فلسفه چیست؟

Rationalist

پیش تر برای این واژه تعریفی تعریفی ساده انگارانه برگزیده بودم و هنگامی که در یک گفتگوی فلسفی حماقتم در برگزیدن چنین تعریفی روشن شد؛
ماه هاست که هنوز نتوانسته ام تعریفی شامل و مناسب برای این واژه برگزینم.
شما فلسفه را در یک یا چند جمله چگونه تعریف می نمایید؟
آیا این واژه قابل تعریف است؟
مفاهیمی که این واژه را تعریف می کنند چیستی خود را چگونه درمی یابند؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از آنجاییکه محتمل است با تعاریف برخی از فیلسوفان بزرگ رو به رو شویم؛ امید است که دوستان در این صورت توانایی دفاع از نظر آن فیلسوف را نیز داشته باشند!

kourosh_bikhoda

برتراند راسل در کتاب اتمیسم منطقی که ترجمه فارسیش هم وجود داره میگه

فلسفه آن چیزی است که در موردش نمیدانیم و نیازمندیم برایش تفکر کنیم.

در عوض بعضی چیزها هستند که میدانیم و درموردشان در آزمایشگاهها تحقیقات میکنیم و اون چیزها علم هستند. بنابر این هرچه علم بزرگتر میشه فلسفه کوچکتر میشه.

من با این نظر موافقم و معتقدم علم و فلسفه مکمل هم هستند و روی هم مجموعه پرسش های جهان رو در بر میگیرند.

Rationalist
kourosh_bikhoda

فلسفه آن چیزی است که در موردش نمیدانیم و نیازمندیم برایش تفکر کنیم.

بر اساس این تعریف؛ هر مفهوم ناشناخته که محتملا نیاز به اندیشیدن هم پیرامون آن لازم است؛ "فلسفه" خواهد بود.
پس در این تعریف؛ چگونه و چه طور در واژگانی همچون "دانستن" ۱ و "تفکر" ؛ پیشتر مفاهیمی ادراک شده را در نگر گرفته ایم؟به طوری که از مفاهیم آنها
در جهت تعریف فلسفه به طور مقدم تری سود برده ایم!

جدا از این پرسش بنیادی؛ از آنجاییکه بیشینه یا گاهی همه ی باورهای یک فیلسوف، نسبی و شک پذیر هستند؛ پس بازنگری در نظام باورهای او موضوعی دایمی
می باشد که در این صورت با تعریفی که از راسل بیان نمودید؛ فلسفه در تمام این شک ها و بازنگری ها هم جریان دارد.

kourosh_bikhoda

در عوض بعضی چیزها هستند که میدانیم و درموردشان در آزمایشگاهها تحقیقات میکنیم و اون چیزها علم هستند. بنابر این هرچه علم بزرگتر میشه فلسفه کوچکتر میشه.

پس هنگامی که ما به طور بنیادی؛ واقعیت پیده ها را درک می نماییم از فلسفه جدا می شوند و در حیطه "دانش" قرار می گیرند؟

ولی اگر برای بازنگری بنیادی جهت شک و نقد آن پیده ها مفهوم جدید "خردورزی" نماییم؛ چونان است که دوباره از فلسفه سود برده ایم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. knowledge

kourosh_bikhoda
Rationalist

پس در این تعریف؛ چگونه و چه طور در واژگانی همچون "دانستن" ۱ و "تفکر" ؛ پیشتر مفاهیمی ادراک شده را در نگر گرفته ایم؟به طوری که از مفاهیم آنها
در جهت تعریف فلسفه به طور مقدم تری سود برده ایم!

آیا منظورتون اینه که خودِ دانستن و خودِ تفکر چه هستند؟ و نیاز به تفلسف این زمینه هست؟ در حالیکه فلسفه خودش وابسته به اینهاست؟

Rationalist

پس هنگامی که ما به طور بنیادی؛ واقعیت پیده ها را درک می نماییم از فلسفه جدا می شوند و در حیطه "دانش" قرار می گیرند؟

بله. تاریخ فلسفه رو نگاه کنید مشخص است. برای نمونه تا همین چند صد سال پیش اتم جزء دارایی های فکری و فلسفه ی یک فیلسوف بود. ولی اکنون در آزمایشگاه ها با میکروسکوپ و وسایل علمی مورد بررسیه. خیلی چیزها قبلن در حیطه فلسفه بودند ولی امروز با یک ابزار یا روش علمی سر و کار دارند.

Rationalist

ولی اگر برای بازنگری بنیادی جهت شک و نقد آن پیده ها خردورزی نماییم؛ چونان است که دوباره از فلسفه سود برده ایم؟

ممکنه اینطور باشه. ممکنه هوز کسانی باشند که درباره اتم بخوان فلسفه ببافند. ولی این چیزی رو عوض نمیکنه. علم و دانش راه خودش رو طی میکنه. بازنگری و شک و نقد هم در علم روش و دستور خودش رو داره و این امر شدنیه بدون اینکه تداخلی در تعاریف راسل از "علم" و "فلسفه" بوجود بیاد.

توجه بفرمایید که زنده یاد شهید راسل یک ریاضی دان و فیلسوف بود. وی خودش به طور زیبایی ماهیت علم رو در آثار و تراوشات ذهنی خودش تشریح کرده. وی به نظر من شاید لایق ترین فیلسوف باشه که میتونه درباره علم هم نظر بده. حتی شاید هم رده یا بالاتر از کارل پوپر!

Dariush
kourosh_bikhoda

بنابر این هرچه علم بزرگتر میشه فلسفه کوچکتر میشه.

این نگرشی نادرست اما رایج است در موردِ فلسفه. اساسا فلسفه چنین رابطه‌ای با علم ندارد و من اتفاقا می‌اندیشم که فلسفه با رشد و گسترشِ علوم هم حوزه‌‌اش گسترده‌تر می‌شود و هم نیاز به آن بیشتر احساس می‌شود. علم جایگاهِ شناخت است، فلسفه اما علاوه بر شناخت معنا را نیز می‌کاود و این کاری‌ست که علم هرگز به آن کاری ندارد. علم می‌تواند چیستیِ ما را توضیح دهد، اما این فلسفه است که به کیستیِ ما می‌پردازد. به عنوانِ نمونه «پوچ» یا «هیچ» از نظرِ علمی تعریفی یک خطی و کاملا مشخص دارد که جای هیچ بحثی در آن نیست. اما همین یک کلمه را بدهید به یک فیلسوف همچون ویتگنشتاین یا سارتر تا یک کتاب پیرامون‌اش بنویسد. فلسفه در مقامِ شناخت شاید حوزه‌اش کوچک شده باشد، اما در حوزه‌ی معنا هرچه علم بیشتر پیش می‌رود، دامنه‌ی فلسفه نیز افزایش می‌یابد

و شاید امروز دیگر فسلسوفانی چون کانت یا ارسطو نمی‌بینیم،

اما با دگرگون شدنِ نگاهمان به فلسفه و علم، در هر دوره نسلِ جدیدی از فلاسفه بر‌می‌آیند و فلسفیدن معنایی نو می‌یابد(بنا بر ضرورت)، در حالیکه علم هم معنا و هم کاربردش همیشه یگانه است؛ اینگونه می‌شود که شما می‌بینید هر دوره‌ای فیلسوفِ خودش را دارد(یا هر فیلسوفی دوره‌ی خودش را دارد!).

ما فلسفه‌ی علم داریم و فلسفه‌ی علوم هم داریم ( از قبیلِ فلسفه‌ی تاریخ، فلسفه‌ی مزداهیک، فلسفه‌ی هنر و...

) ... .

cool

یه سوال:با وجود علم چه نیازی به فلسفه است؟

undead_knight
cool

یه سوال:با وجود علم چه نیازی به فلسفه است؟

همونطور که داریوش عزیز گفت دانش هیچ کاری با معنا نداره یا به قول انگلیسیا:wont give a shit :))

اگر مثال عامیانه تر بخوام بزنم اینطور میشه:

دانش میتونه برای شما تشریح بکنه مثلا یک نقاشی توسط کی کشیده شده،سبکش چیه، چطور کشیده میشه،چند سال قدمت داره و... ولی نمیتونه به شما بگه معناش چیه:)
فلسفه بیشتر به معانی میپردازه و این جایی هست که دانش نه علاقه ای به ورود بهش داره و نه ابزارشو.

cool
undead_knight

همونطور که داریوش عزیز گفت دانش هیچ کاری با معنا نداره یا به قول انگلیسیا:wont give a shit :))چ
اگر مثال عامیانه تر بخوام بزنم اینطور میشه:
دانش میتونه برای شما تشریح بکنه مثلا یک نقاشی توسط کی کشیده شده،سبکش چیه، چطور کشیده میشه،چند سال قدمت داره و... ولی نمیتونه به شما بگه معناش چیه:)
فلسفه بیشتر به معانی میپردازه و این جایی هست که دانش نه علاقه ای به ورود بهش داره و نه ابزارشو.

