛ به باور من چون مغروری مضحک می نماید که از داشتن نظام فکری پخته، شفاف و منسجم محروم بوده و نسبت به یکی از مهند ترین واژگان در تاریخ اندیشه بشریت، کم توجه بوده است. من نه تنها علاقه ای ندارم که چنین افرادی مقاله مرا بخوانند؛ بلکه به آنان پیشنهاد می کنم که وقتشان را بیهوده با خواندن آن تلف نکنند!
همچنین جای دارد نامی هم از دوستمان @سامان ببرم که حضوری فعال و درخشان در این جستار داشت و شوربختانه با تلخی از جمع ما خداحافظی کرد.
من از لحن نوشتار و طرز بیان شما واقعن لذت میبرم. معتقدم اگر هرچقدر هم پخته و دانا باشید، تا زمانیکه به ابزارِ قدرت بیان مجهز نباشید نمی تونید دانسته های خودتون رو به خوبی منتقل کنید. شما خوشبختانه چنین مهارتی دارید.
از خوندن مقاله تون لذت بردم. متوجه شدم که دیدگاهتون درباره فلسفه و علم بسیار نزدیک به دیدگاهی که من مطرح کردم هست.
براستی که این جستار برایم بسیار مهند و ارزشمند بوده و هست.
دوست خردگرای گرامی، من نسک شما کاملا مطالعه کردم و دیدگاه خودم را نسبت به آن در این پیک مینگارم. امید است که اگر لغزشی و کمبودی در نوشتارم مشاهده نمودید آن را به پای بیاهمیتی به نسک و نوشتارتان نگذارید. --- یک نکتهی بسیار بسیار مهم اینکه از سجاوندیها یا علائم نگارشی درست در یک نوشتهی «آکادمیک» و رسمی بهره نمیبرید. برای نمونه، از سیمیکولون و علامت گفتاورد و ... در جای نادرست استفاده میکنید و بویژه سیمیکولون که کاربرد نابجا و حشو و پراکندهی آن در سراسر نسکتان مشحون بود. --- در نسک شما نخستین تبیین جدی از فلسفه چنین است که فلسفه، آغاز شگفتیگری و حیرت انسان به طبیعت و جهان هستی میباشد. این شگفتیگری ما را بسوی مفاهیم بنیادی رهنمون میسازد و سپس در ادامه روش فلسفه را، قواعد و قوانین منطقی میدانید.
با این کرانمایی در ادامه سیستم روانکاوی فروید را به دلیل فلسفهی نامناسب مردود و غیرموجه خواندید! (من هم به فروید ایرادهای بزرگی دارم، ولی اینجا کاری به نگرههای فرویدی نداریم) یعنی شما ایراد خود را یکسره معطوف یه روششناسی و ابزار منطقی هاوکینگ و فروید کردید و از حیطهی فلسفه خارج شدید. چراکه منطق و روششناسی، در حوزهی "فلسفهی علم" بررسی میگردد. برای نمونه دانش "تاریخ" انقلاب کبیر فرانسه را تشریح و انگیزهها، آثار و نتایج آن را بررسی میکند. ولی در "فلسفه تاریخ" ، متدشناسی تاریخی، راههای حصول علمی و .. را بررسی میکنیم و از همینرو اینها دیگر در قلمرو فلسفه تاریخ جای میگیرند و نه خود تاریخ.
شما ابزار فلسفه را روش منطقی برشمردید و یکجا هم از قیاس ارستویی بهره جستید ولی منطق ربط مستقیمی به فلسفه ندارد و ابزاری برای فلسفه علم و روششناسی محسوب میشود. برهمین پایه بیشینهی آنچه برشمریدید از قلمرو اصلی فلسفه خارج بود.
دانش برای توضیح و توصیف پدیدهها یک روش علمی دارد و یک روش فلسفی. مثلا علم فیزیک که پیرامون الکتریسیته و شار مغناطیسی و ... گفتمان میکند با روش علمی سروکار دارد ولی در تحلیل فلسفی فیزیکی ما بدنبال احکام کلی میگردیم. برای همین هم در فلسفه باید در گسترهی فراخی بدنبال احکام کلی بود:
- استحاله تخلف معلول از علت یک قانون قطعی و غیرقابل انکار است. - موجود بحسب فرض عقلى یا واجب الوجود است یا ممكن الوجود، و هیچ موجودى عقلا از این دو فرض خارج نیست. - تسلسل علل محال عقلی ست. (که البته این بیخود است و تسلسل علل و ممکنالوجودها بدون یک واجبالوجود سراسر رواست.) ...
