این شما هستید که واقع گرایی را با بدبینی و سرنوشت گرایی یکی گرفته اید
من نگفته ام این عیب ها هست پس نباید و نمی شود کاری کرد
این the devil is in the details در اینجا یعنی
مصداق نگرش اسرائیل به قوم گرایی،یهودی های چپ به "اقلیت" و اعمال اینها به کشورهای با پیشینه قوی تر ،شرایط زمانی و مکانی خاورمیانه و جهان
یا که شرایط فرهنگی و اجتماعی مردم حاضر ایران اما شما کلی گویی می کنید و به خوشبینی سمی دچار شده اید
شما پاسخ ندادید, برای کسیکه چنگار (سرطان) گرفته, خوشبینی بهتر است یا بدبینی؟
اگر بدبینی بهتر است,
پس چرا همه پژوهشها به ما میگویند که دارونُماها کاربرد واقعی دارند و روحیهی بیمار روی بهبود او یکراست اثرگذار است؟
ضمنا
این جماعتی که توییت هایشان را پست می کنید دردشان چیز دیگری است و جنس توهم شان هم طور دیگر
بدبین مد نظر شما یا کرخت و خمیر در گوشه ای افتاده و یا در حال چرند گویی است که الگوریتم شبکه اجتماعی پاداشش را بدهد
برای من حداقل مدیوم فروم هنوز هم تنها محل جدی گفتگوی اینترنتی است و در مفاد اینجا نویسندگان قدیمی اش با ذهن نقاد
این تنها دید شماست. برخی همواره هر چیز نویی را مینکوهند:
یوتیوب به درد نمیخورد, کسانیکه دنبال آموزش واقعی هستند کتاب میخوانند!
فارومهای اینترنتی به درد نمیخورند, کسانیکه ذهن نقاد! دارند در محفل شبانهی ما بحث میکنند نه آنلاین.
...
"کشور ایران کشوری سرشار از بنمایههای طبیعیست و اگر سرانش میخواستند دزدی و بالاکشی هم بکنند, بایستی نخست روی
زیرساختهای کشور سرمایهمیگذاشتند "
برای همین مسئله دیگ و سر سگ را یادآوری کردم
اسلامگرایی شیعه و بزودی قوم گرای جدایی خواه و قدرت طلب با جنگ بر سر منابع و منافع
از درخودمانده بدبین عبور کرده و به سرخورده کردن خوشبین می رسند
من که نگرفتم چه گفتید.
قومگرایی یک ریسک همیشگیست, اگر یک شمار سودشان را در این دیدند که از ایران جدا شوند و زورشان هم میرسید, خب باید
آنرا واگذار کنید! مرزهای یک کشور را در روز ازل که نکشیدهاند, در گذر زمان بدست آمده و در گذر زمان میتواند کم و افزون شود.
مردم ایران که نمیتوانند تا پایان زمان همواره در ترس اینکه هر کاری میکنند به خرد شدن ایران بیانجامد سر جایشان بنشینند, دیر یا زود ما این ریسک را باید بکنیم.
شما هم اگر این همه نگران پاره پاره شدن ایرانید بفرمایید با منطق و نوشتههایتان کسانیکه موافقاند
را توجیه نمایید. در پایان روز, آنچه مردم را با هم یکسو میکند سود مشترک است, نه باور شما به مرزهای تاریخی!
بایستی در نگر داشت, کشورهای بزرگتر امروزه بخت بالاتری برای رسیدن به
رفاه همگانی دارند, زیرا بنمایههای خودشان را به اشتراک میگذارند و زورشان بیشتر میشود.
اگر بیشتر مردم یک کشوری ولی در ستیز همیشگی با هم باشند, ما خواه ناخواه باید آنرا بپذیریم و به ایرانی کوچکتر و پیشرفته رضایت بدهیم.
نیک بخوانید که گفته شد «اگر بیشتر مردم». با نگرش کنونی, بیشتر
مردم ایران دنبال این نبوده و ترسی بیجاست که ج.ا. در دامن مخالفان خود انداخته است.
چیزی که من در بحث های دوستان نمیبینم اینه که عوامل عدم موفقیت مردم یا فعالین سیاسی در این سالهای مبارزه با جمهوری اسلامی واقعا چی بوده ؟ اول باید دلایل رو فهمید حتی اگر لازم باشه بی رحمانه خودمون رو نقد کنیم بعد ببینیم با امکانات موجود چه برنامه عملی امکان پذیره ... مثلا مهربد همون ابتدای شروع حمله اسرائیل میگفت مردم زورشون نمیرسه ... پس اسرائیل حمله کنه و دیگه کار تمومه !!
خب الان دیدی که کار تموم نشد و تحلیلت اشتباه بود . آیا بازنگری کردی در نگاهت ؟ مشکل اپوزیسیون نیم بند ما هم دقیقا تحلیل های سطحیه.
من جایی نگفتم که با جنگ اسرائیل کار پایان یافته, بساکه گفتم رفتنی شدن ج.ا. به بالاترین احتمال خود رسیده است, که همچنان نیز همین است.
در سرتاسر تاریخ ج.ا. نبوده که این اندازه ج.ا. زبون و بیچاره شده باشد! از مذاکره و خفت و خواریای که در برابر آمریکا دید, تا
کشته شدن چپ و راست سرداران سپاهش, تا منفجر شدن "گازهای خانههای سرانش" که هر روز تهران و تبریز و ... اخبارش را به گوش میشنویم!
ج.ا. به روزشمار افتاده و از این تنگنا هیچ راه گریزی ندارد, درست مانند یک الکلی قمارباز که همهی زندگیاش را به قمار و
دوز و کلک گذارنده و دارد به روز پاسخدهیاش نزدیک میشود و راه گریزی ندارد, یا باید همهچیز را ریسک کند, یا نابود شود.
مثلا مردم را آگاه کنیم که اسلام اَخه؟ یا جمهوری اسلامی بده و باید سرنگون بشه؟ 😂
اینها به کار میایند, نخست اینکه مردم را باید دو دسته در نگر بگیرید, کسانیکه نان و روزیشان از ج.ا. است, و کسانیکه
شاید تا اندازهای جیرهخوار ج.ا. بوده... یا تا از بیخ نبوده, ولی همچنان به این باور که گذر از ج.ا. درست است, نرسیدهاند:
چرا با اسلام [و اصلاحطلبان] به جایی نمیرسیم. یک شماری هنوز در این باورند. دینداران راستین شمارشان آن اندازه نیست که
خودمان را به رنجه بیاندازیم, ولی کسانیکه زندگی و سر و سامانی در ایران ج.ا. برای خودشان درست کردهاند نیاز به گفتگو دارند.
براندازی و ریسک قومیتگرایی چه اندازه است: یکی از بزرگترین بازدارندههای همسو شدن مردم, چنانکه
در این همین جستار نیز میبینیم این دست که برخی میترسند ایران پاره پاره شود. بایستی این دسته را آگاهانید.
چرا پهلوی یک دگرگزینه شایسته برای ایران است. ج.ا. و دیدگاهی منفی پیرامون پهلوی بسیار اند, یکبار دیگر در این جستار
هم این را میبینیم. ما بایستی این دسته را از "فرزامگرایی" به "کاربردگرایی" روی بیاورانیم, و روشن کنیم
که خوب یا بد, پهلوی یکی از دگرگزینههای (آلترناتیو) بسزا و فراخور ایران است, بویژه با کارنامهای که
سوگیریهای سیاسی و نیز زندگی شخصیاش نشان داده, کسیست که میتوان او را در گذر از ج.ا. به ایران فردا فرا انگاشت.
...
اینکه ج.ا. بد است شاید یک باور کمابیش همگانی شده باشد, ولی اینکه چه باید کرد و چگونه, هنوز به تراز پذیرش همگانی نرسیده است.
واژگشت یک جادوی متافیزیکی نیست, زمانیکه بیشترینهی مردم یک کشور ببه
این باور برسند که زیان دولت کنونی از سود آن بیشتر است, به پا خواهند خاست.
این باوراندن ولی سخت است و چرایی آن از چندسرچشمه بودن "ارزشها" میاید که از دامنهی این گفتگو بیرون است. چکیدهی
آن ولی, مانند هر دشواری دیگری, بایست سرچشمهها را شناخته, واکافته و به آنها یک به یک پرداخته و راهکار یافت.
خیر، جایگاه شما و مهربد در این گفتگو برمبنای «خوشبینی» بر اساس واقعیت های موجود نیست. بلکه باور به این است که خوشبینی و امید می تواند واقعیت ابجکتیو و خارج از ذهن تان را دگرگون کند.
به دیگر سخن، شما و مهربد ایده آل ذهنی تان را مبنای «واقعیت» و آنطور که میخواهید باشد قرار داده اید.
به همین خاطر ما هر چه قدر هم فکت برای شما بیاوریم، با توجیه های رنگارنگ سعی می کنید ذهنیت خویش را موجه جلوه دهید.
نگاهی به نخستین پست این جستار بیاندازید:
این سخن را ده ها بار از زبان اقشار مختلف در طی این سال ها در بروز بحران های مختلف شنیده بودم.
پرسش اینجاست که سخن شما دقیقا چه طور باطل میشود؟ وقتی بارها و بارها نادرست بودن و واهی بودن امیدتان در واقعیت آشکار گشته است!
موضع افرادی همچون شما و مهربد قابل ابطال و رد نیست، زیرا همواره با تمسک به ذهنیت تان پاسخ ما را می دهید نه فکت های موجود در جهان خارج.
این امید و خوشبینی برای معنا بخشیدن به زندگی پوچ و بی معنا از لحاظ روانی در زندگی فردی کارآمد است. اما قدرت اثرگذاری عملی در دگرگون ساختن جامعهی ۹۰ میلیونی ایران را ندارد.
وگرنه تاکنون با وجود اینترنت و تکنولوژی باور اکثریت مردم را دگرگون کرده بودید و بارها جمهوری اسلامی را سرنگون ساخته بودید.
اما این نوع امید و خوشبینی صرفا ذهنی است و اراده ای عملی حتی به بی خطر ترین اعتراض های مدنی هم ندارد، چه برسد به مبارزه جدی و سازمان یافته در کف در خیابان و ایجاد دگرگونی در واقعیت جامعه. به همین خاطر خوشبینی امثال شما به همان توییت زدن ها و بحث ها در فضای مجازی و پارسیگویی در این انجمن و فیسبوک ختم می شود.
من منکر این نیستم که چنین فعالیت هایی در بلند مدت(دهه ها و سده ها) شاید اثرگذار باشند، اما اثر آنها در کوتاه مدت و آن هم در وضعیت فعلی جامعه ایران، قطره ای است در اقیانوس.
آفرین, این دیدگاه شما درست است. فراموش ولی نکنید که از ما همین دیروز نیاغازیدهایم,
این فرایند نزدیک ۳۰, ۴۰ سالی میشود که آغاز گشته و پس بخش بزرگی از راه را هماکنوناش نیز رفتهایم.
برای شتاباندن هر فرآیندی باید نخست به سازوکار آن پی برد. در جایگاه کسیکه دست دراز در بهینهسازی الگوریتم دارم,
بیشتر زمانها بیشتر از آنکه نیاز به تندتر کردن فرایند باشد, نیاز به از میان بردن گلوگاه (bottleneck)ها میباشد. آنچه ما را
در براندازی کند کرده را بایست به خوبی دریابیم و از میان برداریم. ج.ا. در این زمینه, چنانکه در پیک
دیگر آوردیم, بشیوهی دیمی و کشکیِ همیشگیاش به چندین و چند ابزار پی برده و آنها را یکسره
به کار میبرد و اگر همین چند تا را ما بخوبی بشناسیم و خنثی کنیم, خود به خود فرایند را ۱۰ برابر تندتر کردهایم.
نکتهی دیگر, افزایش اثرگذاری خود است. در جای دیگر, در پیوند با گسترش فندآوری من به آن پرداخته بودم. امروزه شما
اگربه اندازه ایلان ماسک پول داشته باشید, گزینههای پیش رویتان میلیونها بار بیشتر بوده و هر کاری آسانتر میشود, پس پول و
سرمایه, سرآوازگی و ... همان اهرمهایی هستند که هر کس امروزه میتواند به آنها دست یافته و اثرگذاری خود را بیشتر کند.
کاملاً درست میگی که «ساختن اپوزیسیون دکمه نداره» و پروسهای زمانبر، فرساینده و پر از مانع بیرونی و درونیست. من هم نه اینو انکار کردم، نه خواستم خوشبینی مصنوعی تزریق کنم.
نکتهی من اینه که وقتی دربارهی «نقد» حرف میزنیم، باید بدونیم هدفش چیه: اگر فقط برای ابراز انزجار باشه و به انکار هر امکان ساختن ختم بشه، عملاً به ناامیدی تبدیل میشه، نه نقد. اما اگر نقد، مقدمهای برای بازسازی باشه، اونوقت میتونه مفید و حتی ضروری باشه.
در مورد اتهامزدن هم باهات موافقم — فضای سیاسی-رسانهای ما چه در داخل چه خارج، پر از تخریب متقابل و برچسبزنیهای احمقانهست. ولی این باعث نمیشه اصل مسیر رو رها کنیم. قرار نیست تا زمانی که همهچیز آمادهست و هیچ کس متهم نمیشه، تازه شروع کنیم به ساختن. ساختن دقیقاً باید در دل این بیاعتمادی و ویرانی شروع بشه، چون جای دیگهای نداریم که صبر کنیم تا مهیاتر بشه.
در بدبینانهترین سناریو، شاید «هیچگاه» اپوزیسیون مؤثر ساخته نشه. اما انتخاب ما اینه: آیا ما جزو کسانی هستیم که این سناریو رو تقویت میکنن، یا کسانی که تلاش میکنن — هرچند آهسته و کوچک — خلافش عمل کنن؟ من ترجیح میدم حتی در ناکامی، جزو گروه دوم باشم.
مشکل اینه من برنامه ای جز این که "شاهزاده میتونه به زبان اصلی مصاحبه کنه" ندیدم از شما ... یعنی با این روش ، شما و افراد با افکار مشابه عملا و بیشتر به نا امیدی دامن میزنید...
مسئله اینه که اگر همهچیز رو در همین نقطه ببندیم — یعنی بگیم «اپوزیسیون نداریم، همه الدنگ و بیسوادن» — عملاً خودمون رو از هر امکان اصلاح و نوسازی تهی میکنیم. این جمله که «تشکیلات اپوزیسیون وجود نداره»، بیشتر یک توصیف واقعیت است تا نتیجهگیری نهایی. خب، اگر نیست، باید ساخته بشه. اگر بیمار است، باید درمان بشه — نه فقط تحقیر یا طرد.
بدرستی همین است.
هر جنگی, نخست در روان است که رخ میدهد.
اگر با این روحیه درون جنگ شویم که بازندهایم, بخت خودمان برای پیروز شدن
را با دست خودمان کاهش دادهایم, و وارونه. یا درون جنگ نمیشوید, یا اگر شدید با روحیه مثبت و پیروز درون میایید.
در پیک دیگر به این پرداختم که
سود و کاربرد این نگرش که نومیدانه و "واقعبینانه" به جهان و نمیدانم ایرانی خاورمیانهای بنگریم
در این است که کسانی مانند امیر و Rationalist میتوانند بی وجدان درد به زندگی خودشان پرداخته و خودشان را نگران این چیزها
نکنند. شوربختانه یا خوشبختانه, درست کسانی این دیدگاه را دارند که پُرگاه, بیشتر از من و شما به ایران و آیندهی آن بها میدهند!
