درسته. اصولن امور بدیهی تعدادشون زیاد نیست (البته در قیاس با غیر بدیهیات) و البته امور بدیهی منطبق با امور واقع هستند. یعنی هر ایکس با خودش برابر است بدیهی ست و ضمنن منطبق با واقع است. البته به نظر من ابطال پذیر هم هست. ممثلن کافیه ایکسی یافت کنید که با خودش برابر نباشه. یا یک کل پیدا کنید که از مجموعه اعضاش بزرگتر نباشه.
نه دیگه ابطال پذیر نیست، چرا؟چون ما میدونیم که که چنین چیزی از لحاظ منطقی غیر ممکنه، در واقع اگر خبوایم تعریف پوچش پذیری رو اینقدر گسترده کنیم که چیزهای "بدیهی" هم پوچش پذیر محسوب بشند اون وقت دیگه چیزی به نام پوچش ناپذیری نداریم:)
شما یک مساله ای رو فراموش کردید و اون هم اینه که یک نظریه علمی باید خاصیت ابطال پذیری داشته باشه و این ربطی به حقایق ندارد .
یک فکت همواره یک فکت باقی میمونه مگر اینکه در آینده نشون داده بشه که اصلن فکت نبوده از همون ابتدا .
+ توضیح کورش گرامی .
+
به طور کلی اطلاعات مجموعهای از دادههای خام و پردازش نشدهاست. پردازش اطلاعات، تولید علم میکند.
خب عزیزم من از همون اول هم به بدیهیات اشاره کردم نه نظریه علمی:))
در واقع اگر خبوایم تعریف پوچش پذیری رو اینقدر گسترده کنیم که چیزهای "بدیهی" هم پوچش پذیر محسوب بشند اون وقت دیگه چیزی به نام پوچش ناپذیری نداریم:)
ما چه کار به تعریف پوچش پذیری داریم؟ ما که نباید معیار برای پوچش پذیری تعیین کنیم! ما تنها وظیفمون اینه که ببینیم چه چیزی قابل پوچ شدن هست یا نیست. این کار رو هم کردیم. کافیه ایکسی پیدا کنید که ایکس نباشه. این در واقع پوچش پذیره. ولی انقدر بدیهی هست که به نظر ما تمسخر آمیز میرسه. دلیلشم اینه که واقعن بدیهیه.
آگاهی داشتن از تاریخ فلسفه جزو ضروریات است و البته آگاهی از تاریخ فلسفه لزوما آزادی جولان فكر را از بین نمیبرد. احتمالا آن را محدود و هدایت میكند. ضمن اینكه آگاهی از نظر دیگران افقهای جدیدی برای فكر كردن را هم به ما میدهد. به هر حال اگر ذهنی سالم و منطقی باشد خود میتواند تشخیص دهد در كجا باید ورود پیدا كند. احتمالا شما هم با افراد علاقه مند به فلسفه ای آشنایی دارید كه عدم كاركرد ذهنی صحیح و هدایت نشدنشان در مسیری منظم باعث آشفتگی فكری و گاها مالیخولیا و سایر بیماریهای روانی و ذهنی برایشان شده است. آزاد گذاشتن ذهن برای ورود به هر زمینه ای بدون آنكه بدانیم در آن زمینه قبلا چه كارهای فكری ای صورت گرفته، همواره خطر دچار شدن به این آشفتگی های ذهنی را به دنبال دارد.
من منکر اهمیت مطالعه تاریخ فلسفه در فلسفیدن نیستم؛ ولی از آنجاییکه در فلسفه پیرامون اساسی ترین مفاهیم همچون هستی،حقیقت،واقعیت،معرفت،عقل و... بحث می شود؛ بی معنا می نمایاند اگر ما بخواهیم ذهن خود را با مطالعه تاریخ فلسفه از پیش جهت دهی کنیم و از دیوانگی(؟!) ناشی از آن وحشت داشته باشیم. من با افرادی آشنا هستم که به طور آکادمیک به تحصیل فلسفه در دانشگاهی معتبر پرداخته اند و بیشینه آنها هم از تاریخ فلسفه آگاهی فراوانی دارند؛ ولی از داشتن استقلال فکری در فلسفه و نظام فکری مستقل خودشان محروم هستند. همچنین شاید بیمار خطاب کردن دیگران برای ما آسان باشد؛ هنگامی که در فهم افکارشان عاجز هستیم!
باید بین فكر كردن و آن قسمت از فكر كردن كه میتوان به آن نام فلسفیدن داد، تمایزی قائل شد. این تمایز را میتوان از طریق تعیین قیدهایی برای فكر كردن بوجود آورد. در پست دیگری هم ذكر كردم كه علاوه بر آگاهی داشتن بر تاریخ فلسفه۱، قیدهایی از قبیل تعیین موضوع تفكر، دنبال كردن هدف خاص كه میبایست كشف ناشناخته ها یا پرداختن به جنبه های ناشناخته ی یك موضوع فكری۲ و استفاده از ابزار مناسب از جمله منطق۳، میتوانند فلسفه را از تفكر عمومی متمایز سازند.
۱. پیرامون این بخش در پاسخ پیشینم به شما و همچنین در این پست توضیح دادم. ۲. پس از اندیشیدن بنیادی پیرامون یک موضوع؛ و درک معنا و چیستی آن؛ آیا نباید پرداختن به سایر جنبه های ناشناخته آن را در حوزه ای به نام "دانش" بررسی کنیم؟البته در این تفکیک قایل شدن هم ادراکات و باورهای فلسفی ما نقش ریشه را برای آن شاخه از دانش بر عهده دارند. ۳. "منطق" را مفهومی مستقل از فلسفه در نظر گرفتید؟مقصودم این است که اگر فلسفه، "منطق" را هم مانند سایر موضوعات به طور بنیادی تبیین نکرده؛ پس معنا و چیستی "منطق" و بیان مفهوم آن در چه حوزه ای انجام می شود؟
خوب اون وقت گیر شما چیه ؟ که بدیهیات علمی نیستند ؟! :))
ایشان میگویند مزداهیک با متودولوژی علمی بدست نمیاید، یعنی مفروضات ریاضی در هرجا و هرشرایط «بدیهی» به نظر میرسند و از اینرو با علم سازگاری ندارند. من که فکر میکنم دیگر زمان آن رسیده که تمام علوم مهندسی و دانشی که زیربنای افماریک دارند را دور بریزیم و بازنگری کنیم، چراکه فیلسوف متعهد به کارل زمانهی ما ریاضیات را هم معتبر نمیداند!.
ایشان میگویند مزداهیک با متودولوژی علمی بدست نمیاید، یعنی مفروضات ریاضی در هرجا و هرشرایط «بدیهی» به نظر میرسند و از اینرو با علم سازگاری ندارند. من که فکر میکنم دیگر زمان آن رسیده که تمام علوم مهندسی و دانشی که زیربنای افماریک دارند را دور بریزیم و بازنگری کنیم، چراکه فیلسوف متعهد به کارل زمانهی ما ریاضیات را هم معتبر نمیداند!.
فکر میکنم پیشتر بارها توضیح داده شده که ریاضیات ابزار است !
هر وقت ایشون تونستند ابزاری که ابطال پذیر باشد !!! درست کنند حتمن ما را هم در جریان بگذارند یک نامه هم به کمیته نوبل بفرستند !
ماهیت از نظر فلسفه:به حد و اندازهای که وجود به خود میگیرد و یا آن موجود را به آن نام میشناسند ماهیت آن موجود است پس ماهیت=شناخت. حالا سوال این است که ایا شناخت از فلسفه نشات میگیرد یا علم(تجربی)؟ اگر شناخت از فلسفه نشات میگیرد پس چرا فلسفه با گذشت زمان و با تغییر علم خود را بروز کرده است؟!
پس خودتان اعتراف نمودید که در حوزه فلسفه می توان مفهومی بنیادی همچون"ماهیت" را تعریف کرد. پس از روشن شدن مفهوم ماهیت؛ ماهیت ذات یک موجود؛ در چه حوزه ای بررسی می شود؟ برای نمونه چطور می توان مفهوم وجودی "اتم" را به عنوان واقعیت۱؛ حتی پس از تجربه، ادراک نمود؟
مقصودتان را از "به روز کردن فلسفه با گذشت زمان" بیشتر توضیح دهید.
بخش دوم پاسخم را به کوروش گرامی مشاهده نمایید و همچنین مطالعه بیشتری پیرامون مکاتب فلسفی عقلگرایی داشته باشید. ضمنا حتی دیوید هیوم کبیر هم؛ در اواخر عمرش هنگام بازنگری نگرش فلسفی اش پیرامون تبیین "خودآگاهی" ؛ با چالش مواجه شده بود.
فلسفه توجیه برای درک یک موضوع است.هیچ مبنایی وجود ندارد که یک نظریه فلسفی اثبات یا رد شود.