اکتشافات علمی پایههای تعمق فلسفی را فرامیاورند و به فلسفه یاری میدهند، برای نمونه قانون بقای انرژی میتواند برای فیلسوفان منتج به احکام کلی و فلسفی موجودات بشود.
گفتنی است که علم از راه تجربه کار میکند
ولی فلسفه صرفا به تعقل تکیه دارد، قانونهای فلسفی ابطالپذیر نیستند (مانند قاعدهی علیت)
ولی قوانین علمی یکسره ابطالپذیرند. مثلا در قانون علیت اگر علت مشاهده شد ولی معلولی رویت نشد قانون باطل نمیشود، بساکه میگوییم علت تامه نبود.
پس تا اینجا ما یک روش علمی، یک روش فلسفهی علمی و یک فلسفی محض داشتیم، در روش علمی با آزمایش و مشاهده سروکار داریم، در روش فلسفهی علمی خارج از حیطهی علم به موضوع و ابعاد آن منگریم و در روش فلسفی هم علم مطروحه را در گسترهی فراخی تفسیر میکنیم. برای همین گستردگی احکام فلسفی فراگیر و کلی هستند (علیت، تسلسل و ...) و روابط حاکم بر اشیاء را بصورت کیفی تقسیمبندی میکند.
---
گفتنیها فراوان است ولی بیش از این رودهدرازی نمیکنم، همینها فعلا بماند تا ببینم پاسخ شما چیست.
راستی، از گفتگوی تند و پاسخ آتشین بمن هم بپرهیزید چون من برای "هماندیشی" اینجا هستم و اگر باورهای شما را راستین و درست بیابم در عقاید خودم بیدرنگ بازنگری خواهم کرد.
هنگامی که مفصلا به جستاری می پردازم و تمام تلاش خود را در باریک بینی نقادانه به کار می گیرم؛ چنین چشم داشتی دارم که مخاطبانم هم؛ هر چند اندک، ولی با چنین رویکردی در نوشتار و اندیشه هایم خردورزی نمایند. و براستی که این جستار برایم بسیار مهند و ارزشمند بوده و هست.
پس آنکس که چندان پرداختن به "چیستی فلسفه" را جدی نگرفته و حتی به خود زحمت(یا لذت) خواندن صفحات پیشین این جستار راهم نمی دهد؛ به باور من چون مغروری مضحک می نماید که از داشتن نظام فکری پخته، شفاف و منسجم محروم بوده و نسبت به یکی از مهند ترین واژگان در تاریخ اندیشه بشریت، کم توجه بوده است.
من نه تنها علاقه ای ندارم که چنین افرادی مقاله مرا بخوانند؛ بلکه به آنان پیشنهاد می کنم که وقتشان را بیهوده با خواندن آن تلف نکنند!
همچنین جای دارد نامی هم از دوستمان @سامان ببرم که حضوری فعال و درخشان در این جستار داشت و شوربختانه با تلخی از جمع ما خداحافظی کرد.
من هم نوشتار را خواندم, دیدگاههایِ خوبی به میان آمده,
ولی همگی مانند تیری میماند که به جای خوردن به آماج, تنها به گرد آن میخورد و گاه بیش از اندازه وانمایشیک (pretentious) به نگر میاید.
واپسین برگ و کراننمایی دانش و فلسفه بیشتر از همه نزدیک و درست بودند.
بدید من یک نگاهی به بنداشتها و آروینگرایی (چرا بازکاوش {فراهازش / induction} از بیخ کار میکند) هم میتواند کارآمد باشد.
رویهمرفته جایِ کاری فراوان دارد.
پ.ن.
کاربرد ';' همچنانکه بانو آلیس گفت ناجور است, همینجور برخی واژگان مانند "فربود" بسیار به گوش ناآشنا هستند, نیاز به پانویسی دارند.
کاربرد ';' همچنانکه بانو آلیس گفت ناجور است, همینجور برخی واژگان مانند "فربود[8]" بسیار به گوش ناآشنا هستند, نیاز به پانویسی دارند.
سمیکلون را برای ویرگول بکار نمیبرند، این نماد میان دو جملهی مستقل که یگانگی معنایی دارند بکار میرود. نقطهاش برای این است که جمله بپایان رسید و ویرگول آن نمادی برای وحدت معنایی در جملهی بعدی.