این
شاید در نمای کار یک پارادوکس به چشم بیاید, ولی در واقعیت یک سازوکار روانی برای رویارویی و
جلوگیری از هزینه دادن ذهنیست. کسانیکه چند پلّه از میانگین فرهیختهی ایرانی فرارفتهاند بالاترین احتمال
برای افتادن به این جایگاه نگرشیک را پیدا میکنند, زمانیکه اندیشههای کس فراتر از کمابیش هر کس دیگری که پیرامون
خود میبیند رفت, دیگر سخت است که بتواند خودش را به تراز نگرانیها و دغدغههای آنها نزدیک کند و همدردی
و نگرانی, جای خودشان را به "گور بابای اینها که هنوز اندر خم کوچهی یک گیر کردهاند" میدهد. هر آینه, از
آنجاییکه کس هنوز باهوشتر و آگاهتر است, بایستی یکجوری خودش را نیز متقاعد سازد که آدم خودخواه و
بدی نیست و تنها دارد واقعبینانه به جهان خود مینگرد و گناه او نیست که ایران در خاورمیانه افتاده و ...
نیک بنگرید که من همچون دیدگاهی را هیچ نمینکوهم و از دید من, در جایگاه جاندارانی
خودآگاه و خواستآزاد, اگر کس بخواهد راه خودش را کنار بکشد و برود
هیچ خردهای بر او وارد نیست, تنها سازوکار آن را دارم روشن میکنم.
این رفتار را مانند دوست نزدیک نیز میتوانید ببینید که بجای بُریدن و سرد شدن, با شما گفتگو و
بحث میکند. کسیکه از شما بریده هرگز با شما گفتگو نخواهد کرد, کسیکه دنبال دلیل بسنده برای متقاعد شدن است, چرا.
مشکل اینه من برنامه ای جز این که "شاهزاده میتونه به زبان اصلی مصاحبه کنه" ندیدم از شما ... یعنی با این روش ، شما و افراد با افکار مشابه عملا و بیشتر به نا امیدی دامن میزنید...
راستش ناامیدیت کاملاً قابل درکه — چون همهمون زخم خوردیم.
اما سوال اینه: آیا ناامیدی، استراتژی ماست؟ اگر نه، پس باید از هر روزنهای استفاده کرد — چه شاهزاده باشه، چه جریان مستقل، چه تشکلهای نوپا. هیچکدوم نسخه نهایی نیستند، ولی میتونن شروع باشند.
وگرنه، تکرار دائمِ «اپوزیسیون نداریم» هم، عملاً راهی به جلو باز نمیکنه. فقط وضعیت رو تثبیت میکنه.
دوستان این حمله اخیر هر بدی داشت ، یه خوبی داشت حداقل که بعد از سالها دوباره انگیزه بحث پیدا کردیم ... فعلا اینو داشته باشید تا فردا یا پس فردا منم بیام تو بحث شرکت کنم .
پرسش بسیار دشوار برای شما(بکوشید بدون متهم شدن به مزدوری پاسخ بدهید): آیا میتوانید چند نمونه از نمود بیولنینیسم در میان اپوزیسیون و مخالفان ج.ا را هم باز بشناسید و با انگشت نشانشان بدهید؟
پرسش بسیار دشوار برای شما(بکوشید بدون متهم شدن به مزدوری پاسخ بدهید): آیا میتوانید چند نمونه از نمود بیولنینیسم در میان اپوزیسیون و مخالفان ج.ا را هم باز بشناسید و با انگشت نشانشان بدهید؟
😄
درست است تا حدی ولی آلوده به کلی گوییست. بگذارید من یک راهنمای جامع برای شما بنویسم. ایده بنیادین در مرکز تئوری بیولنینیسم اینست که بیگانگی سوژه از یک سیستم سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی میتواند گاهی ریشه در جدایی هستیشناختی او از ارزشهای واقعی یا ظاهری آن سیستم داشته باشد(تا دلایلی که خودش برای این بیگانگی سرهم میکند)
البته این به معنی بیاعتنایی به دلایل مطروحه نیست، اتفاقا برخلاف دوستان و دشمنان که اینجا مشغول به انگیزهیابی و روانشناسی مواضع ما هستند، من باور به نقد سخن به جای سخنگو دارم. اما وقتی سخن نقد شد و رسوایی آن نمایان شد و سخنور به جای تغییر موضع واکنشی عاطفی نشان داد یا به موضع رسوا پافشاری کرد، آنوقت است که دیگر هنگام اندیشیدن به لایههای پایینتر و مرکزیتر از باور و عقیده برای رسیدن به پاتولوژی روانیای که مانع از برخورد بدون پیشداوری یا توهم با واقعیات قابل مشاهده و اندازهگیری شده فرا رسیده است.
برای رسیدن به پاسخ درست باید ابتدا پرسش را به درستی طرح بکنیم. سوال: اگر سیستم اجتماعیای وجود داشت که در آن زیبایی ارزش اصلی میبود، دشمن درجه اول آن سیستم چه تیپ شخصیت و شکل و شمایلی میداشت؟ پاسخ: سوال: اگر سیستم اجتماعیای وجود داشت که در آن شهامت و جنگاوری ارزش اصلی میبود، دشمن درجه اول آن سیستم چه تیپ شخصیت و شکل و شمایلی میداشت؟ پاسخ: سوال: اگر سیستم اجتماعیای وجود داشت که در آن پایبندی به مردانگی و اصول آن ارزش اصلی میبود، دشمن درجه اول آن سیستم چه تیپ شخصیت و شکل و شمایلی میداشت؟ پاسخ: سوال: اگر سیستم اجتماعیای وجود داشت که در آن هوشیاری، کاردانی و درایت ارزش اصلی میبود، دشمن درجه اول آن سیستم چه تیپ شخصیت و شکل و شمایلی میداشت؟ پاسخ: سوال: اگر سیستم اجتماعیای وجود داشت که در آن پایبندی به حقیقت انتزاعی و ایمان حقیقی (به جای مصلحتاندیشی و منفعتطلبی) ارزش اصلی میبود، دشمن درجه اول آن سیستم چه تیپ شخصیت و شکل و شمایلی میداشت؟
میبینید که وقتی پرسش به شکل درستی مطرح بشود رسیدن به پاسخ آسان میشود. 😄 و این پاسخها قابل تعمیم با دقتی بسیار بالا هستند. مثلا اگر زنی را پیدا کردید که حاضر بود برای رهایی از حجاب اجباری از اشغال کشور توسط دشمن خارجی دفاع بکند، میتوانید خیلی راحت شک ببرید که دلیل مخالفت وی با حجاب اجباری احتمالا ناتوانی از یافتن مرد دلخواه و تصور اینکه بدن نمایی به گزینههای جفتگیری بهتری منجر خواهد شد است نه فلان تئوری و بهمان ایدئولوژی، چون میزان ظلم احتمالی با راه حل پیشنهادی جور در نمیآید و مثل کوبیدن سنگ پنجاه کیلویی بر ملاج بیمار برای درمان سردرد اوست. برخلاف توهمات ج.ا پول و اینها هم نیست اتفاقا، که مثلاً فکر میکنند این خودفروخته است آن یکی جاسوس است و.. اینها اتحاد و همراهی مبتنی بر درکی غریزی از جایگاه شخصی در جمع است. که البته در برخی موارد این به راستی گناه جمهوری اسلامی است ولی در بیشتر امور ج.ا اصلا ربطی به موضوع ندارد و هدف اصلی و نهایی نظم اجتماعی و نه سیاسی جامعه ایران است با این هدف که جایگاه نازل و حقیر فردی در سلسله مراتب نمادین یا واقعی بهبود پیدا بکند، و اینگونه کیس ها اغلب با آمادگی شخص برای پرداخت هر بهایی البته از جیب دیگران برای عملیاتی کردن اهداف و مقاصد سیاسی قابل تشخیص است. پیشفرضی که باعث چنین رفتاری میشود این درک درونی شده است که من چیزی برای از دست دادن ندارم و هر تغییری ولو اینکه مثلاً اشغال ایران توسط طالبان هم باشد باز برای من بد نیست چراکه بالاتر از سیاهی رنگی نیست.
همین طرز فکر بوده است که برای مهاجمان خارجی به ایران همواره سرباز داخلی افریده، از اسکندر و عمر تا چنگیز و متفقین.
پرسش بسیار دشوار برای شما(بکوشید بدون متهم شدن به مزدوری پاسخ بدهید): آیا میتوانید چند نمونه از نمود بیولنینیسم در میان اپوزیسیون و مخالفان ج.ا را هم باز بشناسید و با انگشت نشانشان بدهید؟
😄
در واقع پیدا کردن چند نمونه که نمود بیولینیسم نیستن ، سخت تره 😁
در واقع پیدا کردن چند نمونه که نمود بیولینیسم نیستن ، سخت تره 😁 .
در همین هم نکتهای ظریف هست، که رهبران آیینهی اعمال و احوال مردمانشان هستند. چه تیپ ملتی به این قبیل آدمها دخیل میبندند؟ و تا چه حد میتوان به چنان ملتی امیدِ عاری از توهم بست؟
بله این دلیل اصلیاش آنست که ج.ا بهای مخالفت با خود را تا حدی بالا برده که فقط آنها که یا چیزی برای از دست دادن ندارند(ترجمه:توانایی بسنده برای به دست آوردن چیزی ارزشمند نداشتهاند) یا طمع و حرص به قدرت مجنونشان کرده، حاضر به گردن گرفتن بار سنگین مخالفت علنی با آن هستند.
البته باز تاکید میکنم که رذایل ج.ا نباید هیچگاه باعث نادیده گرفتن رذایل ملت ایران بشوند، فراموش نکنید که دهها هزار ایرونی رفتند در قشون صدام! پستی نژادی و درآمیختگی قومی باعث وضعیتی شده که شیطان اگر از دل دوزخ بخواهد به تهران لشگرکشی بکند فارغ از استقرار هر سیستم و حکومتی، یک سوم کبابپرستان بوی کوبیده و ریحان و ترخون و نان داغ مفت به مشامشان میرسد و برای حمایت از ارتش آزادیبخش صف میکشند.
من واقعاً گمان میکردم نویسندگان و کاربران اینجا اهل خرد و آگاهیاند، نه صرفاً مشتی تماشاگر فکری که با آپلود چند تصویر گمان میکنند ضربهای جدی به مفهوم اپوزیسیون وارد کردهاند.
تصویر یک پرچم با آرم اسرائیل، انگلیس، ساواک، شیر و خورشید یا هر نماد دیگر — به خودی خود نه سند است، نه تحلیل، نه نقد. یک نفر در گوشهای از دنیا میتواند یک پرچم بسازد، خودش را اپوزیسیون معرفی کند، و بعد شما همان را دستاویز تخریب کل تلاش برای تغییر یک نظام ویرانگر کنید.
این منطق اگر مسخره و خطرناک نباشد، قطعاً نابالغانه است. سؤال من این است: با این تصاویر چه چیزی را میخواهید ثابت کنید؟
اگر کسی امروز پرچمی در دست گرفته یا حرفی بیپایه زده، آیا آن میشود معیار سنجش تمام مخالفان جمهوری اسلامی؟
اگر در گوشهای از فروم یا توییتر، کسی نمایشی کودکانه اجرا کرده، آیا آن نمایندهی جریان تغییرخواهی ملت ایران است؟
یعنی تا همین حد سطحی با مفاهیم جدی مثل تغییر ساختار سیاسی، ساختن دولت مدرن، یا نوسازی اجتماعی برخورد میکنیم؟
مثالی میزنم:
در کشوری مانند سوئیس، نهتنها هر کانتون پرچم خودش را دارد، بلکه در بسیاری از مناطق، هر محله یا منطقهای هم نماد و پرچم خاص خودش را طراحی کرده است.
کسی نه به سخره میگیردشان، نه آن را دلیلی برای «تجزیه» یا «خیانت» میداند.
در فردای ایران هم، آن پرچمی رسمیت دارد که مردم انتخاب کنند و دولت منتخب ملت تأیید کند.
و اگر کسی بخواهد برای خودش، خانهاش یا محلهاش پرچمی طراحی کند — با هر نمادی — این نه تهدید است و نه جرم.
مگر قرار است در ایران بعد از جمهوری اسلامی، باز هم کسی مثل ج.ا به رنگ، طرح، یا عقیدهی مردم گیر بدهد؟ چرا از همین حالا در ذهن خود، سانسور را به جای تفکر نشاندهاید؟
انسان آگاه، بهجای تمسخر، سؤال میپرسد.
از اپوزیسیون، اگر راست میگویید نگران آیندهاید، بپرسید:
اهداف شما چیست؟
برنامهی شما برای دولت گذار چیست؟
نگاه شما به آیندهی ایران چیست؟
چه برنامهای برای وحدت ملی، توسعه، عدالت، آموزش، سیاست خارجی، حقوق اقوام و زنان دارید؟
و اگر پاسخ قانعکنندهای ندارند، آنگاه با تحلیل و استدلال نقدشان کنید — نه با نمایشهای تصویری که بیشتر به شوی بچهمدرسهایها شباهت دارد تا گفتوگوی سیاسی.
در این فضای تیره و رنجزده، اپوزیسیون واقعی باید پاسخگو باشد — اما منتقد واقعی هم باید مسئول باشد. این نوع "نقد تصویری" نه فقط سطحی، بلکه در شرایط امروز، مضر است.
چرا؟ چون بهجای شفافسازی، فضا را گلآلودتر میکند. بهجای تفکیک سره از ناسره، همهچیز را درهم میکوبد. در پایان، من میگویم: خطری که از این «تمسخر مداوم» و تحقیر اپوزیسیون بالقوه میآید، کمتر از خطری نیست که از اشتباهات خود اپوزیسیون میآید. چون در هر دو حال، امید عمومی به تغییر را تضعیف میکند — و این دقیقاً همان چیزیست که ج.ا سالهاست با صرف میلیاردها دنبال آن بوده.
این مدل «نقد» که بهجای بررسی ایدهها، عملکردها و مسئولیتهای سیاسی، به تحلیل ظاهر افراد، فرضیات روانکاوانه، یا ترکیب چهره و ژست و پرچم متوسل میشود، نه نشانهی روشنفکریست و نه نشانهی فهم. بلکه یک عقبگرد است — عقبگرد به همان ذهنیتی که بهجای استدلال، تخریب میکند. بهجای پرسش، تحقیر مینویسد. و بهجای تحلیل، صحنه را با فانتزیهای روانشناختی شلوغ میکند.
استفاده از عکس برای اثبات بیصلاحیتی سیاسی، یعنی بریدن خط تحلیل و دوختن قضاوت به قیافه. این شکل مواجهه، بهطرز عجیبی یادآور همان ساختار روانیایست که حکومت جمهوری اسلامی بر آن بنا شده:
وقتی نمیتواند اعتراض را نقد کند، انگیزهی جنسی، روانی، یا غربزدگی به آن نسبت میدهد. وقتی از تحلیل در میماند، ظاهر را میکوبد.
و این همان چیزیست که شما هم، شاید ناخودآگاه، تکرارش میکنید.