چه شد که چنین تعریفی را برای آن برگزیدید؟ همچنین شاید بهتر باشد منظورتان را از "توجیه " بیشتر توضیح دهید. اگر فلسفه را خود مبنای رد یا اثبات نظریه ها بدانیم؛آنگاه چه پاسخی می دهید؟
پس هنگامی که همه بحث ما بر مفهوم "وجود" استوار است؛ در چه دانش و اثباتی(!) مفهوم آن را درک می کنیم؟ اگر پاسختان تجربه باشد؛ چنین پرسشی دوباره مطرح می شود که چه طور مفهوم "ماهیت" را در فلسفه بیان نمودید؛ ولی وجود را که مقدم بر ماهیت است؛ خارج از فلسفه؟!
دانستن آگاهی از یک موضوع و ندانستن هم یعنی آگاهی نداشتن از یک موضوع!دانستن بهتر است چون مغز تمایل به فکر کردن دارد!!!
با کمک کدام دانش و اثبات دانشیک دانستن و ندانستن را تعریف نمودید؟ اساسا آگاهی داشتن یا نداشتن با کدام دانش تشخیص داده می شود؟ یعنی با کدام دانش درمی یابیم که از چیزی آگاهی داریم یا نه؟
فعلا تا به همینجا بگویید چطور پیشرفته ام و اشتباهاتم را بگیرید
هدف من از مطرح نمودن این پرسش ها؛ درک حوزه هایی از دانش و اثبات آن دانش است، که چه طور در تفکر شماچنین مفاهیمی در آن حوزه ها تعریف و تبیین می شوند! ضمن اینکه پرسش های قبلی هم چشم انتظار پاسختان هستند(و بیان حوزه بررسی هر یک)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. این واژه را هم هنوز تعریف ننموده اید و همچنین لازم است حوزه تعریف آن را مشخص نمایید. ۲. این واژه را هم هنوز تعریف نکرده اید؛ پس چگونه در بیان "علم" از آن سود می جویید؟ پس از تعریف آن؛ لازم است پاسخ دهید که اثبات یا رد یک موضوع به عنوان کاربرد علم چه معنایی برای ما دارد؟ نسبت به چه چیزی آن را رد یا اثبات می کنیم؟
من منکر اهمیت مطالعه تاریخ فلسفه در فلسفیدن نیستم؛ ولی از آنجاییکه در فلسفه پیرامون اساسی ترین مفاهیم همچون هستی،حقیقت،واقعیت،معرفت،عقل و... بحث می شود؛ بی معنا می نمایاند اگر ما بخواهیم ذهن خود را با مطالعه تاریخ فلسفه از پیش جهت دهی کنیم و از دیوانگی(؟!) ناشی از آن وحشت داشته باشیم. من با افرادی آشنا هستم که به طور آکادمیک به تحصیل فلسفه در دانشگاهی معتبر پرداخته اند و بیشینه آنها هم از تاریخ فلسفه آگاهی فراوانی دارند؛ ولی از داشتن استقلال فکری در فلسفه و نظام فکری مستقل خودشان محروم هستند. همچنین شاید بیمار خطاب کردن دیگران برای ما آسان باشد؛ هنگامی که در فهم افکارشان عاجز هستیم!
همین كه در اهمیت بنیادین تاریخ فلسفه با هم هم نظریم برای من كافیه. ولی كسی كه برای خوردن یك لیوان آب موقع تشنگی 1.5 ساعت بطور جدی فلسفه میبافه از نظر من مشكل ذهنی داره و باید تحت درمان قرار بگیره. البته در این حالت هم من در فهم افكارشون عاجز هستم ولی بجای وقت تلف كردن برای درك حرفهاشون ترجیح میدم خیلی سریع یك لیوان آب بنوشم تا تشنگیم برطرف بشه. دیگران هم البته مختار هستند هرطور خواستند در برابر این افراد موضع بگیرن.
۱. پیرامون این بخش در پاسخ پیشینم به شما و همچنین در این پست توضیح دادم. ۲. پس از اندیشیدن بنیادی پیرامون یک موضوع؛ و درک معنا و چیستی آن؛ آیا نباید پرداختن به سایر جنبه های ناشناخته آن را در حوزه ای به نام "دانش" بررسی کنیم؟البته در این تفکیک قایل شدن هم ادراکات و باورهای فلسفی ما نقش ریشه را برای آن شاخه از دانش بر عهده دارند. ۳. "منطق" را مفهومی مستقل از فلسفه در نظر گرفتید؟مقصودم این است که اگر فلسفه، "منطق" را هم مانند سایر موضوعات به طور بنیادی تبیین نکرده؛ پس معنا و چیستی "منطق" و بیان مفهوم آن در چه حوزه ای انجام می شود؟
2. موافقم. اصولا حوزه ی فعالیت دانش و فلسفه هر چند ارتباط تنگاتنگی بینشونه، از هم جداست و هیچكدوم نمیتونه جایگزین دیگری بشه. هرچند ممكنه یك فیلسوف - دانشمند بتونه تنهایی بار هر دو رو به دوش بكشه.
3. بله به نظر من منطق در فلسفه تا حد زیادی نقشی مثل ریاضی رو در علم داره. یك ابزار و یا یك زبانه شامل بدیهیاتی كه ذهن خودبخود تشخیصشون میده. هرچند بدیهی شمردنشون كار پیچیده تری نسبت به ریاضیاته و همچنین در بسیاری موارد ذهن برای درك منطقی نیاز به یك آموزش مقدماتی داره. قطعا درك چیستی و چگونگی منطق هم كار قسمتی از مغز هست كه من چون تسلطی یر شناخت مغز و نحوه ی كاركردش ندارم نمیتونم بهتون بگم مكانیسم درك بدیهیات در مغز به چه نوع هست ولی همون منطق بهم اجازه میده مطمئن باشم فرآیند و محل خاصی برای درك بدیهیات در مغز وجود داره. البته به نظر من درك چنین فرآیندی وظیفه ی علم هست نه فلسفه. فلسفه تا اونجا میتونه وارد بشه كه تشخیص بده این وظیفه ی علمه.
با این تفسیر هر استدلال قیاسی رو میشه ابطال ناپذیر تلقی کرد چون از لحاظ منطقی غیر ممکنه.
ما چه کار به تعریف پوچش پذیری داریم؟ ما که نباید معیار برای پوچش پذیری تعیین کنیم! ما تنها وظیفمون اینه که ببینیم چه چیزی قابل پوچ شدن هست یا نیست. این کار رو هم کردیم. کافیه ایکسی پیدا کنید که ایکس نباشه. این در واقع پوچش پذیره. ولی انقدر بدیهی هست که به نظر ما تمسخر آمیز میرسه. دلیلشم اینه که واقعن بدیهیه.
اصلا پایه ای ترین اصل منطق یعنی عدم تناقض خودش پوچش ناپذیره!:))
"همانگو یا توتولوژی (به یونانی: ταυτολογία) در منطق گزارهای، گزارهای است که با هر تعبیر برای منطق گزارهها (یا تابع ارزشگذاری) همواره صادق است."
اصلا وقتی چیزی بر اساس تعریف "همواره و در هر شرایطی" درست باشه اون وقت دیگه پوچش ناپذیر نیست.
Fallacies of definition - WiKi بزار از این سفسطه یک مثال بزنم:
1-بعضی چیزها اسرار امیزند و بعضی چیزها نیستند.پیش از بیگ بنگ اسرامیزه و ماهیت خون اسرار امیز نیست.
2-نه همه چیز اسرارامیزه،ما هنوز خون رو کامل نمیشناسیم.
بین آنچه تاکنون من در این جستار از تعریف برتراند راسل برداشت نموده ام؛ و دیدگاه خودتان تفاوت هایی می بینید؟
به گمانم نیک تر است که در ابتدا تعریف مشخص و دقیقی از "فلسفه" را در این جستار بدست آورده؛ وسپس به گفتگو پیرامون چیستی "منطق" و حوزه بررسی آن بپردازیم.
راستش من با این یکی تعریفی که راسل داده موافق ترم،یعنی تعریفش از فلسفه تحلیلی:
"Modern analytical empiricism [...] differs from that of Locke, Berkeley, and Hume by its incorporation of mathematics and its development of a powerful logical technique. It is thus able, in regard to certain problems, to achieve definite answers, which have the quality of science rather than of philosophy. It has the advantage, as compared with the philosophies of the system-builders, of being able to tackle its problems one at a time, instead of having to invent at one stroke a block theory of the whole universe. Its methods, in this respect, resemble those of science. I have no doubt that, in so far as philosophical knowledge is possible, it is by such methods that it must be sought; I have also no doubt that, by these methods, many ancient problems are completely soluble
یعنی راسل در اصل خود فلسفه رو در مقابل دانش قرار نمیداده بلکه فلسفه تحلیلی رو به نوعی دارای نقاط اشتراک با دانش فرض میکرده.
ما چه کار به تعریف پوچش پذیری داریم؟ ما که نباید معیار برای پوچش پذیری تعیین کنیم! ما تنها وظیفمون اینه که ببینیم چه چیزی قابل پوچ شدن هست یا نیست. این کار رو هم کردیم. کافیه ایکسی پیدا کنید که ایکس نباشه. این در واقع پوچش پذیره. ولی انقدر بدیهی هست که به نظر ما تمسخر آمیز میرسه. دلیلشم اینه که واقعن بدیهیه.
