Bus واژه ای است با ریشه لاتین : Omnibus واژه Cousin نیز ریشه لاتین دارد : consobrinus Information نیز ریشه لاتین دارد : Informatio Ski نیز اسم است و اصلن اختراعش از فرانسه و در پاریس بوده و نمیشود نامش را گذاشت واژه وارداتی آلمانیزه شده .
همان طور که گفتم سخت میشود در آلمانی واژه های بیگانه ی آلمانیزه شده پیدا کرد .
خب از لاتین امده به فرانسه و سپس به المانی رفته...چون خواندهcousin ski به چهره ی واژه نمیخورد... یا دیگر واژگانی مانند
Dusche Attentat Chanson Abonnement Abbé
ره یکی از دوستانم که خود المانی ود گفت بیشتر واژگان با ارتیکل das المانی نیستند. خود انگلیسی ها میگویند واژه ی cut را از لاتین گرفته اند .. پرسش این است که لاتین از کجا گرفته؟ از کارد پارسی؟ ایا orange از فرانسه امده که g سدای ژ میدهد؟ یا از نارنج پارسی؟ خودم هم نگرفتم چی شد... امشب جوگیر شدم
خب از لاتین امده به فرانسه و سپس به المانی رفته...چون خواندهcousin ski به چهره ی واژه نمیخورد... یا دیگر واژگانی مانند
Dusche Attentat Chanson Abonnement Abbé
ره یکی از دوستانم که خود المانی ود گفت بیشتر واژگان با ارتیکل das المانی نیستند. خود انگلیسی ها میگویند واژه ی cut را از لاتین گرفته اند .. پرسش این است که لاتین از کجا گرفته؟ از کارد پارسی؟ ایا orange از فرانسه امده که g سدای ژ میدهد؟ یا از نارنج پارسی؟ خودم هم نگرفتم چی شد... امشب جوگیر شدم
بیشتر واژگان با آرتیکل DAS بیگانه نیستند ! ولی بیشتر واژگان بیگانه در آلمانی آرتیکل DAS دارند و باز هم نه تمامشان ! به طور مثال :
Der Computer
و البته واژه ای که فرمودید مستقیم از لاتین به فرانسه و بعد به آلمانی نیامده ! بنگرید به اینها :
من در این باره به شما از واژه نامه آکسفورد منبع دادم گرامی . Orange هم در زبان انگلیسی یا آلمانی فقط اشاره به نام میوه نیست اشاره به رنگ هم هست که در پارسی ما آن را نارنجی میدانیم .
در مورد besser هم میاندیشد از پارسی به آلمانی نرفته و المانیزه نشده؟ یا برادر خواهر مادر پدر bruder mutter vater schwester .
یک لحظه تصور بفرمایید ، ایرانیان ، آلمانیها ، انگلیسی ها تا قبل از ورود این واژه ها به زبانشان ! (طبق گفته شما) پدر و مادر و برادر خود را چه صدا میزده اند ؟! هوی ؟ آهای ؟! یا چی ؟ پاسختان را میگیرید .
من بر این باورم که مادر در زبان اریایی ماهتر بوده و المانی ها همین را زمانی که با ایرانیان بوده اند میگفتند! چون ریشه ی این واژگان در زبان پارسیست ... پاییدن در زبان پارسیست تر هم پارسیست... پاتر هم باید پارسی باشد..... اگه نه ... این مردمان بدون آنکه همدیگر را بشناسند یک چیز را مادرزاد یکسان میگفتند؟ باید از هم یادگرفته باشند...
من یه دشواری دارم. آن هم این است که زبان شناسی را آکادمیک نیاموخته ام شاید بهتر باشد دوستان نسکی بگویند که چیز های مهادین را بگوید. من هم پاسخ های خود را با خواندن ان بیابم ! سپاس
من یه دشواری دارم. آن هم این است که زبان شناسی را آکادمیک نیاموخته ام شاید بهتر باشد دوستان نسکی[1] بگویند که چیز های مهادین[2] را بگوید. من هم پاسخ های خود را با خواندن ان بیابم ! سپاس
واژهشناسی و ریشهیابی کار من و شما نیست همایون جان! نیاز به سالها اندیشه و دانستن کارشناسیک همزمان چندین زبان و بسیاری چیزهای دیگر دارد.
