<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[دفترچه - داستا‌ن‌هایِ اروتیک]]></title>
		<link>https://daftarche.com/</link>
		<description><![CDATA[دفترچه - https://daftarche.com]]></description>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 09:46:14 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[فیلم و کلیپ پورن و سکسی و جماع (طرح جلقی سازی اپوزیسیون)]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%B9-%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%AC%D9%84%D9%82%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86</link>
			<pubDate>Wed, 25 May 2022 11:37:14 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=154">Agnostic</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%B9-%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%AC%D9%84%D9%82%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86</guid>
			<description><![CDATA[در این مبحث فیلمهای پورن و سکسی و جماع جهت جلقی سازی کفار پخش می شود.<br />
<br />
همچنین این کلیپ ها را پخش می کنیم تا امت حزب الله و شهید پرور با دیدن این فیلمها با همسر خود جهاد نسوان کنند تا به فرمان مقام معظم رهبری هر زن ۲۰ بچه بیاورد جمعیت کشور دویست میلیون شود و مردم بجای نون خشک گوه بخورند.<br />
سکس سکسی پورن پورن استار جماع عورت کس کوس کون کیر دودول دول حضرت علی امام حسین یا ابوالفضل حضرت زهرا حضرت زینب ام البنین قیام نفس ذکیه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در این مبحث فیلمهای پورن و سکسی و جماع جهت جلقی سازی کفار پخش می شود.<br />
<br />
همچنین این کلیپ ها را پخش می کنیم تا امت حزب الله و شهید پرور با دیدن این فیلمها با همسر خود جهاد نسوان کنند تا به فرمان مقام معظم رهبری هر زن ۲۰ بچه بیاورد جمعیت کشور دویست میلیون شود و مردم بجای نون خشک گوه بخورند.<br />
سکس سکسی پورن پورن استار جماع عورت کس کوس کون کیر دودول دول حضرت علی امام حسین یا ابوالفضل حضرت زهرا حضرت زینب ام البنین قیام نفس ذکیه]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گپ و گفت امام حسن و حسین و زینب و زین العابدین]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%BE-%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%88-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86</link>
			<pubDate>Thu, 27 Aug 2020 13:50:03 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=154">Agnostic</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%BE-%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%88-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86</guid>
			<description><![CDATA[در یک تابستان گرم و داغ، زینب سلام الله علیها هوس آب تنی کردند. به امام حسین علیه السلام فرمودند یا حسین! من می روم در باتلاق پشت خونه ی عمر اینا آب تنی می کنم. امام حسین علیه السلام دستی به خایه هایشان کشیدند و فرمودند:<br />
یا زینب! حسن در آنجا مشغول جفتگیری با همسر عمر است. اگر بروی تابلو می شود.<br />
زینب هم دستش را روی باسنش گذاشت و با خود گفت: پس چکار کنم؟<br />
سجاد که از بس کونی بود که همیشه در حال قنبل کردن بود فرمود: بیا منو بکن عمه جون.<br />
زینب از این حرف سجاد آنچنان خنده اش گرفت که سه بار گوزید و دست آخر هم پستانبند مبارکش پاره شد و پستانهایش بیرون افتاد. سجاد از حالت قنبل بلند شد و برگشت و پستان های درشت عمه اش را دید. زینب علیه السلام که دید سجاد چشمانش چهار تا شده خواست کمی سر به سر سجاد بگدارد. رو به سجاد علیه اسلام عرض کرد، کمی پستان درشت میل داری ای امام بعد از این؟<br />
سجاد علیه السلام فرمود: یا عمه! والله قسم که رویت راست کردم. اما زینب که می دانست سجاد کونی تر از اینهاست که روی کسی راست کند در دلش خندید و گفت کیر خر نخور یا ابن الحسین! اما سجاد همچنان چهارچشمی خیره به پستان های مبارک حضرت زینب (س) مانده بود. کیرش کمی شق شده بود و از زیر لباسش پیدا بود. زینب که این بدید فرمود: یا کونی الائمه بعدالحسن! بیا خودم برایت بمالمش. سجاد (ع) فرمود: یا عمه! ساک هم می زنی؟ زینب (س) عرض کرد: ای پدرسگ! این چیزها را از کجا می دانی؟! تو که هم کونی هستی و هم سن و سالی نداری که این چیزها را بلد باشی! سجاد (ع) فرمود: ما امام هستیم و علم لدنی داریم. مثلاً می خواهی بگویم کجای باسنت یک خال سیاه داری؟ زینب فرمود: ای کووووووونی! این کسشعرها را برو به مردم عادی بگو. من که می دانم از این خبرها نیست. وگرنه چرا من علم لدنی ندارم؟! سجاد (ع) عرض کرد: چون تو زنی و دیه ات به اندازۀ تخم چپ من هم نیست! زینب که هوای گرم باعث حشری شدنش شده بود، به سجاد علیه السلام فرمود: ای قربون اون تخم چپت بره عمه که اینقدر ارزش داره... درش بیار عمه ببینه تخم چپت چه شکلیه. سجاد (ع) خر شد و کیر و خایه اش را در آورد و با افتخار به زینب (س) نشان داد. زینب هم در یک حرکن برق آسا خایه های سجاد (ع) را محکم در دستش گرفت و فرمود: ای پدر سگ تخم حروم؛ چرا راستشو نمیگی؟ کی به تو گفته روی کون من خال سیاه هست؟سپس یک فشار به خایه های سجاد داد و گفت زود باش راستش را بگو. سجاد که نزدیک بود توی خودش بریند فرمود: نمی گویم. خودت بهتر می دانی. زینب (س) عرض کرد: حتماً کار عمر بوده. سجاد فرمود: نه.<br />
-پس کار کی بوده؟ رقیه گفته شاید؛ آره؟<br />
- نه رقیه هم نگفته<br />
- اکبر آقای خرما فروش گفته؟<br />
- عمه با اونم آره؟! نه اونم نگفته<br />
- نکنه عمو حسن گفته؟ ما بچه که بودیم با مامی فاطمه می رفتیم حموم. اون موقع همه کون لختی می شدیم همه جای همو می دیدیم. بابا حسینت هم روی کیرش دقیقاً همین خال رو داره.<br />
- نه، مامی فاطمه رو که من یادم نیست عمه، عمو حسن هم نگفته. جریان هم توی حموم نبوده.<br />
- پس چی پدرسوخته؟ نکنه بابای پدرسگت گفته؟<br />
- زدی توخال! حالا که زدی تو خال می تونی منو بکنی عمه جون. یه دیلدو بیار سجادتو بکن. خیلی وقته کون ندادم. ظهر تا حالا هیچ چی تو کونم نرفته.<br />
زینب که اعصابش کیری شده بود گفت این حسین چرا اینقدر دهن لقه. چرا به همه گفته که با من سکس کرده! عجب گیری کردیم از این کره خر علی! بکن ولی جار نزن خو....! والا عمو حسنت ده برابرش منو گاییده، ولی کسی نفهمیده. این حسین عجب عقده ای و خره!<br />
امام سجاد (ع) فرمودند اینها را ولش کن! الان تو لختی، منم لختم، بیا یه سکس با هم داشته باشیم. زینب (س) هم از سر ناچاری و بیکاری پذیرفت. رو به سجاد فرمود: یا کونی الاهل بیت! همه ما را کردند، تو هم بیا بکن! سجاد (ع) که همچنان به پستان های عمه اش خیره مانده بود عرض کرد:<br />
- نه عمه جان. منظورم این نبود.منظورم این است که شما دیلدو بردارید و در کون من فرو کنید.<br />
- زینب که از بی خایه ای و کونی بودن سجاد به ستوه آمده بود، عرض کرد: یا زین القنبلین! چه شد که کونی شدی؟! پدرت که اینقدر کونی نبود؛ فقط کسکش بود، ولی کونی نبود.<br />
- عمه جان! من مجبور بودم از بچگی روزی 17 بار قنبل کنم. تا قنبل می کردم یک چیز کلفتی در من دخول می کرد. عمو حسن مرا کونی کرد. اوایلش درد داشت، ولی بعدش عادت کردم و لذت می بردم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در یک تابستان گرم و داغ، زینب سلام الله علیها هوس آب تنی کردند. به امام حسین علیه السلام فرمودند یا حسین! من می روم در باتلاق پشت خونه ی عمر اینا آب تنی می کنم. امام حسین علیه السلام دستی به خایه هایشان کشیدند و فرمودند:<br />
یا زینب! حسن در آنجا مشغول جفتگیری با همسر عمر است. اگر بروی تابلو می شود.<br />
زینب هم دستش را روی باسنش گذاشت و با خود گفت: پس چکار کنم؟<br />
سجاد که از بس کونی بود که همیشه در حال قنبل کردن بود فرمود: بیا منو بکن عمه جون.<br />
زینب از این حرف سجاد آنچنان خنده اش گرفت که سه بار گوزید و دست آخر هم پستانبند مبارکش پاره شد و پستانهایش بیرون افتاد. سجاد از حالت قنبل بلند شد و برگشت و پستان های درشت عمه اش را دید. زینب علیه السلام که دید سجاد چشمانش چهار تا شده خواست کمی سر به سر سجاد بگدارد. رو به سجاد علیه اسلام عرض کرد، کمی پستان درشت میل داری ای امام بعد از این؟<br />
سجاد علیه السلام فرمود: یا عمه! والله قسم که رویت راست کردم. اما زینب که می دانست سجاد کونی تر از اینهاست که روی کسی راست کند در دلش خندید و گفت کیر خر نخور یا ابن الحسین! اما سجاد همچنان چهارچشمی خیره به پستان های مبارک حضرت زینب (س) مانده بود. کیرش کمی شق شده بود و از زیر لباسش پیدا بود. زینب که این بدید فرمود: یا کونی الائمه بعدالحسن! بیا خودم برایت بمالمش. سجاد (ع) فرمود: یا عمه! ساک هم می زنی؟ زینب (س) عرض کرد: ای پدرسگ! این چیزها را از کجا می دانی؟! تو که هم کونی هستی و هم سن و سالی نداری که این چیزها را بلد باشی! سجاد (ع) فرمود: ما امام هستیم و علم لدنی داریم. مثلاً می خواهی بگویم کجای باسنت یک خال سیاه داری؟ زینب فرمود: ای کووووووونی! این کسشعرها را برو به مردم عادی بگو. من که می دانم از این خبرها نیست. وگرنه چرا من علم لدنی ندارم؟! سجاد (ع) عرض کرد: چون تو زنی و دیه ات به اندازۀ تخم چپ من هم نیست! زینب که هوای گرم باعث حشری شدنش شده بود، به سجاد علیه السلام فرمود: ای قربون اون تخم چپت بره عمه که اینقدر ارزش داره... درش بیار عمه ببینه تخم چپت چه شکلیه. سجاد (ع) خر شد و کیر و خایه اش را در آورد و با افتخار به زینب (س) نشان داد. زینب هم در یک حرکن برق آسا خایه های سجاد (ع) را محکم در دستش گرفت و فرمود: ای پدر سگ تخم حروم؛ چرا راستشو نمیگی؟ کی به تو گفته روی کون من خال سیاه هست؟سپس یک فشار به خایه های سجاد داد و گفت زود باش راستش را بگو. سجاد که نزدیک بود توی خودش بریند فرمود: نمی گویم. خودت بهتر می دانی. زینب (س) عرض کرد: حتماً کار عمر بوده. سجاد فرمود: نه.<br />
-پس کار کی بوده؟ رقیه گفته شاید؛ آره؟<br />
- نه رقیه هم نگفته<br />
- اکبر آقای خرما فروش گفته؟<br />
- عمه با اونم آره؟! نه اونم نگفته<br />
- نکنه عمو حسن گفته؟ ما بچه که بودیم با مامی فاطمه می رفتیم حموم. اون موقع همه کون لختی می شدیم همه جای همو می دیدیم. بابا حسینت هم روی کیرش دقیقاً همین خال رو داره.<br />
- نه، مامی فاطمه رو که من یادم نیست عمه، عمو حسن هم نگفته. جریان هم توی حموم نبوده.<br />
- پس چی پدرسوخته؟ نکنه بابای پدرسگت گفته؟<br />
- زدی توخال! حالا که زدی تو خال می تونی منو بکنی عمه جون. یه دیلدو بیار سجادتو بکن. خیلی وقته کون ندادم. ظهر تا حالا هیچ چی تو کونم نرفته.<br />
زینب که اعصابش کیری شده بود گفت این حسین چرا اینقدر دهن لقه. چرا به همه گفته که با من سکس کرده! عجب گیری کردیم از این کره خر علی! بکن ولی جار نزن خو....! والا عمو حسنت ده برابرش منو گاییده، ولی کسی نفهمیده. این حسین عجب عقده ای و خره!<br />
امام سجاد (ع) فرمودند اینها را ولش کن! الان تو لختی، منم لختم، بیا یه سکس با هم داشته باشیم. زینب (س) هم از سر ناچاری و بیکاری پذیرفت. رو به سجاد فرمود: یا کونی الاهل بیت! همه ما را کردند، تو هم بیا بکن! سجاد (ع) که همچنان به پستان های عمه اش خیره مانده بود عرض کرد:<br />
- نه عمه جان. منظورم این نبود.منظورم این است که شما دیلدو بردارید و در کون من فرو کنید.<br />
- زینب که از بی خایه ای و کونی بودن سجاد به ستوه آمده بود، عرض کرد: یا زین القنبلین! چه شد که کونی شدی؟! پدرت که اینقدر کونی نبود؛ فقط کسکش بود، ولی کونی نبود.<br />
- عمه جان! من مجبور بودم از بچگی روزی 17 بار قنبل کنم. تا قنبل می کردم یک چیز کلفتی در من دخول می کرد. عمو حسن مرا کونی کرد. اوایلش درد داشت، ولی بعدش عادت کردم و لذت می بردم.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دخترچه خاطرات من 18+]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-18</link>
			<pubDate>Mon, 13 Apr 2015 18:48:48 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=561">Maziar Bikhoda</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-18</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #800080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">توی این تاپیک میخوام بعضی [B]از </span>خاطراتم رو بنویسم. همین اول باید تاکید کنم که این تاپیک شامل برخی توصیفات و واژه های رکیک و بی پرده میشه. اگر کسی بچه سال هست یا قلبش ضعیفه بزنه به چاک.<br />
این تاپیک مصوره یعنی شامل عکس هم میشه، این کار رو می کنم تا جذابیتش بیشتر بشه. ضمناً به دلایل امنیتی راجع به خودم چیز زیادی نمی تونم بگم و همچنین راجع به بعضی مسائل که توی نوشته ها مجهول گذاشتم. اگر ترتیب زمانی بعضی حوادث پس و پیش شد عفو کنید بخاطر فراموشیه، ولی خیالتون راحت چون به اصل ماجرا خللی وارد نمی کنه.<br />
[/B]</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #800080;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">توی این تاپیک میخوام بعضی [B]از </span>خاطراتم رو بنویسم. همین اول باید تاکید کنم که این تاپیک شامل برخی توصیفات و واژه های رکیک و بی پرده میشه. اگر کسی بچه سال هست یا قلبش ضعیفه بزنه به چاک.<br />
این تاپیک مصوره یعنی شامل عکس هم میشه، این کار رو می کنم تا جذابیتش بیشتر بشه. ضمناً به دلایل امنیتی راجع به خودم چیز زیادی نمی تونم بگم و همچنین راجع به بعضی مسائل که توی نوشته ها مجهول گذاشتم. اگر ترتیب زمانی بعضی حوادث پس و پیش شد عفو کنید بخاطر فراموشیه، ولی خیالتون راحت چون به اصل ماجرا خللی وارد نمی کنه.<br />
[/B]</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[Spanking - لذت در کونی!]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-Spanking-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%86%DB%8C</link>
			<pubDate>Tue, 09 Sep 2014 07:02:03 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=562">kourosh_iran</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-Spanking-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%86%DB%8C</guid>
			<description><![CDATA[اینجا فقط واسه داستان و کس شعر گفتنه یا جایی برای مباحث علمی تر هم داره؟ آخه اسمش رو گذاشتید داستانهای اروتیک!  بهرحال من میخواستم در مورد این موضوع (Spanking) بحث کنیم، نه اینکه عکس و فیلم و داستان بذاریم واسه راست کردن (و احیانا جلق زدن!).  نظر شما راجع به Spanking چیه؟ اصلا چنین گرایشاتی دارید؟ آیا بیشتر انسانها یا تمام اونا این حالت رو دارن؟ آیا شدت و ضعفش بین افراد خیلی متغییره؟ آیا همه به یک میزان دوست دارن فاعل یا مفعول باشن؟  علت علمی این قضیه چیست؟ من جایی خوندم که میگن بخاطر نزدیک بودن این نواحی به ارگان ها و اعصاب تناسلی و مربوط به لذت جنسی است. البته لذت جنسی میشه گفت در خیلی جاها یا حتی سراسر بدن میتونه تجربه بشه، ولی در بعضی نواحی شدیدتر/معمول تره.  یه موضوع جالب اینکه من متوجه شدم بعضیا اصلا تاحالا با این موضوع Spanking انگار آشنایی نداشتن براشون خیلی عجیب بود (وقتی برای اولین بار ویدئوهایی از این نوع رو دیدن میشد شگفتی و هاج و واج موندن رو توی چهرشون دید). یعنی کلا در بین ملت ما افراد زیادی هستن که از اینطور جنبه های سکس بی اطلاع هستن ظاهرا. ولی چیزی که برام بیشتر جالب بود این بود که انگار این افراد اصلا این گرایش و عمل براشون تقریبا غیرقابل درک بود بطوریکه من شک کردم شاید اصلا این گرایش در وجودشون نیست یا اینکه خیلی ضعیفه. اما یک استدلال دیگر هم میشه داشت و اون اینکه این گرایش درشون بعلت ناآگاهی و همچنین سرکوب و سانسور از طرق مختلف منجمله خانواده و مذهب و تابوهای صریح و ضمنی و تربیت، خفته مونده و سرکوب و خودسانسوری شده.  راستی ترجمهء فارسی Spanking نمیدونم چی بذاریم. میشه گفت «در کونی»، ولی تاجاییکه بنده دیدم Spanking فقط منحصر به این قضیه نمیشه در نزد خارجی ها و انواع مختلفی داره و روی ناحیه های مختلفی از بدن اعمال میشه، ولی بیشتر و باحال تر از همه ناحیهء باسن میباشد <img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e412.png" alt="E412" title="E412" class="smilie smilie_62" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اینجا فقط واسه داستان و کس شعر گفتنه یا جایی برای مباحث علمی تر هم داره؟ آخه اسمش رو گذاشتید داستانهای اروتیک!  بهرحال من میخواستم در مورد این موضوع (Spanking) بحث کنیم، نه اینکه عکس و فیلم و داستان بذاریم واسه راست کردن (و احیانا جلق زدن!).  نظر شما راجع به Spanking چیه؟ اصلا چنین گرایشاتی دارید؟ آیا بیشتر انسانها یا تمام اونا این حالت رو دارن؟ آیا شدت و ضعفش بین افراد خیلی متغییره؟ آیا همه به یک میزان دوست دارن فاعل یا مفعول باشن؟  علت علمی این قضیه چیست؟ من جایی خوندم که میگن بخاطر نزدیک بودن این نواحی به ارگان ها و اعصاب تناسلی و مربوط به لذت جنسی است. البته لذت جنسی میشه گفت در خیلی جاها یا حتی سراسر بدن میتونه تجربه بشه، ولی در بعضی نواحی شدیدتر/معمول تره.  یه موضوع جالب اینکه من متوجه شدم بعضیا اصلا تاحالا با این موضوع Spanking انگار آشنایی نداشتن براشون خیلی عجیب بود (وقتی برای اولین بار ویدئوهایی از این نوع رو دیدن میشد شگفتی و هاج و واج موندن رو توی چهرشون دید). یعنی کلا در بین ملت ما افراد زیادی هستن که از اینطور جنبه های سکس بی اطلاع هستن ظاهرا. ولی چیزی که برام بیشتر جالب بود این بود که انگار این افراد اصلا این گرایش و عمل براشون تقریبا غیرقابل درک بود بطوریکه من شک کردم شاید اصلا این گرایش در وجودشون نیست یا اینکه خیلی ضعیفه. اما یک استدلال دیگر هم میشه داشت و اون اینکه این گرایش درشون بعلت ناآگاهی و همچنین سرکوب و سانسور از طرق مختلف منجمله خانواده و مذهب و تابوهای صریح و ضمنی و تربیت، خفته مونده و سرکوب و خودسانسوری شده.  راستی ترجمهء فارسی Spanking نمیدونم چی بذاریم. میشه گفت «در کونی»، ولی تاجاییکه بنده دیدم Spanking فقط منحصر به این قضیه نمیشه در نزد خارجی ها و انواع مختلفی داره و روی ناحیه های مختلفی از بدن اعمال میشه، ولی بیشتر و باحال تر از همه ناحیهء باسن میباشد <img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e412.png" alt="E412" title="E412" class="smilie smilie_62" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[«ده» خودتان را پُست بکنید! +18]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%C2%AB%D8%AF%D9%87%C2%BB-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D9%8F%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-18</link>
			<pubDate>Mon, 26 May 2014 18:19:22 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=59">Ouroboros</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%C2%AB%D8%AF%D9%87%C2%BB-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D9%8F%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-18</guid>
			<description><![CDATA[در این جستار تصاویر زنانی که بنظرتان ۱۰ از ۱۰ هستند را پُست بکنید و ما بر مبنی ایشان به سلیقه‌ی سخیف شما داوری می‌کنیم. <img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e417.png" alt="E417" title="E417" class="smilie smilie_99" /><img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e207.png" alt="E207" title="E207" class="smilie smilie_130" /><br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">قوانین جستار: </span></span><br />
<br />
1. کُس‌ها را دانه‌دانه پست بکنید که صفحه سنگین نشود و ما فرصت تذلذ بسنده پیدا بکنیم.<br />
2. زنان حق شرکت ندارند! همه می‌دانیم که زن توانایی داوری عادلانه به زیبایی زنان دیگر را ندارد و رقابت جنسی با ایشان باعث می‌شود کُس ِ ۱۰ را ۲ «ببیند» و کُس ۲ را ۱۰. <br />
3. هرچه ۱۰ شما «مناقشه‌برانگیزتر» باشد بهتر است. <br />
4. اگر پست قبلی مال خودتان نیست، به کُس ِ نفر قبلی باید نمره بدهید. <br />
<br />
برای شروع:<br />
<br />
[ATTACH=CONFIG]4150[/ATTACH]<br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/image.png" title="JPG Image" alt=".jpg" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=3721" target="_blank">1395256266891.jpg</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">118.87 KB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">237</span></span>