خیر؛ زاویه دیدتان به موضوع کاملا اشتباه است.
بدیهیات عقلی؛ همچون همان نمونه ی x=x همواره درست(حقیقت) هستند و خواهند بود.
وگر نه نام" بدیهیات عقلی" به آنها تعلق نمی گرفت. شما اگر فرضا در دنیای دیگری هم با قوانین فیزیکی متفاوتی حضور داشته باشید؛ به حکم بدیهیات عقلی، همواره x=x پابرجا خواهد بود.
من که فکر میکنم دیگر زمان آن رسیده که تمام علوم مهندسی و دانشی که زیربنای افماریک دارند را دور بریزیم و بازنگری کنیم، چراکه فیلسوف متعهد به کارل زمانهی ما ریاضیات را هم معتبر نمیداند!.
پایهایترین عملیات حساب (شامل جمع و تفریق و ضرب و تقسیم) نیز ادراکات ناشی از بدیهیات عقلی هستند که در پست قبلی در موردشان بیشتر توضیح دادم. شک کردن پیرامون صحت آنها، هرگز ممکن نیست. (مگر در سخن😏)
3. بله به نظر من منطق در فلسفه تا حد زیادی نقشی مثل ریاضی رو در علم داره. یك ابزار و یا یك زبانه شامل بدیهیاتی كه ذهن خودبخود تشخیصشون میده. هرچند بدیهی شمردنشون كار پیچیده تری نسبت به ریاضیاته و همچنین در بسیاری موارد ذهن برای درك منطقی نیاز به یك آموزش مقدماتی داره. قطعا درك چیستی و چگونگی منطق هم كار قسمتی از مغز هست كه من چون تسلطی یر شناخت مغز و نحوه ی كاركردش ندارم نمیتونم بهتون بگم مكانیسم درك بدیهیات در مغز به چه نوع هست ولی همون منطق بهم اجازه میده مطمئن باشم فرآیند و محل خاصی برای درك بدیهیات در مغز وجود داره. البته به نظر من درك چنین فرآیندی وظیفه ی علم هست نه فلسفه. فلسفه تا اونجا میتونه وارد بشه كه تشخیص بده این وظیفه ی علمه.
پاسخ این بخش را، پس از رسیدن به تعریفی مشخص برای "فلسفه" ؛ خواهم نگاشت. 🌺
لطفا منظورتان را با بیان یک نمونه؛ بهتر توضیح دهید.
منظور اینکه یک استدلال قیاسی معتبر هم به دلیل اینکه با رعایت اصول منطقی چیده شده پس باید ابطال ناپذیر باشه. در حالیکه صرفن شکل و ساختار استدلال تعیین کننده صحیح و غلط بودنش نیست.
وگر نه نام" بدیهیات عقلی" به آنها تعلق نمی گرفت. شما اگر فرضا در دنیای دیگری هم با قوانین فیزیکی متفاوتی حضور داشته باشید؛ به حکم بدیهیات عقلی، همواره x=x پابرجا خواهد بود.
اطلاق نام "بدیهی" به این امور از اینجاست که ذهن بلاواسطه و بی درنگ حکم به برداشت یکسان و یگانه از این امور میگیره. نه به این خاطر که همواره درست هستند. طلوع خورشید از مشرق هم همواره ست. ولی این رویداد بدیهی نیست چه بسا کسانی باشند همانند هیوم که برای رخ دادن این امر در آینده دچار تردید شوند. بر این پایه همیشگی بودن صحت یا کذب یک قضیه منجر به بدیهی بودن اون نمیشه. ممکنه بفرمایید که برابری ایکس با خودش با مثال خورشید از لحاظ ماهیت تفاوت داره. همینطوره. به همین خاطر یکی بدیهی ست و دیگری نیست.
ولی هرچه باشد، چه بدیهی یا غیر بدیهی، تصور و فرض یافتن ایکسی که با خودش نابرابر باشه محتمل هست. واقعن چه دشواری در تصور ایکسی که با خودش برابر نباشه وجود داره؟ جز اینکه یک امر بدیهی مورد ایراد واقع شده. نفس پنداشت و فرض این نابرابری خالی از ایراد و اشکال هست. شاید بفرمایید که این فرض محاله. حتمن استحضار دارید که فرض محال محال نیست
خب فکر میکنم این تعاریف دیدگاه من رو تائید میکنند:))علم از راه تقلیل گرایی و استفاده از علیت میتونه روابط و علت ها رو کشف بکنه ولی این "چراها" در اصل "چگونگی" رخ دادن پدیده ها رو نشون میده.علت و چرایی نهایی در دستور کار دانش نیست.
من هم نگفتم در پاره ای مواقع نادرست هستند. اطلاق نام "بدیهی" به این امور از اینجاست که ذهن بلاواسطه و بی درنگ حکم به برداشت یکسان و یگانه از این امور میگیره. نه به این خاطر که همواره درست هستند. طلوع خورشید از مشرق هم همواره ست. ولی این رویداد بدیهی نیست چه بسا کسانی باشند همانند هیوم که برای رخ دادن این امر در آینده دچار تردید شوند. بر این پایه همیشگی بودن صحت یا کذب یک قضیه منجر به بدیهی بودن اون نمیشه. ممکنه بفرمایید که برابری ایکس با خودش با مثال خورشید از لحاظ ماهیت تفاوت داره. همینطوره. به همین خاطر یکی بدیهی ست و دیگری نیست.
ولی هرچه باشد، چه بدیهی یا غیر بدیهی، تصور و فرض یافتن ایکسی که با خودش نابرابر باشه محتمل هست. واقعن چه دشواری در تصور ایکسی که با خودش برابر نباشه وجود داره؟ جز اینکه یک امر بدیهی مورد ایراد واقع شده. نفس پنداشت و فرض این نابرابری خالی از ایراد و اشکال هست. شاید بفرمایید که این فرض محاله. حتمن استحضار دارید که فرض محال محال نیست :)
Falsifiability or refutability is the trait of a statement, hypothesis, or theory whereby it could be shown to be false if some conceivable observation were true
فقط چیزهای ماورایی نیستند که پوچش ناپذیرند(چون ماهیت مشاهده پذیر ندارند) بلکه عملا هر چیزی که غیر قابل رد شدن باشه(فارق از درستی یا نادرستی) پوچش ناپذیره. چیزهای همان گو و بدیهیات کمی فرق دارند. بعضی بدیهیات چیزهایی هستند که میتونند نادرست باشند، مثل وجود جهت غروب خورشید و بعضی هستند که نمیتونند نادرست باشند،اینها همان گو هستند.
البته در مورد شناخت شناسی من موافقم که که x=x میتونه نادرست باشه یا حتی مثلث میتونه چهار گوش باشه! و یا خدایی وجود داشته باشه ولی این احتمالات "غیر منطقی" رو با وجود محتمل بودن باید ناموجود در نظر بگیریم مگرنه مرزی بین پوچش پذیر و پوچ ناپذیر نمیشه در نظر گرفت.
Mathematics Mathematical and logical statements are typically regarded as unfalsifiable, since they are tautologies, not existential or universal statements. For example, "all bachelors are male" and "all green things are green" are necessarily true (or given) without any knowledge of the world.
Proving mathematical theorems involves reducing them to tautologies, which can be mechanically proven as true given the axioms of the system or reducing the negative to a contradiction. Theorems are unfalsifiable, since this process, coupled with the notion of consistency, eliminates the possibility of counterexamples - a process that the philosophy of mathematics studies in depth as a separate matter. How a mathematical formula might apply to the physical world, however, is a physical question, and thus testable, within certain limits.
Ethics Many philosophers have held that claims about morality (such as "murder is evil" and "John was wrong to steal that money") are not part of scientific inquiry; their function in language is not even to state facts, but simply to express certain moral sentiments. Hence they are not falsifiable.
ایشان میگویند مزداهیک با متودولوژی علمی بدست نمیاید، یعنی مفروضات ریاضی در هرجا و هرشرایط «بدیهی» به نظر
میرسند و از اینرو با علم سازگاری ندارند. من که فکر میکنم دیگر زمان آن رسیده که تمام علوم مهندسی و دانشی که
زیربنای افماریک دارند را دور بریزیم و بازنگری کنیم، چراکه فیلسوف متعهد به کارل زمانهی ما ریاضیات را هم معتبر نمیداند!.
😭
چرا حرف من رو تحریف کردی!؟:))یعنی حرفی احمقانه تر از این نمشیه زد چون تمامی علوم تجربی وابسته به ریاضی هستند:))
من میگم خود ریاضیات علمی نیست نه اینکه با علم ستیز داشته باشه یا اینکه علما ازش استفاده نمیکنه:)
خب فکر میکنم این تعاریف دیدگاه من رو تائید میکنند:))علم از راه تقلیل گرایی و استفاده از علیت میتونه روابط و علت ها رو کشف بکنه ولی این "چراها" در اصل "چگونگی" رخ دادن پدیده ها رو نشون میده.علت و چرایی نهایی در دستور کار دانش نیست.