من هم آن چیزهاییکه از ریشهشناسی میدانم توتیوار از استاد مزدک و بهمن و دیگران آموختهام و چندتایی را هم بختی گاسیده و دیرتر بررسیدهام و گاه درست بوده.
برای آغاز ولی این نسک از نورایی میتواند کارآمد باشد:
منظور) من این بود که نسکی که برای نمونه بگوید ریشه های زبان جهان 3 تا اند. هند و اروپایی افریکایی و مغلی . که برخی مانند چینی واژ واژ اند و برخی دستور زبان به هم چسبیده دارن. برخی کالبد دارند مانند زبان تازی... نسک هایی پیرامون اینگونه نوشتار باید باشند ..یکی از آن ها نامه ی پهلوی نوشته ی فریدون جنیدی است که دبیره ی پهلوی را همراه با چیز های دگر میاموزد ... professor harold walter bailey هم از پارسی اموزان دگر است. که گفته از چین تا ایرلند هرکه در پی امورختن زبان خود باشد باید به دنبال نوشتار های کهن پارسی باشد...
اون منظور هم دراغاز نوشتم که خوشت بیاد رنج نبری....
یه پرسش هم که داشتم چرا گریستن به جای گریش کردن میشه گریه کردن؟
به جای واژه اعوجاج که ترجمه distortion است و بین اصطلاح های گسترده در رشته مخابرات است، چه واژه ای رو پیشنهاد می کنید؟ distortion در مخابرات یعنی دگرگونی نامطلوب شکل موج اصلی که باعث می شود دیتا به درستی به مقصد نرسد و مثلا صدا یا تصویر به شکل نامطلوب دریافت شود و مهندسین تلاش می کنند از این عنصر نامطلوب جلوگیری کنند. البته همیشه هم این دگرگونی شکل موج، نامطلوب نیست و distortion کاربردهای خاص خود را دارد.
وی گفت:« حذف این آزمون واتافتن بافتهی عقلی مجلسی است كه برنامهی چهارم را تنظیم كرده است.» distort (v.)نگارهای از daftarche.com — در دسترس نمیباشد1580s, from Latin distortus, past participle of distorquere "to twist different ways, distort.... •پارسیگر
مزدک گرامی میشود همه ی این ها را نیز به پارسی بگویی؟
شکل هندسی سه گوش متساوی الساقین و الاضلاع و قائم الزاویه
معادله دیفرانسیل
مخرج مشترک .... مقسوم علیه ... باقیمانده ضرب بعلاوه جمع مجموع منها تقسیم کره هرم مخروط بیضی مشتق در مزدائیک که بهتره از انگلیسی ان بیاید derivatives تنظیم....تهیه کردن
مزدک گرامی میشود همه ی این ها را نیز به پارسی بگویی؟
شکل هندسی سه گوش متساوی الساقین و الاضلاع و قائم الزاویه
معادله دیفرانسیل
مخرج مشترک .... مقسوم علیه ... باقیمانده ضرب بعلاوه جمع مجموع منها تقسیم کره هرم مخروط بیضی مشتق در مزدائیک که بهتره از انگلیسی ان بیاید derivatives تنظیم....تهیه کردن
نزدیکترین برابرهای انگلیسی این واژگان را میدهید @@مزدك بامداد گرامی: کارا کارایی کارآمد کارآمدی راندمان کژکار
پارسیگر
کارا Wirksam effective (کاری) کارایی Wirksamkeit {f} effectuality; effectivity کارآمد --- wirkungsvoll, Leistungsfähig -skilled, efficient کارآمدی skill, efficiency (كفایت ، عرضه) کارآمد | لغت نامه دهخدا آنکه کارها را به نیکوئی انجام دهد. آنکه کار داند، گوئیم : مردی یا زنی کارآمد است : بجز فرهاد کورا تیشه ٔ آخر بکار آمد به این فرزانه ده یک مرد کارآمد نمی آید.
راندمان -->راندمان خودش فرانسه است و همان بازده در پارسی output, [machinery.] efficiency کژکار : misdeed ( سوء عمل) + (Missetat + Missetäter) a wrongdoer
امتیاز در خود عربی به چم جدا سازی و بازشناسی است، واژه های تمیز، ممیز، .. هم با آن هم ریشه اند ولی در پارسی به جای برتری دادن و والایی دادن بکار میرود. در این جا بهتر است بگوییم " نمره ها"، چرا که اینجا مانند نمره ی دبستان بکار میرود که در ایران واژه ی فرانسوی پوان را برای آن نیز بکار میبستند.