</div>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در این جستار تصاویر زنانی که بنظرتان ۱۰ از ۱۰ هستند را پُست بکنید و ما بر مبنی ایشان به سلیقه‌ی سخیف شما داوری می‌کنیم. <img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e417.png" alt="E417" title="E417" class="smilie smilie_99" /><img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e207.png" alt="E207" title="E207" class="smilie smilie_130" /><br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">قوانین جستار: </span></span><br />
<br />
1. کُس‌ها را دانه‌دانه پست بکنید که صفحه سنگین نشود و ما فرصت تذلذ بسنده پیدا بکنیم.<br />
2. زنان حق شرکت ندارند! همه می‌دانیم که زن توانایی داوری عادلانه به زیبایی زنان دیگر را ندارد و رقابت جنسی با ایشان باعث می‌شود کُس ِ ۱۰ را ۲ «ببیند» و کُس ۲ را ۱۰. <br />
3. هرچه ۱۰ شما «مناقشه‌برانگیزتر» باشد بهتر است. <br />
4. اگر پست قبلی مال خودتان نیست، به کُس ِ نفر قبلی باید نمره بدهید. <br />
<br />
برای شروع:<br />
<br />
[ATTACH=CONFIG]4150[/ATTACH]<br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/image.png" title="JPG Image" alt=".jpg" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=3721" target="_blank">1395256266891.jpg</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">118.87 KB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">237</span></span>
</div>
]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فلش +18]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%B4-18</link>
			<pubDate>Fri, 25 Apr 2014 06:31:08 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=192">کافر_مقدس</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%B4-18</guid>
			<description><![CDATA[باز بگویید کافر بد است! <img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2013/02/8.png" loading="lazy"  alt="[عکس: 8.png]" class="mycode_img" /><br />
<br />
التماس دعا! و من الله التوفیق! <img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2014/04/152.jpg" loading="lazy"  alt="[عکس: 152.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
<img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2014/03/4.gif" loading="lazy"  alt="[عکس: 4.gif]" class="mycode_img" /><br />
<br />
<a href="http://rozup.ir/up/99fun/pictures/20...5520359561.swf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url"><img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2014/04/11.gif" loading="lazy"  alt="[عکس: 11.gif]" class="mycode_img" /></a><br />
<br />
<a href="http://rozup.ir/up/99fun/pictures/2014/01/138995520359561.swf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://rozup.ir/up/99fun/pictures/2014/0...359561.swf</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[باز بگویید کافر بد است! <img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2013/02/8.png" loading="lazy"  alt="[عکس: 8.png]" class="mycode_img" /><br />
<br />
التماس دعا! و من الله التوفیق! <img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2014/04/152.jpg" loading="lazy"  alt="[عکس: 152.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
<img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2014/03/4.gif" loading="lazy"  alt="[عکس: 4.gif]" class="mycode_img" /><br />
<br />
<a href="http://rozup.ir/up/99fun/pictures/20...5520359561.swf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url"><img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2014/04/11.gif" loading="lazy"  alt="[عکس: 11.gif]" class="mycode_img" /></a><br />
<br />
<a href="http://rozup.ir/up/99fun/pictures/2014/01/138995520359561.swf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://rozup.ir/up/99fun/pictures/2014/0...359561.swf</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[جستار آزاد اروتیک]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%DA%A9</link>
			<pubDate>Sat, 11 May 2013 20:21:12 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=41">Russell</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%DA%A9</guid>
			<description><![CDATA[دوستان در عرصه سینما و فیلمنامه و حتی داستان‌هایِ خارجی (غیر فارسی) چه آثار اروتیکی رو جالب میدونند؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[دوستان در عرصه سینما و فیلمنامه و حتی داستان‌هایِ خارجی (غیر فارسی) چه آثار اروتیکی رو جالب میدونند؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[[18] Hentai]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-18-Hentai</link>
			<pubDate>Fri, 10 May 2013 20:38:03 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=59">Ouroboros</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-18-Hentai</guid>
			<description><![CDATA[کسی از رفقا دوست دارد؟ من بدم نمی‌آید، اگر به چیز قشنگی برخوردید بگذارید اینجا:<br />
<br />
[ATTACH=CONFIG]1872[/ATTACH]<br />
<br />
<img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e414.png" alt="E414" title="E414" class="smilie smilie_304" /><br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/image.png" title="JPG Image" alt=".jpg" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=1643" target="_blank">cmiGE.jpg</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">137.22 KB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">335</span></span>
</div>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[کسی از رفقا دوست دارد؟ من بدم نمی‌آید، اگر به چیز قشنگی برخوردید بگذارید اینجا:<br />
<br />
[ATTACH=CONFIG]1872[/ATTACH]<br />
<br />
<img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e414.png" alt="E414" title="E414" class="smilie smilie_304" /><br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/image.png" title="JPG Image" alt=".jpg" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=1643" target="_blank">cmiGE.jpg</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">137.22 KB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">335</span></span>
</div>
]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[یکی را انتخاب بکنید [+18]]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-18</link>
			<pubDate>Sat, 13 Apr 2013 13:41:24 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=59">Ouroboros</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-18</guid>
			<description><![CDATA[<img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e418.png" alt="E418" title="E418" class="smilie smilie_332" /><img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e417.png" alt="E417" title="E417" class="smilie smilie_99" /><img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e40a.png" alt="E40a" title="E40a" class="smilie smilie_122" /><br />
<br />
[ATTACH=CONFIG]1656[/ATTACH]<br />
<br />
من شماره‌ی یازده را انتخاب می‌کنم.<br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/image.png" title="JPG Image" alt=".jpg" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=1445" target="_blank">PussyPortraits.jpg</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">479.86 KB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">1380</span></span>
</div>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e418.png" alt="E418" title="E418" class="smilie smilie_332" /><img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e417.png" alt="E417" title="E417" class="smilie smilie_99" /><img src="https://daftarche.com/images/smilies/emoji/e40a.png" alt="E40a" title="E40a" class="smilie smilie_122" /><br />
<br />
[ATTACH=CONFIG]1656[/ATTACH]<br />
<br />
من شماره‌ی یازده را انتخاب می‌کنم.<br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/image.png" title="JPG Image" alt=".jpg" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=1445" target="_blank">PussyPortraits.jpg</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">479.86 KB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">1380</span></span>
</div>
]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نوشتار‌های پیرامون شهوت‌گرایی (Eroticism)]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%AA%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-Eroticism</link>
			<pubDate>Thu, 21 Mar 2013 17:54:05 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=7">Mehrbod</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%AA%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-Eroticism</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">سرکوب ادبیات اروتیک در جامعۀ سنتی</span><br />
<br />
<span style="font-style: italic;" class="mycode_i">۱۳۹۱ یکشنبه ۲۳ میزان</span><br />
<br />
اسدالله پژمان<br />
<br />
<img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2013/03/66.jpg" loading="lazy"  alt="[عکس: 66.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
<br />
<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><br />
ازآنجاییکه اندام های جنسی در برابر گرما و سرما حساس اند، انسان های قدیم هنگام سرما از بوریا و یا برگ نباتات اندام جنسی خود را می پوشانده اند. این به دلیل عفت نبوده بل هدف ازآن حفظ تن از سرما بوده است. به مرور زمان این نقاط به یک تابو تبدیل شده است. اما پورنوگرافیسم ها تلاش بر تابو شکنی های جنسی دارند و اروتیسم ها تاکید بر بیان هنری امیال جنسی می کنند... <br />
</span><br />
<br />
<br />
            مسایل عشق و روابط عاشقانه بخشی بزرگ ادبیات را تشکیل می دهد. ادبیات اروتیک یا تن کامگی، یکی از شاخه های ادبیات است که در دوره های مختلف میان جوامع ادبی دیده می شود. اما این شاخه ی از ادبیات پس از نیمه قرن نوزدهم در اروپا و امریکا به مفهوم مدرن خود به کار گرفته شد. شماری از شاعران و رمان نویسان به اینگونه ادبیات به شکل حرفه ی پرداختند.<br />
<br />
            اما ادبیات اروتیک در میان جوامع سنتی و دین مدار نتوانست که جایگاه مناسب باز کند. قضاوت های اخلاق گرایانه و بغاوت با این گونه ادبیات باعث شده تا کمتر به اروتیک پرداخته شود.<br />
<br />
            یکی از دلایلی که ادبیات اروتیک نتوانسته در میان جوامع سنتی انکشاف کند، برداشت غیر واقعبینانه از اروتیک بوده است که گاهی میان اروتیک و پورنوگرافی تفاوت قایل نشده اند.<br />
<br />
            اما ادبیات اروتیک چیست؟ اگر واژه اروتیک را ریشه یابی نمایم ریشه ی این واژه در ادبیات یونان یافت می شود. "اروس" نام خدای عشق در ادبیات یونان بوده و به مرور زمان موضوعات عاشقانه را بنام ادبیات اروتیک می نامند. اما معنای مدرن که از واژه اروتیک بدست می آید " تن کامگی " است.<br />
<br />
            ادبیات اروتیک در واقع حس شهوانی و غریضه جنسی را در قالب هنر، با در نظر داشت روابط سالم عاطفی به نمایش می گذارد. در ادبیات اروتیک به شکل مستقیم از اندام ها و تابو های جنسی نام گرفته نمی شود، اما صحنه سازی به شکل هنری صورت می گیرد. مثلن فردوسی صحنه همخوابگی تهمینه و رستم را این گونه به تصویر کشیده است:<br />
<div style="padding-right:40px;">
            ز شبنم شد آن غنچه ی تازه پٌر<br />
<br />
            و یا حقه ی لعل شد پٌر ز دٌر<br />
<br />
            به کام صدف قطره اندر چکید<br />
<br />
            میانش یکی گوهر آمد پدید<br />
</div>
<br />
            این شعر فردوسی اوج اروتیک را در ادبیات پارسی نشان می دهد. علاقه و روابط سکسی بسیار به شکل هنرمندانه پرداخته شده است. برخی از ادبیات شناسان جوهر اصلی ادبیات اروتیک را تلفیق تن و عاطفه در غرایض جنسی دانسته اند.<br />
<br />
            میرزا آقا عسکری مانی ادیب و نویسنده ایرانی در بحث ادبیات اروتیک عشق را به چهار گونه تقسیم می کند. عشق زمینی، عشق عرفانی، عشق پورنوگرافی، و عشق اروتیکی. از نظر او عشق عرفانی تن را حذف می کند تا به معشوق آسمانی برسد و عشق پورنوگرافی روح و معنویت را حذف می کند و تن را ابزار اصلی سکس میداند. اما در ادبیات اروتیک تن و روح  در سکس موازی حرکت می کند.<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2013/03/67.jpg" loading="lazy"  alt="[عکس: 67.jpg]" class="mycode_img" /></div>
<br />
            ناصر غیاثی ادبیات شناس ایرانی در یکی از مقاله هایش در مورد اروتیک می نویسد:" در ادبیات اروتیک نه تنها ارزش‌های ادبی اثر مطرح می‌شود بلکه از نقد جامعه - بویژه نقد اخلاقی آن - غافل نیست. در اروتیک جسم هم هست اما فقط جسم نیست، روح و روان شخصیت‌ها، نوع رابطه و دیگر مشخصات یک اثر ادبی در آن‌ ملموس است. این ادبیات گستاخ و بی‌پروااست و روابط و مناسبات اجتماعی و نیز دیدگاه‌های مذهبی و اخلاقی جامعه را به چالش می‌کشد". از نظر او سکس زاییده‌ی غریزه و تن است، عشق با حس و روان آدمی سروکار دارد و ادبیات اروتیک به وصف کشیدن رابطه‌ی شهوانی - عاطفی یکی به دیگری است.  <br />
<br />
            اما پورنوگرافی چیست؟ پورنوگرافی یا هرزه نگاری، تنها روی امیال و خواسته های جنسی بیشر تاکید دارد و هیچ گونه محدودیت برای آن قایل نیست. هدف از ادبیات پورنوگرافی برانگیختن حس شهوانی انسان می باشد. پورنوگرافیسم ها به این عقیده اند که غریضه ی جنسی یک واقعیت انکار ناپذیر در وجود انسان هاست. مسایل اخلاقی و تفکر تشریفاتی جامعه است که این واقعیت را پنهان می کنند و از گفتن آن خود داری می کنند.<br />
<br />
            در ادبیات پورنوگرافی آنچه در تخیل در مورد سکس و امیال شهوانی دارند به شکل مستقیم به نمایش می گذارند. در این گونه ادبیات اندام جنسی دیگر نه به عنوان یک تابو، بل همانند سایر اعضای بدن از آن نامبرده می شود.<br />
<br />
            بعضی ها هرزه نگاری را با زشت نگاری یکی دانسته اما باید تفاوت میان این دو موضوع قایل شد. پورنوگرافی یا هرزه نگاری با هجو یا زشت نگاری تفاوت زیاد دارد. در ادبیات پارسی در هجو از اندام های جنسی نامبرده شده است اما این هچگاه به معنای پورنوگرافی نیست بل نوعی بدگویی و زشت نگاری است.<br />
<br />
            سنت و تابوهای جنسی<br />
<br />
            در میان جوامع سنتی  اندام های جنسی به عنوان یک تابو شمرده می شود. یاد کردن از آن و یا نوشتن در مورد آن خلاف اخلاق  می باشد.<br />
<br />
            روانشناسی جنسی همه اعضای بدن را در عمل جنسی دخیل می داند. به عنوان مثال اگر در جریان سکس لب و زبان  بکار گرفته نشود در حقیقت بخشی از اندام که درعمل سکس سهیم بوده محروم شده است. یا فرضا اگر انسان دست های خود را بسته کند و سپس عمل جنسی انجام دهد باز دست های که حس تن مقابل را احساس نمی کند از لذت جنسی کاسته می شود. اما چرا نقاط مشخص اندام جنسی در میان مردم به عنوان تابو شناخته می شود در حالی که از لب و دندان می توان به راحتی نامبرد.<br />
<br />
            این موضوع می تواند ریشه های تاریخی داشته باشد. انسان ها در قدیم شبه حیوانان در جنگلات به سر می بردند، همانگونه که عریان بدنیا می آمدند، عریان زنده گی می کردند.<br />
<br />
            ازآنجای که اندام های جنسی در برابر گرما و سرما حساس اند، انسان های قدیم هنگام سرما از بوریا و یا برگ نباتات اندام جنسی خود را می پوشانده اند. این به دلیل عفت نبوده بل هدف ازآن حفظ تن از سرما بوده است. به مرور زمان این نقاط به یک تابو تبدیل شده است. اما  پورنوگرافیسم ها تلاش بر تابو شکنی های جنسی دارند و اروتیسم ها تاکید بر بیان هنری امیال جنسی می کنند.<br />
<br />
<br />
            آنچه ادبیات اروتیک را ارزشمند ساخته اعتدال است که با در نظر داشت ارزش های هنری، به تن و عاطفه در لذت های جنسی اهمیت می دهد. عشق در ادبیات اروتیک زمینی بوده و به روح و تن ارزش قایل می شود.<br />
<br />
<img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2013/03/68.jpg" loading="lazy"  alt="[عکس: 68.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
<br />
<br />
[url="http://urozgan.org/fa-af/article/2736/"]سرکوب ادبیات اروتیک در جامعۀ سنتی<br />
[/url]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">سرکوب ادبیات اروتیک در جامعۀ سنتی</span><br />
<br />
<span style="font-style: italic;" class="mycode_i">۱۳۹۱ یکشنبه ۲۳ میزان</span><br />
<br />
اسدالله پژمان<br />
<br />
<img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2013/03/66.jpg" loading="lazy"  alt="[عکس: 66.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
<br />
<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><br />
ازآنجاییکه اندام های جنسی در برابر گرما و سرما حساس اند، انسان های قدیم هنگام سرما از بوریا و یا برگ نباتات اندام جنسی خود را می پوشانده اند. این به دلیل عفت نبوده بل هدف ازآن حفظ تن از سرما بوده است. به مرور زمان این نقاط به یک تابو تبدیل شده است. اما پورنوگرافیسم ها تلاش بر تابو شکنی های جنسی دارند و اروتیسم ها تاکید بر بیان هنری امیال جنسی می کنند... <br />
</span><br />
<br />
<br />
            مسایل عشق و روابط عاشقانه بخشی بزرگ ادبیات را تشکیل می دهد. ادبیات اروتیک یا تن کامگی، یکی از شاخه های ادبیات است که در دوره های مختلف میان جوامع ادبی دیده می شود. اما این شاخه ی از ادبیات پس از نیمه قرن نوزدهم در اروپا و امریکا به مفهوم مدرن خود به کار گرفته شد. شماری از شاعران و رمان نویسان به اینگونه ادبیات به شکل حرفه ی پرداختند.<br />
<br />
            اما ادبیات اروتیک در میان جوامع سنتی و دین مدار نتوانست که جایگاه مناسب باز کند. قضاوت های اخلاق گرایانه و بغاوت با این گونه ادبیات باعث شده تا کمتر به اروتیک پرداخته شود.<br />
<br />
            یکی از دلایلی که ادبیات اروتیک نتوانسته در میان جوامع سنتی انکشاف کند، برداشت غیر واقعبینانه از اروتیک بوده است که گاهی میان اروتیک و پورنوگرافی تفاوت قایل نشده اند.<br />
<br />
            اما ادبیات اروتیک چیست؟ اگر واژه اروتیک را ریشه یابی نمایم ریشه ی این واژه در ادبیات یونان یافت می شود. "اروس" نام خدای عشق در ادبیات یونان بوده و به مرور زمان موضوعات عاشقانه را بنام ادبیات اروتیک می نامند. اما معنای مدرن که از واژه اروتیک بدست می آید " تن کامگی " است.<br />
<br />
            ادبیات اروتیک در واقع حس شهوانی و غریضه جنسی را در قالب هنر، با در نظر داشت روابط سالم عاطفی به نمایش می گذارد. در ادبیات اروتیک به شکل مستقیم از اندام ها و تابو های جنسی نام گرفته نمی شود، اما صحنه سازی به شکل هنری صورت می گیرد. مثلن فردوسی صحنه همخوابگی تهمینه و رستم را این گونه به تصویر کشیده است:<br />
<div style="padding-right:40px;">
            ز شبنم شد آن غنچه ی تازه پٌر<br />
<br />
            و یا حقه ی لعل شد پٌر ز دٌر<br />
<br />
            به کام صدف قطره اندر چکید<br />
<br />
            میانش یکی گوهر آمد پدید<br />
</div>
<br />
            این شعر فردوسی اوج اروتیک را در ادبیات پارسی نشان می دهد. علاقه و روابط سکسی بسیار به شکل هنرمندانه پرداخته شده است. برخی از ادبیات شناسان جوهر اصلی ادبیات اروتیک را تلفیق تن و عاطفه در غرایض جنسی دانسته اند.<br />
<br />