نقد یعنی بپرسید: فلان شخص، فلان نهاد، فلان جریان، چه گفته؟ چه کرده؟ چه مسئولیتی دارد و چگونه از پسش برآمده؟
نه اینکه بگویید: «رفتار یا ظاهرش به درد شهامت نمیخورد»، یا «اگر این جامعه مردانگی محور بود، این فرد دشمن آن میشد». اینها بازیهای زبانیاند برای پنهانکردن فقدان تحلیل جدی.
جامعهای که خواهان تحول است، با جدیت ساخته میشود، نه با طعنه.
و منتقدی که ادعای شعور دارد، نخست باید خودش را از غرایز تحقیرگر و لحن توهینآمیز پاک کند.
در نهایت: این بازی، اگرچه ممکن است برای چند دقیقه خندهآور یا «تیز» بهنظر برسد، اما محصولی ندارد جز تقویت بیاعتمادی، خستگی جمعی، و تخریب و ویرانگری همهچیز
با ترکیب "مثلث غم انگیز" ،بیولنینیسم ،مکانیزم های دفاعی و خوداگاهی فردی حاصل دسترسی به اینترنت می شود جامعه شناسی جالبی رسید
شما چون به نظر میرسد مطالعات خوبی در این موارد داشتهاید لایق زمانی که برای توضیح موضوع لازم است هستید. اینکه حق و امکان دخالت بیشتر به جماعت، در کیفیات قابل ملاحظهای که اکنون دارند، نه به رستگاری ملک، که به ویرانی بیشتر این ویرانسرا خواهد انجامید معادله دقیق ریاضیست. دو بعلاوه دو مساوی است چهار. چون دخالت بیشتر عوامالناس با خزانه عظیم رذایل جمعی و فردی که دارند قابل دفاع نیست، بحث شخصی و روانشناختیک میشود که انگیزهها و رانهها و موقعیت ذهنی کسی که روز را دید و گفت روز چه میتواند باشد! اینکه دوستان دل بریدن از راه حل سیاسی را «یاس» و «نا امیدی» تلقی میکنند گواه جهل خودشان است. من اعتقادی به رستگاری جمعی ندارم به همان دلیل که اعتقادی به دراکولا و اسب تک شاخ ندارم، ایمان به پدیده هرگز مشاهده نشده بخردانه نیست. چه کسی دیده که سیستمی بتواند تعرض بیرون به معبد درون را تحمل بکند یا از آنتروپی ژنتیکی تمدنی جلوگیری بکند؟ رم امروز نامیست در تاریخ... با اینهمه هنوز اما روشنگری را متضمن بیداری شخصی تلقی میکنم که به کاهش کل عذاب تحمل شده منجر خواهد شد. اما اولین شرط چنان بیداریای دل کندن از اوهام درباره تغییر سیاسیست. برنهاده بنیادین استدلال من ساده است. مردم ایران دارای رذایل گروهیای هستند که ژرفتر و فراتر از سیاست و فرهنگ است. ایرانیان به دلیل زندگی تحت رانههای دیسژنیک بلندمدت دارای ویژگیهایی هستند که به شدت به تضعیف ساختار اجتماعی پیچیده موفق(تمدن)منجر میشوند، به آن ضربه میزنند و از امکان پیشرفت آن فراتر از حدودی مشخص میکاهند.
اینکه شما مطالعاتی در رابطه با موضوعاتی این چنینی داشتهاید بسیار خوب است اما باید هوشیار باشید که مشکلات ایران سیستمی نیستند بلکه ریشهایتر هستند و این قبیل ایرادهایی که در گوش و کنار اینترنت
نومرتجعان غربی و حلقههای نزدیک به ایشان
از سیستمهای غربی گرفتهاند و میگیرند متعلق به همان جوامع است و کارایی چندانی برای ما ندارد چراکه ما به راستی اندر خم یک کوچهایم! مثلاً ندیدن تصویر بزرگتر برای دُوٓلِ مشغول به امور زود بازده مشکل دم و دستگاهیست که اساسا مقاصد سازنده دارد. اینجا ما با مشکلاتی ریشهایتر مواجهیم. اجازه بدهید من برای شما مثلث ویرانی راستین ایران را به تفصیل تشریح بکنم.
ضلع اول: مسیر فراز و فرود تمدنها توسط ساختارهای سیاسی متغیر یا هوسهای گذرای ایدئولوژیک تعیین نمیشود، بلکه برآیند گریزناپذیر بستر تحمیل شدهای از طرف زیرساخت ژنتیکی و پویایی جمعیتیست.
ایران را باید به عنوان نمونهای از آنتروپی تمدنی تلقی بکنیم که تجسم پیامدهای زیانبار شماری از این فرایندهاست. نخست در میان آنها درآمیختگی قومی، نژادی و مذهبیست. این درآمیختگی در ادوار گوناگون تاریخ این سرزمین به نحوی مداوم به فرسایش عمیق انسجام فرهنگی و کارایی سیاسی انجامیده است.
این ناکارآمدی هیچ ربط مستقیمی به نوسانات پیکربندیهای دولتی ندارد، و سرزنش کردن سیستم سیاسی بابت آن بستن اسب پشت گاریست. اینکه فرض مثال تاریخ این سرزمین شاهد فراوانی بیش از حد معقول خائنانی بوده است که حاضر به زانوی بندگی زدن در برابر دشمن خارجی شدهاند اما زیر بار فشردن دست دوستی با دشمن داخلی نرفتهاند هیچ ارتباطی با تنظیمات خاص قدرت حاکم ندارد زیرا در ادوار مختلف خود را بازتولید کرده. پس باید در خزانهی ژنتیکی ملت ایران علل آنرا جست. ناهمگونی ژنتیکی هماهنگی تکاملی را که زیربنای سلسلهمراتب اجتماعی پایدار است مختل میسازد. جمعیتهای انسانی بدلیل تفاوتهای کلاینی در فرکانس آللها دارای استراتژیها، گرایشات رفتاری و معماریهای ذهنی متفاوت با یکدیگر هستند. تفاوتهایی که بر اثر هزارهها گزینش طبیعی در زیستبومهای متفاوت شکل گرفتهاند. ترکیب جمعیتی ایران امروز متشکل است از بقایای قبیلههای هندواروپایی، آثار نفوذهای ترکی-مغولی و سامی-عربی و خانهی ژنتیکی بومیان پیشا آریایی. فرهنگ سر درخت رشد نمیکند بلکه ریشه در خصایل وراثتی دارد که پیدایش و گسترش آنرا ممکن و خواستنی میکنند. وقتی این جمعیتهای متفاوت با راهبردهای متفاوت در فضای جغرافیا-سیاسی یکسانی قرار داده میشوند، مدیریت رقابت طبیعی میان آنها به اندازه انرژی ماحصل از اتحاد احتمالیشان هزینه بر است. یک دلیلی دارد که بر در و دیوار و کتیبههای داریوش خدا خدا نوشته شده، و چپ و راست خواننده را به اهورامزدا حواله میدهد. یک دلیلی دارد که ساسانیان توانستند بیش از نیم هزاره به این سرزمین حکومت بکنند. یک دلیلی دارد صفویان با اینهمه مهمل باوری توانستند امپراتوری قدرتمندی بسازند. و یک دلیلی دارد که ج.ا ناچار به بازگشت به مدل موبدان زرتشتی میشود. کارکرد شماره یک دین پدید آوردن یک قوم روحانیست، بوجود آوردن چتری واحد که افراد فاقد ارتباط مستقیم ژنتیکی را قادر به همکاری باهم میکند. اینکه هرکس در این سرزمین بخواهد چیزی فراتر از یک خیمهی دزدی برپا بکند نیاز به پهن کردن عریض و طویل دم و دستگاه دین در آن دارد گواه و گویای بسیاری نکات ظریف است برای آنهاکه چشم دیدن دارند. وقتی چند پارگی درونجمعیتی جوامع انسانی بر اساس طبقه اجتماعی و ثروت و هوش و روابط و ... را هم به این تصویر اضافه میکنیم، انتظار اتحاد پایدار و پدید آمدن ساختار کارآمد داشتن در میان چنین آشفتگی ژنتیکی-فرهنگیای مضحک به نظر میرسد. از منظر تکاملی این آمیختگی با اصول گزینش خویشاوندی و جورآمیزی چنانکه در نظریه تناسب فراگیر همیلتون برای توجیه وجود و گسترش نوعدوستی در انسانها بیان شده در تعارض است. جمعیتهایی با خویشاوندی ژنتیکی بالا نوعدوستی درونگروهی و وفاداری سلسلهمراتبی را پرورش میدهند، چراکه فاصله سود فرد و جمع به حداقل میرسد. این دو خصیصه برای پایداری تمدنی مطلقا ضروری هستند، و هر ضربهای به آنها به معنی تخریب زیربناییست که سنگ بنای تمدن به آن نیاز وجودی دارد. دوم: جامعهای که نژاد، قوم، زبان، فرهنگ و پیوندهای ژنتیکی(و این اواخر، دین!) همسان ندارد، اصل «تقلب کن پیش از آنکه بر ضد تو تقلب بشود» به تنها ارز معتبر آن کشور بدل میشود. در غیاب دین مشترکی که با خشونت سازمانیافته در جامعه حفظ نمیشود و نوعی ابرقوم انتزاعی را از طریق مناسک مشترک، آداب مشترک و سیستم اخلاقی مشترک پدید نمیآورد، «رندی» تنها استراتژی بقاست که در بلندمدت جواب میدهد. به معنی سادهتر، چنین جامعهای فقط میتواند به روی رذایل خود توافق بکند و حول آنها متحد بشود. صف نذری این جاست که به والاترین مظهر این زوال ژنتیکی بدل میشود. معتقد و بیاعتقاد، سیر و گرسنه، متمول و گدا همه برای مال مفت درجه سه، به خط میشوند. همه در شکمبارگی و گداصفتی و مفتخوری اتحاد دارند، از هر طیف و طایفهای که باشند. اینجا نخوردن و نایستادن خطاست. کسخلیست. اسکلیست. زیادی جدی گرفتن دو روزه دنیاست و ... چرا؟ چون به راستی همینطور است! در شرایط اجدادی، وقتی دو غریبه از دو قبیله متفاوت وسط بیابان به هم میرسیدند، بی اعتمادی متقابل و بدبینی پیشفرض تنها استراتژی منطقی محسوب میشود. سه غارنشین را تصور بکنید که غریبهای را از دور میبینند که نزدیک میشود. اولی فرار میکند، دومی به او حمله میکند، سومی لبخند میزند و او را برای صرف استخوان بریانی دعوت میکند داخل. این سومین آنقدر زنده نمانده که بخواهد تولید مثل بکند و ژنهای خود را پخش بکند! در غیاب قبیله، قوم و دین مشترک، هر غریبهای در خیابان همان غریبهی داستان بالاست. نرخ بالای انحرافات سیاسی در ایران هم صرفا جلوهای از همین مشکل است. مثلاً همین خائنان را نه به عنوان محصولات خرابکاری ایدئولوژیک، بلکه به عنوان اجتنابناپذیریهای زیستشناختی باید بازشناخت. آنتروپی ژنتیکی، مانع از تبلور خرد بیننسلی به سنتهای پایدار و پایداریآفرین میشود. این است که به شما میگویم مطالعه و شناخت روشهایی که غرب از طریق آنها به زوال کشانده شده است برای ما چندان آموزنده نمیتواند باشد. رقابت درونگروهی طبقه کشیشان هاروارد-اکسفورد رفته با طبقه متوسط و پایین جوامعشان منجر به واردات میلیونی عبدالله و محمد از آفریقا و آسیا میشود، خب؟ ما هزار و دو هزار و سه هزار سال دیگر انگلستان و فرانسه هستیم اگر نتوانند امروز خودشان را از شر حاکمیت نخبگان خائن خود برهانند(پیشبینی:نخواهند توانست و در مسیر ایران شدن هستند). این بلا هزاران سال پیش سر ما آمده و ما امروز با آثار آن در درون و بیرون خودمان زندگی میکنیم. تنوع قومی-مذهبی، گرایشهای ذاتی به رقابت میانگروهی را تشدید میکند و بوجود آوردن ظرفیت سیاسی متحد را به توهمی تبدیل مینماید. این رقابتها خیلی سریع تبدیل به بازیهای باختباخت و «معضل زندانی»های لاینحلی میشوند که پاگیری فضایل جمعی را غیرممکن و همهگیری رذایل جمعی را اجتنابناپذیر میکنند. من به شما قول میدهم که خلق قهرمان و ملت سلحشور و امت شهیدپرور روزی حسرت این روزگار تباهی و زوال ج.ا را خواهد خورد و خامنهای را هم به لقب خدابیامرز مفتخر خواهد کرد و انگشت حیرت به دندان خواهد گزید که این ملاها چگونه در این مفلسآباد همین مقدار برق در پریز و آب در شیر نگاه داشته بودند. شیعهگرایی اگر توانسته بود یک سوم جامعه ایران را مایل به همکاری ولو مملو از ریا و دغل و دزدی با یکدیگر بکند و چهارتا جاده بسازد و لوله بکشد، شازدهپرستی را میبینید که حتی نمیتواند در آلمانی که سیصد هزار ایرانی دارد ده هزار نفر را دور هم جمع بکند. اینهم پاسخ به پرسش ناپرسیدهی آدم کنجکاو که چرا برای جا افتادن حتی نیمبند فضایل فرهنگ غرب مثل مرتب در صف ایستادن و وقتشناسی به فرهنگسازی و روشنگری و آموزش و «کار ریشهای» نیاز است اما رذایل آن بی هیچ متولی و مبلغی وارد میشوند و خودبهخود به کمال میرسند : ایرونی مشوق لازم ندارد تا هر هفته چهار لیتری عرق سگی را بار صندوقعقب بکند و برود یللی تللی. سوم: هیچ راهکار سیاسی وجود ندارد و هیچوقت هم نداشته. هرچه بشود اوضاع بدتر خواهد شد، بسته به اینکه «اوضاع» را چطور تعریف بکنید. بدلایلی که پیشتر گفته شد، در میان رذایل همگانی در ایران ما رندی را داریم که به معنی دور زدن قانون بازی بدون گیر افتادن است. هر قانون، سیستم، دستگاه یا نهادی برای بهبود بخشی از هریک از امور ساخته و پرداخته بشود توسط رندان دور زده خواهد شد، و اگر سیستمی بیاید که به راستی قصد مقابله با رندان را داشته باشد، ناگزیر به انبساط مداوم برای هماهنگ شدن با تاکتیکهای دائم در حال فرگشت رندان خواهد بود، و این انبساط تا پدید آمدن ناکارآمدی ساختاری بدلیل وسعت دیوانی ادامه خواهد یافت(بنگرید به کمیته امام). افزون بر این خیانت بخشی از کد بازیست، زیرا در فقدان وفاداری قومی، نژادی، فرهنگی، زبانی و مذهبی، افرادی اینطور تشخیص میدهند که منافعشان با اجانب همخوانی بالاتری دارد تا با دولت مستقر. در جوامع ناهمگن، نرخ خیانت، به دلیل کمتر بودن بازدهی همکاری فراگیر از همکاری درونگروهی، افزایش مییابد. تلاشهای دموکراتیک یا سیستمهای چندفرهنگی هم صرفا موقتا این ناسازگاریهای ژنتیکی زیرین را میپوشانند، و اتفاقا به دلایلی که من میدانم شما بدلیل سبک مطالعاتی که اینجا ارائه کردهاید با آنها آشنایی دارید، ناکارآمدی و زوال را تسریع هم میکنند. خلاصه، آمیختگی قومی-نژادی-مذهبی ایران، یکپارچگی فرهنگی ضروری برای استقرار و تداوم تمدن پیچیده و نیز تابآوری سیاسیاش را به طوری محتوم تنزل داده: ملتی سرگردان در آنتروپی تمدنی و ژنتیکی، با سرنوشتی که از طرف قوانین زیستشناسی مهر و موم شده. اگر ما هزار سال دیگر فرانسه و انگلستان هستیم، برای دیدن هزار سال آینده خودمان میتوانید به هند بنگرید.
