دفترچه
رهایی از اسارت (یک) - نسخه قابل چاپ

+- دفترچه (https://daftarche.com)
+-- انجمن: تالارهای ویژه (https://daftarche.com/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87)
+--- انجمن: فلسفه و منطق (https://daftarche.com/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82)
+--- موضوع: رهایی از اسارت (یک) (/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9)

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24


رهایی از اسارت (یک) - folaani - 01-06-2014

اثبات خدا را به خودش واگذار میکنم.
من ناتوانم از اثبات خدا.
و بنابراین دیگر ادعا نخواهم کرد که خدایی هست.
و از خدا و دینش طرفداری نخواهم کرد.
من حتی نمیتوانم خدا را به خودم ثابت کنم.
امیدوارم خداوند شما این گناه بزرگ مرا، یعنی صداقت و صراحتم را، و دیدن و پذیرفتن واقعیت را، ببخشد و مرا از شکنجه در جهنم معاف فرماید!

من فکر میکردم راستی و صداقت، از اساس های خدا و خلقت و قوانین الهی اوست.
فکر میکردم خداوند چنین انسانی را دوست میدارد و رستگار میکند.
اما ظاهرا اینطور نیست و صداقت و راستی هم استثناء دارد و یک جاهایی درست نیست و اعتبار ندارد.
مثلا وقتی آدم خودش به این نتیجه میرسد که نمیتواند خدا و دین و چیزهایی را که بنام اینها ارائه شده اند اثبات کند و بپذیرد، آنوقت باید حتی به خودش هم دروغ بگوید و حرف راست و صریح عقل و وجود خودش را هم سرکوب کند، چه برسد به اینکه بخواهد به دیگران این مسئله را بگوید.


رهایی از اسارت (یک) - کوشا - 01-06-2014

Anarchy نوشته: خب شما که درس خواندید به جای حرف های حاشیه ای بگید از چه جنسی هست ، چون احتمالا جنسش خوبه :e405: !! البته پاسخ احتمالی یا این هست که مصلحت خدا بوده یا اینکه هنوز صلاحیت و مراتب وجود ممکنات ، به حدی نرسیده بود که بخوان خلق بشن E415 !!

ثابت کنید بدون تغییر و هدف مجزا میشه فعل جدیدی رو انجام داد...
خداوند معدومات را موجود نمیکند . چون موجود کردن عدم محال است . اصلا در مساله خلقت سخن از موجود کردن معدوم نیست بلکه سخن از ایجاد اشیاء است. در کلمه ایجاد دقت بفرمایید. قبل از خلقت عالم خداوند با علم ازلی خود ، نقشه جهان هستی را ترسیم میکند که چه چیزی را میخواهد خلق کند.
به تعبیر بسیار دور و بعید برای مثال عرض کنم که همانگونه که
یک نقاش قبل از کشیدن نقاشی خود ، در ذهن خود انچه را که میخواهد بکشد ، ترسیم میکند و سپس به انچه در ذهن ترسیم کرده است عینیت
میبخشد ، خداوند نیز در علم ازلی خود ، به مخلوقات خود علم دارد .

این
علم است که منشاء پیدایش عالم میشود . این علم به اشیاء قبل از خلقت در حقیقت همان علم به ماهیت اشیاء است . قبل از اینکه خداوند اراده ایجاد عالم را بکند ، این اشیاء و ماهیاتی که خداوند در علم خود ایجاد میکند ، هیچ گونه تعین و تشخص و شیئیتی ندارند . بعد از ایجاد ماهیت اشیاء در حقیقت اینها متعین و متشخص میشوند و در علم حق تعالی وجود علمی پیدا میکنند . همانگونه که نقاشی نقاش ، ابتدا در ذهن او وجود علمی میابد. میدانید که وجود علمی هم مصالح نمیخواهد و ... .

انگاه خداوند به این ماهیاتی که در علم او موجودند وجود میدهد و انها را ایجاد میکند و وجود خارجی میدهد. حالا همه حرف در اینجاست که این وجودی که خداوند به اشیاء میدهد چیست ؟؟؟؟ ایا از وجود خود به اشیاء میدهد ( که در اینصورت لازمه اش اینست که همه چیز واجب الوجود بشود و واجب الوجود تجزیه بپذیرد و ... ) یا اینکه از وجود دیگری به اشیاء اعطا میکند ( حال انکه وجودی جز وجود واجب الوجود در عالم نیست تا بخواهد به این اشیاء داده شود. )

نکته دقیق مطلب اینجاست که خداوند نه از وجود خود به این ماهیات اعطا میکند و نه وجود دیگری به اینها عطا میکند بلکه از وجود خود در انها تجلی مینماید.

برای درک دقیق مطلب باید دوکلمه تجلی و تجافی را توضیح بدهم . تجافی به اینصورت است که از یک شیء به شیء دیگر چیزی عطا شود به صورتی که ان چیز عطا شده دیگر در نزد عطا کننده نباشد و در حقیقت با اعطای این عطا ، از ان فرد عطا کننده کم شود. مثلا وقتی از اب یک حوض مقداری اب در یک لیوان بریزید ، به همین اندازه از اب حوض کم میشود و این ابی که از حوض برداشته شده دیگر متعلق به حوض نیست نیست . و در اینصورت به همین مقدار نقص در اب حوض حاصل میشود این را میگویند تجافی اب حوض

اما تجلی به اینصورتست که از یک شیء به یک شیء دیگر چیزی عطا شود به صورتی که از خود فرد عطا کنند چیزی کم نشود و فرد عطا کننده هم بهره ای بیابد . این مطلب را با مثالی برای شما قابل فهم میکنم. مثلا عالمی را در نظر بگیرید که مشغول تدریس است و دارد به عده ای علم عطا میکند. این فرد عالم در زمان عطای علم به دیگران ، نه از علم خودش چیزی را جدا میکند و به دیگران میدهد و نه معدومی را موجود میکند. بلکه علم او در بقیه نیز تجلی میکند. سایر افراد این علم را ندارند و از تجلی علم ان عالم ، صاحب این علم میشوند . در حالیکه نه چیزی از علم عالم کم شد و نه معدومی در عالم موجود شد ( چون این علم موجود بود و تنها در دیگران تجلی کرد نه اینکه چیزی که موجود نبود و معدوم بود ، موجود شد) .

خلقت عالم به نحو تجلی است نه به نحو تجافی. چون ذهن ما بیشتر در مادیات و عالم طبیعت سیر میکند و انسی با مفاهیم ملکوتی و ماوراء طبیعت ندارد ،فکر میکند که همه اعطا ها در عالم باید به نحو تجافی باشد . در صورتی که نمیداند اصلا نوعی از اعطا به نام تجلی نیز هست

مطلب را جمع بندی کنم:

خدا عالم را نه از لاشیء افریده ونه از شیء . بلکه در ابتدا در علم خود صور و هیات اشیاء را ایجاد فرموده و بعد به نحو تجلی انها را موجود میکند . نه از وجود ش چیزی کم میشود ( چون در تجلی از وجود اعطا کننده چیز ی کم نمیشود ) نه مابقی اشیاء واجب الوجود میشوند ( چون تجلی عین متجلی نیست بلکه معلول متجلی است ) . نه معدوم را موجود میکند ( چون خود موجود است و ماهیت اشیاء نیز به وجود علمی در علم حق تعالی موجودند و در این ماهیات علمی ، تجلی عینی میشود) و بالاخره تمام فروع و اشکالاتی که در مساله هست ، حل میشود.

[URL="http://hooallahahad.mihanblog.com/post/64"]منبع
[/URL]

نقل قول:اتفاقا میشه پرسید چرا آب خیس و مرطوب هست... این نپرسیدن ها یا خاص افراد ماله کش هست یا افراد شستشوی مغزی شده !!
بفرمایید توضیح دهید که چرا آب خیس است؟
به عبارت دیگر رطوبت هر چیزی از آب است، رطوبت آب از کجاست؟

نقل قول:شما ثابت کنید خلقتی رخ داده ، بعد دنبال خالق بگردید نه اینکه با این قیاس مع الفارق در پی مصادره به مطلوب باشید !
شما اسم موجودات را هر چه می خواهید بگذارید بالاخره از یک جایی آمده اند.
نقل قول:اینها تخیلات و توهمات شماست...
شما از واقعیات صحبت کنید تا مستفیض شویم !


رهایی از اسارت (یک) - کوشا - 01-06-2014

folaani نوشته: حوصلم از خدا هم سررفته.
کاش حتی به خدا هم نیازی نداشتم.
انگار آدم حتی به خدا هم نیاز و وابستگی داشته باشه باعث رنج و بدبختیش میشه.

آخه خدا جون این چی بود خلق کردی حالا که چی مثلا!
یه چیزی درست و حسابی میافریدی هم خودت حال کنی هم خودش.
اصلا دیگه حوصله این زندگی و انسانهای کس شعر گو و کس شعر فکر و اراجیف صد من یک غازشون رو ندارم.
بابا ما از خیر هستی و بقا و سعادت ابدی هم حاضریم بگذریم.
عطایش را به لقایش بخشیدیم اگر میخواد شونصدهزار سال کونمون پاره بشه تا بهش برسیم.
چون خدایی که اینطوری بخواد چیزی بهم بده اینقدر سخت بگیره اینقدر طولانی و ملالت بارش کنه، من یکی دیگه نمیخوام اصلا ببینمش. یعنی امیدی ندارم که دیدنش دیگه برام جذابیت و خیری داشته باشه.

آدم یاد داستانهای تکراری شاهان و سلطان های خود بشر میفته که همش باید پاچه خاریشون رو بکنه و همینطور دمدمی و غیرمنطقی و نچسب هستن فقط باید ازشون بترسی و خایه مالی کنی که شاید بهت رحم کنن و یخورده دلقک بازی و تملق کنی براشون تا ازت خوششون بیاد یخورده زندگی به کامت بشه.

ای خدا، اگر هستی، باید بگم واقعا من نمیخواستم ببینم که تو یک چنین خدایی هستی!
متاسفم.
متاسفم که طرفدارانت یکسری امثال کوشا هست، تازه این خوبشه، و جز اراجیف و کس شعر و تمسخر و توهین چیزی برای مخالفان و کسانی که این خدا و هستی و داستان در نظرشون جالب نیست ندارن.
اونا درک نمیکنن که بابا ما نمیتونیم چیزی رو که درک میکنیم، با وجدان و وجودمون میفهمیم که خوب نیست، بهترین نیست، جذاب و زیبا و خواستنی نیست، بعنوان خدایی که دلمون واسش له له بزنه و بهش اعتماد و امید داشته باشیم بپذیریم.

به خدا همتون کس شعرید.
اصلا نمیخوام قیافتون رو ببینم دیگه.
جز چرند و اراجیف و آیهء یاس و عجز و تهی بودن انسان با تمام باورها و امیدهاش و تاریخ پر از جعل و ابتذالش چیزی درتون نیست.
برید گم شید بابا گورتون رو گم کنید به خدا نمیخوام تا ابد قیافتون رو ببینم.
خداتون هم به درد خودتون میخوره.
من میخوام یه انسانی ببینم یه موجودی یه انسان قوی و موفقی یه امید و راه واقعی و شدنی؛ وگرنه انسان درپیت و پشمک آبکی و کس شعرکی که از وقتی به دنیا اومدم راه به راه جلوی چشمم بوده؛ یکیش هم خودم!
فکر کنم چند میلیارد از این پشمک ها تاحالا خلق شدن و در دنیا حضور شریفشون رو دارن!
چند میلیارد، صدتا، بینهایت، فرقی نمیکنه، درپیت درپیته، کس شعر کس شعره، پشمک پشمکه. به درد لای جرز میخورن!

من تلاش کردم از این پشمکی و درپیتی تاجایی که میتونم فاصله بگیرم.
من نمیخوام این کس شعر باشم.
حالا شما میاید واسه من آیه و حدیث میخونید و اظهار همدردی میکنید، شما درپیت های مسخره که شاهکار خلق اون خداتون هستید، و میگید بیا نگران نباش تو هم به خدای پیت حلبی آفرین ما ایمان بیار، عاشقش شو، اطاعتش کن، باشد که در جهان پس از مرگ رستگار شوی!! بیا خیالت نباشه هرچند درپیت هستی اما مثل ما باور کن که این خدایی که تو رو اینطوری آفریده یخورده بهش ایمان بیاری و زندگی این دنیا رو به خودت سخت تر کنی و کونت رو بخاطرش پاره کنی اونوقت اون دنیا بهت رحم میکنه و نجاتت میده!!

اوه چقدر جالبه که اینطور مسخره آفریده شدیم بعد دوتا ایمان بیاریم به هر حرف چرندی از روی عجز و استیصال و بدبختی، دوتا دولا راست شیم و ور ور کنیم مثل طوطی، بعد همه چیز حل میشه سه سوت! واقعا چقدر ساده و روشن.

میخوام که خدا هم نباشه.
خدای شما واسه من با تمام دروغها و ظلم ها و جنایات و ناجوانمردی های بشریت در طول تاریخ فرق چندانی نداره.
میفهمی؟
بعد تو منو به ایمان و اطاعت چنین چیزی دعوت میکنی؟
من اصلا نمیتونم باور کنم همچین چیزی واقعا صحت داشته باشه.
اگرم صحت داشته باشه واقعا جز وحشت و ناامیدی برای خودمون چیزی درش نمی بینم.

خدای شما میخواد با من چکار کنه؟
بخاطر این حرفا، نماز نخوندن، جلق زدن، و اینطور چیزا اون دنیا منو به اون شکل سادیستی شکنجه کنه؟
یا اینکه چون از عقل و وجدان و تشخیص وجود خودم پیروی کردم، اون دنیا کلی حسرت میکشم و چون هر چیزی رو که بنظرم غیرمنطقی و چرند بوده قبول نکردم، از تعالی و دست یابی به سعادت و به اصطلاح مقام والا (تحفه های خداتون) محروم میمونم؟

بابا من فقط سعی خودم رو کردم و میکنم درحدی که خودم دریافتم در زندگی و بنظرم درست بوده و توانش رو داشتم و بنظرم شدنی بوده. همین! به خدا نه شاهی خواستم نه چیز خاصی و گنده ای. حتی از همسر و سکس هم گذشتم. نمیدونم دیگه از چی بگذرم کجا فرار کنم از دست خدا و دین شما که هزارتا بهانه و دستور دارن واسه گرفتن خر آدم و اینکه نذاره آدم بر اساس تفکر و تشخیص خودش و احساس خودش انتخاب و زندگی کنه.
من با خدای شما چکار دارم؟ اون با من کار داره.
وگرنه من چکار کردم مگه. نه آدم کشتم نه به کسی ظلم کردم. من فقط با شما فرق دارم نه از شما خوشم میاد نه از خداتون. هیچکدامتون رو قبول ندارم. فقط میخوام زندگی و پیشرفت کنم با فکر و روش خودم. چون مجبورم. کار دیگه ای ندارم. کار دیگه ای نمیتونم بکنم.

خدایا آخه واسه چی منو انداختی توی این چاهی که کوشا میگه؟
حالا انداختی، باشه بیخیال حتما یه علتی داشته، ولی دیگه به این بهانه های دوزاری میخوای منو تا ابد این توو نگه داری و کونم رو پاره کنی؟
آخه واسه چی مگه من چکار کردم چه آزاری بهت رسوندم.
این بود رسم جوانمردی و رحمت؟
این همه حرف از این چیزها و مهر و محبت و بخشش و جوانمردی و مرام و سخا میزنن توی دین و اسم اخلاق میارن. پس کجاست؟ خوبه طرفداران شما واسه ما معنی اینا رو مشخص میکنن! واقعا چقدر متعالی و خواستنی!! دمت گرم. لطف کردی.
با این چیزایی که شما نوشتی
اگر دنیای دیگه ای در کار باشه من یکی قول می دم که به تو هیچ کاری ندارند
پس برو با خیال راحت زندگی کن.


رهایی از اسارت (یک) - مزدك بامداد - 01-06-2014

کوشا نوشته: با این چیزایی که شما نوشتی
اگر دنیای دیگه ای در کار باشه من یکی قول می دم که به تو هیچ کاری ندارند
پس برو با خیال راحت زندگی کن.
پس اگر کون یکی در این جهان پاره بشه خودبخود در ان جهان کاری بهش ندارند چون سهمیه ی کون دریدگی اش را در این جهان دریافت نموده!!


[SIZE=3][/SIZE]


رهایی از اسارت (یک) - مزدك بامداد - 01-06-2014

کوشا نوشته: فاصله زمانی بین خالق و مخلوق نیست.
همچه چیزی آروینی نیست، ما هیچ انگیخته و انگیزه ای نداریم که جدایی زمانی با هم نداشته باشند.
همواره چنین بوده که انگیزه پیشینگی زمانی از انگیخته دارد، مگر اینکه شما تنها یک نمونه بیاورید که
انگیزه و انگیخته همزمان بوده و هیچ درنگ زمانی میان آنها نباشد تا آنزمان، نگره ی شما پوچ شمرده میشود.

[SIZE=3][/SIZE]


رهایی از اسارت (یک) - کوشا - 01-06-2014

مزدك بامداد نوشته: پس اگر کون یکی در این جهان پاره بشه خودبخود در ان جهان کاری بهش ندارند چون سهمیه ی کون دریدگی اش را در این جهان دریافت نموده!!
[SIZE=3][/SIZE]
تا علت این دریدگی چه باشد !


رهایی از اسارت (یک) - مزدك بامداد - 01-06-2014

کوشا نوشته: معنای واقعی کلمه خلق، نمود است یعنی چیزی که وجود واقعی ندارد و تنها وجود نماست
خلق از عدم محال است، وجود شدن عدم تناقض است.
تمام آنچه آن را مخلوق یا موجود می گوییم تنها تجلی وجود جل جلاله و عظم شأنه است.
توضیح بیشتر در اینجا
بیجاست،
یکم اینکه آفریدن همان پدید اوردن چیزی از هیچ است، چیزی که پیشتر نبوده و دیرتر
هستی داشته است. اگر ما چیزی را از چیزی دیگر که پیشتر بوده پدید بیاوریم، نمیشود
آفریدن، میشود ساختن، مانند ساختن میز از چوب.
دوم اینکه:
سرانجام دو ایستار بوده که در یکی خدا تنها و در یکی خدا و آفریده هایش بوده اند.

پس اگر این آفریده هارا هم هتا نمود! ایشان بدانیم، باید بپرسیم که چرا در یک ایستار
این نمود نمایان نبود و دیرتر نمایان شد؟ انگیزه این دگرگونی چه بوده و چرا همواره
نبوده ، بگونه ای که تنها یک ایستار داشته باشیم؟


[SIZE=3]
[/SIZE] پارسیگر


رهایی از اسارت (یک) - مزدك بامداد - 01-06-2014

کوشا نوشته: تا علت این دریدگی چه باشد !

روشن است که این دریدگی گناه خود او نبوده باشد، بهش ستم شده باشد،
مانند بچه ای که لنگ یا کودن یا x آفریده شده که گناه خودش نیست. آیا
این ستم مادرزادی x که بهش شده، پوانی برای وی در روز داوری است؟

[SIZE=3][/SIZE]


رهایی از اسارت (یک) - کوشا - 01-06-2014

مزدك بامداد نوشته: همچه چیزی آروینی نیست، ما هیچ انگیخته و انگیزه ای نداریم که جدایی زمانی با هم نداشته باشند.
همواره چنین بوده که انگیزه پیشینگی زمانی از انگیخته دارد، مگر اینکه شما تنها یک نمونه بیاورید که
انگیزه و انگیخته همزمان بوده و هیچ درنگ زمانی میان آنها نباشد تا آنزمان، نگره ی شما پوچ شمرده میشود.
با تمام شدن علت بدون فاصله زمانی
معلول ایجاد می شود.


رهایی از اسارت (یک) - کوشا - 01-06-2014

مزدك بامداد نوشته: روشن است که این دریدگی گناه خود او نبوده باشد، بهش ستم شده باشد،
مانند بچه ای که لنگ یا کودن یا x آفریده شده که گناه خودش نیست. آیا
این ستم مادرزادی x که بهش شده، پوانی برای وی در روز داوری است؟
قطعا چنین است.
لا یُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها
خداوند هیچ كس را جز به مقدار توانایى كه به او داده تكلیف نمى‏كند.