            میرزا آقا عسکری مانی ادیب و نویسنده ایرانی در بحث ادبیات اروتیک عشق را به چهار گونه تقسیم می کند. عشق زمینی، عشق عرفانی، عشق پورنوگرافی، و عشق اروتیکی. از نظر او عشق عرفانی تن را حذف می کند تا به معشوق آسمانی برسد و عشق پورنوگرافی روح و معنویت را حذف می کند و تن را ابزار اصلی سکس میداند. اما در ادبیات اروتیک تن و روح  در سکس موازی حرکت می کند.<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2013/03/67.jpg" loading="lazy"  alt="[عکس: 67.jpg]" class="mycode_img" /></div>
<br />
            ناصر غیاثی ادبیات شناس ایرانی در یکی از مقاله هایش در مورد اروتیک می نویسد:" در ادبیات اروتیک نه تنها ارزش‌های ادبی اثر مطرح می‌شود بلکه از نقد جامعه - بویژه نقد اخلاقی آن - غافل نیست. در اروتیک جسم هم هست اما فقط جسم نیست، روح و روان شخصیت‌ها، نوع رابطه و دیگر مشخصات یک اثر ادبی در آن‌ ملموس است. این ادبیات گستاخ و بی‌پروااست و روابط و مناسبات اجتماعی و نیز دیدگاه‌های مذهبی و اخلاقی جامعه را به چالش می‌کشد". از نظر او سکس زاییده‌ی غریزه و تن است، عشق با حس و روان آدمی سروکار دارد و ادبیات اروتیک به وصف کشیدن رابطه‌ی شهوانی - عاطفی یکی به دیگری است.  <br />
<br />
            اما پورنوگرافی چیست؟ پورنوگرافی یا هرزه نگاری، تنها روی امیال و خواسته های جنسی بیشر تاکید دارد و هیچ گونه محدودیت برای آن قایل نیست. هدف از ادبیات پورنوگرافی برانگیختن حس شهوانی انسان می باشد. پورنوگرافیسم ها به این عقیده اند که غریضه ی جنسی یک واقعیت انکار ناپذیر در وجود انسان هاست. مسایل اخلاقی و تفکر تشریفاتی جامعه است که این واقعیت را پنهان می کنند و از گفتن آن خود داری می کنند.<br />
<br />
            در ادبیات پورنوگرافی آنچه در تخیل در مورد سکس و امیال شهوانی دارند به شکل مستقیم به نمایش می گذارند. در این گونه ادبیات اندام جنسی دیگر نه به عنوان یک تابو، بل همانند سایر اعضای بدن از آن نامبرده می شود.<br />
<br />
            بعضی ها هرزه نگاری را با زشت نگاری یکی دانسته اما باید تفاوت میان این دو موضوع قایل شد. پورنوگرافی یا هرزه نگاری با هجو یا زشت نگاری تفاوت زیاد دارد. در ادبیات پارسی در هجو از اندام های جنسی نامبرده شده است اما این هچگاه به معنای پورنوگرافی نیست بل نوعی بدگویی و زشت نگاری است.<br />
<br />
            سنت و تابوهای جنسی<br />
<br />
            در میان جوامع سنتی  اندام های جنسی به عنوان یک تابو شمرده می شود. یاد کردن از آن و یا نوشتن در مورد آن خلاف اخلاق  می باشد.<br />
<br />
            روانشناسی جنسی همه اعضای بدن را در عمل جنسی دخیل می داند. به عنوان مثال اگر در جریان سکس لب و زبان  بکار گرفته نشود در حقیقت بخشی از اندام که درعمل سکس سهیم بوده محروم شده است. یا فرضا اگر انسان دست های خود را بسته کند و سپس عمل جنسی انجام دهد باز دست های که حس تن مقابل را احساس نمی کند از لذت جنسی کاسته می شود. اما چرا نقاط مشخص اندام جنسی در میان مردم به عنوان تابو شناخته می شود در حالی که از لب و دندان می توان به راحتی نامبرد.<br />
<br />
            این موضوع می تواند ریشه های تاریخی داشته باشد. انسان ها در قدیم شبه حیوانان در جنگلات به سر می بردند، همانگونه که عریان بدنیا می آمدند، عریان زنده گی می کردند.<br />
<br />
            ازآنجای که اندام های جنسی در برابر گرما و سرما حساس اند، انسان های قدیم هنگام سرما از بوریا و یا برگ نباتات اندام جنسی خود را می پوشانده اند. این به دلیل عفت نبوده بل هدف ازآن حفظ تن از سرما بوده است. به مرور زمان این نقاط به یک تابو تبدیل شده است. اما  پورنوگرافیسم ها تلاش بر تابو شکنی های جنسی دارند و اروتیسم ها تاکید بر بیان هنری امیال جنسی می کنند.<br />
<br />
<br />
            آنچه ادبیات اروتیک را ارزشمند ساخته اعتدال است که با در نظر داشت ارزش های هنری، به تن و عاطفه در لذت های جنسی اهمیت می دهد. عشق در ادبیات اروتیک زمینی بوده و به روح و تن ارزش قایل می شود.<br />
<br />
<img src="http://www.daftarche.com/images/imported/2013/03/68.jpg" loading="lazy"  alt="[عکس: 68.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
<br />
<br />
[url="http://urozgan.org/fa-af/article/2736/"]سرکوب ادبیات اروتیک در جامعۀ سنتی<br />
[/url]]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فاحشه ای برهنه در پایتخت]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%AD%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%AE%D8%AA</link>
			<pubDate>Wed, 20 Mar 2013 08:59:05 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=385">shayantayebi</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%AD%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%AE%D8%AA</guid>
			<description><![CDATA[داستان زندگی یک دختر که طی اتفاقاتی....<br />
<br />
<a href="http://8pic.ir/images/zv5ou80l8c69888f87.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://8pic.ir/images/zv5ou80l8c69888f87.pdf</a><br />
[ATTACH=CONFIG]1520[/ATTACH]<br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/image.png" title="JPG Image" alt=".jpg" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=1320" target="_blank">546837_523164064369260_775398348_n.jpg</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">241.43 KB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">2821</span></span>
</div>
<br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/pdf.png" title="Adobe Acrobat PDF" alt=".pdf" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=1321" target="_blank">ÙØ§Ø­Ø´Ù€Ù€Ù‡ Ø§ÛŒ Ø¨Ø±Ù‡Ù€Ù€ Ù€Ù€Ù†Ù‡ Ø¯Ø± Ù¾Ø§ÛŒÙ€Ù€ØªØ®Ù€Ù€ Ù€Øª.pdf</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">1.85 MB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">1255</span></span>
</div>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[داستان زندگی یک دختر که طی اتفاقاتی....<br />
<br />
<a href="http://8pic.ir/images/zv5ou80l8c69888f87.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://8pic.ir/images/zv5ou80l8c69888f87.pdf</a><br />
[ATTACH=CONFIG]1520[/ATTACH]<br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/image.png" title="JPG Image" alt=".jpg" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=1320" target="_blank">546837_523164064369260_775398348_n.jpg</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">241.43 KB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">2821</span></span>
</div>
<br />
<div style="padding:4px 0px;"><span class="inline-block vmiddle">
<img src="https://daftarche.com/images/attachtypes/pdf.png" title="Adobe Acrobat PDF" alt=".pdf" />
</span>
<a  class="vmiddle inline-block" href="attachment.php?aid=1321" target="_blank">ÙØ§Ø­Ø´Ù€Ù€Ù‡ Ø§ÛŒ Ø¨Ø±Ù‡Ù€Ù€ Ù€Ù€Ù†Ù‡ Ø¯Ø± Ù¾Ø§ÛŒÙ€Ù€ØªØ®Ù€Ù€ Ù€Øª.pdf</a> <span class="smalltext float_right">اندازه <span class="inline-block vmiddle">1.85 MB</span>&nbsp;&nbsp;تعداد دانلود: <span class="inline-block vmiddle">1255</span></span>
</div>
]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دختر خوب! (مجموعه خاطرات و داستانهای کوتاه)]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87</link>
			<pubDate>Fri, 22 Feb 2013 21:40:39 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=7">Mehrbod</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: 3pt;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">دختر خوب! (مجموعه خاطرات و داستانهای کوتاه)</span></span><br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><span style="color: #f88eea;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">Jan 14, 2008, 11:39 AM</span></span></span><br />
<br />
نویسنده: KORN_JD<br />
<br />
<br />
<div style="padding-right:40px;">
فروبار: <a href="http://www.daftarche.com/attachment/avizoon/2K-Yrtiq2LEg2K7ZiNioISAo2YXYrNmF2YjYudmHINiu2KfYt9ix2KfYqiDZiCDYr9in2LPYqtin2YbZh9in24wg2qnZiNiq2KfZhyk.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://www.daftarche.com/attachment/aviz...KfZhyk.pdf</a><br />
<br />
اندازه: 0.56MB<br />
</div>
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کوتاهیده‌یِ داستان</span><br />
<br />
سلام به همه دوستان و بر و بچه های باحال و فعال آویزون.<br />
من مدتهای زیادیه که به اینجا سر میزدم و گاهگداری نظراتی هم از خودم در میکردم، ولی یکمین باره که اقدام به نوشتن میکنم.دلیلشم اینه که در کمال ناباواری دارم میبینم که این سایت مدتهاست فعاله و بچه های زیادیم توش مینویسن و کار میکنن. همین شد که به خودم اومدم و تصمیم گرفتم شانسی به شکوفا شدن استعدادم بدم، اگر چیزی در کار باشه البته.<br />
در مورد اسمم هم یه توضیح بدم که اسم یک گروه نو متال هست که من دیوونشم. همین.<br />
<br />
ضمنا فهرست بخش های مختلف داستان و لینک دسترسی رو میتونین اینجا ببینین: (البته با کمک آقا کامران)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
اصلاحیه یکم جستار:<br />
با توجه به اینکه جستار طولانی شده و برای دوستان جدید شاید خوندن کلش سخت باشه، و یه سری دلایل دیگه، تصمیم گرفتم دختر خوب رو به شکلی بنویسم که شامل خاطرات متنوع  و مستقل باشه و بشه اونها رو به طور جداگانه هم خوند. یعنی اگر کسی خواست فقط بخشهایی که مورد نظرش هست رو بخونه. این تصمیم از بعد از بخش بیست و یکم گرفته شده، بنا بر این بخشهای قبل مخصوصا چند بخش یکم ممکنه به هم پیوستگی داشته باشند ولی سایر بخشها رو میشه مستقلاً هم خوند. علاوه بر این تصمیم گرفتم اینجا به جز خاطرات (که نوشتنشون به دلایل شخصی مشکلاتی رو میتونه به همراه داشته باشه) اقدام به نوشتن داستانهای سکسی غیر واقعی نیز بکنم.<br />
امیدوارم با من در این جستار همراه باشید.<br />
<br />
ممنونم، سارا.<br />
11 اسفند 86<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_0.html#msg983580" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش یکم</a>.............................................................مامان و آقای احمدی<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_2.html#msg985132" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش دوم</a>.............................................................خرید خونه! مامان و بهمن.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_4.html#msg986573" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش سوم</a>............................................................مامان و بهمن -2.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_5.html#msg988531" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش چهارم</a>..........................................................مامان و بهمن -3.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_8.html#msg990741" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش پنجم</a>............................................................آخر ماجرای احمدی.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_10.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش ششم</a>..........................................................آخر ماجرای خرید خونه!<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_12.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش هفتم</a>............................................................صحبت با مامان.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_15.html#msg996834" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش هشتم</a>..........................................................یکمین ماجرای من؛ علی دوست پسر سیمین! -1<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_17.html#msg999224" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش نهم</a> ..............................................................یکمین ماجرای من؛ علی دوست پسر سیمین! -2<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_23.html#msg1006390" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش دهم</a> ............................................................یکمین ماجرای من؛ علی دوست پسر سیمین! -3<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_27.html#msg1011417" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش یازدهم</a>........................................................من و شیوا و شروین -1<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_30.html#msg1016521" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش دوازدهم</a>.....................................................من و شیوا و شروین -2<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_37.html#msg1026474" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش بعد</a>...............................................................من و شیوا و شروین -3<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_40.html#msg1030927" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">انتراکت یکم</a> ............................................................عشق اسمانی؟<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_43.html#msg1034140" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش چهاردهم</a>.....................................................دومین ماجرا. این بار كمی تلخ! -1<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_45.html#msg1036519" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش پانزدهم</a>......................................................دومین ماجرا. این بار كمی تلخ! -2<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_50.html#msg1042858" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش شانزدهم</a>....................................................دومین ماجرا. این بار كمی تلخ! -3 (+16)<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_55.html#msg1050715" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش هفدهم</a>.......................................................مامان و شهریار عشق قدیمی! (بخش مورد علاقه خودم!)<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_66.html#msg1062934" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش هجدهم</a> .....................................................آشنایی با علیرضا<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_68.html#msg1066126" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">یکمین موضوع حاشیه ای رسمی</a>..........................شبیه سازی انسان!<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_72.html#msg1079284" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">پسرک ولگرد</a>..........................................................اثر velkon_nistam<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_75.html#msg1084178" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش نوزدهم</a> ......................................................سینما با علیرضا -1<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_82.html#msg1087066" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش بیستم</a>.........................................................سینما با علیرضا -2<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_91.html#msg1100299" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش بیست و یکم</a> ..............................................سینما با علیرضا - 3<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_118.html#msg1121064" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش بیست و دوم</a> ..............................................داستان بیمارستان عجیب! - 1<br />
<br />
<a href="http://avizoon.com/forum/2_52797_122.html#msg1123820" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">دومین موضوع حاشیه ای رسمی</a>.........................چه بر سر ما ایرانیها اومده؟ (به پیشنهاد امیر حسین)<br />
<br />
</span><br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste</span></span><br />
<br />
این داستان متاسفانه شمه ای از واقعیت هم دارد ولی خیلی داستانی شده.<br />
<br />
بخش یکم<br />
<br />
<br />
تو اتاقم نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم واسه خودم که صدای زنگ در رو شنیدم. تعجب کردم، چون بابام رفته بود کرج و مادرم هم این موقع خونه نبود. به هر حال پا شدم برم در رو باز کنم که صدایی شنیدم. مادرم بود که توی آیفون داشت میپرسید کیه؟<br />
عجیب بود. مادرم کی اومده بود خونه که من نفهمیده بودم؟ شاید از بس رفته بودم تو بحر مطالعه متوجه اومدنش نشده بودم. اونم که نمیدونسته من امروز دانشگاه نرفتم واسه همین حتماً کلید انداخته اومده تو. حوصله نداشتم برم خودمو نشون بدم. بعد از این گرفتاری که پیش اومده بود اصلاً حوصله هیچیو نداشتم. خیلی نگران آینده و بابای بیچارم بودم.<br />
هنوز دم در اتاقم بودم که صدای باز شدن در رو شنیدم. میخواستم برم سر کتابم، ولی باز همون کنجکاوی لعنتی همیشگی اومد سراغم. دیگه میدنستم که جریان چیه. ولی هنوز هم دست بر دار نبودم و خیلی کارها میکردم که مامانمو بپام و ببینم چیکار میکنه. حتی الان که دیگه بعد 20 سال کامل شناخته بودمش و ...<br />
دم در وایسادم و گوش دادم. یه مرد بود با صدایی که بهش میومد مسن باشه. صداشم کمی آشنا بود. <br />
-سلام خانوم.<br />
-سلام، خوش آمدید. لطف کردین تشریف آوردین. خواهش میکنم بفرمایید داخل. بفرمایید.<br />
-خواهش میکنم. خیلی ممنون.... والا ما هم کارمون گیر کرده. و گرنه قصد اذیت نداریم که. به خدا خود منم لنگ موندم. میدونم شوهر شمام کلاه بردار نیست. ولی به خدا کاری از دستم بر نمیاد.<br />
-آخه آقای محترم، شما اگر شوهر منو زندان بندازید، مشکلتون حل میشه؟ پولتون جور میشه؟<br />
-نه خانوم عزیز نه، ولی کار دیگه ای هم نمیتونم بکنم. صبر هم که تا حالا کردم، نکردم؟<br />
-ولی آخه...<br />
-دیگه ولی آخه نداره. من فکر کردم فرجی حاصل شده که بنده رو صدا زدین و الا این حرفها رو که شنیدم. اصلا شما فرض کن من یه آدم نامرد زبون نفهم. با این حرفها که نمیشه مردمو الاف کنید که. الان چهار ماهه با همین صد تا یه غاز شما سر کار رفتم. دیگه فایده نداره. روضه به گوش کر نخونید تو رو به خدا. این حکم جلب رو که میبینید! این یکی رو دیگه نمیشه کاریش کرد.<br />
-نفرمایید آقای احمدی. من اگر مطمئن نبودم که شما آدم انسان و با گذشتی هستین که وقتتونو نمیگرفتم تشریف بیارین اینجا. میدونم تا الانم خیلی صبور بودین و مردی کردین. اما از دست من چه کاری بر میاد؟ به خدا الان آقا نادر رفته پیش یکی از رفقاش که کارخونه داره، طرفهای جاده مخصوص، شاید بتونه یه جوری پول جور کنه از اون.<br />
-خانوم نگو این حرفو که خسته شدم. اگر میتونست جور کنه تا الان کرده بود آخه.<br />
طرفو شناخته بودم. احمدی. طلبکار اصلی بابام بود. سر در نمی آوردم که الان که بابا نیست اینجا چیکار میکنه و مامان چیکار میتونه داشته باشه با این آدم عوضی. به نظر میرسید که داره به بابا کمک میکنه، از این بابت هم خوشحال بودم هم متعجب. ولی بازم دلم شور میزد. همون شور همیشگی. هرچند این آقای احمدی که من میشناختم از اون خر حزبلا بود. فکر کنم بچه یکی از این آخوندهای گردن کلفت بود که از بغل نامردیهای پدرشون اینام خون ملتو تو شیشه میکنن.<br />