رفتارهای مخرب اجتماعی که ریشه در زیستشناسی یک جامعه دارند حلقههای بسته و خود-بازسازی هستند که گریز جمعی از آنها عملا امکانپذیر نیست.
رفتارهای مخرب اجتماعی که ریشه در زیستشناسی یک جامعه دارند حلقههای بسته و خود-بازسازی هستند که گریز جمعی از آنها عملا امکانپذیر نیست.
ما یک مشکل بزرگ و خاص و منحصربفرد هم داریم. ملتی که همه با هم میانگین بهره هوشی مثال ۸۵ دارند زیرا ۹۵٪ جامعه از ۸۰ تا ۹۰ هستند، خیلی موفقتر خواهند بود از ملتی که میانگین بهره هوشی ۸۵ دارند چون ۸۰٪ جامعه زیر ۸۰ هستند و ۲۰٪ جامعه بالای ۱۰۰. در جوامع نوع اول، یا جوامع همسطح، مشکلات، مشکلات همه هستند و رنج مشترک باعث قرابت روحانی اعضا میشود و همه باهم به سمت حل آنها حرکت میکنند، ولو اینکه این حرکت کندتر و ناکارامدتر از حرکت جامعهای با متوسط بهره هوشی مثلا ۱۰۰ باشد. در جوامع نوع دوم یا طبقاتی اما، اقلیت باهوش از اکثریت خرفت بهرهکشی و کلاه برداری میکنند. شکل و گروهبندی ساختار دموگرافیک چنین جوامعی به کلاه برداری سیستماتیک پاداش میدهد چون در همهی احوال، جمعیت بزرگی از قربانیان احتمالی برای مورد سوءاستفاده قرار گرفتن وجود دارد.
بوجود آمدن رقابت متمایل به جنگ درونگروهی، و ترجیح دشمن خارجی به رقیب داخلی نیز از عواقب همین وضعیت است.
اگر کشور مثلا سدی جایی لازم داشته که ج.ا بر اثر فساد و بی سوادی و تحریم و ... نتوانسته بسازد، این یک مشکل سیاسیست که با تغییر سیستم حل خواهد شد. اما اگر کشور مملو از افرادی است که شکست یکدیگر را به پیروزی جمعی ترجیح میدهند این دیگر مشکل روبنایی سیاسی نیست که راهحل سیاسی داشته باشد، «فرهنگی» هستند. وقتی مشکلی در چند شکل از فرهنگ خود را نمایان میکند، از فرهنگی، به نژادی و بیولوژیکی ارتقا درجه پیدا میکند.
این مشکلات زیربنایی و لاینحل، باعث بوجود آمدن مشکلات روبنایی و به ظاهر قابل حل (اما در باطن لاینحل) میشوند، مثل مفتخوری(تلاش برای به دست آوردن بدون زحمت)، گداصفتی(فدا کردن عزت نفس برای نزدیک شدن به منبع ثروت و شهرت و قدرت و ...)، دروغپرستی(ابله میبیند که آدمهای موفق دور و برش همه دروغگو هستند و به این نتیجه میرسد که دروغگویی به خودی خود پیش لازمه موفقیت است، پس در همه کار و همهجا با این تصور که خود دروغ است که باعث موفقیت میشود آنرا به مناسکی دینی برمیکشد)، ریاکاری(تظاهر به تعلق خاطر به مجموعهای از تئوریها یا عقاید با هدف غلبه بر رقبا، با این تصور که اگر واقعا به این عقاید پایبند نباشید از آسیبهای عینی چنان عقایدی جلوگیری میشود)، بزدلی(برای آدم خرفت همه اتفاقات ناگهانی و غیرقابل پیشبینی هستند، پس در ترس مدام زندگی میکند)، خشونت(از خصایل افراد و ملل کندذهن، ناتوانی در کنترل عواطف و هیجانات است)، ضعیفکشی(دیدن جلوهای از ناتواناییهای پرشمار و عقدههای فرو خوردهی خود در اشخاص و طبقات ضعیف، و نفرت از آنها بجای احساس ترحم به ایشان)، ظلمپذیری(هرچه چماق بزرگتر احترام بیشتر، شاه به خاطر بیمیلی به کشتار عمومی ساقط شد، ج.ا با نشان دادن انعطاف و اندکی دراز کردن دست دوستی به سمت ملت پس از دهه شصت تضعیف شد و...) و...
اینها همه جلوههای فرهنگی پستی ژنتیکی هستند. درجات عمق مشکل: سیاسی-اقتصادی(قابل حل با تغییرات سیاسی خرد و کلان)، فرهنگی-تاریخی(قابل حل با تغییرات سیاسی کلان و مهندسی فرهنگی)، مشکلات تمدنی(غیرقابل حل با تغییرات سیاسی و مهندسی فرهنگی، قابل حل با تغییرات «اخرالزمانی» همچون تغییر مذهب عمومی)، مشکلات ژنتیکی-زیستی(غیرقابل حل بدون وقایع «مرگ عمومی» مثل حمله مغول یا طاعون سیاه، یا نسلکشی!).
یک مثال: خوارکسهبازی(«رندی»!) را ببینید. از عوام تا خواص این سرزمین آنرا به عنوان والاترین ارزش اخلاقی بازشناختهاند. دیگر از حافظ که والاتر نداریم! رندی یعنی اینکه شما قواعد رسمی بازی را رعایت نکنید به نحوی که ناظر و داور و طرف مقابل نتوانند مچتان را بگیرند، و حداقل تا زمانی که شما بزن-در-روی خود را کامل نکردهاید متوجه قانونشکنی شما نشوند، و منافع و شخص شما، گزندی از بابت این قانون شکنیتان نبینند. اینکه رندی در این سرزمین ارزش است هیچ ربطی به سیاست ندارد، و نمود آن در عرصه سیاست صرفا جلوهای علنی و گلدرشت است که اتفاقا جماعت با اشتیاق و سر و صدا به آن اشاره میکنند تا حواس ناظر نا-آشنا را از خوارکسه بازیهای مخرب و شخصی خودشان پرت بکنند. وقتی خوارکسهبازی ارزش تلقی میشود، هر قدر قوانین گستردهتر و پیچیدهتر باشند، روشهای دور زدن آنها نیز پیشرفتهتر خواهند شد. تا جاییکه تمام انرژی فردی و جمعی یک جامعه، که باید متوجه تولید و پیشرفت و تعالی و آرامش عمومی باشد، به سمت بهبود خوارکسهبازی سوق داده خواهد شد. سوال: در چگونه جوامعی خوارکسهبازی ارزشی فرهنگی تلقی میشود؟ پاسخ: در جوامعی که دچار زوال نژادی و تداخل قومی و رکود تمدنی چند هزار ساله هستند!
متفکر چپزده و غربگرای ایرانی فکر میکند این مشکلات سیاسی یا دست بالا فرهنگی هستند، و با مهندسی فرهنگی میتوان آنها را حل کرد. اگر جماعت خوارکسه هستند به خاطر آنست که معایب خوارکسهگی به اندازه کافی و به شکل درست بهشان توضیح داده نشده! بیایید تیکتاک بسازید به این یارو توضیح بدهید که جنایت علیه بشریتی که صورت اوست، و ژنهای آفریننده آن صورت، و سیرتی که این صورت از آن گواهی میدهد، نقشی در چیزی ندارند و دلیل نمیشود که هرکس سر و کلهاش شکل پیشاانسان بود و توان هوشیاش بیست نمره از میانگین جهانی پایینتر بود باز دلیل نمیشود شبیه وحوش رفتار بکند.
دفترچه از دیرباز جای جولان آدمهایی بود که دستکم در مرحلهای غریزی درک میکردند که مشکل ریشهایتر است و فرهنگ سر درخت رشد نمیکند، بلکه برآمده از ساختارهای تمدنی زیربنایی در جامعه است و برای تغییر وضعیت ایران به دگرگونی های رادیکالتر از رفتن ج.ا یا حاکمیت دموکراسی نیاز است، مثلا نابودی اسلام یا چه. کسی به این عزیزان مهر یأس و بدبینی و اینها نمیزد. من اما از دیرباز به اینهم عمیقاً بدبین بودم. اسلام در دست بشر ایرانی میشود اینکه امروز میبینید، در دست بشر عمانی اما مثلا چیز دیگری شده. جستجو برای پاسخ به چرایی این تفاوتها آدم کنجکاو و صادق را به دخمههایی تاریک میکشاند که کمتر کسی علاقهای به سرک کشیدن به آنها را دارد. به خصوص که وقتی آنجا را جستید اتهام رخوت فکری و نخبه گرایی و نومیدی و بدبینی و یأس و اینها خواهید خورد.
دموکراسی حتی در جوامع متمدن و سالم از نشانههای آغاز زوال است. اینکه نخبگان سرزمینی چنان در رقابت با یکدیگر تنگچشم شدهاند که با یارکشی از رمهی انسانی قصد غلبه بر رقبا را پیدا کرده باشند یعنی آن جامعه به پایان صعود و تعالی خود رسیده و زین پس تنها سرپایینی پیش روی اوست. در ایران امروز اما، دموکراسی به معنای مشارکت گستردهتر همین مردم، با همین خصایل در آینده و امور کشور خواهد بود، که خب چیزی کمتر از فاجعه تمامعیار نیست. ج.ا هم یکی از اصلیترین دلایل شکستش آویزان شدن از جمهوریت ظاهری برای کسب مشروعیت بوده. جمهوریت حتی در همین حد ظاهری و اسمی و حق انتخاب «بین آنکه من میگویم و آنکه من میگویم» هم باعث بوجود آمدن بدبختیهای گسترده و مضاعفی برای این نظام شده و تقریبا در تمام انتخاباتها بدترین کاندیداها از صندوق بیرون آمدهاند.
(از جمله افتخارات من این است که حتی یکبار در ایران رای نداده ام و فریب و رمیدن گله انسانی را نخوردهام، نه در سال ۸۸, نه در سال ۹۲, نه پارسال... و شناسنامهای پاک از مهر انتخابات دارم!)
ما حتی نمیتوانیم امیدوار به یک دیکتاتوری خیرخواه باشیم، زیرا حاکمان آینهی اعمال مردمان تحت حاکمیت خود هستند، بالاخره حاکم هم از بین همین جماعت میآید، و اگر حقیقتا قصد خیر داشته باشد، فارغ از عملکردش، چپه خواهد شد. زیرا خیرخواهی و نیکسرشتی ذاتی، تصویری بسیار توهینآمیز پیش چشم جماعت خوارکسه از خودشان ترسیم میکند. سبزی فروشی که نیم کیلو درخواستی شما را سه کیلو میریزد، شوفر تاکسی که با مسافر غریبه سه لا پهنا حساب میکند، دبیری که نمره و مدرک میفروشد، پزشکی که برای پول بیمار بینیاز را زیر تیغ جراحی میبرد نمیتوانند حاکمی خیرخواه و دلسوز تولید بکنند، و اگر هم برحسب اتفاق کسی خیرخواه و دلسوز حاکم شد، او را نمود زندهی ابطال سبک زندگی خود تلقی خواهند کرد و سرش را زیر آب میکنند. خمینی اول انقلاب از بالای منبر داد میزد اینها که از دیوار مردم بالا میروند و اموالشان را مصادره میکنند کافر هستند. کسی به حرفش محل گربه نمیگذاشت.
بگذریم. «گریگوری کلهخر بیسواد در دهاتی» و «شهرنشین ابنهای سگگردان و بیغیرت» برای مثال، به یک اندازه از سبک زندگی یکدیگر بیزار هستند و دیگری را تهدید وجودی برای خود میبینند. این چرندیات که جلوی دشمن خارجی با هم متحد میشوند باور کردن دروغ های رسمی ج.ا است. صرفا وقتی دشمن خارجی را خیلی ددمنش و اسراییل صفت مییابند، از سر راه او کنار میروند و به کمکش نمیشتابند تا مبادا چنگیزخان دیگری تکرار بشود. با اینهمه باز حاضر نیستند کنار رقیب داخلی بیایستند. کسی که معتقد است این قبیل صدپارگیها در برابر دشمن مشترک خارجی برطرف شدنی است همانقدر توهم دارد که شخص معتقد به اتحاد این عناصر در برابر دشمن مشترک داخلی، یا همان جمهوری اسلامی. همانطورکه در برابر اسراییل و چنگیز طبقات جامعه ایرانی حاضر به اتحاد با یکدیگر نشدند، امروز در برابر ج.ا نیز حاضر نیستند با هم متحد بشوند(تنهایی شهرنشین در سال ۸۸ و حاشیهنشین در آبان ۹۸). حتی حاکمیت خرفت ج.ا هم به خوبی از این دیگرگونگی وجودشناختی مطلع است و میداند دقیقا چه میزان فشار برای مهار شلوغ پلوغی هرکدام لازم است. اینکه دو سوی این درگیری هزاران ساله در این سرزمین منافع مشترک بلندمدت خود را نمیبینند عارضه بضاعت اندک ذهنی و گیرافتادن در مدار بسته رقابت تاریخی شدید و بیامان بر سر مشتی خاک و خل در ویرانزمین است و با حرص زدن من و شما حل نمیشود. و اتفاقا خدا را شکر که حل نمیشود که اتحاد گرگ و خر اتفاق میمونی نیست! این است که هیچکس نمیتواند ادعا بکند این آشتیناپذیری منطقی و بخردانه نیست، در سال ۵۷ از اتحاد معلم و کارمند با عملهاکره ج.ا بیرون آمد، الان هم باز همان رخ خواهد داد و در کشوری که در فضای سیاسی آن بخش بزرگی از پهلویستها هنوز حاضر نیستند مردمی بودن و داخلی بودن و خودی بودن گند ۵۷ را بپذیرند، تکرار تاریخ امر تضمین شده با اعتبار بیشتر از چک صیادی بنفش است.
از بشر غربی چرا ناامید شدید؟
تئوری های ارتجاع نو و زیرشاخه هایش در metapolitics و realpolitik هم ادا،LARP و بیهوده است؟
ایران و ایرانی به کنار،چطور شد که آینده آنها را هم تاریک می بینید؟
پیش از هر چیز با این باید سخن را آغازید: کار نشد ندارد.
با این همه, روشنه که در دیدگاههایی که امیر و دوستان میآورند, نکتههای بسیار نهفته
است و گواه از بیماریهای گوناگونی میدهند که گریبانگیر ما ایرانیان است, و «رِندی» بیگمان, یکی از بدترین آنها.
برای درمان و راهکاریابی هر بیماریای, ما بایست نخست به ریشههای آن پی برده, و از سازوکار آن سردرآوریم.