برابر ناب پارسیک این واژگان را هم بمهر میدهید مزدک جان:
Gebrauchswert = use-value = ?
Waren = Wares = Kâlâhâ / Afzârhâ?
Warenkörper = body of the commodity = kâlâtan?
Arbeitszeit = labor-time = kârzamân?
Nutzeffekt = useful-effect = ?
Teilung der Arbeit = Kârbaxši?
...
In der Gesamtheit der verschiedenartigen Gebrauchswerte oder Warenkörper erscheint eine Gesaamtheit ebenso manigfaltiger, nach Gattung, Art, ... Varietät verschiedner nützlicher Arbeiten—eine gesellschaftliche Teilung der Arbeit.
...
Die Arbeit, deren Nützlichkeit sich so im Gebrauchswert ihres Produkts oder darin darstelles, daß ihr Produkt ein Gebrauchswert ist, nennen wir kurzweg Nützliche Arbeit. Unter diesem Gesichtspunkt wird sie stets betrachtet mit Bezug auf ihren Nutzeffekt.
برابر ناب پارسیک این واژگان را هم بمهر میدهید مزدک جان:
Gebrauchswert = use-value = ? Waren = Wares = Kâlâhâ / Afzârhâ? Warenkörper = body of the commodity = kâlâtan? Arbeitszeit = labor-time = kârzamân? Nutzeffekt = useful-effect = ? Teilung der Arbeit = Kârbaxši?
...
In der Gesamtheit der verschiedenartigen Gebrauchswerte oder Warenkörper erscheint eine Gesaamtheit ebenso manigfaltiger, nach Gattung, Art, ... Varietät verschiedner nützlicher Arbeiten—eine gesellschaftliche Teilung der Arbeit.
... Die Arbeit, deren Nützlichkeit sich so im Gebrauchswert ihres Produkts oder darin [darstelles]darstellt, daß ihr Produkt ein Gebrauchswert ist, nennen wir kurzweg Nützliche Arbeit. Unter diesem Gesichtspunkt wird sie stets betrachtet mit Bezug auf ihren Nutzeffekt.
-ware در جایگها پسوند = افزار، مانند نرم افزار ware به تنهایی، کالا مانند warehouse = کالاسرای، کالاخانه (انبار کالا ..)
در یکپارچگی پیکر کالاها و گساردنی های گونگون، همایشِ چندگونگی و ورتیدگی کارهای بدردخور یک کاربخشی همبودین، که به همان اندازه گوناگون و دگرسان در جنس و رسته و ... هستند، نمایان میگردد.
--- آن کاری را که، سودمندی و بدردخوری آن، در ارزش گسارشی فراورده ی آن آشکار میگردد، جوریکه آن فراورده، یک گساردنی دانسته میشود، به سادگی "کار کاربردی*" مینامیم. از این دیدگاه، او (این کار) همواره در پیوند با سودهنود (هنود کاربردی) آن نگریسته میشود. •
* "کار کاربردی" در بازگردان های کلاسیک، همان "کار مفید" شده است
ایا تُپُل یک واژه پارسیک است؟ با تُپُل روسی که نام یک درخت است نزدیکی دارد؟ بینایی چشایی شنوایی بوییایی و ... لامسه؟ :| یکی دیگه از این ایی ها بدین واسه این لامسه دستتان درد نکنه!
ایا تُپُل یک واژه پارسیک است؟ با تُپُل روسی که نام یک درخت است نزدیکی دارد؟ بینایی چشایی شنوایی بوییایی و ... لامسه؟ :| یکی دیگه از این ایی ها بدین واسه این لامسه دستتان درد نکنه!
درود مزدک جان. دگرسانش میان بررسی و وارسی و بازرسی چیست؟ برگشتن و بازگشتن؟ یا چرا به بازپرس میگویند بازپرس؟ او که برای نخستین بار میپرسد؟ ایا پسوند وا مانند ver در آلمانی است کنش و واکنش که چپه ی هم هستند.