-به خدا میدونم. حق با شماس. ما شرمنده ایم. نادرم همیشه به من میگه که شما مردونگی کردین که تا همین الانشم صبر کردین. اما خودتونو بذارین جای من. من یه مادرم. دختر دم بخت دارم. گرفتاری شوهرم رو هم که خودتون بهتر میدونین. آخه من چیکار میتونم بکنم جز اینکه از شما خواهش کنم یه لطفی بکنین؟<br />
وای... شروع شد. هیچ باری که من شاهد کاراش بودم به این وقاحت و زشتی این کارو نکرده بود که الان! حالم داشت به هم میخورد...یعنی چی میشد؟ تغییر لحنشو که کامل حس میکردم. حرفه ای بود، نمیدونم احمدی رو هم میتونه اغفالش کنه یا نه.<br />
-آخه مگه من گ...<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align">***</div>
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><br />
نکته: فرآیند چاپ این نوشته ١٠٠% خودکار بوده است. اگر درونمایه‌یِ این داستان را نااخلاقی/نافراخور میبینید با دکمه «گزارش» ما را بیاگاهانید.<br />
<br />
بایگانیده از avizoon.com</span><br />
<br />
<p dir="ltr" style="text-align:left">
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">[noparse]<br />
<br />
&lt;!--<br />
 Mirrored by AvizoOoOon Copier v1.0<br />
 Original URL:  <a href="http://avizoon.com/forum/2_52797_0.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://avizoon.com/forum/2_52797_0.html</a><br />
 Started at:    2008/10/13 15:50<br />
 Ended at:      2008/10/13 16:06<br />
--&gt;<br />
<br />
&lt;!--<br />
[LOG_DATA]<br />
last-date: 2008/02/20 19:30<br />
last-page: 122#msg1123820<br />
--&gt;<br />
[/noparse]</span><br />
</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 3pt;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">دختر خوب! (مجموعه خاطرات و داستانهای کوتاه)</span></span><br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><span style="color: #f88eea;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">Jan 14, 2008, 11:39 AM</span></span></span><br />
<br />
نویسنده: KORN_JD<br />
<br />
<br />
<div style="padding-right:40px;">
فروبار: <a href="http://www.daftarche.com/attachment/avizoon/2K-Yrtiq2LEg2K7ZiNioISAo2YXYrNmF2YjYudmHINiu2KfYt9ix2KfYqiDZiCDYr9in2LPYqtin2YbZh9in24wg2qnZiNiq2KfZhyk.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://www.daftarche.com/attachment/aviz...KfZhyk.pdf</a><br />
<br />
اندازه: 0.56MB<br />
</div>
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کوتاهیده‌یِ داستان</span><br />
<br />
سلام به همه دوستان و بر و بچه های باحال و فعال آویزون.<br />
من مدتهای زیادیه که به اینجا سر میزدم و گاهگداری نظراتی هم از خودم در میکردم، ولی یکمین باره که اقدام به نوشتن میکنم.دلیلشم اینه که در کمال ناباواری دارم میبینم که این سایت مدتهاست فعاله و بچه های زیادیم توش مینویسن و کار میکنن. همین شد که به خودم اومدم و تصمیم گرفتم شانسی به شکوفا شدن استعدادم بدم، اگر چیزی در کار باشه البته.<br />
در مورد اسمم هم یه توضیح بدم که اسم یک گروه نو متال هست که من دیوونشم. همین.<br />
<br />
ضمنا فهرست بخش های مختلف داستان و لینک دسترسی رو میتونین اینجا ببینین: (البته با کمک آقا کامران)<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><br />
اصلاحیه یکم جستار:<br />
با توجه به اینکه جستار طولانی شده و برای دوستان جدید شاید خوندن کلش سخت باشه، و یه سری دلایل دیگه، تصمیم گرفتم دختر خوب رو به شکلی بنویسم که شامل خاطرات متنوع  و مستقل باشه و بشه اونها رو به طور جداگانه هم خوند. یعنی اگر کسی خواست فقط بخشهایی که مورد نظرش هست رو بخونه. این تصمیم از بعد از بخش بیست و یکم گرفته شده، بنا بر این بخشهای قبل مخصوصا چند بخش یکم ممکنه به هم پیوستگی داشته باشند ولی سایر بخشها رو میشه مستقلاً هم خوند. علاوه بر این تصمیم گرفتم اینجا به جز خاطرات (که نوشتنشون به دلایل شخصی مشکلاتی رو میتونه به همراه داشته باشه) اقدام به نوشتن داستانهای سکسی غیر واقعی نیز بکنم.<br />
امیدوارم با من در این جستار همراه باشید.<br />
<br />
ممنونم، سارا.<br />
11 اسفند 86<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_0.html#msg983580" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش یکم</a>.............................................................مامان و آقای احمدی<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_2.html#msg985132" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش دوم</a>.............................................................خرید خونه! مامان و بهمن.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_4.html#msg986573" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش سوم</a>............................................................مامان و بهمن -2.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_5.html#msg988531" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش چهارم</a>..........................................................مامان و بهمن -3.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_8.html#msg990741" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش پنجم</a>............................................................آخر ماجرای احمدی.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_10.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش ششم</a>..........................................................آخر ماجرای خرید خونه!<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_12.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش هفتم</a>............................................................صحبت با مامان.<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_15.html#msg996834" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش هشتم</a>..........................................................یکمین ماجرای من؛ علی دوست پسر سیمین! -1<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_17.html#msg999224" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش نهم</a> ..............................................................یکمین ماجرای من؛ علی دوست پسر سیمین! -2<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_23.html#msg1006390" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش دهم</a> ............................................................یکمین ماجرای من؛ علی دوست پسر سیمین! -3<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_27.html#msg1011417" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش یازدهم</a>........................................................من و شیوا و شروین -1<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_30.html#msg1016521" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش دوازدهم</a>.....................................................من و شیوا و شروین -2<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_37.html#msg1026474" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش بعد</a>...............................................................من و شیوا و شروین -3<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_40.html#msg1030927" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">انتراکت یکم</a> ............................................................عشق اسمانی؟<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_43.html#msg1034140" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش چهاردهم</a>.....................................................دومین ماجرا. این بار كمی تلخ! -1<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_45.html#msg1036519" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش پانزدهم</a>......................................................دومین ماجرا. این بار كمی تلخ! -2<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_50.html#msg1042858" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش شانزدهم</a>....................................................دومین ماجرا. این بار كمی تلخ! -3 (+16)<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_55.html#msg1050715" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش هفدهم</a>.......................................................مامان و شهریار عشق قدیمی! (بخش مورد علاقه خودم!)<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_66.html#msg1062934" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش هجدهم</a> .....................................................آشنایی با علیرضا<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_68.html#msg1066126" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">یکمین موضوع حاشیه ای رسمی</a>..........................شبیه سازی انسان!<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_72.html#msg1079284" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">پسرک ولگرد</a>..........................................................اثر velkon_nistam<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_75.html#msg1084178" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش نوزدهم</a> ......................................................سینما با علیرضا -1<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_82.html#msg1087066" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش بیستم</a>.........................................................سینما با علیرضا -2<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_91.html#msg1100299" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش بیست و یکم</a> ..............................................سینما با علیرضا - 3<br />
<br />
<a href="http://www.avizoon.com/forum/2_52797_118.html#msg1121064" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">بخش بیست و دوم</a> ..............................................داستان بیمارستان عجیب! - 1<br />
<br />
<a href="http://avizoon.com/forum/2_52797_122.html#msg1123820" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">دومین موضوع حاشیه ای رسمی</a>.........................چه بر سر ما ایرانیها اومده؟ (به پیشنهاد امیر حسین)<br />
<br />
</span><br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste</span></span><br />
<br />
این داستان متاسفانه شمه ای از واقعیت هم دارد ولی خیلی داستانی شده.<br />
<br />
بخش یکم<br />
<br />
<br />
تو اتاقم نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم واسه خودم که صدای زنگ در رو شنیدم. تعجب کردم، چون بابام رفته بود کرج و مادرم هم این موقع خونه نبود. به هر حال پا شدم برم در رو باز کنم که صدایی شنیدم. مادرم بود که توی آیفون داشت میپرسید کیه؟<br />
عجیب بود. مادرم کی اومده بود خونه که من نفهمیده بودم؟ شاید از بس رفته بودم تو بحر مطالعه متوجه اومدنش نشده بودم. اونم که نمیدونسته من امروز دانشگاه نرفتم واسه همین حتماً کلید انداخته اومده تو. حوصله نداشتم برم خودمو نشون بدم. بعد از این گرفتاری که پیش اومده بود اصلاً حوصله هیچیو نداشتم. خیلی نگران آینده و بابای بیچارم بودم.<br />
هنوز دم در اتاقم بودم که صدای باز شدن در رو شنیدم. میخواستم برم سر کتابم، ولی باز همون کنجکاوی لعنتی همیشگی اومد سراغم. دیگه میدنستم که جریان چیه. ولی هنوز هم دست بر دار نبودم و خیلی کارها میکردم که مامانمو بپام و ببینم چیکار میکنه. حتی الان که دیگه بعد 20 سال کامل شناخته بودمش و ...<br />
دم در وایسادم و گوش دادم. یه مرد بود با صدایی که بهش میومد مسن باشه. صداشم کمی آشنا بود. <br />
-سلام خانوم.<br />
-سلام، خوش آمدید. لطف کردین تشریف آوردین. خواهش میکنم بفرمایید داخل. بفرمایید.<br />
-خواهش میکنم. خیلی ممنون.... والا ما هم کارمون گیر کرده. و گرنه قصد اذیت نداریم که. به خدا خود منم لنگ موندم. میدونم شوهر شمام کلاه بردار نیست. ولی به خدا کاری از دستم بر نمیاد.<br />
-آخه آقای محترم، شما اگر شوهر منو زندان بندازید، مشکلتون حل میشه؟ پولتون جور میشه؟<br />
-نه خانوم عزیز نه، ولی کار دیگه ای هم نمیتونم بکنم. صبر هم که تا حالا کردم، نکردم؟<br />
-ولی آخه...<br />
-دیگه ولی آخه نداره. من فکر کردم فرجی حاصل شده که بنده رو صدا زدین و الا این حرفها رو که شنیدم. اصلا شما فرض کن من یه آدم نامرد زبون نفهم. با این حرفها که نمیشه مردمو الاف کنید که. الان چهار ماهه با همین صد تا یه غاز شما سر کار رفتم. دیگه فایده نداره. روضه به گوش کر نخونید تو رو به خدا. این حکم جلب رو که میبینید! این یکی رو دیگه نمیشه کاریش کرد.<br />
-نفرمایید آقای احمدی. من اگر مطمئن نبودم که شما آدم انسان و با گذشتی هستین که وقتتونو نمیگرفتم تشریف بیارین اینجا. میدونم تا الانم خیلی صبور بودین و مردی کردین. اما از دست من چه کاری بر میاد؟ به خدا الان آقا نادر رفته پیش یکی از رفقاش که کارخونه داره، طرفهای جاده مخصوص، شاید بتونه یه جوری پول جور کنه از اون.<br />
-خانوم نگو این حرفو که خسته شدم. اگر میتونست جور کنه تا الان کرده بود آخه.<br />
طرفو شناخته بودم. احمدی. طلبکار اصلی بابام بود. سر در نمی آوردم که الان که بابا نیست اینجا چیکار میکنه و مامان چیکار میتونه داشته باشه با این آدم عوضی. به نظر میرسید که داره به بابا کمک میکنه، از این بابت هم خوشحال بودم هم متعجب. ولی بازم دلم شور میزد. همون شور همیشگی. هرچند این آقای احمدی که من میشناختم از اون خر حزبلا بود. فکر کنم بچه یکی از این آخوندهای گردن کلفت بود که از بغل نامردیهای پدرشون اینام خون ملتو تو شیشه میکنن.<br />
-به خدا میدونم. حق با شماس. ما شرمنده ایم. نادرم همیشه به من میگه که شما مردونگی کردین که تا همین الانشم صبر کردین. اما خودتونو بذارین جای من. من یه مادرم. دختر دم بخت دارم. گرفتاری شوهرم رو هم که خودتون بهتر میدونین. آخه من چیکار میتونم بکنم جز اینکه از شما خواهش کنم یه لطفی بکنین؟<br />
وای... شروع شد. هیچ باری که من شاهد کاراش بودم به این وقاحت و زشتی این کارو نکرده بود که الان! حالم داشت به هم میخورد...یعنی چی میشد؟ تغییر لحنشو که کامل حس میکردم. حرفه ای بود، نمیدونم احمدی رو هم میتونه اغفالش کنه یا نه.<br />
-آخه مگه من گ...<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align">***</div>
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><br />
نکته: فرآیند چاپ این نوشته ١٠٠% خودکار بوده است. اگر درونمایه‌یِ این داستان را نااخلاقی/نافراخور میبینید با دکمه «گزارش» ما را بیاگاهانید.<br />
<br />
بایگانیده از avizoon.com</span><br />
<br />
<p dir="ltr" style="text-align:left">
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">[noparse]<br />
<br />
&lt;!--<br />
 Mirrored by AvizoOoOon Copier v1.0<br />
 Original URL:  <a href="http://avizoon.com/forum/2_52797_0.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://avizoon.com/forum/2_52797_0.html</a><br />
 Started at:    2008/10/13 15:50<br />
 Ended at:      2008/10/13 16:06<br />
--&gt;<br />
<br />
&lt;!--<br />
[LOG_DATA]<br />
last-date: 2008/02/20 19:30<br />
last-page: 122#msg1123820<br />
--&gt;<br />
[/noparse]</span><br />
</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دست نوشته های مرد تنها (2) - تقدیر]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-2-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1</link>
			<pubDate>Fri, 22 Feb 2013 21:39:51 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=7">Mehrbod</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-2-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: 3pt;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">دست نوشته های مرد تنها (2) - تقدیر</span></span><br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><span style="color: #f88eea;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">Sep 24, 2007, 12:57 AM</span></span></span><br />
<br />
نویسنده: aloneman<br />
<br />
<br />
<div style="padding-right:40px;">
فروبار: <a href="http://www.daftarche.com/attachment/avizoon/2K-Ys9iqINmG2YjYtNiq2Ycg2YfYp9uMINmF2LHYryDYqtmG2YfYpyAoMikgLSDYqtmC2K-bjNix.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://www.daftarche.com/attachment/aviz...-bjNix.pdf</a><br />
<br />
اندازه: 460.50KB<br />
</div>
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کوتاهیده‌یِ داستان</span><br />
<br />
  <br />
<br />
سلام دوستان<br />
من رو آرتا صدا می زنن<br />
به پیشنهاد دوستان دست نوشته جدیدم رو تو یه جستار جدید شروع می کنم و باید بگم که هر چند بخش از داستان که گذشت من فایل PDF اون رو براتون تو همین پست آپلود می کنم<br />
<br />
نوشتۀ جدیدم<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> «تقدیر»</span> سبک متفاوتی با آرتا داره<br />
تو نوشتن آرتا کار من راحت تر بود چون محوریت داستان یه شخصیت بود و همجنس خودم بود و همسن خودم بود با حال و هوا و روحیه ای شبیه به خودم<br />
اما توی تقدیر نه محوریت یک شخصیته خاصیه و نه هیچ کدوم از شخصیتها به من جور در میان و نه محیط داستان برام آشناست<br />
محیط داستان الهام گرفته شده از یه نثطه تو شمال کشوره که من تو مسافرتم به اونجا دیده بودم<br />
نکته سخت دیگه اینه که تعداد شخصیت های محوری داستان زیاده و ممکنه که خیلی کار سخت بشه<br />
<br />
ضمناً من تصمیم دارم برای راحتی دوستان خواننده هر چند بخش یک بار کل نوشته رو تا آخرین بخش نوشته شده براتون اینجا آپ کنم فقط شما هم یه لطفی در حق من بکنین، نظرات و انتقاداتتون رو در مورد دست نوشته هام از من دریغ نکنین<br />
<br />
ممنون<br />
<br />
  <br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">تنها همین سکوت درد مرا درک می کند *** حتی غزل خیال سرد مرا ترک می کند</span></span><br />
<br />
  <br />
<br />
دست نوشته های مرد تنها<br />
<br />
تقدیر<br />
<br />
بخش یکم<br />
<br />
هنوز خیلی تا پاییز مونده بود اما گرمی هوا کم کم در حال کم شدن بود و سرما کم کم داشت خودنمایی می کرد، مه یکم صبح برگ درختا رو خیس کرده بود و  سبزی اونها رو بیشتر نشون می داد. پرنده ها روی شاخ و برگا بالا پایین می رفتن و سر و صدا می کردن؛ صدای ضربه های نوکِ دارکوبی که در حال سوراخ کردن تنۀ یه درخت بود از چند متری میومد، برگهای خشک درختا زیر پاش صدا می کردن و اون رو به یاد دردهاش مینداختن، به یاد تنهاییش، به یاد غربتش. <br />
تنها کسی که اون رو می فهمید همین سکوتش بود و آیینه ای که یادگار مادرش بود. قدم زنان لابه لای درختای جنگل می رفت تا طبق عادت همیشگیش بره و از اون بالا تو تنهایی خودش بشینه و به روستا از بالا نگاه کنه. اما امروز سنگین تر از همیشه بود، دلتنگی هاش داشت خفه اش می کرد، دلش می خواست زودتر برسه. حتی حواسش به زیبایی های طبیعتی که اطرافش بود و همیشه از دیدنش لذت می برد نبود؛ زیبایی هایی که هر روز برای دیدنشون به جنگل می اومد.<br />
شاخۀ خشک و باریک و بلندی تو دستش بود و برۀ سفید کوچیکش رو  به سمت بالای تپه می برد. صدای رودخونه ای که از بالای کوه می اومد و از چند متری مسیرش رد می شد، می اومد. تقریباً رسیده بود؛ گوشه ای از تپه ای که بالا تر از روستا بود، درست بالای سر روستا بخشی رو سراغ داشت که مثل ایوون یه خونه می تونست اونجا روی یه سنگ بشینه و از بالا به روستاشون نگاه کنه. جایی که به دنیا اومده بود و توش بزرگ شده بود، تنها جایی که تو تمام شونزده سال زندگیش دیده بود. <br />