همچنین
کاربرد این " نماد برای نشان دادن واژهی ویژهای در جمله است و اگر یکبار یک واژه را با این نماد مشخص کردیم شایسته است که بار دیگر آن را بکار نبریم. زیرا گاهی افراد گمان میکنند این نماد برای تاکید بیشتر است و هی آن را برای هر واژهای بکار میبرند...
البته ایراد من در نوشتههای رسمی بود، واضح است که اینجا یا هر جای دیگر هرطور دلمان بخواهد مینویسیم.
با این کرانمایی در ادامه سیستم روانکاوی فروید را به دلیل فلسفهی نامناسب مردود و غیرموجه خواندید! (من هم به فروید ایرادهای بزرگی دارم، ولی اینجا کاری به نگرههای فرویدی نداریم) یعنی شما ایراد خود را یکسره معطوف یه روششناسی و ابزار منطقی هاوکینگ و فروید کردید و از حیطهی فلسفه خارج شدید. چراکه منطق و روششناسی، در حوزهی "فلسفهی علم" بررسی میگردد. برای نمونه دانش "تاریخ" انقلاب کبیر فرانسه را تشریح و انگیزهها، آثار و نتایج آن را بررسی میکند. ولی در "فلسفه تاریخ" ، متدشناسی تاریخی، راههای حصول علمی و .. را بررسی میکنیم و از همینرو اینها دیگر در قلمرو فلسفه تاریخ جای میگیرند و نه خود تاریخ.
"فلسفه علم" نیز در ترازی بنیادی تر در فلسفه، تعریف و تبیین می گردد. آن گونه که در مقاله، واژه "فلسفه" تعریف شده است؛ می توانید مقصودم را دریابید. فلسفه نقش بنیادی ترین ستون فکری ما را برعهده دارد. حتی اگر فیزیکدانی، در فلسفه فیزیک به درک مناسبی رسیده باشد؛ همچنان با یک فیلسوف واقعی که به طور شایسته به فلسفه پرداخته؛ دگرسانی خواهد داشت!
شما ابزار فلسفه را روش منطقی برشمردید و یکجا هم از قیاس ارستویی بهره جستید ولی منطق ربط مستقیمی به فلسفه ندارد و ابزاری برای فلسفه علم و روششناسی محسوب میشود. برهمین پایه بیشینهی آنچه برشمریدید از قلمرو اصلی فلسفه خارج بود.
مقصودتان چیست از اینکه منطق ربط مستقیمی به فلسفه ندارد؟!!! گویا تعریفی که از "فلسفه" و "منطق" ارایه نموده ام و ارتباطشان را به درستی درنیافته اید! به قول برتراند راسل؛ شایسته است با کنار گذاشتن دیدگاه خودتان نسبت به جستار؛ از دید طرف مقابل نیز به جستار بنگرید تا به مقصود او اشراف بهتری پیدا کنید و سپس با خرد ناب۱ ،به مقایسه دیدگاه وی با نگرش خودتان بپردازید تا به خوبی اندیشه نقادانه را به کار بسته باشید.😏 از این رو، اگر موافق با این اندیشه نقادانه می باشید؛ با چنین رویکردی در مقاله خردورزی نمایید. تلاش من چنین بوده که به طور ساده و روان نگرشم را توصیف نمایم. از این رو بر خود خرده می گیرم اگر مخاطب با رویکرد نقادانه و با دقت کافی نیز؛ نتواند دیدگاهم را دریابد.
دانش برای توضیح و توصیف پدیدهها یک روش علمی دارد و یک روش فلسفی. مثلا علم فیزیک که پیرامون الکتریسیته و شار مغناطیسی و ... گفتمان میکند با روش علمی سروکار دارد ولی در تحلیل فلسفی فیزیکی ما بدنبال احکام کلی میگردیم. برای همین هم در فلسفه باید در گسترهی فراخی بدنبال احکام کلی بود
"
روش علمی " که آن را مستقل بیان نموده اید؛ معنا و مفهوم خود را چگونه و در چه حوزه ای پیدا کرده است؟ محدود
نمودن "فلسفه" به اینکه صرفا به احکام کلی بپردازد؛ معنای بسیار ناقصی را به ان می دهد و من جز شما و اندکی از افراد دیگر؛ فیلسوف یا افرادی که در ترازی مناسب به فلسفه پرداخته باشند را سراغ ندارم که چنین ساده انگارانه فلسفه را تعریف نمایند. در همان مقاله نیز نگاشته بودم که مساله اساسی بر سر یک "واژه" نیست؛ بلکه سود بردن از آن واژه در اندیشیدن۲ و گفتمان ها مهند می باشد. و مهند تر از آن؛ ادراکات ریشه ای عمیق و شفاف نسبت به فربود.