آندد جان پس شما میگی فلسفه میتواند چیزهایی را توجیه کند که علم از آن ناتوان است.
سوال من اینه که:چه نیازی دارد ما بر فلسفه تکیه کنیم؟چه نیازی هست ما معنای یک نقاشی را بدانیم؟
لابد میگید "کنجکاوی" باعث چنین چیزی میشود!
دوباره سوال پیش میاد پس فایده فلسفه چیست؟
چرا ما معنای نقاشی را با علم نمیتونیم بفهمیم؟!مثلا من میگویم این نقاشی با استفاده از علم باستانشناسی معلوم شده که در چین پیدا شده است و مربوط به فلان پادشاه بوده است و تصویر "شیر" در نقاشی نشان از نماد اقتدار آن پادشاه بوده است.با علم شیمی میگویم رنگ های بکار رفته در ان از عصاره های گیاهی گرفته شده است و......
خب این وسط تکلیف فلسفه چیست؟این است که بگوید به ما حس خوبی میدهد؟که این سوال رو میشه از نظر روانشناسی توضیح داد.

sonixax
cool

یه سوال:با وجود علم چه نیازی به فلسفه است؟

این پرسش شما مثل این میمونه که بگیم با وجود علم چه نیازی به ریاضی هستش !

فلسفه یک علم نیست بلکه درست مثل ریاضی یک ابزاره . و طبیعتن وقتی هم بهش اطلاعات اشتباه بدید نتیجه اشتباه هم ازش میگیرید .
ولی همین ابزار کمک میکنه که مسائل رو تحلیل و بررسی و حل و فصل کنیم

.

cool #۱۰
sonixax

این پرسش شما مثل این میمونه که بگیم با وجود علم چه نیازی به ریاضی هستش !

فلسفه یک علم نیست بلکه درست مثل ریاضی یک ابزاره . و طبیعتن وقتی هم بهش اطلاعات اشتباه بدید نتیجه اشتباه هم ازش میگیرید .
ولی همین ابزار کمک میکنه که مسائل رو تحلیل و بررسی و حل و فصل کنیم .

اینکه علم های دیگر مثل فیزیک و شیمی به ریاضی نیاز دارند شکی نیست.علوم تجربی را میتوان ازمایش و اثبات کرد و سپس قبول کرد. اما چرا ما باید از فلسفه کمک بگیریم؟شما میگید فلسفه ابزار درست اندیشیدن است.پس علم این وسط چکاره است؟!وقتی من به این نتیجه رسیدم که مثلا انسان حاصل فرگشت دیگر موجودات است این وسط فلسفه چه نقشی میتواند داشته باشد؟!

سامان #۱۱
cool

اینکه علم های دیگر مثل فیزیک و شیمی به ریاضی نیاز دارند شکی نیست.علوم تجربی را میتوان ازمایش و اثبات کرد و سپس قبول کرد. اما چرا ما باید از فلسفه کمک بگیریم؟شما میگید فلسفه ابزار درست اندیشیدن است.پس علم این وسط چکاره است؟!وقتی من به این نتیجه رسیدم که مثلا انسان حاصل فرگشت دیگر موجودات است این وسط فلسفه چه نقشی میتواند داشته باشد؟!

فلسفه رو میشه از جنبه های مختلف توضیح داد ولی معنایی كه خیلی كلی باشه و همه ی توضیحات دیگه رو تو خودش جا بده میشه: فلسفه=فكر كردن با رعایت برخی اصول. و این معنی منافاتی با این نداره كه فكر كردنمون رو بر مبنای انباشته ی نتایج فكر سایرین، بنا بذاریم.
بنابراین وقتی با فكر كردن تونستیم ناشناخته ها رو به شناخته ها بدل كنیم و در حوزه ی علم قرارشون بدیم، این شناخته های جدید افقهای جدیدی رو هم از ناشناخته ها در اختیارمون قرار میدن كه برای شناسایی اونها باز محتاج فكر كردن خواهیم بود. به این ترتیب اون صحبت دوستمون كه گفتن با گسترش علم فلسفه هم گسترش پیدا میكنه از یك منظر درسته. منتها به مرور كه به پیش میریم، پیشرفت علم در امور و مقیاس های جزئی تر صورت میگیره و از اونجا كه فیلسوف هایی كه اشتغال حرفه ایشون فلسفیدن هست نمیتونن وارد همه ی این جزئیات بشن، به مرور شاهد هستیم كه اون فیلسوف های خیلی معروف از تعدادشون كم میشه و در عوض قسمتی از این بار فلسفیدن به عهده ی خود دانشمندان میفته و به تدریج كه پیش میریم دانشمندانی موفق تر خواهند بود كه فلسفیدن رو هم بلد باشن و اگه مثلا 100 سال پیش مطالعه ی تاریخ فلسفه برای یك فیزیكدان خیلی ضرورت نداشته، امروزه این ضرورت برای متخصصان همه ی رشته های علمی بیشتر احساس میشه.

Anarchy #۱۲
cool

یه سوال:با وجود علم چه نیازی به فلسفه است؟

این صفحه و لینک هایی که در انتهاش هست بخونید متوجه میشید :

: فلسفه و علم

kourosh_bikhoda #۱۳
Dariush

این نگرشی نادرست اما رایج است در موردِ فلسفه.

البته نگرش راسل هست.

Dariush

فلسفه اما علاوه بر شناخت معنا را نیز می‌کاود و این کاری‌ست که علم هرگز به آن کاری ندارد. علم می‌تواند چیستیِ ما را توضیح دهد، اما این فلسفه است که به کیستیِ ما می‌پردازد. به عنوانِ نمونه «پوچ» یا «هیچ» از نظرِ علمی تعریفی یک خطی و کاملا مشخص دارد که جای هیچ بحثی در آن نیست. اما همین یک کلمه را بدهید به یک فیلسوف همچون ویتگنشتاین یا سارتر تا یک کتاب پیرامون‌اش بنویسد

باز هم مشکلی در تعریف راسل ایجاد نمیشه. علم هم میتونه وارد مقوله های بالا بشه. شاید هم شده باشه و هنوز به نتیجه نرسیده. مثلن زمانیکه اتم امری فلسفی بود، یکی مانند شما در یک انجمن مانند اینجا همین نطق رو در دفاع از گستردگی و شکست ناپذیری فلسفه ارائه میکرد. همین الان هم تئوری وحدت تا حد زیادی فلسفی است. راه دور نریم. تئوری نسبیت هم فلسفی است. خب البته علت اینه که درک و دریافت بشر از این تئوری ها اندکه و بنابر این روی به تفکر و تفلسف میاره.

Dariush

ما فلسفه‌ی علم داریم و فلسفه‌ی علوم هم داریم ( از قبیلِ فلسفه‌ی تاریخ، فلسفه‌ی مزداهیک، فلسفه‌ی هنر و... ) ... .

بله چون اینها همه حوزه تفکر هم هستند. فلسفه تاریخ مثلن فلسفه است. ولی خود تاریخ علم هست. فلسفه ی علمِ تاریخ.

Rationalist #۱۴
kourosh_bikhoda

آیا منظورتون اینه که خودِ دانستن و خودِ تفکر چه هستند؟ و نیاز به تفلسف این زمینه هست؟ در حالیکه فلسفه خودش وابسته به اینهاست؟

آری! تنها مشکلی که در این تعریف می بینم.

kourosh_bikhoda

ممکنه اینطور باشه. ممکنه هوز کسانی باشند که درباره اتم بخوان فلسفه ببافند. ولی این چیزی رو عوض نمیکنه. علم و دانش راه خودش رو طی میکنه. بازنگری و شک و نقد هم در علم روش و دستور خودش رو داره و این امر شدنیه بدون اینکه تداخلی در تعاریف راسل از "علم" و "فلسفه" بوجود بیاد.

پس با این دیدگاه موافق هستید که در درخت باورهای ما، ادراکات فلسفی، نقش ریشه را برای شاخ و برگ های دانش های تجربی دارد؟!