گلچهره تو این شونزده سال از این روستا بیرون نرفته بود، اما خیلی وقت بود که تو زادگاهش احساس تنهایی می کرد. با اینکه زیبا ترین دختر اون روستا و حتی به قول شهر رفته هاش، زیبا ترین دختر اون منطقه بود، ولی باز هم احساس تنهایی می کرد و این تنهایی امروز بیشتر از همیشه داشت بهش فشار می آورد. دیگه رسیده بود به پاتق تنهایی هاش. <br />
-	بیا شیطونک، بیا که رسیدیم ...<br />
برۀ کوچولوش رو بغل کرد و بوسید و از تخته سنگ بالا برد، نشست بالای سنگ و بره اش رو روی پاش گذاشت. سرش رو کنار سر اون گرفت و با دستش روستا رو نشونش داد. روستایی که یه زمانی به دست جدش کربلایی اکبر آباد شده بود و به اکبر آباد معروف شده بود و کم کم که جمعیت آبادی زیادتر شده بود به روستا تبدیل شده بود. نوۀ کربلایی اکبر کربلایی مراد، بابای گلچهره بود که پشت به پشت کدخدای روستا بوده.<br />
کربلایی مراد سی سال پیش با وجود مخالفت زیاد پدرش، با دختری که از نژاد ترکمن بود و اون خیلی وقت بود می خواستش و عاشقش بود، ازدواج کرد و بعد از یکسال درگیری، بلاخره گلبانو تو جمع خونوادۀ کربلایی مراد پذیرفته شد. مراد خیلی گلبانو رو دوست داشت و براش هر کاری می کرد، حتی مدتی بعد از زایمان دختر دوم و مردۀ گلبانو، مراد برای اینکه اون رو معالجه کنه گلبانو رو به هر دکتری برده بود. <br />
اما آخرش گلبانو خوب نشده بود ولی مراد امیدش رو از دست نداده بود و دست به دامن امام رضا شده بود و از اون خواسته بود که زنش رو شفا بده، گلبانو بعد از هفت سال، و بعد از دو زایمان ناموفق بلاخره صاحب چهار بچۀ سالم شد که به ترتیب و یکی در میون پسر و دختر بودن که گلچهره آخرین بچه بود و تنها بچه که کاملاً شبیه مادرش بود؛ واسه همین مراد اون رو خیلی دوست داشت و خیلی هواش رو داشت. غلامرضا، راضیه و علیرضا به ترتیب اسم برادرا و خواهر گلچهره بودن که پدر گلچهره به خاطر ارادت زیادش به امام رضا، روی اونها گذاشته بود.<br />
ولی گلچهره به خاطر شباهت زیادی که به مادرش داشت و از همون اوایل تولدش هم مشخص بود که زیبایی مادرش رو به ارث برده، باباش اسم گلچهره رو براش انتخاب کرد. علارقم مشکلات زیادی که زندگی کردن تو روستا داره، اما گلچهره تا پایان راهنمایی هیچ مشکلی تو زندگی نداشت و زندگی آروم و زیبایی رو در کنار خونواده اش داشت؛ و تو روستاشون هم محبوب ترین و معروف ترین دختر بود و خیلی از جوونهایی که تو اون روستا زندگی می کردن رویای ازدواج با اون رو داشتن، ولی مراد گفته بود که گلچهره باید راهنمایی رو تموم کنه و بعد هر وقت و با هر کی که خواست ازدواج می کنه.<br />
گچهره با دست به برۀ کوچیکش روستای کوچیکی رو نشون می داد که حالا به آبادی هم شبیه نبود، روستایی که زمانی نزدیک به چهارصد خونه وار داشت و کم کم داشت به شهر تبدیل می شد، اما حالا به زور جمعیتش به بیست و چند خانوار می رسید. روستایی که حدود سه سال پیش، بیشتر از دو سوم جمعیتش رو توی یه سیل ناگهانی و عجیب از دست داد بود؛ انگار اون سال سیل اومده بود تا تمام مردم روستا رو با خودش ببره، آب از همه طرف به روستا حمله کرده بود و بیشتر مردم رو غافلگیر کرده بود.<br />
بیشتر خونواده های ساکن روستا، یا کلاً تو سیل از بین رفتن یا اینکه تعداد کمی از مردها و جوون های اون خونواده زنده موندن؛ اونهایی هم که زنده موندن اکثراً بی خانمان شدن و فقط خونه های تعداد کمی از قدیمی ها که تو بخش های مرتفع تر روستا بود سالم مونده بود. بدی اون سیل این بود که از دو جهت اومده بود، هم از طرف سدی که شرق روستا بود و هم از بالای کوه و تقریباً روستا رو محاصره کرده بود و راه فرار برای مردم نذاشته بود.<br />
اون عده از مردم باقی مونده هم اکثراً به شهر های اطراف رفتن تا برای خودشون کاری پیدا کنن و همونجا از راه کارگری امرار معاش کنن. از خونوادۀ گلچهره هم فقط خودش مونده بود و برادرش علیرضا که به خدمت رفته بود و پدرش و پسر برادر بزرگش؛ دیگه تمام اعضای اصلی خونواده اش رو تو اون سیل از دست داده بود. مادرش رو، برادر بزرگش، زن برادرش و دختر خوشگلشون رو، خواهر بزرگش و شوهر خواهرش و بچۀ شیر خواره شون عزیز ترین کسانی بودن که گلچهره تو اون سیل از دست داده بود. از فامیل هم که فقط یه عمه و شوهر عمه براش مونده بود که با پسرشون سهیل زندگی می کردن. <br />
سهیل که اون سال شاگرد یکم دبیرستان نمونه شده بود از طرف مدرسه به اردو رفته بود، پدر و مادرش هم اون سال تابستون، برای زیارت به مشهد رفته بودن و فقط خواهراش و برادر بزرگش خونه بودن که اونها هم تو سیل مونده بودن. درسته که خونوادۀ گلچهره خیلی عضو از دست داده بود ولی خوب خیلی افراد توی روستاشون بودن که تعداد خیلی بیشتری از نزدیکانشون رو نسبت به گلچهره از دست داده بودن، حتی یه خواهر و برادر بودن که هیچ کس رو نداشتن، ولی تنهایی گلچهری دلیل دیگه ای داشت.<br />
مراد پدر گلچهره، یک سال بعد از حادثه سیل، به بهانۀ مراقبت از نوۀ پسریش، امیر علی، یه زن بیوه و جوونی به نام خاتون خانوم که یک سال قبل از وقوع سیل شوهرش رو از دست داده بود و فقط بیست و یک سال سن داشت رو صیغه کرده بود. مراد برای توجیه کارش می گفت که نوۀ کوچیکش نیاز به یه سرپرست داره و خاتون خانوم هم چون بیوه است و کسی رو نداره، این جوری می تونست هم به یه زن بیوه کمک کنه که بتونه آبرو مندانه زندگی کنه و هم اینکه اینجوری خیالش از بابت مراقبت از بچۀ پسرش راحت می شد.<br />
چون خونۀ خاتون خانوم تقریباً خراب شده بود و جایی رو نداشت که توش زندگی کنه، مراد خونۀ اون رو خراب کرده بود و زمینش رو آمادۀ درو و کشاورزی کرده بود و روی اون کار می کرد؛ در عوض خاتون خانوم رو تو خونۀ خودش آورده بود و عملاً دیگه خاتون زن مراد به حساب می اومد و خودش به هر دری می زد تا به عقد دائم مراد در بیاد. خاتون از گلچهره خوشش نمی اومد، چون گلچهره شبیه مادرش، یعنی زن یکم مراد بود و مراد خیلی اون رو دوست داشت؛ و چون خاتون خوب می دونست  که مراد چقدر روی گلچهره حساسیت داره، هیچ وقت قصد و غرضش رو علناً نشون نمی داد؛ همیشه سعی می کرد خیلی زیرکانه گلچهره رو جوری اذیت کنه که بهانه ای دستش نده تا پیش مراد گزارش رد کنه.<br />
گلچهره هم از اونجا که بعد از رفتن علیرضا به سربازی، تنها سنگ صبور و حامی خودش رو از دست داده بود؛ و هم چون می دید که پدرش برای برگردوندن روستا به شرایط قبلش و کمک به مردم نیازمند، چقدر زحمت می کشه و دلش نمی اومد فکر اون رو مشغول کنه همه چیز رو تو دل خودش می ریخت به این امید که شیش ماه دیگه بگذره و علیرضا از خدمت برگرده و مثل قبل حامی خواهر کوچیکش باشه. واسه همین تو این مدت خیلی تو خونه نمی موند و معمولاً به بهانۀ بازی یا تازگیها به بهانۀ شیطونک، می اومد و تنها اینجا می نشست و با خودش خلوت می کرد.<br />
با شروع نسیم صبح مه هم دیگه داشت بار و بندیلش رو می بست، حالا دیگه خونه های روستا بهتر پیدا بودن ...<br />
-	می بینی شیطونک، همۀ خونه ها خراب شدن. اونجا یه زمانی مدرسۀ ما بود، اما الان فقط ازش چند تا دیوار نصف و نیمه مونده. اونجا رو می بینی؟ اونجا خونۀ خانوم معلم ما بود که تو خونه اش برای دخترا کلاس قرآن گذاشته بود؛ اونم الان خراب شده. حالا دیگه فقط بقالی اکبر آقا مونده و مرکز بهداشتمون و مسجد روستا، با چند تا از خونه های بالا دهی که از سیل باقی موندن. حتی خونۀ زینب اینا هم خراب شده، زینب حالا پیش خداست، پیش مامان من، پیش داداش رضا و آبجی راضیه.<br />
گلچهره جنگل و دوست داشت چون می تونست تو تنهایی خودش با خودش حرف بزنه یا برای دلتنگی هاش گریه کنه، بدون اینکه کسی بهش بگه چرا با خودت حرف می زنی؟ یا، چرا داری گریه می کنی؟ گلچهره دلش برای داداشش تنگ شده بود و دوست داشت علیرضا زودتر برگرده، ولی علیرضا دیگه مرخصی نداشت و باید شیش ماه آخر رو به کوب خدمت می کرد، بعد بر می گشت.<br />
-	اگه علیرضا بود هیچ وقت اجازه نمی داد خاتون من رو به خاطر اینکه زیر چادرم روسری نمی پوشم دعوا کنه، آخه من که حجابم همیشه درست بوده و نذاشتم چشم نامحرم به موهام بیفته، پس چرا به من شک می کنه؟ خوب من دوست دارم تو جنگل که میام این لعنتی رو سرم نباشه ...<br />
گلچهره رو سریش رو باز کرد و اون رو روی چوب باریکی که به سنگ تکیه داده بود آویزون کرد؛ باد موهای مشکی و لَختش رو به هوا برد، شیطونک تو بغل گلچهره جا به جا شد و روش رو به سمت اون کرد و با زبون کشید روی صورت گلچهره، صدای خندۀ بلند گلچهره تو جنگل پیچید، ولی اونقدر صداش قشنگ بود که حتی پرنده هایی که رو درخت، بالای سر گلچهره بودن...<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align">***</div>
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><br />
نکته: فرآیند چاپ این نوشته ١٠٠% خودکار بوده است. اگر درونمایه‌یِ این داستان را نااخلاقی/نافراخور میبینید با دکمه «گزارش» ما را بیاگاهانید.<br />
<br />
بایگانیده از avizoon.com</span><br />
<br />
<p dir="ltr" style="text-align:left">
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">[noparse]<br />
&lt;!--<br />
[stats]<br />
Mirrored by AvizoOooOoOOn Copier v1.2<br />
Total time:	0:00:03.375000<br />
--&gt;<br />
<br />
&lt;!--<br />
[LOG_DATA]<br />
URL:		<a href="http://avizoon.com/forum/2_42734_0.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://avizoon.com/forum/2_42734_0.html</a><br />
Author:		aloneman<br />
last-page:	27<br />
last-date:	<br />
--&gt;<br />
<br />
[/noparse]</span><br />
</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 3pt;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">دست نوشته های مرد تنها (2) - تقدیر</span></span><br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><span style="color: #f88eea;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">Sep 24, 2007, 12:57 AM</span></span></span><br />
<br />
نویسنده: aloneman<br />
<br />
<br />
<div style="padding-right:40px;">
فروبار: <a href="http://www.daftarche.com/attachment/avizoon/2K-Ys9iqINmG2YjYtNiq2Ycg2YfYp9uMINmF2LHYryDYqtmG2YfYpyAoMikgLSDYqtmC2K-bjNix.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://www.daftarche.com/attachment/aviz...-bjNix.pdf</a><br />
<br />
اندازه: 460.50KB<br />
</div>
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کوتاهیده‌یِ داستان</span><br />
<br />
  <br />
<br />
سلام دوستان<br />
من رو آرتا صدا می زنن<br />
به پیشنهاد دوستان دست نوشته جدیدم رو تو یه جستار جدید شروع می کنم و باید بگم که هر چند بخش از داستان که گذشت من فایل PDF اون رو براتون تو همین پست آپلود می کنم<br />
<br />
نوشتۀ جدیدم<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> «تقدیر»</span> سبک متفاوتی با آرتا داره<br />
تو نوشتن آرتا کار من راحت تر بود چون محوریت داستان یه شخصیت بود و همجنس خودم بود و همسن خودم بود با حال و هوا و روحیه ای شبیه به خودم<br />
اما توی تقدیر نه محوریت یک شخصیته خاصیه و نه هیچ کدوم از شخصیتها به من جور در میان و نه محیط داستان برام آشناست<br />
محیط داستان الهام گرفته شده از یه نثطه تو شمال کشوره که من تو مسافرتم به اونجا دیده بودم<br />
نکته سخت دیگه اینه که تعداد شخصیت های محوری داستان زیاده و ممکنه که خیلی کار سخت بشه<br />
<br />
ضمناً من تصمیم دارم برای راحتی دوستان خواننده هر چند بخش یک بار کل نوشته رو تا آخرین بخش نوشته شده براتون اینجا آپ کنم فقط شما هم یه لطفی در حق من بکنین، نظرات و انتقاداتتون رو در مورد دست نوشته هام از من دریغ نکنین<br />
<br />
ممنون<br />
<br />
  <br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">تنها همین سکوت درد مرا درک می کند *** حتی غزل خیال سرد مرا ترک می کند</span></span><br />
<br />
  <br />
<br />
دست نوشته های مرد تنها<br />
<br />
تقدیر<br />
<br />
بخش یکم<br />
<br />
هنوز خیلی تا پاییز مونده بود اما گرمی هوا کم کم در حال کم شدن بود و سرما کم کم داشت خودنمایی می کرد، مه یکم صبح برگ درختا رو خیس کرده بود و  سبزی اونها رو بیشتر نشون می داد. پرنده ها روی شاخ و برگا بالا پایین می رفتن و سر و صدا می کردن؛ صدای ضربه های نوکِ دارکوبی که در حال سوراخ کردن تنۀ یه درخت بود از چند متری میومد، برگهای خشک درختا زیر پاش صدا می کردن و اون رو به یاد دردهاش مینداختن، به یاد تنهاییش، به یاد غربتش. <br />
تنها کسی که اون رو می فهمید همین سکوتش بود و آیینه ای که یادگار مادرش بود. قدم زنان لابه لای درختای جنگل می رفت تا طبق عادت همیشگیش بره و از اون بالا تو تنهایی خودش بشینه و به روستا از بالا نگاه کنه. اما امروز سنگین تر از همیشه بود، دلتنگی هاش داشت خفه اش می کرد، دلش می خواست زودتر برسه. حتی حواسش به زیبایی های طبیعتی که اطرافش بود و همیشه از دیدنش لذت می برد نبود؛ زیبایی هایی که هر روز برای دیدنشون به جنگل می اومد.<br />
شاخۀ خشک و باریک و بلندی تو دستش بود و برۀ سفید کوچیکش رو  به سمت بالای تپه می برد. صدای رودخونه ای که از بالای کوه می اومد و از چند متری مسیرش رد می شد، می اومد. تقریباً رسیده بود؛ گوشه ای از تپه ای که بالا تر از روستا بود، درست بالای سر روستا بخشی رو سراغ داشت که مثل ایوون یه خونه می تونست اونجا روی یه سنگ بشینه و از بالا به روستاشون نگاه کنه. جایی که به دنیا اومده بود و توش بزرگ شده بود، تنها جایی که تو تمام شونزده سال زندگیش دیده بود. <br />
گلچهره تو این شونزده سال از این روستا بیرون نرفته بود، اما خیلی وقت بود که تو زادگاهش احساس تنهایی می کرد. با اینکه زیبا ترین دختر اون روستا و حتی به قول شهر رفته هاش، زیبا ترین دختر اون منطقه بود، ولی باز هم احساس تنهایی می کرد و این تنهایی امروز بیشتر از همیشه داشت بهش فشار می آورد. دیگه رسیده بود به پاتق تنهایی هاش. <br />
-	بیا شیطونک، بیا که رسیدیم ...<br />
برۀ کوچولوش رو بغل کرد و بوسید و از تخته سنگ بالا برد، نشست بالای سنگ و بره اش رو روی پاش گذاشت. سرش رو کنار سر اون گرفت و با دستش روستا رو نشونش داد. روستایی که یه زمانی به دست جدش کربلایی اکبر آباد شده بود و به اکبر آباد معروف شده بود و کم کم که جمعیت آبادی زیادتر شده بود به روستا تبدیل شده بود. نوۀ کربلایی اکبر کربلایی مراد، بابای گلچهره بود که پشت به پشت کدخدای روستا بوده.<br />
کربلایی مراد سی سال پیش با وجود مخالفت زیاد پدرش، با دختری که از نژاد ترکمن بود و اون خیلی وقت بود می خواستش و عاشقش بود، ازدواج کرد و بعد از یکسال درگیری، بلاخره گلبانو تو جمع خونوادۀ کربلایی مراد پذیرفته شد. مراد خیلی گلبانو رو دوست داشت و براش هر کاری می کرد، حتی مدتی بعد از زایمان دختر دوم و مردۀ گلبانو، مراد برای اینکه اون رو معالجه کنه گلبانو رو به هر دکتری برده بود. <br />
اما آخرش گلبانو خوب نشده بود ولی مراد امیدش رو از دست نداده بود و دست به دامن امام رضا شده بود و از اون خواسته بود که زنش رو شفا بده، گلبانو بعد از هفت سال، و بعد از دو زایمان ناموفق بلاخره صاحب چهار بچۀ سالم شد که به ترتیب و یکی در میون پسر و دختر بودن که گلچهره آخرین بچه بود و تنها بچه که کاملاً شبیه مادرش بود؛ واسه همین مراد اون رو خیلی دوست داشت و خیلی هواش رو داشت. غلامرضا، راضیه و علیرضا به ترتیب اسم برادرا و خواهر گلچهره بودن که پدر گلچهره به خاطر ارادت زیادش به امام رضا، روی اونها گذاشته بود.<br />
ولی گلچهره به خاطر شباهت زیادی که به مادرش داشت و از همون اوایل تولدش هم مشخص بود که زیبایی مادرش رو به ارث برده، باباش اسم گلچهره رو براش انتخاب کرد. علارقم مشکلات زیادی که زندگی کردن تو روستا داره، اما گلچهره تا پایان راهنمایی هیچ مشکلی تو زندگی نداشت و زندگی آروم و زیبایی رو در کنار خونواده اش داشت؛ و تو روستاشون هم محبوب ترین و معروف ترین دختر بود و خیلی از جوونهایی که تو اون روستا زندگی می کردن رویای ازدواج با اون رو داشتن، ولی مراد گفته بود که گلچهره باید راهنمایی رو تموم کنه و بعد هر وقت و با هر کی که خواست ازدواج می کنه.<br />
گچهره با دست به برۀ کوچیکش روستای کوچیکی رو نشون می داد که حالا به آبادی هم شبیه نبود، روستایی که زمانی نزدیک به چهارصد خونه وار داشت و کم کم داشت به شهر تبدیل می شد، اما حالا به زور جمعیتش به بیست و چند خانوار می رسید. روستایی که حدود سه سال پیش، بیشتر از دو سوم جمعیتش رو توی یه سیل ناگهانی و عجیب از دست داد بود؛ انگار اون سال سیل اومده بود تا تمام مردم روستا رو با خودش ببره، آب از همه طرف به روستا حمله کرده بود و بیشتر مردم رو غافلگیر کرده بود.<br />
بیشتر خونواده های ساکن روستا، یا کلاً تو سیل از بین رفتن یا اینکه تعداد کمی از مردها و جوون های اون خونواده زنده موندن؛ اونهایی هم که زنده موندن اکثراً بی خانمان شدن و فقط خونه های تعداد کمی از قدیمی ها که تو بخش های مرتفع تر روستا بود سالم مونده بود. بدی اون سیل این بود که از دو جهت اومده بود، هم از طرف سدی که شرق روستا بود و هم از بالای کوه و تقریباً روستا رو محاصره کرده بود و راه فرار برای مردم نذاشته بود.<br />
اون عده از مردم باقی مونده هم اکثراً به شهر های اطراف رفتن تا برای خودشون کاری پیدا کنن و همونجا از راه کارگری امرار معاش کنن. از خونوادۀ گلچهره هم فقط خودش مونده بود و برادرش علیرضا که به خدمت رفته بود و پدرش و پسر برادر بزرگش؛ دیگه تمام اعضای اصلی خونواده اش رو تو اون سیل از دست داده بود. مادرش رو، برادر بزرگش، زن برادرش و دختر خوشگلشون رو، خواهر بزرگش و شوهر خواهرش و بچۀ شیر خواره شون عزیز ترین کسانی بودن که گلچهره تو اون سیل از دست داده بود. از فامیل هم که فقط یه عمه و شوهر عمه براش مونده بود که با پسرشون سهیل زندگی می کردن. <br />
سهیل که اون سال شاگرد یکم دبیرستان نمونه شده بود از طرف مدرسه به اردو رفته بود، پدر و مادرش هم اون سال تابستون، برای زیارت به مشهد رفته بودن و فقط خواهراش و برادر بزرگش خونه بودن که اونها هم تو سیل مونده بودن. درسته که خونوادۀ گلچهره خیلی عضو از دست داده بود ولی خوب خیلی افراد توی روستاشون بودن که تعداد خیلی بیشتری از نزدیکانشون رو نسبت به گلچهره از دست داده بودن، حتی یه خواهر و برادر بودن که هیچ کس رو نداشتن، ولی تنهایی گلچهری دلیل دیگه ای داشت.<br />
مراد پدر گلچهره، یک سال بعد از حادثه سیل، به بهانۀ مراقبت از نوۀ پسریش، امیر علی، یه زن بیوه و جوونی به نام خاتون خانوم که یک سال قبل از وقوع سیل شوهرش رو از دست داده بود و فقط بیست و یک سال سن داشت رو صیغه کرده بود. مراد برای توجیه کارش می گفت که نوۀ کوچیکش نیاز به یه سرپرست داره و خاتون خانوم هم چون بیوه است و کسی رو نداره، این جوری می تونست هم به یه زن بیوه کمک کنه که بتونه آبرو مندانه زندگی کنه و هم اینکه اینجوری خیالش از بابت مراقبت از بچۀ پسرش راحت می شد.<br />
چون خونۀ خاتون خانوم تقریباً خراب شده بود و جایی رو نداشت که توش زندگی کنه، مراد خونۀ اون رو خراب کرده بود و زمینش رو آمادۀ درو و کشاورزی کرده بود و روی اون کار می کرد؛ در عوض خاتون خانوم رو تو خونۀ خودش آورده بود و عملاً دیگه خاتون زن مراد به حساب می اومد و خودش به هر دری می زد تا به عقد دائم مراد در بیاد. خاتون از گلچهره خوشش نمی اومد، چون گلچهره شبیه مادرش، یعنی زن یکم مراد بود و مراد خیلی اون رو دوست داشت؛ و چون خاتون خوب می دونست  که مراد چقدر روی گلچهره حساسیت داره، هیچ وقت قصد و غرضش رو علناً نشون نمی داد؛ همیشه سعی می کرد خیلی زیرکانه گلچهره رو جوری اذیت کنه که بهانه ای دستش نده تا پیش مراد گزارش رد کنه.<br />
گلچهره هم از اونجا که بعد از رفتن علیرضا به سربازی، تنها سنگ صبور و حامی خودش رو از دست داده بود؛ و هم چون می دید که پدرش برای برگردوندن روستا به شرایط قبلش و کمک به مردم نیازمند، چقدر زحمت می کشه و دلش نمی اومد فکر اون رو مشغول کنه همه چیز رو تو دل خودش می ریخت به این امید که شیش ماه دیگه بگذره و علیرضا از خدمت برگرده و مثل قبل حامی خواهر کوچیکش باشه. واسه همین تو این مدت خیلی تو خونه نمی موند و معمولاً به بهانۀ بازی یا تازگیها به بهانۀ شیطونک، می اومد و تنها اینجا می نشست و با خودش خلوت می کرد.<br />
با شروع نسیم صبح مه هم دیگه داشت بار و بندیلش رو می بست، حالا دیگه خونه های روستا بهتر پیدا بودن ...<br />