ای کاش دست کم خودتون زحمت مطالعه چیزی که لینک کردید رو میکشیدید ، همون خط اول :
Science (from Latinscientia, meaning "knowledge"[1]) is a systematic enterprise that builds and organizes knowledge in the form of testable explanations and predictions about the universe.[2][3] In an older and closely related meaning, "science" also refers to a body of knowledge itself, of the type that can be rationally explained and reliably applied. A practitioner of science is known as a scientist.
the intellectual and practical activity encompassing the systematic study of the structure and behaviour of the physical and natural world through observation and experiment:
یعنی همون چیزی که من پیشتر گفتم ، علم در پی توضیح دادن چرایی این حقایق است .
قاعدتن چرایی این پدیده ها با بررسی علل وجودشان فرق میکند
که باز شما از درکش عاجز هستید و احتمالن باز 50 تا لینک برای من میذارید که حتا یک خطشون رو هم نخوندید .
راستش من با این یکی تعریفی که راسل داده موافق ترم،یعنی تعریفش از فلسفه تحلیلی
آنچه آوردید؛ تعریف نبود! بلکه بخشی ناقص از نوشتار بود. هدف من این است که به تعریفی ساده و دقیق از" فلسفه" برسیم؛ نه اینکه در بحث و توصیفات گسترده پیرامون دانش با فلسفه، ریاضیات و منطق؛ بحث های جستار را پیچیده تر کنیم.
منظور اینکه یک استدلال قیاسی معتبر هم به دلیل اینکه با رعایت اصول منطقی چیده شده پس باید ابطال ناپذیر باشه. در حالیکه صرفن شکل و ساختار استدلال تعیین کننده صحیح و غلط بودنش نیست.
من که بیان نمونه ای، برای توصیفتان ندیدم! پس خود با بیان نمونه ای،یک قیاس منطقی ساده را نمایان می سازم تا ابهام موجود در نگرش شما برطرف گردد. اصل بدیهی عقلی: x=x ورودی: x=3 حکم عقل: x=x ===> همواره درست. . . . ورودی: x=n حکم عقل: x=x ===> همواره درست.
اطلاق نام "بدیهی" به این امور از اینجاست که ذهن بلاواسطه و بی درنگ حکم به برداشت یکسان و یگانه از این امور میگیره. نه به این خاطر که همواره درست هستند. طلوع خورشید از مشرق هم همواره ست. ولی این رویداد بدیهی نیست چه بسا کسانی باشند همانند هیوم که برای رخ دادن این امر در آینده دچار تردید شوند. بر این پایه همیشگی بودن صحت یا کذب یک قضیه منجر به بدیهی بودن اون نمیشه. ممکنه بفرمایید که برابری ایکس با خودش با مثال خورشید از لحاظ ماهیت تفاوت داره. همینطوره. به همین خاطر یکی بدیهی ست و دیگری نیست.
ولی هرچه باشد، چه بدیهی یا غیر بدیهی، تصور و فرض یافتن ایکسی که با خودش نابرابر باشه محتمل هست. واقعن چه دشواری در تصور ایکسی که با خودش برابر نباشه وجود داره؟ جز اینکه یک امر بدیهی مورد ایراد واقع شده. نفس پنداشت و فرض این نابرابری خالی از ایراد و اشکال هست. شاید بفرمایید که این فرض محاله. حتمن استحضار دارید که فرض محال محال نیست :)
دیدگاه های شما همه بر پایه تجربه گرایی شکل گرفته اند؛ و از این رو درک درستی از مفهوم بدیهی عقلی ندارید! بدیهیات عقلی با آنچه شما "بدیهی" توصیف می کنید؛ متفاوت اند.
Science (from Latin scientia, meaning "knowledge"[1]) is a systematic enterprise that builds and organizes knowledge in the form of testable explanations and predictions about the universe
knowledge or a system of knowledge covering general truths or the operation of general laws especially as obtained and tested through scientific method
the intellectual and practical activity encompassing the systematic study of the structure and behaviour of the physical and natural world through observation and experiment:
a branch of knowledge or study dealing with a body of facts or truths systematically arranged and showing the operation of general laws: the mathematical sciences.
the systematic study of the nature and behaviour of the material and physical universe, based on observation, experiment, and measurement, and
به گمانم همه دنبال کنندگان این جستار، توانایی جستجو برای بررسی تعریف واژه مورد نظرشان را داشته باشند!
البته در مورد شناخت شناسی من موافقم که که x=x میتونه نادرست باشه یا حتی مثلث میتونه چهار گوش باشه! و یا خدایی وجود داشته باشه ولی این احتمالات "غیر منطقی" رو با وجود محتمل بودن باید ناموجود در نظر بگیریم مگرنه مرزی بین پوچش پذیر و پوچ ناپذیر نمیشه در نظر گرفت.
مقصودتان از شناخت شناسی که درآن چنین گزاره هایی محتمل هستند را بیشتر توضیح دهید.
از واژگان "حقیقت" و" واقعیت" چه مفهومی مدنظرتان است؟ سپس لطفا به طور کامل و دقیق تعریفتان را از "دانش" بیان نمایید؛ تا ابهام برطرف شود.
دانش رو پیشتر توضیح داده ام ، کلی هم نقل قول هست در باره تعریف دانش
.
منظور از حقیقت همان فکت هستش ، به طور مثال سیب قرمز => حقیقت = آن سیب قرمز است . چرا آن سیب قرمز است ؟ اینجا جایی هستش که علم دست به کار میشه و در پی توضیح چرایی این فکت بر میاد .
در بسیاری از موارد هم البته میفهمیم چیزی که ما حقیقت میپنداشتیم اصلن حقیقت نبوده بلکه برداشت نادرست ما بوده
من که بیان نمونه ای، برای توصیفتان ندیدم! پس خود با بیان نمونه ای،یک قیاس منطقی ساده را نمایان می سازم تا ابهام موجود در نگرش شما برطرف گردد. اصل بدیهی عقلی: x=x ورودی: x=3 حکم عقل: x=x ===> همواره درست. . . . ورودی: x=n حکم عقل: x=x ===> همواره درست.
نه دیگه ابطال پذیر نیست، چرا؟چون ما میدونیم که که چنین چیزی از لحاظ منطقی غیر ممکنه، در واقع اگر خبوایم تعریف پوچش پذیری رو اینقدر گسترده کنیم که چیزهای "بدیهی" هم پوچش پذیر محسوب بشند اون وقت دیگه چیزی به نام پوچش ناپذیری نداریم:)
استدلال زیر رو در نظر بگیرید: - جانداران فانی اند. - انسان جاندار است. -> انسان فانی است.
این استدلال قیاسی منطقی هست. ولی بنا به گفته آندد گرامی باید به دلیل منطقی بودنش ابطال ناپذیر باشه. در حالیکه ابطالش تنها و تنها نیازمند اثبات وجود یک انسان غیرفانی ست.
دیدگاه های شما همه بر پایه تجربه گرایی شکل گرفته اند؛ و از این رو درک درستی از مفهوم بدیهی عقلی ندارید! بدیهیات عقلی با آنچه شما "بدیهی" توصیف می کنید؛ متفاوت اند.
من ادعا نمیکنم دیدگاهم صحیح هست. بنابر این خواهش میکنم بحث کنید و برایم استدلال کنید این موضوع رو.
ضمن اینکه فکر نمیکنم یک تجربه گرای صرف قبول داشته باشه که "فرض وجود ایکسی نابرابر با خودش" فرضی ممکن و مجاز باشه!
اگر مقصود از "فکر" همان مفهوم کلی و عام آن باشد(به گونه ای که بنیادی ترین ادراک، یعنی خودآگاهی هم نوعی فکر باشد؛ پس "فکر" را مفهومی بدیهی درنظر می گیریم و نیازی به تعریف آن نیست. ولی اگر مقصودتان(برداشتتان از تعریف راسل) چیز دیگری بوده؛ آری لازم است "فکر کردن" را هم تعریف و توصیف نمایید.
بله منظور من (گمان میکنم منظور راسل هم همین باشه) از فکر همان ویژگی و توانایی نخستین و بنیادین هست. نه سیستم پیچیده و دارای ترتیب و نظام علمی_ فکر یا فکرِ علمی یا مشابه آن. همان منظور دکارت از اندیشیدن و نتیجه گیری به بودن.
براستی که این مطالبتان مرا به یاد روزگاران گذشته در گفتگو با اندک دوستانم پیرامون تجربه گرایی و عقل گرایی انداخت!
ممکنه اگه اشکالی نداره بفرمایید آی دی شما در گفتگو چه بوده؟ من یک دوستی داشتم در اونجا که مانند شما خیلی خوب و فیلسوفانه بحث ها رو پیش میبرد. اگرچه اغلب با او در اصطکاک بودم ولی خیلی ازش یاد گرفتم و خیلی بهم سرنخ داد.
دانش رو پیشتر توضیح داده ام ، کلی هم نقل قول هست در باره تعریف دانش .