Rationalist #۱۵
Dariush

این نگرشی نادرست اما رایج است در موردِ فلسفه. اساسا فلسفه چنین رابطه‌ای با علم ندارد و من اتفاقا می‌اندیشم که فلسفه با رشد و گسترشِ علوم هم حوزه‌‌اش گسترده‌تر می‌شود و هم نیاز به آن بیشتر احساس می‌شود. علم جایگاهِ شناخت است، فلسفه اما علاوه بر شناخت معنا را نیز می‌کاود و این کاری‌ست که علم هرگز به آن کاری ندارد. علم می‌تواند چیستیِ ما را توضیح دهد، اما این فلسفه است که به کیستیِ ما می‌پردازد. به عنوانِ نمونه «پوچ» یا «هیچ» از نظرِ علمی تعریفی یک خطی و کاملا مشخص دارد که جای هیچ بحثی در آن نیست. اما همین یک کلمه را بدهید به یک فیلسوف همچون ویتگنشتاین یا سارتر تا یک کتاب پیرامون‌اش بنویسد. فلسفه در مقامِ شناخت شاید حوزه‌اش کوچک شده باشد، اما در حوزه‌ی معنا هرچه علم بیشتر پیش می‌رود، دامنه‌ی فلسفه نیز افزایش می‌یابد

از تعریف برتراند راسل می توان چنین دریافت که در فلسفیدن؛ هرگاه ما به طور بنیادی چیستی و معنای یک مفهوم را درک نماییم؛
پس از آن؛ برای مطالعه پیرامون آن مفهوم به روش خاص خودش، به حوزه ای جدید به نام "دانش" وارد شده ایم.
چه لزومی دارد که ما حوزه بررسی چیستی و معنایی را تفکیک نماییم؟!

هنگامی که در یک دانش تجربی دستاورد های جدیدی حاصل می شود؛ خود به خود، آگاهی ما هم از جهت معنایی نسبت به واقعیت های آن دانش
افزایش می یابد.
اینکه بسیاری از فیلسوفان پیرامون واژه “هیچ” می توانند کتاب ها بنگارند؛ بیش از اینکه در نظریاتشان تمایزی میان بررسی از جنبه چیستی و معنایی ببینیم؛
پرداختن بنیادی به موضوع بیشتر به چشم می آید! برای نمونه سارتر در تبیین اگزیستانسیالیسم؛ چگونه می تواند جنبه های چیستی و معنایی "وجود" و "ماهیت" را مستقلا بررسی نماید؟
شاید به این خاطر است که تمایز میان دانش و فلسفه، به گونه ای که شمابیان داشتید؛ با آنچه امروزه در گسترش شاخه های دانش مشاهده
می کنیم؛ تفاوت دارد و دانش های امروزی در پیشرفت خودشان معنای روشن تری هم از زاویه پرداختن به واقعیت ها نمایان می سازند.

Dariush

و شاید امروز دیگر فسلسوفانی چون کانت یا ارسطو نمی‌بینیم

چرا؟!

Dariush

ما فلسفه‌ی علم داریم و فلسفه‌ی علوم هم داریم ( از قبیلِ فلسفه‌ی تاریخ، فلسفه‌ی مزداهیک، فلسفه‌ی هنر و... ) ... .

این هم با تعریف برتراند راسل تناقضی نخواهد داشت!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* آگاه باشید که در این جستار پیرامون تعریف "فلسفه" بحث می شود؛ پس واژه" فیلسوف" هم معنای خود را در حاصل این گفتمان بازخواهد یافت!

Rationalist #۱۶
undead_knight

دانش میتونه برای شما تشریح بکنه مثلا یک نقاشی توسط کی کشیده شده،سبکش چیه، چطور کشیده میشه،چند سال قدمت داره و... ولی نمیتونه به شما بگه معناش چیه:)
فلسفه بیشتر به معانی میپردازه و این جایی هست که دانش نه علاقه ای به ورود بهش داره و نه ابزارشو.

چرا؟ صرفا از این بابت که شما مطالعه چیستی و معنایی پدیده ها را در تفاوت دانش و فلسفه می دانید؟

Rationalist #۱۷
cool

خب این وسط تکلیف فلسفه چیست؟این است که بگوید به ما حس خوبی میدهد؟که این سوال رو میشه از نظر روانشناسی توضیح داد.

استفان هاوکینگ هم باورمند است که امروزه دیگر نیازی به فلسفه نداریم؛ و فلسفه را مرده تلقی می کند!
ولی نمی دانم در پاسخ به این پرسش؛ هنگامی که هر دانشی به روش و ابزار خاص خودش به مطالعه واقعیت ها می پردازد؛
بر چه بنیادی و در چه حوزه ای می توان برای مسایلی همچون مفهوم واقعیت، هستی، چیستی دانش و... پاسخی ارایه داد!

Rationalist #۱۸
سامان

فلسفه=فكر كردن با رعایت برخی اصول.

شما هم چون برتراند راسل؛ "فکرکردن" را مقدم بر فلسفه درنگر گرفته اید!
در پست شماره ۳ این جستار در پاسخ به جناب کوروش نیز چنین نگاشتم:

Rationalist

بر اساس این تعریف؛ هر مفهوم ناشناخته که محتملا نیاز به اندیشیدن هم پیرامون آن لازم است؛ "فلسفه" خواهد بود.
پس در این تعریف؛ چگونه و چه طور در واژگانی همچون "دانستن" و "تفکر" ؛ پیشتر مفاهیمی ادراک شده را در نگر گرفته ایم؟به طوری که از مفاهیم آنها
در جهت تعریف فلسفه به طور مقدم تری سود برده ایم!

سامان

و این معنی منافاتی با این نداره كه فكر كردنمون رو بر مبنای انباشته ی نتایج فكر سایرین، بنا بذاریم.ا

اینجا را درنیافتم!
لطفا بیشتر توضیح دهید.

sonixax #۱۹
cool

اینکه علم های دیگر مثل فیزیک و شیمی به ریاضی نیاز دارند شکی نیست.علوم تجربی را میتوان ازمایش و اثبات کرد و سپس قبول کرد. اما چرا ما باید از فلسفه کمک بگیریم؟شما میگید فلسفه ابزار درست اندیشیدن است.پس علم این وسط چکاره است؟!وقتی من به این نتیجه رسیدم که مثلا انسان حاصل فرگشت دیگر موجودات است این وسط فلسفه چه نقشی میتواند داشته باشد؟!

البته دوستان به خوبی توضیح دادند .

علم یا یک موضوع علمی باید :

1 - قابل مشاهده و آزمایش باشد و آزمایش قابل تکرار باشد
2 - ابطال پذیر باشد

این دو در فلسفه جایی ندارند پس فلسفه علم نیست .

ولی اینکه به چه دردی میخوره ، شما برای مشاهده کردن و سپس آزمایش کردن و بعد نتیجه گیری کردن به یک سری ابزار جهت اندازه گیری و اندیشیدن نیاز دارید .

ابزار اندازه گیری ریاضیات و ابزار اندیشیدن فلسفه هستش

.

حالا اگر این اندیشدن شما از روی یک فرض و نه از روی مشاهده و آزمایش باشه چی میشه ؟! نتیجه این میشه که شما با همون فلسفه به این نتیجه میرسید که زمین صافه

! (اگر اشتباه نکنم ارسطو به این نتیجه رسیده بوده)

سامان #۲۰
Rationalist

شما هم چون برتراند راسل؛ "فکرکردن" را مقدم بر فلسفه درنگر گرفته اید!
در پست شماره ۳ این جستار در پاسخ به جناب کوروش نیز چنین نگاشتم:

خوب اگه فكر كردن با رعایت یك سری اصول رو معادل فلسفه به حساب بیاریم دیگه تفاوتی بین فلسفه و فكر كردن باقی نمیمونه كه بخوایم یكی رو متقدم بر دیگری به حساب بیاریم. این تعریف اتفاقا برای رفع تعارض نظر شما ارائه شد.

Rationalist

اینجا را درنیافتم!
لطفا بیشتر توضیح دهید.

فلسفه و تاریخ فلسفه چیزهای جدا نشدنی ای هستند. در واقع میشه گفت فكر كردن بر روی امور تفكر برانگیز بدون داشتن سابقه از سایر تفكرات (و نتایج این تفكرات = نظریات)، برروی همون موضوع، در واقع تفكر نیست بلكه هدر دادن وقت و انرژی و در خیلی مواقع باعث انحرافه. بنابراین شاید اصلی ترین شاخصه ی فلسفه (به معنی ای كه در ذهن از شنیدن لغت فلسفه خطور میكنه - میدونید كه در دید عموم فلسفه یعنی یه چیز سخت و مبهم!)، همین آگاهی داشتن از تاریخ فلسفه هست.
تاكید من بر این موضوع در پست قبلیم، تاكید بر همین اهمیت معنی دار بودن فلسفه تنها با آگاهی از تاریخ فلسفه (فكر كردن) بود تا دوستان به اشتباه نیفتند كه منظور من از فكر كردن، هرنوع فكر كردنی هست.

undead_knight #۲۱
cool

آندد جان پس شما میگی فلسفه میتواند چیزهایی را توجیه کند که علم از آن ناتوان است.
سوال من اینه که:چه نیازی دارد ما بر فلسفه تکیه کنیم؟چه نیازی هست ما معنای یک نقاشی را بدانیم؟
لابد میگید "کنجکاوی" باعث چنین چیزی میشود!
دوباره سوال پیش میاد پس فایده فلسفه چیست؟
چرا ما معنای نقاشی را با علم نمیتونیم بفهمیم؟!مثلا من میگویم این نقاشی با استفاده از علم باستانشناسی معلوم شده که در چین پیدا شده است و مربوط به فلان پادشاه بوده است و تصویر "شیر" در نقاشی نشان از نماد اقتدار آن پادشاه بوده است.با علم شیمی میگویم رنگ های بکار رفته در ان از عصاره های گیاهی گرفته شده است و......
خب این وسط تکلیف فلسفه چیست؟این است که بگوید به ما حس خوبی میدهد؟که این سوال رو میشه از نظر روانشناسی توضیح داد.