اکتشافات علمی پایههای تعمق فلسفی را فرامیاورند و به فلسفه یاری میدهند، برای نمونه قانون بقای انرژی میتواند برای فیلسوفان منتج به احکام کلی و فلسفی موجودات بشود.
در بخشی از مقاله که با عنوان "اثر دانش بر فلسفه" به این موضوع پرداخته ام؛ با نگر خودتان دگرسانی می بینید؟
ولی فلسفه صرفا به تعقل تکیه دارد، قانونهای فلسفی ابطالپذیر نیستند (مانند قاعدهی علیت)
پس چگونه است که اکتشافات علمی(ابطال پذیر)، بر فلسفه اثر می گذارند؟ و بیشینه فیلسوفان تاریخ، شک و بازنگری را در سرلوحه فلسفیدن خود قرار داده اند؟ درحالیکه شما حوزه فلسفه را صرفا پرداختن به قانون هاییکلی، بدیهی و عقلی محض محدود می نمایید؟ اما مثالی که آوردید برایم جالب تر بود! من که در معرفت شناسی خود را خردگرا می نامم؛ قانون علیت را تجربی می پندارم. حال شما که خود را تجربه گرا می خوانید؛ چه طور آن راقانونی بدیهی ذکر کردید؟!
پس تا اینجا ما یک روش علمی، یک روش فلسفهی علمی و یک فلسفی محض داشتیم، در روش علمی با آزمایش و مشاهده سروکار داریم، در روش فلسفهی علمی خارج از حیطهی علم به موضوع و ابعاد آن منگریم و در روش فلسفی هم علم مطروحه را در گسترهی فراخی تفسیر میکنیم. برای همین گستردگی احکام فلسفی فراگیر و کلی هستند (علیت، تسلسل و ...) و روابط حاکم بر اشیاء را بصورت کیفی تقسیمبندی میکند.
پس از آنکه با رویکردی بهتر در مقاله خردورزی نمودید؛ امید است دریابید که چرا "فلسفه" را صرفا محدود به آنچه شما بیان می دارید؛ تعریف نکرده ام.
راستی، از گفتگوی تند و پاسخ آتشین بمن هم بپرهیزید چون من برای "هماندیشی" اینجا هستم و اگر باورهای شما را راستین و درست بیابم در عقاید خودم بیدرنگ بازنگری خواهم کرد.
لحن نوشتار و پاسخ های من؛ بازخورد سخن مخاطبم می باشد و سود بردن از لحن تند و نفرت انگیز نیز، به جای خود لازم و بایسته است!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. یکی از مهند ترین مسایل فلسفی، پرداختن به چیستی خرد می باشد. موضوعی که میان فلاسفه و حتی عارفان نیز مورد بحث و جدل های فراوان بوده است. من نیز به تعریف این واژه از نگر خود پرداخته ام و در چند پست پیشین در همین جستار؛ بیان نموده ام که "خرد ناب" و حکم آن، می تواند معنایی بهتر و متفاوت تر نسبت به مکتب های فلسفی تجربه گرایی و یا ماتریالیستی داشته باشد. ۲. شاید برایتان چنین پرسشی مطرح شود که مگر ما در اندیشه خود، مختار نیستیم هر مفهومی را برای واژگان گوناگون در نگر داشته باشیم؟ چه مشکلی دارد که برای نمونه، ما "فلسفه" را در اندیشیدن خویشتن خودمان، معنایی متفاوت و نامانوس به کار گیریم؟ همچنان لازم است پاسخ را در همان مقاله یافت. علاوه بر آن هنگامی که میان اندیشیدن شخصی و گفتمان فلسفی/دانشیک با دیگران؛ بخواهید دارای نظام فکری یکپارچه و واحد، با معنا گذاری مناسب بر واژگان گوناگون باشید؛ انگاه لازم است حتی در اندیشه شخصی نیز؛ معناهایی مناسب برای واژگان مهند، در نگر بگیرید. زیرا همواره در گفتمان و دیالکتیک؛ نظام فکری خودتان را بنا می کنید. البته چندیست که برای خردورزی(اندیشیدن شخصی با اصول خردگرایی) به نظریه ای جدیدتر و کارآمد تر می اندیشم و جستاری هم پیرامون آن ایجاد نموده ام. ولی از انجاییکه از آن استقبالی نشد؛ من هم از بیان بیشتر آن در این انجمن منصرف شدم.😒
" روش علمی " که آن را مستقل بیان نموده اید؛ معنا و مفهوم خود را چگونه و در چه حوزه ای پیدا کرده است؟ پس چگونه است که اکتشافات علمی(ابطال پذیر)، بر فلسفه اثر می گذارند؟ و بیشینه فیلسوفان تاریخ، شک و بازنگری را در سرلوحه فلسفیدن خود قرار داده اند؟ شما حوزه فلسفه را صرفا پرداختن به قانون هاییکلی، بدیهی و عقلی محض محدود می نمایید؟ من که در معرفت شناسی خود را خردگرا می نامم؛ قانون علیت را تجربی می پندارم. حال شما که خود را تجربه گرا می خوانید؛ چه طور آن راقانونی بدیهی ذکر کردید؟!
