• Empty
  • قاطی کردم
  • مهربون
  • موفق
  • متعجب
  • مریض
  • مشغول
  • معترض
  • ناراحت
  • هیچ
  • کنجکاو
  • کسل
  • گیج شدم
  • گریه
  • پکر
  • اخمو
  • از خود راضی
  • بی تفاوفت
  • بد جنس
  • بد حال
  • خونسرد
  • خواب آلود
  • خوشحال
  • خجالتی
  • خسته
  • دلواپس
  • رنجور
  • ریلکس
  • سپاسگزار
  • سر به زیر
  • شوکه
  • شاد و سر حال
  • عاشق
  • عصبانی
  • غمگین
  • غافلگیر
  • User Tag List

    برگ 1 از 7 1234567 واپسینواپسین
    نمایش پیکها: از 1 به 10 از 65

    جُستار: خاطرات دوران مدرسه و دانشگاه

    1. #1
      سخنور یکم
      Points: 21,740, Level: 92
      Level completed: 39%, Points required for next Level: 610
      Overall activity: 0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      مرد تنهای شب
       
      ریلکس
       
      mamad1 آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Jul 2012
      نوشته ها
      914
      جُستارها
      12
      امتیازها
      21,740
      رنک
      92
      Post Thanks / Like
      سپاس
      1,725
      از ایشان 3,184 بار در 911 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      0 Post(s)
      Tagged
      0 Thread(s)

      خاطرات دوران مدرسه و دانشگاه

      قطعا همه ما خاطرات خوب و بدی از دوران مدرسه ودانشگاه داریم که شنیدش برای من یکی که جالب هست
      اینجا از خاطره هاتون بگید چه خوب و چه بد

    2. 3 کاربر برای این پست سودمند از mamad1 گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Anarchy (09-23-2012),sonixax (09-23-2012),رویا (10-16-2012)

    3. #2
      سخنور یکم
      Points: 21,740, Level: 92
      Level completed: 39%, Points required for next Level: 610
      Overall activity: 0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      آغازگر جُستار
      مرد تنهای شب
       
      ریلکس
       
      mamad1 آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Jul 2012
      نوشته ها
      914
      جُستارها
      12
      امتیازها
      21,740
      رنک
      92
      Post Thanks / Like
      سپاس
      1,725
      از ایشان 3,184 بار در 911 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      0 Post(s)
      Tagged
      0 Thread(s)
      یکی از خاطرات من که نمیدونم اسمشو خوب بزارم یا بد

      بر میگرده به کلاس اول ابتدایی

      تصاویر داخل ذهنم خیلی کدر هست از اون روزها ولی این خاطره هنوز یادمه

      اقای معلم برای اون ساعت گفته بود 3 صفجه پشت و رو کلمه استکان رو بنویسید

      این خصلت تنبلی شیرازی ها از همون روز اول با من بود

      به خودم گفتم مگه مرض دارم توی هر خط 10 تا کلمه استکان بنویسم

      در عوضش توی هر خط یه دونه استکان بزرگ می نویسم

      همین کارو هم کردم

      در عرض 5 دقیقه دو صفحه تموم شد

      این هم کتی من که حسابی حسودیش شده بود از وضعیت من

      دیدم یه هو دستشو گرفت بالا و شروع کرد به فروختن ما

      اقا اجازه اقا اجازه این .....(فامیلیم) استکاناشو بزرگ می نویسه

      معلم هم گفت فلانی پاشو بیا

      وقتی که کلیدشو از جیبش در اورد فهمیدم که میخواد شلنگو از کمدش در بیاره

      مجازاتم دو تا شلنگ بود
      و چون یک بار دستمو کشیدم شد 3 تا

    4. 5 کاربر برای این پست سودمند از mamad1 گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Alice (09-24-2012),Anarchy (09-23-2012),Russell (09-23-2012),sonixax (09-23-2012),رویا (10-16-2012)

    5. #3
      مدیر تالار
      Points: 415,312, Level: 100
      Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
      Overall activity: 37.0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      چخه
       
      شاد و سر حال
       
      sonixax آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Oct 2010
      ماندگاه
      کره ی زمین
      نوشته ها
      9,054
      جُستارها
      109
      امتیازها
      415,312
      رنک
      100
      Post Thanks / Like
      سپاس
      47,038
      از ایشان 15,062 بار در 7,071 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      89 Post(s)
      Tagged
      0 Thread(s)
      من کلن از ایران خاطره خوبی ندارم ! چه مدرسه باشه چه جای دیگه .