فرمان آزادی كورش بزرگ منم كوروش شاه جهان شاه بزرگ دادگر شاه بابل شاه سومر و كلده شاه چهارگوشه جهان پسر كمبوجیه شاه بزرگ نوه كوروش شاه بزرگ نبیره چیش پیش شاه بزرگ آنگاه كه بدون جنگ و پیكار به بابل درآمدم همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرا شدند . دربارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم . مردوك خدای بزرگ دلهای مردم بابل به سوی من گردانید . زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم . ارتش بزرگ من به آرامی به بابل درآمد . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین برسد . نابسامانی . درونی بابل و نیایشگاههای آنجا دل مرا به درد آورد . من برای آرامش كوشیدم . من برده داری را برانداختم . به بدبختی های آنان پایان بخشیدم . فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند . فرمان دادم كه هیچكس مردم شهر را نیآزارد و به دارائی آنان دست یازی نكند . مردوك خدای بزرگ از كار من خشنود شد . او مهربانی اش و فراوانی را ارزانی داشت . ما همگی شادمانه و در آشتی و آرامش پایگاه بلندش را ستودیم . من همه شهرهائی را كه ویران شده بود از نو ساختم . فرمان دادم همه نیایشگاههائی كه بسته شده بود بگشایند . همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم . همه مردمانی را كه پراكنده و آواره شده بودند . به جایگاههای خودی برگردانیدم و خانه های ویران آنان را آباد كردم . همچنین پیكره خدایان سومر و اكد را كه نبونید بی هراس از خدای بزرگ به بابل آورده بود به خشنودی مردوك خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان باز گردانیدم . باشد كه دلها شاد گردد . بشود كه خدایانی كه آنان را به جایگاه نخستین شان بازگرداندم هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگی بلند باشند . چه بسا سخنان پربركت و نیكخواهانه برایم بیابند . و به خدای من مردوك بگویند كوروش شاه پادشاهی است كه تو را گرامی می دارد و پسرش كمبوجیه نیز . من برای همه مردم همبود گاهی آرام فراهم ساختم و آرامش را به همه مردم پیش كش كردم .
بندهشی با برگردان مهردادٌ بهار در دست دارم که frazām را به فرجام ترزبانیده که با نگر به نوشتارهای دیگری که در بنمایه ی ارزنده ی شما دیدم چمِ فرجام را از برای این واژه را درخور تر یافتم، نگرتان چیست؟
همچنین می دانم واژه ی بُوَنٌدَکٌ چمی نزدیک به فرزام دارد و اکنون در تاجیکستان واژه ی پُرِّه را بکار می برند. سپاسمندم
درود مزدک جان. دگرسانش میان بررسی و وارسی و بازرسی[1] چیست؟ برگشتن و بازگشتن؟ یا چرا به بازپرس میگویند بازپرس؟ او که برای نخستین بار میپرسد؟ ایا پسوند وا مانند ver در آلمانی است کنش و واکنش که چپه ی هم هستند.
سپاس
پس از پاسخ به این پرسشم خواهش , بگین به جای when در انگلیسیک ب.ن. when I came home چه میتوان گفت؟ چون ما میگوییم وختی که پارسیک نیست هنگامی که و زمانی که هم که دو واژه اند. جایگزین بهتری را میشناسید؟
پس از پاسخ به این پرسشم خواهش , بگین به جای when در انگلیسیک ب.ن. when I came home چه میتوان گفت؟ چون ما میگوییم وختی که پارسیک نیست هنگامی که و زمانی که هم که دو واژه اند. جایگزین بهتری را میشناسید؟
سپاس
پارسیگر
در پهلوی میگفتند: چون به خانه آمدم، تو نبودی یا کی به خانه آمدم، تو نبودی یا کا به خانه آمدم، نبودی •
مزدک گرامی اگر میشود از این نمونه های برتر کارگیری کنید که ما هم یاد بگیریم . زبان پارسیک پتانسیل زیادی دارد . اگر ما برنخیزیم کس دیگری هم بر نمیخیزد! ما اگر برخیزیم همه برمیخیزند! این است که باید پارسیکنویسی را زودتر آغازیم. با شیوه های توین و برتر! نگرتان چیست؟
مزدک گرامی اگر میشود از این نمونه های برتر کارگیری کنید که ما هم یاد بگیریم . زبان پارسیک پتانسیل زیادی دارد . اگر ما برنخیزیم کس دیگری هم بر نمیخیزد! ما اگر برخیزیم همه برمیخیزند! این است که باید پارسیکنویسی را زودتر آغازیم. با شیوه های توین و برتر! نگرتان چیست؟
نگرم این است: رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود! با دیسیپلین و با آهستگی نخست واژگان بیشتر آشنا را باید جا انداخت و سپس به واژه های کم آشنا و زانپس به ناآشنایان پرداخت. یا همان که گفته اند: شتر آهسته میرود شب و روز
در میان این اهنگ از گروه کهتمیان جایی به زبان باستانی ایران میخونه آهنگ را. میخواستم بدونم این همان زبان اوستاییک هست؟ چون شنیدم اوستاییک خیلی زبان سختیه..