پیشزمینهی رِندی را, اگر پیشانگاشت آورده شده, بر اینکه چندقومیتی و چندنژادی بودن ایرانیان ساختمایهی و ریشهی
بنیادین آن میباشد را بپذیریم, ناگزیر باید برای درمان آن نیز راهکاری نوین و کارآمد بیابیم, و یا بیافرینیم.
ریشهدوانی رندی در میان ایرانیان, «زرنگبازی» و همان «خوارکسهبازی», زمانیکه بیرون از ایران زندگی کنید پی میبرید
که آن اندازهها که گمان میبردید, فراگیر نیست و بوارونه, ویژگیای به نسبت کمیاب و ویژهی قانونگریزان بازیست.
این ویژگی
ویژگیهای دیگری نیز از خود زاده است, همچون «مفتخوری» و بالیدن به بیکاری و ولنگاری و پول یامفت پرستی. این را هتّا
میتوانید گاه در نوشتار کسانیکه میپندارید از آن فرارفتهاند نیز ببینید که بشوخی میگویند «اگر من هم جای این یارو مزدور بودم
همین گوه را میخوردم». نوشته شاید در بیرونیترین لایهی خود یک شوخی باشد, ولی در دل خود یک لغزش فرویدیست که
کس میتواند خودش را در چهرهای که مزدور و مفتخور شده بینگارد و دستکم, یک چند درسدی از آن بیزار نباشد و
فراتر از, میداند که با شوخی پیرامونش دیگران نیز همین را در ته ذهنشان دارند و ریسکی در واپسزدگی, نیست.
هر آینه, آیا ریشهی این زابهای پلشت به چندنژادی\زبانی و فرهنگی ما برمیگردد یا نه, پرسمانیست که نیازمند پژوهش
و واشکافیست. ما اگر ب.ن. به کشورهایی که نژاد همگون دارند, مانند ژاپن یا کره بنگریم, میبینیم که این زابها هستومند
میباشند, ولی به هیچ روی به اندازهی ایران فراگیری ندارند. بخش دوّم استدلال امیر در چرایی آن, ناهمگونی هوشبهری (IQ)ست
که گرچه در هر دو کشور ما یک میانگین میتوانیم بداریم, ولی میانگین ایران پهنترین دنبالههای باهوش و کمهوش را د خود دارد و همین
دستمایهای آن میشود که گروه باهوشتر, بجای دلسوزی و همراهی به بهرهکشی روی آورده و سود خود و نزدیکانشان را ببیشانند (maximize).
و استدلال سوّم آورده شده, نبود چسبی برای چسباندن فرهنگ پارهپارهی ایران به همدیگر است. این چسب یک زمانی زرتشتیگری
بوده و سپس جای خود را به اسلام داده و امروز هتّا اسلام نیز پرچمی برای همگروهیدن ایرانیان و یکپرچمسازی آنان دیگر نیست.
آنچه اینجا برای من روشن است, در همهی اینها واقعیت و انگاشتهای ما با هم درآمیختهاند. درست
مانند دروغی که با چند حقیقت بستهبندی شده و دیدن آن برای چیزیکه هست را بس سختتر نموده باشد.
برای نمونه,
ما اینجا بسادگی چسبی به نام فرهنگ ایران و زبان پارسی را نادیده گرفتهایم, فرهنگ ایران که دربرگیرندهی نوروز و
جشنوارهها و آیینهای پرشمار خود باشد. نقش این آیینها چنانکه بهتر میدانیم, پیونددادن مردم به یکدیگر و یکسو کردن سود و زیان ما بوده است.
در دست دیگر,
ناهمگونی نژادی یک نمونهی پوچپذیر خوب در خود دارد که آمریکا باشد. هیچ کشوری در جهان پیدا
نمیکنیم که اندازه آمریکا گوناگونی فرهنگ و زبان و نژاد داشته باشد و به اندازه آن, این اندازه نیز پیشرو و پیروز بوده باشد.
نکتهی سوّم, این نگرش که ما بردگان زادرانههای خود بوده, و نمیتوانیم بر خرد گروهی تاثیرگذار
باشیم, میباشد. این نگرش, خرد, خودآگاهی و آزادی خواست را کمابیش یا نادیده گرفته, یا اثرگذاری آنها را
آن اندازه ناچیز شمارده که هرگز نتوانند بر رانههایی چون «خویشاوندگرایی» و «چندنژادگرایی» چیره گردند.
در فرهود, بوارونه, برترین ابزار ما درست همین خرد و فرنود میباشند. زمانهایی هست که ما
در زمینههای درون میشویم که شهود ما کاربردشان را در جایگاه نخست, از دست میدهند.
نمونهی خوب, نخستین بار که کسی با این چیستان روبرو میشود که در بازیای تلویزیونی, بازیکن نخست
از میان ۳ در که پشت یکی از آنها جایزه بوده, یکی را گزیده و سپس میزبان بازی, یکی از دو در بجامانده را نیز
برای وی پوچانده و به او میگوید که آیا میخواهد گزینهی خودش را با در بجا مانده جایگزین کند یا نه.
اکنون, زمانیکه از خود میپرسیم آیا بهتر است اینک از گزینهی پیشین دست شسته و در دیگر را بگزینیم, شهودی
که ناآموخته باشد, پاسخی بدیهی و نادرست میدهد «هیچ دگرسانیای میان دو در بجا مانده و نیست و به زبان دیگر
بخت ما برای یافتن در درست, ۵۰-۵۰ میباشد». هر آینه, زمانیکه کس با سازوکار احتمالات آشنا میشود, ناگاه و برای
همیشه شهود او نیز دگرگون میگردد! شهودی که تا دیروز با نگرشی بدیهی به این چیستان پاسخ میداده,
ناگاه از سر پی بردن به قانونی پیشتر نادانسته و کمتر شناخته شده, امروز پاسخی درست و فرنودین میدهد
پس, باری دیگر, اگر نمونهوار, در میان ما ایرانیان زابهای پلشتی چون «خوارکسدهبازی» و «زرنگبازی» و «مفتخوری»
بدیهیترین گزینهها برای فرازیست به چشم میایند, نه از برای بدسرشتی یا چندنژادی و نبون همگنی ژنتیکی, گرچه
هر کدام اثرمند, بساکه رویهرمفته از روی پاسخهای نادرستیست که دستگاه شهود ما پیشگزینوار, به پرسشهایی چون «اگر من
این پول یامفت ملت را بالا نکشم یکی دیگه بالا میکشه» و «اگر من سر این اسکلها کلاه نگذارم, یکی دیگه کلاهشونو برمیداره» میدهند.
بازی پیشرفت در جهان, یک بازی بسیار سخت است. در زندگی شخصی ما بازیهای گوناگونی برای بالاکشیدن جایگاهمان داریم,
از پول درآوردن و دختربازی گرفته تا بازیهای قدرت و سیاست و این به آن دری. در جایگاه یک گروه نیز همهی ما سرگرم
بازیهایی هستیم که پرُگاه, سود و زیان شخصی و گروهی ما میتوانند در ستیز با یکدیگر بیفتند. اگر برای من
مهربد, بالاکشیدن پولی آسان باشد و اگر بدانم که گیر نخواهم افتاد, چه رویکردی را خواهم گزید و چرایی آن است که
میگوید آیا کشور منِ مهربد نیز پیشرفت خواهد کرد یا اینکه سود شخصی من فراتر از سود گروه جای داد.
ما نمیتوانیم از همگان و هتّا خودمان این چشمداشت را بداریم که فرشتگانی باشیم که در همهی زمانها,
سود گروهی را به سود شخصی خود برگزینیم, و بوارونه, نمیتوانیم چشماشت این را نیز بداریم سیستم و ساختارهایی
که درست کنیم که همواره از تقلب کردن ما جلوگیری کنند, ولی میتوانیم رویکردی میانهرو داشته باشیم بر اینکه, همچمون قفل در
خانههایی که جلوی هیچ دزد راستینی را نگرفته, ولی از وسوسه کردن همسایههای ما جلوگیری میکنند, سیستمی که
قفلهایی روی این درها زده باشد و فرهنگی که دزدپروری را بنکوهد و به گرفتن دزد پاداش بدهد, بسنده نماییم.
دوستی بود که همیشه نمونهای گیرا میزد, زمانیکه ما مِی میاندازیم, الکلی که تولید میشود از سوختوسازی میاید
که باکتریها با فعّالیت خود تولید میکنند. باکتریهایی که با بیشترین انگیزه, هریک در پی خوردن و تکثیر خود میباشند و رفته رفته
مقدار الکلی که تولید میشود به جایی میرسد که همهی باکتریها با هم, شناور شده, و همگی یکجا با هم نیست میشوند.
رسیدن از جایگاه کنونی به جایگاه خردیافتگی بیگمان آسان نیست. ما نمیتوانیم یکشبه همه را به نگرهی بازیها آشنا سازیم
و نمیتوانیم «خدا از آدم دزد نمیگذرد» را به «تو امروز دزدی کنی, فردا دیگران میکنند و چند روز دیگر کشورت را نکبت فرامیگیرد»
فروبکاهیم, پس آری, بیگمان نیاز به یافتن و یا برساختن ابزارهایی نوین نیاز است تا بتوانیم رانههای درونی خودمان را با ریاضیات
نگرهی بازیها آشتی دهیم. درست, یافتن همین سیستم است که به برد یا باخت ما در جایگاه یک کشور میانجامد و اگر هر چیز,
تنها نکتهای که من همواره در این باره میگویم این است که بجای فرزامگرایی باید راهمان را از کاربردگرایی برون بیابیم.
به سخن دیگر, یا ما از باکتریها باهوشتر خواهیم بود, و یا بمانند آنها خودمان را رفته رفته نیست خواهیم
کرد. پس چه بهتر که بکوشیم با همهی آنچه داریم و نداریم, بختمان را برای بجاماندن و پیشرفت, بالاتر ببریم.
ایران را باید به عنوان نمونهای از آنتروپی تمدنی تلقی بکنیم که تجسم پیامدهای زیانبار شماری از این فرایندهاست. نخست در میان آنها درآمیختگی قومی، نژادی و مذهبیست. این درآمیختگی در ادوار گوناگون تاریخ این سرزمین به نحوی مداوم به فرسایش عمیق انسجام فرهنگی و کارایی سیاسی انجامیده است.
اما چگونه است که با وجود زندگی تحت رانههای دیسژنیک، برآمده از ژن های معیوب همان والدین و شجره شان و پرورش یافتن در همان اجتماع و فرهنگ انحطاط یافتهی ایران، همچنان اندک افرادی اصیل یافت می شوند که براستی با این زمینه و خاستگاه نمی توان پدیدار شدن شان را توضیح داد؟
راجع به تفاوت و "تنوع انسانی" تنها چیزی که لازم است بدانیم این است که : "چیزی نمی دانیم و چیزهایی که می دانیم با آموزش کافی و اقتصاد سالم رفع می شود" :)
از بشر غربی چرا ناامید شدید؟
تئوری های ارتجاع نو و زیرشاخه هایش در metapolitics و realpolitik هم ادا،LARP و بیهوده است؟
ایران و ایرانی به کنار،چطور شد که آینده آنها را هم تاریک می بینید؟
دچار نزدیکبینی هستند. ماشین مدرنیته را به درستی معاینه فنی میکنند و چرخدندههای از کار افتاده آنرا شناسایی میکنند، اما عموما مکانیزمهای زوال را با علت آن اشتباه میگیرند. به جای آنکه از مشاهده این فراز و فرود تاریخی به طبیعت راستین جهانی که در آن زندگی میکنند پی ببرند صرفا به جستجوی موثرترین ساختاری که فکر میکنند میتواند امر اجتنابناپذیر نهفته در آن طبیعت را برای مدتی بیشتر(یا به نحوی بهتر)به تعویق بیاندازد میروند. نسخههایی که میپیچند بیشتر مثل تغییر دکوراسیون در کشتیای در حال غرق شدن است.
اشتیاقی که به سلسله مراتب نشان میدهند هم حسرت برای نظامی این جهانی نیست بلکه جلوهای از نیاز ذاتی انسان به امر تعالیست، که بدلیل شرایط حاکم بر جهان، به جای روحانیت، در فضای سیاسی خود را مطرح میکند.اینگونه جابهجاییها اغلب مخرب و حتی خطرناک هستند زیرا آدمها را نسبت به انگیزهها و عواقب باورهای خود کور میکنند.
ریشهدوانی رندی در میان ایرانیان, «زرنگبازی» و همان «خوارکسهبازی», زمانیکه بیرون از ایران زندگی کنید پی میبرید
که آن اندازهها که گمان میبردید, فراگیر نیست و بوارونه, ویژگیای به نسبت کمیاب و ویژهی قانونگریزان بازیست.
مهاجران ایرانی دو دسته هستند. بیشترشان جزو همان بیست درصد بالای جامعه هستند که پیشتر از آنها سخن گفتم. این افراد با قرار گرفتن در جوامعی که توانایی ذهنی همسانی با ایشان دارند، به جای جستجوی روشهای سواری گرفتن از دیگران، ناگزیر به شریانهای قانونی پیشرفت که آنجا برای افراد باهوش و متعهد وجود دارد وارد میشوند. در غیاب فراوانی قربانی کندذهن رندی کارآیی خود را از دست میدهد.
گروه دوم، از میان پایینترین اقشار جامعه ایران هستند که پس از آغاز امواج حرکت گسترده پناهجویان به اروپا به طور غیرقانونی به آنجا رفتهاند. این افراد فاقد توانایی ذهنی بسنده برای رندی در اروپا هستند، بجای آن همچون همسانان خود در میان دیگر اقوام، مرتکب جرم و جنایت میشوند، و درپی سرازیری آنها به اروپا پس از سال ۲۰۱۲ میبینیم که سهم ایرانیان در میان مجرمان خارجی که در برخی کشورهای اروپایی منتشر میشود روبه افزایش بوده. 😪
میتوانید گاه در نوشتار کسانیکه میپندارید از آن فرارفتهاند نیز ببینید که بشوخی میگویند «اگر من هم جای این یارو مزدور بودم
همین گوه را میخوردم». نوشته شاید در بیرونیترین لایهی خود یک شوخی باشد, ولی در دل خود یک لغزش فرویدیست که
کس میتواند خودش را در چهرهای که مزدور و مفتخور شده بینگارد و دستکم, یک چند درسدی از آن بیزار نباشد و
فراتر از, میداند که با شوخی پیرامونش دیگران نیز همین را در ته ذهنشان دارند و ریسکی در واپسزدگی, نیست.
اصلا نکته اصلی همین است که اینها رذایل اخلاقی صرف نیستند بلکه استراتژیهای بقا برای مواجهه با شرایط باختباخت محسوب میشوند و آگاهی یا عدم آگاهی از این شرایط و عواقب آن رذایل و ... هیچ تاثیری در اصل وجودی شرایطی که از آغاز پدید آمدن رذایل را موجب شدهاند نخواهد داشت. من مطالعهی این اثر بسیار ارزشمند و کلاسیک اسکات الکساندر را به شما پیشنهاد میکنم: https://slatestarcodex.com/2014/07/30/meditations-on-moloch
شما نیازی نیست آدم بدی باشید یا از رذایل اخلاقی رنج ببرید تا مرتکب این رذایل بشوید.
در این قبیل بازیها، برخلاف بازیهای واقعی، بازی نکردن باعث از میان رفتن احتمال شکست نمیشود(در واقع امکان بازی نکردن وجود ندارد و بازی نکردن هم نوعی از بازی با هزینههای خودش است). بنابراین او که از قواعد پیروی نمیکند را خود بازی، بازنده اعلام و حذف و مجازات میکند و تاثیرگذاری او را کاهش میدهد یا به صفر میرساند. در اینباره بیشتر خواهم نوشت.
ناهمگونی نژادی یک نمونهی پوچپذیر خوب در خود دارد که آمریکا باشد. هیچ کشوری در جهان پیدا
نمیکنیم که اندازه آمریکا گوناگونی فرهنگ و زبان و نژاد داشته باشد و به اندازه آن, این اندازه نیز پیشرو و پیروز بوده باشد.
اولا: آمریکا کشوریست در مراحل آغازین آنتروپی تمدنی و ژنتیکی خود، و همین حالا هم سایهای از آنچه نیم قرن پیش بود نیست. روند حرکت این تمدن رو به زوال است، و بخشی از این زوال با پیشرفتهای تکنولوژیک پنهان شده اما هر روز این سقوط آشکارتر میشود و بهترین نمود آن فاصله اندک همین پیشرفتگی تکنولوژیک میان آمریکا و چین است که برخلاف تصور عمومی فقط بدلیل پیشرفت چین نبوده و پیشرفت چین با پسرفت آمریکا همراه شده...
ثانیا: قیاس کشوری که تا همین اواخر سیستم مهاجرتی بسیار کارآمدی داشت که در آن ثروتمندترین و مستعدترین آدمهای دنیا را برای ورود به خاک خود دستچین میکرد با درهم ریختگی اقوام در فلات ایران قابل قیاس نیست.
و ثالثا: جدا از تمام اینها، تنوع قومیتینژادی در آن کشور از آغاز معضلی بزرگ بوده و همچنان هم هست. این اما یک کنسرو کرمیست که خودتان باید بروید سر فرصت باز بکنید و بکاوید، فقط بدانید که فضای آکادمیک و دولتی آمریکا شواهد این معضل را بیش از نیم قرن است که پنهان میکند و باید در آنچه از لابلای درزهای نهادهای رسمی آن کشور به بیرون تراوش کرده بجویید. راهنما: بروید دنبال روایات جایگزین برای توضیح سهم خارج از قاعده سیاهپوستان در آمار جرایم خشن آن کشور.
ما اینجا بسادگی چسبی به نام فرهنگ ایران و زبان پارسی را نادیده گرفتهایم, فرهنگ ایران که دربرگیرندهی نوروز و جشنوارهها و آیینهای پرشمار خود باشد. نقش این آیینها چنانکه بهتر میدانیم, پیونددادن مردم به یکدیگر و یکسو کردن سود و زیان ما بوده است.
زور چسب باید با قدرت گسست آنچه قصد چسباندنش را داریم متناسب باشد. ایرانیت زور بسیاری دارد، ولی رانههای گسست بسیار بسیار پرشمار هستند. ایرانیت از نسلکشی اقلیتها که در بیشتر کشورهای چندفرهنگی و قومی جهان رخ داده و میدهد جلوگیری کرده و میکند. ایرانیت از جنگ گرم مداوم میان این گروههای متفاوت جلوگیری کرده و میکند. اینها دستاوردهای بزرگی هستند وقتی به ترکیه و پاکستان و عراق و سوریه مینگریم. اما چسبندگی ایرانیت روبه سستی میرود وقتی پای هزار تعارض بعدی در میان است. گلدرشتترین نمونه این شکست جمهوری اسلامیست، که وجود و تداوم آن گواهیست عینی و انکارناپذیر از عدم بسندگی ایرانیت برای متقاعد کردن همه طرفهای درگیر به بازی با قوانینی عادلانه و سازنده. جاهای دیگری که مورد مثال و بحث من بود نیز اصلا به هیچ عنوان ملیت نمیتواند به عنوان چسب عمل بکند. نوروز و چهارشنبه سوری و موسیقی سنتی و شعر و اینها پایبندی نمادین سازی شده به یک سیستم اخلاقی مدون نیستند که بخواهند بیاعتمادی ذاتی میان افراد و گروههای فاقد ارتباط ژنتیکی را کاهش بدهند.
یک تاجر ایرانی در سال ۱۵۰۰ میلادی مثلا با کاروانش به هند میرسد و هندی مسلمان را در بازار میبیند. لباس اسلامی، نماز اسلامی، مسجد، وضو و ... اینها نمادهای پایبندی علنی و بیرونی تاجر هندی به سیستم اخلاقی مشترک با تاجر ایرانیست و این اعتماد متقابل را ممکن میکند، ولو آنکه سیستم اخلاقی اسلامی اشکال داشته باشد یا چه. تاجر ایرانی حالا میتواند با علم از معایب و مزایای معاملهاش را به انجام برساند. او اکنون میداند که این غریبه، حلال و حرام سرش میشود، در عین حال میداند که او همچون تمام مسلمانان دیگر بدقول است، و آخر پیمان خود یک انشالله میگذارد تا اگر لازم شد بتواند از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند. خلاصه، این دو شخص میتوانند از طریق پایبندی طرف دیگر به سنن و آداب مشترک به پایبندی او به یک سیستم اخلاقی و رهیافت رفتاری که این آداب و رسوم نمایندگی میکنند، تا اندازهای که معامله مالی را امکانپذیر بکند پی ببرند. هیچ چیز بجز دین نمیتواند این نقش را ایفا بکند. ملیت زیادی بزرگ است و از قاتل ایرانی تا متجاوز ایرانی تا دزد ایرانی را شامل میشود. خرد و خردورزی و بخردانگی هیچ ربطی به بحث ندارند زیرا این کارکرد اصلا لازم میشود چون ما به نقاط کور خرد برخوردهایم. خرد برای خردورزی نیاز به داده دارد و نمیتواند به مجهولات قضاوت بکند. ما چه میدانیم تاجز غریبه چگونه انسانیست که بخواهیم به او داوری عقلانی داشته باشیم؟ اینجا فقط پایبندی علنی به یک سیستم اخلاقی مشترک از طریق مشارکت در مناسک جمعیای که برای اعلام سرسپردگی به آن سیستم مشترک بوجود آمدهاند میتواند به اعتماد متقابل میان دو شخص یا گروه فاقد قرابت نژادی و قومی منجر بشود.
اینرا هم اضافه بکنم که این تبلیغ دین نیست. رهیافت کارکردگرا به دین امکانپذیر نیست چون دقیقا آنچه دین را دارای کارکرد مثبت میکند ایمان کور مومن به آن است نه این اعتقاد که «اوه، دین نقشی اجتماعی دارد و کارکرد فرگشتیک دارد و ... پس برویم جلوی پاپ زانو بزنیم!». «اعتقاد قلبی»ست که دین را دارای این کارکردها میکند و اعتقاد قلبی که از میان رفت دین هم صرفا ابزار دیگری برای بهرهکشی از ضعفا در جامعه میشود که هر نوع کارکرد یابی برای آن کمک به برده داران است(اینست که من مورمورم شد و لازم دیدم این بخش را اضافه بکنم )
نکتهی سوّم, این نگرش که ما بردگان زادرانههای خود بوده, و نمیتوانیم بر خرد گروهی تاثیرگذار باشیم, میباشد. این نگرش, خرد, خودآگاهی و آزادی خواست را کمابیش یا نادیده گرفته, یا اثرگذاری آنها را آن اندازه ناچیز شمارده که هرگز نتوانند بر رانههایی چون «خویشاوندگرایی» و «چندنژادگرایی» چیره گردند. در فرهود, بوارونه, برترین ابزار ما درست همین خرد و فرنود میباشند. زمانهایی هست که ما در زمینههای درون میشویم که شهود ما کاربردشان را در جایگاه نخست, از دست میدهند.
این قسمت غمانگیزترین بخش از نوشته مهربد است، چون حقیقت نداشتن آن همانقدر که روشنگر است، دردآور نیز هست.
استدلال بنیادین مهربد تاکید بر روشنگری و مهندسی اجتماعیست. پس من این دو را نشانه میگیرم. کنش و واکنش میان تکههای این جامعهی صد پاره به پدید آمدن استراتژیهای گروهی منجر میشوند. مثلاً وجود پرشمار آدمهای کمهوش در نزدیکی اقلیتی هوشمند باعث برتری استراتژی زرنگبازی میشود. در مقابل، زرنگبازی از سمت آدمهای خرفت بیپاسخ نمیماند، و اینگونه نیست که چون بضاعت ذهنی گروهی کمتر است آنها قربانی ابدی بمانند، تفاوت اینست که استراتژی یکی آگاهانه و دیگری غریزیست، و این پروسه یک نمونه از رقابت میان غزال و پلنگ است، که یکی دایم تیزپاتر و دیگری تیزدندانتر میشود. استراتژی غریزی اکثریت خرفت برای دفاع دربرابر رفتار تجاوزکارانه هوشمندان زرنگ چیست؟ پدید آمدن و پراکنش وسیع میمهای دشمنی و ستیز با تمام مظاهر هوشمندی! از نفرت و کینهی عمومی نسبت به روشنفکری بگیرید تا تمسخر، تحقیر و هر نوع دیگری از آزار اجتماعی افرادی که باهوش به نظر میرسند. مشهور است که در جامعه سیاهپوستان آمریکا کسی به انگلیسی استاندارد صحبت بکند، توسط هم گروهان خود محکوم به تلاش برای تقلید از سفیدپوستان میشود.
در ایران و تقریبا تمام باقی جهان همین روال حاکم است. من اینرا خیلی زود و در نوجوانی دریافتم که هرگونه نمایش هوشمندی در جمع با تمسخر و تحقیر و از دست رفتن جایگاه اجتماعی روبرو میشود و بهتر است اگر زندگی اجتماعی سالمی میخواهید خود را بسیار ابلهتر از آنچه هستید جلوه بدهید. اصلا یکی از دلایل اصلی فارومنویسی من همین میل به اندیشیدن به موضوعاتی فراتر از امور پیش پا افتادهی روزمره در فضایی به دور از هزینه برای پرسونای اجتماعی من بود. مکانیزم این دفاع غریزی آنست که با گرفتن جایگاه اجتماعی شخص باهوش از او توانایی وی برای کلاه برداری احتمالی را به طور پیشفرض کاهش میدهید و تهدید وجودی او را پیشدستانه خنثی میکند، که کسی از آدم نامعتبر و مسخرهی همگان درباره سرمایهگذاری سوال نمیپرسد و نصیحت نمیپذیرد. این نه یک انتخاب آگاهانه از سوی جامعهای خرفت که میمی دارای بهرهوری فرگشت بسیار بالا برای جماعت قربانیست. در این جوامع طبقاتی آدمهایی که آنقدر باهوش هستند که در رادار بخش خرفت جامعه گیر بیافتند اما آنقدر باهوش نیستند که زبان این وحوش را بیاموزند، به قدری مورد هجمه، آزار و تحقیر قرار میگیرند که خیلی پیش از رسیدن به سن بلوغ منزوی، جمع گریز و درخودمانده میشوند.
حالا مشکل این پدیده برای تئوربهای مهربد کجاست؟ برای هرگونه مهندسی اجتماعی از بالا و به کار گرفتن هوش و درایت در خدمت «روشنگری رهاییبخش» مد نظر او باید افراد باهوش در جامعه اولا آنقدر اعتبار داشته باشند که کسی به حرفشان گوش بدهد و ثانیا آنقدر مورد آزار قرار نگرفته باشند که جز نفرت و کینه و بیزاری به آن جامعه احساس دیگری نداشته باشند. آنهم نه هر احساسی، بلکه احساس وظیفه و از خود گذشتگی و نوعدوستی بیچشمداشت و ...
میبینید که کار، ناگهان نشد پیدا میکند. 😄 از فیلتر باهوش یابی جماعت، تنها کسانی عبور میکنند که آگاهانه قصد عبور دارند: سایکوپاتها و شارلاتانها. نیت خیر در این چرخ گوشت خرد و پودر و خاکستر میشود. و تازه اگر هم اتفاقی یکی دوتا جنس خوب از آن عبور کردند و به جایی رسیدند که در آن ذرهای توان اثرگذاری داشتند، ملت نذری پرست سرش را در اولین فرصت زیر آب میکنند(آینهای تمامقد در برابر رذایل خودشان است، یا او را تهدیدی تلقی میکنند که صرفا هنوز فرصتی برای نابودیشان نیافته چون پلنگی که هنوز به سوی حلقهاشان خیز برنداشته، یا صرفا جای او را برای خودشان و فک و فامیلشان میخواهند و ...)
خلاصه کلام: آنتروپی تمدنی و ژنتیکی ملتی وقتی به جایی رسید که آمریکا امروز رسیده، پروسه دیگر هرگز معکوس شدنی نیست، چه برسد به زوال ایران! جهت حرکت قابل پیشبینی اما زمانبندی هجوم امواج متلاطم ناگهانیست. فقط اینرا میدانیم که سرازیری بسیار درازی در پیش است، اما سیستم به ناگه سقوط نمیکند بلکه دورههایی از مقاومت و رشد مجدد و پویایی دوباره را تجربه میکند، هنر انسان هوشمند باید در این باشد که این جزر و مد مقطعی را با تغییر جهت رودخانه اشتباه نگیرد، و دل به این تحولات روبنایی نبندد و درپی این جنبش و آن سیستم و این تئوری روانه نشود. نظم آغازین از همان لحظه که پیدا شده از همه سو تحت هجمه بوده و آشوب اکنون راه ورود به آنرا یافته و اگر در را ببندید از پنجره وارد خواهد شد.
اما چگونه است که با وجود زندگی تحت رانههای دیسژنیک، برآمده از ژن های معیوب همان والدین و شجره شان و پرورش یافتن در همان اجتماع و فرهنگ انحطاط یافتهی ایران، همچنان اندک افرادی اصیل یافت می شوند که براستی با این زمینه و خاستگاه نمی توان پدیدار شدن شان را توضیح داد؟
🙁
از منظر آماری که قابل انتظار است و رخداد شگفتی نیست. مسأله فراوانی یک تیپ از انسان در یک جامعه است...
اما من احساس میکنم که پرسش شما بیشتر جنبهی آنتولوژیک دارد تا جامعهشناختی و سیاسی. گاهی کسی پیدا میشود که کمتر از دیگران به آلایش جهان آلوده است. جوری رفتار و گفتار و کردار میکند که انگار وجود او حامل نوریست که زهدان ظلمت نمیتواند آن را تماماً در خود جا کند. نجابت او اما نه حاصل تربیت یا وراثت از والدین و جامعه هیولاوش وی، که به رغم آنان است. این هم در واکنشی که جهان به او نشان میدهد نمایان میشود، و هم در واکنشی که او به جهان دارد. این تیپ آدمها همان حیوانات تا دم مرگ بیمار هستند. و رنج را عمیقتر حس میکنند. دلیلش هم آنست که شخصی که روحش تماماً با تاریکی عجین شده، در آن احساس آرامش میکند. اما آنکه ولو از روزنهای کوچک، نور جهانی که میتواند به جای این یکی باشد را میبیند، دیوارها برایش خفقانآورتر میشوند.
اینکه چرا از منظر روحانی چنین افرادی وجود دارند: تئوری من سقوط نامتقارن است. اگر یک بار وانت الماس را در کثافت خالی کنیم، آیا همه به یک شکل و اندازه نجس میشوند؟ داستان ما و کنش ما در این دنیا نیز همینست، هریک به میزانی به آن و قواعد آن آلودهایم.