جایی که علم نه صلاحیتش رو داره و نه علاقشو:))
خب برای پاسخ به پرسشت باید اول پرسید ما چه نیازی به علم داریم؟!
1-فقط افزایش رفاه؟اگر این باشه باید گفت علم در بسیاری از شاخه اصولا یا هیچ ارتباطی با افزایش رفاه ما نداره و در بعضی موارد میتونه پیشرفتش حتی بقای گونه ما رو تهدید بکنه!
مشکل دوم این هست که چرا باید رفاه داشته باشیم؟!لابد میگی که این یک مسئله "بدیهی" هست ولی من مخالفم.همونطور که کامو میگه"خودکشی مهمترین مسئله فلسفیست" تا زمانی که شما برای خود زنده بودن دلیلی نداشته باشی رفاه اهمیتی نداره،یعنی این جایی هست که پای فلسفه به میون کشیده میشه و اینکه چرا به جای خودکشی باید زندگی کرد.

علم به شما "دلیلی برای زندگی" نمیده فقط به شما مثل مورد "نقاشی" میتونه زندگی و مرگ رو تشریح بکنه.علم همیشه در اخرین "چرا"ها لنگ میزنه:)

2-ارضای حس کنجاوی و کاهش نادانی؟این یکی از دلایل گرایش به فلسفه هم هست:)

undead_knight #۲۲
cool

اینکه علم های دیگر مثل فیزیک و شیمی به ریاضی نیاز دارند شکی نیست.علوم تجربی را میتوان ازمایش و اثبات کرد و سپس قبول کرد. اما چرا ما باید از فلسفه کمک بگیریم؟شما میگید فلسفه ابزار درست اندیشیدن است.پس علم این وسط چکاره است؟!وقتی من به این نتیجه رسیدم که مثلا انسان حاصل فرگشت دیگر موجودات است این وسط فلسفه چه نقشی میتواند داشته باشد؟!

بزارید یک مثال بزنم "پوچش پذیری" چیزی هست که امروزه به عنوان یکی از مهمترین ویژگی های یک فرضیه علمی در نظر گرفته میشه، ولی آیا خود پوچش پذیری بر اساس یک فرایند علمی تائید شده؟!خیر.
پوچش پذیری بر اساس اندیشه های فلسفی در مورد دانش از سوی پوپر ارائه شد،خود پوچش پذیری چیزی پوچش پذیر، قابل آزمایش یا تقلیل پذیر نیست(ویژگی بیشتر چیزهای علمی)سربرآوردن مفهوم پوچش پذیری ناشی از تلاش برای ادراک ماهیت و چیستی دانش هست.

undead_knight #۲۳
Rationalist

چرا؟ صرفا از این بابت که شما مطالعه چیستی و معنایی پدیده ها را در تفاوت دانش و فلسفه می دانید؟

فلسفه البته به شناخت هم میتونه بپردازه ولی خب حوزه شناخت جایی هست که میتونه توسط دانش هم فتح بشه و به همین خاطر برخی چیزهای فلسفی در این مورد میتونند به گذشت زمان به چیزهای علمی تبدیل بشند، مثل مورد "اتم" که ابتدا یک مسئله فلسفی بود ولی با پیشرفت دانش به مسئله علمی تبدیل شد.
ولی هیچ وقت چیستی و ماهیت پدیده ها و پرسش ها "نهایی" توسط دانش قابل پاسخ دادن نیستند.

البته فلسفه به دنبال پیدا کردن بهتر و درست تر اندیشیدن هم هست،یعنی مثلا اگر ما چیزی به نام فلسفه علم داریم نه فقط فلسفه به دنبال یافتن معنا و ماهیت علم هست بلکه به دنبال پیدا کردن روش بهتر و درست تر اندیشه علمی هم هست.

cool #۲۴
Anarchy

این صفحه و لینک هایی که در انتهاش هست بخونید متوجه میشید :

: فلسفه و علم

آنارشی جان در این لینک چرت و پرت نوشته بود.این علم هست که فلسفه را تغییر میدهد و فلسفه چندان نقشی در علوم(تجربی) ندارد.در خود این لینک نوشته شده است:به تدریج شاخه هایی مانند ریاضیات و ستاره شناسی نجوم از فلسفه جدا و به علمی مستقل تبدیل شدند. این یعنی اینکه این علوم نیازی به فلسفه نداشتند به همین خاطر از فلسفه جدا شدند.
در ادامه نوشته شده است:باید توجه داشت با اینکه شاخه های علمی از فلسفه جدا شده اند، هیچ گاه نیازشان را به فلسفه از دست نخواهند داد. آن ها در اصول خود که همه اصولی عقلانی است(مانند اصل علیت، اصل ضرورت و ...)، محتاج فلسفه اند. زیرا فقط فلسفه صلاحیت بررسی امور عقلی را دارد.

کی گفته فلسفه صلاحیت بررسی امور عقلی را دارند؟این علوم تجربی هستند که این صلاحیت را دارند.فلسفه در پی توجیه است اما علوم تجربی در پی اثبات.

cool #۲۵
سامان

فلسفه رو میشه از جنبه های مختلف توضیح داد ولی معنایی كه خیلی كلی باشه و همه ی توضیحات دیگه رو تو خودش جا بده میشه: فلسفه=فكر كردن با رعایت برخی اصول. و این معنی منافاتی با این نداره كه فكر كردنمون رو بر مبنای انباشته ی نتایج فكر سایرین، بنا بذاریم.
بنابراین وقتی با فكر كردن تونستیم ناشناخته ها رو به شناخته ها بدل كنیم و در حوزه ی علم قرارشون بدیم، این شناخته های جدید افقهای جدیدی رو هم از ناشناخته ها در اختیارمون قرار میدن كه برای شناسایی اونها باز محتاج فكر كردن خواهیم بود. به این ترتیب اون صحبت دوستمون كه گفتن با گسترش علم فلسفه هم گسترش پیدا میكنه از یك منظر درسته. منتها به مرور كه به پیش میریم، پیشرفت علم در امور و مقیاس های جزئی تر صورت میگیره و از اونجا كه فیلسوف هایی كه اشتغال حرفه ایشون فلسفیدن هست نمیتونن وارد همه ی این جزئیات بشن، به مرور شاهد هستیم كه اون فیلسوف های خیلی معروف از تعدادشون كم میشه و در عوض قسمتی از این بار فلسفیدن به عهده ی خود دانشمندان میفته و به تدریج كه پیش میریم دانشمندانی موفق تر خواهند بود كه فلسفیدن رو هم بلد باشن و اگه مثلا 100 سال پیش مطالعه ی تاریخ فلسفه برای یك فیزیكدان خیلی ضرورت نداشته، امروزه این ضرورت برای متخصصان همه ی رشته های علمی بیشتر احساس میشه.

خیر اینگونه نیست!فرمودید :
بنابراین وقتی با فكر كردن تونستیم ناشناخته ها رو به شناخته ها بدل كنیم و در حوزه ی علم قرارشون بدیم، این شناخته های جدید افقهای جدیدی رو هم از ناشناخته ها در اختیارمون قرار میدن كه برای شناسایی اونها باز محتاج فكر كردن خواهیم بود.
آیا فقط با فکر کردن میشود ناشناخته ها رو تبدیل به شناخته ها کرد؟!در علوم تجربی فقط فکر کردن کافی نیست.در علوم تجربی علاوه بر فکر کردن باید اثبات هم کرد ولی فلسفه فقط در پی توجیه است.
فرمودید:
دانشمندانی موفق تر خواهند بود كه فلسفیدن رو هم بلد باشن
دانشمندانی هستند که به فلسفه اهمیت نمیدهند اما موفق هستند.مثل هاوکینگ.

cool #۲۶
Rationalist

استفان هاوکینگ هم باورمند است که امروزه دیگر نیازی به فلسفه نداریم؛ و فلسفه را مرده تلقی می کند!
ولی نمی دانم در پاسخ به این پرسش؛ هنگامی که هر دانشی به روش و ابزار خاص خودش به مطالعه واقعیت ها می پردازد؛
بر چه بنیادی و در چه حوزه ای می توان برای مسایلی همچون مفهوم واقعیت، هستی، چیستی دانش و... پاسخی ارایه داد!