نه من نگفتم اصول فلسفی بدیهی هستند، گفتم که علم به فلسفه یاری میکند و تجربههای علمی میتواند قانونهای فلسفی را پوچ کند و یا به گسترش آن کمک کنند. پس فلسفه هم در مسیر علم پیچ و تاب میخورد و نقش میگیرد. به زبان دیگر فلسفه ماحصل علم است و تجربهها و مشاهدههای علمی به فلسفه مختوم میشوند. برای نمونه تسلسل علل تا ازل از لحاظ فلسفی پوچش پذیر نیست. زمانیکه میگوییم این تسلل تا ازل شاینده نیست یک قانون عقلانی و خردپذیر است و هرگز هم از طریق "عقلی" پوچ نمی شود! روش علمی یعنی تجربه و مشاهده، پیش بینی پذیری، ابطال پذیری و ... مثلا قانون یکم ترمودینامیک با روش علمی بدست آمده است، شما میتوانید فرایندهای ترمودینامیکی را دستکاری کنید و سرانجام پیشی بینی کنید که انرژی درونی سیستم چند ژول است. این یعنی روش علمی، ابطالپذیری و مشاهده! اگر انرژی درونی با پیش بینی ما از تجربههای پیشین هماهنگی نداشت قانون ابطال میشود، بهمین سادگی. قانون علیت را هم از لحاظ تجربی میتوان ابطال کرد ولی از نگاه و تبیین فلسفی نه! به عنوان مثال گزارهی "علت تامه، واجبا معلول را محدث میکند" از جنبهی فلسفی پوچش پذیر نیست، اگر علتی بود ولی معلولی دیده نشد میگوییم علت تامه نبود و اگر هم معلول بود و علتی دیده نشد علت را "غایب" نمیدانیم. یعتی فیلسوفان در صورت مشاهدهی یکی از دو عامل مذکور علیت را هرگز ابطال نمیکنند! پس قانون یکم ترمودینامیک، پایستگی عنصرها و ... که در گروه قوانین علمی هستند همگی با تجربه ابطال میشوند، ولی زمانیکه یک قانون بصورت فلسفی بیان شود از طریق تجربی ابطال نمیشود. دیگر اینکه رابطهی علم و فلسفه هم یک پیوند دوسویه است و ما فلسفه را هرگز محدود نکردیم. فلسفه سرشاخهی فراخی از علوم است و گستردگی آن همهی علوم تجربی و نظری را فرامیگیرد، فلسفه مستلزم تجربههای علمیست. ---- پاسخ کامل تر شما را در روزها و هفتههای آتی خواهم داد، فعلا "شور حسینی" ما را فراگرفته و حوصلهی پرداختن به فلسفه و منطق را نداریم. از سویی درگیری های شخصی و درسی هم مزید بر علت شده تا ما این جُستار را همینجا رها کنیم و این گفتمان را شاید بسیار دیرتر پی بگیریم! پاینده باشید.
بدید من یک نگاهی به بنداشتها[4] و آروینگرایی (چرا بازکاوش[5] {فراهازش[6] / induction} از بیخ کار میکند) هم میتواند کارآمد[7] باشد.
رویهمرفته جایِ کاری فراوان دارد.
حتما جای کار فراوانی دارد! آن نوشتار در ابتدا قرار نبود مقاله ای مستقل شود؛ اما هنگامی که مطلب کمی مفصل شد؛ ترجیح دادم به صورت مقاله ای مستقل آن را منتشر کنم. نگارش همه آن تنها در چند ساعت به طور پیوسته انجام شده است. برخی از کاستی های آن که کسی اشاره نکرد: فهرست دقیق بن مایه ها وجود ندارد- بسیاری از واژگان و مفاهیم نیاز به توضیحاتی مفصل در پاورقی دارند- به نقد روانکاوی فروید و دیدگاه فلسفه ستیزانه هاوکینگ خیلی کم پرداخته شده و ...