توضیحتان ابهام برانگیز و ناقص بوده؛ وگرنه درخواست تعریفی دقیق و کامل را مطرح نمی کردم. خودم هم قادر به خواندن و خردورزی پیرامون توضیح نقل قول ها بوده ام.
منظور از حقیقت همان فکت هستش ، به طور مثال سیب قرمز => حقیقت = آن سیب قرمز است. چرا آن سیب قرمز است ؟ اینجا جایی هستش که علم دست به کار میشه و در پی توضیح چرایی این فکت بر میاد.
در بسیاری از موارد هم البته میفهمیم چیزی که ما حقیقت میپنداشتیم اصلن حقیقت نبوده بلکه برداشت نادرست ما بوده .
مشکل اینجاست که شما مفهوم واژگانی چون "حقیقت" و "واقعیت" را به وارونه از تعریف من* درنظر گرفته اید! حقیقت(Reality): آنچه جبرا و ضرورتا فراتر از تجربیات ما به عنوان ادراکی یقینی و همیشگی(شک ناپذیر) می باشد. همچون قوانین بنیادی ریاضیات واقعیت(Fact): پندارهای شک پذیر ما نسبت به حقیقت که به طور اعتباری ادراک حقیقت را به همراه دارند.
پس در مثالی که بیان نمودید؛ حتی اگر فرض کنیم وجودسیب، حقیقی هم باشد؛ مشاهدات تجربی(واقعیت) نشان داده که بسیاری از موجودات زنده و حتی انسان ها، آن سیب را قرمز نمی بینند؛ پس در مورد رنگ سیب حقیقت معنایی ندارد. و باید چنین بپرسیم که کدام موجود سیب را قرمز می بیند!
در تعریف این واژگان میان بن مایه های گوناگون، ممکن است اختلاف هایی وجود داشته باشد؛ اختلافی به وسعت مکاتب فلسفی گوناگون. ترجمه و معنای فارسی آن که جای خود دارد. ولی تعریفی که من برای این دو واژه برگزیده ام؛ در میان بن مایه هایی که تاکنون بررسیده ام؛ در گرو مکتب فلسفی خودم؛ نیکو ترین بوده اند.
توضیحتان ابهام برانگیز و ناقص بوده؛ وگرنه درخواست تعریفی دقیق و کامل را مطرح نمی کردم. خودم هم قادر به خواندن و خردورزی پیرامون توضیح نقل قول ها بوده ام.
من چنین فکری نمیکنم ! قرار نیست که برای توضیح دانش یک کتیبه بنویسیم به نظر من همین یک خط کفایت میکند تا توضیح دهد اصلن علم چیست ، مشخصات علمی بودن یک مساله بحثی دیگر است که پیشتر آورده شده
Science (from Latinscientia, meaning "knowledge"[1]) is a systematic enterprise that builds and organizes knowledge in the form of testable explanations and predictions about the universe.[2][3] In an older and closely related meaning, "science" also refers to a body of knowledge itself, of the type that can be rationally explained and reliably applied. A practitioner of science is known as a scientist.
مشکل اینجاست که شما مفهوم واژگانی چون "حقیقت" و "واقعیت" را به وارونه از تعریف من* درنظر گرفته اید! حقیقت(Reality): آنچه جبرا و ضرورتا فراتر از تجربیات ما به عنوان ادراکی یقینی و همیشگی(شک ناپذیر) می باشد. همچون قوانین بنیادی ریاضیات واقعیت(Fact): پندارهای شک پذیر ما نسبت به حقیقت که به طور اعتباری ادراک حقیقت را به همراه دارند.
پس در مثالی که بیان نمودید؛ حتی اگر فرض کنیم وجودسیب، حقیقی هم باشد؛ مشاهدات تجربی(واقعیت) نشان داده که بسیاری از موجودات زنده و حتی انسان ها، آن سیب را قرمز نمی بینند؛ پس در مورد رنگ سیب حقیقت معنایی ندارد. و باید چنین بپرسیم که کدام موجود سیب را قرمز می بیند!
حقیقت . [ ح َقی ق َ ] (ع اِ) چیزی که بطور قطع و یقین ثابت است . حقیقت اسم است برای چیزی که در محل خود مستقر باشد. (از تعریفات جرجانی ). تاء در حقیقت برای تأنیث نیست بلکه برای نقل از صفت به اسم است مانند تاء علامت .
بازی کردن با واژگان و قبولاندن تعریف خودمان به یک واژه و زورچپان کردنش در بحث کار نادرستیست
. همچنین قوانین ریاضی واقعیت / حقیقت نیستند .
شما هرگز نمیتوانی -10 چیز داشته باشید ، هرگز نمیتوانید بینهایت چیز داشته باشید و خیلی مسایل دیگر
.
و همان طور که پیشتر یک میلیارد بار توضیح داده ام و پی در پی به عمد نادیده گرفته شده ریاضی چیزی بیش از یک ابزار نیست ، ابزاری که از ساده ترین شکل ممکن در رابطه با آنچه در زندگی روزمره ما جریان داشت (جمع و تفریق) شروع شد و رفته رفته تکامل پیدا کرد و امروزه به اینجا رسیده
.
اینکه سایر موجودات آن را قرمز نمیبینند کوچکترین تاثیری در این حقیقت که آن سیب قرمز است ندارد
استدلال زیر رو در نظر بگیرید: - جانداران فانی اند. - انسان جاندار است. -> انسان فانی است.
این استدلال قیاسی منطقی هست. ولی بنا به گفته آندد گرامی باید به دلیل منطقی بودنش ابطال ناپذیر باشه. در حالیکه ابطالش تنها و تنها نیازمند اثبات وجود یک انسان غیرفانی ست.
در این استدلال نیز؛ اساس قیاس منطقی مشکلی ندارد! یعنی اگر مقدمات استدلال درست باشند؛ پس ضرورتا نتیجه آن هم درست است.
هنگامی که شما یک انسان غیر فانی بیابید؛ آنگاه باید در مقدمات استدلال دگرگونی ایجاد نمایید.
ضمنا؛ undead_knight خودشان پاسخگوی دیدگاهشان خواهند بود و من صرفا نگر خود را بیان می نمایم.
ضمن اینکه فکر نمیکنم یک تجربه گرای صرف قبول داشته باشه که "فرض وجود ایکسی نابرابر با خودش" فرضی ممکن و مجاز باشه!
بحث تجربه گرایی گسترده می باشد و خارج از حوصله این جستار! من هم قصد ورود به بحث میان تجربه گرایی و عقل گرایی را نداشته، و صرفا پیرامون ساختار درخت باورها نگرشتان را در تجربه گرایی قابل تبیین دیدم و بیان نمودم.
بله منظور من (گمان میکنم منظور راسل هم همین باشه) از فکر همان ویژگی و توانایی نخستین و بنیادین هست. نه سیستم پیچیده و دارای ترتیب و نظام علمی_ فکر یا فکرِ علمی یا مشابه آن. همان منظور دکارت از اندیشیدن و نتیجه گیری به بودن.
سپاس💐 این پاسخ برای درنظر گرفتن" فکر کردن" در تعریف "فلسفه"، بسیار مهم بود.
ممکنه اگه اشکالی نداره بفرمایید آی دی شما در گفتگو چه بوده؟ من یک دوستی داشتم در اونجا که مانند شما خیلی خوب و فیلسوفانه بحث ها رو پیش میبرد. اگرچه اغلب با او در اصطکاک بودم ولی خیلی ازش یاد گرفتم و خیلی بهم سرنخ داد.
از آنجاییکه برخی افراد در دنیای واقعی، به هویت من بر آن نام کاربری آگاه هستند؛ برای امنیت بهینه تر خودم و آنها؛ نمی توانم پاسخ دهم.
شخصیت فلسفی امروز من، با آنچه در انجمن گفتگو بودم؛ بسیار متفاوت است و به شما اطمینان می دهم که من آن دوست قدیمیتان نیستم.
حقیقت(Reality): آنچه جبرا و ضرورتا فراتر از تجربیات ما به عنوان ادراکی یقینی و همیشگی(شک ناپذیر) می باشد. همچون قوانین بنیادی ریاضیات واقعیت(Fact): پندارهای شک پذیر ما نسبت به حقیقت که به طور اعتباری ادراک حقیقت را به همراه دارند.
