لختی بدرنگ که ما روزی با یکدیگر همنشین خواهیم شد اینجا چه کلمه ی دیگری میتوان جایگزین "بدرنگ " کرد؟ + و نظرتون رو در مورد موضوع اخیر مطرح شده ؟؟
پارسیکیدن نوشتههای درخواستی
mosaferلختی بدرنگ که ما روزی با یکدیگر همنشین خواهیم شد اینجا چه کلمه ی دیگری میتوان جایگزین "بدرنگ " کرد؟ + و نظرتون رو در مورد موضوع اخیر مطرح شده ؟؟
شکیبیدن[1] = صبر کردن
درنگیدن = مکث کردن
آرامیدن —> لختی بیارام
بازایستادن
آسودن —> لختی بیاسای
ماندن
برتافتن[2]
...
واژگان "لختی" و "درنگ" با یکدیگر همبستگی بالایی دارند که گوشنواز میکند, ولی آمایشهایِ[3] دیگر هم بیگمان شدنی و خوب میشوند.
----
1. ^ Šakiftan <— Šakibidan || شکیفتن: شکیب کردن; صبر نمودن to wait
2. ^ bar+tâftan::Bartâftan || برتافتن: تحمل کردن; Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-En, Ϣiki-En to endure; to tolerate; to bear
3. ^ âmây+eš{pasvand}::Âmâyeš || آمایش: ترکیب combination
درسته که واژگان "لختی" و "درنگ" با یکدیگر همبستگی بالایی دارند که گوشنواز میکند,ولی اضافه شدن "ب " یکجور ناهماهنگی بوجد میاره که گوش نواز نیست "بدرنگ" البته شاید بخاطر غریبه بودن پارسی هست که چنین فکر میکنم
«لختی بدرنگ» دربرابر «لختی درنگ کن» به گوش من اندکی خوشآواتر میاید که شاید کوتاهی اش هم در آن بی پیوند نیست,
هر آینه در دستور زبان پارسی میدانیم که be بیشتر کارکرد "تاکید"
یا همان stress دارد و میتوان در گزارهیِ دستوری آنرا بسادگی انداخت:
رو = برو
گو = بگو
..
پس:
لـَـختـی دِرَنـْگـ.
نیز میتوان آورد و هم be هم kon را با هم انداخت
(:
Nâxodâ«لختی بدرنگ» دربرابر «لختی درنگ کن» به گوش من بس خوشآواتر میاید که کوتاهی اش هم در آن بی پیوند نیست, هر آینه در دستور زبان پارسی میدانیم که be بیشتر کارکرد "تاکید" یا همان stress دارد و میتوان در گزارهیِ دستوری آنرا بسادگی انداخت: رو = برو گو = بگو .. پس: لـَـختـی دِرَنـْگـ. نیز میتوان آورد و هم be هم kon را با هم انداخت (:
من تا حالا نشنیدم بدِرَنـْگـ رو ،شاید هم توجهی نکردم وقتی شما میگید خوبه حتما خوب هست
mosaferمن تا حالا نشنیدم بدِرَنـْگـ رو ،شاید هم توجهی نکردم وقتی شما میگید خوبه حتما خوب هست
بگوش من "لـختی دِرنـگْ " بهتر از هر دو ئه. be باید جایی به کار برود/رود که بخواهیم اندکی "تاکیدِ" افزوده کنیم/بکنیم.
درنگیدن هم یک کارواژهیِ[1] کهنه: درنگیدن | لغت نامه دهخدا
این "کردن/نمون/گشتن" و .. گزارهها را بیخود دراز و بدریخت میکنند. به دید من باید تنها به گاه نیاز یا برای رساندن چم[2] ویژهای کاربرد اشان. در ادبسار[3] پارسی نیز بنگرید یا
هتا[4] نوشتههایِ نیاکان امان را بخوانید از هر چیزی کارواژهیِ 'خودسر' میساختهاند و هتا یک دوستی میگفت که از "پل" هم کارواژهیِ "پُلیدن" داشتهایم که معنی "از پل گذشتن" میدهد!
----
1. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل verb
2. ^ Cam || چم: معنی; چرایی Ϣiki-En, MacKenzie meaning
3. ^ adab+sâr{pasvand}::Adabsâr || ادبسار: ادبیات Ϣiki-En literature
4. ^ Hattâ || هتا: حتی; این واژه پارسیکه و نیازی به نوشتن آن بریخت حتی نیست; ساییدهیِ هاتا (اوستا) Ϣiki-En even
Nâxodâبگوش من "لـختی دِرنـگْ " بهتر از هر دو ئه. be باید جایی به کار برود/رود که بخواهیم اندکی "تاکیدِ" افزوده کنیم/بکنیم. درنگیدن هم یک کارواژهیِ[1] کهنه: درنگیدن | لغت نامه دهخدا این "کردن/نمون/گشتن" و .. گزارهها را بیخود دراز و بدریخت میکنند. به دید من باید تنها به گاه نیاز یا برای رساندن چم[2] ویژهای کاربرد اشان. در ادبسار[3] پارسی نیز بنگرید یا هتا[4] نوشتههایِ نیاکان امان را بخوانید از هر چیزی کارواژهیِ 'خودسر' میساختهاند و هتا یک دوستی میگفت که از "پل" هم کارواژهیِ "پُلیدن" داشتهایم که معنی "از پل گذشتن" میدهد! ---- 1. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل verb 2. ^ Cam || چم: معنی; چرایی Ϣiki-En, MacKenzie meaning 3. ^ adab+sâr{pasvand}::Adabsâr || ادبسار: ادبیات Ϣiki-En literature 4. ^ Hattâ || هتا: حتی; این واژه پارسیکه و نیازی به نوشتن آن بریخت حتی نیست; ساییدهیِ هاتا (اوستا) Ϣiki-En even
کمی پیچیدست ولی چون گاهی در برخی متون تاکید را میخواهیم نشان دهیم بی شک بهتر است بگونه ای حق مطلب را ادا کنیم و در این قسمت اگر بخواهیم پارسی شود بهتر هست ظاهرا "بدرنگ " را انتخاب کنیم چون بهترین گزینست. +
"تکرار نمیشوند روزهائی که از آن هراس داری آسوده باش ! اینجا هیچ گاه حرفی از دلخوشی نخواهد بود آرام و بیخیال،غمهایت را چون لقمه ای فرو
بر .... همه چیز آرام است تنها چیزی که ویرانت میکند نگاه سرد مردمانیست که بر هیچ، منزل گزیدند"
mosaferتکرار نمیشوند روزهائی که از آن هراس داری آسوده باش !
اینجا هیچ گاه حرفی از دلخوشی نخواهد بود آرام و بیخیال،غمهایت را چون لقمه ای فروبر ....