-	می بینی شیطونک، همۀ خونه ها خراب شدن. اونجا یه زمانی مدرسۀ ما بود، اما الان فقط ازش چند تا دیوار نصف و نیمه مونده. اونجا رو می بینی؟ اونجا خونۀ خانوم معلم ما بود که تو خونه اش برای دخترا کلاس قرآن گذاشته بود؛ اونم الان خراب شده. حالا دیگه فقط بقالی اکبر آقا مونده و مرکز بهداشتمون و مسجد روستا، با چند تا از خونه های بالا دهی که از سیل باقی موندن. حتی خونۀ زینب اینا هم خراب شده، زینب حالا پیش خداست، پیش مامان من، پیش داداش رضا و آبجی راضیه.<br />
گلچهره جنگل و دوست داشت چون می تونست تو تنهایی خودش با خودش حرف بزنه یا برای دلتنگی هاش گریه کنه، بدون اینکه کسی بهش بگه چرا با خودت حرف می زنی؟ یا، چرا داری گریه می کنی؟ گلچهره دلش برای داداشش تنگ شده بود و دوست داشت علیرضا زودتر برگرده، ولی علیرضا دیگه مرخصی نداشت و باید شیش ماه آخر رو به کوب خدمت می کرد، بعد بر می گشت.<br />
-	اگه علیرضا بود هیچ وقت اجازه نمی داد خاتون من رو به خاطر اینکه زیر چادرم روسری نمی پوشم دعوا کنه، آخه من که حجابم همیشه درست بوده و نذاشتم چشم نامحرم به موهام بیفته، پس چرا به من شک می کنه؟ خوب من دوست دارم تو جنگل که میام این لعنتی رو سرم نباشه ...<br />
گلچهره رو سریش رو باز کرد و اون رو روی چوب باریکی که به سنگ تکیه داده بود آویزون کرد؛ باد موهای مشکی و لَختش رو به هوا برد، شیطونک تو بغل گلچهره جا به جا شد و روش رو به سمت اون کرد و با زبون کشید روی صورت گلچهره، صدای خندۀ بلند گلچهره تو جنگل پیچید، ولی اونقدر صداش قشنگ بود که حتی پرنده هایی که رو درخت، بالای سر گلچهره بودن...<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align">***</div>
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><br />
نکته: فرآیند چاپ این نوشته ١٠٠% خودکار بوده است. اگر درونمایه‌یِ این داستان را نااخلاقی/نافراخور میبینید با دکمه «گزارش» ما را بیاگاهانید.<br />
<br />
بایگانیده از avizoon.com</span><br />
<br />
<p dir="ltr" style="text-align:left">
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">[noparse]<br />
&lt;!--<br />
[stats]<br />
Mirrored by AvizoOooOoOOn Copier v1.2<br />
Total time:	0:00:03.375000<br />
--&gt;<br />
<br />
&lt;!--<br />
[LOG_DATA]<br />
URL:		<a href="http://avizoon.com/forum/2_42734_0.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://avizoon.com/forum/2_42734_0.html</a><br />
Author:		aloneman<br />
last-page:	27<br />
last-date:	<br />
--&gt;<br />
<br />
[/noparse]</span><br />
</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ساده. مثل صبح]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B5%D8%A8%D8%AD</link>
			<pubDate>Fri, 22 Feb 2013 21:34:06 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=7">Mehrbod</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B5%D8%A8%D8%AD</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: 3pt;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">ساده. مثل صبح</span></span><br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><span style="color: #f88eea;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">May 17, 2007, 01:06 PM</span></span></span><br />
<br />
نویسنده: loverman0071<br />
<br />
<br />
<div style="padding-right:40px;">
فروبار: <a href="http://www.daftarche.com/attachment/avizoon/2LPYp9iv2YcuINmF2KvZhCDYtdio2K0.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://www.daftarche.com/attachment/aviz...dio2K0.pdf</a><br />
<br />
اندازه: 184.22KB<br />
</div>
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کوتاهیده‌یِ داستان</span><br />
<br />
دوباره صحبت از عشق......<br />
<br />
دوباره صحبت فاصله ها..........<br />
<br />
دوباره صحبت از رهایی........<br />
<br />
<br />
صحبت از دختریه که منتظره......<br />
<br />
 منتظر یه اتفاق....<br />
<br />
منتظر شاید یه معجزه........<br />
<br />
منتظر شاید یه سلام....<br />
<br />
<br />
دختری که احساس و قلبش رو .......... قلب کوچیکش رو توی کاسه ماتم زده دلش نگه داشته و انتظار میکشه......<br />
<br />
انتظار که شاید نوبت اونم بشه.......<br />
<br />
نوبت عاشق شدن........<br />
<br />
نوبت عاشق موندن......<br />
<br />
<br />
صحبت من از دختریه که تمام وجودش رو در وجود نیمه گم شده خودش پیدا کرده و حالا منتظره تا شاید....... شاید انتظارش برای در آغوش گرفتن  نیمه خودش به پایان برسه.....<br />
<br />
تا شاید.... شاید اونم بتونه بگه....... فقط بتونه یه بار و از ته دل با تمام احساس پاکش , رو کنه به سمت نیمه خودش و بگه...... فقط یه جمله و برای یه بار بگه" دوست دارم" و بشنوه: " دوست دارم"<br />
<br />
و تمام وجودش رو از عطر قشنگ این کلمه سر شار کنه......<br />
<br />
شاید.... شاید وجود این دختر هم با یه رمز سه حرفی...... با اون کلمه خوش آهنگ و قشنگ سه حرفی که بد جوری منتظر شکسته شدن طلسمشه.....تبدیل به یه وجود بی انتها بشه و غرق بشه ........ نه ....غرق نه........ جزئی از اقیانوس بی انتهای اون کلمه بشه.... ساده......... دوست داشتنی و لذت بخش........ مثل یکمین پرتو نورانی خورشید..... مثل طلوع عشقش در کویر قلبش.......<br />
<br />
مثل صبح........<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">راه من یک سر گذشت از شهر شب... حامی!</span></span><br />
<br />
خوب بیاید با هم بریم به اتاق این دختر و ببینیم اونجا چه خبره و سراغی ازس بگیریم.... شاید یه مهمون ناخونده ... شایدم یه همدرد..... یا  اگه هیچ کدوم اینا نبودیم, حداقل هم بغضش باشیم...<br />
<br />
 از پنجره رو به آسمون اتاق تاریکش وارد میشیم , راستی اینجا چرا اینقدر تاریکه؟ مگه رو به آسمون نبود؟<br />
<br />
نگاهی به اطاف میکنیم و دختر قصمونو میبینیم که زونوهاشو بغل کرده و صورتشو یه وری گذاشته روی پاهای ظریفشو داره از پنجره  رو به آسمون به بیرون نگاه میکنه...... موهای بلند و پریشونش از پشت سرش تا پایین پاهای ظریفش , آبشار گونه کشیده شده .<br />
<br />
چشمای دریاییش مضطرب و نگراننند , نگران و البته منتظر...ولی پر امید.... امیدی به پایان نا امیدی...<br />
<br />
 آهی میکشه سرشو بر میگردونه به سمت دیگه اتاق.. نگاهش از روی قاب عکسای رو دیوار , کمد لباساش و  میز آرایش رد میشه و میرسه به کنار تختش... خیره میشه به قاب کوچکی که نقش بسته روی آیینه دلش... <br />
<br />
دستشو دراز میکنه و قاب عکس رو بر میداره و میگذاره رو قلبش......  بازم یادش میاد.. روزای خوب....روزای خوب دوست داشتن....... روزای خوب عاشقی...... <br />
<br />
روزایی که هیچ وقت تجربشون نکرد......<br />
<br />
غم سنگینی وجودش رو میگیره......<br />
<br />
"چرا من؟" <br />
<br />
سوالیه که دختر بارها و بارها از خودش میپرسه و باز هم به جوابی نمیرسه....<br />
<br />
<br />
چقدر دیر.....<br />
<br />
جقدر کم.........<br />
<br />
چقدر زود تموم شد.......<br />
<br />
.<br />
<br />
.<br />
<br />
.<br />
<br />
چه دیر به یادش افتادم....<br />
<br />
چه کم بودم باهاش.....<br />
<br />
چه زود از دست دادمش......<br />
<br />
<br />
باز هم مثل همیشه, خیلی زودتر ازونیکه فکرشو بکنه دیر شده بود....<br />
<br />
و فرصت ها سوخته و زمان از دست رفته بود..<br />
<br />
و حالا همین امشب رو داشت....<br />
<br />
فقط همین یه شب....<br />
<br />
برای این که دوست داشتن رو تجربه کنه.....<br />
<br />
و در آغوش کشیدن نیمه دیگشو......<br />
<br />
فقط یه شب برای موندن....<br />
<br />
فقط یه شب برای آمدن و موندن......<br />
<br />
فقط یه شب برای دیدن ......<br />
<br />
برای دیدن و دوباره دیدن ......<br />
<br />
و برای احساس کردن و غرق شدن...... نه....... غرق نه.......... جزئی از این اقیانوس شدن.....<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">راه من یک سر گذشت از شهر شب... حامی!</span></span><br />
دختر نگاهی به ساعت میکنه... چقدر گذشته؟<br />
<br />
هنوز وقتش نشده؟<br />
<br />
چقدر این شب براش دیر میگذره.....<br />
<br />
<br />
باز هم مرغ ذهنش پر میکشه و میره به اون روزا......همین بغلاست..... خیلی دور نیست..... شاید چند ماه پیش...راستی چند ماه شده؟ <br />
<br />
خیلی گذشته؟ <br />
<br />
نه.... همین چند ماه پیش بود...... زیاد نگذشته........اما به غفلت گذشته.....<br />
<br />
بیای ما هم همراه این مرغ خوش حافظه سفر کنیم ببینیم جریان چیه..<br />
<br />
مرغ ذهن دختر پرزنان میره و میشینه روی شونه یه پسر...... این پسر خیلی آشناست.... حداقل برای دختر قصه ما آشناست... اما اون روزا ازش دوری میکرد..... اما پسر تازه وارد قصه, خیلی سعی میکرد که خودش رو نزدیک کنه....<br />
<br />
بریم یه کم نزدیکتر ببینیم چه خبره...... انگار دارند یه چیزایی به هم میگند......:<br />
<br />
پ: اممممممممم ببخشید... میشه بگید چرا تماس نگرفتید..... راستش اگه کار مهمی نداشتم اصلا مزاحمتون نمیشدم.....<br />
<br />
د:اااا بازم شمایید... آخ ببخشید یادم رفته بود.....خوب حالا الان بگید کارتونو دیگه ....<br />
<br />
پ: آخه این جا نمیشه...<br />
<br />
د: حالا مگه چی میخواید بگید... ببینید من عجله دارم...... باید برم... یا بگید یا لطفا مزاحم نشید......<br />
<br />
پ: هیچی....... مهم نیست ..... فراموشش کنید......<br />
<br />
د: هر جور راحتید....<br />
<br />
<br />
آخ آخ آخ  ........ چی شد اینجا.... چرا اینطوری شد پس؟<br />
<br />
آخی .. پسره سرشو ته میندازه و میره.... میره و مثل قبلنا از دور دختر رو نگاه میکنه...... میره تا شاید مزاحمش نباشه...<br />
<br />
یه لحظه صبر کنید..... یکی دیگه هم داره میاد تو صحنه داستان ما.... یه پسر دیگست...... دختره میره طرفشو دستاشو حلقه میکنه دور گردنش و لباش رو میبوسه...... جلوی همه......جلوی همون پسر غمگین داستان.....<br />
<br />
پسر غمگین ما روشو برمیگردونه و سعی میکنه که فراموش کنه چی شده.....<br />
<br />
سعی میکنه فراموش کنه که از دختره خوشش میاد و سعی میکنه سرشو به چیزای دیگه ای گرم کنه....... مثل درس....<br />
<br />
آره درس..... <br />
<br />
باید بیشتر ازینا درس میخوند..... یادش میاد ..... <br />
<br />
یادش میاد که با چه بدبختی تونست توی رشته مورد علاقش قبول بشه و چقدر سعی کرده تا بتونه هزینه دانشگاهشو تامین کنه.....<br />
<br />
نه تنها هزینه دانشگاه , که هزینه خواهرش و مادرش هم هست.....<br />
<br />
حالا باید بیشتر به اونا هم فکر میکرد...<br />
<br />
نباید چشمای منتظر اونا , به خاطر هوسش , نا امید میشد.....<br />
<br />
هوس؟؟؟<br />
<br />
اما اون اینطوری فکر نمیکرد....<br />
<br />
پسر قصه ما دنبال هوس نبود..<br />
<br />
از بچگیش همینطور بود..<br />
<br />
همیشه حسرت هوس رو خورده بود..<br />
<br />
و این بار هم اسیر هوس نبود.....<br />
<br />
عاشق بود..........<br />
<br />
همین...<br />
<br />
اما خوب ....... ساید اشتباه میکرد..... شاید حق عاشقی نداشت....<br />
<br />
باید بازهم با تمام وجودش کار میکرد..... کار و کار و کار..... تا جایی که بتونه زندگی خودشو بسازه...... خودش, مادرش, خواهرش......<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">راه من یک سر گذشت از شهر شب... حامی!</span></span><br />
<br />
پسر قصه ما بعد اون روز بیشتر درس میخونه......<br />
<br />
بیشتر کار میکنه...<br />
<br />
وجدی تر زندگی میکنه......<br />
<br />
صبح و شبش رو با برنامه میگذرونه و سعی میکنه که دیگه هوس نکنه.....نه....... هوس نه.......... اون درگیر هوس نبود..... عاشق نشه. همین......<br />
<br />
اما مهر دختر هم از دلش بیرون نرفته بود... درست که زخم خورده بود.....<br />
<br />
اما مهرش کماکان به دلش بود....<br />
<br />
پسر قصه ما از دختر دور بود , اما از دور اونو میدید....<br />
<br />
بعضی وقتا هم با خودش فکر میکرد....<br />
<br />
فکر میکرد که چرا دختره دوسش نداره.....<br />
<br />
چون پول نداره؟<br />
<br />
باز هم فکر میکرد که چرا دختره اون پسر پولداره رو دوست داره؟<br />
<br />
اون که نه قیافه داره... نه ادب داره..... نه آینده....... اگه پول باباش نباشه میخواد چه کار کنه؟<br />
<br />
پسر غمگین چه چیزی از پسر پولدار کمتر داشت......<br />
<br />
فقط پول......سه حرف...پ......و.......ل<br />
<br />
برای همین کسی دوسش نداشت؟<br />
<br />
اما اراده که داشت.....<br />
<br />
محبت که داشت...... <br />
<br />
قیافه که داشت......<br />
<br />
ولی پول نداشت..<br />
<br />
<br />
پسر قصه ما هیچ وقت نمیتونست لباسای گرون قیمت بپوشه..... <br />
<br />
هیچ وقت نمیتونست هدایای گرون بخره و هیچ وقت خوش سر و زبون نبود که بتونه با حرفهاش دل یه دختر رو ببره... <br />
<br />
شایدم این بزرگترین گناهش بود.... برای اینکه نتونه عاشق بشه.....<br />
<br />
اما اون دختر جذاب بود......<br />
<br />
پول داشت.....<br />
<br />
از یه خانواده اصیل بود....<br />
<br />
و فکر میکرد که همچین پسری رو هم باید دوست داشته باشه.....<br />
<br />
اما واقعا دوسش داشت؟<br />
<br />
آیا دختر قصه ما میدونست که اون پسر پولداره رو برای چی میخواد؟ <br />
<br />
آیا میتونست دوسش داشته باشه؟<br />
<br />
.<br />
<br />
.<br />
<br />
.<br />
<br />
باز هم مرغ خیال دختر قصه ما پر میکشه و چند دوری جلوی ما میزنه و بهمون میگه همراهش بریم......<br />
<br />
شاید میخواد یه چیزای تازه ای رو نشونمون بده......<br />
<br />
بیاید همراه این مرغ خوش حافظه بریم......  اون خیلی چیزا رو دیده و به یاد میاره.....پس ما هم همراهش میریم تا ببینیم که چه اتفاقات دیگه ای افتاده و اونارو خودمون هم ببینیم....<br />
<br />
.<br />
<br />
همراه مرغ خیال ادامه میدیم و میریم...... اما اینجا کجاست؟<br />
<br />
اینجا که همین هفته پیشه.....<br />
<br />
پس اونموقع کی بود؟<br />
<br />
چند ماه پیش؟<br />
<br />
شایدم اشتباه کردیم..... شایدم یه کم از ماه بیشتر بود..... <br />
<br />
فکر کنم 13 یا 14 ماه پیش بود که اون اتفاقا رو دیدیم....<br />
<br />
پس چقدر زود گذشته بود.......<br />
<br />
یعنی زندگی دختر هم اینقدر سریع جلو رفته بود؟<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">راه من یک سر گذشت از شهر شب... حامی!</span></span><br />
خوب به سفر اثیری خودمون ادامه میدیم..... <br />
<br />
دفتر کار پدر دختر..... <br />
<br />
صبر کنم ببینم ... چی شد که ما ازینجا سر در آوردیم؟<br />
<br />
مرغ بازیگوش خیال پر و بالی میزنه و میره تو یه اتاق.<br />
<br />
مثل اینکه چاره ای نیست.. باید بریم دنبالش ........ شاید سرنخ های جدیدی به دست بیاریم و بفهیم که ناراحتی دختر از چیه......<br />
<br />
توی دفتر صدای دو نفر میاد....... <br />
<br />
وارد که میشیشم دو نفر رو میبینیم که نشستند و دارند با هم صحبت میکنند..........<br />
<br />
یکیشون رو به ما و یکی دیگه پشتش به ماست......<br />
<br />
مثل اینکه دارند بحث جدی میکنند... پیرتره که پشت میز نشسته و معلومه که رئیسه داره با حرارت صحبت میکنه و به نظر میرسه که داره نفر مقابلش رو متقاعد به همکاری کنه....<br />
<br />
یه ذره میرم جلوتر و میبینم که نفر مقابل همون پسر غمگین قصمونه.......<br />
<br />
این اینجا چه کار میکنه؟<br />
<br />
همین موقع دختر قصه هم از راه میرسه و رو به پیره میگه: بابا پس کی میای؟<br />
<br />
همین موقع پسره برمیگرده و دختر رو میبینه....<br />
<br />
ااااااا پس اینجا شرکت بابای این دخترست....... دختری که منو دوست نداشت.......<br />
<br />
پسره با خودش فکری میکنه و بلند میشه به آقای رئیس میگه که نمیخواد این شغل رو بپذیره......<br />
<br />
آقای رئیس که شوکه شده با خودش میگه شاید پیشنهادم کمه و یه پیشنهاد نجومی و خارج از حد تصور رو میده. اونم فقط برای یه ماه....... باور نکردنی بود..... پسر غمگین قصه ما..... غمگین ولی نابغه قصه.... میتونست با این پول هزینه سفرش رو برای رفتن به کشوری که طرحش رو قبول کرده و بهش بورس تحصیلی داده رو تامین کنه......<br />
<br />
یه لحظه یاد خانوادش می افته که این موقعیت چقدر میتونه حتی برای اونها استثنایی باشه.....<br />
<br />
با این که از برخورد با دختری که هنوز دوست داشت... ولی دختره دوسش نداشت, میترسید. اما قبول کرد تا شاید زندگیش رو متحول کنه.....<br />
<br />
پسر قصه ما برای یه ماه مشغول به کار در اون شرکت میشه و تعهد تموم یه طرح مهم رو در اون یه ماه میده..... گرچه میدونه که کمتر از یک هفته میتونه از پسش بر بیاد..... پسر قصه ما یه نابغه است که نه پول دا...<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align">***</div>
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><br />
نکته: فرآیند چاپ این نوشته ١٠٠% خودکار بوده است. اگر درونمایه‌یِ این داستان را نااخلاقی/نافراخور میبینید با دکمه «گزارش» ما را بیاگاهانید.<br />
<br />
بایگانیده از avizoon.com</span><br />
<br />
<p dir="ltr" style="text-align:left">
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">[noparse]<br />
&lt;!--<br />
[stats]<br />
Mirrored by AvizoOooOoOOn Copier v1.2<br />
Total time:	0:00:29.265000<br />
--&gt;<br />
<br />
&lt;!--<br />
[LOG_DATA]<br />
URL:		<a href="http://avizoon.com/forum/2_30947_0.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://avizoon.com/forum/2_30947_0.html</a><br />
Author:		loverman0071<br />
last-page:	12<br />
last-date:	2008/04/20 19:33<br />
--&gt;<br />
<br />
[/noparse]</span><br />
</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 3pt;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">ساده. مثل صبح</span></span><br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><span style="color: #f88eea;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">May 17, 2007, 01:06 PM</span></span></span><br />
<br />
نویسنده: loverman0071<br />
<br />
<br />
<div style="padding-right:40px;">
فروبار: <a href="http://www.daftarche.com/attachment/avizoon/2LPYp9iv2YcuINmF2KvZhCDYtdio2K0.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://www.daftarche.com/attachment/aviz...dio2K0.pdf</a><br />
<br />
اندازه: 184.22KB<br />
</div>
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کوتاهیده‌یِ داستان</span><br />
<br />
دوباره صحبت از عشق......<br />
<br />
دوباره صحبت فاصله ها..........<br />
<br />
دوباره صحبت از رهایی........<br />
<br />
<br />
صحبت از دختریه که منتظره......<br />
<br />
 منتظر یه اتفاق....<br />
<br />
منتظر شاید یه معجزه........<br />
<br />
منتظر شاید یه سلام....<br />
<br />
<br />
دختری که احساس و قلبش رو .......... قلب کوچیکش رو توی کاسه ماتم زده دلش نگه داشته و انتظار میکشه......<br />
<br />
انتظار که شاید نوبت اونم بشه.......<br />
<br />
نوبت عاشق شدن........<br />
<br />
نوبت عاشق موندن......<br />
<br />
<br />
صحبت من از دختریه که تمام وجودش رو در وجود نیمه گم شده خودش پیدا کرده و حالا منتظره تا شاید....... شاید انتظارش برای در آغوش گرفتن  نیمه خودش به پایان برسه.....<br />
<br />
تا شاید.... شاید اونم بتونه بگه....... فقط بتونه یه بار و از ته دل با تمام احساس پاکش , رو کنه به سمت نیمه خودش و بگه...... فقط یه جمله و برای یه بار بگه" دوست دارم" و بشنوه: " دوست دارم"<br />
<br />
و تمام وجودش رو از عطر قشنگ این کلمه سر شار کنه......<br />
<br />
شاید.... شاید وجود این دختر هم با یه رمز سه حرفی...... با اون کلمه خوش آهنگ و قشنگ سه حرفی که بد جوری منتظر شکسته شدن طلسمشه.....تبدیل به یه وجود بی انتها بشه و غرق بشه ........ نه ....غرق نه........ جزئی از اقیانوس بی انتهای اون کلمه بشه.... ساده......... دوست داشتنی و لذت بخش........ مثل یکمین پرتو نورانی خورشید..... مثل طلوع عشقش در کویر قلبش.......<br />
<br />
مثل صبح........<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">راه من یک سر گذشت از شهر شب... حامی!</span></span><br />
<br />