سپاس گرامی، پیشتر هم گفتم در نوشتارهای پهلوی واژه ی فرزام به چمِ فرجام بکار رفته، جایی به چمِ "complete" نیافتم که در ترزبان ها هم به فرجام ترزبانیده اند می خواستم این برایم روشنگری شود.
سپاس گرامی، پیشتر هم گفتم در نوشتارهای پهلوی واژه ی فرزام به چمِ فرجام بکار رفته، جایی به چمِ "complete" نیافتم که در ترزبان ها هم به فرجام ترزبانیده اند می خواستم این برایم روشنگری شود.
فرجام و فرزام دو چهرهیِ دگرسته هستند درست, ولی چرا دیگر بیگانیم؟
فرجام را میتوان بجای "خاتمه, اتمام" به کار گرفت, فرزام را بجای "کامل شدن".
این واپسین را چون از کاربُرد پسوند -یک میترسند! ناچار همهیِ ساختار واژه را رهانده و سراغ یک پسوند نو میروند
که برای خودش آش شله قلم کاریست و بهتر است همچون دیگر زبانهایِ همخانواده, پیروی راهِ درست و پسوند -ایک بوده باشیم.
همچنین این واژهیِ "ریشهشناختی" واژهیِ بس ناجور و بدی است, زیرا: ریشهشناس = etymologist ریشهشناسی = etymology ریشهشناسیک = etymologic ...
این واپسین را چون از کاربُرد پسوند -یک میترسند! ناچار همهیِ ساختار واژه را رهانده و سراغ یک پسوند نو میروند که برای خودش آش شله قلم کاریست و بهتر است همچون دیگر زبانهایِ همخانواده, پیروی راهِ درست و پسوند -ایک بوده باشیم.
آری ولی فرزام را در چم "کامل" نیافتم، همچنین شناختن ناجور و بد نیست ریختی از شناس است، می پذیرم در اینجا از نگر فندی و یکسان سازی واژه ها ریشه شناسیک درخور تر است، باید در بافتارهای گوناگون بکار رود تا به گوش ها نرم شود.
مهربد جان پرسشم از روی ریشه شناختی بود، می خواهم بدانم پیشتر در کجا به چم "کامل" به کار رفته که در مکنزی آورده شده؟
فرایافت "تمام " و "کمال" به هم نزدیکند. هر چه که مانند یک نوشته، کاستی داسته باشد و به پایان برسد، به "کمال" هم رسیده و کامل شده است، برای همین گاه چم ایندو با هم یکی ویا آمیخته میشود. خود فرجام هم با پایان یکی نیست و به پایانی بازگشت ناپذیر میگویند که با فرایافت "کامل" شدن یک روند هم نزدیک است، دو واژه ی فرزام و فرجام از انیرو از یک ریشیه اند ولی یکی برابر پایان یافتن سراسری و بی بازگشت( مانند داگاه فرجام) و یکی به چم کامل شدن است، در نوشت های کهن پارسی میانه هم در پایان نوشت ها ، برای همین مینوشتند : به فرزام رسید با شادی و رامش"= ( این نوشته) کامل شد، به شادی و صلح
فرایافت "تمام " و "کمال" به هم نزدیکند. هر چه که مانند یک نوشته، کاستی داسته باشد و به پایان برسد، به "کمال" هم رسیده و کامل شده است، برای همین گاه چم ایندو با هم یکی ویا آمیخته میشود. خود فرجام هم با پایان یکی نیست و به پایانی بازگشت ناپذیر میگویند که با فرایافت "کامل" شدن یک روند هم نزدیک است، دو واژه ی فرزام و فرجام از انیرو از یک ریشیه اند ولی یکی برابر پایان یافتن سراسری و بی بازگشت( مانند داگاه فرجام) و یکی به چم کامل شدن است، در نوشت های کهن پارسی میانه هم در پایان نوشت ها ، برای همین مینوشتند : به فرزام رسید با شادی و رامش"= ( این نوشته) کامل شد، به شادی و صلح
•
سپاس مزدک گرامی از پاسخ درخورتان،