در پرانتز: این معنای Reality و Fact خیلی مشكل ساز شده. طبق برداشت اولیه ی كسانی كه با انگلیسی آشنایی دارن Reality باید به معنای واقعیت و Fact باید به معنای حقیقت باشه ولی در ترجمه های مربوط به مباحث فلسفی برعكس این ترجمه شده و من تا جایی كه تونستم جستجو كنم این معادل گزینی به این صورت رو شریعتی انجام داده. بنابراین برای جلوگیری از اشتباه اینطور در نظر داشته باشیم: Reality= حقیقت (آنچه كه هست و ثابت است) Fact= واقعیت (آنچه كه به نظر میرسد هست)
در پرانتز: این معنای Reality و Fact خیلی مشكل ساز شده. طبق برداشت اولیه ی كسانی كه با انگلیسی آشنایی دارن Reality باید به معنای واقعیت و Fact باید به معنای حقیقت باشه ولی در ترجمه های مربوط به مباحث فلسفی برعكس این ترجمه شده و من تا جایی كه تونستم جستجو كنم این معادل گزینی به این صورت رو شریعتی انجام داده. بنابراین برای جلوگیری از اشتباه اینطور در نظر داشته باشیم: Reality= حقیقت (آنچه كه هست و ثابت است) Fact= واقعیت (آنچه كه به نظر میرسد هست)
اینهم تا اندازه ای نادرست است:
حق = هوده باطل = بی هوده Truth = حقیقت = (فرهود = فر + هوده) چیزی که درون ویر ما از جهان بیرونی نگاشته میشود، مانند رنگ سرخ یک سیب، که همچه چیزی در جهان بیرونی نیست و این سرخی، سفرنگ (تفسیر) مغز ما از فوتون هایی است که از سیب به ما میرسد. پس فرهود این است که سیب سرخ است، ولی سرخی این رنگ وابسته به مغز ماست: ١۰۰% روشن نیست که شما سرخی را همانگونه در می یابید که من در می یابم.
Reality= واقعیت = (فربود = فر + بوده ) چیزی که بیرون از ویر ما و ناوابسته به برداشت ما هستی دارد، مانند فوتون هایی ( ریزگان نور) با بسامد ( فرکانس) ویژه که رنگ سرخ را در ویر ما پدید میاورند. پس فربود این است که چیزی بنام سیب هست که از ان فوتون هایی به چشم ما میرسد و هستی او به دریافت ما وابسته نیست
in fact ~ de facto = (در شـُـد/ در کردار) = عملا ً ( فی الواقع)
fact = واقعیت عملی = (رُخکرد/ شـُـده) کاری که به واقعیت پیوسته است، کار انجام شده. یا همان واقعیت های روشن و سخت، برای نمونه فاکت این است که ژاپن بمب اتمی خورده ( واقعیتی که در چند سال پیش بوده و کسی نمیتواند بگوید که نخورده) ولی نمیگویند که فاکت این است که همه گرسنه شان میشود، این یک واقعیت است ولی چون در چهره ی یک رویداد نیست، نام فاکت برایش درخور نیست.
حق = هوده باطل = بی هوده Truth = حقیقت = (فرهود = فر + هوده) چیزی که درون ویر ما از جهان بیرونی نگاشته میشود، مانند رنگ سرخ یک سیب، که همچه چیزی در جهان بیرونی نیست و این سرخی، سفرنگ (تفسیر) مغز ما از فوتون هایی است که از سیب به ما میرسد. پس فرهود این است که سیب سرخ است، ولی سرخی این رنگ وابسته به مغز ماست: ١۰۰% روشن نیست که شما سرخی را همانگونه در می یابید که من در می یابم.
Reality= واقعیت = (فربود = فر + بوده ) چیزی که بیرون از ویر ما و ناوابسته به برداشت ما هستی دارد، مانند فوتون هایی ( ریزگان نور) با بسامد ( فرکانس) ویژه که رنگ سرخ را در ویر ما پدید میاورند. پس فربود این است که چیزی بنام سیب هست که از ان فوتون هایی به چشم ما میرسد و هستی او به دریافت ما وابسته نیست
in fact ~ de facto = (در شـُـد) = عملا ً ( فی الواقع)
fact = واقعیت عملی = (شـُـده) کاری که به واقعیت پیوسته است، کار انجام شده. یا همان واقعیت های روشن و سخت، برای نمونه فاکت این است که ژاپن بمب اتمی خورده ( واقعیتی که در چند سال پیش بوده و کسی نمیتواند بگوید که نخورده) ولی نمیگویند که فاکت این است که همه گرسنه شان میشود، این یک واقعیت است ولی چون در چهره ی یک رویداد نیست، نام فاکت برایش درخور نیست.
سلام خوشحالم كه چشمهام به جمال شما اینجا منور شد 😃 اینكه خورشید میدرخشد در كدام دسته قرار میگیرد؟
سلام خوشحالم كه چشمهام به جمال شما اینجا منور شد اینكه خورشید میدرخشد در كدام دسته قرار میگیرد؟
درود! "درخشیدن" یک فرایافت ویری ( مفهوم ذهنی) است، چون برای یک آدم کور، چنین نیست. پس:
این یک فرهود است که خورشید میدرخشد. این فرهود از آشکارگان است. truth, obvious truth این یک فربود است که از خورشید، فوتون ها (پرتو های آهنکهربایی ) تابیده میشوند. reality ( present reality) این یک رخکرد است که خورشید در چند میلیارد سال پیش از توده ی گازها پدید آمد. , something which happened in reality= fact
fact (from Latin factum "event) , from facere (To do, to make)= Tatsache (in German, Tat +Sache) = something done factory = a thing which is making & doing
هنگامی که شما یک انسان غیر فانی بیابید؛ آنگاه باید در مقدمات استدلال دگرگونی ایجاد نمایید.
سخن منم منافاتی با فرمایش شما نداره. من هم عرض کردم که هر چیزی اگر منطقی باشه دلیل بر بطلان ناپذیریش نیست. مقدمات هم یا بدیهی هستند یا منتج از قضایای فرعی و بدوی دیگر. اگر بدیهی باشند که صحتشون ثابته، ولی اگر قضایا باشند مجدد همین مساله بروز پیدا میکنه. بنابر این به این نتیجه میرسیم که هر چیزی منطقی، لزومن صحیح نیست.
این یک فرهود است که خورشید میدرخشد. این فرهود از آشکارگان است. truth, obvious truth این یک فربود است که از خورشید، فوتون ها (پرتو های آهنکهربایی ) تابیده میشوند. reality ( present reality) این یک رخکرد است که خورشید در چند میلیارد سال پیش از توده ی گازها پدید آمد. , something which happened in reality= fact
حق = هوده باطل = بی هوده Truth = حقیقت = (فرهود = فر + هوده) چیزی که درون ویر ما از جهان بیرونی نگاشته میشود، مانند رنگ سرخ یک سیب، که همچه چیزی در جهان بیرونی نیست و این سرخی، سفرنگ (تفسیر) مغز ما از فوتون هایی است که از سیب به ما میرسد. پس فرهود این است که سیب سرخ است، ولی سرخی این رنگ وابسته به مغز ماست: ١۰۰% روشن نیست که شما سرخی را همانگونه در می یابید که من در می یابم.
Reality= واقعیت = (فربود = فر + بوده ) چیزی که بیرون از ویر ما و ناوابسته به برداشت ما هستی دارد، مانند فوتون هایی ( ریزگان نور) با بسامد ( فرکانس) ویژه که رنگ سرخ را در ویر ما پدید میاورند. پس فربود این است که چیزی بنام سیب هست که از ان فوتون هایی به چشم ما میرسد و هستی او به دریافت ما وابسته نیست
in fact ~ de facto = (در شـُـد/ در کردار) = عملا ً ( فی الواقع)
fact = واقعیت عملی = (رُخکرد/ شـُـده) کاری که به واقعیت پیوسته است، کار انجام شده. یا همان واقعیت های روشن و سخت، برای نمونه فاکت این است که ژاپن بمب اتمی خورده ( واقعیتی که در چند سال پیش بوده و کسی نمیتواند بگوید که نخورده) ولی نمیگویند که فاکت این است که همه گرسنه شان میشود، این یک واقعیت است ولی چون در چهره ی یک رویداد نیست، نام فاکت برایش درخور نیست.
البته جناب مزدک توضیح شما درست و دقیق هست ولی مشکل ما با عرف ادبیات ایران رو حل نمیکنه. طبق این ادبیات همچنان حقیقت ترجمه ی reality و واقعیت به عنوان ترجمه ی fact و truth مورد استفاده قرار میگیرند. در ضمن با توجه به همین عرف من این تعریف رو ارائه میدم: حقیقت تنها یک چیز است و آن هم ماده (انرژی) است. واقعیت هم صورمختلف ماده است که به چشم ما رسیده و در ذهن خطور میکند.
البته جناب مزدک توضیح شما درست و دقیق هست ولی مشکل ما با عرف ادبیات ایران رو حل نمیکنه. طبق این ادبیات همچنان حقیقت ترجمه ی reality و واقعیت به عنوان ترجمه ی fact و truth مورد استفاده قرار میگیرند. در ضمن با توجه به همین عرف من این تعریف رو ارائه میدم: حقیقت تنها یک چیز است و آن هم ماده (انرژی) است. واقعیت هم صورمختلف ماده است که به چشم ما رسیده و در ذهن خطور میکند.