پ.ن: شما حالتان خوب است؟ امیدوارم از آخرین باری که صحبت کردیم بهتر شده باشید، هرچند بعید میدانم... دیدید مهاجرت هم جواب نداد؟ 😄 بیگانگی ما خیلی عمیقتر و ریشهایتر است که با تغییر کشور بهتر بشود...
(از جمله افتخارات من این است که حتی یکبار در ایران رای نداده ام و فریب و رمیدن گله انسانی را نخوردهام، نه در سال ۸۸, نه در سال ۹۲, نه پارسال... و شناسنامهای پاک از مهر انتخابات دارم!)
مگر سال ۹۲ به روحانی رای ندادی رفیق قدیمی ؟؟!! البته درست میگی چون اون سال خارج از ایران بودی نه داخل ایران و به احتمال بسیار زیاد با پاسپورت رای دادی پس مهر داخل شناسنامه ات نخورده ...
دوستان چه شلوغش کردهاند؟ من پانصد کیلومتر سفر کردم که بروم رای بدهم! دلیلش هم این بود که در آخرین لحضات احساس کردم شرکت در انتخابات سود بیشتری برای مردم و آیندهی ایران خواهد داشت و اینبار قصد بازگرداندن مردم را دارند و اگر کسی از افراطیون انتخاب بشود تهاجم نظامی به ایران و ویرانی آن قطعی خواهد بود. باید در این شرایط اوضاع را اولویتبندی کرد، نزد من چیزی بدتر از جنگ نیست و هرگونه احتمالی برای ایجاد تغییر در سیاست جنونآمیز ج.ا را باید دو دستی چسبید. بدیهیست که مشکلات اصلی کشور هرگز با شرکت در انتخابات نظام مقدس حل نخواهد شد، اما این اولین انتخاباتی که من در زندگی در آن شرکت کردم اگر حتی ده درصد آنچه وعده داده شد را محقق بکند وضع عینی کشور بارها از آنچه امروز هست بهتر خواهد بود.
ببخشید هر کاری کردم تعهدم به حقیقت اجازه نداد از این تناقض گوییت علی رغم ارادت قلبی و پیوند دوستی که داریم ، بگذرم
مگر سال ۹۲ به روحانی رای ندادی رفیق قدیمی ؟؟!! البته درست میگی چون اون سال خارج از ایران بودی نه داخل ایران و به احتمال بسیار زیاد با پاسپورت رای دادی پس مهر داخل شناسنامه ات نخورده ...
ببخشید هر کاری کردم تعهدم به حقیقت اجازه نداد از این تناقض گوییت علی رغم ارادت قلبی و پیوند دوستی که داریم ، بگذرم ...
بله، شما هم خوب بلدید آدم را صادق نگه دارید ها. 😪
من مثل قربانیان کودکآزاری، دچار فراموشی این برگ سیاه از تاریخ زندگیام شده بودم و جدی جدی یادم مانده بود که هیچوقت رای ندادهام، به خصوص که در آن زمان دایم مشغول به شب بیداری و اینها بودم و آن چند سال از زندگیام برایم همچون خوابی فراموش شده است..
من به راستی قصد داشتم در ایران فردا از شناسنامهی پاکم برای دفاع از ریشم در برابر اتهامات مزدوری ج.ا استفاده بکنم، ولی این رای حتما در کامپیوتری جایی هست 😄 خوب شد گفتید حالا باید بفکر دفاعیه جایگزین بود. 😪
از شما و هرکسی هم که ممکن است آنزمان با بلاهت من همراهی کرده باشد عذرخواهی میکنم.
سود و کاربرد این نگرش که نومیدانه و "واقعبینانه" به جهان و نمیدانم ایرانی خاورمیانهای بنگریم
در این است که کسانی مانند امیر و Rationalist میتوانند بی وجدان درد به زندگی خودشان پرداخته و خودشان را نگران این چیزها
نکنند. شوربختانه یا خوشبختانه, درست کسانی این دیدگاه را دارند که پُرگاه, بیشتر از من و شما به ایران و آیندهی آن بها میدهند!
ایرانی بودن همچون نفرینی برای من است که داغ بردگی آن در چهره و رنگ پوستم حک شده و همه جای دنیا مایهی ننگ ام است!!
شوربختانه هر چه قدرم تلاش می کنم از آن جدا شوم بیهوده است و عمق ریشه هایش در هستی ام بیشتر احساس می شوند!
ج.ا اعلام کرده بیست و یک هزار نفر را برای حمایت از اسراییل و این قبیل جرایم دستگیر کرده است، پیامی تلویحی به بیست و یک میلیون و بیشتر ایرانیانی که از تهاجم اسراییل حمایت کردند و میکنند. این قبیل تهدیدها اگر بر جماعت وحوش تاثیری میگذاشت، چنگیز خان ناچار نمیشد دو سومشان را سر ببرد. شما نمیتوانید شرافت و غیرت را به زور شمشیر به خزانه ژنتیکی کسی تزریق بکنید. به خصوص وقتی خودتان هم(همچون ج.ا)از آن بیبهرهاید!
به نظر میرسد خلاصه شرایط کنونی کشور اینست که نظام میخواهد پنهانی تسلیم بشود و زانو بزند، اما طرف مقابل زیر بار تسلیم پنهانی نمیرود. خب بدیهیست که ج.ا با بالای هفتاد میلیون دشمن داخلی نمیتواند آشکارا تسلیم را بپذیرید بدون آنکه دشمن داخلی بوی خوش کباب و ریحان به مشامش نرسد و هوایی نشود. نظام تکه پارهی جنگزده و منفور هم هرگز اعتماد بنفس چه به رسد به بضاعت عملیاتی سرکوب گستردهای که در چنان شرایطی لازم خواهد بود را در خود نمیبیند: میانهی یک سنگ و جای چ سفت.
در این میان درس مهم اینست که یکبار دیگر به خاطر بیاوریم که بدبختیهای خودمان همیشه همان بدبختیهای دیگران نیست. وقتی انسان خودش خائن و وطنفروش و بردهی قدرت است و حاضر است برای باقی ماندن بر سر قدرت به هر خفت و خیانتی تن بدهد، خیال میکند طرف مقابل هم مانند اوست. چند سال پیش دوستی روستبار از من پرسید تئوری من برای این پرسش که چرا چین و روسیه محل سگ به ج.ا نمیگذارند چیست. برای او توضیح دادم که حکومتهای روسیه و چین امروز هستهی درونیشان ناسیونالیسم دفاعیست، یعنی خودشان و کشورشان را تحت هجمه همجنسگراپرست جهانوطن غربی مییابند و در برابر آن به نوعی از ملیگرایی روی آوردهاند و برخلاف حاجآقای بازار و سپاه و ... که خیال میکنند ایدئولوژی ابزار تحمیق خلق از طریق تکرار مکررات از صدا و سیمای میلیست، واقعا به آنچه میگویند باور دارند و آنرا مبنای برخورد با شرکا و رقبای احتمالی قرار میدهند. وقتی مسئول ایرونی میرود در جلسهی مخفی با روس و چینی میگوید «هرچه میخواهید بردارید و ببرید و مال خودتان, فقط این آخرین چک ما را پاس بکنید که بیمایه فطیر است و کسی از فردای خودش خبر ندارد», آنها او را موجودی به غایت چندشآور و عمیقاً غیرقابل اعتماد تلقی میکنند و به این نتیجه میرسند که این دزدآباد جای سرمایهگذاری اقتصادی و سیاسی نیست و آیندهای ندارد. اینها علاوه بر شرف و شهامت و میهن پرستی خب عقل هم ندارند و همینقدر هم نمیفهمند، اینست که دایم نماینده و پیغام میفرستند که قیمت وطنِ فروشی را باز پایینتر آوردیم شما را به خدا اینبار دیگر دست رد به سینه مان نزنید!
در همین راستا، اینها خیال میکنند اسراییل هم مثل خودشان به فکر پیروزی در جنگ تبلیغاتی و سرکیسه کردن ملت خود است، و تعجب میکنند که زیر بار تسلیم پنهانی نمیروند، اینست که مرتب پیغام پسغام میفرستند که بابا به پیر به پیغمبر ما قصد و توان و برنامه حمله به شما را که نداریم هیچ، صدتا هم بزنید ما غلط بکنیم جوابی بدهیم. غافل از اینکه اسراییل یک ملت بیعلاقه به اینگونه خوارکسهبازیهای حقیرانه است و اکنون تنها فکر آن تبدیل کردن ایران و باند گداگشنههای وصل آن به نمونهای چنان پروا دهنده برای دیگر کورکچل های جهان اسلام در ترکیه و پاکستان و ... است، که پس از سقوط یا خواری آخوند دیگر تا نیم قرن کسی جرات این غلطها را نکند.
من اگر امروز به جای ج.ا بودم چشم خرد میگشودم و میدیدم که دنیا را که از دست دادهام و میگفتم بیایید حداقل با سری افراشته و شمشیری در دست به قهقرا برویم، یک حملهی استشهادی واپسین و حسینوار به هرآنچه از آمریکا و اسراییل دستتان میرسد! این کشور عمرش را کرده و چند صباحی در جاده پر پیچ و خم تاریخ لنگ زدن آن سودی به حال کسی ندارد، کیسههای دوخته شده شما هم که اکنون خالی شده و خالیتر میشود، جایی برای فرار ندارید و روسیه میخواهد با همسایه جنوبی روابط حسنه داشته باشد و شما را تحویل رضا دماغ میدهد. مرگ یکبار، شیون هم یکبار. حالا که کار تمام است لااقل مثل آدم بمیرید! ولی خب اینهم ندای امید بلاهتآلود باقی مانده در من است، که اینجا سرزمین یزدگردها و محمد خوارزمشاهها و رضا خانهاست، که تا واپسین دم تسلیم و فرار و دنیاپرستی و بزدلی و تلاش برای مذاکره را ادامه دادند و میدهند... 😪
دغدغهمند بودن برای ایران رنج عظیمی است که نه رهایی از آن ممکن است و نه امکان اقدام عملی برای ایجاد دگرگونی کوتاه مدت و مثبت. این «دغدغه» امری نیست که بتوان آن را در نسبت با سیاست توضیح داد، زیرا ریشه های هستی شناسانه دارد و هیچ متفکر ایرانی تا جاییکه من در پیاش بوده ام به طور جدی و عمیق به آن نپرداخته است. البته هنگامی که سخن از دغدغه برای ایران می شود، بسیاری سینه سپر می کنند و مدعی آن هستند. اما هنگامی که میبینم نحوهی پرداختن آنها به این دغدغه صرفا در براندازی جمهوری اسلامی خلاصه میشود، از ایرانی بودن خود بیزار میشوم. انحطاط کنونی ایرانیان به قدری مهلک است که کسی حاضر نیست با خویشکاری برای ایران از خودگذشتگی انجام دهد و اگر هم به آن تظاهر می کند، برای رسیدن به اهداف پست خودش است.
من استعداد زیادی در پرگویی ندارم! پس راهکارم چیست؟ چنانکه سال ها پیش هم اینجا نوشتم، اگر راهکاری باشد، از کوره راه فرهنگ و آموختن تفکر میگذرد. تاثیرگذاری بلند مدت و آهسته. اما جامعهی ایرانی حتی در تراز روشنفکری و نخبگانی هم به این سمت حرکت نمی کند. و اینها چیزی نیست که با بهینه سازی الگوریتم ها در براندازی و اسلام ستیزی تندا بخشیدنی باشند، بلکه نسل ها زمان می برد تا در عمق فرهنگ رسوخ کنند. پس معیار خیلی واضح و روشن است. کسیکه برای ایران امروز براستی دغدغهمند است، باید با عرق ریزان روح و اهدافی بلندمدت زندگی خودش را فدا کند و در قبال این فداکاری چیزی جز نمک نشناسی و ناسپاسی و فحش و ... از سوی ایرانیان دریافت نمی کند! کسی که امید به دریافت چیز بهتری دارد یا متوهم است، یا ساده لوح!
ربط مستقیم به قتل پزشک بخت برگشته در یاسوج ندارد اما در مفاد همین جستار چرا
یارو پزشک خانواده روستایی است، چندروز در ماه وظیفه دارد کشیک شبانه روزی بایستد در درمانگاه روستا چون درمانگاه روستایی که 5 کیلومتر با شهر فاصله دارد و فاصله اش با بیمارستان شهر، از بعضی محلات خودشهر کمتر است طبق قانون باید 24ساعت پزشک داشته باشد. 4صبح پیام داده "فلانی من امروز 250 مریض ویزیت کرده ام، خداحافظ، من رفتم خودم را از پنجره بیندازم پایین، اوه شت، طبقه اول بود"
در یک روستای چند صد خانوار،در یک روز 250 مریض ویزیت کرده! چون ویزیت پزشک خانواده روستایی 15هزارتومان است و دارویشان هم تقریبا رایگان، تفریحشان اینست که بروند درمانگاه! آب و برق و گاز و تلفنشان ارزانتر از شهر، مالیات و عوارض و نوسازی و آسفالت خیابان و.... ندارند، از همه مهمتر، کشاورزی تنها کاری است که همه چیزش سوبسید است ولی مالیات ندارد. زمین که ارث پدرش است و هر بلائی دلش خواست می تواند سرش دربیاورد، آبی که متعلق به تمام مردم منطقه است را از عمق 200 متری پمپ میکند و هرچه دلش خواست کشت میکند، به هیچ کس هم ربط ندارد که به چه روشی.آب و زمین مجانی، بذر و کود و سم و سوخت و برق یارانه ای، خدمات اداره کشاورزی مجانی، بعد هم هیچ نظارتی وجود ندارد که محصول را چه کردی؟ صیفی جاتِ آب بر کشت میکند و بعد (چون همه همان محصول را کشت کرده اند) قیمت میشکند و برایش صرف نمی کند برداشت کند،محصول را رها میکند همانجا روی زمین میگندد! نهایتش گوسفند داخلش میچرانند. سال بعد هیچکس آن محصول را کشت نمیکند و قیمت بالا میرود و باعث میشود سال بعدتر همه همان را بکارند و الی آخر، قرنهاست همین چرخه ادامه دارد.نه مالیاتی، نه نظارتی که با نهاده یارانه ای چه کردی؟ چه بلائی سر زمینآوردی؟ کارشناس اداره کشاورزی فقط میتواند توصیه کند.
در نهایت هم همه مادرزاد ارث پدرشان را از شهری طلبکارند و بزرگترین فضیلت نزدشان اینست که سرِ شهری را کلاه بگذاری! مومن، بی دین، آدم خوب، آدم بد، به این اصل که میرسند اصول اخلاقی دیگر همه متوقف میشوند چون هیچ پیروزی در زندگی بزرگتر از این نیست که حقت را از شهری بگیری!
درمورد نهضت فرزند آوری شان یادم رفت بگویم که چه حساسیت عجیبی وجود دارد روی افزایش نرخ تولد در روستاها، اصلا انگار مسئله امنیتی شماره یک جمهوری اسلامی است. بنظر میآید هر زنی در روستا حامله می شود یک نفر در اداره بهداری شهر اختصاصا مسئول احوالپرسی آن جنین است، پزشک باید وسط ویزیت آن 250نفری که حوصله شان سر رفته و آمدند سربه سر خانم دکتر بداخلاق بگذارند و داروی جدید بگیرند، دائم تلفن جواب دهد که خانم فلانی را آخرین بار کی فلان جایش را چک کردی؟ همین امروز برو در خانه اش. فلانی که در آزمایش جدیدش فلان چیزش پایین بود برایش چکار کردی؟ گویا راضی نبوده.