زام . (اِخ ) نام شهری بوده از ولایات شادیاخ که اکنون به نیشابور مشهور شده و زام را معرب کرده جام خواندند و بدین نام معرب معروف است و شارح قاموس و سمعانی و حمویه چنین نوشته اند و شیخ احمد جامی شهیر آن شهر است و مؤلف گوید شاید سام بوده و زام شده چه سین و زاء در فارسی بیکدیگر تبدیل می یابد مانند ایاس و ایاز یا از بناهای زاب پادشاه ایران و با به میم تبدیل یافته باشد. (آنندراج ). سمعانی آرد: زام و باخرز دو قصبه اند که هر دو را جام نام نهاده اند و زام نیز گفته شده است و اصح آن است که باخرز قصبه ای است جداگانه . (از انساب سمعانی ). یاقوت گوید: یکی از شهرستانهای نیشابور و قصبه ٔ (مرکز) آن بوزجان است . این همان شهر است که آن را جام نیز گفته اند زیرا که مانند جام آبگینه گرد و سبز است . زام (جام ) مشتمل بر 80 قریه است و این را ابوالحسن بیهقی گفته است . (از معجم البلدان ). و رجوع به جام شود. دهخدا
دگر، بوی های خوش آورد باز------------- که دارند مردم به بویش نیاز پزشکی و درمان هر دردمند---------------- درِ تندرستی و راه گزند
چون آوندها ساخته شدند، بی گمان مردمان با گردآوری برگها و میوه های خوشبو، آنها را در آوند می ریختند، و هاون های سنگی فراوان هنوز در گوشه و کنارِ این سرزمین برجای مانده، که نشانه ایست از آنچه که در آن هنگام برای کوبیدنِ گیاهان و خوراکها انجام می گرفته است.
گوهر تپه مازندران _بهشهر
هزاره سوم تا یکم پیش از زادروز
بدنبالِ کوبیدن ، گرفتنِ افشره یِ گیاهان پیش می آید، که هریک از آنها بویی ویژه یِ خود دارند، و در گذر سده ها و هزاره ها، از بوی های خوش گیاهان، پی به ویژگی های درمانی آنها بردند، و دردها با آنها بسپوختند. چنانکه پیداست برترینِِ این افشره ها، افشره یِ گیاهِ هوم بوده است که درمانبخشِ بیماری سرماخوردگی است و نوشیدن آن شادی آور نیز هست.
((نماز به هوم، که منشِ درویش را چون آنِ توانگر، بزرگ می کند)) یسنا10، بند 13 ((آری، همه ی مَی های دیگر را، خشم خونین سلاح، در پی است اما آن می هوم را، رامش و راستی همراه است...)) یسنا10، بند 8
گیاه هوم با این ویژگی ها، چنین گرامی شد که پسان، به هنگام سرودن یسنا، از برآمدنِ آفتاب تا نیمروز را - که هوم در هاون کوبیده می شده می شد- ((گاهِ هاون)) نام نهادند، و نمازِ این گاه نیز ((نمازِ هاونگاه)) نامیده می شود! می باید که ((هاون)) را نخستین کارخانه یِ داروسازیِ جهان در شمار آوردن!
نیاکانِ ما، این نخستین ابزار را که نخستین داروی درمانبخش با آن فراهم می شد چنین می ستودند:
((با آب های نیک، این زَور های zavr (آبی بوده است که در آفریدگان ها پس از یسنا خوانی، برای خوشنودی سپندارمذ بزمین نثار می کردند، یا به گیاهان) آمیخته به هوم ، آمیخته به شیر، آمیخته به هذانئپتا (گیاهِ سبزِ خوشبو کننده) از روی راستی گذاشته شده را خواستارِ ستاییدنم و با آب های نیک آبِ هوم را خواستارِ ستاییدنم و هاونِ سنگین را خواستارِ ستاییدنم)) یسنا دفتر نخست ر 218
و این سخن نشان می دهد که هاونِ سنگین هوم را -که پسان آهنین نیز شد- با آب و شیر و هوم ماده یِ خوشبوکننده ( که همگان پلشت زدای بشمار می روند) می شسته اند. درخت در زبان اوستایی ((دااورو)) dâuru نامیده می شود، و در گذر از اوستا به پهلوی، بگونه یِ ((دار)) برآمده است، و ((داروک)) درختچه و بوته است، و چنانکه پیداست، پیش از پیدا شدنِ داروهای شیمیایی، همه ی داروها را، از بوته ها و درختچه ها برمی گرفته اند.