ما اگر خود را روشن اندیش میدانیم، نباید که پیرو هامیان (عوام) و آیین های کهنه و نادرست باشیم. زبان پارسی ( نه "فارسی") همتا های باریک و گویا برای همه ی این فرایافت ها ( مفهوم ها) دارد. اگر برای نمونه، فرزانه ای واژه ی نوین "گفتمان" را بکار نمیبرد، اکنون باید از واژه های ناگویا تر و نارساتر سود میبردیم. پس اگر ما حقیقت را که همان (truth) است بجای واقعیت (reality) و بجای فاکت و .. هم بکار ببریم، زبان خود را کم مایه کرده و توانایی باریک اندیشی فلسفی را که فرایافت هارا به باریکی و ریزی از هم جدا میکند، نداریم و اندیشه ی نوینی از ما زاده نمیشود.
---
از سوی دیگر گفته ی شما هم نادرست مینماید چرا که در هر واژ نامه ی انگلیسی پارسی اندک ترازبالایی، واقعیت را به (Reality) بازگردان کرده اند. FarsiDic.com - Farsi to English Dictionary
ما اگر خود را روشن اندیش میدانیم، نباید که پیرو هامیان (عوام) و آیین های کهنه و نادرست باشیم. زبان پارسی ( نه "فارسی") همتا های باریک و گویا برای همه ی این فرایافت ها ( مفهوم ها) دارد. اگر برای نمونه، فرزانه ای واژه ی نوین "گفتمان" را بکار نمیبرد، اکنون باید از واژه های ناگویا تر و نارساتر سود میبردیم. پس اگر ما حقیقت را که همان (truth) است بجای واقعیت (reality) و بجای فاکت و .. هم بکار ببریم، زبان خود را کم مایه کرده و توانایی باریک اندیشی فلسفی را که فرایافت هارا به باریکی و ریزی از هم جدا میکند، نداریم و اندیشه ی نوینی از ما زاده نمیشود.
البته جای این بحث در اینجا نیست ولی روشن اندیشی همواره در این نیست كه مخالف برویم. نتایج روشن اندیشی را میبایست برای عوام هم قابل هضم نمود. هرچند اینكه چه واژه ای را میبایست معادل چه واژه ی بیگانه قرار دهیم چندان به روشن اندیشی ربطی ندارد و بیشتر تابع ظرافت ادبی واژه گزینها میباشد. ---
از سوی دیگر گفته ی شما هم نادرست مینماید چرا که در هر واژ نامه ی انگلیسی پارسی اندک ترازبالایی، واقعیت را به (Reality) بازگردان کرده اند. FarsiDic.com - Farsi to English Dictionary
در واژه نامه ها در مقابل truth و reality هم واقعیت و هم حقیقت نوشته شده و این بخاطر این است
كه واژه نامه ها معانی عمومی لغات را به ما ارائه میدهند.
... كه واژه نامه ها معانی عمومی لغات را به ما ارائه میدهند...
درست، ولی ایندو که یکسان نیستند. ما در جایگاه روشن اندیشانی که گفتگو های فلسفی و دانشیک میکنیم ، می باید هرکدام را درست بجای بیاوریم. همچنان که در نوشته های انگلیسی و آلمانی و ... ، هرگز بجای : Reality, Wirklichkeit, Realite نمی نویسند: Truth, Wahrheit, Verite ---در مزدائیک ( ریاضی ) هم میگویند: True or false نه real or unreal ... ...
من چنین فکری نمیکنم ! قرار نیست که برای توضیح دانش یک کتیبه بنویسیم به نظر من همین یک خط کفایت میکند تا توضیح دهد اصلن علم چیست ، مشخصات علمی بودن یک مساله بحثی دیگر است که پیشتر آورده شده :
من آن نقل قول را در تعریف "دانش" ، کامل نمی دانم! به هر روی، آیا قبول دارید که اساسی ترین ویژگی های" دانش" ، تجربی و ابطال پذیر(شک پذیر) بودن آن است؟ اگر موافقید، لطفا توضیح دهید که چگونه" ریاضیات" را هم دانشیک می پندارید. صرف بیان اینکه ریاضیات ابزار است، توضیح مناسبی برای من نیست!
در تعریف این واژگان میان بن مایه های گوناگون، ممکن است اختلاف هایی وجود داشته باشد؛ اختلافی به وسعت مکاتب فلسفی گوناگون. ترجمه و معنای فارسی آن که جای خود دارد. ولی تعریفی که من برای این دو واژه برگزیده ام؛ در میان بن مایه هایی که تاکنون بررسیده ام؛ در گرو مکتب فلسفی خودم؛ نیکو ترین بوده اند.
و همان طور که پیشتر یک میلیارد بار توضیح داده ام و پی در پی به عمد نادیده گرفته شده ریاضی چیزی بیش از یک ابزار نیست ، ابزاری که از ساده ترین شکل ممکن در رابطه با آنچه در زندگی روزمره ما جریان داشت (جمع و تفریق) شروع شد و رفته رفته تکامل پیدا کرد و امروزه به اینجا رسیده .
صد میلیارد مرتبه دیگر هم، اگر این جمله را تکرار نمایید؛ راه به جایی نخواهید برد. اگر باورمندید که درک درستی از ریاضیات دارید؛ امید است بتوانید توضیح دهید که چگونه "ریاضیات" ابزاریست، هم علمی و هم ابطال ناپذیر؟!
اینکه سایر موجودات آن را قرمز نمیبینند کوچکترین تاثیری در این حقیقت که آن سیب قرمز است ندارد .
هنگامی که دانش ما چنین حکم می کند؛ که هر موجودی سیب را به یک رنگ می بیند؛ شما چگونه برای حقیقت(قطع و یقین ثابت) رنگ سیب، معنا قایل می شوید؟
اگر از مقوله وجودشناسی، پیرامون وجود یا عدم وجود سیب چنین اظهاری می داشتید، من نیز مخالفتی نداشتم؛ و اگر همچنان باورمندید که من در اشتباه هستم؛ لطفا بیشتر توضیح دهید.
من آن نقل قول را در تعریف "دانش" ، کامل نمی دانم! به هر روی، آیا قبول دارید که اساسی ترین ویژگی های" دانش" ، تجربی و ابطال پذیر(شک پذیر) بودن آن است؟ اگر موافقید، لطفا توضیح دهید که چگونه" ریاضیات" را هم دانشیک می پندارید. صرف بیان اینکه ریاضیات ابزار است، توضیح مناسبی برای من نیست!
برای بار صد هزارم ، ریاضیات ابزار است نه علم نه دانش و نه چیز دیگر !!!! ای بابا . به عبارت ساده تر این ادعای من نیست که ریاضیات دانشیک است ! اگر شما چنین ادعایی دارید این گوی و این میدان ولی مهر ورزیده ادعای دروغ به ما نچسبانید !
صد میلیارد مرتبه دیگر هم، اگر این جمله را تکرار نمایید؛ راه به جایی نخواهید برد. اگر باورمندید که درک درستی از ریاضیات دارید؛ امید است بتوانید توضیح دهید که چگونه "ریاضیات" ابزاریست، هم علمی و هم ابطال ناپذیر؟!
شما برای من توضیح بدهید که کامپیوتر به عنوان یک ابزار ابطال پذیر است ! هر وقت تونستید مطمئن باشید همون توضیح رو به کمیته نوبل که بدهید بهتون جایزه میدهند . یاد ماهم بکنید موقع خواندن تزتون ! من فکر میکردم دارم با کسانی که دست کم فارسی سخن گفتند بلد هستند بحث میکنم ! دیگه نیمدونستم که باید بیایم توضیح بدیم ابزار چیه و به چه دردی میخوره !!!! شده حکایت اون خانمی که در کلاس زبان آلمانی نه تنها باید بهش یاد میدادند که فنجان چیست بلکه مورد مصرفش و چگونگی استفاده اش را هم باید بهش می آموختند !!!!
هنگامی که دانش ما چنین حکم می کند؛ که هر موجودی سیب را به یک رنگ می بیند؛ شما چگونه برای حقیقت(قطع و یقین ثابت) رنگ سیب، معنا قایل می شوید؟
خوب مثل اینکه باید در مورد رنگها و شیوه فرگشت موجودات و دلیل کور رنگی در برخی رنگهای مختلف هم برای دوستان توضیح بدهیم ! همان طور که پیشتر گفتم اینکه فلان موجود به دلیل کور رنگی قادر به تشخیص رنگی خاص نیست کوچکترین تاثیری در اینکه آن جسم قرمز هست یا نیست ندارد
.