      ولی یه معلمی داشتیم یه بیوک داشت مارک بیوکش رو کندیم شکوندیم با مال یه ماشین دیگه که قبلن کنده بودیم یه فاک درست کردیم چسبوندیم سر جاش !
      No, we won't give up, we won't go away
      'Cause we're not about to live in this mass delusion
      No, we don't wanna hear another word you say
      'Cause we know they're all depending on mass confusion
      No, we can't turn back, we can't turn away
      'Cause it's time we all relied on the last solution
      No, we won't lay down and accept this fate
      'Cause we're standing on the edge of a revolution

    6. 5 کاربر برای این پست سودمند از sonixax گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Alice (09-24-2012),Anarchy (09-23-2012),mamad1 (09-23-2012),Russell (09-23-2012),رویا (10-16-2012)

    7. #4
      سخنور یکم
      Points: 21,740, Level: 92
      Level completed: 39%, Points required for next Level: 610
      Overall activity: 0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      آغازگر جُستار
      مرد تنهای شب
       
      ریلکس
       
      mamad1 آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Jul 2012
      نوشته ها
      914
      جُستارها
      12
      امتیازها
      21,740
      رنک
      92
      Post Thanks / Like
      سپاس
      1,725
      از ایشان 3,184 بار در 911 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      0 Post(s)
      Tagged
      0 Thread(s)
      گفت‌آورد نوشته اصلی از سوی sonixax نمایش پست ها
      من کلن از ایران خاطره خوبی ندارم ! چه مدرسه باشه چه جای دیگه .

      ولی یه معلمی داشتیم یه بیوک داشت مارک بیوکش رو کندیم شکوندیم با مال یه ماشین دیگه که قبلن کنده بودیم یه فاک درست کردیم چسبوندیم سر جاش !
      چه اشکال داره بابا میلاد اگر دوس داشتی همون خاطره های بدتو هم بگو


      حالا به کدامین گناه این بلا رو سر این معلم بیچاره اوردید

    8. 4 کاربر برای این پست سودمند از mamad1 گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Alice (09-24-2012),Anarchy (09-23-2012),Russell (09-23-2012),sonixax (09-23-2012)

    9. #5
      مدیر تالار
      Points: 210,697, Level: 100
      Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
      Overall activity: 66.0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      سر گیجه !!
       
      مهربون
       
      Anarchy آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Oct 2010
      ماندگاه
      نا کجا آباد
      نوشته ها
      5,184
      جُستارها
      57
      امتیازها
      210,697
      رنک
      100
      Post Thanks / Like
      سپاس
      32,386
      از ایشان 11,739 بار در 4,879 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      82 Post(s)
      Tagged
      0 Thread(s)
      یه بار شیفت عصر مدرسه بودیم و بچه ها اومدن لامپ ها رو شل کردن و زنگ آخر تقریبا تو تاریکی برگزار شد و معلم ما هم هی به یکی از بچه ها میگفت برو ببین برق نیومده در صورتی که از همون در کلاس معلوم بود که چراغ های داخل راهرو روشن هست ولی نمیفهمید معلم بیچاره...البته آخرش لو رفتیم و پدر اون دو نفری که لامپ رو شل کرده بودن در آوردن!!

      یه بار دیگه هم بچه ها یه بوته قاصدک بزرگ آوردن سر کلاس و معلم ما خیلی مسن بود و متوجه نشد...بچه ها آخر کلاس بوته رو آتیش زدن و همین طور که معلم درس میداد گلوله قاصدک آتشین بود که میومد جلو کلاس...واقعا اوضاع دیدنی ای بود!!