علوم تجربی بهترین پاسخ ها را به ما میدهند چرا که واقعی هستند!آیا با فلسفه میتوان پاسخ واقعی و مطمئن به پرسش ها داد؟

cool #۲۷
sonixax

ابزار اندازه گیری ریاضیات و ابزار اندیشیدن فلسفه هستش .

آیا خود ریاضیات نیازمند فلسفه است؟

sonixax

حالا اگر این اندیشدن شما از روی یک فرض و نه از روی مشاهده و آزمایش باشه چی میشه ؟! نتیجه این میشه که شما با همون فلسفه به این نتیجه میرسید که زمین صافه !

با این حساب آیا علم بهترین جواب را به ما میدهد یا فلسفه؟

با پیشرفت علم خیلی از نظریات فلسفی ممکن است رد شوند.پس آیا فلسفه توجیه چیزهایی نیست که جوابشان را نمیدانیم؟

cool #۲۸
undead_knight

جایی که علم نه صلاحیتش رو داره و نه علاقشو:))
خب برای پاسخ به پرسشت باید اول پرسید ما چه نیازی به علم داریم؟!
1-فقط افزایش رفاه؟اگر این باشه باید گفت علم در بسیاری از شاخه اصولا یا هیچ ارتباطی با افزایش رفاه ما نداره و در بعضی موارد میتونه پیشرفتش حتی بقای گونه ما رو تهدید بکنه!
مشکل دوم این هست که چرا باید رفاه داشته باشیم؟!لابد میگی که این یک مسئله "بدیهی" هست ولی من مخالفم.همونطور که کامو میگه"خودکشی مهمترین مسئله فلسفیست" تا زمانی که شما برای خود زنده بودن دلیلی نداشته باشی رفاه اهمیتی نداره،یعنی این جایی هست که پای فلسفه به میون کشیده میشه و اینکه چرا به جای خودکشی باید زندگی کرد.

علم به شما "دلیلی برای زندگی" نمیده فقط به شما مثل مورد "نقاشی" میتونه زندگی و مرگ رو تشریح بکنه.علم همیشه در اخرین "چرا"ها لنگ میزنه:)

2-ارضای حس کنجاوی و کاهش نادانی؟این یکی از دلایل گرایش به فلسفه هم هست:)

اگر از نگاه فلسفی نگاه کنیم شاید اصلا نباید بعضی از علوم را ثابت کرد!
بر چه اساسی جایی که علم نه علاقه اش را دارد و نه صلاحیتش را ما باید به فلسفه متوسل بشیم؟!
علم در چه جاهایی افزایش رفاه را به همراه نداشته است؟توضیح دهید.
فرمودید:ارضای حس کنجاوی و کاهش نادانی؟این یکی از دلایل گرایش به فلسفه هم هست.
آیا به نظر شما علم جواب کنجکاوی ها را نمیدهد؟

سامان #۲۹
cool

خیر اینگونه نیست!فرمودید :
بنابراین وقتی با فكر كردن تونستیم ناشناخته ها رو به شناخته ها بدل كنیم و در حوزه ی علم قرارشون بدیم، این شناخته های جدید افقهای جدیدی رو هم از ناشناخته ها در اختیارمون قرار میدن كه برای شناسایی اونها باز محتاج فكر كردن خواهیم بود.
آیا فقط با فکر کردن میشود ناشناخته ها رو تبدیل به شناخته ها کرد؟!در علوم تجربی فقط فکر کردن کافی نیست.در علوم تجربی علاوه بر فکر کردن باید اثبات هم کرد ولی فلسفه فقط در پی توجیه است.
فرمودید:
دانشمندانی موفق تر خواهند بود كه فلسفیدن رو هم بلد باشن
دانشمندانی هستند که به فلسفه اهمیت نمیدهند اما موفق هستند.مثل هاوکینگ.

در تبدیل ناشناخته ها به شناخته ها فلسفه و علم به صورت مكمل هم عمل میكنند. یعنی شما ابتدا چارچوب فلسفی برای اونچه كه بدنبالش میخواین برین تعریف میكنین و بعد از راه آزمودن (علم) اون رو به اثبات میرسونین. وقتی هم كه اثبات شد میشه شناخته و اینها منافاتی با هم ندارند.

مشكل ما با این قضیه بر میگرده به تعریف فلسفه. اگه فلسفه رو تفكر حداقل با این خصوصیات در نظر بگیریم:
داشتن عنوان، هدفمندی، استفاده از ابزارهایی مثل منطق و آگاهی از نظریه های پیشین.

اونوقت جناب هاوكینگ هم حتما در تحقیقاتشون فلسفه ورزی به كار میبرند. احتمالا اگه جناب هاوكینگ در جایی فرمودن فلسفه رو قبول ندارن، حتما وجه خاصی از تعریف فلسفه رو در نظر داشتن.

cool #۳۰
undead_knight

بزارید یک مثال بزنم "پوچش پذیری" چیزی هست که امروزه به عنوان یکی از مهمترین ویژگی های یک فرضیه علمی در نظر گرفته میشه، ولی آیا خود پوچش پذیری بر اساس یک فرایند علمی تائید شده؟!خیر.
پوچش پذیری بر اساس اندیشه های فلسفی در مورد دانش از سوی پوپر ارائه شد،خود پوچش پذیری چیزی پوچش پذیر، قابل آزمایش یا تقلیل پذیر نیست(ویژگی بیشتر چیزهای علمی)سربرآوردن مفهوم پوچش پذیری ناشی از تلاش برای ادراک ماهیت و چیستی دانش هست.

آیا بدون فلسفه نمیتوان یک نظریه را اثبات یا رد کرد؟!
آیا بدون فلسفه هم میتوان تفکر کرد؟
"عقل"طی هیچ فرایند علمی اثبات نشده است.اما ثاثبات شده است که کار مغز تفکر است!

cool #۳۱
سامان

در تبدیل ناشناخته ها به شناخته ها فلسفه و علم به صورت مكمل هم عمل میكنند. یعنی شما ابتدا چارچوب فلسفی برای اونچه كه بدنبالش میخواین برین تعریف میكنین و بعد از راه آزمودن (علم) اون رو به اثبات میرسونین. وقتی هم كه اثبات شد میشه شناخته و اینها منافاتی با هم ندارند.

مشكل ما با این قضیه بر میگرده به تعریف فلسفه. اگه فلسفه رو تفكر حداقل با این خصوصیات در نظر بگیریم:
داشتن عنوان، هدفمندی، استفاده از ابزارهایی مثل منطق و آگاهی از نظریه های پیشین.

اونوقت جناب هاوكینگ هم حتما در تحقیقاتشون فلسفه ورزی به كار میبرند. احتمالا اگه جناب هاوكینگ در جایی فرمودن فلسفه رو قبول ندارن، حتما وجه خاصی از تعریف فلسفه رو در نظر داشتن.

اتفاقا با هم منافات دارند.مثلا فلسفه اسلامی میخواهد خدا را ثابت کند اما علم انرا رد میکند.یا فلسفه ماده رو جوری دیگر تعریف میکند اما علم تعریف دیگری از علم دارد و.....

سامان #۳۲
cool

اتفاقا با هم منافات دارند.مثلا فلسفه اسلامی میخواهد خدا را ثابت کند اما علم انرا رد میکند.یا فلسفه ماده رو جوری دیگر تعریف میکند اما علم تعریف دیگری از علم دارد و.....

اتفاقا مثال خوبی زدید. كار علم رد كردن یا اثبات كردن خدا نیست. خدا بنابر تعریف خداپرستان چیزی مادی نیست حال آنكه حیطه ی كاری علم در زمینه ی ماده است. ضمنا فلسفه ی اسلامی به نظر تركیب معنی داری نمی آید. به جای آن بهتر است بگوییم فیلسوفان مسلمان یا در حالت كلی تر (چون بسیاری عقیده دارند حداقل در ایران ما فیلسوف مسلمانی نداشته ایم) فیلسوفان خداباور.
چنانچه بیشتر دقت و تعمق كنید متوجه خواهید شد كه تعاریف علم و فلسفه از ماده نه تنها تعارضی با هم ندارند، بلكه تعاریف علمی همواره سعی میكنند خود را بر تعاریف فلسفی كه بر علم تقدم دارند منطبق سازند.

sonixax #۳۳
cool

آیا خود ریاضیات نیازمند فلسفه است؟

جایی که نیاز به اندیشدن داشته باشید بله نیازمند است ، منتها وقتی به یک فکت ریاضی پی میبریم بعد از آن فقط ازش استفاده میکنیم و دیگه در باره چگونگی اش نمی اندیشیم .

cool

با این حساب آیا علم بهترین جواب را به ما میدهد یا فلسفه؟

همان طور که پیشتر گفتم فلسفه ابزار است ، قیاس علم و فلسفه با هم درست نیست .
ابزار به کسی جواب نمیده بلکه کمکش میکنه که به پاسخ برسه .

cool

با پیشرفت علم خیلی از نظریات فلسفی ممکن است رد شوند.پس آیا فلسفه توجیه چیزهایی نیست که جوابشان را نمیدانیم؟

این میشود همان اطلاعات غلط ، وقتی ورودی اشتباه باشد نتیجه گیری هم اشتباه میشود . (همان مثال مسطح بودن زمین) .