چه لزومی دارد که ما حوزه بررسی چیستی و معنایی را تفکیک نماییم؟!
چیستی هر پدیدهای ، تعریفی استاتیک و قائم بر زمان از آن است در حالیکه معنا تحلیلی پویا از آن است که سیطرهی شرایط بر آن تحلیل لاجرم است. معناشناسی حوزهی تحلیل، تفسیر، تعبیر، توصیف، تقریر و... است و در اینجاست که گاه احکام پیشنی هم میتوانند درهم بریزند و کمترین فاصلهی میانِ دو نقطه میتواند یک خط راست نباشد. معناشناسیای که من در اینجا به آن میپردازم اگرچه دریافتش(و بیانش) بسیار دشوار خواهد شد، از منظر سمانتیک که بیشتر با معناشناسی در زبانشناسی گره خورده، نیست که اگرچه بازهم بسیار با زبان مرتبط است، اما آمیخته با تجربهگرایی(و ماتریالیسم) و نگاهِ آبجکتیو به منطق و زبان.
چیستی، حوزهی تعریف و تببین و ساختارشناسیست که در آن معیارها الزاما بسیار دقیق و فارغ از شرایط هستند.
برای نمونه، اندکی در مورد «شناخت»: پیش از هر چیز، نیاز است در مورد مفهوم (Concept) و تصور(Idea or Representation) بگوئیم. باید میانِ مفهوم و صورتِ ذهنی تمایز قائل شد. بهترین مثال برای درک تفاوتِ این دو مثالِ معروفِ اشعهی ماوراء بنفش است، ما هیچ صورت ذهنی از نورِ ماوراء بنفش نداریم، اما مفهومی روشن از آن داریم. در اینجا اگر هیوم میگوید که «تصور بدونِ Impression ناممکن است» بیشک منظورش همان صورتهای ذهنیست نه مفاهیم.
اکنون شناخت چیست؟ سه دستهبندی از شناخت هست که پس از آن من میکوشم تعریفی از آن نیز داده باشم(اینجا البته کیفیت شناخت مورد بحث نیست): 1- آشنا بودن. وقتی من به چیزی برمیخورم که پیش از آن مفهوم یا تصویری ذهنی از آن دارم، ناخودآگاه در ذهنم بیدار میشود. مثلا وقتی دوستم از دوست دیگرم مجید سخن میگوید، من با آشنا بودن با مجید در واقع در موردش شناخت دارم.
2- دانستن در مورد نحوهی بکارگیری. این نیز البته میتواند در همان قسم نخست به گونهای گنجانده شود، اما از آنجا که گاه ممکن است من در مورد ماهیت چیزی آگاهی نداشته باشم اما بتوانم از آن بهرهبرداری کنم، این شکل از شناخت نیز میتواند یک قسم مجزا باشد. مثلا من در ماهیت الکتریسیته ممکن است ناآگاه باشم، اما از آن به آسانی بهره میگیرم. در اینجا من نوعی شناخت از الکتریسیته، کیفیت و تاثیراتش دارم.
3-دانش. در اینجا سخن از دانستن است. این مهمترین قسم شناخت است. «من میدانم قدمت زمین بیش از 4 میلیارد سال است». در اینجا ما با گزارههایی مواجه میشویم که با خود نوعی آگاهی را همراه دارند و میتوان در موردشان گواه درخواست کرد و ارزیابیشان کرد. اینجاست که ویتگنشتاین میگوید جهانمان تصویری از جهان خارج است، تنها باید گزارهها را ساخت. در اینجا قضایا و صدق و کذب اهمیت مییابند.