      یه مورد باحال دیگه هم این بود که ماه مبارک محرم بود و یکی از بچه واکمن آورده بود سر کلاس و آهنگ فکر کنم کویتی پور بود یا نمیدونم آهنگران...دقیقا زمانی که معلم داشت درس میداد یه لحظه صدای ضبط رو بلند میکرد و بعد سریع کمش میکرد و ما هم جای سینه زدن دسته جمعی با پا میکوبیدیم زمین...واقعا یادش به خیر!! در نهایت این مورد هم لو رفت و پدر فرد واکمن آورنده رو هم در آورندند

    10. 6 کاربر برای این پست سودمند از Anarchy گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Alice (09-24-2012),mamad1 (09-24-2012),Nocturne (09-24-2012),Russell (09-23-2012),sonixax (09-23-2012),رویا (10-16-2012)

    11. #6
      مدیر تالار
      Points: 415,312, Level: 100
      Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
      Overall activity: 37.0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      چخه
       
      شاد و سر حال
       
      sonixax آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Oct 2010
      ماندگاه
      کره ی زمین
      نوشته ها
      9,054
      جُستارها
      109
      امتیازها
      415,312
      رنک
      100
      Post Thanks / Like
      سپاس
      47,038
      از ایشان 15,062 بار در 7,071 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      89 Post(s)
      Tagged
      0 Thread(s)
      گفت‌آورد نوشته اصلی از سوی mamad1 نمایش پست ها
      حالا به کدامین گناه این بلا رو سر این معلم بیچاره اوردید
      همین که معلم بود کافی بود
      Ouroboros این را پسندید.
      No, we won't give up, we won't go away
      'Cause we're not about to live in this mass delusion
      No, we don't wanna hear another word you say
      'Cause we know they're all depending on mass confusion
      No, we can't turn back, we can't turn away
      'Cause it's time we all relied on the last solution
      No, we won't lay down and accept this fate
      'Cause we're standing on the edge of a revolution

    12. 5 کاربر برای این پست سودمند از sonixax گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Alice (09-24-2012),Anarchy (09-23-2012),mamad1 (09-24-2012),Ouroboros (09-24-2012),Russell (09-23-2012)

    13. #7
      دفترچه نویس
      Points: 186,004, Level: 100
      Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
      Overall activity: 80.0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      نِشان‌ها:
      Posting Award
      باید با تمامی‌
      قدرت پرچم اسلام
      را در غرب به زیر
      کشید.
       
      موفق
       
      Theodor Herzl آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Nov 2010
      نوشته ها
      4,812
      جُستارها
      106
      امتیازها
      186,004
      رنک
      100
      Post Thanks / Like
      سپاس
      1,026
      از ایشان 11,876 بار در 4,433 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      28 Post(s)
      Tagged
      0 Thread(s)
      من در ایران جایی که زندگی‌ میکردیم در دوران ابتدائی چون مدرسه یهودی نبود من مدرسه دولتی عمومی‌ میرفتم. در کلّ مدرسه فقط یک دوست داشتم که اون هم آشوری بود و کلا هیچ کس دیگه با ما حرف نمی‌زد. خوبی‌ اون موقع این بود که کلاس‌های دینی مجبور نبودم برم و همیشه توی حیات مدرسه با این دوستم می‌‌نشستم حرف میزدیم. توی دیوار بیرون دستشویی داخل حیات یک حدیث از محمد فکر کنم بود که نوشته بود دست‌های خود را با صابون بشورید. یک روز که من در حیات بودم ناظم مدرسه داشت رد میشد که گفتم ببخشید زمان محمد مگه صابون بوده به شکل امروزی که این حدیث اینجوری هست. طرف یک کمی‌ مکث کرد و با چک و لقد منو برد دفترش زنگ زد پدر مادرم آمدند ، خلاصه خیلی‌ افتادم تو مشکل سر این قضیه
      "A Land without a People for a People without a Land"



    14. 8 کاربر برای این پست سودمند از Theodor Herzl گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Alice (09-24-2012),Anarchy (09-23-2012),mamad1 (09-24-2012),Ouroboros (09-24-2012),Russell (09-23-2012),shirin (10-05-2012),sonixax (09-23-2012),رویا (10-16-2012)

    15. #8
      دفترچه نویس
      Points: 186,004, Level: 100
      Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
      Overall activity: 80.0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      نِشان‌ها:
      Posting Award
      باید با تمامی‌
      قدرت پرچم اسلام
      را در غرب به زیر
      کشید.
       