اصولن فلسفه در اتاق بسته (یعنی بدون مشاهده و فقط از روی حدس و گمان و رجوع به خرد شخص) در اکثر موارد نتیجه پرت و پلا به دست میاره .

kourosh_bikhoda #۳۴
Rationalist

آری! تنها مشکلی که در این تعریف می بینم.

به نظر شما آیا برای فکر کردن و تفکر هم نیاز به تعریف هست؟ یعنی برای شما در این بحث اشکال و ایرادی در فهم و درک این دو مفهوم بوجود آمده؟

Rationalist

پس با این دیدگاه موافق هستید که در درخت باورهای ما، ادراکات فلسفی، نقش ریشه را برای شاخ و برگ های دانش های تجربی دارد؟!

فکر نمیکنم. گمان میکنم برعکس باشه. به قول استاد داوود هیوم که من ازش خیلی درس گرفتم در فلسفه، تاثرات ناشی از تجربیات هستند که یپش زمینه تصورات فکری هستند. تاثرات میوه و نتیجه تجربه هستند و تصورات ماحصل تفکرند. تصور چیزی جز کم و زیاد کردن و پروسس کردن تاثرات تجربی نیست. از طرفی هم روشنه که حواس نمیتونند چیزی ورای خودشون رو تبدیل به تاثرات (تجربه) برای ما بکنند. بنابر این تفکر و تصور همان چیزی است که قبلن تجربه شده.

undead_knight #۳۵
cool

اگر از نگاه فلسفی نگاه کنیم شاید اصلا نباید بعضی از علوم را ثابت کرد!
بر چه اساسی جایی که علم نه علاقه اش را دارد و نه صلاحیتش را ما باید به فلسفه متوسل بشیم؟!
علم در چه جاهایی افزایش رفاه را به همراه نداشته است؟توضیح دهید.
فرمودید:ارضای حس کنجاوی و کاهش نادانی؟این یکی از دلایل گرایش به فلسفه هم هست.
آیا به نظر شما علم جواب کنجکاوی ها را نمیدهد؟

خب بلاخره میخواید از نگاه فلسفی استفاده کنید یا نه؟!:))
سلاح های شیمیایی-هسته ای-میکروبی+آلودگی های گسترده زیست محیطی و... نمونه هایی از مواردی هستند که گسترش دانش لزوما رفاه رو به دنبال نداشته.
ههمونطور که گفتم فلسفه میتونه به ما هدف بده، میتونه ماهیت و معنای پدیده ها رو مشخص بکنه و این چیز کمی نیست، دانش چنین کاری نمیکنه.
البته اگر شما این چیزها رو بی اهمیت بدونید ربطی به این قضیه نداره که آیا واقعا بی اهمیت هستند یا نه، در واقع دوست نداشتن فلسفه اشکالی نداره ولی اگر کسی فلسفه رو بیهوده بدونه قبل از اون دانش رو هم باید بیهوده بدونه چون هدف و معنای زندگی و هدف و معنای دانش مفاهیمی فلسفی هستند.

نه همه کنجکاوی ها و نه همه نادانسته ها.وقتی ماهیت چیزی پوچش ناپذیر و غیر قابل آزمایش باشه_حوزه مفاهیم، معانی، اخلاق و...) اصولا علم سکوت میکنه.

cool

آیا بدون فلسفه نمیتوان یک نظریه را اثبات یا رد کرد؟!
آیا بدون فلسفه هم میتوان تفکر کرد؟
"عقل"طی هیچ فرایند علمی اثبات نشده است.اما اثبات شده است که کار مغز تفکر است!

بدون فلسفه میشه چیزها رو اثبات کرد.
بدون فلسفه میشه اندیشید.

ولی ما تا موقعی که یک چیز رو نشناسیم نمیتونیم اشکالاتش رو متوجه بشیم و بهترش بکنیم.برای ما نمیتونیم علم رو با خود علم بشناسیم.

شوخی نفرمائید،منظورتون چیه "عقل" طی فرایند علمی اثبات نشده!؟:))

cool #۳۶
undead_knight

شوخی نفرمائید،منظورتون چیه "عقل" طی فرایند علمی اثبات نشده!؟:))

منظورم این بود که در مغز ناحیه ای بنام "عقل" وجود ندارد!حالا ما یه چیزی گفتیم شما به بزرگواری خودتون ببخشید😉

undead_knight #۳۷
kourosh_bikhoda

فکر نمیکنم. گمان میکنم برعکس باشه. به قول استاد داوود هیوم که من ازش خیلی درس گرفتم در فلسفه، تاثرات ناشی از تجربیات هستند که یپش زمینه تصورات فکری هستند. تاثرات میوه و نتیجه تجربه هستند و تصورات ماحصل تفکرند. تصور چیزی جز کم و زیاد کردن و پروسس کردن تاثرات تجربی نیست. از طرفی هم روشنه که حواس نمیتونند چیزی ورای خودشون رو تبدیل به تاثرات (تجربه) برای ما بکنند. بنابر این تفکر و تصور همان چیزی است که قبلن تجربه شده.

در مورد آگاهی تجربی این رو میشه پذیرفت.
یک نکته اینجا هست و اون اینه که آگاهی ناشی از تجربه لزوما چیزی علمی نیست.یعنی چیزهای علمی علاوه بر تجربه پذیر بودن خصوصیات دیگه ای دارند که سایر تجارب انسانی گاهی فاقد اونها هستند.
و وقتی چیزی رو نشه از راه علمی فهمید باز نیاز به فلسفه بوجود میاد.

undead_knight #۳۸
cool

منظورم این بود که در مغز ناحیه ای بنام "عقل" وجود ندارد!حالا ما یه چیزی گفتیم شما به بزرگواری خودتون ببخشید😉

راستش شاید اینجا بهترین جا برای این باشه که اشکالات موجود به "علم گرایی" رو بگم:)

اصولا علم گرایی باعث میشه که ما نادیده بگیریم "حقایقی" هستند که علمی نیستند، ساده ترین نمونش ریاضیات هست، ریاضیات یک سری بدیهیات داره که این بدیهیات علمی نیستند.

sonixax #۳۹
undead_knight

اصولا علم گرایی باعث میشه که ما نادیده بگیریم "حقایقی" هستند که علمی نیستند، ساده ترین نمونش ریاضیات هست، ریاضیات یک سری بدیهیات داره که این بدیهیات علمی نیستند.

واسه اینکه ریاضیات ابزاره و البته بدیهیاتش علمی هستند ولی بروز عینی و وجود خارجی ندارند

.

Rationalist #۴۱
سامان

خوب اگه فكر كردن با رعایت یك سری اصول رو معادل فلسفه به حساب بیاریم دیگه تفاوتی بین فلسفه و فكر كردن باقی نمیمونه كه بخوایم یكی رو متقدم بر دیگری به حساب بیاریم. این تعریف اتفاقا برای رفع تعارض نظر شما ارائه شد.

مقصودتان از "یک سری اصول" دقیقا چیست؟همان آگاهی داشتن از تاریخ فلسفه است؟

سامان

فلسفه و تاریخ فلسفه چیزهای جدا نشدنی ای هستند. در واقع میشه گفت فكر كردن بر روی امور تفكر برانگیز بدون داشتن سابقه از سایر تفكرات (و نتایج این تفكرات = نظریات)، برروی همون موضوع، در واقع تفكر نیست بلكه هدر دادن وقت و انرژی و در خیلی مواقع باعث انحرافه. بنابراین شاید اصلی ترین شاخصه ی فلسفه (به معنی ای كه در ذهن از شنیدن لغت فلسفه خطور میكنه - میدونید كه در دید عموم فلسفه یعنی یه چیز سخت و مبهم!)، همین آگاهی داشتن از تاریخ فلسفه هست.
تاكید من بر این موضوع در پست قبلیم، تاكید بر همین اهمیت معنی دار بودن فلسفه تنها با آگاهی از تاریخ فلسفه (فكر كردن) بود تا دوستان به اشتباه نیفتند كه منظور من از فكر كردن، هرنوع فكر كردنی هست.