خوب بیاید با هم بریم به اتاق این دختر و ببینیم اونجا چه خبره و سراغی ازس بگیریم.... شاید یه مهمون ناخونده ... شایدم یه همدرد..... یا  اگه هیچ کدوم اینا نبودیم, حداقل هم بغضش باشیم...<br />
<br />
 از پنجره رو به آسمون اتاق تاریکش وارد میشیم , راستی اینجا چرا اینقدر تاریکه؟ مگه رو به آسمون نبود؟<br />
<br />
نگاهی به اطاف میکنیم و دختر قصمونو میبینیم که زونوهاشو بغل کرده و صورتشو یه وری گذاشته روی پاهای ظریفشو داره از پنجره  رو به آسمون به بیرون نگاه میکنه...... موهای بلند و پریشونش از پشت سرش تا پایین پاهای ظریفش , آبشار گونه کشیده شده .<br />
<br />
چشمای دریاییش مضطرب و نگراننند , نگران و البته منتظر...ولی پر امید.... امیدی به پایان نا امیدی...<br />
<br />
 آهی میکشه سرشو بر میگردونه به سمت دیگه اتاق.. نگاهش از روی قاب عکسای رو دیوار , کمد لباساش و  میز آرایش رد میشه و میرسه به کنار تختش... خیره میشه به قاب کوچکی که نقش بسته روی آیینه دلش... <br />
<br />
دستشو دراز میکنه و قاب عکس رو بر میداره و میگذاره رو قلبش......  بازم یادش میاد.. روزای خوب....روزای خوب دوست داشتن....... روزای خوب عاشقی...... <br />
<br />
روزایی که هیچ وقت تجربشون نکرد......<br />
<br />
غم سنگینی وجودش رو میگیره......<br />
<br />
"چرا من؟" <br />
<br />
سوالیه که دختر بارها و بارها از خودش میپرسه و باز هم به جوابی نمیرسه....<br />
<br />
<br />
چقدر دیر.....<br />
<br />
جقدر کم.........<br />
<br />
چقدر زود تموم شد.......<br />
<br />
.<br />
<br />
.<br />
<br />
.<br />
<br />
چه دیر به یادش افتادم....<br />
<br />
چه کم بودم باهاش.....<br />
<br />
چه زود از دست دادمش......<br />
<br />
<br />
باز هم مثل همیشه, خیلی زودتر ازونیکه فکرشو بکنه دیر شده بود....<br />
<br />
و فرصت ها سوخته و زمان از دست رفته بود..<br />
<br />
و حالا همین امشب رو داشت....<br />
<br />
فقط همین یه شب....<br />
<br />
برای این که دوست داشتن رو تجربه کنه.....<br />
<br />
و در آغوش کشیدن نیمه دیگشو......<br />
<br />
فقط یه شب برای موندن....<br />
<br />
فقط یه شب برای آمدن و موندن......<br />
<br />
فقط یه شب برای دیدن ......<br />
<br />
برای دیدن و دوباره دیدن ......<br />
<br />
و برای احساس کردن و غرق شدن...... نه....... غرق نه.......... جزئی از این اقیانوس شدن.....<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">راه من یک سر گذشت از شهر شب... حامی!</span></span><br />
دختر نگاهی به ساعت میکنه... چقدر گذشته؟<br />
<br />
هنوز وقتش نشده؟<br />
<br />
چقدر این شب براش دیر میگذره.....<br />
<br />
<br />
باز هم مرغ ذهنش پر میکشه و میره به اون روزا......همین بغلاست..... خیلی دور نیست..... شاید چند ماه پیش...راستی چند ماه شده؟ <br />
<br />
خیلی گذشته؟ <br />
<br />
نه.... همین چند ماه پیش بود...... زیاد نگذشته........اما به غفلت گذشته.....<br />
<br />
بیای ما هم همراه این مرغ خوش حافظه سفر کنیم ببینیم جریان چیه..<br />
<br />
مرغ ذهن دختر پرزنان میره و میشینه روی شونه یه پسر...... این پسر خیلی آشناست.... حداقل برای دختر قصه ما آشناست... اما اون روزا ازش دوری میکرد..... اما پسر تازه وارد قصه, خیلی سعی میکرد که خودش رو نزدیک کنه....<br />
<br />
بریم یه کم نزدیکتر ببینیم چه خبره...... انگار دارند یه چیزایی به هم میگند......:<br />
<br />
پ: اممممممممم ببخشید... میشه بگید چرا تماس نگرفتید..... راستش اگه کار مهمی نداشتم اصلا مزاحمتون نمیشدم.....<br />
<br />
د:اااا بازم شمایید... آخ ببخشید یادم رفته بود.....خوب حالا الان بگید کارتونو دیگه ....<br />
<br />
پ: آخه این جا نمیشه...<br />
<br />
د: حالا مگه چی میخواید بگید... ببینید من عجله دارم...... باید برم... یا بگید یا لطفا مزاحم نشید......<br />
<br />
پ: هیچی....... مهم نیست ..... فراموشش کنید......<br />
<br />
د: هر جور راحتید....<br />
<br />
<br />
آخ آخ آخ  ........ چی شد اینجا.... چرا اینطوری شد پس؟<br />
<br />
آخی .. پسره سرشو ته میندازه و میره.... میره و مثل قبلنا از دور دختر رو نگاه میکنه...... میره تا شاید مزاحمش نباشه...<br />
<br />
یه لحظه صبر کنید..... یکی دیگه هم داره میاد تو صحنه داستان ما.... یه پسر دیگست...... دختره میره طرفشو دستاشو حلقه میکنه دور گردنش و لباش رو میبوسه...... جلوی همه......جلوی همون پسر غمگین داستان.....<br />
<br />
پسر غمگین ما روشو برمیگردونه و سعی میکنه که فراموش کنه چی شده.....<br />
<br />
سعی میکنه فراموش کنه که از دختره خوشش میاد و سعی میکنه سرشو به چیزای دیگه ای گرم کنه....... مثل درس....<br />
<br />
آره درس..... <br />
<br />
باید بیشتر ازینا درس میخوند..... یادش میاد ..... <br />
<br />
یادش میاد که با چه بدبختی تونست توی رشته مورد علاقش قبول بشه و چقدر سعی کرده تا بتونه هزینه دانشگاهشو تامین کنه.....<br />
<br />
نه تنها هزینه دانشگاه , که هزینه خواهرش و مادرش هم هست.....<br />
<br />
حالا باید بیشتر به اونا هم فکر میکرد...<br />
<br />
نباید چشمای منتظر اونا , به خاطر هوسش , نا امید میشد.....<br />
<br />
هوس؟؟؟<br />
<br />
اما اون اینطوری فکر نمیکرد....<br />
<br />
پسر قصه ما دنبال هوس نبود..<br />
<br />
از بچگیش همینطور بود..<br />
<br />
همیشه حسرت هوس رو خورده بود..<br />
<br />
و این بار هم اسیر هوس نبود.....<br />
<br />
عاشق بود..........<br />
<br />
همین...<br />
<br />
اما خوب ....... ساید اشتباه میکرد..... شاید حق عاشقی نداشت....<br />
<br />
باید بازهم با تمام وجودش کار میکرد..... کار و کار و کار..... تا جایی که بتونه زندگی خودشو بسازه...... خودش, مادرش, خواهرش......<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">راه من یک سر گذشت از شهر شب... حامی!</span></span><br />
<br />
پسر قصه ما بعد اون روز بیشتر درس میخونه......<br />
<br />
بیشتر کار میکنه...<br />
<br />
وجدی تر زندگی میکنه......<br />
<br />
صبح و شبش رو با برنامه میگذرونه و سعی میکنه که دیگه هوس نکنه.....نه....... هوس نه.......... اون درگیر هوس نبود..... عاشق نشه. همین......<br />
<br />
اما مهر دختر هم از دلش بیرون نرفته بود... درست که زخم خورده بود.....<br />
<br />
اما مهرش کماکان به دلش بود....<br />
<br />
پسر قصه ما از دختر دور بود , اما از دور اونو میدید....<br />
<br />
بعضی وقتا هم با خودش فکر میکرد....<br />
<br />
فکر میکرد که چرا دختره دوسش نداره.....<br />
<br />
چون پول نداره؟<br />
<br />
باز هم فکر میکرد که چرا دختره اون پسر پولداره رو دوست داره؟<br />
<br />
اون که نه قیافه داره... نه ادب داره..... نه آینده....... اگه پول باباش نباشه میخواد چه کار کنه؟<br />
<br />
پسر غمگین چه چیزی از پسر پولدار کمتر داشت......<br />
<br />
فقط پول......سه حرف...پ......و.......ل<br />
<br />
برای همین کسی دوسش نداشت؟<br />
<br />
اما اراده که داشت.....<br />
<br />
محبت که داشت...... <br />
<br />
قیافه که داشت......<br />
<br />
ولی پول نداشت..<br />
<br />
<br />
پسر قصه ما هیچ وقت نمیتونست لباسای گرون قیمت بپوشه..... <br />
<br />
هیچ وقت نمیتونست هدایای گرون بخره و هیچ وقت خوش سر و زبون نبود که بتونه با حرفهاش دل یه دختر رو ببره... <br />
<br />
شایدم این بزرگترین گناهش بود.... برای اینکه نتونه عاشق بشه.....<br />
<br />
اما اون دختر جذاب بود......<br />
<br />
پول داشت.....<br />
<br />
از یه خانواده اصیل بود....<br />
<br />
و فکر میکرد که همچین پسری رو هم باید دوست داشته باشه.....<br />
<br />
اما واقعا دوسش داشت؟<br />
<br />
آیا دختر قصه ما میدونست که اون پسر پولداره رو برای چی میخواد؟ <br />
<br />
آیا میتونست دوسش داشته باشه؟<br />
<br />
.<br />
<br />
.<br />
<br />
.<br />
<br />
باز هم مرغ خیال دختر قصه ما پر میکشه و چند دوری جلوی ما میزنه و بهمون میگه همراهش بریم......<br />
<br />
شاید میخواد یه چیزای تازه ای رو نشونمون بده......<br />
<br />
بیاید همراه این مرغ خوش حافظه بریم......  اون خیلی چیزا رو دیده و به یاد میاره.....پس ما هم همراهش میریم تا ببینیم که چه اتفاقات دیگه ای افتاده و اونارو خودمون هم ببینیم....<br />
<br />
.<br />
<br />
همراه مرغ خیال ادامه میدیم و میریم...... اما اینجا کجاست؟<br />
<br />
اینجا که همین هفته پیشه.....<br />
<br />
پس اونموقع کی بود؟<br />
<br />
چند ماه پیش؟<br />
<br />
شایدم اشتباه کردیم..... شایدم یه کم از ماه بیشتر بود..... <br />
<br />
فکر کنم 13 یا 14 ماه پیش بود که اون اتفاقا رو دیدیم....<br />
<br />
پس چقدر زود گذشته بود.......<br />
<br />
یعنی زندگی دختر هم اینقدر سریع جلو رفته بود؟<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">راه من یک سر گذشت از شهر شب... حامی!</span></span><br />
خوب به سفر اثیری خودمون ادامه میدیم..... <br />
<br />
دفتر کار پدر دختر..... <br />
<br />
صبر کنم ببینم ... چی شد که ما ازینجا سر در آوردیم؟<br />
<br />
مرغ بازیگوش خیال پر و بالی میزنه و میره تو یه اتاق.<br />
<br />
مثل اینکه چاره ای نیست.. باید بریم دنبالش ........ شاید سرنخ های جدیدی به دست بیاریم و بفهیم که ناراحتی دختر از چیه......<br />
<br />
توی دفتر صدای دو نفر میاد....... <br />
<br />
وارد که میشیشم دو نفر رو میبینیم که نشستند و دارند با هم صحبت میکنند..........<br />
<br />
یکیشون رو به ما و یکی دیگه پشتش به ماست......<br />
<br />
مثل اینکه دارند بحث جدی میکنند... پیرتره که پشت میز نشسته و معلومه که رئیسه داره با حرارت صحبت میکنه و به نظر میرسه که داره نفر مقابلش رو متقاعد به همکاری کنه....<br />
<br />
یه ذره میرم جلوتر و میبینم که نفر مقابل همون پسر غمگین قصمونه.......<br />
<br />
این اینجا چه کار میکنه؟<br />
<br />
همین موقع دختر قصه هم از راه میرسه و رو به پیره میگه: بابا پس کی میای؟<br />
<br />
همین موقع پسره برمیگرده و دختر رو میبینه....<br />
<br />
ااااااا پس اینجا شرکت بابای این دخترست....... دختری که منو دوست نداشت.......<br />
<br />
پسره با خودش فکری میکنه و بلند میشه به آقای رئیس میگه که نمیخواد این شغل رو بپذیره......<br />
<br />
آقای رئیس که شوکه شده با خودش میگه شاید پیشنهادم کمه و یه پیشنهاد نجومی و خارج از حد تصور رو میده. اونم فقط برای یه ماه....... باور نکردنی بود..... پسر غمگین قصه ما..... غمگین ولی نابغه قصه.... میتونست با این پول هزینه سفرش رو برای رفتن به کشوری که طرحش رو قبول کرده و بهش بورس تحصیلی داده رو تامین کنه......<br />
<br />
یه لحظه یاد خانوادش می افته که این موقعیت چقدر میتونه حتی برای اونها استثنایی باشه.....<br />
<br />
با این که از برخورد با دختری که هنوز دوست داشت... ولی دختره دوسش نداشت, میترسید. اما قبول کرد تا شاید زندگیش رو متحول کنه.....<br />
<br />
پسر قصه ما برای یه ماه مشغول به کار در اون شرکت میشه و تعهد تموم یه طرح مهم رو در اون یه ماه میده..... گرچه میدونه که کمتر از یک هفته میتونه از پسش بر بیاد..... پسر قصه ما یه نابغه است که نه پول دا...<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align">***</div>
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><br />
نکته: فرآیند چاپ این نوشته ١٠٠% خودکار بوده است. اگر درونمایه‌یِ این داستان را نااخلاقی/نافراخور میبینید با دکمه «گزارش» ما را بیاگاهانید.<br />
<br />
بایگانیده از avizoon.com</span><br />
<br />
<p dir="ltr" style="text-align:left">
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">[noparse]<br />
&lt;!--<br />
[stats]<br />
Mirrored by AvizoOooOoOOn Copier v1.2<br />
Total time:	0:00:29.265000<br />
--&gt;<br />
<br />
&lt;!--<br />
[LOG_DATA]<br />
URL:		<a href="http://avizoon.com/forum/2_30947_0.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://avizoon.com/forum/2_30947_0.html</a><br />
Author:		loverman0071<br />
last-page:	12<br />
last-date:	2008/04/20 19:33<br />
--&gt;<br />
<br />
[/noparse]</span><br />
</p>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سامان ........تویی ؟]]></title>
			<link>https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%9F</link>
			<pubDate>Fri, 22 Feb 2013 21:33:51 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://daftarche.com/member.php?action=profile&uid=7">Mehrbod</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://daftarche.com/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%9F</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: 3pt;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">سامان ........تویی ؟ ( فهرست در صفحه ی اول )</span></span><br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><span style="color: #f88eea;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">Aug 22, 2008, 11:30 AM</span></span></span><br />
<br />
نویسنده: amir_21<br />
<br />
<br />
<div style="padding-right:40px;">
فروبار: <a href="http://www.daftarche.com/attachment/avizoon/2LPYp9mF2KfZhiAuLi4uLi4uLtiq2YjbjNuMINifICgg2YHZh9ix2LPYqiDYr9ixINi12YHYrdmHINuMINin2YjZhCAp.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://www.daftarche.com/attachment/aviz...jZhCAp.pdf</a><br />
<br />
اندازه: 202.29KB<br />
</div>
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کوتاهیده‌یِ داستان</span><br />
<br />
بخش یکم : سامان <br />
----------------------------------<br />
<br />
<br />
از مغازه ی بابا زد بیرون ، کر کر ه رو داد پایین و قفل و زد ، همیشه بابا یه دعایی این موقع زیر لب می خوند ، ولی سامان هیچ وقت نخواست که اینو یاد بگیره ، براش عجیب بود ، بی معنی بود این چیزا ، قفل زدم دیگه ! بلند شد ، یه نگاه به کرکره ی سفید و آبی مغازه ی بابا کرد ، انگار می خواست مطمئن بشه که مغازه ی خودشون رو قفل کرده .  سر جاش وایساد ، گوشیشو در آورد ، سیم هدفون رو از زیر تی شرتش رد کرد ، یه پیرمرد از کنارش رد می شد ، بدون هیچ خجالتی زل زده بود به سامان ، از آرزوهای سامان این بود که به این آدما یه چیزی بندازه ، ولی هیچ وقت قدرت این کارو نداشت . هدفون رو گذاشت تو گوشش و و پلیر موبایل رو روشن کرد : <br />
هیچکس و زدبازی ، امشب باهم ، واسه هر ایرانی حرف دارن ..<br />
همه مدل آهنگی گوش می داد ، هیچ وقت تو خیابون بدون گوشیش . هدفونش نمی گشت . تو رم گوشی از شهرام ناظری تا آهنگ های تند و ترنس پیدا می شد . همینجوری قدم می زد ، می دونست بابا به دیر برگشتنش حساس بود ، ولی تصمیم گرفت پیاده برگرده ، اینجوری بیشتر آهنگ گوش می داد . ک.چه ی لادن ، پلاک 21 ، رسیده بود ، خرت و پرتاشو جمع کرد و گذاشت تو جیبش ، همیشه بهش گیر میدادن که صدای بوق ماشینارو نمی شنوی ، کلید انداخت و درو باز کرد . از حیاط خونه رد شد ، کنار حوض دستاشو شست و رفت رو ایوون ، رو فرش دست باف مامان با کفش رفت ، یه لحظه یه لبخندی زد ، مامان اگه می دید ؟ <br />
زود کفشاشو در آورد و رفت تو ، مامان نشسته بود تو هال خونه ، بابا هم داشت اونور تر روزنامه می خوند . یه نگاه به ساعتش انداخت ، 5 دقیقه دیر کرده بود که عادی بود . سلام کرد و رفت لباسشو عوض کرد ، اومد پیش خانوادش نشست ، چقدر دوسشون داشت ، چقدر خونشون صمیمی بود ، چقدر گرم بود . بعضی وقتا بهش گیر می دادن ، ولی این گیرا پیش چیزایی که دوستاش تعریف می کردن هیچ بود . سامان هم ندیده می گرفتشون . <br />
خونشون قدیمی بود ، ارثیه ی رسیده به مامان بود ، مامان هم روش تعصب داشت و اینارو گرفتار خودش کرده بود . سامان خیلی وقتا خجالت می کشید دوستاشو دعوت کنه تو . چشمشو رو تیکه های اطرافیانش درمورد خونشون می بست . تقریبا دوبلکس بود ، طبقه ی پایین آشپز خونه و اتاق خواب مامان بابا بود ، از کنار پذیرایی پله می خورد و می رفت بالا ، جهان یه دفعه سبز می شد ! دیوارا ، مبلا ، دکوراسیون همه سبز بود . ناخدآگاه متعجب می شد بیننده از دیدن این منظره تو این خونه ی قدیمی . رنگ سبز مدرن دیوارا ، هالوژن های کریستالی دیوارا که تابلو های نقاشی مستطیلی عمود زیرشون رو با نور خیره کنندشون روشن می کردن ، مبلمان فوق العاده قدیمی که وسط خال کوچیک رو یه گبه ی تپل و چاق جا خوش کرده بودن ، مجموعا تلفیق قشنگی از حس نوستالژیک و مدرن به آدم می دادن . اینجا مال سامان بود ، تخت خوابش گوشه اتاق بود ، کنارش یه کتابخونه ی جمع و جور بود که کتاباشو منظم چیده بود توشون ، باز هم هالوژن های کریستالی با نور خیره کنندشون اون منطقه رو روشن می کردن ، اتاق منبع روشنایی دیگه ای نداشت ، کلی واسه مامان زبون ریخته بود تا راضیش کنه . این همه ی زندگیشون بود به اضافه ی یه پژو 405 . سامان بهش می گفت لندکروز ! بدبخت احتمالا تمام جاده های ایران رو از دست سامان و دوستاش گز کرده بود .<br />
<br />
بابا - چه خبر پسرم ، کار و کاسبی خوب بود ؟ <br />
س - ای ، بد نبود ، بابا ، اونجا که جای ابزار فروشی نیست ! چند بار گفتم بیا بوتیک بزنیم ؟ <br />
بابا - همین یه کارم مونده که آخر عمری بوتیک فروشی بزنیم ! <br />
ساماتن در حالی که می خندید گفت : بوتیک فروشی چیه بابا ، نگی جلو بقیه ! <br />
بابا - حالا تو هم از ما ایراد بگیر ، کجا بودی وقتی جنس اصل آمریکایی تن ما بود ؟ حالا شما برید ترک و تایلندی بخرید <br />
س - بابا ایول ! بازار هم دستته ها ! نکنه می خوای مارو یه دفعه ای سورپرایز کنی ؟ <br />
<br />
چند ماهی بود که سامان کلید کرده بود به بابا که بوتیک بزنن ، خودشم می دونست بابا می ترسه از بوتیک داشتن ، حرفاشو پیش بقیه شنیده بود که هر آدمی میاد تو بوتیک ، واسه پسر جوون خطرناکه ! <br />
اینا عقاید بابای سامان بود ، سامان هم باهاش کنار میومد چون می دونست دیر یا زود حرف خودش به کرسی می شینه ، بابا زود نرم می شد ، مامان هم قلق خاص خودش رو داشت ، باید با هرکدومشون یه جور تا می کرد . <br />
<br />
رفت تو اتاقش ، کتابای دانشگاشو برداشت ، یه نگاه سرسری انداخت ، اگه یکم کلاس نبود همیشه دوم بود ، ولی هیچ علاقه ای نداشت به دشته اش ، عاشق هنر بود . ولی برق می خوند ! از نظر استاداش نابغه ای بود تو این رشته ، خودشم درک می کرد اینو ، زود همه چی رو درک می کرد ، هر کاری هم که تئوری بود ، عملیشم یاد می گرفت ، پشتکارش مثال زدنی بود واسه اعضای فامیلش . کتاب رو انداخت کنار و با پاش سه پایه ی بومش رو از پایین تختش کشید ، بوم افتاد تو بغلش ، لبخندی زد و گفت : بیا بغل بابا ! من آفریننده ی توام ، پس خوب دربیا ، ok ؟ <br />
با تابلوهاش حرف می زد ، اعتقاد داشت بهتر درمیان ، هیچ وقت منظره و از این خرت و پرتا نمی کشید ، همیشه چیزایی که خودش دوست داشتو می کشید ، حس خودشو می کشید ، یه تابلو هم داشت اسمش سامان بود ، چند تا چند ضلعی و دایره نا منظم ولی با ترتیب خاص و محکمی کنار هم بودن . رنگهای گرم به کار برده بود ، واقعا خود سامان بود این نقاشی ! <br />
<br />
س - ببین بوم من ( می خندید ) ، من به شماها خیلی بدهکارم ، یکم اینکه رشته ی خودمو نرفتم و نشستم این مزخرفات رو خوندم ، دوم این که بدون هیچ آموزشی شماهارو کثیف می کنم ! <br />
بعد بلند با خودش می خندید ، احساس خوشبختی می کرد ..........	<br />
<br />
پایان بخش یکم <br />
<br />
----------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">من که تسبیح نبودم .........تو مرا چرخاندی !</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Elderado</span><br />
سلام دوست عزیز ، خوش اومدی ، امیدوارم بازم ببینمت <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">panteajan</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
Quoting: panteajanبخش دوم : سکوت صبح<br />
<br />
**********************<br />
صبح از جاش بلند شد ، نور خورشید بی رمق از پنجره ی اتقش میومد تو و چشماشو نوازش می کرد ، دهنشو باز کرد و کمرشو به طرف جلو داد ، بلند و با صدا خمیازه می کشید ، با پشت انگشت اشاره اش چشماشو می مالید ، دستاشو آورد پایینو داد زد : آخیش ! <br />