واژه ی ((داروک)) پهلویِ کهن، در پهلویِ نو به گونه یِ ((داروگ)) درآمد، , و با همین گونه یِ نو، ره بزبان هایِ اروپایی گشود که آنرا در انگلیسی drug، در فرانسوی drogue، و در ایتالیایی و لاتینی droga می خوانند. گذرِ این واژه از ایران به اروپا، نشان دهنده یِ آنست که نخستین بار ایرانیان، پی به درمانبخشیِ گیاهان برده اند، و دارو با نام خود، و با اندک دگرگونی در آوا، از ایران به اروپا رفته است، و سرزمین ایران -که می باید با مرزبندی های امروز، آن را ایرانِ فرهنگی بنامیم- خاستگاه بهترین و برترین گونه های گیاهانِ داروییِ جهان است، و امروزه برخی اروپایی که دوباره روی به داروهای گیاهی آورده اند، گیاه را از این مرز فراهم می آورند.
واژه یِ ((مذ)) یا ((مَد)) در اوستا، مست بودن، شاد بودن، خوش بودن است، و همین واژه برای بهبود دادن، به تندرستی برگرداندن (بیمار) نیز کاربرد دارد، و از سنجشِ این دو واژه چنین برمی آید که بیمار و رنجور یا دردمند را دوباره زندگی بخشیدن، یا دوباره شاد و سرخوش کردن، بیاریِ ((مَدَ)) برمی آید، چنانکه ((وی مَد)) فرمانِ دارویی برای بیماری است.
در زبان فرانسوی پزشگ را medecin ,در زبانِ ایتالیایی medico می خوانند، و روشن است که این نام از واژه یِ ((مَدَ)) اوستایی برآمده باشد، اما این پاژنام در زبان اوستایی ((بَ اِشَ زَ)) baeša-za و بگونه ی ساده تر ((بَ اِشَز)) baešaz خوانده می شود.
بخش نخست این واژه ((بَ اِ شَ)) در زبان پهلوی و نیز فارسی بگونه ی ((بِیش)) (در شاهنامه : بیش باد : درد باد در دو رج آمده، واژه ی بئس در عربی با بیش از یک ریشه است) درآمد که رنج و درد بوده باشد و بخش پایانیِ آن ((زَ)) ریشه یِ زدن است و برروی هم ((زدن یا از میان بردن درد و رنج)) است که کار درمانگر یا پزشک است.
این واژه در زبانِ پهلوی بگونه یِ ((بچیشک)) bicišak و در زبان ارمنی به گونه یِ بجیشک، در زبان پارسی به گونه ی بجشک و پزشگ درآمد.
در ایران باستان پزشکان را رده های گوناگون بود:
داروپزشک، پزشگی که با دارو درمان می کرد. کاردپزشک، که با بریدن و دوختن، بیمار را درمان می کرد. دامپزشک، پزشگ جانوران دات پزشک، پزشگی که اندازه یِ آسیب بر جانوران، یا مردمانِ آسیب دیده را به دادگاه گزارش می کرده است. (پزشکیِ قنونی) مانتره پزشک، پزشگی که با گفتارِ اندیشه برانگیز بیمار را درمان می کرد (گفتار درمانی).
در نوشته های باستانی، یکبار، در ((یادگارِ بزرگمهر)) نام از ((روانشناس)) دیده می شود و سخنی که بزرگمهر درباره یِ روانشناس گفته، چنین است: ((چه کس پشیمان تر؟ خودپرست، هنگامی که به پایانِ کار رسد، (بمرگ نزدیک شود) و روانشناسِ دروغگویِ وَرَنیکِ (شهوتران) پس خردِ روشناس (روشناس، نامبردار، مشهور) که برای ناشناسان کوششِ سودمندانه کند.)) متن های پهلوی ر 97.