اما در اینجا باید قدری تامل کرد. دانستن در اینجا چه معنایی دارد؟ من آیا میتوانم در موردِ چیزی بدانم ولی بدان اعتقاد نداشته باشم؟ در اینجا گفته میشود که دانستن زمانی معنا مییابد که علاوه بر آنکه صادق باشد، اعتقاد نیز همراهش باشد. پس تنها زمانی میتوانیم بگوییم که من از چیزی آگاهی دارم که علاوه بر صدق آنچه که میدانم، بدان اعتقاد نیز داشته باشم. شرط نخست، شرط Objective است و دومی Subjective است. اما این هم کافی نیست! فرض کنید من میدانم که خورشید دور زمین میگردد، به
آن اعتقاد هم دارم! اما آیا میتوان گفت که من به این قضیه براستی شناخت دارم؟ اینجاست که منابع شناخت مطرح میشوند(من فقط نام میبرم،
هر کدام از اینها اقسامی دارد): 1-تجربه 2-عقل 3-مرجعیت
اکنون مهم است که ما از چه راهی به صدق گزارهای که بدان اعقاد داریم پی بردهایم و از چه طریقی بدان شناخت پیدا کردهایم. اگر ما بتوانیم با استفاده از یکی از این منابع برای گزارهی خود (دقت داشته باشید که منظور من از گزاره در اینجا الزاما یک بیان ساختارمند در اسلوب منطقی نیست، بلکه هر نوع بیانی را شامل میشود) گواهی معتبر را ارائه کنم، آنگاه میتوان گفت من نسبت بدان شناخت دارم.
اکنون شناخت چیست؟ شناخت نوعی آگاهیست از هر چیزی که به شکلی با من در ارتباط است، دارای کیفیت و اندازه (طول و عرض) که میتواند شامل مفاهیم یا تصاویر ذهنی باشد و همچنین منابع شناختی متفاوتی میتواند داشته باشد.
در این مورد سخن بسیار است و اینکه چه گزارههایی تحلیلی هستند، کدامها پیشینی هستند و کدامها پیشنی نسبی... . اما هدف از طرح این موضوع چه بود؟ ارائهی یک تحلیل فلسفی.
هنگامی که در یک دانش تجربی دستاورد های جدیدی حاصل می شود؛ خود به خود، آگاهی ما هم از جهت معنایی نسبت به واقعیت های آن دانش افزایش می یابد.
همانطور که پیشتر گفتم، آگاهی الزاما شناخت نیست! اما فرض کنیم ما از چیزی شناخت یا دانش داریم. سخن این است که معنایی که هر چیز برای ما دارد تحلیلِ آن را به ما مربوط میکند و همین سبب میشود که معنا ماهیتی پویا یا بهتر بگوییم غیرقطعی داشته باشد. یک مثال خیلی ابتدایی و ساده :فرض کنید من میگویم که سردرد دارم. پزشک به من میگوید، تب که نداری، فشار خونت میزان است و کلا شرایط جسمی شما میزان است. من اما پافشاری میکنم که خیر، سرِ من درد میکند! تعریف دکتر از سردرد کاملا مشخص است(چیستیاش) و بر اساس آن تعریف سردرد داشتن نشانهها و مصادیقی دارد که در صورت فقدانشان، سردردی نیز وجود ندارد. اما دکتر هرگز نمیتواند بگوید که من دروغ میگویم. چرا؟
اما در اینجا باید قدری تامل کرد. دانستن در اینجا چه معنایی دارد؟ من آیا میتوانم در موردِ چیزی بدانم ولی بدان اعتقاد نداشته باشم؟ در اینجا گفته میشود که دانستن زمانی معنا مییابد که علاوه بر آنکه صادق باشد، اعتقاد نیز همراهش باشد. پس تنها زمانی میتوانیم بگوییم که من از چیزی آگاهی دارم که علاوه بر صدق آنچه که میدانم، بدان اعتقاد نیز داشته باشم. شرط نخست، شرط Objective است و دومی Subjective است. اما این هم کافی نیست! فرض کنید من میدانم که خورشید دور زمین میگردد، به
چطوری می شود که کسی صدق گزاره ای را بداند، ولی بدان اعتقاد نداشته باشد؟ اینطوری بگوییم بهتر نیست: داشتن شناخت، داشتنِ اعتقاد درستی است که از راهی موجه/معتبر حاصل شده باشد.
چطوری می شود که کسی صدق گزاره ای را بداند، ولی بدان اعتقاد نداشته باشد؟ اینطوری بگوییم بهتر نیست: داشتن شناخت، داشتنِ اعتقاد درستی است که از راهی موجه/معتبر حاصل شده باشد.
درست است، همانطور که گفتم عجیب است که بگوییم شخصی بگوید «خورشید دور زمین میگردد اما من بدان اعتقاد ندارم»! اما بیشتر اینجا همان شرایط ذهنی مدنظر است که شخص آمادگی ارائهی گواه برای گزارهی خود را داشته باشد. یعنی به نوعی گزارهای را قابل پرداختن میشمارد که شخص براستی مدعیِ آن باشد.