ولی من بر خلاف شما؛ تفکر مستقل و بنیادگرایانه را در فلسفه کاملا ضروری می بینم!
تاریخ فلسفه سرشار از فیلسوفانی با نظراتی بسیار متفاوت است.
از هراکلیتوس و ارسطو گرفته تا دکارت، کانت، هیوم و فیلسوفان قاره ای و تحلیلی مدرن.
هر یک از این افراد هم برای "فلسفه" تعریفی مختص به نظام فلسفی خودشان درنظر گرفته بودند ولی آنچه میان همه ی آنها مشترک بود؛ فکر کردن در معنای عام و اساسی آن بود.
هنگامی که چنین آرا و نظریات متفاوتی در همان تاریخ فلسفه وجود دارد؛ چرا نباید دیگران در همان امور تفکر برانگیز
تفکر کنند؟ هنگامی که برای تعریف" فلسفه" در این جستار تا مفهوم بنیادی "فکر کردن" پیش رفته ایم!
اگر شما بخواهید "فکر کردن" را در معنای آگاهی داشتن از تاریخ فلسفه در نظر بگیرید؛ چنین پرسشی مطرح می شود
که "فکر کردن" در مفهوم عام و بنیادی آن، چگونه در اندیشه شما تبیین می شود؟

Rationalist #۴۲
undead_knight

فلسفه البته به شناخت هم میتونه بپردازه ولی خب حوزه شناخت جایی هست که میتونه توسط دانش هم فتح بشه و به همین خاطر برخی چیزهای فلسفی در این مورد میتونند به گذشت زمان به چیزهای علمی تبدیل بشند، مثل مورد "اتم" که ابتدا یک مسئله فلسفی بود ولی با پیشرفت دانش به مسئله علمی تبدیل شد.
ولی هیچ وقت چیستی و ماهیت پدیده ها و پرسش ها "نهایی" توسط دانش قابل پاسخ دادن نیستند.

آنچه توصیف نمودید؛ همان" فکر کردن" ریشه ای در مورد مفاهیم می باشد که در تعریف ظریف برتراند راسل
بیان شده است.

undead_knight

البته فلسفه به دنبال پیدا کردن بهتر و درست تر اندیشیدن هم هست،یعنی مثلا اگر ما چیزی به نام فلسفه علم داریم نه فقط فلسفه به دنبال یافتن معنا و ماهیت علم هست بلکه به دنبال پیدا کردن روش بهتر و درست تر اندیشه علمی هم هست.

اگر "منطق" را اصول صحیح اندیشیدن بدانیم؛ پس فلسفه، منطق را هم معنا بخشیده و آن را کامل تر
می نماید؟

سامان #۴۳
Rationalist

مقصودتان از "یک سری اصول" دقیقا چیست؟همان آگاهی داشتن از تاریخ فلسفه است؟

ولی من بر خلاف شما؛ تفکر مستقل و بنیادگرایانه را در فلسفه کاملا ضروری می بینم!
تاریخ فلسفه سرشار از فیلسوفانی با نظراتی بسیار متفاوت است.
از هراکلیتوس و ارسطو گرفته تا دکارت، کانت، هیوم و فیلسوفان قاره ای و تحلیلی مدرن.
هر یک از این افراد هم برای "فلسفه" تعریفی مختص به نظام فلسفی خودشان درنظر گرفته بودند ولی آنچه میان همه ی آنها مشترک بود؛ فکر کردن در معنای عام و اساسی آن بود.
هنگامی که چنین آرا و نظریات متفاوتی در همان تاریخ فلسفه وجود دارد؛ چرا نباید دیگران در همان امور تفکر برانگیز
تفکر کنند؟ هنگامی که برای تعریف" فلسفه" در این جستار تا مفهوم بنیادی "فکر کردن" پیش رفته ایم!
اگر شما بخواهید "فکر کردن" را در معنای آگاهی داشتن از تاریخ فلسفه در نظر بگیرید؛ چنین پرسشی مطرح می شود
که "فکر کردن" در مفهوم عام و بنیادی آن، چگونه در اندیشه شما تبیین می شود؟

آگاهی داشتن از تاریخ فلسفه جزو ضروریات است و البته آگاهی از تاریخ فلسفه لزوما آزادی جولان فكر را از بین نمیبرد. احتمالا آن را محدود و هدایت میكند. ضمن اینكه آگاهی از نظر دیگران افقهای جدیدی برای فكر كردن را هم به ما میدهد. به هر حال اگر ذهنی سالم و منطقی باشد خود میتواند تشخیص دهد در كجا باید ورود پیدا كند. احتمالا شما هم با افراد علاقه مند به فلسفه ای آشنایی دارید كه عدم كاركرد ذهنی صحیح و هدایت نشدنشان در مسیری منظم باعث آشفتگی فكری و گاها مالیخولیا و سایر بیماریهای روانی و ذهنی برایشان شده است. آزاد گذاشتن ذهن برای ورود به هر زمینه ای بدون آنكه بدانیم در آن زمینه قبلا چه كارهای فكری ای صورت گرفته، همواره خطر دچار شدن به این آشفتگی های ذهنی را به دنبال دارد.

شاید با من موافق باشید كه شما وقتی درباره ی مسیری كه فردا از آن طریق به محل كارتان خواهید رفت فكر میكنید، فلسفه نبافته اید. بنابراین

باید بین فكر كردن و آن قسمت از فكر كردن كه میتوان به آن نام فلسفیدن داد، تمایزی قائل شد. این تمایز را میتوان از طریق تعیین قیدهایی برای فكر كردن بوجود آورد. در پست دیگری هم ذكر كردم كه علاوه بر آگاهی داشتن بر تاریخ فلسفه،

قیدهایی از قبیل تعیین موضوع تفكر، دنبال كردن هدف خاص كه میبایست كشف ناشناخته ها یا پرداختن به جنبه های ناشناخته ی یك موضوع فكری و استفاده از ابزار مناسب از جمله منطق، میتوانند فلسفه را از تفكر عمومی متمایز سازند. میتوان قیدهای دیگری بر این قیود افزود یا آنها را به زیر سوال برد ولی من معتقدم هر فكر كردنی تفلسف نیست.

Rationalist #۴۴
cool

کی گفته فلسفه صلاحیت بررسی امور عقلی را دارند؟این علوم تجربی هستند که این صلاحیت را دارند.فلسفه در پی توجیه است اما علوم تجربی در پی اثبات.

cool

علوم تجربی بهترین پاسخ ها را به ما میدهند چرا که واقعی هستند!آیا با فلسفه میتوان پاسخ واقعی و مطمئن به پرسش ها داد؟

cool

با پیشرفت علم خیلی از نظریات فلسفی ممکن است رد شوند.پس آیا فلسفه توجیه چیزهایی نیست که جوابشان را نمیدانیم؟

cool

علم در چه جاهایی افزایش رفاه را به همراه نداشته است؟توضیح دهید.

cool

آیا بدون فلسفه هم میتوان تفکر کرد؟
"عقل"طی هیچ فرایند علمی اثبات نشده است.اما ثاثبات شده است که کار مغز تفکر است!

cool

فلسفه اسلامی میخواهد خدا را ثابت کند اما علم انرا رد میکند.یا فلسفه ماده رو جوری دیگر تعریف میکند اما علم تعریف دیگری از علم دارد و.....

بسیارخوب!
هنگامی که توضیحات ساده و کامل دوستان(خصوصا @undead_knight ) برایتان راضی کننده نیست؛

محتملا درک بسیار وسیع تری نسبت به ما پیرامون این جستار دارید!

پس لطفا برای ما ؛ تمایز و مفهوم "فلسفه" و "دانش" ؛ و کاربرد هر یک را در پاسخ به پرسش های* زیرتبیین نمایید:

-

ماهیت امور عقلی چیست؟ چه معنا و کاربردی دارد؟

- ماهیت چیست؟
-

علم چیست؟چه معنا و کاربردی دارد؟

-

تجربه چیست؟چه معنا و کاربردی دارد؟

-

فلسفه چیست؟و کدام نظریات فلسفی با پیشرفت دانش رد می شوند؟

-

نظریه چگونه به وجود می آید؟و رد شدن آن یعنی چه؟

-

وجود چه معنایی دارد؟و به چه کاری می آید؟

-

دانستن یا ندانستن یعنی چه؟اصلا کدامشان بهتر است؟

- بهتر بودن چه معنایی دارد؟
- اثبات چیست؟چه معنا و کاربردی دارد؟
- علوم تجربی بهترین پاسخ را جهت چه چیزی به ما می دهند؟واقعیت؟پس واقعیت چیست؟
- مطمئن بودن یا نبودن، چگونه قابل درک است؟
- تفکر یعنی چه؟ چه کاربردی دارد؟
- عقل چیست؟ از کجا می دانیم که ما عقل داریم؟
- خدا چیست؟ باید با آن چه کار کنیم؟
- ماده چیست؟چه معنا و کاربردی دارد؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* بی صبرانه مشتاقم و چشم داشت دارم تا با آنچه" اثبات" و "علم" می نامید؛ به پرسش ها پاسخ دهید. 👍

cool #۴۵
Rationalist

محتملا درک بسیار وسیع تری نسبت به ما پیرامون این جستار دارید!