همه چیز آرام است تنها چیزی که ویرانت میکند نگاه سرد مردمانیست که بر هیچ، منزل گزیدند
'تکرار نمیشوند' روزهایی که از آن 'هراس'/ترس/بیم/پَروا داری آسوده باش!
اینجا هیچگاه سخنی از دلخوشی نخواهد بود آرام و 'بیخیال', اندوهانت را چون 'لقمه'ای فروبر
همه چیز آرام است تنها چیزیکه ویرانت میکند نگاه سرد مردمانیست که بر هیچ, خانه/سرای گزیدند.
—>
نمیهَمارند[1] روزهایی که از آن ترس/بیم/پَروا داری آسوده باش!
اینجا هیچگاه سخنی از دلخوشی نخواهد بود, آرام و بیپندار اندوهان ات را چون گُراسی[2] فروبر
همه چیز آرام است تنها چیزیکه ویرانت میکند نگاه سرد مردمانیست که بر هیچ, خانه گزیدند.
«فروبر» بجای "ببلع" بسیار زیبا بود, در کنار آن میشود "اوبار[3]" را هم کاربرد (و کارواژه[4] اش «اوباشتن» را کم کم زنده کرد).
"هراس" را دلاستوار نیستم, ولی انگار پارسی نیست, بجایش ولی کم واژه نداریم: ترس, باک, بیم, پروا, ...
همچنین "لقمه" هم عربی است, بجای آن دو واژه داریم: نَواله[5], گَراس/گُراس
"غم" هم گمانهزنی میشود خود پارسی باشد, با این همه «اندوه» همیشه گزینهیِ همتراز و در دسترستری است.
----
1. ^ Hamârestan || همارستن: کاری را چندباره انجام دادن. تکرار کردن. این کارواژه در گویش گرکویه ای “هَمارستِمُن” آمده است که ریخت پارسی نوین آن «همارستن» می شود. Ϣiki-En to repeat
2. ^ Gorâs <— Garâs || گراس: تکه و نواله و به عربی لقمه باشد Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ morsel; mouthful
3. ^ u+bâštan::Ubâštan || اوباشتن: بلع کردن; بلعیدن; فروبردن Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-En to ingurgitate; to swallow; to devour
4. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل verb
5. ^ Navâle || نواله: لقمه Dehxodâ, Ϣiki-En morsel; mouthful
سپاس بخاطر وقتی که میگذارید و راهنماییتون من اصلا نشنیدم واژه ی "اوبار" رو و حقیقتش نمیتونستم معنیش رو ربط بدم به بلعیدن از اون کلماتی هست که معناش در خودش نهفته نیست و ایضا گراس. همچنین ولی این خیلی بهتر هست از " نَواله" این یکجوری بود + (بجای ایضا /همچنین. چه واژه ای پارسی تر ست؟)
mosaferسپاس بخاطر وقتی که میگذارید و راهنماییتون من اصلا نشنیدم واژه ی "اوبار" رو و حقیقتش نمیتونستم معنیش رو ربط بدم به بلعیدن از اون کلماتی هست که معناش در خودش نهفته نیست و ایضا گراس. همچنین ولی این خیلی بهتر هست از " نَواله" این یکجوری بود + (بجای ایضا /همچنین. چه واژه ای پارسی تر ست؟)
از خویشکاریهایِ[1] شما که دستی در ادبسار[2] دارید اینه که این واژگان و کارواژگان[3] کمتر به گوش آشنا را به کار گرفته و زنده کنید اشان! (:
«اوباشتن[4]» چنانکه از پینوشت زیر و پیوند به "Dehxodâ" میبینید کارواژهیِ نابِ پارسیکه و بر ما است که آنرا بجای واژهیِ زمختِ "بلع" به کار بگیریم.
ایضا = بهمچنین, همینجور, همانیز[5], همینگونه, همونیز[6], همینریخت, بهمینسان, بهمینگون, ...
----
1. ^ xwiš+kâr+i{pasvand}::Xwiškâri || خویشکاری: وظیفهشناسی; انجام کار درست MacKenzie proper function
2. ^ adab+sâr{pasvand}::Adabsâr || ادبسار: ادبیات Ϣiki-En literature
3. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل Dehxodâ verb
4. ^ u+bâštan::Ubâštan || اوباشتن: بلع کردن; بلعیدن; فروبردن Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-En to ingurgitate; to swallow; to devour
5. ^ ham+â{miyânvand}+niz::Hamâniz || همانیز: ایضاً Ϣiki-En, Ϣiki-En ditto; idem
6. ^ ham+â{miyânvand}+niz::Hamâniz <— Hamuniz || همانیز: ایضاً Ϣiki-En, Ϣiki-En ditto; idem
کار سختی هست و چون شما سعی (سعی پارسی ست؟ )تمام بر این امر دارید برایتان سهل ست(بجای سهل؟) و این واژه ی " اوباشتن" میشه صرفش کنید؟
mosaferکار سختی هست و چون شما سعی (سعی پارسی ست؟ )تمام بر این امر دارید برایتان سهل ست(بجای سهل؟) و این واژه ی " اوباشتن" میشه صرفش کنید؟
نه به هیچ روی سخت نیست, تنها چون دیرزمانی است ما ایرانیان خشکاندیش شدهایم و کارواژگان[1]
را شلم شوربایی "صرف" میکنیم سخت به نگر میاید, اگر نه بنمونه برای شما صرف کردن «داشتن» سخته!؟
داشتن —> دار = با من کاری داری؟
کاشتن —> کار = بیاید در روز نهالکاری درخت بکاریم.
انباشتن —> انبار = برخی نابکار خوراک را در زیرزمینها میانبارند.
اوباشتن[2] —> اوبار = خوراک را چنان میاوبارید که انگار از جنگ برگشته!
فروباشتن[3] —> فروبار = این نرمافزار را پیشتر فروباشته ام.
نگاشتن —> نگار = نام اش را بر روی شنهای فرناد[4] نگاشتم.
آگاشتن[5] —> آگار[6] = نامتان را در این تارنما بیاگارید.
درگاشت[7] = آنتروپی
هزگاشت[8] = extropy
...
----
1. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل Dehxodâ verb
2. ^ u+bâštan::Ubâštan || اوباشتن: بلع کردن; بلعیدن; فروبردن Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-En to ingurgitate; to swallow; to devour
3. ^ foru+bâštan::Forubâštan || فروباشتن: فروبار کردن; داونلود کردن Ϣiki-En, Ϣiki-De to download herunterladen
4. ^ far+nâd::Farnâd || فرناد: ساحل Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-En coast; shore
5. ^ â{pišvand}+gâštan::Âgâštan || آگاشتن: ثبت کردن fa.wiktionary.org, Ϣiki-En to register
6. ^ â{pišvand}+gâštan::Âgâštan <— Âgârdan || آگاشتن: ثبت کردن fa.wiktionary.org, Ϣiki-En to register
7. ^ dar{pišvand}+gâšt::Dargâšt || درگاشت: آنتروپی Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ entropy
8. ^ haz+gâšt::Hazgâšt || هزگاشت: پادواژهیِ درگاشت Ϣiki-En extropy
mosaferکار سختی هست و چون شما سعی (سعی پارسی ست؟ )تمام بر این امر دارید برایتان سهل ست(بجای سهل؟) و این واژه ی " اوباشتن" میشه صرفش کنید؟
'سعی' تازیکه[1], 'تلاش' هم ترکی است, کارواژهیِ[2] پارسیک آن «کوشیدن» ئه و نامواژهیِ[3] آن میشود «کوشش».
سهل = آسان (easy), ساده (simple)
----
1. ^ tâz+ik::Tâzik || تازیک: عربی Ϣiki-En arabic
2. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل Dehxodâ verb
3. ^ nâm+vâže::Nâmvâže || نامواژه: اسم fa.wiktionary.org, Ϣiki-En, Ϣiki-De noun substantiv
Nâxodâنه به هیچ روی سخت نیست, تنها چون دیرزمانی است ما ایرانیان خشکاندیش شدهایم و کارواژگان[1] را شلم شوربایی "صرف" میکنیم سخت به نگر میاید, اگر نه بنمونه برای شما صرف کردن «داشتن» سخته!؟ داشتن —> دار = با من کاری داری؟ کاشتن —> کار = بیاید در روز نهالکاری درخت بکاریم. انباشتن —> انبار = برخی نابکار خوراک را در زیرزمینها میانبارند.
سپاس اوباشتن رو یکزمانی در یک فیلمی شنیدم دقیق خاطرم نیست چه بود ولی انیمیشنی بود که فرزندش رو قیاس (بجای قیاس ؟)میکرد با حیوان، که چون او اوباشتی و در فیلم به گونه ای بود که اوباشتن را برای حیوان بکار میبرن میشه بگید فسلفسشو؟
Nâxodâ'سعی' تازیکه[1], 'تلاش' هم ترکی است, کارواژهیِ[2] پارسیک آن «کوشیدن» ئه و نامواژهیِ[3] آن میشود «کوشش». سهل = آسان (easy), ساده (simple) ---- 1. ^ tâz+ik::Tâzik || تازیک: عربی Ϣiki-En arabic 2. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل Dehxodâ verb 3. ^ nâm+vâže::Nâmvâže || نامواژه: اسم fa.wiktionary.org, Ϣiki-En, Ϣiki-De noun substantiv
سپاس تازیکه به چه معناست؟ و اینجا چه ارزشی داره ؟
mosaferسپاس تازیکه به چه معناست؟ و اینجا چه ارزشی داره ؟
منظور ناخدا این بود که کلمه "سعی" تازیک است یعنی عربی هست😬
Anarchyمنظور ناخدا این بود که کلمه "سعی" تازیک است یعنی عربی هست😬
کلا یک برداشت دیگه کردم ممنون از شفاف سازی
گاهی مینشینیم و حسرت بر روزهائی میخوریم که تنهائیم، بی خیال از هر چه دلدادگی ، سبکتر از نسیمی که مستبازی میکند با گیسوانمان در باد، و حال روزهائیست برای فرو نشاندن عطش سیری ناپذیر یتان ، اینجا رسم و رسومات فرق کردست ، جامه از تن میدرید و چشم وحشی میکنید تا بدرید تمام انسانیت را، قدری ارام باشید ... کاش میدانستید خشونت، لذت بهمراه ندارد ! این روزها کاری از دست کسی بر نمی اید، وقتی هوسها سیری ناپذیر شده اند
mosaferسپاس اوباشتن رو یکزمانی در یک فیلمی شنیدم دقیق خاطرم نیست چه بود ولی انیمیشنی بود که فرزندش رو قیاس (بجای قیاس ؟)میکرد با حیوان، که چون او اوباشتی و در فیلم به گونه ای بود که اوباشتن را برای حیوان بکار میبرن میشه بگید فسلفسشو؟
اوباشتن . [ اَ ت َ ] (مص ) اوباریدن . بلع کردن . (ناظم الاطباء). || پر کردن . || افکندن . (برهان ) (آنندراج ) (از انجمن آرا) :
هست اوباشتن چه افکندن
معنی دیگرش چه آگندن .(فرهنگ منظومه ).
رجوع به اوباریدن شود.
اوباشتن برای آدم کار زیبایی نیست, خوراک را نمیاوبارند / نمیفروبرند, میخورند. ولی در «زمین او را در خود اوباشت» کار میکند.
ساختار واژه را نمیدانم, شاید "او" پیشوند باشد.
mosaferگاهی مینشینیم و حسرت بر روزهائی میخوریم که تنهائیم، بی خیال از هر چه دلدادگی ، سبکتر از نسیمی که مستبازی میکند با گیسوانمان در باد، و حال روزهائیست برای فرو نشاندن عطش سیری ناپذیر یتان ، اینجا رسم و رسومات فرق کردست ، جامه از تن میدرید و چشم وحشی میکنید تا بدرید تمام انسانیت را، قدری ارام باشید ... کاش میدانستید خشونت، لذت بهمراه ندارد ! این روزها کاری از دست کسی بر نمی اید، وقتی هوسها سیری ناپذیر شده اند
گاهی مینشینیم و دریغِ آن روزهایی را میخوریم که تنهائیم, بی اندیشه از هر چه دلدادگی ست,
سبکتر از ایازی[1] که با گیسوانمان در باد مستبازی میکند, و جاورِ[2] روزهاییست برای فرونشانیِ تشنگی ناسیریـپذیـر اتان,
اینجا آیـیـنها و تـرادادها[3] دگرستهاند[4], جامه از تن میدرید و سرمیکشید تـا بدریـد همهیِ هومنی[5] را, اندکی بیارامید,
کاش میدانستید تندخویی خوشی بهمراه ندارد! این روزها کاری از دست کسی برنمیآید, جاییکه 'هوسها' ناسیریــپذیـر گشتهاند.
----
1. ^ Ayâz || ایاز: نسیم سپیده دم; بادیکه از سوی بامداد میوزد Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ breeze
2. ^ jâ+var::Jâvar || جاور: حال Ϣiki-En mood
3. ^ tarâ+dâd{pasvand}::Tarâdâd || تراداد: رسم و سنت; چیزی که از این دست به آن دست و این زادمان به زادمان پسین داده شده = تـَرا+داده = given/spoken through generations = trans+ dict ~mazdak Ϣiki-En tradition
4. ^ Digarestan <— Degarestan || دیگرستن: تغییر کردن Ϣiki-En to change
5. ^ human+i{pasvand}::Humani || هومنی: بشریت mankind || هومنی: یک هومن a human
Nâxodâگاهی مینشینیم و دریغِ آن روزهایی را میخوریم که تنهائیم, بی اندیشه از هر چه دلدادگی ست,
سبکتر از ایازی[1] که با گیسوانمان در باد مستبازی میکند, و جاورِ[2] روزهاییست برای فرونشانیِ تشنگی ناسیریـپذیـر اتان,
اینجا آیـیـنها و تـرادادها[3] دگرستهاند[4], جامه از تن میدرید و سرمیکشید تـا بدریـد همهیِ هومنی[5] را, اندکی بیارامید,
کاش میدانستید تندخویی خوشی بهمراه ندارد! این روزها کاری از دست کسی برنمیآید, جاییکه 'هوسها' ناسیریــپذیـر گشتهاند.----
سپاس🌹
+
حال روزهائیست برای فرو نشاندن عطش سیری ناپذیر یتان
منظور من زمان بود و "جاور "میتونه همان معنی رو برسونه؟
+
چشم وحشی میکنید
سرمیکشید
چه ارتباطی پارسی وار بین دو جمله هست؟
" سرمیکشید" به معنی چشم وحشی کردن میشه؟
mosaferسپاس🌹
+
حال روزهائیست برای فرو نشاندن عطش سیری ناپذیر یتان
منظور من زمان بود و "جاور "میتونه همان معنی رو برسونه؟+
من کارکرد "حال" یا زمان را نمیگیرم اینجا
(:
ولی جاور:
جاور. [ وَ ] (اِ) ۞ بمعنی حال باشد. (برهان ) (آنندراج ). (انجمن آرا). چنانکه اگر گویند: «چه جاور داری ؟» مراد آن باشد که چه حال داری ؟. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). || بمعنی خداوند جا و مکان نیز آمده است . (آنندراج )(انجمن آرا). جمع جاوران . (آنندراج ) (انجمن آرا).
چشم وحشی میکنید
سرمیکشید
چه ارتباطی پارسی وار بین دو جمله هست؟
" سرمیکشید" به معنی چشم وحشی کردن میشه؟
نه, چشم وحشی را میتوانید همان چشم وحشی بنویسید.
وحشی = دَد,; ددمنش = وحشی خو
Nâxodâمن کارکرد "حال" یا زمان را نمیگیرم اینجا (:
دقیقا چه معنی کردید؟
ولی جاور:
نه, چشم وحشی را میتوانید همان چشم وحشی بنویسید.
وحشی = دَد,; ددمنش = وحشی خو
چرا کلا تغییرش دادید؟(میدونم ربطی به پارسی کردنش نداشت)
mosaferچرا کلا تغییرش دادید؟(میدونم ربطی به پارسی کردنش نداشت)
چیزی دیگری دریافتم, سپس پژوهیدم دیدم "چشم وحشی" یک همانندی است گویا و همان «چشم وحشی کردن» است که گفتید, پس بهتره همان بماند تا معنا از میان نرود.
Nâxodâگاهی مینشینیم و دریغِ آن روزهایی را میخوریم که تنهائیم, بی اندیشه از هر چه دلدادگی ست,
سبکتر از ایازی[1] که با گیسوانمان در باد مستبازی میکند, و جاورِ[2] روزهاییست برای فرونشانیِ تشنگی ناسیریـپذیـر اتان,
اینجا آیـیـنها و تـرادادها[3] دگرستهاند[4], جامه از تن میدرید و سرمیکشید تـا بدریـد همهیِ هومنی[5] را, اندکی بیارامید,
کاش میدانستید تندخویی خوشی بهمراه ندارد! این روزها کاری از دست کسی برنمیآید, جاییکه 'هوسها' ناسیریــپذیـر گشتهاند.
چون کلا اینجا اشاره ای نداشتید گمان کردم از نظرتان باید حذف میشد
mosaferچون کلا اینجا اشاره ای نداشتید گمان کردم از نظرتان باید حذف میشد
تا همینجا هم جای آفرین دارد و خود نوشتهها به اندازهیِ بسنده و بیشتر پارسی هستند mosafer جان, نوشتههایِ دیگر را بِنِه تا بپیشرویم!
(:
Nâxodâتا همینجا هم جای آفرین دارد و خود نوشتهها به اندازهیِ بسنده و بیشتر پارسی هستند mosafer جان, نوشتههایِ دیگر را بِنِه تا بپیشرویم! (:
سپاس
البته یک موردی رو بگم بهتون
من ندیدم فرهنگ لغتی که برگردان زبان عامیانه به پارسی باشه
به همین خاطر واژه هایی که شما مینگارید رو در دفتری مینویسم تا هر از چند گاهی مرور کنم
+
امشب قلم مست و صفحه مستر
او میلغزد و من نظاره گر عصیانش
نه از عقل خبری ست نه عشق !
دل سپردم به این قلم بی جان
سنگ را میشکافد وقتی فرمان به دست دارد!
امشب نه من نوای ماندن دارم نه دل...
میخواهم تا صبح برایم مستبازی کنی
هان ای قلم !
پنهان مشو از پیش دیدگانی که جز تو محرمی ندارد...
امشب
من مست و
صفحه مست و
قلم مستتر...!
+ "زایاندن" درسته, ولی زاییدن خودش کارواژهیِ[1] دوگذرا است (گذرا[2] و ناگذرا[3] = متعدی و لازم), یعنی نیازی نیست بگوییم بچه را زایاندم, همان "بچه را زاییدم" درسته.
ولی این را میتوان برای مامای بچه گفت: «ماما بچه [یِ مادر] را زایاند».
زایاندن . [ دَ ] (مص ) یاری دادن به زچه گاه زادن . زایاندن ماما زاچه را. زایانیدن . و رجوع به زایانیدن شود.
زاییدن = ناگذرا: پس از کاربردْ پرسشهایِ "چه چیزی؟" یا "چه کسی؟" پیش نمیایند.
زایانیدن = گذرا: پس از کاربردْ پرسشِ "چه کسی را زایاند؟" پیش میاید (از کارور[4] به کارگیر[5] میگذریم).
----
1. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل Dehxodâ verb
2. ^ gozar+â{pasvand}::Gozarâ || گذرا: متعدی; موقتی Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ transitive
3. ^ nâ+gozar+â{pasvand}::Nâgozarâ || ناگذرا: لازم; ردنشدنی Ϣiki-En intransitive
4. ^ Kârvar || کارور: فاعل Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ subject
5. ^ Kârgir || کارگیر: مفعول Ϣiki-En object
mosaferسپاس
البته یک موردی رو بگم بهتون
من ندیدم فرهنگ لغتی که برگردان زبان عامیانه به پارسی باشه
به همین خاطر واژه هایی که شما مینگارید رو در دفتری مینویسم تا هر از چند گاهی مرور کنم
واژگان هام[1] را هم میتوان به پارسیک برگرداند, اتفاقا بیشتر واژگان هام خودشان پارسیک هستند, "واسه", "انگار", "جوری؟", "بچزون", "پکوندن" (:
mosaferامشب قلم مست و صفحه مستر
او میلغزد و من نظاره گر عصیانش
نه از عقل خبری ست نه عشق !
دل سپردم به این قلم بی جان
سنگ را میشکافد وقتی فرمان به دست دارد!
امشب نه من نوای ماندن دارم نه دل...
میخواهم تا صبح برایم مستبازی کنی
هان ای قلم !
پنهان مشو از پیش دیدگانی که جز تو محرمی ندارد...
امشب
من مست و
صفحه مست و
قلم مستتر...!
امشت خامه مست و برگ مستتر ...
او میلغزد و من نپاهندهیِ[2] خشم اش ...
نه از خرد نودادی[3] است نه از شیدایی ...
دل سپردم به این خامهیِ بیجان ...
سنگ را میشکافد آنگهکه فرمان بدست دارد ...
امشب نه من نوای ماندن دارم نه دل ...
میخواهم تا پگاه[4] برایم مستبازی کنی ...
هان ای خامه! ...
پنهان مشو از پیش دیدگانی که جز تو رازداری ندارند ...
امشب ...
من مست و ...
برگ مست و ...
خامهیِ مستتر ...
یا
من مست و ...
برگ مستتر و ...
خامهیِ مستِست* ...
قلم = خامه, کَلَک, هَخام
کسیکه استعداد نویسندگی دارد = خامهیِ ادبی داشتن
*
در پارسیکِ باستان پسوند -ešt یا est (به گمانم) همان "ترین" امروز بوده, مانند به و بهشت (بهشت) که میشود بهترین یا همان Best.
----
1. ^ Hâm || هام: عام general
2. ^ nepâh+ande::Nepâhande || نپاهنده: مشاهدهگر ⚕Heydari☉, Ϣiki-En observer
3. ^ no+dâd{pasvand}::Nodâd || نوداد: در پارسی گویشِ "فرارود"، نوداد برای خبر و نودادها برای اخبار بکار می رود. Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ news
4. ^ Pegâh || پگاه: بامداد; صبح زود; سحر; سپیده دم Dehxodâ, Ϣiki-En daybreak
و همانیز...
باورت میشود خدا مست شده؟
آرام و بیصدا در حوالی خیالم قدم بر میداشت
زانو بر زمین زدم تا سر بر خاک نهم و شکرش را که نه
شاکی شوم از داد و عدلش
ناگهان قطره ای شراب بر دیده ام فرو ریخت
و من به خوبی آن شراب را میشناختم
مست میکرد خیالاتم را آن هنگام که خسته میشدم از جور زمانه
خدای من تو هم مست شدی؟
خسته شدی؟
شراب من تاثیرش را گذاشت؟
پس چرا بیتابی نمیکنی و مستانگی ات را نشانم نمیدهی؟
میخواهی نزدیکتر شوم؟
میخواهی امشب در آغوش من صبح کنی؟
چه میخواهی؟
بگو تا برایت مهیا کنم....
چه شد؟
نتوانستی فراموش کنی؟
شراب به تنهائی نمیتواند برایت کارساز باشد
من خود، امشب تو را مست میکنم
و از فکر و خیال آسوده
در بگشا...
امشب من نیز چون تو تنهائیم....
Nâxodâواژگان هام[1] را هم میتوان به پارسیک برگرداند, اتفاقا بیشتر واژگان هام خودشان پارسیک هستند, "واسه", "انگار", "جوری؟", "بچزون", "پکوندن" (:
امشت خامه مست و برگ مستتر ...
او میلغزد و من نپاهندهیِ[2] خشم اش ...
نه از خرد نودادی[3] است نه از شیدایی ...
دل سپردم به این خامهیِ بیجان ...
سنگ را میشکافد آنگهکه فرمان بدست دارد ...
امشب نه من نوای ماندن دارم نه دل ...
میخواهم تا پگاه[4] برایم مستبازی کنی ...
هان ای خامه! ...
پنهان مشو از پیش دیدگانی که جز تو رازداری ندارند ...
امشب ...
من مست و ...
برگ مست و ...
خامهیِ مستتر ...یا
من مست و ...
برگ مستتر و ...
خامهیِ مستِست* ...قلم = خامه, کَلَک, هَخام
کسیکه استعداد نویسندگی دارد = خامهیِ ادبی داشتن
*
در پارسیکِ باستان پسوند -ešt یا est (به گمانم) همان "ترین" امروز بوده, مانند به و بهشت (بهشت) که میشود بهترین یا همان Best.
سپاس
نمیشه بجای خامه چیز دیگه گذاشت؟
یا در تکرار از چیز دیگه استفاده کرد
به نظرم به اندازه ای که "خامه " تو چشمه قلم نبود
یجوری میشه تکرار اینهمه " خامه"
میباوری خدا مست شده؟ آرام و بیسدا و در نزدیکیِ پندارم میگامد[1]
زانو بر زمین زدم تا سر به خاک نهم و سپاس را که نه دادخواه شوم از داد (و دادگری[2]) اش
ناگهان چکهای شراب بر دیده ام فروریخت
و من بخوبی آن شراب را میشناختم
مست میکرد پنداره[3] هایم را آن هنگام که خسته میشدم از جور زمانه[4]
خدای من تو هم مست شدی؟
خسته شدی؟
شراب من هنودش را گذاشت؟
پس چرا بیتابی نمیکنی و مستانگی ات را نشانم نمیدهی؟
میخواهی نزدیکتر شوم؟
میخواهی امشب در آغوش من بامداد کنی؟
چه میخواهی؟
تبو تا برایت فراهم کنم ...
چه شد؟
نتوانستی فراموش کنی؟
شراب بتنهایی نمیتواند برایت کارساز باشد
من خود, امشب تو را مست خواهم کرد.
و از اندیشه و پندار آسوده
در بگشای
امشت من نیز چون تو تنهایم ....
----
1. ^ Gâmidan || گامیدن: رفتن و قدم زدن Dehxodâ, Ϣiki-En to walk
2. ^ dâd{pišvand}+gar+i{pasvand}::Dâdgari || دادگری: عدالت Ϣiki-En, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ justice; fairness
3. ^ pendâr+e::Pendâre || پنداره: مفهوم Ϣiki-En concept
4. ^ Zamâne || زمانه: دوران Ϣiki-En, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ era; times
Nâxodâمیباوری خدا مست شده؟ آرام و بیسدا و در نزدیکیِ پندارم میگامد[1]
زانو بر زمین زدم تا سر به خاک نهم و سپاس را که نه دادخواه شوم از داد (و دادگری[2]) اش
ناگهان چکهای شراب بر دیده ام فروریخت
و من بخوبی آن شراب را میشناختممست میکرد پنداره[3] هایم را آن هنگام که خسته میشدم از جور زمانه[4]
خدای من تو هم مست شدی؟
خسته شدی؟
شراب من هنودش را گذاشت؟
پس چرا بیتابی نمیکنی و مستانگی ات را نشانم نمیدهی؟
میخواهی نزدیکتر شوم؟
میخواهی امشب در آغوش من بامداد کنی؟
چه میخواهی؟تبو تا برایت فراهم کنم ...
چه شد؟
نتوانستی فراموش کنی؟
شراب بتنهایی نمیتواند برایت کارساز باشد
من خود, امشب تو را مست خواهم کرد.و از اندیشه و پندار آسوده
در بگشای
امشت من نیز چون تو تنهایم ....----
1. ^ Gâmidan || گامیدن: رفتن و قدم زدن Dehxodâ, Ϣiki-En to walk
2. ^ dâd{pišvand}+gar+i{pasvand}::Dâdgari || دادگری: عدالت Ϣiki-En, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ justice; fairness
3. ^ pendâr+e::Pendâre || پنداره: مفهوم Ϣiki-En concept
4. ^ Zamâne || زمانه: دوران Ϣiki-En, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ era; times
🌹
کم بود به یک پسند راضی شدن خیلی زیبا ست(این تعریف از نوع ویرایش شماست اگر نه کلمات ناهمگون من که ترتیبی حالیشان نیست)
Nâxodâتبو تا برایت فراهم کنم ...
"تبو " به معنای بگو هست؟
mosafer"تبو " به معنای بگو هست؟
نه, لغزش تایپی بود!
بپیشرویم به معنای ویرایش هست؟
گاهی برخی واژگان صرف کردنش سخت هست
البته منظورم این نیست در موارد دیگه
در مورد زایاندن که توضیح دادید من اشتباه ازش استفاده کردم در جمله؟
آیا شما زایاندید (منظورم من--->آیا شما بچه ای بدنیا آوردید)
+بهمینسان
روزه که میگیرم خدا زیر چشمی نگاهم میکند و لبخند میزند
خوب میداند گرسنگی میکشم تا تو را فراموش کنم
و لبخند میزند بر چشمانی که هر سو ،جز او را جستجو میکند
دستانی که غرق بر گناهند را ،بر آسمانی بالا میبرم که خوب میداند در پس ِ قنوتش ذکر نام تو جاریست
اینجا خدا خودش را بخواب زده ...
دخیل بَند، بر تمام امام زاده هائی که پرتند!
به حتم ، آنان نیز دلباخته ی تو شده اند که چنین پرت و دور، دخیل بندشان ،کسانی هستند که جز خدا ،خدائی دگر نیز دارند...
mosaferبپیشرویم به معنای ویرایش هست؟
«پیشرفتن» یک کارواژه[1] است به چم[2] to advance, هنگام صرف کردن میشود "می" را میان پیشوند و واژه انداخت یا سرهم کاربرد:
پیشمیرود
میپیشرود
...
پیشرفت
پیشرفته
پادکارواژهیِ آن میشود «پسرفتن»:
میپسرود
میپسروی
...
پسرفت
پسرفته
mosaferدر مورد زایاندن که توضیح دادید من اشتباه ازش استفاده کردم در جمله؟
آیا شما زایاندید (منظورم من--->آیا شما بچه ای بدنیا آوردید)
آیا شما زاییدید؟ = آیا شما بچه زاییدید؟
آیا شما زایاندید (زائوندین)؟ = آیا شما بچه را به دنیا آوردید؟
دومی را میشود بجای یکمی بکاربرد, ولی یکمی را نمیشود بجای دومی (مامایی) بکاربرد.
mosaferگاهی برخی واژگان صرف کردنش سخت هست
البته منظورم این نیست در موارد دیگه
نه براستی سخت نیستند, زبان پارسیک در صرف کارواژگان ١٠٠% روالمند است (بر پاد زبانهای دیگر), در فرهود[3]
این اندازه ساده است که من با یک نرمافزارِ چندرژی توانستهام همهیِ کارواژگان پارسیک را با ایرنگ[4] 0 صرف کنم:
Ubâšan —> Ubâr
Indicative - Past
ubâštand
ubâštid
ubâštim
ubâšt
ubâšti
ubâštam
Simple
miubâštand
miubâštid
miubâštim
miubâšt
miubâšti
miubâštam
Imperfect
dâštand miubâštand
dâštid miubâštid
dâštim miubâštim
dâšt miubâšt
dâšti miubâšti
dâštam miubâštam
Progressive
ubâšteand
ubâšteid
ubâšteim
ubâšte
ubâštei
ubâšteam
Narrative
miubâšteand
miubâšteid
miubâšteim
miubâšte
miubâštei
miubâšteam
Narrative Imperfect
dâšteand miubâšteand
dâšteid miubâšteid
dâšteim miubâšteim
dâšte miubâšte
dâštei miubâštei
dâšteam miubâšteam
Narrative Progressive
ubâšte budand
ubâšte budid
ubâšte budim
ubâšte bud
ubâšte budi
ubâšte budam
Precedent
miubâšte budand
miubâšte budid
miubâšte budim
miubâšte bud
miubâšte budi
miubâšte budam
Precedent Imperfect
dâštand miubâšte budand
dâštid miubâšte budid
dâštim miubâšte budim
dâšt miubâšte bud
dâšti miubâšte budi
dâštam miubâšte budam
Precedent Progressive
ubâšte budeand
ubâšte budeid
ubâšte budeim
ubâšte bude
ubâšte budei
ubâšte budeam
Precedent Narrative
miubâšte budeand
miubâšte budeid
miubâšte budeim
miubâšte bude
miubâšte budei
miubâšte budeam
Precedent Narrative Imperfect
dâšteand miubâšte budeand
dâšteid miubâšte budeid
dâšteim miubâšte budeim
dâšte miubâšte bude
dâštei miubâšte budei
dâšteam miubâšte budeam
Precedent Narrative Progressive
Indicative - Present
ubârand
ubârid
ubârim
ubârad
ubâri
ubâram
Simple
miubârand
miubârid
miubârim
miubârad
miubâri
miubâram
Imperfect
dârand miubârand
dârid miubârid
dârim miubârim
dârad miubârad
dâri miubâri
dâram miubâram
Progressive
Indicative - Future
xavâhand ubâšt
xavâhid ubâšt
xavâhim ubâšt
xavâhad ubâšt
xavâhi ubâšt
xavâham ubâšt
Simple
Subjunctive - Past
ubâšte bâšand
ubâšte bâšid
ubâšte bâšim
ubâšte bâšad
ubâšte bâši
ubâšte bâšam
Narrative
miubâšte bâšand
miubâšte bâšid
miubâšte bâšim
miubâšte bâšad
miubâšte bâši
miubâšte bâšam
Narrative Imperfect
ubâšte bude bâšand
ubâšte bude bâšid
ubâšte bude bâšim
ubâšte bude bâšad
ubâšte bude bâši
ubâšte bude bâšam
Precedent Narrative
miubâšte bude bâšand
miubâšte bude bâšid
miubâšte bude bâšim
miubâšte bude bâšad
miubâšte bude bâši
miubâšte bude bâšam
Precedent Narrative Imperfect
Subjunctive - Present
beubârand
beubârid
beubârim
beubârad
beubâri
beubâram
Simple
Imperative - Past
ubâšte bâšand
ubâšte bâšid
ubâšte bâšim
ubâšte bâšad
ubâšte bâš
ubâšte bâšam
Narrative
Imperative - Present
beubârand
beubârid
beubârim
beubârad
beubâr
beubâram
Simple
پ.ن.
توانگرفته از jahanshiri.ir
----
1. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل Dehxodâ verb
2. ^ Cam || چم: معنی; چرایی Ϣiki-En, MacKenzie meaning
3. ^ far+hud::Farhud || فرهود: فرهوده; هوده=حق; حقیقت Ϣiki-En truth
4. ^ Irang || ایرنگ: خطا; لغزش MacKenzie error
mosafer
+بهمینسانروزه که میگیرم خدا زیر چشمی نگاهم میکند و لبخند میزند
خوب میداند گرسنگی میکشم تا تو را فراموش کنم
و لبخند میزند بر چشمانی که هر سو ،جز او را جستجو میکند
دستانی که غرق بر گناهند را ،بر آسمانی بالا میبرم که خوب میداند در پس ِ قنوتش ذکر نام تو جاریست
اینجا خدا خودش را بخواب زده ...
دخیل بَند، بر تمام امام زاده هائی که پرتند!
به حتم ، آنان نیز دلباخته ی تو شده اند که چنین پرت و دور، دخیل بندشان ،کسانی هستند که جز خدا ،خدائی دگر نیز دارند...
این یکی را میگذارم برای دیگران, چامههایِ[1] دینی به روحیهیِ من سازگار نیستند.
هرآینه, این واژگان را داریم:
تکابیدن[2] = غرق شدن
قنوت = (خوردنیه؟) (:
به حتم = ببایست, بیگمان, هر آینه
جز = پارسیکه: جدااز —> جز
دیگر واژگان "ذکر" و .. هم http://beparsi.be میانجامد برایتان.
----
1. ^ Câme || چامه: شعر Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ poem
2. ^ tak+âbidan::Takâbidan || تکابیدن: کارواژه تکابیدن به چم غرق شدن است.تک+آب+یدن.می دانیم که تک همان ته است.در گذشته تک به چم ته کاربرد داشت مانند این چامه ناصر خسرو:بر اوج فلک چون بپرم از نظر تیز/می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست/غرق شدن =ته آب رفتن٬از همین روی تکابیدن(غرق شدن)همان تهِ آب رفتن است.بهمن Ϣiki-En, Ϣiki-En to sink; to drown
mosafer
+بهمینسانروزه که میگیرم خدا زیر چشمی نگاهم میکند و لبخند میزند
خوب میداند گرسنگی میکشم تا تو را فراموش کنم
و لبخند میزند بر چشمانی که هر سو ،جز او را جستجو میکند
دستانی که غرق بر گناهند را ،بر آسمانی بالا میبرم که خوب میداند در پس ِ قنوتش ذکر نام تو جاریست
اینجا خدا خودش را بخواب زده ...
دخیل بَند، بر تمام امام زاده هائی که پرتند!
به حتم ، آنان نیز دلباخته ی تو شده اند که چنین پرت و دور، دخیل بندشان ،کسانی هستند که جز خدا ،خدائی دگر نیز دارند...
این یکی را میگذارم برای دیگران, چامههایِ[1] دینی به روحیهیِ من سازگار نیستند.
هرآینه, این واژگان را داریم:
تکابیدن[2] = غرق شدن
قنوت = (خوردنیه؟) (:
به حتم = ببایست, بیگمان, هر آینه
جز = پارسیکه: جدااز —> جز
دیگر واژگان "ذکر" و .. هم http://beparsi.com میانجامد برایتان.
----
1. ^ Câme || چامه: شعر Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ poem
2. ^ tak+âbidan::Takâbidan || تکابیدن: کارواژه تکابیدن به چم غرق شدن است.تک+آب+یدن.می دانیم که تک همان ته است.در گذشته تک به چم ته کاربرد داشت مانند این چامه ناصر خسرو:بر اوج فلک چون بپرم از نظر تیز/می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست/غرق شدن =ته آب رفتن٬از همین روی تکابیدن(غرق شدن)همان تهِ آب رفتن است.بهمن Ϣiki-En, Ϣiki-En to sink; to drown
Nâxodâاین یکی را میگذارم برای دیگران, چامههایِ[1] دینی به روحیهیِ من سازگار نیستند.
دقیقا چنین پیش بینی رو کرده بودم
و جالب هست که شما متوجه ی منظور اصلی من نشدید اگر نه باید لذت هم میبردید از شنیدنش😉
رها که میشوم میبندم چمندانم را از هر چه خاطرات زشت و زیباست
بر شانه میاندازم تمام کوله باری که این سالها با رنجی سرد به دست آورده ام
میروم تا از خویش دور شوم دور و دورتر
آنقدر دور که حتی شانه های تو نیز به گرد راهش نرسد
امروز عجیب دلتنگم
دلتنگ لحظاتی که گریه های کودکانه ام بخاطر مشتی ذرت بوداده بود
دلتنگ لحظاتی هستم که وقتی سر بر سجاده ی عشق فرو میاوردم تمام ِ من تهی میشد از هر چه
و امروز دلتنگترم ...
اینجا کسی صدای قافله ای را نمیشنود که به خون خواهی من قیام کرده اند
انگشت به سمت منی برده اند که سخت دلگیرم
کاش تو میدانستی این چه معنا دارد
مرا رها کن
"چقدر دلم برای نبودنم تنگ شده!"
این روزها بی دلیل بغض میکنم بخاطر هیچ
مرا هیچکس نمیتواند آنی ببیند که هستم
پس گفتن و ندیدن چه سود؟
گاهی شاعر میشوم و مستانه باد را در آغوش میکشم
و گاه از هر چه دنیاست بیزارم
میبینی دستانم بوی پونه های وحشی را میدهد که از سر راه زمانه برداشته ام
چه میشود گفت؟
گاهی باید سکوت کنی
گاه باید بیاندیشی
و من این روزها خدای سکوتم...