اینجا همانجاست که میگویند بحث فلسفی در اتاق بسته به چرندیات کشیده میشود !!! چون فلسفه هم ابزار است . این چیزی هستش که دوستان از جمله شما به عمد نمیخواهند درکش کنند و مدام نادیده میگیرنش ! بعد از ما توقع ارایه ابزارِ علمی ی ابطال پذیر هم دارند 💨😜
ما برویم ببینیم میتوانیم ابزار ابطال پذیر اختراع کنیم
حق = هوده باطل = بی هوده Truth = حقیقت = (فرهود = فر + هوده) چیزی که درون ویر ما از جهان بیرونی نگاشته میشود، مانند رنگ سرخ یک سیب، که همچه چیزی در جهان بیرونی نیست و این سرخی، سفرنگ (تفسیر) مغز ما از فوتون هایی است که از سیب به ما میرسد. پس فرهود این است که سیب سرخ است، ولی سرخی این رنگ وابسته به مغز ماست: ١۰۰% روشن نیست که شما سرخی را همانگونه در می یابید که من در می یابم.۱
Reality= واقعیت = (فربود = فر + بوده ) چیزی که بیرون از ویر ما و ناوابسته به برداشت ما هستی دارد، مانند فوتون هایی ( ریزگان نور) با بسامد ( فرکانس) ویژه که رنگ سرخ را در ویر ما پدید میاورند. پس فربود این است که چیزی بنام سیب هست که از ان فوتون هایی به چشم ما میرسد و هستی او به دریافت ما وابسته نیست
in fact ~ de facto = (در شـُـد/ در کردار) = عملا ً ( فی الواقع)
fact = واقعیت عملی = (رُخکرد/ شـُـده) کاری که به واقعیت پیوسته است، کار انجام شده. یا همان واقعیت های روشن و سخت، برای نمونه فاکت این است که ژاپن بمب اتمی خورده ( واقعیتی که در چند سال پیش بوده و کسی نمیتواند بگوید که نخورده) ولی نمیگویند که فاکت این است که همه گرسنه شان میشود، این یک واقعیت است ولی چون در چهره ی یک رویداد نیست، نام فاکت برایش درخور نیست.
ضمن ابراز خرسندی از حضور شما در این جستار؛ به بررسی نگرشتان می پردازم!
آنچه پیرامون تعاریف واژگان مورد اختلاف بیان داشتید؛ در فلسفه نیز، میان فلاسفه گوناگون مورد اختلاف بوده و من تلاش نموده ام که بهترین معانی را بر طبق فلسفه خردگرایانی(همچون دکارت) برگزینم. به باور من در چنین شرایطی که معنای این واژگان در گفتمان های فلسفی و حتی دانشیک؛ نقش کلیدی را به عهده دارند؛ نیکو تر می نماید که به طور تحلیلی و تعریف مدار؛ به گفتگو بنشینیم. از این رو من تعریف مورد نگرم را از واژگان "حقیقت" و "واقعیت" برای دوستان بیان نمودم تا گفتمانی شفاف تر داشته باشیم؛ ولی گویا حساسیتی شگفت بر این معانی وجود دارد که حتی شما نیز تعاریف خودتان را ارجح تر دانسته و برخی دوستان نیز همچون شاگردانی کوشا(!)، به مرور درس معانی واژگان پرداختند! همچنان که پیشتر نیز نگاشته ام؛ من سر اختلاف میان معنای واژگان، وقت خود را هدر نخواهم داد؛ از این رو این گفتمان را با تعاریفی که شما بیان نمودید(برای فرهود،فربود و...) به پیش خواهم برد و
بیش از پیش، سپاس گزارتان خواهم بود اگر با بیان بن مایه هایی؛
پنج فیلسوف خردگرا را را نام ببرید که همچون شما، چنین تعاریفی را در فلسفه خود برای این واژگان در نگر گرفته بودند. تا زین پس؛ من نیز در گفتمان های فلسفی/دانشیک؛ با چنین تعاریفی حاضر شوم. و اکنون چنین پرسشی برایم مطرح است؛ که مزدک دانشمند، "فلسفه" را چگونه تعریف می نمایند؟
۱. جناب sonixax به بخش قرمز رنگ توجه بیشتری نمایند؛ شاید مقصود مرا در بیان مزدک دانشمند، بهتر درک کنند.
باز هم اینکه ترکیب مغز ما + چشمان ما توانایی تشخیص طیف قرمز رنگ نور را دارند دلیل بر نبود سرخی یا سرخ نبودن سیب نیست . و چه بسا نور طیفهای رنگی بیشتری هم داشته باشد که ما توانایی تشخیصش دیداری شان را نداشته باشیم و یا هنوز موفق به کشفشان نشده باشیم ولی با این حال این عدم توانایی (در صورت وجود) نمیتواند دلیلی بر عدم وجودشان باشد
. یک نگاه جزئی به فرگشت به خوبی مشخص میکند که اصلن ما چرا میتوانیم رنگ قرمز را ببینیم ولی به طور مثال گربه نمیتواند . در ضمن من همواره با سخنان مزدک گرامی موافق نیستم .
با احترام به ایشان و جایگاهِ والا و ارجمندشان، ولی قرار نیست که هرچه ایشان میگویند به سببِ آنکه «برتراند راسل» هستند پذیرفتنی و درست باشد. ما حداقل میدانیم که ایشان در موردِ ویتگنشتاین دچارِ لغزشهایی غریبی شده بودند!
باز هم مشکلی در تعریف راسل ایجاد نمیشه. علم هم میتونه وارد مقوله های بالا بشه. شاید هم شده باشه و هنوز به نتیجه نرسیده. مثلن زمانیکه اتم امری فلسفی بود، یکی مانند شما در یک انجمن مانند اینجا همین نطق رو در دفاع از گستردگی و شکست ناپذیری فلسفه ارائه میکرد. همین الان هم تئوری وحدت تا حد زیادی فلسفی است. راه دور نریم. تئوری نسبیت هم فلسفی است. خب البته علت اینه که درک و دریافت بشر از این تئوری ها اندکه و بنابر این روی به تفکر و تفلسف میاره.
امروز فلسفه از آن شکلاش که در پیِ شناختِ ناشناختهها باشد، خارج شده و دیگر فیلسوفی را نمییابید که به شما در موردِ کائنات و ریزذرهها بخواهد داده بدهد. من تعریفِ سامانِ گرامی را با قدری دگرگونی میپذیرم: فلسفه نوعی اندیشیدنِ روشمند است که در آن کوششِ شخصِ اندیشهگر بر این است که نخست پرسشهایی شفاف و درست بسازد، سپس آنها را با پرداختن به تمامِ جنبههای اساسیِِشان و با دوریجویی از آفاتِ درستاندیشی پاسخ بگوید و همینطور تا حل کاملِ مساله پیش رود. بنابراین فلسفه تنها شناخت نیست، بلکه همین که شما بتوانید درست پرسیدن را بیاموزید و توانایی نگرشِ عالمانه به مسائل را داشته باشید، اولین و مهمترین گام را برای فلسفیدن برداشتهاید. در مواقع، همانطور که پیشتر هم گفتهام، ارزشِ اصلیِ فلسفه از نگاهِ من همان هنرِ پرسیدن است. پرسشهایی که شما در فلسفه مییابید هرگز جایی نمیبینید: هستی، اخلاق، مرگ، وجود، معنا، نیستی... تمام اینها مسائلی فلسفی هستند. از سویی دیگر وجودِ اشتراک میانِ اموری که هم در فلسفه و هم در علوم مطرح هستند، بیاعتباریِ نگرشِ فلسفی را الزاما نمیرساند. نگاه کنید به آنچه ویتگنشتاین پیرامون زبان و منطق گفته و پرداخته، که علارغمِ جداییِ زبان و منطق از حوزهی فلسفه و تبدیل شدنِ هردویِ آنها به یک علمِ مستقل، همچنان معتبر، اصیل، درخشان و ناب است!
همچنین، آنچه اساسیست تغییر و بهبود روشها و اسلوبها به سوی بهترین شکلِ ممکن است وگرنه همهی علوم در جاهایی دچار لغزشهای بزرگی شدهاند. اعتبارِ یک علم (یا یک روشِ شناخت) در روشها و سرچشمههای شناختاش است.
از دامانِ همین اندیشیدنِ روشمند است که علومی چون منطق متولد و پرورش یافتهاند. پس اگر میگویند فلسفه مادرِ علوم است، بیراه نیست،
چرا که میدانیم که همین تلاشِ مستمرِ ذهنِ بشر برای یافتنِ یا تنظیم کردنِ اسلوبی معتبر و درست برای اندیشیدن است که امروز میتوانیم داوریِ درست پیرامونِ جهانِ خود داشته باشیم و اگرچه امروز ابزارهای شناختِ گوناگونی(مزداهیک، فیزیک، منطق ...) در دسترس داریم، اما از آنجا که اسلوبِ همگی یکیست، نتایج و دریافتها همیشه یکی هستند، اگرچه بیان متفاوت باشد.
در نخستین گام، مساله را درست شناخته و به آن میاندیشیم، سپس پرسشهای شفاف و درست میسازیم، سپس منابعِ آگاهی و دریافت را مییابیم و در نهایت سعی میکنیم با پرهیز از آفاتِ درستاندیشی، پرسشها را پاسخ بگوییم. پس اگر بگوییم درستاندیشی (که شامل سنجشگرانهاندیشی نیز میشود) یک هنر است، بیراه نگفتهایم، چون عدهای بسیار قلیل از مردم اینگونه اندیشه میکنند.
من میخواستم جایی را برای تمایزِ علم و فلسفه مشخص کنم، اما اکنون ترجیح میدهم تمایز را میان اندیشیدن و درست اندیشیدن بگذارم. در این معنا گاه فلسفه ابزاری میشود در دستِ یک دانشمند و گاه یک فیلسوف خود را در معرضِ پرداختن به یک موضوعِ علمی میبیند.