چنین جسارتی نکردم.شما و بقیه دوستان استاد من هستید و من از شما یاد میگیرم.من در فلسفه اماتوری بیش نیستم

Rationalist

- ماهیت چیست؟

ماهیت از نظر فلسفه:به حد و اندازه‌ای که وجود به خود می‌گیرد و یا آن موجود را به آن نام می‌شناسند ماهیت آن موجود است
پس ماهیت=شناخت.
حالا سوال این است که ایا شناخت از فلسفه نشات میگیرد یا علم(تجربی)؟
اگر شناخت از فلسفه نشات میگیرد پس چرا فلسفه با گذشت زمان و با تغییر علم خود را بروز کرده است؟!

Rationalist

- ماهیت امور عقلی چیست؟ چه معنا و کاربردی دارد؟

ماهیت امور عقلی تجربه است.و کاربرد آن متفاوت است

Rationalist

- علم چیست؟چه معنا و کاربردی دارد؟

علم آگاهی یافتن از محیط و از مایش ها و اثبات آن است.کاربرد ان اثبات یا رد یک موضوع است.

Rationalist

- تجربه چیست؟چه معنا و کاربردی دارد؟

تجربه تاثیر محیط بر انسان و انسان بر محیط را گویند.کاربرد تجربه تلاش برای درک محیط است

Rationalist

- فلسفه چیست؟و کدام نظریات فلسفی با پیشرفت دانش رد می شوند؟

فلسفه توجیه برای درک یک موضوع است.هیچ مبنایی وجود ندارد که یک نظریه فلسفی اثبات یا رد شود.

Rationalist

- نظریه چگونه به وجود می آید؟و رد شدن آن یعنی چه؟

نظریه با مشاهده یا تفکر کردن بوجود می آید و رد شدن ان یعنی اینکه شواهدی بر عدم صحت ان وجود دارد

Rationalist

- وجود چه معنایی دارد؟و به چه کاری می آید؟

تعریف مشخصی ندارد!

Rationalist

- دانستن یا ندانستن یعنی چه؟اصلا کدامشان بهتر است؟

دانستن آگاهی از یک موضوع و ندانستن هم یعنی آگاهی نداشتن از یک موضوع!دانستن بهتر است چون مغز تمایل به فکر کردن دارد!!!

فعلا تا به همینجا بگویید چطور پیشرفته ام و اشتباهاتم را بگیرید😰

+
سپاس

undead_knight #۴۶
kourosh_bikhoda

مانندِ؟

x=x :))
یکی از مهمترین ویژگی چیزهای علمی "پوچش پذیری" هست، برای رد این معادله ما راهی نداریم، در نتیجه این معادله علمی نیست.

sonixax

واسه اینکه ریاضیات ابزاره و البته بدیهیاتش علمی هستند ولی بروز عینی و وجود خارجی ندارند .

نه، علمی نیستند.
البته من علمی نبودن رو اینجا به عنوان یک تحقیر به کار نمیبرم:))

ریاضیات در بسیاری از موارد چیزهایی داره که در هر شرایطی "درست" هستند و این درست بودن باعث میشه که علمی نباشند:)

undead_knight #۴۷
Rationalist

آنچه توصیف نمودید؛ همان" فکر کردن" ریشه ای در مورد مفاهیم می باشد که در تعریف ظریف برتراند راسل
بیان شده است.
اگر "منطق" را اصول صحیح اندیشیدن بدانیم؛ پس فلسفه، منطق را هم معنا بخشیده و آن را کامل تر
می نماید؟

من به تعریف راسل کار نداشتم دیدگاه خودم رو گفتم:))

منطق به اندیشه ما چارچوب میده ولی اینکه در این چارچوب به چه شکلی و به کجا حرکت کنیم ناشی از فلسفست.

kourosh_bikhoda #۴۸
undead_knight

x=x :))
یکی از مهمترین ویژگی چیزهای علمی "پوچش پذیری" هست، برای رد این معادله ما راهی نداریم، در نتیجه این معادله علمی نیست.

درسته. اصولن امور بدیهی تعدادشون زیاد نیست (البته در قیاس با غیر بدیهیات) و البته امور بدیهی منطبق با امور واقع هستند. یعنی هر ایکس با خودش برابر است بدیهی ست و ضمنن منطبق با واقع است. البته به نظر من ابطال پذیر هم هست. ممثلن کافیه ایکسی یافت کنید که با خودش برابر نباشه. یا یک کل پیدا کنید که از مجموعه اعضاش بزرگتر نباشه.

sonixax #۴۹
undead_knight

ریاضیات در بسیاری از موارد چیزهایی داره که در هر شرایطی "درست" هستند و این درست بودن باعث میشه که علمی نباشند:)

شما یک مساله ای رو فراموش کردید و اون هم اینه که یک نظریه علمی باید خاصیت ابطال پذیری داشته باشه و این ربطی به حقایق ندارد .
یک فکت همواره یک فکت باقی میمونه مگر اینکه در آینده نشون داده بشه که اصلن فکت نبوده از همون ابتدا .

+ توضیح کورش گرامی .

+

به طور کلی اطلاعات مجموعه‌ای از داده‌های خام و پردازش نشده‌است. پردازش اطلاعات، تولید علم می‌کند.

Rationalist #۵۰
kourosh_bikhoda

به نظر شما آیا برای فکر کردن و تفکر هم نیاز به تعریف هست؟ یعنی برای شما در این بحث اشکال و ایرادی در فهم و درک این دو مفهوم بوجود آمده؟

اگر مقصود از "فکر" همان مفهوم کلی و عام آن باشد(به گونه ای که بنیادی ترین ادراک، یعنی خودآگاهی هم نوعی فکر باشد؛ پس "فکر" را مفهومی بدیهی درنظر می گیریم و نیازی به تعریف آن نیست. ولی اگر مقصودتان(برداشتتان از تعریف راسل) چیز دیگری بوده؛ آری لازم است "فکر کردن"
را هم تعریف و توصیف نمایید.

kourosh_bikhoda

فکر نمیکنم. گمان میکنم برعکس باشه. به قول استاد داوود هیوم که من ازش خیلی درس گرفتم در فلسفه، تاثرات ناشی از تجربیات هستند که یپش زمینه تصورات فکری هستند. تاثرات میوه و نتیجه تجربه هستند و تصورات ماحصل تفکرند. تصور چیزی جز کم و زیاد کردن و پروسس کردن تاثرات تجربی نیست. از طرفی هم روشنه که حواس نمیتونند چیزی ورای خودشون رو تبدیل به تاثرات (تجربه) برای ما بکنند. بنابر این تفکر و تصور همان چیزی است که قبلن تجربه شده.

براستی که این مطالبتان مرا به یاد روزگاران گذشته در گفتگو با اندک دوستانم پیرامون تجربه گرایی و عقل گرایی انداخت!

😏
بیانات دیوید هیوم(غول تجربه گرایی) از سیستم تجربه گرایانه نظام فلسفی اش نشات می گیرند و
از آنجاییکه نقد و بررسی فلسفه این فیلسوف کبیر؛ در این جستار نمی گنجد؛ از پرداختن به آن خودداری می نمایم. آنچه موجب شد سلسله مراتب درخت باورها را(از نگاه عقل گرایی خودم) بیان نمایم؛
تعریفی بود که شما از برتراند راسل نقل نمودید؛ هنگامی که دیوید هیوم دیدگاه کاملا متفاوت و انحصار طلبانه ای نسبت به مفهوم "فلسفه" بیان داشته است.
پس اگر از معیار بنیادی بودن مفاهیم و درجه اعتبار آنها نسبت به "حقیقت" ؛بخواهیم به موضوع بنگریم؛ در تعریف برتراند راسل پس از تفکر پیرامون موضوعات تفکر برانگیز که چیزی از آنها
نمی دانستیم؛ باور فلسفی ما به عنوان باوری ریشه ای برای آن شاخه از دانش تجربی شکل خواهد گرفت.
واضح است که دانش تجربی ما چیستی و معنایش را، و مشاهدات تجربی آن دانش هم اعتبارشان را از
داراکات فلسفی بدست آمده از همان تفکرات اولیه حصول می آورند.
حال اگر از این جنبه و بر اساس همان تعریف برتراند راسل، به موضوع بنگرید؛ سلسله شکل گیری
درخت باورها برایتان تبیین می گردد.