از رختخواب اومد پایین ، تی شرتشو پوشید و زود جمع کرد جاشو ، بدش میومد کسی به رختخوابش دست بزنه . رفت عقبو یه نگاه به تختش کرد ، به قول عموش ، وقتی سامان تختخواب جمع می کنه انگار 7 برادر توش خوابیدن تازه ! <br />
عادت داشت همیشه اینکارو بکنه ، بره  عقبو به کاری که کرده نگاه کنه ، واسه همه کار اینو انجام می داد . آروم و با طمانینه رفت سمت میز تحریرش ، چندتا کتابی که داشت و برداشت ، چندتا هم از تو قفسه ، ریخت توی کیف دانشجویش ، کلا صبحا اینجوری بود ، بد اخلاق نبود ، خاص بود ، اصلا حرف نمی زد ، بر خلاف عادت و مکانیزم بدنش با دماغ به جای دهن نفس می کشید . رفت سمت بخاری برقیش ، روشنش کرد ، نور نارنجیش اتاقو پر کرد ، روح غریبی بخشید به اتاق ، نور داشت پاورچین پاورچین روی پوست سامان گرما می پاشید ، جوراباشو از زیر تخت پیدا کرد و پوشید ، نشسته بود جلوی بخاریش ، بخاری سفید چینی که کنترلم داشت ، سامان خیلی دوسش داشت . تی شرتشو در آورد ، پشتشو کرد به بخاری تا گرم بشه ، سووی شرت سفیدشو انداخت رو کولشو بلند شد ، شلوار لیشو پاش کرد ، بخاری رو خاموش کرد ، کیف و موبایلشو برداشتو زد بیرون . <br />
<br />
انقلاب ...... انقلاب ...... آقا انقلاب می ری ؟ <br />
راننده های خطی ، داشتن مثل ماهی گیرا مسافر صید می کردن ، سامان دوست نداشت با پیکان بره ، واسش سخت بود ، دعا می کرد ماشین این بابا پیکان نباشه ، دنبالش راه افتاد . یه مرد قد کوتاه ، شکم بزرگ ، صورت پهن و آبله رو ، موهای جو گندمی و چشمانی نافذ ، اصلا از این تیپ آدما خوشش نمیومد ، سامان خیلی خوب آدما رو دسته بندی می کرد ، و این حسش هیچ وقت اشتباه نمی کرد . خدارو شکر ! سمند بود ، با هم سوار شدن ، نشست عقب ، وسط نشسته بود ، یه مرد کنارش و یه دختر که معلوم بود دانشجوئه پشت صندلی راننده کنار سامان چسبیده بود به شیشه و از پشت شیشه ی مه گرفته داشت بیرونو نگاه می کرد . چرا امسال انقدر سرد شده بود ؟ <br />
<br />
سامان بی تفاوت بهش ، گوشیشو درآورد ، هدفونشو گذاشت تو گوشش و موزیک پلیر گوشی رو روشن کرد : <br />
در دل ندهم ....... ره پس از این ..... مهر بتان را ...... مهر لب او ...... بر در این ... خانه نهادیم ...... ما درس سحر در ره می خانه نهادیم ........<br />
جرات نکرد از زیر تی شرتش ردش کنه ، باید خیلی جابجا می شد و سوویشرتشو جابجا می کرد . هر از گاهی هدفونو می آورد بیرون و خودشو می ذاشت جای بغل دستیش ، صدا اذیتش می کرد ؟ <br />
<br />
آقا بیا دیگه ! مردم کار و زندگی دارن ، اون چایی تموم نشد ؟ <br />
مرد بغل دستی سامان در اعتراض به راننده این حرفو زده بود ، 20 دقیقه ای بود که به بهانه ی نوشیدن چای مسافرارو معطل نگه داشته بود . راننده سوار شد و حرکت کرد ...... <br />
<br />
در دانشگاه صبحا یه طرفه بود ! مه داشتن می رفتن تو ، کمتر کسی بر می گشت . سامان سرشو انداخته بود پاییشنو با موزیک پلیر گوشیش داشت حال می کرد . رسید به نگهبانی ، بند و بساط هدفونو جمع کرد و گذاشتش توی زیپ موبایل کیفش ، مامانش همیشه بهش می گفت که اینجا امن نیست ، می زنن ازت .......<br />
<br />
رفت تو دانشگاه ، یاد سال پیش افتاد ، کاش عارف هم همین قدر خونده بود و الان توی یه دانشگاه بودن ، چقدر دلش واسه عارف تنگ شده بود . به ساعتش نگاه کرد ، داشت دیر می شد ، حرکتشو تند کرد و چشم دوخت به پاهاش ، کفشاشو دوست داشت ، از تیپ امروزش راضی بود ، پیش خودش قبول داشت که دوست داشتنی شده . دستی کشید تو موهای بلندشو ریختشون بهم ، هیچ وقت موهاش نظم خاصی نداشتن ، ولی تو پچ پچ های دخترای دانشگاه شنیده بود که جذابیت مردانگی خاصی داره ! <br />
<br />
خونسرد و آروم در زد ، صدای کشیدن دستگیره ی در اومد ، سرشو گرفت بالا و به استادشون خیره شد ، زیر لب آروم سلام کرد ، خانوم پروا ، مدرس دانشگاهی که فقط 27 سالش بود . به نظر سامان هنوز براش زود بود ، همه می دونستن که با پارتی اومده  . سر کلاس خیلی یعی می کرد خودشو سگ نشون بده ، ولی بجز چند تا دختر لوس و چندتا پسر بچه ننه ی ترسو ، کسی ازش حساب نمی برد . قدرت اجراییش صفر بود . <br />
<br />
با بالا بردنه ابروهای کمون و پرش که همیشه تهه دل سامان رو خالی می کرد وقتی بهش نزدیک می شد اشاره کرد که برو تو ، اجازه هست . سامان چند ثانیه بهش خیره شد ، سرشو انداخت پایینو رفت توی کلاس ، صبحا حرف نمی زد ............<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">من که تسبیح نبودم .........تو مرا چرخاندی !</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">sanammmmmm</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
Quoting: sanammmmmmبخش سوم : لی لی <br />
<br />
*********************<br />
<br />
توی حیاط دانشگاه دنبال شهرزاد و علی می گشت ، همیشه هر سه تا با هم می گشتن . شهرزاد برای اینکه با دوتا پسر دوست بود مورد ملامت و سرزنش استادا قرار می گرفت . پسری به عنوان دوست ، نه دوست پسر ، برای این جامعه تعریف نشده است . <br />
رابطه ای که بینشون بود نه سکسی بود نه عاضقانه ، صرف دوستی بود . روزی که توی کلاس سامان در برابر استاد انقلابشون بلند گفته بود شهرزاد و خیلی دوست داره ، بچه ها بر خلاف عادت لودگیشون نخندیدن ، همه از این رابطه دفاع کردن ، سامان به خاطر این دوستی کم پاش به حراست باز نشده بود . گوشه ی حیاط کنار ورودی غذا خوری پیداشون کرد ، طبق معمول مشغول خنده بودن ،...<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align">***</div>
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><br />
نکته: فرآیند چاپ این نوشته ١٠٠% خودکار بوده است. اگر درونمایه‌یِ این داستان را نااخلاقی/نافراخور میبینید با دکمه «گزارش» ما را بیاگاهانید.<br />
<br />
بایگانیده از avizoon.com</span><br />
<br />
<p dir="ltr" style="text-align:left">
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">[noparse]<br />
&lt;!--<br />
[stats]<br />
Mirrored by AvizoOooOoOOn Copier v1.2<br />
Total time:	0:00:04.156000<br />
--&gt;<br />
<br />
&lt;!--<br />
[LOG_DATA]<br />
URL:		<a href="http://avizoon.com/forum/2_69240_0.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://avizoon.com/forum/2_69240_0.html</a><br />
Author:		amir_21<br />
last-page:	13<br />
last-date:	<br />
--&gt;<br />
<br />
[/noparse]</span><br />
</p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 3pt;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">سامان ........تویی ؟ ( فهرست در صفحه ی اول )</span></span><br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><span style="color: #f88eea;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">Aug 22, 2008, 11:30 AM</span></span></span><br />
<br />
نویسنده: amir_21<br />
<br />
<br />
<div style="padding-right:40px;">
فروبار: <a href="http://www.daftarche.com/attachment/avizoon/2LPYp9mF2KfZhiAuLi4uLi4uLtiq2YjbjNuMINifICgg2YHZh9ix2LPYqiDYr9ixINi12YHYrdmHINuMINin2YjZhCAp.pdf" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://www.daftarche.com/attachment/aviz...jZhCAp.pdf</a><br />
<br />
اندازه: 202.29KB<br />
</div>
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کوتاهیده‌یِ داستان</span><br />
<br />
بخش یکم : سامان <br />
----------------------------------<br />
<br />
<br />
از مغازه ی بابا زد بیرون ، کر کر ه رو داد پایین و قفل و زد ، همیشه بابا یه دعایی این موقع زیر لب می خوند ، ولی سامان هیچ وقت نخواست که اینو یاد بگیره ، براش عجیب بود ، بی معنی بود این چیزا ، قفل زدم دیگه ! بلند شد ، یه نگاه به کرکره ی سفید و آبی مغازه ی بابا کرد ، انگار می خواست مطمئن بشه که مغازه ی خودشون رو قفل کرده .  سر جاش وایساد ، گوشیشو در آورد ، سیم هدفون رو از زیر تی شرتش رد کرد ، یه پیرمرد از کنارش رد می شد ، بدون هیچ خجالتی زل زده بود به سامان ، از آرزوهای سامان این بود که به این آدما یه چیزی بندازه ، ولی هیچ وقت قدرت این کارو نداشت . هدفون رو گذاشت تو گوشش و و پلیر موبایل رو روشن کرد : <br />
هیچکس و زدبازی ، امشب باهم ، واسه هر ایرانی حرف دارن ..<br />
همه مدل آهنگی گوش می داد ، هیچ وقت تو خیابون بدون گوشیش . هدفونش نمی گشت . تو رم گوشی از شهرام ناظری تا آهنگ های تند و ترنس پیدا می شد . همینجوری قدم می زد ، می دونست بابا به دیر برگشتنش حساس بود ، ولی تصمیم گرفت پیاده برگرده ، اینجوری بیشتر آهنگ گوش می داد . ک.چه ی لادن ، پلاک 21 ، رسیده بود ، خرت و پرتاشو جمع کرد و گذاشت تو جیبش ، همیشه بهش گیر میدادن که صدای بوق ماشینارو نمی شنوی ، کلید انداخت و درو باز کرد . از حیاط خونه رد شد ، کنار حوض دستاشو شست و رفت رو ایوون ، رو فرش دست باف مامان با کفش رفت ، یه لحظه یه لبخندی زد ، مامان اگه می دید ؟ <br />
زود کفشاشو در آورد و رفت تو ، مامان نشسته بود تو هال خونه ، بابا هم داشت اونور تر روزنامه می خوند . یه نگاه به ساعتش انداخت ، 5 دقیقه دیر کرده بود که عادی بود . سلام کرد و رفت لباسشو عوض کرد ، اومد پیش خانوادش نشست ، چقدر دوسشون داشت ، چقدر خونشون صمیمی بود ، چقدر گرم بود . بعضی وقتا بهش گیر می دادن ، ولی این گیرا پیش چیزایی که دوستاش تعریف می کردن هیچ بود . سامان هم ندیده می گرفتشون . <br />
خونشون قدیمی بود ، ارثیه ی رسیده به مامان بود ، مامان هم روش تعصب داشت و اینارو گرفتار خودش کرده بود . سامان خیلی وقتا خجالت می کشید دوستاشو دعوت کنه تو . چشمشو رو تیکه های اطرافیانش درمورد خونشون می بست . تقریبا دوبلکس بود ، طبقه ی پایین آشپز خونه و اتاق خواب مامان بابا بود ، از کنار پذیرایی پله می خورد و می رفت بالا ، جهان یه دفعه سبز می شد ! دیوارا ، مبلا ، دکوراسیون همه سبز بود . ناخدآگاه متعجب می شد بیننده از دیدن این منظره تو این خونه ی قدیمی . رنگ سبز مدرن دیوارا ، هالوژن های کریستالی دیوارا که تابلو های نقاشی مستطیلی عمود زیرشون رو با نور خیره کنندشون روشن می کردن ، مبلمان فوق العاده قدیمی که وسط خال کوچیک رو یه گبه ی تپل و چاق جا خوش کرده بودن ، مجموعا تلفیق قشنگی از حس نوستالژیک و مدرن به آدم می دادن . اینجا مال سامان بود ، تخت خوابش گوشه اتاق بود ، کنارش یه کتابخونه ی جمع و جور بود که کتاباشو منظم چیده بود توشون ، باز هم هالوژن های کریستالی با نور خیره کنندشون اون منطقه رو روشن می کردن ، اتاق منبع روشنایی دیگه ای نداشت ، کلی واسه مامان زبون ریخته بود تا راضیش کنه . این همه ی زندگیشون بود به اضافه ی یه پژو 405 . سامان بهش می گفت لندکروز ! بدبخت احتمالا تمام جاده های ایران رو از دست سامان و دوستاش گز کرده بود .<br />
<br />
بابا - چه خبر پسرم ، کار و کاسبی خوب بود ؟ <br />
س - ای ، بد نبود ، بابا ، اونجا که جای ابزار فروشی نیست ! چند بار گفتم بیا بوتیک بزنیم ؟ <br />
بابا - همین یه کارم مونده که آخر عمری بوتیک فروشی بزنیم ! <br />
ساماتن در حالی که می خندید گفت : بوتیک فروشی چیه بابا ، نگی جلو بقیه ! <br />
بابا - حالا تو هم از ما ایراد بگیر ، کجا بودی وقتی جنس اصل آمریکایی تن ما بود ؟ حالا شما برید ترک و تایلندی بخرید <br />
س - بابا ایول ! بازار هم دستته ها ! نکنه می خوای مارو یه دفعه ای سورپرایز کنی ؟ <br />
<br />
چند ماهی بود که سامان کلید کرده بود به بابا که بوتیک بزنن ، خودشم می دونست بابا می ترسه از بوتیک داشتن ، حرفاشو پیش بقیه شنیده بود که هر آدمی میاد تو بوتیک ، واسه پسر جوون خطرناکه ! <br />
اینا عقاید بابای سامان بود ، سامان هم باهاش کنار میومد چون می دونست دیر یا زود حرف خودش به کرسی می شینه ، بابا زود نرم می شد ، مامان هم قلق خاص خودش رو داشت ، باید با هرکدومشون یه جور تا می کرد . <br />
<br />
رفت تو اتاقش ، کتابای دانشگاشو برداشت ، یه نگاه سرسری انداخت ، اگه یکم کلاس نبود همیشه دوم بود ، ولی هیچ علاقه ای نداشت به دشته اش ، عاشق هنر بود . ولی برق می خوند ! از نظر استاداش نابغه ای بود تو این رشته ، خودشم درک می کرد اینو ، زود همه چی رو درک می کرد ، هر کاری هم که تئوری بود ، عملیشم یاد می گرفت ، پشتکارش مثال زدنی بود واسه اعضای فامیلش . کتاب رو انداخت کنار و با پاش سه پایه ی بومش رو از پایین تختش کشید ، بوم افتاد تو بغلش ، لبخندی زد و گفت : بیا بغل بابا ! من آفریننده ی توام ، پس خوب دربیا ، ok ؟ <br />
با تابلوهاش حرف می زد ، اعتقاد داشت بهتر درمیان ، هیچ وقت منظره و از این خرت و پرتا نمی کشید ، همیشه چیزایی که خودش دوست داشتو می کشید ، حس خودشو می کشید ، یه تابلو هم داشت اسمش سامان بود ، چند تا چند ضلعی و دایره نا منظم ولی با ترتیب خاص و محکمی کنار هم بودن . رنگهای گرم به کار برده بود ، واقعا خود سامان بود این نقاشی ! <br />
<br />
س - ببین بوم من ( می خندید ) ، من به شماها خیلی بدهکارم ، یکم اینکه رشته ی خودمو نرفتم و نشستم این مزخرفات رو خوندم ، دوم این که بدون هیچ آموزشی شماهارو کثیف می کنم ! <br />
بعد بلند با خودش می خندید ، احساس خوشبختی می کرد ..........	<br />
<br />
پایان بخش یکم <br />
<br />
----------------------------------<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">من که تسبیح نبودم .........تو مرا چرخاندی !</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Elderado</span><br />
سلام دوست عزیز ، خوش اومدی ، امیدوارم بازم ببینمت <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">panteajan</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
Quoting: panteajanبخش دوم : سکوت صبح<br />
<br />
**********************<br />
صبح از جاش بلند شد ، نور خورشید بی رمق از پنجره ی اتقش میومد تو و چشماشو نوازش می کرد ، دهنشو باز کرد و کمرشو به طرف جلو داد ، بلند و با صدا خمیازه می کشید ، با پشت انگشت اشاره اش چشماشو می مالید ، دستاشو آورد پایینو داد زد : آخیش ! <br />
از رختخواب اومد پایین ، تی شرتشو پوشید و زود جمع کرد جاشو ، بدش میومد کسی به رختخوابش دست بزنه . رفت عقبو یه نگاه به تختش کرد ، به قول عموش ، وقتی سامان تختخواب جمع می کنه انگار 7 برادر توش خوابیدن تازه ! <br />
عادت داشت همیشه اینکارو بکنه ، بره  عقبو به کاری که کرده نگاه کنه ، واسه همه کار اینو انجام می داد . آروم و با طمانینه رفت سمت میز تحریرش ، چندتا کتابی که داشت و برداشت ، چندتا هم از تو قفسه ، ریخت توی کیف دانشجویش ، کلا صبحا اینجوری بود ، بد اخلاق نبود ، خاص بود ، اصلا حرف نمی زد ، بر خلاف عادت و مکانیزم بدنش با دماغ به جای دهن نفس می کشید . رفت سمت بخاری برقیش ، روشنش کرد ، نور نارنجیش اتاقو پر کرد ، روح غریبی بخشید به اتاق ، نور داشت پاورچین پاورچین روی پوست سامان گرما می پاشید ، جوراباشو از زیر تخت پیدا کرد و پوشید ، نشسته بود جلوی بخاریش ، بخاری سفید چینی که کنترلم داشت ، سامان خیلی دوسش داشت . تی شرتشو در آورد ، پشتشو کرد به بخاری تا گرم بشه ، سووی شرت سفیدشو انداخت رو کولشو بلند شد ، شلوار لیشو پاش کرد ، بخاری رو خاموش کرد ، کیف و موبایلشو برداشتو زد بیرون . <br />
<br />
انقلاب ...... انقلاب ...... آقا انقلاب می ری ؟ <br />
راننده های خطی ، داشتن مثل ماهی گیرا مسافر صید می کردن ، سامان دوست نداشت با پیکان بره ، واسش سخت بود ، دعا می کرد ماشین این بابا پیکان نباشه ، دنبالش راه افتاد . یه مرد قد کوتاه ، شکم بزرگ ، صورت پهن و آبله رو ، موهای جو گندمی و چشمانی نافذ ، اصلا از این تیپ آدما خوشش نمیومد ، سامان خیلی خوب آدما رو دسته بندی می کرد ، و این حسش هیچ وقت اشتباه نمی کرد . خدارو شکر ! سمند بود ، با هم سوار شدن ، نشست عقب ، وسط نشسته بود ، یه مرد کنارش و یه دختر که معلوم بود دانشجوئه پشت صندلی راننده کنار سامان چسبیده بود به شیشه و از پشت شیشه ی مه گرفته داشت بیرونو نگاه می کرد . چرا امسال انقدر سرد شده بود ؟ <br />
<br />
سامان بی تفاوت بهش ، گوشیشو درآورد ، هدفونشو گذاشت تو گوشش و موزیک پلیر گوشی رو روشن کرد : <br />
در دل ندهم ....... ره پس از این ..... مهر بتان را ...... مهر لب او ...... بر در این ... خانه نهادیم ...... ما درس سحر در ره می خانه نهادیم ........<br />
جرات نکرد از زیر تی شرتش ردش کنه ، باید خیلی جابجا می شد و سوویشرتشو جابجا می کرد . هر از گاهی هدفونو می آورد بیرون و خودشو می ذاشت جای بغل دستیش ، صدا اذیتش می کرد ؟ <br />
<br />
آقا بیا دیگه ! مردم کار و زندگی دارن ، اون چایی تموم نشد ؟ <br />
مرد بغل دستی سامان در اعتراض به راننده این حرفو زده بود ، 20 دقیقه ای بود که به بهانه ی نوشیدن چای مسافرارو معطل نگه داشته بود . راننده سوار شد و حرکت کرد ...... <br />
<br />
در دانشگاه صبحا یه طرفه بود ! مه داشتن می رفتن تو ، کمتر کسی بر می گشت . سامان سرشو انداخته بود پاییشنو با موزیک پلیر گوشیش داشت حال می کرد . رسید به نگهبانی ، بند و بساط هدفونو جمع کرد و گذاشتش توی زیپ موبایل کیفش ، مامانش همیشه بهش می گفت که اینجا امن نیست ، می زنن ازت .......<br />
<br />
رفت تو دانشگاه ، یاد سال پیش افتاد ، کاش عارف هم همین قدر خونده بود و الان توی یه دانشگاه بودن ، چقدر دلش واسه عارف تنگ شده بود . به ساعتش نگاه کرد ، داشت دیر می شد ، حرکتشو تند کرد و چشم دوخت به پاهاش ، کفشاشو دوست داشت ، از تیپ امروزش راضی بود ، پیش خودش قبول داشت که دوست داشتنی شده . دستی کشید تو موهای بلندشو ریختشون بهم ، هیچ وقت موهاش نظم خاصی نداشتن ، ولی تو پچ پچ های دخترای دانشگاه شنیده بود که جذابیت مردانگی خاصی داره ! <br />
<br />
خونسرد و آروم در زد ، صدای کشیدن دستگیره ی در اومد ، سرشو گرفت بالا و به استادشون خیره شد ، زیر لب آروم سلام کرد ، خانوم پروا ، مدرس دانشگاهی که فقط 27 سالش بود . به نظر سامان هنوز براش زود بود ، همه می دونستن که با پارتی اومده  . سر کلاس خیلی یعی می کرد خودشو سگ نشون بده ، ولی بجز چند تا دختر لوس و چندتا پسر بچه ننه ی ترسو ، کسی ازش حساب نمی برد . قدرت اجراییش صفر بود . <br />
<br />
با بالا بردنه ابروهای کمون و پرش که همیشه تهه دل سامان رو خالی می کرد وقتی بهش نزدیک می شد اشاره کرد که برو تو ، اجازه هست . سامان چند ثانیه بهش خیره شد ، سرشو انداخت پایینو رفت توی کلاس ، صبحا حرف نمی زد ............<br />
<br />
<span style="color: #015B01;" class="mycode_color"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i">من که تسبیح نبودم .........تو مرا چرخاندی !</span></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">sanammmmmm</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
Quoting: sanammmmmmبخش سوم : لی لی <br />
<br />
*********************<br />
<br />
توی حیاط دانشگاه دنبال شهرزاد و علی می گشت ، همیشه هر سه تا با هم می گشتن . شهرزاد برای اینکه با دوتا پسر دوست بود مورد ملامت و سرزنش استادا قرار می گرفت . پسری به عنوان دوست ، نه دوست پسر ، برای این جامعه تعریف نشده است . <br />
رابطه ای که بینشون بود نه سکسی بود نه عاضقانه ، صرف دوستی بود . روزی که توی کلاس سامان در برابر استاد انقلابشون بلند گفته بود شهرزاد و خیلی دوست داره ، بچه ها بر خلاف عادت لودگیشون نخندیدن ، همه از این رابطه دفاع کردن ، سامان به خاطر این دوستی کم پاش به حراست باز نشده بود . گوشه ی حیاط کنار ورودی غذا خوری پیداشون کرد ، طبق معمول مشغول خنده بودن ،...<br />
<br />
<div style="text-align: center;" class="mycode_align">***</div>
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size"><br />
نکته: فرآیند چاپ این نوشته ١٠٠% خودکار بوده است. اگر درونمایه‌یِ این داستان را نااخلاقی/نافراخور میبینید با دکمه «گزارش» ما را بیاگاهانید.<br />
<br />
بایگانیده از avizoon.com</span><br />
<br />
<p dir="ltr" style="text-align:left">
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">[noparse]<br />
&lt;!--<br />
[stats]<br />
Mirrored by AvizoOooOoOOn Copier v1.2<br />
Total time:	0:00:04.156000<br />
--&gt;<br />
<br />
&lt;!--<br />
[LOG_DATA]<br />
URL:		<a href="http://avizoon.com/forum/2_69240_0.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">http://avizoon.com/forum/2_69240_0.html</a><br />
Author:		amir_21<br />
last-page:	13<br />
last-date:	<br />
--&gt;<br />
<br />
[/noparse]</span><br />
</p>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>