پیداست که این گروه ها در زمان پسین پیدا شده اند، و پزشکی در زمانِ جمشید، برپایه یِ داروپزشکی بوده است، اما برای کشوری که پیداییِ پزشگی اش به چنان زمان دور می رسد، پیشرفتی اینچنین دور از اندیشه نیست!
کاری که امروز سزارین می نامند، از داستانِ زادنِ قیصرِ روم، ((سزار))، برگرفته شده است. اما بایستی دانستن که مادر سزاربه هنگام زایش مرده بود، و چون چنین شد، شکم او را پاره کرده کودک را از زهدانش بیرون کشیدند، باز آنکه سه هزار سال پیش از آن، در سیستان، رستم را از شکمِ مادر زنده بیرون آوردند.
ابزارهای پزشگی که در ایرانِ چندهزار سال پیش، بکار می رفته است، و در هنگامِ فریدون از آنها یاد خواهد شد، خود، گواهِ زنده و گویایِ پیشرفتِ این دانش در خاستگاه دانش پزشکی است.
(فریدون جنیدی - از نسک داستانِ ایران بر بنیاد گفتارهای ایرانی)
زام . (اِخ ) نام شهری بوده از ولایات شادیاخ که اکنون به نیشابور مشهور شده و زام را معرب کرده جام خواندند و بدین نام معرب معروف است و شارح قاموس و سمعانی و حمویه چنین نوشته اند و شیخ احمد جامی شهیر آن شهر است و مؤلف گوید شاید سام بوده و زام شده چه سین و زاء در فارسی بیکدیگر تبدیل می یابد مانند ایاس و ایاز یا از بناهای زاب پادشاه ایران و با به میم تبدیل یافته باشد. (آنندراج ). سمعانی آرد: زام و باخرز دو قصبه اند که هر دو را جام نام نهاده اند و زام نیز گفته شده است و اصح آن است که باخرز قصبه ای است جداگانه . (از انساب سمعانی ). یاقوت گوید: یکی از شهرستانهای نیشابور و قصبه ٔ (مرکز) آن بوزجان است . این همان شهر است که آن را جام نیز گفته اند زیرا که مانند جام آبگینه گرد و سبز است . زام (جام ) مشتمل بر 80 قریه است و این را ابوالحسن بیهقی گفته است . (از معجم البلدان ). و رجوع به جام شود. دهخدا
آیا چمِ واژه یِ زام دانسته شده است؟
چم زامیدن، همان راهنمایی کردن و بردن چیزی بسوی آماج میباشد پس فرا- زام / فرازامیدن =(فرزافتن) همان رسیدن به آماج و پیشتر و بیشتر راهبردن استکه این را هم میتوان به به پایان بردن و هم به کامل کردن کار و راه و ... (رسیدن به آماج ) برگردان نمود. • From: Nyberg
ناگوارترین آسیب واژگان عربی در زبان پارسی نازاکردن دستگاه کارواژههای ساده (فعلهای ساده) زبان پارسی بودهاست. برای نمونه به جای آموزاندن، تعلیـم دادن؛ به جای خوراندن، تغذیـه کردن؛ به جای کوشیـدن، سعی کردن؛ به جای گردیـدن، تغیـیـر کردن؛ به جای برآمدن، طلوع کردن، بکار رفت. با جایگزین شدن واژگان عربی با کارواژههای پارسی، برای رساندن پویایی و کنش در آن واژه، به ناچار این واژگان عربی با کارواژههای کردن، شدن، گردیـدن، و نمودن همراه شدهاند.
ولی ناگوارتر اینکه پس از اینکه این روند در میان مردم جاافتاد٬ این شیوه کم کم کارواژه های پارسی را نیز در بر گرفت و کوشش کردن به جای کوشیـدن؛ آموزش دادن، به جای آموزاندن؛ پرورش دادن، به جای پروریـدن؛ مالش دادن، به جای مالیـدن؛ کاوش کردن، به جای کاویـدن، شکیبایی کردن بجای شکیبیدن، پالایش کردن بجای پالاییدن، گسترش دادن بجای گسترانیدن، مانند بودن بجای مانستن، آزمایش کردن بجای آزمودن، اندیشه کردن بجای اندیشیدن و ... بکار رفت.