      موفق
       
      Theodor Herzl آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Nov 2010
      نوشته ها
      4,812
      جُستارها
      106
      امتیازها
      186,004
      رنک
      100
      Post Thanks / Like
      سپاس
      1,026
      از ایشان 11,876 بار در 4,433 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      28 Post(s)
      Tagged
      0 Thread(s)
      توی کانادا هم که اومدم از grade ۸ ، فکر کنم سوم راهنمایی می‌شه ، اوایل لهجه خیلی‌ ضایع‌ای داشتم و ۹۰% همه هم سفید پوست بودند ، توی مدارس اینجا هم presentation زیاد داره ، یعنی‌ مثل همون که باید مثلا در ایران برید جلوی کلاس انشا رو بخونید! من هم هر دفعه میرفتم همه بهم می‌خندیدند! این قضیه چند ماه اول باعث شد افسرده بشم ، یک روز یک خانوم ۲۷-۸ ساله کانادایی بود سال اولش هم بود که معلم شده بود ، سر کلاس انگلیسی‌ من رفتم انشا بخونم همه باز خندیدند ، یک دفعه عصبانی‌ شد همه کلاس رو بیرون کرد ، منو بغل کرد زد زیر گریه! بعدش گفت من خودم توی مدرسه چون گوشهای بزرگ داشتم همه مسخره میکردند من رو ، خلاصه این معلم مجانی‌ ۶ ماه هر آخر هفته میومد با من انگلیسی‌ کار میکرد ، حدود ۳ سال بعد که اومده بودم اینجا دیگه بدون لهجه ایرانی‌ و بدون اشتباه انگلیسی‌ کامل یاد گرفته بودم.
      "A Land without a People for a People without a Land"



    16. 8 کاربر برای این پست سودمند از Theodor Herzl گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Alice (09-24-2012),Anarchy (09-23-2012),Kaveh (09-25-2012),mamad1 (09-24-2012),Nocturne (09-24-2012),shirin (10-05-2012),sonixax (09-23-2012),رویا (10-16-2012)

    17. #9
      سخنور یکم
      Points: 21,740, Level: 92
      Level completed: 39%, Points required for next Level: 610
      Overall activity: 0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      آغازگر جُستار
      مرد تنهای شب
       
      ریلکس
       
      mamad1 آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Jul 2012
      نوشته ها
      914
      جُستارها
      12
      امتیازها
      21,740
      رنک
      92
      Post Thanks / Like
      سپاس
      1,725
      از ایشان 3,184 بار در 911 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      0 Post(s)
      Tagged
      0 Thread(s)
      اون 3 سال اول تحصیلی یعنی کلاس اول و دوم و سوم واسه من خاطره بد زیاد داره
      من نمیدونم اون ناظم دیوس چرا انقدر به شلنگ زدن تمایل داشت


      در جایی که واسه کلاسای دانشگاه ادم ارزشی قائل نیست انچنان و حالا یا میره یا نمیره یا دیر میره

      کلاس دوم ابتدایی تو فصل زمستون

      فقط 5 دقیقه دیر رسیدم به مدرسه و بچه رفته بودن سر صف
      اونایی که دیر میومدن رو کلاس پنجمی ها که اسمشون مامور در بود نمیزاشتن برن سر صف

      خلاصه یک کابوس بزرگی بود برای بچه ها این موضوع

      مجازات دیر رسیدن به مدرسه دو تا شلنگ سبز رنگ بود


      اون زمان توی مدرسه 3 مدل شلنگ داشتیم

      یه شلنگ قهوه ای رنگ که خیلی باریک بود( مخصوص معلم ها)
      شلنگ سبز که کلفت بود از شکلنگ اب بزرگتر(مخصوص ناظم)
      شلنگ نارنجی که وصف ناشدنی بود(مخصوص خود مدیر)


      خلاصه اون صبح زمستونی دخل ما رو اورد این ناظم دیوس
      جالبه که دستکش دستم بود از شدت سرما
      بهم گفت احمق میخوای منو خر کنی ؟ دستکشتو در بیار یه دونه بیشتر بت میزنم