فاصله هایمان را دیوارها پر کرده اند
دیوارهائی از
غم
دوری
مهربانی
حسرت
بی قراری
امشب سر بر شانه کدامین دیوار بخواب رفته ای؟
امشب همان شبی ست که ارزو داشتم
وتو در کنارمی
چه زیبا میخندی ای ایت الهی نازل شده بر قلبم
چه خمارند دو چشم اهو مانندنت
وچه مست میکنند مرا گرمای وجودت
دست بر دستم نه تا بیشتر مستت شوم
لب بر لبانم گذار تا اتش هجران فرو کش کند
با تو بودن فراق را دور کرد ودورتر
برای دل بیقرارم تو مرهمی ای مهتاب شبانه ام
بگذار در اغوش کشم این تمامیه خلقت را
بگذار سخت تر بفشارمش این شراب مست کننده را
برچشمانم خیره شو وپلک نزن مرا بیخود میکند این نگاه جادوئی ات
ومسخر خویش کرده
چه حال غریب و خوشایندی دارم من امشب
چه مستم بی شراب
وتو را سکوتی مبهم در خود خورده که چنین مات ومبهوت در اغوشم به نظاره نشستی ای
بگذار دربها را ببندم
برافکنم بر این پنجره های غبار گرفته از فراق
وتو را عاشقانه تر ببوسم وچنگ بر زلف پریشانت زنم
کور شوید وکر ای دشمنان هر چه دلدادگی
تا نبینید و نشنوید عشق بازیمان را
چشم بر هم مینهم تا تو شرمت نشود وغرق بوسه ات میکنم
وانگاه........
چه زود صبح شد وسپیده سر زد
هنوز گوئی ثانیه ای نگذشته
وتو همراه مهتاب اسمان رفتی
ومن چه غریبانه دوباره زانو در بغل میفشارم ومنتظر میمانم
تا شبی دیگر همراه مهتاب سر به کلبه من زنی
ودوباره مستت شوم ای شراب سرخ گونه ام
mosaferفاصله هایمان را دیوارها پر کرده اند
دیوارهائی از
غم
دوری
مهربانی
حسرت
بی قراری
امشب سر بر شانه کدامین دیوار بخواب رفته ای؟
غم را که گفتیم! اندوه.
حسرت = رشک
بیقراری = ناآرامی, بیتابی
فاصله = دورا[1]
----
1. ^ Durâ || دورا: فاصله Ϣiki-En distance
mosaferامشب همان شبی ست که ارزو داشتم
وتو در کنارمی
چه زیبا میخندی ای ایت الهی نازل شده بر قلبم
چه خمارند دو چشم اهو مانندنت
وچه مست میکنند مرا گرمای وجودت
دست بر دستم نه تا بیشتر مستت شوم
لب بر لبانم گذار تا اتش هجران فرو کش کند
با تو بودن فراق را دور کرد ودورتر
برای دل بیقرارم تو مرهمی ای مهتاب شبانه ام
بگذار در اغوش کشم این تمامیه خلقت را
بگذار سخت تر بفشارمش این شراب مست کننده را
برچشمانم خیره شو وپلک نزن مرا بیخود میکند این نگاه جادوئی ات
ومسخر خویش کرده
چه حال غریب و خوشایندی دارم من امشب
چه مستم بی شراب
وتو را سکوتی مبهم در خود خورده که چنین مات ومبهوت در اغوشم به نظاره نشستی ای
بگذار دربها را ببندم
برافکنم بر این پنجره های غبار گرفته از فراق
وتو را عاشقانه تر ببوسم وچنگ بر زلف پریشانت زنم
کور شوید وکر ای دشمنان هر چه دلدادگی
تا نبینید و نشنوید عشق بازیمان را
چشم بر هم مینهم تا تو شرمت نشود وغرق بوسه ات میکنم
وانگاه........
چه زود صبح شد وسپیده سر زد
هنوز گوئی ثانیه ای نگذشته
وتو همراه مهتاب اسمان رفتی
ومن چه غریبانه دوباره زانو در بغل میفشارم ومنتظر میمانم
تا شبی دیگر همراه مهتاب سر به کلبه من زنی
ودوباره مستت شوم ای شراب سرخ گونه ام
قلب = دل
مات و مبهوت = هاج و واج, مات و سرگشته, سرگردان
فراق = دوری, جدایی[1] / فاصله = دورا[2]
سکوت = خاموشی, خموشی!
حال = جاور[3]
غریب = ناآشنا, بیگانه
غبار گرفته = گَرد/گرت گرفته
خلقت = آفرینش!!!
نظاره = بازبینی
بغل پارسی است, آغوش هم داریم.
صبح = بامداد, پگاه[4]!
غریبانه = غریب+انه = بیگانهوار, دورافتاده[5]
ثانیه = دمک[6]
----
1. ^ Jodâyidan || جداییدن: جدا کردن to separate
2. ^ Durâ || دورا: فاصله Ϣiki-En distance
3. ^ jâ+var::Jâvar || جاور: حال Ϣiki-En mood
4. ^ Pegâh || پگاه: بامداد; صبح زود; سحر; سپیده دم Dehxodâ, Ϣiki-En daybreak
5. ^ Duroftâde || دورافتاده: مهجور ~remote
6. ^ Damak || دمک: ثانیه Ϣiki-En second
mosaferاین روزها بی دلیل بغض میکنم بخاطر هیچ
مرا هیچکس نمیتواند آنی ببیند که هستم
پس گفتن و ندیدن چه سود؟
گاهی شاعر میشوم و مستانه باد را در آغوش میکشم
و گاه از هر چه دنیاست بیزارم
میبینی دستانم بوی پونه های وحشی را میدهد که از سر راه زمانه برداشته ام
چه میشود گفت؟
گاهی باید سکوت کنی
گاه باید بیاندیشی
و من این روزها خدای سکوتم...
بیدلیل = بیفرنود[1], بیخود
به خاطر = از روی, برای
شاعر = چامهسرا
وحشی = سرکش, نارام, بیابانی, درنده, دَد
سکوت کردن = خموشیدن
خموشیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) سکوت داشتن . خاموش بودن . ساکت شدن . حرف نزدن . || فرومردن چراغ . (ناظم الاطباء).
----
1. ^ far+nudan::Farnudan || فرنودن: استدلال کردن Ϣiki-En to argue
غبار گرفته = گَرد/گرت گرفته
امکانش هست سرکش بگذارید تا تلفظش رو بدونم؟
_ُ یا
_َِ
mosaferغبار گرفته = گَرد/گرت گرفته
امکانش هست سرکش بگذارید تا تلفظش رو بدونم؟
_ُ یا _َِ
گَـردُ غبار دیگر! (:
گرد خودش میشود غبار.
سرکش فردید[1] زیروزبر (اِعراب) بود؟
----
1. ^ far+did::Fardid || فردید: منظور Ϣiki-En, Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ purpose; intention