چیستی هر پدیدهای ، تعریفی استاتیک و قائم بر زمان از آن است در حالیکه معنا تحلیلی پویا از آن است که سیطرهی شرایط بر آن تحلیل لاجرم است. معناشناسی حوزهی تحلیل، تفسیر، تعبیر، توصیف، تقریر و... است و در اینجاست که گاه احکام پیشنی هم میتوانند درهم بریزند و کمترین فاصلهی میانِ دو نقطه میتواند یک خط راست نباشد. معناشناسیای که من در اینجا به آن میپردازم اگرچه دریافتش(و بیانش) بسیار دشوار خواهد شد، از منظر سمانتیک که بیشتر با معناشناسی در زبانشناسی گره خورده، نیست که اگرچه بازهم بسیار با زبان مرتبط است، اما آمیخته با تجربهگرایی(و ماتریالیسم) و نگاهِ آبجکتیو به منطق و زبان.
چیستی، حوزهی تعریف و تببین و ساختارشناسیست که در آن معیارها الزاما بسیار دقیق و فارغ از شرایط هستند.
هدف پرسش من بایسته دانستن یک تحلیل فلسفی پیرامون "چیستی" و "معنا" نبود! بلکه بایسته دانستن پرداختن به این مساله بود که چرا در تعریف "دانش" باید آن را محدود به "چیستی" بدانیم. مگر دانش تافته ای جدا بافته از فلسفه است که بخواهیم آن را صرفا در حوزه "چیستی" محدود کنیم؟ از این رو بود که چنین چیزی نگاشتم:
هنگامی که در یک دانش تجربی دستاورد های جدیدی حاصل می شود؛ خود به خود، آگاهی ما هم از جهت معنایی نسبت به واقعیت های آن دانش افزایش می یابد. اینکه بسیاری از فیلسوفان پیرامون واژه “هیچ” می توانند کتاب ها بنگارند؛ بیش از اینکه در نظریاتشان تمایزی میان بررسی از جنبه چیستی و معنایی ببینیم؛ پرداختن بنیادی به موضوع بیشتر به چشم می آید! برای نمونه سارتر در تبیین اگزیستانسیالیسم؛ چگونه می تواند جنبه های چیستی و معنایی "وجود" و "ماهیت" را مستقلا بررسی نماید؟ شاید به این خاطر است که تمایز میان دانش و فلسفه، به گونه ای که شمابیان داشتید؛ با آنچه امروزه در گسترش شاخه های دانش مشاهده می کنیم؛ تفاوت دارد و دانش های امروزی در پیشرفت خودشان معنای روشن تری هم از زاویه پرداختن به واقعیت ها نمایان می سازند.
حال، چنین به مساله تعریف دانش بنگرید که می خواهیم برای دسته بندی نوعی از اداراکات خود که در فلسفه با پیوند میان چیستی و معنایی به تحلیل آنها پرداخته ایم؛ بر اساس ویژگی معرفت شناسانه ی آن ادراکات، و به دنبال آن، روش و متد پرداختن به آنها دسته بندی و تفکیک صورت دهیم.
و گرنه، چطور امکان دارد به طور مستقل به حوزه های چیستی و معنایی مفاهیم پرداخت ولی تاثیر و ارتباط قوی میان آنها را نادیده گرفت؟
همانطور که پیشتر گفتم، آگاهی الزاما شناخت نیست! اما فرض کنیم ما از چیزی شناخت یا دانش داریم. سخن این است که معنایی که هر چیز برای ما دارد تحلیلِ آن را به ما مربوط میکند و همین سبب میشود که معنا ماهیتی پویا یا بهتر بگوییم غیرقطعی داشته باشد. یک مثال خیلی ابتدایی و ساده :فرض کنید من میگویم که سردرد دارم. پزشک به من میگوید، تب که نداری، فشار خونت میزان است و کلا شرایط جسمی شما میزان است. من اما پافشاری میکنم که خیر، سرِ من درد میکند! تعریف دکتر از سردرد کاملا مشخص است(چیستیاش) و بر اساس آن تعریف سردرد داشتن نشانهها و مصادیقی دارد که در صورت فقدانشان، سردردی نیز وجود ندارد. اما دکتر هرگز نمیتواند بگوید که من دروغ میگویم. چرا؟
در همین مثالی که مطرح کردید، اگر شما هیچ تعریف و شناختی از "سردرد" نداشتید؛ پس معنایی هم برایتان نداشت. و همین طور اگر تعریفی کنونی تان از سردرد، دگرگون شود؛ ناگزیرا معنای آن هم برایتان دگرگون خواهد شد. زیرا "معنا" نیز، همواره از "چیستی" تاثیر می پذیرد.