کم مانده بگویند برو برایش غذای مقوی درست کن
بانگِ «جاویـد شاه», تا ژرفـنای باخترزمین هم رخنه کرده.
ناشکیببانه چشم براه بازگشت دوستانی میباشیم که میگفتند شاهزاده
کارهای نیست و کارنامهای ندارد و نمیدانم درس رهبری نخوانده و بهمان و بیسار.
من که هنوزم همونو میگم . حرکت مردم ربطی به شاهزاده نداره، قطاری هست که به ده ها دلیل شروع به حرکت کرده و شاهزاده هم سوار بر حرکت شده . دیدی که ترامپ هم حاضر نشد باهاش دیدار کنه . حالا ما نمیفهمیم، یعنی ترامپ هم با اون همه تحلیلگر و امکانات و اتاق فکر نمیفهمه ؟؟
البته بخیل هم نیستیم ... شاهزاده اگه بتونه تغییر اساسی ایجاد و براندازی کنه یا حتی رهبری اسمی داشته باشه، استقبال میکنیم.
من که هنوزم همونو میگم . حرکت مردم ربطی به شاهزاده نداره، قطاری هست که به ده ها دلیل شروع به حرکت کرده و شاهزاده هم سوار بر حرکت شده . دیدی که ترامپ هم حاضر نشد باهاش دیدار کنه . حالا ما نمیفهمیم، یعنی ترامپ هم با اون همه تحلیلگر و امکانات و اتاق فکر نمیفهمه ؟؟
البته بخیل هم نیستیم ... شاهزاده اگه بتونه تغییر اساسی ایجاد و براندازی کنه یا حتی رهبری اسمی داشته باشه، استقبال میکنیم.
ایرادی ندارد نشنوید آنارشی جان! برایتان خوب است که نشنوید!
ایرادی ندارد نشنوید آنارشی جان! برایتان خوب است که نشنوید!
چپ هرگز نفهمید!
بحث چپ و راست نیست . بحث واقع بینیه. شخصا با شاهزاده مخالفت اساسی ندارم ، اما هنوز باور ندارم بتونه یه جریان براندازی واقعی رو رهبری کنه . براندازی جمهوری اسلامی با اون افکار آخر الزمانی و عقبه فکری مذهبی ، سنبه پر زوری میخواد .
الانم با این کشتاری که کرده ، قضیه جمع شده مگر ترامپ دخالت جدی و موثری کنه
بحث چپ و راست نیست . بحث واقع بینیه. شخصا با شاهزاده مخالفت اساسی ندارم ، اما هنوز باور ندارم بتونه یه جریان براندازی واقعی رو رهبری کنه . براندازی جمهوری اسلامی با اون افکار آخر الزمانی و عقبه فکری مذهبی ، سنبه پر زوری میخواد .
الانم با این کشتاری که کرده ، قضیه جمع شده مگر ترامپ دخالت جدی و موثری کنه .
جمع شده؟! نمیتواند رهبری کند؟ یک فراخوان داد بالای چند میلیون از مردم کف خیابان بودند. گویا شما در یک دنیای موازی دارید زندگی میکنید!
بحث چپ و راست نیست . بحث واقع بینیه. شخصا با شاهزاده مخالفت اساسی ندارم ، اما هنوز باور ندارم بتونه یه جریان براندازی واقعی رو رهبری کنه . براندازی جمهوری اسلامی با اون افکار آخر الزمانی و عقبه فکری مذهبی ، سنبه پر زوری میخواد .
الانم با این کشتاری که کرده ، قضیه جمع شده مگر ترامپ دخالت جدی و موثری کنه .
مردم بالای ۶۰ تا مسجد را آتش زدهاند, مذهب کدامه, اسلام کجا بود آنارشی جان؟
بسنده میکند چرخی در شبکههای اجتماعی بزنید و ببینید چگونه مردم اسلام
را میکوبند. جهانیان واژگشت ما را بدرستی واژگشتی اسلامزدایانه دارند میبینند.
من در جُستار دیگر هم نوشته بودم, بخشی از همین اسلامستیزی فراگیر و دینگریزی
از دستآوردهای خود ماست, همینکه میبینید کسی دیگر تره هم برای امامزاده خرد نمیکند و
نخستین جایی که آتش میزنند مسجد و نماد اسلام است, نشان میدهد در کارزار پیروز بودهایم.
مردم بالای ۶۰ تا مسجد را آتش زدهاند, مذهب کدامه, اسلام کجا بود آنارشی جان؟
بسنده میکند چرخی در شبکههای اجتماعی بزنید و ببینید چگونه مردم اسلام
را میکوبند. جهانیان واژگشت ما را بدرستی واژگشتی اسلامزدایانه دارند میبینند.
من در جُستار دیگر هم نوشته بودم, بخشی از همین اسلامستیزی فراگیر و دینگریزی
از دستآوردهای خود ماست, همینکه میبینید کسی دیگر تره هم برای امامزاده خرد نمیکند و
نخستین جایی که آتش میزنند مسجد و نماد اسلام است, نشان میدهد در کارزار پیروز بودهایم.
اشاره به افکار آخر الزمانی هسته اصلی حکومت بود . به نظر میرسه کشتار بسیار وسیع بوده و اگر آمریکا اقدامی نکنه مردم کاری از دستشون بر نمیاد
اتفاقا در دنیای واقعی زندگی میکنم. به هر حال صبر میکنیم ببینیم چی میشه و ترامپ چه اقدامی میکنه .
خوب در این دنیای واقعی شما دیده نشد ابتدا مردم به خیابان ریختند و نام او و خاندانش را صدا زدند؟
ندیدید فراخوان شاهزاده برای سبک سنگین کردن میزان طرفدارانش پس از اینکه از سوی مردم صدا زده شد چگونه پاسخی دریافت کرد؟
نمیبینید با اینکه اینچنین کشتار میکنند باز هم مردم کف خیابانند؟
در ضمن اقدام نظامی کشورهای آزاد در شرایطی که مادر قهبگان ارتشی به جای دفاع از مردم سرشان در ماتحت سید علی فروکرده اند مشروع و لازم است.
خوب در این دنیای واقعی شما دیده نشد ابتدا مردم به خیابان ریختند و نام او و خاندانش را صدا زدند؟
ندیدید فراخوان شاهزاده برای سبک سنگین کردن میزان طرفدارانش پس از اینکه از سوی مردم صدا زده شد چگونه پاسخی دریافت کرد؟
نمیبینید با اینکه اینچنین کشتار میکنند باز هم مردم کف خیابانند؟
در ضمن اقدام نظامی کشورهای آزاد در شرایطی که مادر قهبگان ارتشی به جای دفاع از مردم سرشان در ماتحت سید علی فروکرده اند مشروع و لازم است.
حرف برای گفتن زیاده اما نه فایده ای داره نه در این شرایط حساس ایران بازخورد خوبی خواهد داشت .
اینکه این روزها هر فرد خارجی با دانستن ایرانی بودنم، سعی در دلداری و ابراز همدردی مصنوعی و ساختگی دارد، حس میکنم دنیا روی سرم خراب شده، انگار وجودم روی این جهان اشتباه بوده، انگار ایرانی بودن نفرینی بوده که نصیبم گشته و هیچ کجای دنیا رهایم نمیکند!
رنج ایرانی بودن، جدی تر از آن چیزی است که بتوان در نسبت با وضعیت کنونی ایران در جهان توضیح داد. رنجی که هولناکی آن از «دیدن تراژیگ آگاهی و ناتوانی از عمل است.» رنجِ هولناکِ دغدغهمند بودن برای ایران و ناتوانی.
ای کاش من هم می توانستم با برافراشتن پرچم شیر و خورشید و حضور در برابر سفارتخانه های جمهوری اسلامی خودم را تسلی دهم که اقدامی مهم انجام میدهم. ولی وقتی خودم راهمچون کسی تصور میکنم که چیزی برای از دست دادن نداشته به جز بدنش، بدنی که جنازهاش را هم به خانواده اش هم تحویل نمی دهند، نفسم میگیرد.
چند ماه پیش از مهاجرت از ایران در میان جمعی از دانشجویان جان در کف خیابان بودم و همچون سازمخالف مجلس شان گفتم که به خیابان نروید و اگر اصرار به رفتن دارید همچون قوای سرکوب جمهوری اسلامی تا دندان مسلح باشید، اما مرا به سخره گرفتند.
اکنون تماس به سختی برقرار شد و می گویند فلانی کشته شد. مفتِ مفت... جان انسان ایرانی مفت است!!
حالا بیایید مردم جهان را آگاه کنیم که در ایران چه جنایتی رخ داده است...
آه بیایید به التماس ترامپ بیفتیم تا ما را نجات دهد... دیدی مردم ایران را کشتند؟ حالا بهانه کافی داری!
... خیلی باید استوار باشی که این رنج عظیم را بتونی طاقت بیاری و همچنان نفس ات بالا بیاید!
اشاره به افکار آخر الزمانی هسته اصلی حکومت بود . به نظر میرسه کشتار بسیار وسیع بوده و اگر آمریکا اقدامی نکنه مردم کاری از دستشون بر نمیاد .
بی هیچ گمانی ج.ا. کارش ساخته است, نقش آمریکا تنها و تنها در شتابدهی به این روند است.
چرایی آن نیز روشن است. زمانیکه شما ۱۰, ۲۰ هزار تن از مخالفان خود را سربهنیست میکنید, فشاری که به
تعادل اجتماع میاورید آنچندان بالاست که پایداری سامانه را بی کوچکترین گمانی, برای همیشه از میان خواهد برداشت.
هیچ سامانهای نمیتواند پس از این همه کشتوکشتار به هستی هنجارگون خود دنباله دهد. هر یک تنی که کشتهاید, خانواده
و بستگانی دارد که اینک دشمن سرسخت شما شدهاند. در سوی دیگر, افزایش ناآرامیها و فشاری که به زیرساخت کشور
فروآوردهاید روی هم تلنبار میشوند. اقتصاد کشور, با شتابی بیش از پیش, فروخواهد ریخت. نافرمانی روزبهروز اجتماعی
افزایش خواهد یافت و بهگنام رویارویی با نخستین بحران پیش رو, همه ازنو چون آتشفشانی از خشم و ناآرامی سرباز خواهد کرد.
در نبود آمریکا همهی این روند چند ماه تا مگر بزور چند سال دیگر زمان ببرد و بس.
اینکه این روزها هر فرد خارجی با دانستن ایرانی بودنم، سعی در دلداری و ابراز همدردی مصنوعی و ساختگی دارد، حس میکنم دنیا روی سرم خراب شده، انگار وجودم روی این جهان اشتباه بوده، انگار ایرانی بودن نفرینی بوده که نصیبم گشته و هیچ کجای دنیا رهایم نمیکند!
رنج ایرانی بودن، جدی تر از آن چیزی است که بتوان در نسبت با وضعیت کنونی ایران در جهان توضیح داد. رنجی که هولناکی آن از «دیدن تراژیگ آگاهی و ناتوانی از عمل است.» رنجِ هولناکِ دغدغهمند بودن برای ایران و ناتوانی.
ای کاش من هم می توانستم با برافراشتن پرچم شیر و خورشید و حضور در برابر سفارتخانه های جمهوری اسلامی خودم را تسلی دهم که اقدامی مهم انجام میدهم. ولی وقتی خودم راهمچون کسی تصور میکنم که چیزی برای از دست دادن نداشته به جز بدنش، بدنی که جنازهاش را هم به خانواده اش هم تحویل نمی دهند، نفسم میگیرد.
چند ماه پیش از مهاجرت از ایران در میان جمعی از دانشجویان جان در کف خیابان بودم و همچون سازمخالف مجلس شان گفتم که به خیابان نروید و اگر اصرار به رفتن دارید همچون قوای سرکوب جمهوری اسلامی تا دندان مسلح باشید، اما مرا به سخره گرفتند.
اکنون تماس به سختی برقرار شد و می گویند فلانی کشته شد. مفتِ مفت... جان انسان ایرانی مفت است!!
حالا بیایید مردم جهان را آگاه کنیم که در ایران چه جنایتی رخ داده است...
آه بیایید به التماس ترامپ بیفتیم تا ما را نجات دهد... دیدی مردم ایران را کشتند؟ حالا بهانه کافی داری!
... خیلی باید استوار باشی که این رنج عظیم را بتونی طاقت بیاری و همچنان نفس ات بالا بیاید!
در این جهان تاوان اشتباه را باید پرداخت.
ریشهی بزرگترین اشتباه تاریخی ما نیز در شکست ارتش به عربها و فراگیر شدن اسلام باید یافت.
درست همانجور که تـن تنها پس از بیمار شدن و گاه تا لب مرگ پیش رفتن به آنتیبادیهای فراخور دست یافته
و ایمن میشود, در پهنهی تاریخی نیز, ایران چون یک پیکر به بیماری اسلام دچار گشت و امروز به مرز بهبودی
خود رسیده است. این را در نفرت و بیزاریای که مردم به اسلام نشان میدهند, میتوان دید. کشوری که تا همین
چند دهه پیش میگفت آقا سید است و احترام دارد, امروز مسجد آتش میزند و چفیه میسوزاند و هر کس او را
مسلمان بنامد به دشنام میکشد, و به جهان و جهانیان در کنار پرچم خود پرچم اسراییل بالا میبرد و مرگ بر فلسطین و غزه میگوید.
نبایست فراموشید که در نگاهی فرّاختر, ایران خود بخشی از پیکر زمین میباشد و این تازه آغازی برای اسلامزدایی خواهد بود.
من یک نفرت عمیق منجر به حالات هیجانیعاطفی منجر به هیستری در این جنبش دیدم که حتی اگر اینچنین وحشیانه سرکوب نمیشد باز بعید بود بتواند به ساختن چیزی معطوف بشود، چه برسد به ساختن چیزی خوب. البته اشکال اخلاقی به آن نمیگیرم، شاید اصلا هیچ نوع دیگری از واکنش در برابر رفتارهای ج.ا ممکن نبوده باشد. دولورس پرایس در توصیف رفتار انگلیسیها در دهه شصت میلادی در ایرلند شمالی و قبل از شیوع نزاعهای خشونتبار در آنجا از تعبیری استفاده میکند که اینجا بسیار موضوعیت دارد: «شرایطی حاکم بود که گویی عامدانه طراحی شده بود تا حداکثر میزان خشم قابل تصور را برانگیزاند». مسأله جوانب استراتژیک ماجراست..
امروز ج.ا در منجلاب سردرگمی میان حفظ ظاهر به جهت آنکه مبادا خلایق گمان ببرند خبری شده، و عقبنشینی در برابر جامعهای که دهههاست از الگوی ایدهآل آنها عبور کرده غوطهور است. آیا در این منجلاب غرق خواهد شد؟ معلوم نیست. همینکه هنوز معلوم نیست خودش یک پا تراژدیست..
بگذریم. تا این لحظه دستاورد این خیزش قطع اینترنت و کشتار عظیم قشر فعال و سیاسی نسل زد بوده، و اگر در همین اندازه بماند، یک فاجعه، یک فروغ جاویدان دیگری رقم خورده است. امیدوارم که اینطور نباشد.