      الان با خودم میگم اخه با چه دلی یه بچه 8 9 ساله رو انقدر محکم میزدن؟

    18. 6 کاربر برای این پست سودمند از mamad1 گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Alice (09-24-2012),Anarchy (09-24-2012),Ouroboros (09-24-2012),Russell (09-24-2012),sonixax (09-24-2012),رویا (10-16-2012)

    19. #10
      سرنویسنده دوم
      Points: 47,012, Level: 100
      Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
      Overall activity: 0%
      دستاوردها:
      First 1000 Experience PointsGot three Friends
      بدون وضعیت
       
      هیچ
       
      Alice آواتار ها
      تاریخ هموندی
      Sep 2012
      نوشته ها
      1,716
      جُستارها
      8
      امتیازها
      47,012
      رنک
      100
      Post Thanks / Like
      سپاس
      2,739
      از ایشان 4,155 بار در 1,601 پست سپاسگزاری شده است .
      یافتن همه‌یِ سپاسهای گرفته شده
      یافتن همه‌یِ سپاسهای داده شده
      Mentioned
      75 Post(s)
      Tagged
      1 Thread(s)
      من از اولین خاطره ی دوران مدرسَم ؛ روزِ اولِ مهر که اولین بار بود مدرسه میرفتم ؛ یه چیزای تیره و تاری یادمه :)
      یادمه که مامانم منو برده بود مدرسه ؛ منم از همون اول به مامانم چسبیده بودم دستشَم ول نمی کردم ؛ بعدش که بچه ها همه رفتن سره کلاس مامانم به من گفت تواَم برو من اینجا (بیرون کلاس) میمونم نگات میکنم ؛ منم دستشو ول کردم رفتم تو کلاس و نشستم روی یه نیمکت ؛ یهو مامانمو دیدم که دیگه بغلم نبود و بیرونه کلاس وایساده و یه لبخندی هم رو لباشه ؛ منم یه لحظه میون اون هیاهوی بچه ها ترس برم داشت ؛ دیدم یه دختره داره اونورتر گریه میکنه ؛ منم که اونو دیدم یهو زدم زیر گریه ؛ مامانم از بیرون که منو میدید اومد تو کلاس گفت گریه نکن من هستم ؛ منم دستشو محکم گرفتم با گریه و زاری التماس گفتم : "مــنــو بــبــــر خــــــونـــه مـــن نمــی خـــوام مــدرســه باشــــمــــ... تـــورو خـــدا..." ! چه دادو بیدادی راه انداخته بودم اما... جیغ می زدمـــ...ــــها :)
      بعدش مامانم دید ول کن نیستم بردم خونه ؛ تا مسیر خونه فقط هق هق یه سره گریه میکردم ؛ بعدش که رسیدیم یه کم آروم شدم ؛ بنده خدا تا یه هفته ی اولِ مدرسه میومد از اول تا آخر تو حیاط میموند که اگه باز گریه کردم بیاد پیشمـــ... خلاصه بعد از چند هفته ترسم ریخت و مثل بچه آدم نشستم سر کلاســـ...
      یکی از بهترین دوران تحصیلیم هم پیش دانشگاهی و کلاس کنکورم بود... خیلی خاطره داشتیم یادش به خیر... از دانشگاه به اینور دیگه ماجراها و اتفاقا برام جذابیت ندارهــ... مودم عوض شدهـــ....
      Catwoman: from here, Bane's men patrol the tunnels. And they're not your average brawlers
      Batman: Neither am I

    20. 5 کاربر برای این پست سودمند از Alice گرامی سپاسگزاری کرده اند:

      Anarchy (09-24-2012),blackswan (09-24-2012),mamad1 (09-24-2012),Russell (09-24-2012),رویا (10-16-2012)

    برگ 1 از 7 1234567 واپسینواپسین

    داده‌های جُستار

    کاربری که سرگرم دیدن این جُستار هستند

    هم‌اکنون 1 کاربر سرگرم دیدن این جُستار است. (0 کاربر و 1 مهمان)

    مجوز های پیک و ویرایش

    • شما نمیتوانید جُستار نوی بفرستید
    • شما نمیتوانید پیکی بفرستید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •